Shared posts

09 Nov 09:51

http://elcafeprivada.blogspot.com/2014/11/blog-post.html

by Ayda
می‌خواهم بچه‌هایم را قورت بدهم

وارد مطب که شدم و سلام که کردم و پرسید خب چه خبر از آیدا، گفتم «می‌خوام بچه‌هامو بخورم دکتر». غش‌غش زد زیر خنده و گفت بشین به زبون لُری توضیح بده یعنی چی. شما وبلاگ‌نویسا مریضی‌هاتونم می‌پیچونین تو هزارتا کلمه‌ی عجیب غریب. گفتم دکتر اصن دارم از ایهام و استعاره استفاده نمی‌کنم، لیترالی می‌خوام بچه‌هامو بخورم. گفت از فرط خشم یا محبت؟ گفتم محبت. غش‌غش‌تر خندید که هااا، همون پس، چون علائم انسانی در خودت مشاهده کردی پنیک کردی و وقت اورژانس گرفتی ببینی چته. گفتم دکتر آخه... گفت بشین آیدا، داریم تو مسیر درست پیش می‌ریم.

تمام هفته‌ی قبلش فلج شده بودم. حاضر نبودم از خونه تکون بخورم. حاضر نبودم بچه‌ها لحظه‌ای از صفحه‌ی رادارم محو شن. اول فکر کرده بودم به خاطر ماجرای اسیدپاشی به‌ هم ریخته‌م، بعد که ادامه پیدا کرد اما، حسابی نگران شدم. تمام خونه رو سابیده بودم. همه‌جا رو برق انداخته بودم. یخچال پر بود از غذاهای مختلف و سالاد و ماست‌وخیار و سبزی‌خوردن و تیرامیسو و میوه و آب‌میوه‌ی طبیعی و الخ. صبح که صدای در میومد به نشانه‌ی رفتن بچه‌ها، قلبم مچاله می‌شد و استرس تمام مغزم رو پر می‌کرد تا وقتی دوباره کلید بندازن بیان تو. اگر ویتامین‌هاشونو نمی‌خوردن دنیا برام به آخر می‌رسید. نگاه‌شون که می‌کردم تمام دلم از فرط محبت می‌پیچید به هم و مدام حالت تهوع داشتم. دلم می‌خواست شبا بیان رو تخت من زیر پتوی من بخوابن. دلم نمی‌خواست از شعاع چند متری‌م دور بشن. کتاب‌مو برمی‌داشتم می‌رفتم تو اتاق یکی‌شون می‌شِستم به خوندن. عذاب وجدان داشتم که دارم پرایوسی‌شونو مختل می‌کنم و هم‌زمان از فرط عشق اشک تو چشام جمع می‌شد و دلم می‌خواست ساعت‌ها بشینم نگاه‌شون کنم. دلم می‌خواست از جام تکون نخورم و بچه‌ها هم از جاشون تکون نخورن و دنیا همون‌جا متوقف بشه. می‌دونستم که نمی‌شه بنابراین با اشتیاق غریبی دلم می‌خواست قورت‌شون بدم برشون گردونم تو شکمم تا بتونم کاملا ازشون محافظت کنم. اولاش فکر کردم تهوع دارم و این علاقه به خوردن بچه‌ها مال حالت تهوع‌مه. بعد که ادامه پیدا کرد اما، اشتیاق مفرط و میل غریب به محافظت از بچه‌ها، به خوردن‌شون و مواظب‌شون بودن تا ابد، پنیک کردم. تا حالا این درجه از رقت عواطف و احساسات رو تجربه نکرده بودم. احساس کردم دارم مدارج جدیدی از جنون رو در‌می‌‌نوردم و سریع زنگ زدم به تراپیست‌م.

نوید می‌گه همین یه قلمو کم داشتیم صبح به صبح زنگ بزنیم به بچه‌هات ببینیم خوردی‌شون یا نه.

تراپیست‌م می‌گه بالاخره بعد از بیست سال، داری از رییس پادگان بودن تغییر سِمَت می‌دی به مادر بودن. می‌گه این بهترین و انسانی‌ترین جمله‌ای بوده که تو این مدت ازت شنیده‌م. می‌گه تلاش‌های من و بچه‌ها جواب داده و بالاخره داری از موضع سوم‌شخص‌ت نسبت به مفهوم خانواده فاصله می‌گیری و داری خودت رو عضوی از خانواده حساب می‌کنی.

چند ماهی می‌شه که بچه‌ها هم می‌رن پیش تراپیست‌ام. تغییرات ایجاد شده هم طبعا محصول اونا و دکتر و شرایط محیطیه. چند ماهی می‌شه که دیگه صرفا قوه‌ی مقننه و مجریه نیستم. آدمی‌ام که صرفا مامور و معذور نیست. آدمه و تا حدی تابع شرایطه و تا حدی تابع اطرافیانه و داره سعی می‌کنه کمی منعطف باشه و این‌قدر همه‌چی رو با فاصله -انگار که جزئی از من نباشه- نگاه نکنه. همه‌چی جدیده برام، و نتیجه‌‌ش، هنوز که اوایل راهیم حتا، داره به یه جمع سه‌نفره‌ی خوب منجر می‌شه که تا قبل از این من توش عضو نبوده‌م انگار هیچ‌وقت. 

گاهی فکر می‌کنم کاش مامان‌های ما هم زمانی که ما نوجوون بودیم به فکر تراپی می‌افتادن؛ به فکر «کمک‌گرفتن».

«کمک گرفتن» و «روی کمک آدم‌ها حساب کردن» و «به کمک آدم‌ها اعتماد کردن» هم ازون مفاهیم جدیدیه که دارم روش کار می‌کنم. که اصلا گاهی فکر می‌کنم انگار تا قبل از این دو سه سال من زندگی نکرده‌م. که انگارتر اولین بارمه دارم با یک سری از مفاهیم بدیهی زندگی مواجه می‌شم. یه زمانی دم از «تجربه‌ی زیسته» می‌زدم، حالا اما پیش خودم فکر می‌کنم تجربه‌‌ی زیسته‌م کجا بود اصلا. تمام سی و پنج سال گذشته تو کلونی خود-ساخته‌م زندگی کرده بودم، با اِلِمان‌ها و قوانین و خط و مرزهای شخصیِ خود-ساخته‌م، و فکر می‌کردم دتس د لایف. کره‌ی شمالی‌ام از خودم.

حالا؟ حالا از قصر خیالی‌م اومده‌م بیرون و پاهام رو گذاشته‌م رو زمین و همه‌چیز برام تازگی داره هنوز. (بعله، چند ساله که همه‌چی برام تازگی داره. که اصلا من استاد کش دادن برهه‌‌های حساس کنونی‌ام و استاد کش دادن دوره‌های موقت کنونی به دوران جدید دائمی)! فلذا نگرانم تا پنجاه سالگی‌م هم هم‌چنان یه سری مفاهیم برام تازگی داشته باشن در زندگانی. چه رقیقم و چه دیرمه کلا.
23 Oct 06:32

گورستان مون‌پارناس

by نیشابور (noreply@blogger.com)
Ayda shared this story from نیشابور.


هوای پاریس کثیف بود. خانم ف گفت هواپیمایی اعتصاب است مردم اتومبیل‌هاشان را آورده‌اند بیرون.
دیدم که شهر مرا حبس می‌کند. در کافه قرار گذاشته بودیم. وقتی برای سینما نبود باید می‌رفتم آقای الف را می‌دیدم. گفتم بیا برویم گورستان. نزدیک بود. گفت چرا نرویم پارک. گفتم پارک‌ها پر از آدم است. بالاخره رفتیم گورستان مون‌پارناس. پرسیدم این جا از معروفین کسی نخفته است. خانم ف گفت سارتر. گفتم کافه‌اش هم که این‌جا بود.
کسی نبود. بعضی قبرها پر گل بود. زنی تازه مرده بود. گل‌هایی تازه آب داده شده بودند و دسته‌گل‌هایی پژمرده بودند. خانم ف گفت یادت باشد که مرا باید بسوزانند. گفتم یادم است. خانم ف گفت هر کی بخواهد می‌تواند بیاید این‌جا؟ گفتم نمی‌دانم باید گران باشد.
خانم ف گفت تو به سر خاک رفتن اعتقاد داری؟ گفتم آره. اما حالا دیگر راه‌ها دور است. مثلا پدر من در یک شهر است مادرم در یک شهر و مادربزرگم در شهری دیگر و کودکان برادرم  در گورستانی دیگر.
قبلا که در روستا بودیم روزی که مقیم شدیم فکر می‌کردم که گورستان‌اش جای خوبی برای خفتن است. روی تپه بود. اما بعد دل کندم. خانم ف گفت آقای غ در روستاشان بر روی تپه خاک است. گفت در بهشت زهرا قطعه هنرمندان جایش دادند اما من بردمش ده‌شان. گفتم خوب کردی. خیال کردم آت آف افریکا را.  و اقای غ را بر تپه. به خانم ف گفتم حتما شیری گاهی به سراغش می‌رود؟
خانم ف گفت که او باوری به این چیزها ندارد او با مرده‌‌هایش شب و روز حرف می‌زند. گفتم درست است اما این برای خودت می‌ماند و تومناسکی نمی‌سازی. ما به مناسک احتیاج داشتیم. خانم ف گفت دیگر نداریم؟ گفتم همه‌چیز تغییر کرده است. مرده‌ها هم آواره شده‌اند.
گفتم قدیم زن‌ها می‌رفتند با شویشان درد و دل می‌کردند. دلشان باز می‌شد. مثل زیارت است.  گفت من به زیارت هم اعتقاد ندارم. گفتم من زیارت را دوست دارم.
خانم ف گفت می‌خواهی ما هم برویم قبر آب بدهیم . شیر آب بود و آب‌پاش. گفتم پرلاشز از این‌جا خیلی بهتر است. خانم ف گفت چند تا ایرانی آمده بودند دو روز پاریس را ببینند دنبال قبر لیلای پهلوی می‌گشتند. گفتم پدر و مادر عشقی‌ها در قطعه مسلمان‌ها خاک شده‌اند.
خانم ف گفت تو یعنی از قبرستان نمی‌ترسی. گفتم نه. گفت یعنی شب این جا باشی نمی‌ترسی. گفتم چرا اما نه از مرده‌ها.

فاتحه‌ای خواندم. خانم ف به این هم اعتقاد ندارد. از در دیگر گورستان بیرون رفتیم.
06 Oct 09:49

بازگشت به آیین نگارش و دستور زبان فارسی

تغییر شیوه‌ی زندگی اصلاً کار راحتی نیست. چی سخت‌تر از کنار گذاشتن عادت‌های روزمره‌ای که جا افتاده‌ان و صیقل خورده‌ان و آدمیزاد کلی برای انس گرفتن باهاشون سختی کشیده و مایه گذاشته. همون عادت‌هایی که جون کندین برای ساختن‌شون، شروع می‌کنن خوردن دست و پاهاتون. عین این‌که بچه‌ی خودت شروع کنه برات قبر کندن. شاید هم نه این‌قدر خشن حالا. آدم‌هایی که جرات می‌کنن شیوه‌ی زندگی‌شون رو به هر دلیلی تغییر بدن، دیگه بعدش انگار اسیر سکوت می‌شن. درواقع اون زمانی که مشغول تطبیق دادن خودشون تو سبک زندگی جدید هستن، دیگه صدای موثری ازشون در نمی‌آد. شاید چون خیلی از این آدم‌ها شرایط سخت تطبیق‌پذیری‌شون رو جزو حریم شخصی‌شون می‌دونن.

مثلاً این‌که چه سختی‌هایی رو می‌کشن برای دوباره متوازن کردن دخل و خرج‌شون؟ چه تجربه‌هایی رو از سر می‌گذرونن وقت روبه‌رو شدن با جاهای خالی‌ای که ایجاد کرده‌ان و باید برای پر کردن‌شون دوباره برنامه‌ریزی و خیال‌پردازی کنن؟ یا تو مورد شبیه به خودم، آدم‌هایی که تغییر شیوه‌ی زندگی‌شون رو با مهاجرت به شهر دیگه‌ای همراه کرده‌ان، چقدر از تجربه‌های ملموس و واقعی‌شون می‌گن وقت جفت‌و‌جور کردن درآمدشون؟ وقت روبه‌رو شدن با فرهنگ متفاوتی که پا توش گذاشتن؟ دلتنگی برای دوست‌ها و خانواده رو همه می‌تونن یه جوری درک بکنن. دلتنگی برای مکان‌های پرخاطره و خوراکی‌ها و خوبی‌های گذشته هم چیز غریبی نیست. ولی رعایت حریم خصوصی نمی‌گذاره آدم‌ها از دردسرهای مزاجی‌شون بگن. از دور افتادن‌شون از دکترهای آشنا و خدمات اجتماعی و پزشکی. از این‌که دوری و دوستی چه بلایی سر چه روابطی می‌آره یا چه کمکی به ارتباط‌های انسانی می‌کنه. مثلاً نمی‌گن چطور مواظب رابطه‌ی دونفره‌شون هستن وقتی وزن تمام معاشرت‌های دیگه‌ی طرف مقابل هم توی مهاجرت روی دوش دیگری می‌افته. یعنی آدم‌هایی که ذهن‌شون تا اینجا درگیر می‌شه با ریشه‌ی دوستی‌ها و عمق آشنایی‌ها، از جزئیات چیزی نمی‌نویسن. از وقت‌هایی که هرکاری هم بکنی، تردید می‌آد گلوت رو می‌چسبه که نکنه اشتباه کردم؟ نوشتن از این تردیدها هم مرسوم نیست. آدم‌ها درون‌شون رو برای دیگران بیرون نمی‌ریزن. دست‌کم این بخش‌های درون‌شون رو خیلی سخت‌تر بیرون می‌ریزن. بخش‌هایی که ممکنه به تصویر مثلاً کامل‌شون تو ذهن دیگران خط بندازه. آدم‌ها بعدش رو می‌گن. وقتی از تردید رد شدن. وقتی افتادن روی توازن مالی. وقتی خم و چم کار رو به دست آوردن. و بعد البته دیگه راحت تجربه‌ی سخت مسیر رو با کسی شریک نمی‌شن. موفقیت تهش رو ابلاغ می‌کنن و بعضی‌ها هم در سطوح بعدی توقع می‌کنن دیگران هم از اون‌ها یاد بگیرن و شجاعت به خرج بدن. یه بغلی‌بگیر ساده اگر بازی کرده باشین قضیه این‌قدر پیچیده نمی‌شه. این‌ها رو دارم با صدای بلند برای خودم هم می‌گم. که بنویس از تجربه‌ی سخت اما شیرین تطبیق پیدا کردن با شهر و آدم‌هایی که نمی‌شناسی‌شون و لایه‌های پنهان قواعد اجتماعی‌شون رو هم بلد نیستی. از این که چه‌طور باید جون کند برای فهمیدن همه‌چیز و رها کردن قواعد گذشته و گزینش اشتراکات. 

اینجا یه نکته‌ی انحرافی داره. اگه متوجه نشی و رد بشی باز هم بیراهه می‌شه. هر آدمی نسخه‌ی خودش رو لازم داره و مسیر مخصوص به خودش رو. این‌قدر ظرفیت آدم‌ها متفاوته که اصلاً نمی‌شه تصور کرد دو نفر آدم می‌تونن تو شرایط مشابه دقیقاً عین هم فکر کنن و رفتار کنن و توان جنگیدن و تاب آوردن داشته باشن. پس چطوری می‌شه گفت و نوشت از تجربه‌ها و آدم‌ها رو به بیراهه نفرستاد؟ چطور می‌شه سنت حسنه‌ی به اشتراک گذاشتن رو فرستاد تو لایه‌های پنهانی زندگی و یه چیزی گذاشت برای چهارتا آدم دیگه؟ که ذهنیت‌شون منحصر به نوستالژی‌بازی و "دلتنگی‌های آدمی را باد ترانه‌ای باید" نشه و غم و دغدغه‌ی نون رو به جای پدر سرمایه‌دار زده باشن زیر بغل‌شون و راه افتاده باشن... 

قدم اول؟ من خیلی جدی توانایی‌هام رو نوشته‌ام روی کاغذ. یه چیزی شبیه به رزومه‌ی کاری. تجربه‌ی کاریِ شش سال پیش تهران اینجا به دردم خورده. و من این‌قدر دور شده بودم از اون روزها که حتا یادم نبود چه چیزهایی بلدم. و بعد مجبور شدم خیمه بزنم روی بایگانی اون سال‌ها و دوره کنم تمام دانسته‌های خاک گرفته رو. و حالا اومده‌ام بگم یه قدم بزرگش می‌تونه همین باشه. برگردیم به پایه‌ها. بیسیک‌هامون. اون مشت اولی که گوله‌ی برفی رو ساخت. همون‌ها باز به کار می‌آن. معلومات و مهارت‌های قدیم روغن‌کاری می‌شن و یکهو در یک عالمه موقعیت کاری ممکنه باز بشه... هیجان‌انگیز نیست؟  

26 Jul 02:34

ماموت دل

by drnafis

 

1- ماموت اسم لپ تاپ منه . یه دل قدیمی با وزن دو کیلو و اندی. اولین مدل دو هسته ای که اومد به بازار. سال اول دانشگاه همراهم شد. البته باید به عرضتون برسونم از عهدی صحبت می کنم که وب کم هنوز زائده ای شبیه چشم آدم فضایی ها بود که اضافه می خریدم. هر چند با سرعت دایال آپ وب کم جز حرکات اسلوموشن و صورت هایی که در حالات غیرطبیعی فیکس می شد، چیزی نشان نمی داد.

القصه ماموت اولش اسم نداشت. بعدها که لپ تاپ های جدیدتر رنگ و وارنگ سبک به بازار اومد تبدیل شد به ماموت خاکستری دل بر من ! خواستم بگم که قضیه خرابی ماموت اتفاق بزرگی بود که رفع شد. بعدتر درایو شبکه ش پیدا نمی شد. بعد یک هفته که توانستم وصل به اینترنت بشم ، یک روز که دمر روی تختم افتاده بودم و کتاب می خواندم دیدم از آداپتور ماموت جرقه و دود بلند شد و کم بود که عشق ماموت به عشقی آتشین تبدیل بشه. این علت غیبت من، که ما همون نسلی هستیم که خراب ها رو تعمیر می کنیم و اینها !

2- خیلی دلگرم شدم. لطف و وقتی که دوستان برای راهنمایی من در پست قبلی کشیدند خیلی زیاد بود. بیش از انتظار و استحقاقم . بارها با گوشی خوندمشون و فکر کردم به تک تک جملات . با دیگران هم حرف زدم. بعد این همه تفکر سهمیه های جذاب اعلام شد و کل کاسه کوزه ما رو ریخت به هم .هیچی دیگه . اورو رو می زنم اما با این سوپرایز سهمیه ای امکانش کمه که قبول شم. در نهایت به دعای خیر شما نیاز مبرم دارم. :)

 

19 Aug 03:57

به مرغ‌ها، چند روز پیش از سلاخی‌شان، در مرغ‌داری‌ها، سویا می‌دهند. سویا را خیس م...

by noreply@blogger.com (علی بزرگیان)
Ayda shared this story from تأملاتی زیر دوش حمّام.

به مرغ‌ها، چند روز پیش از سلاخی‌شان، در مرغ‌داری‌ها، سویا می‌دهند. سویا را خیس می‌کنند و جلوی مرغ‌ها می‌گذارند. یک روز کامل مرغ‌ها سویا می‌خورند. آب به مرغ‌ها نمی‌دهند. سویا باعث تشنگی می‌شود. مرغ‌ها سویا را بسیار دوست دارند. نمی‌توانند از خوردن سویا دست بکشند. سویا می‌خورند و تشنه‌تر می‌شوند. سویا می‌خورند و تشنه‌تر می‌شوند. مرغ‌ها برای رفع تشنگی‌شان چاره‌ای جز خوردن سویای مرطوب ندارند. روز به پایان می‌رسد. فردایش به مرغ‌ها تنها آب می‌دهند. مرغ‌ها آب می‌خورند. یک روز کامل مرغ‌ها تنها آب می‌خورند. چاقی‌شان که به کفایت رسید آن‌ها را به سلاخ‌خانه می‌فرستند.
تمامِ عصرِ امروز به فکر کردن در این‌باره گذشت.
06 Jul 19:03

http://elcafeprivada.blogspot.com/2014/07/blog-post_1972.html

by Ayda
گفت تو بیا، اون با من. مکث کردم. ته دلم ضعف رفت. معلوم شد ازون مرداییه که بلدن با صدای قاطع و خونسرد یه جوری بگن «اون با من» که دربست اعتماد کنی به‌شون و آب تو دلت تکون نخوره. راست گفته بود. به موقع رسیدیم.
×××
دو سال پیش، وقتی یه‌جوری که انگار دنیا به آخر رسیده تلفن زدم به آقای کا و جریان رو براش تعریف کردم، گفت مشخصات چیزیو که می‌خوای بده به‌م، به باقی‌ش فکر نکن، اون با من. دو هفته بعد یه خونه‌ی قدیمی داشتیم با یه حیاط پشتی وسط یکی از محله‌های مرکز شهر.
×××
از مطب دکتر که اومدم بیرون، نمی‌تونستم وایستم رو پاهام. نشستم رو پله‌ها و زنگ زدم به پدیده. ماجرا رو براش تعریف کردم. قسمتی‌ش رو دیده بود خودش. تو اون لحظه بی‌که مکث کنه گفت تلفن‌تو خاموش کن برو خونه. فکر هیچ‌چیزو هم نکن. همه‌چیو بسپار به من. رفتم خونه تلفن‌مو خاموش کردم، یه ماه. همه‌چیو سپردم به‌ش. لحن اون لحظه‌ش هیچ‌وقت یادم نمی‌ره.
×××
پنج تا ورژن مختلف چید روی میزم گفت اینا اتودهای پروژه‌ن، از بین‌شون انتخاب کن. خندیدم که دکتر گفته انتخاب نکنم تصمیم نگیرم هیچ فعالیت مشابهی هم در این راستا انجام ندم. یکی از اتودا رو جدا کرد گفت اینو انتخاب کن. دلایل‌ش رو هم توضیح داد. توضیح هم نمی‌داد اون‌قدر بلد بود خودش رو و کارش رو پرزنت کنه و اون‌قدر تونسته بود تو اون مدت کوتاه اعتمادمو جلب کنه که قبول کردم، بی‌فکر.
×××
کارها مونده بود و سر همه‌مون شلوغ بود. یه هو یاد همون شب مشابه افتادم، اسفند پارسال. تمام دلهره‌ی اسفند یه هو ریخت تو دلم. نمی‌شد بچه‌ها رو تنها بذارم برم. مریم گفت یه بارم اعتماد کن به‌مون، از پس‌ش برمیاییم، برو خونه. کارشون سخت بود و زیاد. حضورم لازم بود. فکر نکردم اما. لحن‌ش پیشنهاد نبود. جمله‌ی خبری بود. اعتماد کردم. رفتم خونه. همه‌چیز بهتر شد.
×××
تراپیست‌ام گفت اگه بالا سر همه‌چیز شخصا نایستی و همه‌چیز رو شخصا دبل‌چک نکنی، سیستم چه‌قدر افت می‌کنه؟ گفتم پونزده بیست درصد. گفت بیست درصد افت‌ش با من، دبل‌چک نکن، اعتماد کن، بسپار برو خونه. راست می‌گفت. بلد نبودم اعتماد کنم بسپارم برم خونه. همیشه دلم می‌خواست یکی به‌م بگه برو با خیال راحت، من هستم. کسی نگفته بود اما. نگفته بود؟ گفته بودن. نشنیده بودم. نخواسته بودم بشنوم. سینگل‌مام بودن ازم یه الگوی غلط ساخته بود. ساخته هنوز هم. تمام مسئولیت همیشه با منه، مسئولیت همه‌چیز. خونه و کار و خرید و بچه‌ها و درس و همه‌چیز. یا شخصا بالای سر همه‌چیز هستم یا همه‌چیز می‌ترکه. حد وسط؟ نداریم. افت کیفیت؟ یا صد، یا هیچ. و این کنترلر بودن، این کنترل دائم همه‌چیز و همه‌کس یه روز خسته‌م کرد. اون‌قدر خسته که نشستم رو پله‌های بیرون مطب دکتر و به پدیده گفتم دیگه نمی‌تونم. پدیده گفت تلفن‌تو خاموش کن برو خونه. من هستم. خیالت راحت.
×××
آقای کا گفت اگه به چشم نمی‌دیدم صورتت رو، هرگز باورم نمی‌شد اون آدم پشت تلفن تویی. گفتم اون آدم پشت تلفن منم. خسته‌م. نمی‌تونم. چی‌کار کنم؟ گفت لازم نیست کاری کنی. همه رو بسپار به من. برو خونه. گفتم دوری آخه. گفت میام همین‌جا، همین بالا، نزدیک. گفت خیالت راحت. برو خونه.
×××
ماه عجیبی بود اسفند نود و دو. سخت‌ترین ماه زندگی‌م بود و در عین حال آروم‌ترین. همه‌چیز رو رها کرده بودم اومده بودم خونه. به هیچ چیز فکر نمی‌کردم و با خیال راحت مریضی می‌کردم. هزار سال بود این‌جوری دربست به کسی اعتماد نکرده بودم. کسی بهم نگفت فلان کارو بکن. همه گفتن ما هستیم، تو برو. همیشه فکر کرده بودم اگه من نباشم هیچ‌کس نیست. همه بودن اما. اومدن موندن، من رفتم. همیشه فکر کرده بودم کلمه‌ی کلیدی زندگی‌م «آرامش» باشه، «اعتماد» بود اما.



15 Jul 11:56

باید بیای یادگار جنوب

by noreply@blogger.com (راحله)
Ayda shared this story from ملالی نیست جز دوری شما.


خیابون اعرابی رو که مستقیم بری می رسی به در ملاقات زندان اوین ولی مناینو نمی دونستم بنابراین یه دور شمسی قمری زدم. اول سرپایینی رو رفتم بعد سربالایی رو. رفتم تو کوچه های اطراف و پنج دقیقه بعد دوباره سرکوچه، همون جای قبلی بودم. راضی و مامان بابا هم به همین وضع دچار بودن. خاندان رسولی تو کوچه های اطراف زندان آواره شده بودن. راضی جون کجایی؟ پنج دقیقه دیگه اونجام ولی پنج دقیقه بعد خبری نمی شد. راضی جون رسیدی؟ نه من شهرک بوعلیم. ساعت از دوازده شد یک ولی خبری از راضی جون نشد. جلوی در ملاقات وایساده بودم و دیگه کم کم داشت ترس برم می داشت، مرضی تو چند قدمییم بود و دستم ازش کوتاه. راضی عقل کرده بود و ماشین رو گذاشته بود اون پایین مااینا و آژانس گرفته بودن. پیاده که شدند بعد از خاموش کردن موبایل هامون و تحویل دادنش پرده رو کنار زدیم و وارد سالن بزرگی شدیم و بعد از پر کردن کارت صورتی همراه ساکی که توش لباس و حوله و دمپایی و پتو و لیف و شامپو و خوراکی بود می رفتیم بالا و مرضی می اومد پشت کابین شیشه ای. هرچند که نیم ساعت بعد فقط لباس و پتو و حوله رو ازمون گرفتن و ساک و با باقی چیزایی که مونده بود رو تحویل خودمون دادن. فاطی جون از همین حالا داشت بی تابی می کرد و اشک می ریخت و همین جور که از پله ها بالا می اومد و گوشش بدهکار هیچکدوم از اونایی که بهش داشتن دلداری می دادن نبود، می گفت آخه دست خودم نیست. برای ابوالفضل هم بالا اومدن از پله ها خیلی سخت بود داشت شر شر عرق می ریخت ولی وقتی دید بقیه هم به همین درد دچارن خیلی آروم شد. 

مرضی با مانتو گلدار قرمز و شال سبز همونجور که اون روز رفته بودیم اومد،خندون، برعکس اون روز. حتی موهاش رو هم همونجوری با کش بسته بود .کافی بود پنج روز برگردیم عقب و مرضی کوله رو بندازه رو دوشش، یه چندمتر بریم عقب تر و بشینیم تو ماشین و از اونجا دور بشیم ولی به جای همه اینا اومد نشست رو صندلی پشت شیشه و چهار عضو خانواده رسولی هم نشستن اینور. بهمون بیست دقیقه وقت داده بودن که بشینیم و تماشا کنیم و هرکی گوشی رو می گیره به لب های مرضی خیره بشیم ببینیم چی داره میگه. اولین بار بود که انقدر نزدیک بود و دست نیافتنی. دوست داشتم همه زندگیم رو بدم ولی اونور شیشه باشم. می تونستی دستت رو بگذاری رو شیشه و اونم دستش رو بگذاره رو دستت ولی فقط سردی شیشه بین تون باشه، نتونی دستش رو بگیری و فشار بدی یا نتونی دست بکشی رو صورتش ببینی واقعیه یا نه. اگه این شیشه ها نبود می دیدی که چجوری ابوالفضل بغلش می کنه و مرضی هی میگه دارم خفه میشم بابا گرمه، یا فاطی چجوری ماچ های رگباریش رو می بنده بهش. فقط از پشت شیشه داشتی تماشا می کردی که چه جوری یدفعه شادی جای غم رو تو چشماش می گیره و همه صورتش می خنده یا چه جوری یکدفعه کاسه چشمش پر از اشک میشه ولی چیزی پایین نمی ریزه. اگه یه کم دقت می کردی می دیدی که میگه زود می گذره، اگه یه کم بیشتر دقت می کردی می دیدی که داره میگه اینجا خوبه، همه چی هست. فقط هیچ کدوم از اینا تا وقتی خودت گوشی رو بگیری صدایی نداشت تلاشی بود برای لبخوانی که بین چهار عضو خانواده در جریان بود.

گلیم می بافت و ورزش می کرد و کتاب می خوند و به قول خودش دیگه هیولای اینترنت تمام روزش رو نمی خورد. خوب می خوابید و حتمن خوب به تن خودش نگاه می کرد و خوب به چیزای دور و ورش خیره می شد و از بالای تختش که روبه پنجره بود به درختای هواخوری نگاه می کرد و کیف می کرد. داشت برای مامانم با قلاب رومیزی می بافت. با دستش اونور شیشه یه دایره کشید. فاطی جون اینو که شنید گل از گلش شکفت ولی مثل همیشه دیگه نگفت یدونه م برای زن عموت بباف.
مرضی گفت یه خانومی هست به اسم مهوش که بهائیه و نه ساله تو زندانه ولی به همه خیلی روحیه میده،  گفت یکی دیگه هفت ساله اونجاست ولی زندان انگار جزئی از روند طبیعی زندگی شونه و مختلش نکرده. شون بود و مختلش نکرده بود. دیشب برای یکی تولد گرفته بودند و همه لباسای قشنگشون رو پوشیده بودن. همه نوبتی آشپزی می کردن و اگه ملاقات حضوری می بود از غذاهایی که پختنه بودند برای خانواده شون می بردن. امروز هم هم بندیا می خواستن دست پخت مرضی رو بخورن که براشون پاستای بادمجون و کدو درست کرده بود، حتمن به همین زودی ها بوی خوراک مرغ و قارچش هم توی سالنا می پیچید و هوش از سر بیست و سه نفر دیگه می برد.

زنگ که خورد و توی سالن پیچید همه استرس گرفتند که یک هفته دیگه باید صبر کنن تا دوباره بیان پشت این شیشه ها. هرکی گوشی رو از دست اون یکی می کشید و بوسه هایی بود که از اینور شیشه به اونور فرستاده می شد. فاطی که دید زورش به بقیه نمیرسه و نمی تونه گوشی رو از راضی جون بگیره هی با انگشت زد به شیشه، فکر می کرد اگه بزنه بهش مانع پایین اومدن پرده اومدنش و پوشیده شدن همه چیز میشه.
31 May 17:54

منابع کارآفرینی

by پژمان
08 Jul 04:03

داعش بغداد را نخواهد گرفت

by نیشابور (noreply@blogger.com)
Ayda shared this story from نیشابور.


فابریس بالانش روزنامه لوموند
ترجمه نیشابور

حمله داعش به ایالت سنی نشین عراق عرق سرد بر پیشانی سفارت‌‌خانه‌های غرب نشانده است. 
نورافکن‌هایی که به سوی سوریه گردیده بود باعث شده بود که این گروه بنیادگرا از یاد برده شده باشد. گروهی که در عراق وقتی‌که امریکا در سال ۲۰۰۳ به کشور حمله کرد زاده شد و طی ده سال جنگ داخلی رشد کرد. در این مثلث، سنی‌ها که قبلا عزیز دردانه صدام حسین بودند، به حاشیه رفتنشان را تحمل نمی‌کنند. نخست‌وزیرشیعه عراق آرا را در انتخابات مجلس از آن خود کرد و حالا می‌تواند بر حمایت کردها حساب کند.
سنی‌ها خود را در تقسیم غنایم نفتی، تنها عنصر وحدت عراق،  در موصل و کرکوک مورد تهدید می‌بینند. در این جنین زمینه‌ای‌ست که داعش تصمیم می‌گیرد به شمال عراق حمله کند. چرا که می‌تواند بر حمایت بخشی از مردم فلوجه و موصل و تکریت حساب کند. همه شورشیان عضو داعش نیستند. اما به قبایلی که با داعش بیعت کرده‌اند تغلق دارند. 
بحران سوریه به داعش فرصت خارج شدن از مخفی‌گاهش را داد که در آن از سال ۲۰۰۶ و در حمله ضد شورش ژنرال پتروس منزوی شده بود. 
در سوریه داعش می‌تواند  نیروهای نظامی‌اش را به کار ببندد و در روز روشن دستگاه‌اش را مستقر کند. پوشش متمرکز و فشرده و جهت‌دار نبرد در  کانال‌های تلویزیونی پان‌عرب مثل  الجزیره، یا کانال‌های مذهبی، رابط و واسطی‌ست برای نامزدهای اروپایی، عرب یا آمده از آسیای میانه‌ی جهاد بین‌المللی. هم‌چنین لطف و مرحمت سرمایه‌دارهای دست‌و دل‌بازگلف که شمشیر اسلام را می‌بینند بر علیه نظام‌های سکولیه کافر، بر علیه شیعیان و در نهایت آزادی فلسطین، در دست  صلاح‌الدین.
بالاخره داعش در زمین سوریه از انفعال خیرخواهانه دشمنان رژیم اسد بهره بردند. به خاطر کفایت نظامی‌اش، به خاطر این‌که از سوءقصدهای انتحاری استفاده کردند- داعش در عرض چند روز پادگان نظامی را تصرف کرد که برایش جنگ‌جویان ارتش آزادسازی سوریه ماه‌ها جنگیده بودند.
درست است که داعش شریعتی بی‌چون و چرا را تحمیل می‌کند و غربی‌ها را به گروگان می‌گیرد اما هدف نهایی سقوط رژیم سوریه است و یه این جهت در جنگ ضد بشار اسد  جای  خود را گرفته بود.
دسامبر ۲۰۱۲ ترکیه از داعش بر علیه شهر کردنشین راس‌العین استفاده کرد که آن موقع متعلق به جبهه النصره بود. در حالی که ایالت متحده آن گروه را در سیاهه گروه‌های تروریستی گنجانده بود. چند ماه بعد جبهه‌النصره میان هواداران البغدادی و ال‌جولانی به دو تکه شد. داعش و النصره شدند دو برادر دشمن در  جهاد سیاسی و با هم برای جلب رضایت القاعده نزد الظواهری رقابت می‌کردند. نوامبر ۲۰۱۳ اید‌ئولوگ القاعده به نفع النصره رآی داد و خشم البغدادی را بر انگیخت که خیلی زود حمله به هم‌سلاح سابق را آغاز کرد. 
دلیل‌اش این بود که نمی‌خواست سرمایه‌داران گم‌نام جهاد بین‌المللی از او و گروه‌اش روی بگردانند و نامزدهای جدید جهاد به سوی گروه دیگر کشیده شوند. بعد از جنگ‌های خشونت‌بار داعش چند نقطه را در حلب از دست داد اما خود ر ا در شرق سوریه  با از بین بردن نیروهای شورشی رقیب قوی کرد. دیگر صاحب دره فرات شده بود با پای‌تخت‌اش رقا و آماده تا شهرهای کوچکی مثل میادین و البوکمال را در مرز عراق اشغال کند و این چنین سرزمین‌اش را تا مقرخود الانبار بگستراند. 
می‌بایست با دو نظریه ترویج شده بوسیله اپوزیسیون سوریه، مقابله کرد. که نمی‌داند با قدرت‌گرفتن نیروهای بنیادگرا چه کند. اینکه مردم سوریه را زنجیره‌ای بر علیه دیکتاتور و برای سوریه‌ای لائیک و دمکراتیک می‌داند و دوم اینکه داعش زاده دست سرویس‌های اطلاعاتی رژیم اسد است. 
اگر ارتش سوریه نادر مواقعی با داعش درافتاده برای این است که با باقی شورشیان می‌جنگد و برای این‌که داعش نقش لولوخرخره را برای مردم سوریه و برای غرب بازی کند که به نفع اسد است. داعش تنها از جنگ‌جویان آمده از خارج سوریه تشکیل نشده، بله درست است که رقابت بغدادی و ال‌جولانی میان خارجی و اهالی سوریه تقسیم شد اما از آن به بعد داعش از مردم سوریه یارگیری کرد. در شهر کوچک مرزی ترکیه در تل الیاد قبایل سنی بر علیه کردها به داعش پیوستند. در رقا دعواهای رقابتی هم آنان را به دامن داعش کشاند. همین طرح در موصل انجام گرفت. چرا که دعوا میان کرد و عرب جنگ را فرقه‌ای می‌کند. 

داعش بغداد را نخواهد گرفت. چرا که به محض اینکه از مثلث سنی عراق خارج می‌شوند، دیگر هوادار نخواهند داشت  و با مخالفینی سخت روبروخواهند شد. توانایی‌شان در سوریه خیلی بیش‌تر است. در میان اعراب سنی که خود را خیانت‌شده‌ی «دوستان سوریه» می‌دانند. فاجعه انسانی در سوریه مردمی را رادیکال کرده و به دکترین داعش نزدیک. ادامه جنگ داعش را نیرومندتر خواهد کرد و همه منطقه را تهدید خواهد کرد. عراق و اردن و لبنان را. بیش از سه سال جنگ، اپوزیسیون سوریه، غرب و نفت‌شاه‌‌نشین‌های گلف در سرنگونی اسد شکست خوردند. از این‌جا به بعد نتیجه خود به خود گرفته می‌شود. ترجیح در منطقه مبارزه با بنیادگرایی دینی‌ست. یعنی باید برای یک آتش‌بس جدی با رژیم سوریه وارد مذاکره شد، مگر اینکه استراتژی هرج و مرج هدف واقعی ما در خاورمیانه باشد. 


فابریس بالانش مدیر مطالعات و پژوهش‌های مدیترانه و خاورمیانه است.
25 Jun 08:15

سودای هرمز


نمایشگاه آثار گروه هنر نو هرمز
گالری محسن
گشایش: جمعه، ۶ تیرماه ۱۳۹۳ / ساعت ۱۶ تا ۲۱
نمایشگاه تا ۱۸ تیرماه ادامه دارد.
ساعت بازدید: ۱۴ تا ۲۱
گالری پنج شنبه‌ها تعطیل است.
خیابان ظفر شرقی، کوچه ناجی، خیابان فرزان، خیابان نوربخش، بلوار مینای شرقی، شماره‌ی ۴۲
تلفن: ۲۲۲۵۵۳۵۴

An Exhibition by Hormoz New Art Group
Mohsen Gallery
Opening: Friday, 27 Jun. 2014 / 4-9 pm
The Exhibition will be continued up to 9 Jul. 2014.
Visiting Hours: 2-9 pm.
Gallery is closed on Thursdays.
No. 42, Eastern Mina Blvd., Nourbakhsh St., Farzan St., Naji Alley, Eastern Zafar Ave.
Tel.: 22255354

22 Jun 19:10

کرم مرطوب کننده بزن

by Sara n
چقدر وقت است ننوشته ام! اتفاق خاصی نیافتاده بود. خیلی غیر عادی سرم شلوغ بود. واقعن غیر عادی. اما فکر می کنم امروز اولین روز زندگی جدیدم باشد، یا امیدوارم که آن روزها هیچ وقت برنگردد. ساعت شش از سر کار برگشتم خانه  و با خودم هم کار نیاوردم خانه. دیدم نگران چیزی هم نیستم. چهار ماه روزی چهار ساعت خوابیدم و هفت روز هفته کار کردم و تقریبن هر شب یک شام کاری هم باید می رفتم و توی فرودگاه و هواپیما گزارش نوشتم و خواندم و برنامه کاری نوشتم و استرس داشتم و تحت فشار بودم تا اینکه بالاخره سه همکار جدیدی که قرار بود سر برسند در دو سه هفته ی گذاشته رسیدند و امروز روز اول کار آخرین نفرشان بود. دو نفرشان را خودم استخدام کردم و واقعن به خودم می بالم از انتخابهایم. یکی شان هم که رییسم محسوب می شود و جایگزین رییسم است که چهار ماه پیش رفت. وقتی رسیدم خانه  پیش خودم فکر کردم حالا چه طوری برگردم به زندگی معمولی؟ آدم چی کار می کند وقتی ساعت هفت شب دوشش را گرفته و شامش را هم خورده؟ تلویزیون نگاه می کنند؟ ورزش می کنند؟ کتاب می خوانند؟ خودم قبل تر ها چیکار می کردم توی زندگیم؟ من که خودم را می شناسم، وقت تلف کن حرفه ای بودم همیشه. چطوری بود زندگی قبل از این چهارماه یا قبل ازاین ده ماه ؟

پریروز از قطر برگشتم، قبلش وین بودم، قبلش پاریس، قبلش کابل، قبلش بامیان، قبلش سئول و قبلش هم هرات، قبل از هرات دوبی بودم قبل از دوبی، کابل و قبلش هم پاریس و قبلش هم برلین و ... روز جمعه وقتی رسیدم کابل حساب کردم دیدم در دو ماه گذشته بیشترین مدتی که توی یک شهر بودم پنج روز بوده، آن هم سئول بود، روزی دوازده ساعت به کار می گذشت که پنج شش ساعتش مسیر و رفت و برگشت به شهرهایی  بود که درشان جلسه داشتیم  (هر وزارت خانه و سازمانشان را برده ان یک شهر متفاوت)، بعد هم باید میامدم هتل هفت ساعت کار می کردم که  کار کابل عقب نماند. فکر کنم بدترین روزهای زندگیم بود. به خودم گفتم همین چیزی نبود که از زندگی ت می خواستی؟ که زیاد سفر بروی؟ نمی گفتی که کتابها جهان را برایت خواستنی کرده بودند و حالا می خواستی این جهانی را که توی کتابها خوانده ای ببینی؟ راستش نه. این همان نبود. آرزوی م دقیق نبود. من از فرودگاهها متنفرم. از این هتل هایی که همه شان یک جورهایی شبیه همند بدم میاید. تازه سفر توی افغانستان هم که شکنجه است. با هلی کوپتر نظامی می روی بامیان و این قدر تکان می خوری که تا یک روز کامل حالت تهوع داری. بعد چندین ساعت در روز برق قطع است و تلفن و کامپیوتر و آب گرم که دوش بگیری نداری. با هواپیمای هفت نفر سازمان می روی هرات و هفت ساعت توی هواپیما می نشینی و توی هر چهار پنج روستایی  که قرار است یک نفر را پیاده یا سوار کنند فرود میایی تا بالاخره برسی هرات.  از آن طرف سفر برای کار یک چیزخیلی بد دیگری هم دارد علاه بر اینکه اینتنس هست و آدمها همه ی توجه ت را می خواهند و آن  این است که وقت تنهایی خودت را نداری، یا میزبانانت یا همسفرت همه ش باهاتند. من از آنهایی هستم که اگر دو سه  ساعت در روز تنها نباشم، مختل می شوم. شبیه آدمی که یک بیماره پیچیده ی روانی دارد که اطرافیانش نمی دانند باید  باهاش چه کنند، خودم هم نمی دانم. مهم نیست آن دو سه ساعت چه کار کنم، ممکن است کار کنم یا چیز بخوانم یا دور خودم بچرخم. اما لازم دارم که هیچ کسی باهام حرف نزد، در معرض دید کسی نباشم و ازم سوال نپرسند و ازم توجه نخواهند. خیلی از روزهای این چند ماه حتی یک ساعت وقت بیداری تنهایی هم نداشتم. صبح ها ساعت پنج با استرس از خواب بیدار می شدم و استرس و نگرانی تمام روزم را پر می کرد. هم زمان حتی وقت نگران بودن هم نداشتم. مدام تلفن توی گوشم بود و هم زمان داشتم ایمیل تایپ می کردم و به همکار اداری م لیست کارهای آن روزش را می دادم.  بزرگترین پروژه ی من در پاریس صد هزار دلار بود، تازه دو تا رییس هم داشتم که بالای سرم تصمیم می گرفتند و یک مدیر مالی اداری هم داشتیم که مو را از ماست می کشید، خلاصه وقتی یک چیزی نهایی و امضا می شد می دانستی، آدمهایی بالای سرت مسولیتش را پذیرفته اند. اینجا چندین میلیون دلار را باید شروع می کردم و به جایی می رساندم و دو دور انتخابات هم بود و دولت هم داشت تغییر می کرد و دست تنها هم بودم و کار اینقدر تکنیکی بود که هیچ کس دیگری دخالت نمی کرد. بگذریم. حالا تمام شده، یعنی مرحله ی اول که سخت ترین بوده انجام شده و از این به بعد هم بار این همه مسوولیت را دیگر تنهایی نباید به دوش بکشم. حالا راضی ام و خوشحال وقتی به پشت سر نگاه می کنم، هم خودم و هم دیگران. اما بارها توی این چند ماه به این فکر کردم که دارم دیوانه می شوم، فکر کردم که همین الان است که قلبم بایستد، فکر کردم مگر قلب آدم برای چند ساعت پشت سر هم می تواند تپش داشته باشد، شبها از صدای تپش قلبم خوابم نمی برد. حس می کردم چطوری استرس بدنم را مسموم کرده. انگشتان دست و پاها یم هفته ها به طر ترسناکی پوست انداختند و هر دکتری که رفتم گفتند دلیلش است استرس است،  کرم مرطوب کنند بزن و آرام باش. حالا آرامم و کرم مرطوب کننده هم کم کم دیگر لازم ندارم.

داشتم از اولین روز زندگی جدیدم می گفتم. از ساعت هفت تا ده دور خودم چرخیدم و فکر کردم حالا باید چیکار کنم به عنوان یک آدمی که زندگی ش به روال عادی برگشته. بعد یک دفعه ی از ایمیلهایی که به آدرس بلاگ شده، یادم آمد من یک وبلاگ دارم و تازه یک عالمه وبلاگ هم هست که می خواندم. یک ساعت به وبلاگ خوانی گذشت. دیدیم لاله منصفانه چیزهای خوبی در مورد انتگراسیون نوشته. آدم از چه چیزهایی عقب می ماند اگر وبلاگ نخواند. آفرین لاله. وبلاگ خرس چش شده راستی؟ نمی نویسد دیگر؟ 




01 Jun 16:04

کتاب چی؟ ترجمه‌ای جدید از اریش کستنر

by آق بهمن
نام اریش کستنر بیشتر ما را یاد شاهکارهای ادبیات نوجوان می‌اندازد: کلاس پرنده، امیل و کارآگاهان، و خواهران غریب. اما کستنر کلی زمان غیرنوجوان هم دارد که حالا سروش جبیبی یکی از آن‌ها را به فارسی ترجمه کرده و نشر نیلوفر برای نمایشگاه کتاب منتشرش کرد: سه نفر در برف*.
رمان درباره میلیونری است که لباس مبدل گدایان می‌پوشد و به هتل گران‌قیمتی می‌رود و  ... اما داستان به این سرراستی که به نظر می‌رسد نیست و مهم‌تر این‌که فضای داستان در مجموع شاد است.
من که از خواندن این کتاب بسیار لذت بردم و تقریبا یک‌نفس خواندمش.
اگر آن سه رمان نوجوان کستنر را هم نخوانده‌اید شدیدا توصیه می‌کنم بخوانیدشان، بخصوص کلاس پرنده را. اگر نوجوانی هم اطرافتان دارید هر سه را بدهید بخواند.

* نام اصلی کتاب Drei Männer im Schnee است و بعید می‌دانم به انگلیسی ترجمه شده باشد.
25 May 19:19

یوز در وانک

by آرش

عکس زیر را دوست گرامی ام، “خاطره توانا” (استاد گردشگری دانشگاه شیراز) برایم ارسال کرده. “خاطره” برایم گفت در محوطه کلیسای “وانک” اصفهان این گردشگر خارجی را دیده که پیراهن تیم ملی ایران با طرح یوزپلنگ را به تن کرده. این گردشگر انگلیسی دلیل به تن کردن پیراهن تیم ملی فوتبال ایران را علاقه به کشورمان عنوان کرده است.

هرچند که این پیراهن تیم ملی نیست، اما بی شباهت هم نیست.

نکته جالب دیگر این است که امروز از یک دفتر خدمات مسافرتی آلمانی که قرار است کاتالوگ سال ۲۰۱۵ خودشان را برای سفر به ایران طراحی کنند، درخواست ارسال عکس یوزپلنگ داشتیم. آنها می خواهند یوزپلنگ را به عنوان یکی از جاذبه های ایران معرفی کنند.

06 May 19:40

اطلاعیه خانه موزه مقدم

by cafetehroon

 نمايشگاه موقت موزه مقدم به اهتمام معاونت موزه هاي اداره كل فرهنگي و اجتماعي دانشگاه تهران از خرداد ماه 1390 فعاليت خود را آغاز و تا كنون چندين نمايشگاه از آثار فرهنگي و هنري را برنامه ريزي و اجرا كرده است. از آنجا كه نمايش هنر هاي تجسمي ايران و حمايت از هنرمندان جوان و معرفي استعداد هاي نو ظهور از اهداف اصلي اين معاونت مي باشد، به اطلاع مي رساند موزه مقدم در برنامه هاي ميان مدت در نمايشگاه موقت خود مايل به همكاري با موزه ها، فرهنگسراها، گالري هاي هنري و هنرمندان جوان در اين مكان رهنگي مي باشد. 

علاقمندان مي توانند جهت دريافت اطلاعات بيشتر و شرايط اجراي آثار خود از جمله نقاشي، عكاسي، حجمي، صنايع دستي، زيور آلات و .... با شماره تلفن 66480074 تماس حاصل نموده و براي بازديد از فضاي نمايشگاه به آدرس اینترنتی زیر مراجعه نمایند :

http://museums.ut.ac.ir/mm/


06 May 20:56

فرودگاه “دوحه”

by آرش

۱-

همه می گفتند اگر اقدام کنی، می دهند. باور کردم، اما ندادند.

ویزای آمریکا را می گویم.

لعنتی، حتی مدارکم را هم نگاه نکرد!

۲-

حالا که می نویسم در فرودگاه “دوحه” هستم و تا کمتر از دو ساعت دیگر به سمت ایران پرواز خواهم کرد.

اما چند روز گذشته را هم به بهانه گرفتن ویزای آمریکا و هم برای شرکت در نمایشگاه گردشگری ATM در “دوبی” سپری کردم.

امروز در زمان برگزاری نمایشگاه در یک سمینار مربوط به شبکه های اجتماعی و بلاگرهای سفر شرکت کردم. دو نفری که سمینار ارائه می دادند از اعضای Proffessional travel bloggers association بودند.

و من در همه مدت ارائه سمینار، غبطه می خوردم…

چند سالی هست که موضوع “بلاگرهای سفر” را به عنوان یک پدیده جالب و قابل توجه به کسانی که در عرصه گردشگری فعالیت می کنند، گوشزد می کنم. در دو دوره جشنواره سفرنگاری ناصرخسرو این موضوع را مورد توجه قرار دادیم و نتایج خوبی داشت. یک مرتبه هم سمیناری با عنوان “موزه ها و بلاگرها” ترتیب دادیم که آنچنان که باید درک نشد. در ادامه به چندین موسسه خصوصی و حتی به سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری پیشنهاد دادم که برای معرفی ایران، ۱۰۰ بلاگر سفر را دعوت کنند و نتیجه اش را ببینند. هنوز این اقدام انجام نشده.

حالا امروز دیدم که برای بلاگرهایی که به صورت حرفه ای به موضوع سفر می پردازند، یک انجمن تخصصی درست شده. با خودم فکر می کنم تشکیل انجمن بلاگرهای سفر کاری است که ما هم باید تشکیل آن را در ایران پیگیری کنیم.

اما از زاویه ای دیگر می خواهم بگویم ما در این رابطه چندان از دنیا عقب نیستیم. یکی از دلایلش این است که ما “چیتبال” را به عنوان عروسکی که قرار است از زبان او سفرنامه نوشته شود، به صحنه وارد کرده ایم. من به شخصه عروسکی را نمی شناسم که برای ابراز دغدغه های محیط زیستی سفر کند، برای خودش وبلاگ داشته باشد و سفرنامه بنویسد. این نوید را می دهم که به زودی “چیتبال یک عروسک بلاگر سفر حرفه ای خواهد شد.

می دانم که باور کردن هر فکر و ایده ای در هر جامعه ای و مخصوصا در جامعه ما کمی زمان می برد. اما چنان وجودم برای جبران عقب ماندگی ایران در تب و تاب است که هر لحظه آرزو می کنم که ایکاش آنهایی که باید، می فهمیدند چه می گویم و به ایده ها و فکرهایی که شخصا بهشان اعتقاد راسخ دارم، توجه نشان می دادند.

03 May 07:10

سلام دنیا!

by سیب به دست

Untitled2


دسته‌بندی شده در: عکس هفته
20 Apr 16:12

سفر به قزوین - شنبه 30 فروردین 93

by cafetehroon
Ghazaleh.asadi

قزوین عزیز و دوست داشتنی

دیروز  به عنوان راهنما و در قالب یک تور اختصاصی سفری به قزوین داشتم که تعدادی از عکسهای آن را تقدیم حضور شما نازنینان می کنم. شایان ذکر است که عکسها با تلفن همراه گرفته شده است.

 

14 Apr 13:45

به شوشتر زدند گردن مسگری

by Sara n
توی این دوسالی که افغانستان بودم ( دقیقن دو سال است امروز. چهارده آپریل دوهزار و دوازده بود که رسیدم کابل)، با سه نفر به هم زده ام به خاطر این که فکر می کردند جنگی که امریکا در افغانستان راه انداخته جنگ درستی بوده. مسلمن هر سه نفر هم امریکایی. بحث تجربه ی شخصیست، جنرالایز کردن نیست. واقعن من هیچ غیر امریکایی رو ندیده ام که فکر کنه این جنگ جنگ درستی بوده. 

یادم به آخرین موردش افتاد، دی ماه گذشته  بود. با طرف دو روز پیشش توی لاهه به هم زدم؛ مخصوصن گفته بودم که لاهه همدیگه رو ببینیم که وقتی باهاش به هم می زنم لازم نباشه پاریس و خونه ی من باشه که بعد awkward به نظر برسه. توی ایستگاه قطار توی امستردام خداحافظی کردیم و من آمدم پاریس و اون بره ایسلند تا از اونجا پروزا کنه تورنتو. من قرار بود تا فردای اون روز پاریس باشم و روز بعدش برای جلسه برم لندن. پیش خودم فکر کردم، آفرین، بزرگ شدیم بالاخره، بالاخره به هم زدن بی دغدغه و بی کولی بازی رو یاد گرفتیم. فرداش حوالی ساعت دو بهم پیغام داد که "من یه کاری کردم که می ترسم اشتباه باشه و الان نگرانم" گفتم چیکار کردی؟ گفت توی قطارم نیم ساعت دیگه می رسم پاریس. رفته بود ایسلند و از اونجا دوباره پرواز کرده بود امستردام و با قطار آمده بود پاریس. گفتم برای چی؟؟؟؟؟ توی پیغام جور دیگه ای نمی تونستم داد بزنم. گفت فکر کردم نباید به این راحتی از دستت بدم. عصبانی شدم که مگر به تو ه فقط؟ به این فکر نکردی که من ممکنه زندگی داشته باشم مستقل از تو و تو نمی تونی هر وقت خواستی می تونی بیایی پاریس که من رو ببینی؟  هزارتا هم کار داشتم بعد از تعطیلات طولانی سال نو و از لندن هم مستقیم قرار بود برگردم کابل. گفتم من الان ده جا این ور و اون ور باید برم. ساعت هشت شب می تونم ببینمت و آدرس خونه رو دادم. بماند که تا هشت شب چقدرحرص خوردم و چقدر اشک ریختم. اشک ریختنم از استیصال بود. استیصالم در مقابل آدمهای ضعیف و وقتی آدمها ضعیف می شن، بیشتره. 

 شب رو دعوا کردیم و من رو مجبور کرد که بهش بگم دوستش ندارم و تمام مدتی که باهاشم دارم حرص می خورم از کارهاش، از رفتار توهین آمیزش بقیه. از ignorance و arrogance ش. خودش معتقد بود رفتارش توهین آمیز نیست با گارسون و راننده و ...شاید هم نباشه توی فرهنگ اونا. یکی دو تا نبود. کلن اذیت می شدم این اواخر. کلی هم بدبین بود نسبت به جهان. توی لاهه این چیزا رونگفتم. خیلی دوستانه گفتم که من کابلم و تو نیویورک و دوری م و نمی شه. اونم گفت می فهمه. اما توی پاریس مجبورم کرد، چون توی تحت فشار قرارم داد همه ی دلایل واقعی رو گفتم. توی این یک سالی که همدیگه رو می شناختیم و بعد شش ماهی که با هم بودیم هیچ وقت دعوای متعادل نداشتیم یا حتی بحث متعادل. همیشه هر چی من می گفتم همون بود. همیشه من خوب بودم و بقیه ی دنیا بد. نا متعادلی رابطه هم یک دلیل دیگه م بود که نگفتمش البته. فردا صبحش هم قرار بود من برم لندن  و اون هم با من می آمد ایستگاه قطار تا بره امستردام. 

حالا برگردیم به دلیل اصلی که این را گفتم، امروز ایمیل زد و ازم پرسید آن آخرین جمله ای که آن روز در پاریس توی تاکسی به فارسی گفتی چی بود. و من یادم به اون روز یک شنبه صبحی آمد که توی تاکسی از خانه ی من راه افتادیم تا ایستگاه قطار. نمی دانم به چه دلیل مسخره ای دو نفر که تازه شب پیشش برای دومین بار به هم زده اند باید در مورد حمله ی امریکا به افغانستان حرف بزنند. او که البته بهش نمی گفت جنگ می گفت intervention  که یا بار منفی ندارد یا اگر هم دارد قابل مقایسه با بار منفی"مداخله " که ما در فارسی می گوییم نیست. و ما برای اولین بار در تاریخ رابطه مان به طور برابر بحث کردیم. من برای اولین بار دیدم که همان طور که من هیجان و عصبانیت علیه جنگهای  امریکا حرف می زنم، او هم با عصبانیت و هیجان از جنگهای امریکا دفاع می کند. بعدن که بهش فکر کردم خوشحال شدم که بالاخره یک بار هم دعوای دو طرفه کردیم. حتی فکر کردم که این بحث باعث شد از دست من عصبانی باشد و  خاطره ی به هم زدن یک طرفه و "ناعادلانه" مان را کمرنگ کند. نه این که به خاطر حمله ی امریکا به افغانستان باهاش به هم زده باشم، اما بهش گفتم تو باید این بحث را یک سال پیش با من شروع می کردی، اینطوری اصلن باهات حرف هم نمی زدم چه برسد به یک رابطه.  یادم است در طول بحث یک مثال مسخره هم زد و کار را تمام کرد:  گفت مثل اینکه یکی توی خیابان بهت حمله کند و تو جوابش را ندهی (یازده سپتامبر را می گفت). گفتم یکی توی خیابان به شما در تاریکی حمله کرد. شما اصلن نمی دانستید کی هست. گفت خب که چی، نمی شد که دست روی دست بگذاریم باید به یکی حمله می کردیم تا کسی جرات نکند از این به بعد این کار را کند. به فارسی گفتم آره گنه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر زندند گردن مسگری. نوشتم ترجمه ندارد.  

این روزها که  به رفتن امریکایی ها نزدیک می شویم و بازار تحلیل مداخله ی نظامی امریکا در افغانستان گرم است، مدام دلم می خواهد همین جمله را  تکرار کنم به جای بحث کردن.  

01 Apr 11:50

پارانویا

by Sara n
ذره ذره اتفاق میافته، خودت هم نمی فهمی از کی. فقط از یک وقتی متوجه می شی که اگر یکی دری رو هم محکم ببنده، فکر می کنی صدای انفجار یه بمب دستی در دوردست ه. راستی چرا توی کابل اینقدر کپسول گاز می ترکه؟ صداش خیلی بلنده و هیچ فرقی با بمب نداره، فقط باید گوش بدی ببینی آیا بعدش صدای شلیک گلوله می شنوی یا نه، اگر نه، همون کپسول گاز بوده ترکیده یا باد دری را محکم کوبانده. اگر آره باید منتظر اس ام اس های امنیتی باشی تا ببینی کدام طرف شهر بوده و باید به کدام دوستت زنگ بزنی. 

اگر انتخابات ریاست جمهوری افغانستان صلح آمیز انجام بشه و پیش بره، این اولین باری خواهد بود که قدرت به طور صلح آمیز در افغانستان دست به دست شده. 

15 Feb 12:27

از گذشته‌ها

by خانم كنار كارما
بعد از هزارسال یک‌صبحی تکست داد و شماره موبایل کسی را پرسید٬ آخر تکست هم حال من را. جواب دادم و آخرش هم گفتم که بدک نیستم. همین. چیز بیشتری نبود ولی دیدم که میل‌ام به چایی صبح‌گاهی همیشگی نمی‌کشد و هی کج‌و‌راست پاکت سیگارم را چک می‌کنم. به خودم گفتم که آدم باشم٬ امر کردم. صبح بود. رفتم به فیلم دیدن. یادم هم بود که بعد از تکست چه مدام سردم است که چه سال‌هاست فرم اسم‌اش را توی گوشی‌ام تغییر داده‌ام که این‌طوروقت‌ها یخ نزنم. قانون طلایی‌ام را هم حتی شکستم یکی‌دوبار؛ توی تاریکی سالن گوشی را توی کیف روشن کردم که مطمئن باشم چیزی ادامه ندارد. دلم می‌خواست ادامه داشته باشد؟ عصر یادداشت‌هایم را نوشتم. درصدی از من اما توی گوشی بود. سرم را گرفتم پرت کردم یک‌سمتی که نبینم‌اش. نه او را و نه بک‌گراند هزارسال پیش را. دیدم یک‌چیزی دارد شعله می‌کشد وسط تن‌ام. زدم بیرون و این‌قدر راه رفتم که جنازه برگردم خانه. جنازه برگشتم با شعله‌ی کم‌رنگ.
این‌طورها هم نبود که دیگر ممنوع کنیم هم را ببینیم. می‌خواستیم هم نمی‌شد. ده‌ها دوست مشترک و ده‌ها دورهم جمع‌شدن رسمی و غیررسمی. نصف‌اش را هم که کنسل می‌کردی٬ چهارتایی باقی می‌ماند که هم را ببینیم. دیدیم کاری نمی‌شود کرد. جاست فرندز هم که فرمول ما نیست. زدیم خودمان را به کوچه‌ي علی‌چپ. گفتیم برای خودمان تعریفی نداشته باشیم. بگوییم یک‌چیزی بوده و تمام شده و بچه هم نیستیم. حالا دورهمی‌ها شوخی می‌کردیم٬ شام هم برای هم می‌کشیدیم. هویت‌ دونفره‌ی جداشده‌مان را دیگر جمع تعیین می‌کرد. خودمان را قایم می‌کردیم لای بقیه تا معمولی باشیم. قانون «همیشه با جمع» داشت جواب می‌داد. نه تلفن٬ نه ایمیل٬ نه کامنت٬ نه لایک.
دو‌و‌نیم صبح که زنگ زد٬ شعله دوباره ریخت توی تن‌ام. گفت تا همین امروز مطمئن نبوده ولی حالا مطمئن است که باید با هم حرف بزنیم. که احمقانه است این فرار مدام. گفت یک حرف‌هایی مانده که باید بگوید بعد از هزارسال. ولی «پایین توی ماشین. اگر اشکالی ندارد». اشکالی نداشت. حرف می‌زنیم دیگر. حرف. سه‌ساعت بعد که پله‌ها را بالا می‌آمدم فرار ده‌ساله تمام شده بود و دوتا آدمی بودیم که فردیت‌مان را گرفته بودیم کف دست‌. خداحافظی واقعی با هزار‌سال تاخیر رخ داده بود و یکی می‌رفت که ریش بگذارد لابد. سپیده‌ی صبح که زد٬ منهتن از بروکلین اعلام استقلال کرده بود.

سوگواری سنت خوبی است؛ این‌که آدم زمانی را بگذارد برای مرور٬ برای درد کشیدن٬ برای رنج٬ برای هوار حسین. مرد باشی صورت‌ات را یک‌مدتی ول می‌کنی به امان خدا. زن باشی ابروها را پرپشت می‌کنی. چهل روز که می‌گذرد٬ چهارصدبار که دوره کردی٬ خو می‌گیری٬ تکلیف‌ات تمام می‌شود. قوی باشی٬ فقط پناه می‌بری به خاطره. قوی‌تر باشی٬ می‌گذاری و می‌گذری. سکانس‌هایی از زندگی باید بماند برای آداب خداحافظی؛ گرم٬ سیر. این‌قدر که دیگر رجعت نمانده باشد. رجعت یعنی هنوز یک‌چیزهایی مانده٬ ول‌شده٬ در سکوت غلتیده. آدمی که می‌گوید خداحافظ باید سیرِدل برود٬ وارسته شده باشد؛ حالا ریش هم نگذاشت مهم نیست.
 

 

 *این پست یک‌ موزیک مناسب کم دارد.


12 Jan 15:00

به خاطر امتداد دوستی

by giso shirazi
دوستی را بعد از 14 سال دیدم. آخرین باز با کدورت از یکدیگر جدا شده بودیم و حالا به مدد فیس بوک دوباره همدیگر را یافته بودیم

از 4 عصر تا 11 شب  تمام آن چهار سال را به علاوه این 14 سال با سرعت مرور کردیم.  تمام دره های درد  و  قله های شادی که بالا و پایین کرده بودیم ، رنج هایی که از آن گذر کرده بودیم  و به حکایت شیارهای سپید بین موها و خطوط نازیک دور چشم ها ، گوش دادیم

و از سفرهایمان گفتیم که گاه چقدر نزدیک بودیم و نمی دانستیم 

بعد از رفتنش با هرچه تلاش، نتوانستم به یاد بیاورم که چرا از هم جدا شدیم؟ آخر چرا؟

و از آن روز به بعد این حقیقت آزارم می دهد که  اگر در این جدال 14 ساله همدیگر را همچنان داشتیم، شاید کمتر زخم خورده بودیم ، شاید ساده تر تاب می آوردیم ،کمتر درد می کشیدیم

و شادتر بودیم

دلم برای تمام آن لحظاتی که با هم نگذرانیدم می سوزد، تمام اشکهای گریه و  خندهای که از صورت هم نزدودیم، بر چشم هم ننشاندیم، دلم برای  فرصت از دست رفته تمام سفرهایی که با هم نرفتیم می سوزد برای تمام آوازهایی که از او در پای آتش نشنیدم ، تمام دوچرخه هایی که با هم نراندیم ...

همه را گفتم که بگویم

وقتی سرانجام به یاد نخواهید آورد، خب همین حالا فراموشش کنید
.
.
.


02 Jan 14:06

در تویسرکان مِگس‌ها عسل تولید می‌کنند و پشه‌ها علاقه‌ی خاصی به ان دارند

by سین.ست (noreply@blogger.com)
Ayda shared this story from ناپیدا.

 
 
ما خانوادگی که جمع می‌شویم یک دایره درست می‌کنیم و بعد داد می‌زنیم. بی برو برگرد حتمن شام خوشمزه وشاد و متنوع می‌خوریم. غذای ایرانی در جمع‌های ما عنصر اصلی و مهمی است. بعد از شام هم چای و صحبت. از آنجایی که مادربزرگم ایران، و شوهر عمه‌ام ممدآقا تویسرکانی هستند، حتمن صحبت به تویسرکان هم می‌کشد. دو-سه خاطره از فلانی و بهمانی؛ گاهی هم من «گنجشکک اشی مشی» که تویسرکانی‌اش می‌شود «یه ملیچی بید ایچیل بیچیل» را می‌خوانم. معمولن وسط‌های شب ممد آقا بحث حافظ و سعدی و فردوسی را پیش می‌کشد. اینها در اصل مال تویسکران بودند. یا نمی‌دانم، اینکه هیچ کجا گردوهای تویسرکان را ندارد، یا هیچ تیره‌ای قدر تویسرکانی‌ها عاشق کوبیده نیست. ممد آقا به کوبیده  که می‌رسد پانتومیم کباب سیخ زدن را هم انجام می‌دهد و گاهی هم با یک بادبزن خیالی منقلی خیالی‌تر را باد می‌زند. بعضن اگر کتاب ضرب‌المثل‌های تویسرکان دم دست باشد تفأل می‌زنیم و به دنبالش خرخنده. صبا دخترعمویم کشف کرده که تویسرکانی‌ها اخلاقی که دارند به جای هر چیزی چیز دیگری می‌گویند که آن چیز دیگه خودش معنی دیگری دارد. به من اشاره کرد که «اینو داشته باش...» پرسید «ایران؟ تویسرکانی‌ها به بادکنک چی می‌گن؟» ایران درجا گفت بادبادک. پاره پاره. به جای زنبور؟ مِگس. من در این صحنه زیر میز هستم و سعی می‌کنم دقیقن وسط پیشانی‌ام را کنج میز بکوبم. به جای مِگس؟ پشه. بابا قرمز شده و به پیشانی‌اش مشت می‌زند. سرنشین‌های کاناپه‌ درازه همه روی هم غلت می‌زنند. فقط ایران جدی و متین نشسته و زبان کوچک ته حلقش پیدا نیست و تنها یک لبخند نصفه نیمه دارد. ایران که عیش مدام است اصلن، بامزه‌ترینِ فامیل. ایران همیشه تاکید می‌کرد که شوهرتان با فرهنگ باشد لطفن. سولماز به عنوان الگو به دخترهای فامیل پیشنهاد می‌شود. چون با فرهنگ ترین را سولماز رو هوا زده. ریتو خارجی است و درنتیجه حتمن با فرهنگ  هم هست.  برای خارجی‌ها احترام خاصی قائل می‌شود. همین‌طور برای ایرانی‌هایی که مدتی خارج زندگی کرده‌اند. چند بار ریتو که فارسی نمی‌فهمد فکر کرد که ایران صحبت ایتالیا را پیش کشیده اما صحبت آرمان و آناهیتا بود صرفن.  به آرمان دوست من می‌گفت آلمان و آناهیتا دوست صبا را ایتالیا صدا می‌کند. ایران بلد است چه جوری اشکت را دربیاورد، از زور خنده، از زور غصه. دیشب اما هر چه بود، خنده بود. خنده‌های بلند و از عمق معده.
27 Dec 14:06

زندگی رنج است

by (مُحسنِ آزرم)
Ayda shared this story from شُمال از شُمالِ غربی:
حقیقت این است که رها شدن از رنجِ گذشته گاهی ممکن نیست. چیزهایی هست که نمی‌شود تغییرشان دید. چیزهایی هست که آدمی گاهی خودش را غافل از آن نشان می‌دهد؛ شاید به این امید که گذشته را فراموش کند. امّا گذشته را نمی‌شود پاک کرد.

 

«فیلم‌هایی هستند که شما را به گریه می‌اندازند؛ فیلم‌هایی هستند که شما را به خنده می‌اندازند و فیلم‌هایی هستند که بعد از دیدن‌شان چیزی در وجودتان تغییر می‌کند.» این گفته‌ی دارن آرونوفسکی است درباره‌ی یکی از فیلم‌های محبوبش و انگار تعبیری بهتر از این نمی‌شود سراغ گرفت که به کارِ نوشتنِ یادداشتی درباره‌ی سپیده‌دمی که بوی لیمو می‌داد بیاید؛ مستندی که بعد از دیدنش حتماً در وجودِ آدمی تغییر می‌کند و آدمی که به تماشای این فیلم نشسته بعد از تمام شدنش حتماً آدمِ دیگری شده است و دنیا و آدم‌ها را طورِ دیگری می‌بیند؛ طوری که اصلاً شبیه دقیقه‌های پیش از تماشای فیلم نیست و چه‌طور می‌شود دنیا و آدم‌ها را دوباره همان‌طور دید وقتی در این مستند چشم‌مان به زنانی می‌افتد که بیست‌ و پنج سال بعد از بمبارانِ شیمیاییِ سردشت هنوز نفس می‌کشند و راه می‌روند و حرف می‌زنند بی‌آن‌که زندگی‌شان شبیه زنانِ دیگری باشد که شاید حتّا روح‌شان از این بمباران بی‌خبر باشد؟

بیست‌ و پنج سالِ پیش هواپیماهای عراقی در آسمانِ سردشت ظاهر شدند و ناگهان بمب‌های شیمیایی را روی سرِ مردمانِ بخت‌برگشته‌ای ریختند که آماده‌ی مردن نبودند. همه‌چیز نیست‌ و نابود شد و پیر و جوان در برابرِ چشمانِ حیرت‌زده‌ی هم‌شهریان‌شان از دست رفتند و آن‌ها که ظاهراً زنده ماندند رنجی عظیم و زخمی دائم را با خود حمل کرده‌اند؛ زخمی که درمان ندارد و رنجی که نمی‌شود پایانی برایش تصوّر کرد. همه‌ی آن تصویرهای آرشیوی که در ابتدای فیلم آمده‌اند و نابودیِ سردشت و مردمانش را نشان می‌دهند گوشه‌ای از مصیبتی هستند که به جانِ مردمانِ این شهر افتاده. بختِ آن‌ها که همان روز و همان سال چشم بسته‌اند و از این دنیا رفته‌اند انگار بلندتر از بختِ مردمانِ دیگری است که در همه‌ی این سال‌ها زندگی را تاب آورده‌اند و زنده مانده‌اند بی‌آن‌که زندگی‌شان طعمِ زندگی داشته باشد.

نوشتن از سپیده‌دمی که بوی لیمو می‌داد سخت است و سختی‌اش بیش‌تر به این برمی‌گردد که در طولِ فیلم قلبِ آدمی به درد می‌آید و فشرده می‌شود از رنجی که زن‌های سردشت در این سال‌ها کشیده‌اند؛ در این بیست و پنج سالی که از بمبارانِ شیمیایی گذاشته و حقیقت این است که در همه‌ی این سال‌ها چیزی به نام خوشی از زندگی‌شان رخت بربسته و جایش را به غصّه و اندوه داده است. رنجِ آن‌ها حتماً بیش‌تر از مردهای سردشت است که هر روز را بیرون از خانه می‌گذرانند. تفاوتی نمی‌کند پای صحبتِ کدام زن نشسته‌ایم و کدام زنِ زخم‌خورده‌ی بیست و پنج سالِ پیش رو به دوربین حرف می‌زند. همه‌ی حرف‌ها در نهایت تماشاگر را به یک نقطه می‌رسانند؛ این‌که هر زخمی درمان ندارد و گاهی زخم‌ها آن‌قدر عمیقند که نمی‌‌گذارند آدمی لحظه‌ای غافل شود؛ خودنمایی می‌کنند و ناگهان آدمی را از لحظه‌ای که در آن نفس می‌کشد به گذشته می‌فرستند؛ به بیست و پنج سال پیش که در هوای سردشت بوی عجیبی پیچیده بود؛ شبیه بوی لیمو که ترش است و آدمی دوست دارد نفس بکشد و همه‌ی این بو را در بینی‌اش جا بدهد ولی این بوی لیمو نیست که در هوا پیچیده بوی بمب‌های شیمیاییِ عراق است که آن روز سردشت را ویرانه کرد و هنوز بعد از این‌همه سال لاشه‌ی بمب‌ها در گوشه‌های سردشت به چشم می‌خورد؛ جایی که زن‌ها می‌نشینند، حرف می‌زنند و بمب‌ها را تماشا می‌کنند؛ فلزهای بزرگِ مرگ‌باری را که روی سرشان فرود آمد و جانِ بسیاری را گرفت و جسمِ بسیاری دیگر را گرفتار کرد و این گرفتاری فقط زخم‌های درمان‌ناپذیری نیست که پوستِ صورت و دست‌های‌شان را بی‌نصیب نگذاشته باشد؛ نفس‌تنگی هم هست؛ حنجره‌‌ی زخم‌خورده هم هست؛ پاهای قطع‌شده و هزار گرفتاریِ دیگر که دیدن‌شان آدمی را سخت به فکر می‌اندازند و تلنگری اساسی‌اند به خوش‌بینیِ مفرطی که گاهی آدمی گرفتارش می‌شود.

حقیقت این است که رها شدن از رنجِ گذشته گاهی ممکن نیست. چیزهایی هست که نمی‌شود تغییرشان دید. چیزهایی هست که آدمی گاهی خودش را غافل از آن نشان می‌دهد؛ شاید به این امید که گذشته را فراموش کند. امّا گذشته را نمی‌شود پاک کرد. نمی‌شود به دستِ فراموشی سپرد و نمی‌شود در گنجه‌ی بایگانی قایم کرد. برای آن‌ها که در این سال‌ها سردشت و بمبارانِ شیمایی‌اش را از یاد برده‌اند تماشای سپیده‌دمی که بوی لیمو می‌داد تجربه‌ی دردناکی است. تماشای دوباره‌ی موقعیتی است که مردمانِ بی‌گناهی گرفتارش شدند و فکر کردن به حقیقتی است که دست از سرشان برنمی‌دارد: چه می‌شد اگر بیست و پنج سال پیش ما هم در سردشت بودیم؟ چه می‌شد اگر ما هم بوی لیمو را در آسمانِ سردشت تنفّس کرده بودیم؟ و جوابِ این‌ سؤال‌ها تماشای زن‌هایی است که با این‌همه زخم و رنج چاره‌ای ندارند جز چرخاندنِ چرخِ زندگی و راهی ندارند جز تاب آوردنِ این‌همه سختی و دم نزدن. گفتن چه فایده‌ای دارد وقتی درمانی برای درد نیست؟ نه زنی که سالی چند بار روانه‌ی تهران می‌شود تا طبیبانِ پایتخت دردش را تسکین دهند امیدی به آینده دارد نه آن بچّه‌هایی که بیماری صورت‌شان را دگرگون کرده؛ آن‌قدر که میلی به هیچ‌چیز ندارند؛ حتّا به زندگی.

حقیقت این است که تماشای سپیده‌دمی که بوی لیمو می‌داد را نباید از دست داد؛ کم پیش می‌آید فیلمی ساخته شود که گذشته را به حال بیاورد؛ احضار کند و بعد که خوب این گذشته را سیاحت کردیم بگوید گذشته هیچ‌وقت نگذشته؛ ادامه دارد در حال؛ در همین روزها که ما کیلومترها دورتر از مردمانِ سردشت زندگی می‌کنیم؛ قدم می‌زنیم؛ حرف می‌زنیم؛ عاشق می‌شویم و هر حادثه‌ی کوچکی قلب‌مان را به درد می‌آورد و خیال می‌کنیم این پایانِ زندگی است و زندگی سخت‌تر از این نمی‌شود. باید سپیده‌دمی که بوی لیمو می‌داد را ببینیم تا ببینیم که رنجِ زندگی چیز دیگری است؛ چیزی غیر از روزمرّگی‌های ما و این‌جا است که آدمی از وجودِ خودش خجالت می‌کشد؛ شرم می‌کند از این‌که مثلِ چند لحظه پیش از تماشای سپیده‌دمی که بوی لیمو می‌داد فقط دوروبرِ خودش را ببیند؛ دنیای کوچکش را.

این پیشنهادی جدّی است؛ تماشای سپیده‌دمی که بوی لیمو می‌داد را از دست ندهید و مطمئن باشید که بعد از تماشایش آدم دیگری می‌شوید.

سپیده‌دمی که بوی لیمو می‌داد؛ ساخته‌ی آزاده بی‌زار گیتی

25 Nov 09:02

privacy

by Sara n
این جا کم می نویسم چون تمام حرفهایم نق است. نمی توانم از چیز دیگری حرف بزنم. امروز صبح به دوست پسرم گفتم - طبعن به محض اینکه بیدار شدم و دقیقن قبل از این که او بخوابد - که خسته شدم این قدر هر روزم جنگ و دعوا دارد. گفت هر کاری این ها را دارد، آدم باید ببیند که بخش های خوبش آیا بر این بخش های بدش پیشی می گیرد یا نه. گفتم بله و با لبخند. بهش گفتم  حتی فکر کردن به بخشهای خوب لبخند به لبم می آورد همین الان هم.
اما این ویژگی های منحصر به فرد افغانستان زندگی کردن برای دارد روانی م می کند. مخصوصن برای ما کار و زندگی مان به هم وصل است. همان مسوول  امور امنیتی- یک چیزی توی مایه های انتظامات- که کارش چک کردن رفت و آمدن مان در آفیس هست، همان هم کلید می اندازد روز در اتاقت و چک می کند ببیند جلیقه ی ضد گلوله و کلاه ایمینی ت را توی اتاقت داری یا نه. بعد می گوید همه جا را گشتم پیدا نکردم، کجاست جیلقه ی ضد گلوله ات. گفتم زیر تختم. بیخود کردی بی اجازه رفتی توی اتاقم. و بعد مجبور شدم رسمن ایمیل بزنم شکایت کنم. مدیر کل آدم هم مدیرت در محل کار است هم در خانه مسوول امنیت است و می تواند بکن نکن و برو نرو بهت بگوید. اصلن خط و مرزهای زندگی خصوصی و عمومی مان معلوم نیست. اصولن فرض بر این است که زندگی مان در کنترل کامل آن هاست، " به خاطر امنیت خودمان".  امروز روز پنجم زندانی بودنمان به خاطر جلسه لویه جرگه در کابل است.  چهار روز به خاطر خود  جلسه و چهار روز هم به خاطر این که هنوز بزرگان در کابل هستند و طول می کشد تا برگردند ولایات خودشان. سه روز دیگر باقی مانده. 
هر از چند گاهی هم  هم یک دوربین امنیتی جدیدی کشف می کنم توی خانه و محل کابل. دیشب برای اولین بار دیدم بالای در حمامم یک دوربین گذاشته اند. نمی دانم از کی. بعضی اتاقها حمام شان داخل اتاق است، بعضی هایشان بیرون از اتاق. اتاق من طبقه ی سوم، تنها اتاقی است که حمام ش بیرون است و چون خیلی هم بزرگ است یک در ضد گلوله گذاشته اند برایش که در صورت حمله تبدیل به پناهگاه برای ما طبقه ی سومی ها بشود که وقت نمی شود تا زیر زمین برویم. البته این یک جوک است، چون یک شلیک آر پی چی یا بمب اطراف خانه کافی است تا همه شیشه های پنجره ی خیلی بزرگ حمام بریزد روی سر مایی که احتمالن به حمام پناه برده ایم. حالا حرفم این است که تمام آن روزهایی که چون دو نفر دیگر نبوده اند، برهنه طبقه ی سوم گشته ام، یا از حمام بیرون آمده ام، دربان ها و مامور امنیتی از توی اتاق هایشان لم داده بودند  و مرا می دیده اند. امروز صبح ایمیل زدم به مدیر مان و مامور امنیتی را سی سی گذاشتم و گفتم وقتی بالای در حمام آدم دوربین مدار بسته می گذارید باید خبر بدهید. عذرخواهی کردند و گفتند دفع ی بعد حتمن. این را شش ماه پیش گذاشته ایم. 
13 Nov 08:44

بخش دوم: سفرنامه “در جستجوی حسن” SEARCHING FOR HASSAN

by آرش

لطفا به ادامه سفرنامه توجه بفرمایید. بخش اول این سفرنامه در آدرس http://nooraghayee.com/?p=22806 موجود است:

همانطور که در بخش اول سفرنامه نوشتم، ما تهران را به مقصد “تودِشک” ترک کردیم. ساعت از ۲ صبح گذشته بود که به منزل پدری “میثم” رسیدیم. طبعا لباس هایمان را عوض کردیم و تا صبح روز بعد خوابیدیم.

جِشوقان:

صبح روز پنج شنبه بعد از صرف صبحانه “تودشک” را به سمت “جِشوقان” ترک کردیم. در استان اصفهان حداقل یک روستای دیگر با تلفظ شبیه به این نام وجود دارد به نام “جوشقان”. هرچند از وجه تسمیه آنها خبر ندارم ولی فکر می کنم که “جوشقان” و “جشوقان” هر دو یک معنی دارند و فقط به دلیل اینکه در دو مکان مختلف قرار دارند، تلفظشان با هم تفاوت دارد.

اولین صحنه ای که در “جشوقان” مشاهده کردیم، همکاری همسایگان برای کاهگل کردن سقف یکی از خانه ها بود. زمستان و بارندگی نزدیک است.

این منظره بیشتر از این بابت برایم مهم بود که بگویم دیگر از مشارکت همسایگان در شهرها خبری نیست. برای دیدن چنین صحنه هایی باید به روستاها رفت. هنوز وقتی به روستاهای ایران سفر می کنید، رفتارهای زیبای همکاری و مشارکت را می توانید تشخیص دهید.

میدان روستای “جشوقان” را در تصویر مشاهده می کنید. با توجه به موقعیت قرارگیری و معماری، حدس می زنم این روستا روزگاری پیش از این از اهمیت خاصی برخوردار بوده است.

به همت برخی از جوانان، این روستا یک موزه کوچک هم برای خودش دارد که ما متاسفانه نتوانستیم از داخل آن بازدید کنیم.

روزگاری، این صندوق حاوی جهیزیه نوعروسی بوده است. حالا جزو اموال موزه است ولی داخل آن پر از زباله شده.

“جشوقان” یک حسینیه دارد و سه مسجد. یکی از این مساجد از همه قدیمی تر و البته چنان که می توانیم حدس بزنیم، از همه زیباتر است. شاید روزگاری یک آتشکده بوده. در داخل این مسجد یک منبر قدیمی هم دیده می شود. با یکی از خانم های روستا که حرف می زدم، گفت قبلا بر تن این منبر، لباس سیاه پوشانده بودند. حالا لباسش سبز است. البته در این عکس منبر لباس ندارد، آن را برای شستشو برده اند. آن خانم برایم روایت کرد که سال ها پیش، هنگامی که چند روز مردم نسبت به این منبر بی اعتنا شدند، منبر قهر کرد و از این روستا رفت. گشتند و نهایتا در یک روستای دیگر پیدایش کردند. سپس مرذم روستا به محضر منبر رفتند، “چاووشی” خواندند، از او عذرخواهی کردند و منبر را برگرداندند. یکی از همسفران گفت: “عجب آخوندی داشته آن زمان این روستا.” به هر حال، این منبر برای مردم روستا از اهمیت ویژه ای برخوردار است.

این هم نمایی از حسینیه روستا. بی شباهت به یک سالن تئاتر نیست.

در حسینیه، نخل کاشته اند و برگ ها را با میخ به تنه وصل کرده اند. این نمونه ای از صحنه آرایی حسینیه برای ماه محرم است.

بر روی برخی از زیلوهایی که وقف حسینیه است نوشته شده: …”بیرون نبرند مگر جهت تطهیر”

وارد حیاط یکی از خانه های روستا شدم و این صحنه را دیدم.

این آقا، شوهر آن بانویی است که در تصویر قبل دیده می شود که بر روی زمین خوابیده. ایشان مسن ترین فرد روستاست. جوان که بوده توبره می بافته. حالا هم دارد طناب می بافد. از همسرش راضی نیست. گوشش نمی شنود. ما حدود ۲۰ دقیقه به حرفهایش گوش دادیم و از او فیلم گرفتیم.

پرتره او

ورزنه - گاو چاه:

به غیر از پیدا کردن نشانه ای از حسن، دلیل دیگری که این سفر را انتخاب کردم عکاسی و فیلم برداری از روش سنتی آب کشی در روستای “ورزنه” بود.

داستان از این قرار است که ظاهرا در برخی از روستاهای این منطقه، برای آب کشی از چاه ها و آب رسانی به باغ ها و مزارع از یک روش سنتی استفاده می شده که به گاو چاه معروف است. کل سیستم شامل یک مسیر شیب دار، یک چاه آب، مسیری برای هدایت آب، قرقره، دلو، طناب و یک گاو نر معروف به گاو سیستانی است.

نمای دیگر از سیستم آب کشی

این آقا، گاو سیستانی را برای آب کشی با خود می آورد.

پدر این آقا به نام “حاج ابراهیم حیدری” وقتی کودک بوده، این روش آب کشی را به چشم خود دیده. سالهاست که دیگر این روش کاربرد ندارد و در روستاها دیده نمی شود. پدر این آقا چند سال پیش گاوی را از سیستان می خرد، آن را با خود به ورزنه می آورد و این نمایشگاه را راه اندازی می کند تا این روش قدیمی را به مردم نشان دهد. در واقع یک کار ارزشمند انجام می دهد. درود بر او.

گاو نر سیستانی هم باید پر زور باشد و هم کول داشته باشد. اگر کول نداشته باشد، طنابی که به گردنش می اندازند در هنگام آب کشی خفه اش خواهد کرد.

با استفاده از یک ابزار چوبی U شکل، طناب ها را به گردن گاو می بندند. یک سر دیگر طناب ها به دلوی بسته شده که آب را از چاه بیرون می کشد.

گاو در سراشیبی به پایین می رود و در این هنگام دلو سنگین پرآب را از چاه بیرون می کشد. وقتی به آخر مسیر برسد، صبر می کند تا آب کاملا خالی شود. به غیر از نکات فنی مهم در این قضییه، مطلب دیگری که حائز اهمیت است آوازخوانی کسی است که گاو را برای آب کشی هدایت می کند. درواقع گاو به ابیاتی که برایش خوانده می شود، حساس است. درواقع نسبت به اشعار شرطی شده و به همین دلیل کار سنگین را با رضایت کامل انجام می دهد.

وقتی گاو سربالایی می رود، دلو خالی و سبک است. در این موقع دلو به داخل چاه برگردانده می شود تا دوباره پر از آب شود.

این عکس را از نمای دیگر گرفتم. در این سمت چاه آب دیده می شود.

در این تصویر می بینید که دلو از چاه بیرون آمده و آب در حال خالی شدن است. این همان زمانی است که گاو به انتهای مسیر (سراشیبی) رسیده و صبر می کند تا کل آب خالی شود.

چاه آب

دلو

همان طور که عرض کردم، کل فرآیند آب کشی همراه با آوازخوانی است. تا جایی که بنده متوجه شدم برای هر دفعه پر کردن آب از چاه، یک بیت خوانده می شود که با بیت خوانده شده در دفعه قبل تفاوت دارد.

من دوست دارم اینگونه تصور کنم که مثلا قصیده ای خوانده می شده و باغی آبیاری می شده، هرچند شاید واقعا اینطور نبوده.

برخی از ابیاتی که بنده متوجه شدم، به شرح زیر است:

۱-بسم اله است ورد زبانم به هر عدد، کلب آستانم یا علی مدد

۲- گل سرخم چرا خوابی و نالی، بیا قسمت کنیم دردی که داری

۳- بیا قسمت کنیم درد سرت را، که تو کوچکتری طاقت نداری

۴- عزیزم یادت ای دوست یادت ای دوست، نمیری تا نبینم داغت ای دوست

۵- سرت نازم که سرسر می‌کنی تو، مثال میش بربر می‌کنی تو

۶- مثال برٌه­ی گم کرده مادر، دمادم یاد مادر می‌کنی تو

قلعه قورتان:

بعد از گوش سپردن به آوازهای فولکلوریک مربوط به مراسم “گاو چاه” و صرف ناهار در “ورزنه”، راهی “قورتان” شدیم. “قورتان” هم به قلعه اش شهرت دارد و هم به مراسم “زار خاک” که در عصر روز تاسوعا برگزار می شود.

در داخل قلعه “قورتان” هنوز چند خانواده زندگی می کنند.

نمایی از یکی از سالم ترین بخش های قلعه “قورتان”

با کمی توجه، این قلعه می تواند به عنوان یک موزه زنده هم از لحاظ معماری و هم از لحاظ سبک زندگی مورد توجه گردشگران قرار گیرد.

دیوارهای خشتی این قلعه الهام بخش کودکانی است که روزگاری پس از این باید در فکر محافظت از این بنای ارزشمند باشند.

و در بسیاری از مواقع به نام دین و مذهب، یک بنای بی تناسب و بی قواره در وسط بناهای تاریخی ارزشمند می سازند و راه را برای دیگر سودجویان و زمین خواران باز می کنند.

بدون شرح

نمایی دیگر از “قورتان

به این فکر کردم که که قطعا این گاو خبری از آن گاو سیستانی که با شعر روزگار می گذراند، ندارد.

در جستجوی حسن - تودشک و اصفهان:

بعد از دیدار از “جشوقان”، “ورزنه” و “قورتان” به سمت “تودشک” برگشتیم تا به دنبال نشانه هایی از “حسن” و خانواده اش بگردیم. همانطور که در ابتدای این سفرنامه نوشتم، در هنگام شروع این سفر ما نمی دانستیم که حسن و خانواده اش زنده هستند و یا نمی دانستیم که حسن و خانواده اش در اصفهان زندگی می کنند نه در “تودشک”. به همین خاطر مستقیم به قبرستان “تودشک” رفتیم تا از کسانی که در این شب جمعه به قبرستان آمده اند، سراغ قبر حسن را بگیریم. با چند نفر صحبت کردیم و نام های نوشته شده بر روی چند قبر را هم خواندیم، نتیجه ای نداشت. بنابراین به شهر برگشتیم تا از کسانی که بیشتر مطلع هستند، بپرسیم.

به شهر “تودشک” که برگشتیم، هوا رو به تاریکی می رفت. بالاخره “میثم” با پرس و جو متوجه شد که یکی از جوانان شهر، کتاب Searching For Hassan را دارد. قرار گذاشتیم تا کتاب را از او بگیریم و بر اساس کتاب جستجو را ادامه دهیم.

برای شام به منزل خواهر “میثم” رفتیم، در حالیکه خبرهای خوبی از جوانی که کتاب را بهمان داده بود دریافت کردیم. باید ذکر کنم که هیچ یک از ما سه نفر کتاب را نخوانده بودیم، فقط “میثم” و “فریبا” از وجود چنین کتابی بر اساس شرح آقای “ساسان” (راهنمای گردشگری پیش کسوت) باخبر بودند و برای من تعریف کرده بودند. آقای “ساسان” هم این کتاب را از یکی از توریست هایش هدیه گرفته بود.

وقتی “فریبا” چند ماه پیش داستان این کتاب را برایم تعریف کرد، گفتم به هر قیمتی شده باید برویم و ته و توی قضییه را دربیاوریم. این شد که به این سفر آمدیم.

تا کتاب به دستمان رسید، شروع کردیم به ورق زدن و دریافت اطلاعات. اما خبر مهمتر این بود که “میثم” از آن جوان شماره دختر “حسن” را گرفته بود. وقتی با “مریم” (دختر حسن) صحبت کرد متوجه شد که حسن و همه خانواده زنده هستند و در اصفهان زندگی می کنند. همگی از دریافت چنین اطلاعاتی هیجان زده شدیم و طبق قراری که با “مریم” گذاشتیم، تصمیم گرفتیم که فردا (جمعه) به اصفهان برویم و از سفر به “آرند” (زادگاه میثم) صرف نظر کنیم. درواقع ما فکر می کردیم که در این سفر سراغ “حسن” را در “تودشک” می گیریم و وقت خواهیم داشت تا از “آرند” هم بازدید کنیم. ولی با این خبر جدید باید به اصفهان می رفتیم و دیدار از “آرند” را به سفر و وقت دیگر موکول می کردیم.

چنان که در تصویر می بینید، در یکی از صفحات کتاب، عکسی (عکس بالایی در کتاب) که خانواده “وارد” با آن برای پیدا کردن “حسن” به ایران آمدند، دیده می شود.

۲۹ سال بعد از ترک ایران، خانواده “وارد” با در دست داشتن این عکس سیاه و سفید که از یک قسمت هم تا خورده بود به ایران برگشتند و به دنبال “حسن” گشتند و او و خانواده اش را یافتند. در این عکس حسن، فاطمه (همسرش)، خورشید (مادر فاطمه) و علی (فرزند حسن و فاطمه) دیده می شوند.

در تصویر عکس لحظه ای را می بینید که خانواده “وارد”، خانه “خورشید” (مادر خانم حسن) در “تودشک” را پیدا کردند. این عکس در کتاب Searching For Hassan چاپ شده است.

برای شرح این لحظه، در کتاب از زبان نویسنده Terence Ward اینگونه نوشته شده:

- صدای مادرم از دور به گوش می رسید: ببینید آقا، این عکس مربوط به سی و شش سال پیش است. این فاطمه و حسن هستند، این هم علی است که آن موقع تازه به دنیا آمده بود و در این عکس توی بغل مادربزرگش، خورشید خانم است. شما هیچ یک از اینها را نمی شناسید؟

- … گفت: بله، خورشید خانم، مادر فاطمه، منزلش همین نزدیکی هاست، بفرمایید من شما را به آنجا می برم.

مادرم با شادی وصف ناپذیری فریاد زد “خورشید”…

ما شب دوم را هم در منزل پدری “میثم” در “تودشک” خوابیدیم و صبح جمعه ساعت ۹:۳۰ به سمت اصفهان راه افتادیم. وقتی به خیابان “بی سیم” رسیدیم “فاطمه” (دختر حسن)  منتظرمان بود و ما را به داخل خانه هدایت کرد. بعد از فاطمه اولین کسی که برای خوشامدگویی به پیشواز آمده بود، “خورشید” بود. اگر اشتباه نکنم، خورشید متولد ۱۳۰۴ است. در این تصویر میثم و فریبا با او احوالپرسی می کنند و من از این لحظه عکس می گیرم. راستش ما هم “در جستجوی حسن” بودیم و موفق شدیم تا او و خانواده اش را بیابیم.

۱۴ سال پیش “خورشید” اولین نفری بود که با خانواده “وارد” دیدار کرد و آنها را به سمت اصفهان فرستاد تا حسن و فاطمه را ملاقات کنند. حالا ما او را در اصفهان و منزل دختر و دامادش می دیدیم. او در زندگی خیلی زجر کشیده. وقتی جوان بوده شوهرش مرده. بعد از آن با کار بنایی و انجام کارهای سخت روزگار گذرانیده.

و بالاخره “حسن” (حاج حسن قاسمی) را دیدیم. او به داخل حیاط آمد و با روی خوش به ما خوشامد گفت. تا این لحظه یک عکس از پنجاه سال پیش او دیده بودم و یک عکس از ۱۴ سال پیش. حالا هم خود او را می دیدم.

در صفحات اولیه کتاب چنین نوشته شده:

حسن، خانه دار ما، آشپز ما، پدر جوان ایرانی با چراغ کُلمن پر نور وارد می شود. سبیل های غرور آمیز خود را به طرز خاصی تکان می دهد و با هیکلی قوی مثل پهلوان ها، با حرکاتی سریع و چانه ای قوی که به طرز نمایشی پیش آمده، در حالی که چشمهایش زیر نور چراغ خیابان سوسو می زند، با قدم های بلند به سوی ما می آید. او از نجابت آرام هنرپیشه ای برخوردار است که برای ایفای نقش خود وارد صحنه می شود.

این بانو هم “فاطمه” (همسر حسن) است. یکی از خوش برخوردترین و مهربان ترین زنانی که دیده ام. از آن زنانی است که در یک لحظه افسون مهربانی اش می شوید.

چهره او را هم در این عکس و هم در آن عکسی که خانواده “وارد” به همراه داشتند و از روی آن به دنبال حسن آمدند، بسیار دوست دارم. لطفا یک بار دیگر به لبخند هر چهار نفر (حسن، فاطمه، خورشید و علی) در آن عکس دقت کنید. به نظرم لبخند آن چهار نفر در سفری که خانواده “وارد” به ایران انجام دادند موثر بوده

یک بار دیگر به لبخند فاطمه دقت کنید…

این بانو “مریم” است. همان کسی که “میثم” شب قبل با او حرف زده بود. مریم بود که دعوتمان کرد به اصفهان و دیدار از خانواده اش. تمام اطلاعاتی که “فریبا” در بخش اول این سفرنامه نوشته، اطلاعاتی است که “مریم” به او داده. مریم همه عکس ها را به ما نشان داد و همه چیز را برایمان تعریف کرد.

چیزی که در این خانواده برایم خیلی مهم بود، رضایتی بود که در رفتار و گفتارشان دیده می شد. رضایت از زندگی…

این هم تصویری از “ترنس وارد” نویسنده کتاب و همسر ایتالیایی اش. وقتی در خانه حسن بودیم، مریم به “ترنس” تلفن کرد و با او حرف زد و بنده را معرفی کرد. بنابراین با “ترنس” حرف زدم و از برنامه ام برای حسن و فاطمه گفتم. حالا تلفن و ایمیل “ترنس” را دارم. لینک همین سفرنامه را هم برایش فرستادم. به او گفتم که سعی خواهم کرد اسپانسر پیدا کنم و حسن و فاطمه را به فلورانس، شهری که من عاشقش هستم و ترنس در آن زندگی می کند، بفرستم.

راستش از شما چه پنهان، به همراه میثم و فریبا در حال برنامه ریزی هستیم تا برای حسن و فاطمه و خورشید بزرگداشت بگیریم.

این تصویر یکی از عکس های قدیمی است که فاطمه را با پسران خانواده “وارد” نشان می دهد.

و این عکس، آن لحظه استثنایی را نشان می دهد که خانواده “حسن” در هتل عباسی اصفهان با خانواده “وارد” دیدار کردند.

این عکس هم در لابی هتل عباسی اصفهان گرفته شده. توصیف اولین لحظه دیدار را از زبان نویسنده بخوانید:

………………….

در هتل عباسی اصفهان مسئول هتل به ما زنگ زد:

- ببخشید خانواده قاسمی منتظر شما هستند.

- ریچارد با صدای بلند، در اتاق مادر و پدرمان را زد: آنها اینجا هستند.

- از داخل اتاق پات (پدر خانواده) گفت: “دونا” (مادر خانواده) زودباش برویم.

- ریچارد از راهرو با جیغ بلندی می گفت: زود باشید همگی، من دارم می روم پایین.

در آن لحظه، درهای اتاق های ما به شدت باز شد، گویی تمرین آتش سوزی بود. همه ما همزمان ریختیم بیرون و در حالی که به همدیگر تنه می زدیم، به دنبال ریچارد روان شدیم. او جلوی گروه راه افتاد و ما در حالی که قلبهایمان به شدت می طپید از پله ها سرازیر شدیم…

در سرسرای ورودی مرمری و شلوغ هتل، ریچارد فریاد زد: “حسن!”

………………….

جالب است بدانید که در این لحظه “ریچارد” نگهبان سبیلوی هتل عباسی را به جای حسن بغل کرده بود. در این زمان حسن به قول “ترنس” نویسنده کتاب، اینگونه بود:

آن موهای سیاه براق، سبیل پر پشت، قد بلند، همه نیست شده بود…

………………….

نویسنده در ادامه اینگونه می نویسد:

کارمندان هتل با تعجب سر برگرداندند. چند تا توریست به ما خیره شده بودند… دیدار ما با بغل کردن های یکدیگر و فریادهای شادمانی و بوسه بیشتر شبیه به یک شلوغی کنترل شده بود. در حالی که همه همزمان مشغول صحبت بودند اشک شادی از گونه های حسن روان بود.

این هم تصویری از خانواده “وارد” که در منزل خانواده “حسن” مهمان شدند. جالب است بدانید که به گفته مریم، ما (فریبا، میثم و من) هم دقیقا بر روی همین سفره ناهار خوردیم.

“دونا” و “فاطمه” را در تصویر می بینید. من با خواندن کتاب “در جستجوی حسن” عاشق شخصیت “دونا” شدم. او یک زن فوق العاده بود. “دونا” چند ماه بعد از این سفر به دلیل سرطان خون از دنیا رفت. بعد از او هم “پات” (همسر دونا) طاقت نیاورد و فوت کرد. راستش را بخواهید اگر روزی پایم به آمریکا برسد حتما سر مزار “دونا” خواهم رفت. او را دوست دارم.

فاطمه و دو پسرش (علی و مهدی) را در یکی از عکس های قدیمی می بینید. پسری که در آغوش فاطمه است (مهدی) به قیافه امروزی اش بسیار شبیه است. او را در چند عکس پایین تر خواهید دید.

در کتاب “در جستجوی حسن” شرح این باغ و آن دو مجسمه سفید رنگ آمده است. اینجا محل زندگی خانواده “وارد” در تهران بوده.

این هم عکس رنگی همان لحظه ای که خانواده “وارد” در “تودشک”، “خورشید” را پیدا کردند.

عکس دسته جمعی خانواده “وارد” با برخی از اعضای خانواده “حسن”

ایران - آمریکا

از فاطمه پرسیدم: “بلدید قالی ببافید؟” جواب داد: “بله” بعد ادامه داد: “یک سال و نیم وقت گذاشتم و یک فرش برای “ترنس” بافتم.”

از او خواهش کردم و گفتم می خواهم فرش را ببینم. فرش را آورد. از آن عکس گرفتم. اینجا بود که با خودم فکر کردم اگر بتوانیم برنامه ای ترتیب دهیم که حسن و فاطمه به فلورانس بروند، می توانند این فرش را به دست “ترنس” برسانند.

بدون شرح

همانطور که گفتم وقتی در خانه حسن بودیم، مریم با “ترنس” تماس تلفنی گرفت. مریم، حسن و من با “ترنس” حرف زدیم. در این تصویر، حسن با “ترنس” حرف می زند و میثم، فیلمبرداری می کند.

ما قصد نداشتیم برای ناهار در منزل حسن بمانیم. می خواستیم در مسیر اصفهان به تهران از برخی از مکان هایی که شاید تا به حال بازدید نکرده ایم، دیدار کنیم. ولی حسن گفت: “گوشت گرفته ام و کباب آماده کرده ام. بمانید.” ما هم ماندیم تا دستپخت آشپز هتل کوثر اصفهان را بخوریم.

این هم یکی دیگر از پسران حسن که دیر آمد و زود رفت. همانطور که از قول فریبا در بخش اول این سفرنامه آمده، همه خانواده حسن هر جمعه در منزل او (حداقل برای ناهار) جمع می شوند.

او “مهدی” است. این قیافه را با آن قیافه در چند عکس بالاتر وقتی که در آغوش مادرش است، مقایسه بفرمایید.

سفره ناهاری که ما افتخارش را داشتیم در آن سهیم باشیم.

به طرح سفره دقت کنید. همانی است که ۱۴ سال پیش خانواده “وارد” بر روی آن غذا خوردند.

و این هم لحظه خداحافظی ما با خانواده حسن در حیاط خانه. اگر در عکس های بالا دقت کنید متوجه خواهید شد خانواده “وارد” هم در همین مکان عکسی با خانواده حسن انداخته اند.

پی نوشت ۱: قبلا در ابتدای این سفرنامه نوشته بودم که حافظه دوربینم اجازه دسترسی به عکس هایم را نمی دهد. در آن وقت بسیار عصبی و ناراحت بودم. عکس های یکی از بهترین سفرهایم را از بین رفته می دیدم. خوشبختانه با همکاری میثم و کمک چند نفر از دوستان او عکس ها بازگردانده شد. سپاس از میثم و دوستان مهربانش.

پی نوشت ۲: در تاریخ ۲۸ آبان، سمینار این سفر با حضور آقای “ساسان”، “میثم امامی”، “فریبا خرمی”، یکی از اعضای انتشارات “جیحون” و با پیامی از مترجم فارسی کتاب آقای “غلامحسین جنتی عطایی” در محل جلسات هفتگی انجمن صنفی راهنمایان گردشگری استان تهران برگزار خواهد شد.

پی نوشت ۳: امیدارم با همکاری برخی از علاقمندان بتوانیم بزرگداشت حسن، فاطمه و خورشید را برگزار کنیم و آنها را برای دیدار با نویسنده کتاب و اهدای فرش به او، راهی فلورانس کنیم. احساس می کنم این وظیفه ماست.

پی نوشت ۴: تا جایی که خبر دارم قرار بوده فیلمی بر مبنای همین کتاب ساخته شود که نشده. پیشنهادم این است که اگر فیلمی با عنوان Anti Argo ساخته شود، هم پر فروش خواهد بود و هم از زاویه ای دیگر به بیان روایتی می پردازد که نه تنها خصمانه نیست، بلکه بسیار شرافتمندانه و زیبا خواهد بود.

02 Oct 09:17

http://monsefaneh.blogspot.com/2013/10/blog-post.html

by ...
 موهام سفید شده. یک حال خاصی هم دارم که رنگشان نمی‌کنم. فکر می‌کنم ده سال دیگر شاید اصلن قابل تحمل نباشد اگر رنگ نکنم. پس حالا که هنوز قابل تحمل است، رنگ نمی‌کنم اما از هر جایی فرق باز کنم، ببندم، پشت سرم جمع کنم، خلاصه هر غلطی کنم، چشمم فقط آن سفیدها را می‌بیند. بعد احساس می‌کنم طبیعت دارد بهم راهنما می‌زند. از سر همین راهنمایی که بهم می‌زند شاید، رفتم فیت‌نس. سارای کتا‌ب‌ها یک پست جالبی نوشته بود که آدم وقتی متوجه می‌شود سنش دارد زیاد می‌شود که متوجه بدنش می‌شود. تازگی خیلی متوجه بدنم هستم. یاد لوئیس سی‌کی هم افتادم که یک استندآپ کمدی داشت، از درد پاش می‌گفت و این‌که رفته بود دکتر، دکتر بهش گفته بود این‌کار را بکن آن‌کار را بکن، بعد همه‌ی آن‌کارها را که می‌کرد، درده خوب نمی‌شد اما بدتر هم نمی‌شد. حالا او از چهل‌سالگی می‌گفت، من از سی‌‌سالگی می‌گویم. وضع خیلی بدی نیست. یعنی حتمن در آینده بدتر می‌شود اما این مرحله‌ای که آدم متوجه بدنش می‌شود مرحله عجیبی‌ست.
کاری نمی‌شود کرد. باید قبول کنی. به‌قول وکیل هامون: می‌دونم به قلبت ریده شده ولی باید قبول کنی.
من هم قبول کردم. خودم را می‌کشم توی فیت‌نس، عرق می‌ریزم و قبول کردم. بدنم مواظب من نیست. من مواظب بدنم هستم.
فقط این نیست. کار هم هست. همه‌چیز واقعن آسان نیست مثل بیست‌سالگی. چیزهای بزرگ‌تری آدم را راضی می‌کند. این‌که پول‌توجیبی خودت را درآوری فقط، باحال نیست دیگر. باید خوب پول درآوری. باید بتوانی سفر کنی با پولی که درمی‌آوری. استانداردهای زندگی آدم فرق می‌کند توی سی‌سالگی. موفقیت یک معنای دیگری پیدا می‌کند. این‌که فقط شاغلی خوشحالت نمی‌کند مثل بیست‌سالگی. از آن طرف درس خواندن مثل بیست‌سالگی آسان نیست. در عین حال وقتی درس می‌خوانی، می‌خواهی جواب بگیری ازش. می‌خواهی به دردت بخورد که پول درآوری. همین جناب ما وقتی پدر، مادرمان بهمان می‌گفتند بابا جان آخر می‌خواهی چه‌کاره شوی با هنرهای زیبا خواندن، جوابی نداشتیم. مثل بز اخوش نگاهشان می‌کردم که آخر شما از زندگی چه می‌فهمید؟ برایم عمیقن سوال بی‌ربطی بود که می‌خواهم چه‌کاره شوم.
الان عمیقن می‌خواهم برگردم و شانه‌های خودِ بیست‌ساله‌م را تکان بدهم که عزیزم! عزیزم!! مهم است که چه‌کاره شوی. مشکل این است که من روح آزاد هنرمند فقیر را ندارم ولی در بیست‌سالگی فکر می‌کردم که خب در فقر می‌میرم و بعد که مردم، مثل ونگوگ، بله ونگوگ، بعدن کشفم می‌کنند که چقدر خفن بودم و همه‌ی طراحی‌هام را هم دقیقن تاریخ می‌زدم (و می‌زنم) که بعدن که خواستند کشفم کنند، مشکلِ کرونولوژیکال با آثارم پیدا نکنند. این‌طور آدمی بودم. این‌قدر ساده‌لوح. ساده‌لوح هم فحش نیست. یک حالت از لوح است. مثل شب که یک حالت از وقت است.
به‌خاطر ساده‌لوحی‌م، داستان برای تعریف کردن دارم وقتی هشتاد سالم شد اما به حساب بانکم که نگاه می‌کنم از خودم ناراضی‌ام. نه که حالا خوب شده باشم ها. نه. هنوز هم با یک عشقی رنگ و قلم‌مو پهن می‌کنم و کماکان تاریخ می‌زنم و سرم بالاست پیش لوح خودم اما یک آگاهی‌ای دارم به غلطی که دارم می‌کنم که دلخورم می‌کند گاهی. می‌دانم پیر که بشوم یادم نمی‌ماند که حسابم منفی بود توی اکتبر دوهزار و سیزده اما می‌دانم که فلان طرح را کشیدم اما توی خود اکتبر دوهزار و سیزده بامزه نیست این جریان. از این چیزهایی‌ست که باید از روش بگذرد تا آدم جاهای بدش را فراموش کند و فقط خوبی‌ش یادش بماند. اما این‌که می‌دانی بعدن یادت نمی‌ماند هم کمکی نمی‌کند که الان راضی باشی. حالا از فقر هم دارم نمی‌میرم اما پولی برای چسان‌فسان و خرید ندارم. هزار و پانصد تا خرج اضافه بر خرج‌های فیکسم داشتم این ماه که کشتی‌م را دارد غرق می‌کند و سی‌ساله‌ی درون هی بهم می‌گوید که زکی! یک خوش‌بین امیدواری هم همیشه حاضر است که به تخمش نیست. هه.
02 Oct 04:34

گذشته؛ وقتی فرهادی از جنگ حرف می‌زند

by noreply@blogger.com (Homayoun Kheyri)
نشستم و فيلم "گذشته" فرهادی را ديدم. نظرم را می‌نويسم که اگر دوست داشتید فيلم را يکبار ديگر ببينيد از اين جنبه هم تماشايش کنيد. اما قبل از هر چيز بگذاريد به اين سوال پاسخ بدهم که آيا فرهادی می‌توانست داستان "گذشته" را در ايران بسازد؟

جوابم منفی‌ست. برای ساخت "گذشته" در ايران يا بايد نسل‌ها بگذرد، و يا از زبان ديگران گفته شود. فرهادی راه دوم را انتخاب کرده که به نظرم منطقی‌ترین انتخاب ممکن بوده.

"گذشته" از چه چيزی حرف می‌زند؟ از زندگی خصوصی آدم‌های مذهبی در ايران. از ازدواج‌های عقيدتی دختران و پسران نسل اول انقلاب که شور انقلاب آن‌ها را به هم پيوند داده بود. جدا شدن‌های‌شان از رهگذر گروه بندی‌های سال‌های اول انقلاب. ازدواج‌های مجددشان با همگروهی‌های جديد با مایه‌های مذهبی‌. به جبهه رفتن مردها و بعد بازگشت گروهی از اسرای جنگ که به نظر می‌رسيد به شهادت رسيده باشند و حالا همسران‌شان به ازدواج مردان ديگر درآمده بودند.

همسران قديم به خانه برگشته‌اند اما جای‌شان را به مردان ديگری داده‌اند. با فرزندانی از ازدواج‌های قديم و جديد و در راه، و زن‌هايی در بين عشق و سردرگمی.

زن (مارين) ما را از ازدواج سال‌های اول انقلاب باخبر می‌کند. همسرش جايی ديگر است مثل بسياری از انقلابيون سابق که بعد از تغييرات سياسی سال‌های ابتدای انقلاب راه‌شان را جدا کردند و رفتند. اين‌ها گذشته جامعه ايرانی‌اند اما اثرشان با فرزندانی که از خود باقی گذاشتند در جامعه به حيات خود ادامه می‌دهد.  

مرد اول (احمد) نشانه مذهبی‌های بعد از تغييرات سياسی اوايل انقلاب است که شور جنگ آن‌ها را پيش از شروع زندگی مشترک روانه ميدان‌های نبرد کرد. يک نمونه‌اش را در آژانس شيشه‌ای ديده‌ايم؛ عباس. صاحب رستوران (شهريار) که در کارگاه قاب‌سازی‌اش با احمد گفتگو می‌کند از زبان احمد می‌شنود که "گاهی فکر می‌کنم چهار سال پيش اگر نرفته بودم ..." و به او جواب می‌دهد "تو آدم اينجا نبودی. يا اينور يا اونور". به نظرم اين اوج داستان است که به مخاطب می‌گويد احمد همانی‌ست که ميان زندگی معمولی و آدم آن‌ور بودن از زندگی معمولی‌اش گذشته است. آدمی که هنوز می‌توان به خصلت‌های انسانی‌اش اعتماد کرد ولی شهريار به او می‌گويد "اين دنيا بدون تو هم می‌رود جلو". اين همان حرفی‌ست که حاتمی‌کيا در آژانس شيشه‌ای هم می‌زند؛ "دهه‌ت گذشته مربی".  

مرد دوم (سمير) نشانه‌ای‌ست از رجال سياسی که همسران مفقودین جنگ را به ازدواج خود درآورده‌اند، کامی از جنگ با ازدواج با منسوبين جنگ. دختر بزرگ‌تر به احمد می‌گويد علاقمندی مادرش به سمیر اين است که "چون شبيه توئه". محمدحسين فرحبخش در "زندگی خصوصی"، "ابراهيم" را بعنوان نشانه‌ای از همين گروه به ما نشان می‌دهد.

دختر بزرگ مارين نشانه حال است. او با سمير ميانه‌ای ندارد اما از جنبه عاطفی با احمد نزديک است. اين اتفاقی‌ست که همين حالا در جامعه ايرانی رخ داده است. برای نسل جديد تفاوت معناداری ميان رجال سياسی امروز با رزمندگان و بازماندگان جنگ وجود دارد. شعار "بسيجی واقعی همت بود و باکری" محصول همين تفاوت است که از زبان نسل فعلی شنيده می‌شود.

دختر کوچک مارین و پسر سمير هر دو نشانه‌های آينده هستند. نسل دوم انقلابيون و رجال فعلی که همزبانند.

به نظرم اگر فرهادی "گذشته" را در ايران می‌ساخت چنان جامعه را متاثر می‌کرد که می‌توانست بنيان‌های سياسی را از هم بپاشد. "گذشته" وقايع دوران پس از جنگ جامعه ايرانی را مرور می‌کند. وقايعی که گرچه زير پوست جامعه‌ می‌گذرند اما هنوز گريبان خانواده‌های اسرای جنگ را رها نکرده‌اند.‌
18 Sep 20:25

همین چند وقت پیش رویاشو بی‌بهونه سر بریدن

by فرد نامبرده
حساب وقت و تقویم از دستم در رفته بود. انگار قفل شده باشم. همین‌ چند روز پیش، سرکلاس دوستم پرسیده بود: چرا این روزها اینقدر خسته به نظر می‌‌آیم؟ راستش، خوب بلد بودم با کلمات بیگانه بازی کنم و حالم را حالی‌اش کنم، ولی حرف زدنم نمی‌آمد. عر زدنم می‌آمد، اما بدی غربت این است که امامزاده ندارد که آدم گم شود میان هیاهوی مردم، دستش را روی پیشانی گذارد و دل بدهد به روضه و غرقه شود در اشک. این را یکی همین حوالی چند وقت پیش گفته بود. چقدر این روزها فکر کردم درست گفته بود. دوستم را سرکلاس بی‌جواب گذاشتم. یک ایستگاه قبل از خانه، داشتم توی قطار خبرها را از فیدخوان چک می‌کردم، خواندم که شریعتی از دانشگاه علامه برکنار و سلیمی سرپرست شده است. خبر کوتاه، انداختم به فکرهای بلند. در خانه را پشت سرم بستم، چهار هفته از مرگش گذشته بود ولی، ولی آدم ناچار به هرچیزی شاید متوسل شود. چوب پرده‌های اتاق برای خانه‌ی تازه، کنار در بود. یکی را گرفتم به دست، انگار که ضریح امامزاده‌‌ای کوچک میان راه الموت تا شهسوار باشد. زار حسرت بود که سر‌می‌رفت. حسرت رویاهای کوچکی که یک‌شبه بر آب شد. رویای کوچکی که تا چند روز قبل زنده بود و انتظارش را می کشید/ می‌کشیدیم.  شکل چهره‌اش همان روزی که حکم انظباطی دانشگاه را گرفته بود آمده بود جلوی چشمم. رفته بودیم تا در دفتر شریعتی توی ساختمان جدید دانشگاه آخر اتوبان همت. همه کار کردیم. از اعتراض به حکم تا اعتصاب آرام. پایان‌نامه‌اش را تازه تمام کرده بود. حتی زودتر از همه ما می‌خواست دفاع کند. شریعتی، رئیس جدید دانشگاه، برایش راه بازگشتی نگذاشته بود. من نبودم آن روزی که حراست با تحقیر راهش نداده بودند به دانشگاه. داشتم با گروه کوچکی سر تقاطع میرداماد و ولی‌عصر فیلمبرداری می‌کردیم. فردایش خبر را از بچه‌ها شنیده بودم. حتی خودش چیزی نگفته بود. از همان روزهای اول دانشکده توی فکر پایان‌نامه بود. می‌خواند زیاد و می‌نوشت. دو سال تمام کار کرده بود. فرق هم کرده بود زیاد. از یک چپ مارکسیست تمام عیار با کلاه بره شده بود یک لیبرال دموکرات. همه‌ی بحث‌های سر کلاس و بعد از کلاس با دکتر مردیها، دکتر خالقی، آن شب‌نشینی‌های خوابگاه به‌آفرین با حسن و روزبه، همه‌ی پیاده رفتن‌های خیابان سیزدهم وزرا تا کریمخان. مهدی، اصلی بود در طرف بحث و من فرعی. رفاقتش، کلاس درسی بود برام بی ادعای معلمی. آن جمع سیزده نفره کلاس کوچک ما، چه جفت و جور همه پرانگیزه بودیم. رشته‌ای که تازه بود و رفیق‌شدنمان را انتخاب نکرده بودیم. توی همان کلاس کوچک، دغدغه‌ها و بحث‌هایی درگرفت که بعدها دیگر تجربه نکردم. فرصت غنیمتی بود برای آموختن. رشید، بین همه نقش پررنگ‌تری داشت به ترغیب خواندن و آموختن. چهار نفر توی یک اتاق ده متری زندگی کردیم شش ماه. دیده بودم هر شب خواندن و جستجو کردنش را. تلاش واقعی‌اش برای جلو بردن و ساختن را. ما از خودمان شروع کردیم.خیلی کتابهای «باید» را با او خواندم. گرچه همه را من تمام نکردم. هم‌کلاس‌شدنمان در روزهای سختی بود. لیسانس‌مان را در فضای دانشگاهی دوران خاتمی خوانده بودیم و حالا آغاز دوره‌ای جدید بود که آخرش را هیچ کدام کف‌دست بو نکرده بودیم. سالها به سیاهی می‌رفت، امید اما زنده بود. اول از همه خود رشید بود که اخراج شد. پشت بندش هشتاد و هشت بود و دومینوی شوم برای آن کلاس کوچک سیزده نفره. ممنوع از دفاع و اخراج شده از دانشگاه، دستگیر هم شد. بعد فروغ و روزبه بازداشت شدند. آخر سر هم حسن. کمترین لطمه به من آمد که بیکار شدم. سعیده و امین هم کوچ کردند. زندگی آن‌قدر چرخ خورده بود و غوطه داشت این سالها که خبر نگرفتیم زیاد از هم. جمعی پراکنده شده بود. بیکاری و تابع‌های بعد از آن، آنچنان درگیر روزمره و معاشم کرد که غافل شدم گاهی از ارتباط‌گیری مدام. کسی اما میان ما اگر همیشه امیدوار مانده بود، رشید بود. خرداد امسال بعد از انتخابات، شنیدم از مژگان که گفته بود حالا باید برگردد دانشگاه و پایان‌نامه‌اش را دفاع کند. از او خیلی چیزهای دیگر هم بود و هست که نوشتنی نیست. داشتم می‌گفتم، آن خبر عوض شدن رئیس دانشگاه، چهار هفته دیر رسیده بود. پای چوب‌پرده‌های خانه جدید، فکر کردم دیگر به هیچ شکلی دستم بهش نمی‌رسد. ناتوان بودم از اینکه خوشحالش کنم، شاید دوباره آن ریسه‌ی خنده و لهجه‌ی اصفهانی‌اش را بشنوم که می‌تواند دفاع کند و به دانشگاه برگردد. همه این سالها منتظر این لحظه مانده بود. وسط خانه‌ی نو، تصور نبودنش غریب فقط نبود. سهمگین و سرد و وحشی بود. نه اینکه مرگ ندیده باشم، ولی تجربه دور و در غربتش را نکرده بودم. سخت‌تر بود. خیلی سخت‌تر. دشوارتر از آن، فکر رویای کوچکی که بر باد شد یک شبه.
همین حال، سالهای دور از اینها هم یکبار همه‌ی تنم را گرفته بود. یادم رفته بود، اما عکسی که رفیق دبستانم گذاشته بود روی فیس بوک، همه‌ی رعشه‌اش را دوباره زنده کرد. بعد از یک‌سال بهت بی‌حرفی و لالی، تازه دبستان می‌رفتم. مدیر مدرسه بعد از شنیدن ماجرا، به سختی حاضر شده بود ثبت نام کند. به عمو گفته بود نمی‌خواهد اعتبار مدرسه را خدشه‌دار کند و برای خودش دردسر بسازد به ویژه آن‌که بچه‌های سربازها و شهدای جنگ هم در مدرسه هستند و بودن من کنار آنها برای مدرسه دردسر است. آنقدر عمو رفته و آمده بود تا مدیر حاضر شده بود ثبت‌نام کند به شرط تعهد به شرکت فعال دانش‌آموز در فعالیتهای عقیدتی، انقلابی و فرهنگی مدرسه. من هم به عمو قول داده بودم با همکلاسی‌ها دم نزنم از آنچه بر ما رفته بود. چاره نبود. قبول کردم/کردیم. نیمه‌ی همان سال، دهه فجر سال شصت و نه، از کلاس ما یک گروه سرود ساختند. آن وقت‌ها به سختی یک مکالمه چند دقیقه‌ای با کسی داشتم. مدیر مدرسه اما گفته بود اگر می‌خواهم در مدرسه بمانم و اخراج نشوم، باید در ردیف اول گروه سرود بایستم و محکم و بلند سرود را بخوانم. پذیرش و استیصال را توی چشمهای عمو خوانده بودم. تن همه ما ژاکت‌های نارنجی پوشاندند. من هنوز شعر را حفظ نبودم. آن سالها حرف زدن عادی هم یادم می‌رفت. مدیر مدرسه گفت نفر اول در ردیف اول از سمت راست گروه سرود باید بایستم. قبل از اینکه برویم روی سن، من هنوز نصف شعر سرود را یاد نداشتم. زیر ژاکت اجباری مدرسه، آخرین پیراهنی تنم بود که مامان خریده بود. بعد از دو سال دیگر داشت تنگ میشد به تنم. آن پایین سن، صد و پنجاه نفر منتظر سرود خوانی ما نشسته بودند. نفر اول من رفتم روی سن. بعد بقیه آمدند. چشم چرخانده بودم من هم مثل بقیه بچه‌ها، پدر و مادرم را پیدا کنم. موزیک شروع شده بود. باید عجله می‌کردم. آقای مدیر تاکید کرده بود که ردیف اولی‌ها خیلی باید حواسشان باشد که توی چشمند. من و شش نفر دیگر ردیف اول باید شروع می‌کردیم و می‌خواندیم: آمده موسم فتح ایمان،شعله زد بر افق نور قرآن، در دل بهمن سرد تاریخ، لاله سر زد ز خون شهیدان... 
یادم نمی‌آمد. دوباره لال شده بودم. مدیر مدرسه از کنار پرده، چشم دوخته بود به دهانم. یاد حرف عمو، شب قبلش افتاده بودم که  گفته بود خیلی مهم است آدم درس بخواند و درس خواندن گاهی آسان نیست. باید با یک چیزهایی کنار آمد و قبول کرد. پیراهن زیر ژاکت عرق کرده بود و به تنم چسبیده بود. مامان و بابا میان جمع پایین سن نبودند. تنها ترجیع‌بند سرود یادم مانده بود و بلند می‌خواندم: بهمن خونین جاویدان، تا ابد زنده یاد شهیدان. پدرومادرهای زیادی آن پایین روی صندلی‌ها نشسته بودند. خانمجان و آقاجان و عمو و زن‌عموهم نیامده بودند. سخت بود. یاد نمی‌آمد غیر از ترجیع بند. آخرین بار هم ترجیع را فریاد زدم. بعد همه بلند شدند و کف زدند. یک بار دیگر چشم گرداندم شاید مامان و بابا را پیدا کنم. نبودند. پدرومادرها، آمده بودند پای سن بچه‌هایشان را ماچ می‌کردند و عکس می‌انداختند. همان جور که اولین نفر آمده بودم، آخرین نفر از سن خارج شدم. غضب نگاه آقای مدیر روی صورتم بود. من فقط دلم می‌خواست مثل بچه‌های دیگر می‌پریدم گوشه‌ای از سالن تنگ آغوش پدرومادرم. شدنی نبود. زار حسرت، زار رویای کوچکی که یک شبه بر باد شده بود همان‌جا آمد سراغم. پشت سن آن تالار اجتماعات مدرسه. وقتی ژاکت اجباری نارنجی مدرسه را از تنم درآوردم و پیراهن تنگ را دیدم. همان‌جا باورم شد، امید چشم به‌راهم ناامید شده. همانجا گریه کردم سخت. بعد از یک و چند ماه.همان‌جا باورم شد همه چیز واقعی و حقیقی اتفاق افتاده. همان‌جا کودکی‌ام یک شبه تمام شد. 
همه‌ی اینها، چند هفته بود توی سرم می‌چرخید. بهانه نوشتنش امشب آمد، وقتی تصویر خوشی بچه‌های نسرین را پس از آزادی دیدم. آن امید سر برآورده از چشم به راهی طولانی. آن شوق مدام که غوطه خورده در دلشان امشب. رویای کوچک‌شان سر بریده نشد.  این شوق از پشت همان تصویر کوچک مرا هم به وجد آورد. آخر تابستان آن سال هم به ما قول آزادی داده بودند. خوب یادم هست. چشم به ‌راه بودیم. خانمجان هنوز هم هست.

09 Sep 01:53

یک

by Sormeh R

سال هشتاد و دو بود. من درب و داغان بودم. ول کرده بودم رفته بودم ولایت مادری، مثلا دانشجوی مهمان. خودم اما می‌دانستم که معلوم نیست دیگر برگردم یا نه. خسته بودم. می‌خواستم فقط ول کنم و بروم. بعدها هر ازچندگاه پیش آمد که آنقدر خسته بودم که فقط می‌خواستم ول کنم و بروم. فهمیدم عادی است. آن موقع هنوز نمی‌دانستم.

با دخترک حرف می‌زدیم. گفت بیا یک چیز جالب نشانت بدهم. خاطرات یک دختری را می‌خوانم توی اینترنت. مثل تو دانشجوی پزشکی است. خیلی بامزه می‌نویسد. گفتم خاطره؟ اینترنت؟ گفت آره. بهش می‌گویند "وبلاگ". 

وبلاگ! حالا عجیب است که یک زمانی بوده که هیچ تصوری نداشته‌ام که وبلاگ چیست. که برای اولین بار برمی‌خورده‌ام به این کلمه. به این مفهوم. به این دنیا. خواندم. گفتم جالب است. اما نوشتن در اینترنت؟ از روزمره؟ خاطرات؟ مگر همین دفتر گل‌منگلی چه عیبی دارد که آدم بخواهد برای در و همسایه بنویسد؟ هان؟ گفت حالا تو چند وقتی این یکی را بخوان.

"جوراب پاره و انگشت آزاد" (آن وقت‌ها "دختر اردیبهشتی"). این اولین وبلاگی بود که خواندم. دومی‌ را از طریق اولی پیدا کردم. نوشته‌های نرم "آناهیتا". سومی... خب. من جنبه‌ی درست و حسابی نداشتم. سومی وبلاگ کسی بود که عاشقش شدم و هفت سال آزگار عاشقش ماندم. حضرت غارنشین این قاب. 

حالا آن روزها انقدر دور است که انگار اصلا اتفاق نیفتاده است. وبلاگ نوشتن تنها کاری است که من ده سال تمام بی‌وقفه ادامه داده‌ام. دوستانی در گذر این آب‌باریکه پیدا کرده‌ام که به دنیا نمی‌دهم. ( بله. مخصوصا شما دوست عزیز!) و بگذارید یک چیزی را اعتراف کنم. این قاب‌ها دروغ نمی‌گویند. بارها خوانده‌ام و نوشته‌ام که وبلاگ هر آدم همه‌ی آن آدم نیست و پشت نوشته‌ها ممکن است ماجرایی کاملا متفاوت در جریان باشد. باور نکنید. اینطور نیست. برای من نبوده است. کمی تیزبینی می‌خواهد که نویسنده را از پشت طوماری که می‌پیچد، هرچقدر ماهرانه، تشخیص دهید. من آدم‌های زیادی را از روی نوشته‌های‌شان برای آشنایی انتخاب کرده‌ام و تا به حال از این قضاوت پشیمان نشده‌ام. به این قاب‌ها اعتماد کنید. مثل چشم‌ها می‌مانند. 




*_/ اتفاق عجیب اینکه هر دو نفری که وبلاگ‌های‌شان من را به این دنیا معرفی کرد این روزها داغ به دل دارند. داغ مامان. دلم پیش دل‌شان است. مخصوصا که یکی‌شان را کمی پیشتر در همین نوشته‌ها آزردم.
15 Sep 06:17

commitment

by Sara n
 رییسم صدایم کرد که حرف بزنیم در مورد کار.  گفت قبل از اینکه پروپوزال مالی و تکنیکال این پروژه را بفرستیم تو باید به من قول بدهی که سه سال دیگر می مانی تا این پروژه جدید تمام شود. گفت که  در مود خودش  سازمان تصمیم می گیرد چون نه سال است افغانستان است. اما باید یکی از ما بماند تا مطمئن شویم این پروژه -  ساخت و راه اندازی یک مرکز فرهنگی- همان طور که ما می خواهیم اجرا شود. پروژه ای که برای  آماده کردنش هفته ها و حتی ماهها فکر و کار کرده ایم و در یک و نیم سال گذشته این همه خودمان را به خاطرش به در و دیوار زده ایم تا همه را قانع کنیم و برایش پول پیدا کنیم و ثابت کنیم ارزش چنین پروژه ای در دراز مدت بیشتر از غذا دادن به مردم و جاده ساختن است. 

من از رییسم حتی هیجان زده ترم، ترسیده هم هستم. همه اش فکر می کنم نه تنها سه سال که بیشتر هم باید باشیم، چه کار کنیم اگر یکی جای ما آمد و عین خیال ش نبود و نتوانست پایایی مرکز فرهنگی مان را تضمین کند. که پنج سال دیگر بیایم افغانستان  و ببینم شیشه پنجره هایش شکسته اند و همه جا را خاک گرفته و درها قفلند و معلوم است سالهاست رها شده. مثل سینما آریوب کابل مثل این همه مدرسه خاک گرفته و قفل شده وشیشه شکسته  و رها شده و  که این مدت در افغانستان دیده ام.

گفتم اما من از تعهد می ترسم. ممکن است پنج سال دیگر هم اینجا بمانم اما دلم نمی خواهد به خودم یا کس دیگری قول بدهم. گفتم تعهد ذهنم را فلج می کند، فکر می کنم زندانی ام، غمگینم می کند، گفتم من اگر امروز یک قرارداد سه سال امضا کنم و قول بدهم که بمانم از فردا آدم دیگری هستم. کم انرژی، بریده، خسته، هیچ چیزی هیجان زده ام نمی کند.

***
از آوریل 2010 تا الان یعنی نزدیک به سه و نیم سال، این اولین باری است که کسی را به طور رسمی دوست پسرم معرفی می کنم. توی این مدت   با هر کسی که بودم از هفته های اول می دانستم به چه دلیل باهاش به هم می زنم، همان جریان بلینک و طبقه بندی کردن.  آدمها شفاف اند، ذهن شان را می خوانم. ویژگی های از نظر خودم غیر قابل تحمل مردی که باهاش هستم را در یکی دو هفته ی اول پیدا می کنم و  تصمیمم را می گیرم. حالا ممکن است برای راحتی خودم و به خاطر شرایط سه ماه یا شش ماه یا نه ماه باه بمانم اما به هر حال ته رابطه را به وضوح می بینم، نزدیک است. و برای همین سعی می کنم روابط م باهاشان را در فضای اجتماعی محدود کنم که وقتی به هم زدیم آدم های کمی می پرسند: ئه چی شد؟ معمولن هرکسی را به یک گروه از اطرافیانم معرفی می کردم، برای مثال در افغانستان به همکارانم یا به اکیپ فرانسوی ها، یا به سازمان مللی ها، یا به دوستان صلیب سرخی یا به اکیپ ایرانی ها یا به نوردیک ها یا به اتحادیه ای اروپایی ها یا به ایتالیایی ها، این طوری وقتی تمام می کنی فقط یکی از این اکیپ ها خبردار می شود و ازت می پرسد "چطور شد راستی؟". اما حالا با کسی هستم که نمی دانم چرا باهاش به هم خواهم زد واین نشانه ی خوبی است. ترسی هم ندارم که به همه ی گروه های دوستان م معرفی ش کنم.

حالا مرد می خواهد برود واشنگتن. یعنی نمی داند می خواهد برود یا نه. یک پیشنهاد کاری دارد از بانک جهانی و کار را خیلی دوست دارد، واشنگتن را هم دوست دارد. اما به من می گوید می خواهد در کابل بماند به خاطر من. می گوید I don't want to freak you out ولی یک هفته وقت گرفته ام که فکر کنم و تنها معیارم برای تصمیم گیری تو هستی. می گوید I don't want to freak you out but I was going to tell you I want to stay with you and if you can't do that with my going to the DC then I'll stay here
هر وقت در مورد آینده حرف می زند جمله اش همین طوری شروع می شود  I don't want to freak you out برای اینکه می داند من چقدر از تصمیم گیری برای آینده و تعهد می ترسم. حالا پیشنهادهای او این است: یک. او برای من کابل بماند - با این که می دانم زندگی در کابل برایش خیلی سخت است - دو. برود دی سی و ما با هم بمانیم. اما پیشنهاد غمگنانه من این است که: It's over. چون وقتی یکی برای تو کابل بماند یعنی تعهد می خواهد. و وقتی یکی منتظر تو در دی سی بماند هم یعنی تعهد می خواهد. اگر هر دو تا توی یک شهر زندگی کنید  و مستقل از یکدیگر الزام آن چنانی نمی خواهد، اگر هم تعهد اتفاق بیافتد ذره ذره است و آدم ترسش را حس نمی کند.

***
آخر هفته رییسم باهام حرف زد دوباره. گفت که باید قبول کنم که سه سال بمانم. برایش توضیح دادم که کلن نمی توانم تن به دهم به تعهد . بهم گفت الان در مرحله ای ازندگی ات هستی که اگرتعهد را یاد نگیری و بهش تن دهی بعدن اگر بخواهی هم نمی توانی. تعهد یک چیزی است که آدم با تن دادن بهش یادش می گیرد و از یک وقتی به بعد خیلی دیر می شود برای یاد گرفتنش.