Amirhossein Zakerin
Shared posts
Am I out of touch? No, it's the decades of science that are wrong
آن پیام کذایی
«عذاب وجدان»
سحرگاه
مهمانی بودیم. من بودم و کلی دوست. نوشین و شوهرش «میم» هم بودند. وسط مهمانی، وسط خوردن و خندیدن و رقص و حرف و گپ و گفت و شلوغی، موبایلم را چک کردم و دیدم میم برایم پیامی فرستاده. پیام را باز نکردم. سرم را بالا آوردم، داشت نگاهم میکرد. خندید. خنده رو لبهای من اما ماسید. تا آخر مهمانی داشت نگاهم میکرد، هرجا میرفتم دنبالم میآمد. انگار میخواست سر صحبت را باز کند. همه جا دنبالم بود، من اما هر بار فرار میکردم، نگاهم را میدزدیدم، کنارش نمیایستادم، کنارش نمینشستم، تا کنارم میآمد سریع دور میشدم و دائم به پیام کذاییاش نگاه میکردم که نوشته بود «سلام» و سه نقطه بعدش گذاشته بود و با خود کلی داستان میبافتم و در دل کلی فحش نثارش میکردم و دلم برای نوشین میسوخت. میترسیدم پیامش را بخوانم، پس پیام را باز نکردم که حتی ببینم چه نوشته.
چند روز بعد نوشین زنگ زد. ناراحت بود، گفت میخواهد با میم بهم بزند، طلاق بگیرد و زنگ زده بود با من حرف بزند. درددل کند. بغض داشت، نمیدانم شاید گریه کرده بود اما به شدت غمگین بود. گفت به میم شک کرده. گفت میم احتمالاً خیانت میکند. گفت احتمالاً با دختران زیادی رابطه دارد. مطمئن نبود. همه چیز در حد احتمالات بود. هیچ دلیل و مدرکی نداشت، فقط شک داشت. گفت فقط از رفتار و حرکاتش فهمیده، گفت امنیت عاطفی ندارد، گفت میم به شعورش توهین کرده. گفت حالش از میم بهم میخورد و هی گفت و گفت و گفت. از وقتی زنگ زده بود داشتم با خودم سبک سنگین میکردم از آن پیام کذایی میم وسط مهمانی به نوشین حرفی بزنم یا نه؟! آخر گفتم. آخر طاقت نیاوردم و گفتم. گفتم اصلاً میدانی مردک به من هم پیام داده بود. هفته پیش، وقتی تو کنارش بودی، وسط مهمانی، وسط بگو و بخندهای تو. وقتی بغلش بودی و داشت تو را میبوسید.
گفتم فکر کن من به تو گفتم، من که دوستت بودم، فکر کن چه رابطههایی داشته و دارد که تو حتی روحت هم خبر ندارد. نوشین و میم بعد از سه سال زندگی مشترک از هم طلاق گرفتند. نوشین دپرشن شدید گرفت. تا مدتها پیش روانکاو میرفت تا حالش خوب شود. میم هم انگار مهاجرت کرد. آنطور که فهمیدم حال و روز میم از نوشین بدتر بود.
یک روز همانطور که گوشی دستم بود و هی آلارم میداد که شما دیگر حافظه گوشیتان پر شده و حافظه را خالی کنید. توی تلگرام رفتم و دونه به دونه پیامها را پاک کردم تا رسیدم به پیام میم. تا آن روز پیام را باز نکرده بودم، دلم را زدم به دریا و باز کردم. نوشته بود: «سلام… نوشین این روزها حالش خیلی بده. دائم به من شک داره. من نگرانشم. تو میدونی من چقدر نوشین را دوست دارم و نمیخوام زندگیمو از دست بدم. اما نوشین داره به خودش ضربه میزنه. هم به خودش، هم به زندگیمون. و از منم کاری ساخته نیست. میشه تو باهاش حرف بزنی. میشه کمکش کنی. من نمیخوام زندگیمو از دست بدم.» و تمام. همین بود.
آن پیام کذایی همین بود که من فقط آن «سلام» و سه نقطهاش را دیده بودم.
بیچارگان
واقعا چرا ما هنوز نتونستیم وضع اسفناک بیجارگان خودمون رو به زیبایی یه جوان 20 ساله روسی توصیف کنیم؟!
وقتی کتابش رو اولین بار خوندند بهش گفتند یک گوگول دیگه پا به عرصه وجود گذاشته، ای کاش یه گوگول هم در ایران پا به عرصه وجود میذاشت و به جای نوشتن اینهمه کتاب عاشقانه صد تا یه غازی که در ایران نوشته و چاپ میشه و خوب فروش میکنه ، چند تا کتاب پر مایه و مغز دار و تاثیر گذار نوشته و منتشر میشد...
کرموزومی بنام نکبت.
امین بزرگیان یک اصطلاح خوبی در مقاله اخیرش در بیبیسی نوشته بود به نام “خود نکبت پنداری” * حسی که مدام و هرروز بین هموطنانم میدیدم و هیچ کلمهای برایش نداشتم. از شرمندگی از رنگ مو و چشم و زبان بگیر تا نفرت از ذات. نه فقط ذات خودمان که نفرت از ژن. انگار که عدهای معتقد باشند هر خطایی, هر اشتباهی, هر عقبماندگی سیاسیای نه منحصر به دورهای از زمان و محصول حرکت فردی یا گروهی است که بدون شک ریشه در ژن ما دارد. او باور دارد هرجا، در هر زمانی و هربار که فرزندی از این ژن متولد بشود جز ژن نکبت موهای تیرهاش و احتمالا کرکهای شرمآور روی تن و پشت لبش قطعا وارث ژن نکبت بیشعوری و عقبماندگی و خشونت و هزار منکر دیگر که معتقد است صرفا از آن ماست, نیز هست.
من مادر یک پسربچه معمولی هشت ساله هستم. پسربچه ای که نه قرار است رفتار اتوکشیده نوادگان خاندان سلطنتی را بروز بدهد نه قرار است خیلی آدم ویژه ای باشد. قرار است بزرگ شود, بازی کند, لج کند, مهربان باشد, اشتباه کند و در یک کلمه بچه باشد. از یک سالگی هرروز ساعت هشت صبح از خانه بیرون رفته چه مهدکودک, چه مدرسه, چه اردوی تابستانی و شش عصر به خانه برگشته. درتمام این هفت سال یکبار هم به دفتر مدرسه احضار نشدهام. معلمش هیچوقت شکایتی ازش نداشته و اگر میداشت هم کماکان چیز عجیبی نبود، بچهها اشتباه میکنند و یاد میگیرند مثل خود ما. درهرحال او یک بچه است با همان خطاهای کودکانه و گاهی حرف گوش نکردنها و زدن توپ به تلویزیون و از طرف دیگر منطقی و مهربان.
از آنجایی که مدارس تا ساعت سه ظهر باز هستند و والدین شاغل حداقل تا پنج کار میکنند بعد از مدرسه به کلاسی میرود که قرار است آنجا مشق بنویسد, بازی کند, تا شش عصر که بروم دنبالش. چهار سال است که برنامه همین است. تا همین امسال که بارها حس کردم با بغض برگشته, حس کردم چیزی اذیتش میکند. مربی (مربی نه معلم، چون معلم نیستند, چیزی قرار نیست آموزش بدهند صرفا دوساعت مواظب بچه ها هستند تا ما برویم دنبالشان ) کلاس بعد از مدرسه اش ایرانی است و من مجبور بودم این را بگویم چون در این نوشته لازمش خواهم داشت. تا دیروز که دوستش که او هم پسر ایرانی است که در همین کلاس و کلاس مدرسه صبح تا سه همکلاسی بچه من است مهمان ما بود. وقتی داشتیم سه تایی میوه میخوردیم شروع کردیم در مورد مدرسه حرف زدن ، پسرها خیلی خوب و بامزه از مدرسه و معلم و همکلاسی جدیدشان حرف میزدند، در مورد کلاس مدرسه گفتند و خندیدند و کلی از معلمشان تعریف کردند و وقتی حرف کلاس بعد از مدرسه شد دوستش گفت خیلی مربی دعوایشان میکند. گفت مدام سرشان داد میزند، گفتم سر همه؟ گفت نه ما دوتا و جمعه ایلیا گریه کرد. بعد از رفتن دوستش پرسیدم واقعا سرت داد میزنه؟ واقعا گریه کردی؟ و گریه کرد. من هم بارها داد مربی را شنیده بودم از ته راهرو. فکر میکردم مدل حرف زدنش باشد ولی خب داد زدن مستقیم جلو سایر بچه ها سر دوتا بچه کار درستی نیست. و اصلا سالهاست که والدین و مربیان دادبزن هم ورافتادهاند و رفتهاند کنار نسل تربیتکنندگان با فلک و کتک. کسی داد نمیزند.
امروز خیلی محترمانه از مربی خواستم یک دقیقه با من به راهرو بیاید تا در مورد یک مشکلی باهم حرف بزنیم. گفتم که بچه من به صدای بلند حساس است اگر اشتباهی کرد لطفا آرامتر بهش تذکر بدین, اگر چیزی هم هست که فکر میکنید لازمه من هم باهاش حرف بزنم لطفا جای داد زدن به من بگید باهاش حرف میزنم. حتی مودبانه تاکید کردم که من مییفهمم پانزده تا بچه در این کلاسند و احتمالا یکی از دلایل بلند حرف زدن شلوغی فضاست. اگر چیزی هست که لازمه من بدونم و با پسرم حرف بزنم خواهش میکنم بهم بگه من باهاش حرف میزنم. گفت این دوتا یک بچه رو مسخره میکنن. گفتم چقدر بد. من حتما باهاش حرف میزنم. پرسیدم میشه توضیح بدین دقیفا چیکار میکنن. گفت اون بامزه است و اینها بهش میخندن. گفتم خب این طبیعی نیست؟ اون بچه نمیخواد بامزه باشه و اینها بهش میخندن یا میخواد بامزه باشه؟ گفت نه اونقدر که اینها میخندن. من چند بار پسر شما و اون یکی بچه رو کشیدم کنار “فارسی” براشون توضیح دادم که نباید بخندن ولی باز هم مییخندن. با اینکه شک داشتم واقعا جرمی اتفاق افتاده اضافه کردم کاش جای محروم کردنشان از بازی کردن و جلوی دیگران سرشون داد زدن به من هم میگفتید شاید میشد زودتر این مشکل رو حل کرد. به هرحال اگر اون بچه شکایتی کرده من حتما باید میدونستم و با پسرم حرف میزدم. گفت من چندبار پسر شما و دوستش رو کشیدم کنار و فارسی براشون توضیح دادم نباید این کار رو بکنند. گفتم خانم ایکس, شاید همین باعث شده این رفتار رو تکرار کنند. همین که باهاشون فارسی حرف زدین. کاش با بچه ها فارسی حرف نزدنید. چون دوستان دیگرشون نمیفهمم شما چی بهشون میگید صرفا لحن و صدای پرخاش رو میشنوند واین برای این دو بچه تحقیر آمیزه و ضمنا ممکنه چون زبان اولشون انگلیسیه درست متوجه منطق شما در زبان فارسی نشوند. جواب داد ببینید عزیزم شما خودت ایرونی هستی میدونی. من خودم ایرانیم و بچه ایرانیا رو میشناسن. ما ذاتمون مسخره کردن دیگرانه. تو ذاتمونه این کارها.
و من دیوانه شدم.
خیلی سخت ولی آرام و محکم براش توضیح دادم اینکه ایرانیه بهش اجازه نمیده در مورد ایرانیها رفتار نژادپرستانه داشته باشه. همین جمله رو اگر یک مربی غیرایرانی در مورد این دو بچه گفته بود من هم به دفتر مهدکودک گزارش داده بودم و هم احتمالا الان آموزش پرورش بودم. اجازه نداره در مورد دوتا بچه هشت ساله نژادپرستانه حرف بزنه. اینکه نسبت دادن یک خصیصه به یک نژاد و ملیت نژادپرستیه. اینکه حق نداره پیش فرضش این باشه این دو بچه ایرانین پس بیشتر از فلان بچه چینی یا کره ای ممکنه کسی رو مسخره کنن. اینکه درست نیست باهاشون فارسی دعوا کنه جلوی دوستانشون. نباید مساله رو -حتی اگر واقعا مسخره کردنی داره اتفاق میافته- شخصی بگیره و برای حفظ مفام ایران و ایرانی شخصی به حل مشکل بپردازه و از روند معمول حل این مشکلات معمول در مدرسه و مهد و اردو استفاده نکنه.
بعدش رفتم دفتر مهدکودک و گفتم کلاس بچه ام رو عوض کنن. ولی کماکان ده دقیقه در پارکینگ مهد نشستم و نمیتونستم رانندگی کنم. دستم و صدام میلرزید. خشم رسیده بود زیر چشمهام. مطمئنم اگر تونسته من, زنی سی و نه ساله که نه مفتخره به ایرانی بودن نه اون رو عیب میدونه انقدر راحت از صف بکشه بیرون و تحقیر کنه, حتما این حس رو به پسر کوچک من هم منتقل کرده که تو ایرانی هستی پس ذاتت خرابه. مربی انگار وظیفه خودش میدونه که بهشون یادآوری کنه وارث نکبتی هستتند که باقی بچه ها وراثش نیستند. این معلم یک نمونه است از دنیایی که بچه من درآینده با آن روبرو خواهد شد. آدمهایی که از کرک پشت لب بچه ها خجالت میکشند, آدمهایی که بهش یادآوری خواهند کرد مرد ایرانی زشت تر است, خشن تر است یا هر مزخرف بی پایه دیگری. اوایل که نوزاد بود یک دعوایی با ملت داشتم که میگفتند نوزادان خاورمیانه ای در هواپیما بیشتر گریه میکنند. خودم هم یکبار دچار این لغزش شدم. بحثی بود که نوجوانی نژاد سفید از نوجوانی ما زیباتر است و من هم بحث میکردم که بله همین است, ما – نه فقط من, بلکه تاکید روی ما- نوجوانی زشتی داریم, اینا قشنگن. #خاکبرسرم از روز اول مُهر نکبت را روی پیشانی بچه ها میزنیم. از تولد, از هواپیما, از نوجوانی تا آخر. چندهفته پیش سوار اوبر شدم و زن راننده یک خانم کانادایی بود که به گفته خودش خیلی دوست ایرانی داشت. بحث رابطه شد پرسید اگر قرار باشه وارد رابطه بشی ممکنه با مرد ایرانی وارد رابطه بشی گفتم ممکن که چه عرض کنم حتمیه. گفت چه عجیب همه دوستان مونث “ایرانی” من میگن با مرد ایرانی نباید وارد رابطه شد, اکثرا متوهم و خشن و آزارگر هستند. عین تعریفش بود. گفت پارانوید و اگرسیو و ابیوزیو.اکثرا. اکثر مردان ایرانی. این جمله را دوستانش گفته بودند و دروغ هم نمیگفت. انگار یکی آمار گرفته از مردان ایرانی ساکن کانادا و باقی نژاد و دقیقا میدانیم ما چهل درصد عوضیتریم یا اینکه دوستانش با همه ملیتها و نژادها وارد رابطه شده اند که انقدر خوب میتوانند به ضرس قاطع بگویند فقط مردان ما آزارگر هستند. دروغ نمیگفت. خودم هم شنیده بودم. برچسبها را لازم نیست از بیرون به ما بزنند. ما یا انقدر از خودمان تعریف بیجا میکنیم که حال آدم بهم میخورد یا فرار رو به جلو میکنیم و گل و لجن به خودمان میپاشیم چون فکر میکنیم اینطوری میرویم در دسته آنها. کدامها؟ همانها که از ما روشنترند. طفلک بچههای ما , وارثان این رابطه عشق و نفرتی که با خودمان داریم!
بعد از خنده، خندهست
«باورهای خرافی»
عصر
مادر و پدر من روستازاده هستند با این که سالهاست توی پایتخت زندگی میکنند. یادمه همیشه وقت تعطیلات به روستای محل تولدشون که هنوز هم مادر و یکی دوتا از خواهر برادرها ساکن بودند میرفتیم. نمیدونم میشه گفت مادربزرگ من آدم خرافاتی هست یا نه؟ اما همیشه هر کاری که میکردیم پشتش چیزی بود که بهمون بگه. اگه با قیچی کار میکردیم و دو سرش رو از هم باز میذاشتیم سریع میگفت وای الان دعوا میشه! شب اگه میخواستیم ناخنامون رو بگیریم میگفت نه شب خوب نیست این کار. وقتی زیادی میخندیدیم میگفت بعدش هایهای به گریه میافتید. حتی یادمه یک بار بهش گفتم برامون قرهقروت درست کن، گفت میخوای بعدش یکیمون بمیره!؟ با تعجب گفتم بمیره؟ جواب داد آره قرهقروت پختن واسه ما اومد نداره، تا به حال چندبار امتحان کردم تو جوونی و خبر مرگ به گوشم رسیده، آخریش بابابزرگت! راجع به سمنو پختن هم همین نظر رو داشت. و راستش رو بگم؟ نمیدونم درسته که آدم هرچی رو باور میکنه به حقیقت میپیونده یا نه، اما از بس دوران کودکی من گوشم پر بود از این حرفها که بارها و بارها همونطوری شد که میگفت، و با این که سالها از اون زمان میگذره من از ترس نه تا به حال سمنو پختم و نه قرهقروت.
چند ماه پیش انگشتری رو که خیلی دوست داشتم رو گم کردم، هرجای خونه رو که میگشتم پیداش نمیکردم، یاد مامانبزرگم افتادم، روسری رو سرم کردم و گوشهش رو گره زدم. و باز از نو شروع کردم به گشتن، دخترم اومد کنارم و گفت چرا روسری سرت کردی؟ چرا اینجاشو گره زدی؟ مثل طوطی که حرفا رو ضبط کرده گفتم تا انگشترم پیدا بشه. یه هفته بعدش با همون شکل و شمایل دیدمش، یادم رفته بود این جریان رو و ازش پرسیدم داری چه بازیی میکنی؟ گفت ماماااان، این که بازی نیست، مثل شما عروسکم رو گم کردم و میخوام اینطوری پیداش کنم! حالم خیلی بد شد، به معنای واقعی این کارش تکونم داد. یاد همه ی سالهای بعد کودکیم افتادم که از ترس گریه، بلند بلند و زیاد از حد نمیخندیدم. یاد همه قیچیهایی افتادم که میبستمشون، یاد تمام اتفاقاتی که برام میافتاد و دنبال یه دلیل خرافاتی براش میگشتم.
تو این چند ماه سعی کردم ریشه همه خرافاتی که درونمه رو بخشکونم، سخته، اما هربار پسش میزنم گوشه ذهنم. دخترم هنوز فراموش نکرده و شاید این باور رو من درونش کاشتم اما میخوام این اولین و آخرین بار باشه… میخوام بلند بلند و پشت سر هم بدون ترس بخنده.
بهترین بابای دنیا
بابایی که دختربچهی سه سالهاش را در یک روز تعطیل به کتابفروشی میبرد، بهترین بابای دنیاست. بابایی که غر نمیزند: «هوا گرمه، این کتابو میخوای چیکار؟ زود باش بریم کار دارم.» بهترین بابای دنیاست. بابایی که در جواب «سوسیس میخوام» به دخترش نمیگوید: «این آت آشغالا چیه؟ بعدم تو یه ساندویچ کامل رو نمیتونی بخوری، از بقیهی ساندویچ من بخور.» بهترین بابای دنیاست. بابایی که وقتی دخترش میپرسد: «یه ساعت از بیست دقیقه بیشتره؟» نمیگوید: «پس تو اون مهدکودک لعنتی چی به شماها یاد میدن؟» و به جایش با لبخند میگوید: «یه ساعت اندازهی سه تا بیست دقیقه است.» بهترین بابای دنیاست. بابایی که به جای «بازم گند زدی به لباست.» با دستمال کاغذی گوشهی سُسی لباس دخترش را پاک میکند و لُپش را میبوسد، بهترین بابای دنیاست. شما نمیدانید چطور میشود یکی از این باباها را برداشت و از رویش چند میلیون کپی زد برای نسلهای بعد که جهان پر بشود از بهترین باباهای دنیا؟
هیولای درون آدمبزرگها
«مهد کودک»
عصر
من مهد کودک نرفتم. نه فقط من، هیچکدوم از برادر و خواهرهام هم مهد کودک نرفتن. من فقط کلاس آمادگی رفتم که احتمالا باید یه چیزی باشه مثل پیشدبستانی. یعنی یه سال قبل از شروع کلاس اول منو فرستادن کلاس آمادگی که معلمم هم زنداییم بود. یعنی اصلا به اصرار خودم و اعتماد به زندایی رفتم مدرسه، اگه به مامانم بود، همون رو هم نمیفرستاد و اعتقاد عجیبی داشت که به بچهها درست رسیدگی نمیشه.
اما خودم مجبور شدم هر دو تا بچهم رو بذارم مهد کودک. دو تا بچه پشت سر هم داشتم، دست تنها هم بودم و نتیجه این که فکر کردم این جوری وقت بیشتری برای رسیدگی به بچه کوچیکتر و البته سر و سامون دادن به زندگی خودم دارم. این بود که یه روز دست بچه بزرگم رو گرفتم و به مهد تازهتاسیسی که فاصلهش تا خونه ما کمتر از ده دقیقه پیادهروی بود رفتم و اسم بچه رو نوشتم. دو روز اول بفهمی نفهمی پیش رفت، روز سوم پسرم پا وایستاد که نمیرم. بعد استدلال کرد که میخواد کنار من و نینی تازهبهدنیااومده توی خونه بمونه. من نه توان اصرار داشتم و نه اصلا دلم میخواست بچه رو به چیزی مجبور کنم. شب هم که شد یه دفتر دستک گذاشتم جلوم و با حساب و کتاب مخارج زندگیم و تخمین هزینه مهد کودک به این نتیجه رسیدم با شرایط من، اصلا همون بهتر که بچه توی خونه بمونه و قضیه دقیقا یک سال عقب افتاد، یعنی زمانی که بچهم بزرگتر شده بود و خودش گفت میخواد بره مهد.
بچه بزرگتر رو ساعت نه تا دوازده ظهر فرستادم مهد و قرار شد خودم با کوچیکه توی خونه بمونم. سرویس نگرفته بودم و سختی کم نداشت. چون توی برف و بارون و برق آفتاب، مجبور بودم کوچیکه رو هم روزی دو بار با خودم بکشم و ببرم و بیارم. این پیادهروی اجباری ما هم دلایل منطقی و غیرمنطقی خودش رو داشت. مثل این که مدیر مهد از پذیرفتن بچهم در سرویس خودداری کرده بود چون شیطون بود، و این که فاصله بین خونه و مهد کوتاهتر از اونی بود که بخواد کار به سرویس بکشه، و بلاخره این که با حذف سرویس در مخارج ماهیانهم صرفهجویی کرده بودم. البته سال بعد که بچه بعدیم هم به سن مهد رسیده بود، برای هر دو سرویس گرفتم و جونم رو خلاص کردم.
مهد کودکی که بچههای من میرفتن یه مهد نوساز تمیز و خوشقواره بود. فکر میکنم بیشتر از هر چیزی دلگرمیم به این بود که مدیر مهد که زن فهمیدهای به نظر میرسید، دخترک کوچک خودش رو هم که همسن پسر من بود به همون جا میآورد. خانم دیگهای هم که کمکی محسوب میشد و اغلب روی ناهار و خواب و دستشویی رفتن بچهها نظارت میکرد زن جاافتاده مهربونی بود. احتمالا مجموع این عوامل من رو قانع کرد که بهتره بچه به همین مهد بره. راه نزدیکه، مهد نوسازه، بچه مدیر توی مهده و مدیر هر روز حضور داره و خانم نظارتکننده از صبوری و مهربونی هیچ کم نداره.
اولین مشکل جدی من با مهد زمانی شروع شد که بچهم با ترس و تعجب چیزی راجع به سوزوندن آدمها پرسید. وقتی خوب سئوالپیچش کردم متوجه شدم مربی اون روز به صورت مفصل در مورد سوزوندن آدمهای گناهکار توی آتیش جهنم برای بچهها صحبت کرده. فکر میکنم فردای اون روز خیلی خودم رو کنترل کردم که سقف مهد کودک رو پایین نیارم. جالب اینجاست که معلم با اصرار میگفت که آموزههای دینی رو منتقل کرده و من با عصبانیت تاکید میکردم اگه حق انتخاب برای حذف آموزههای دینی رو ندارم، حداقل نمیخوام بچهم آموزش دینی رو با مبحث شکنجه شروع کنه. مدیر مهد کودک این مشکل رو با انتقال بچه از کلاس این معلم به معلم دیگهای که روحیاتش برای من قابلقبولتر بود حل کرد. اما مشکل دوم زمانی پیش اومد که فهمیدم بچه بزرگترم رو یه بار به دلیل شیطونی دو ساعت تمام توی کلاس حبس کرده بودن و در رو روش بسته بودن، در صورتی که همون موقع توی مهد مهمونی بوده و صدای بزن و بکوب میاومده. باز از شدت عصبانیت داشتم منفجر میشدم چون نمیدونستم چطوری باید به مدیر مهد فهموند چه شکنجهای توی اون دو ساعت به بچه داده. هر چقدر هم که بحث کردم فایدهای نداشت. مدیر مهد بچه دومش رو حامله بود، حوصله نداشت، کلافه بود… این رو بعدا از گفتگو با بقیه مادرها فهمیدم. اونا هم مشکلاتی مشابه مشکل من رو داشتن که همگی ناشی از بیحوصلگی خانم مدیر و البته تغییر روال مهد داشت… بچهها رو از مهد خارج کردم.
امروز که داشتم این متن رو مینوشتم با خودم فکر میکردم کاش تا زمانی که بچه زبون باز نکرده و نمیتونه تعریف کنه چی بهش گذشته و یا توان دفاع از خودش رو هنوز پیدا نکرده، هیچ مادری مجبور نباشه بچهش رو به مهد کودک بفرسته. بعضی از آدمها آدم نیستن، هیولان.
ویرااااااژ
بعضی وقتها لازم است اهداف دور و دراز و دستنیافتنیتان را بریزید دور و به جایش توی صفحهی اول تقویم بنویسید: موتورسواری با موهای آبی رقصان در باد!
روابط هستهای
«تغییر استانداردهای رفتاری بعد از یک تجربه ناخوشایند»
مهمان هفته: راوی
تغییر رفتار در پی یک تجربه تلخ یا یک اتقاق ناخوشایند به ما انسانها محدود نمیشود و واقعیتی جهانشمول است. همانطور که در ادبیات شفاهی این مرز و بوم آمده، روزگاری میمونی میزیستی که خرما را با هستهاش نوشجان میکردی. یک بار که نامبرده خرمای گندهتر از دهنش خوردندی، موقع پس دادن هسته خرما به مکافات افتادی. از آن به بعد میمون داستان هر بار میخواست خرما بخورد اول هستهاش را در میآورد و داخل منتهاالیهش می کرد ببیند قابل عبور است یا نه، بعد خرما را میخورد.
داستان بالا اتفاقا مثال جامعیست برای رسیدن به این معنا که مارگزیده لزوما برای جلوگیری از تکرار ماوقع دست به رفتار عقلایی نمیزند و صرفا به طور غریزی سعی میکند در شرایط مشابه از خودش محافظت نماید.
سالها پیش رابطهای را آغاز کردم که کمتر از چهار هفته به انتها انجامید. دلیل خاتمه یافتنش این بود که یک شب بطور کاملا اتفاقی اسم طرف مربوطه را از زبان همسر سابق دوستِ سابقم شنیدم (دوستِ سابق از آن جهت که پس از این ماجرا دوستی ما هم به انتها رسید.) دخترک در واقع یکی از دلایل به هم ریختن زندگی دوستم بود. همسردوستم که از قضا همدانشگاهی و همکارم نیز بود، یک اسم در اختیار داشت و یک فایل صوتی ضبطشده از این بنده خدا که در آن با لحن طلبکارانهای خطاب به همسر دوستم میگفت «میدونم زنشی. اما فلانی منو میخواد. حالا میخوای چیکار کنی؟»
به این که داستانش با دوست ما چه شد و چطور سراغ من آمد کاری نداریم. به داستانهای شرلوک هولمز میماند. منتها قسمت بدتر ماجرا از جایی شروع شد که از ایشان در مورد دوستم و همسرش سوال کردم و او کاملا انکار کرد و در ادامه که مستندات را دید شروع کرد به گفتن دروغهایی بدتر. به اینجا که رسیدیم طی یک نطق نسبتا منطقی و عارفانه چهارگوشه رابطهای را که سر جمع چهار بار بیرون رفتن بود و چهار بار دور دور، بوسیدیم و گذاشتیم کنار. اینجا بود که بدترین قسمت ماجرا آغاز شد. از فردایی که بقول جوانهای امروزی کات کردیم این خانم طلبکارتر از همیشه روزی بدون اغراق هفتاد بار تماس تلفنی میگرفت که تو نباید عشق من را نسبت به خودت نادیده بگیری! من البته درست یا غلط از هر هفتاد تماس یکی را پاسخ میدادم. کمکم موفق شد آدرس منزلمان را هم پیدا کند. تا به حال ساعت پنج و نیم صبح یک دختر پریده روی کاپوت ماشینتان که توامان هم فر بخورید هم اپیلاسیون بشوید؟ این اتفاق برای من هفتهای دوبار رخ میداد و این مساله هیچ تناسبی نداشت با رابطه چهار هفتهای ما. به خصوص که هر صد و بیست و چهار هزار پیغمبر عنایت کرده بودند و من طی یک اتفاق تاریخی در این چهار هفته به معنای کلمه حتی یک بار ایشان را لمس نکرده بودم. از طرفی قاعدتا با آن سابقه درخشان علیالقاعده طرف میبایست شرمنده باشد نه طلبکار.
بگذریم که به تدریج پای والدین و فک و فامیل و دوست و همکارم را به این ماجرا باز کرد و کسی که ماجرا را نفهمیده بود کلاغ نونندیده بود. اما این اواخر پای مادرش هم به قضیه ما باز شد و من اینجا خدا را شکر کردم که یک خانم بالای شصت سال منطقا موضع بنده را میفهمد و میپذیرد. اولین جمله مادرش را به خوبی به یاد دارم «شوما به این دختر قول دادین!» اینجا بود که فهمیدم از خود خدا هم کاری ساخته نیست. آخر من در رابطهای که عمرش به یک ماه نکشید چه قولی میتوانستم داده باشم؟! و اصلا بعد از دانستن چیزهایی که نمیدانستم و حقم بود بدانم دیگر قول و قرار چه معنایی داشت؟
به هر حال در زندگانی همواره لحظاتی هستند که آدمیزاد از پروردگار هم ناامید میشود و درست در همان لحظه یادِ خودش و تواناییهای بالقوه و بالفعلش میافتد. اینجا بود که به دخترک گفتم (میگویم دخترک فکر نکنید بچه بودها. کمتر از یک سال از من کوچکتر بود. سی و سه چهار ساله) خلاصه، به دخترک گفتم باید حرف بزنیم و محل حرف زدن هم درب منزل شماست. اینجا بود که برای اولین بار حس کرد با یک نفر دیوانهتر از خودش طرف است اما از آنجایی که سجایای اخلاقیمان را میدانست باور نکرد و موافقت نمود. ما هم بسانِ دکتر مصدق هر چه مدرک و سند داشتیم برداشتیم رفتیم دادگاه لاهه. اتفاقا اواخر اسفند هم بود. مدرک اول به دوم گفتند آقا شما یک موضوع ملی هستید و هر طور صلاح میدانید تصمیم بگیرید.
آنچه در این چند سطر خواندید در واقع یک سال و نیم طول کشید. یک سال و نیم تاوان یک ماه رابطه کاملا عادی و در چهارچوب. بعد از آن من روابط دیگری را هم تجربه کردم اما به شکل دیوانهواری از همان روز اول رابطه روز آخرش را مجسم میکردم که مبادا دومرتبه آن مکافات سرم بیاید. این طوری هم نبود که مثل خاله سوسکه بپرسم به وقت دعوا با چی منو میزنی؟ در واقع رابطه را که شروع میکردم بلافاصله سعی میکردم تمامش کنم ببینم اوضاع چطوری پیش میرود. مثل میمونِ داستان هسته را استعمال میکردم تا شدت و حدت دردش را بسنجم. یک رفتار عصبی و کاملا احمقانه که در اغلب موارد هم اگر با «وا ! خاک تو سرت کنن.» روبرو نمیشدم لااقل یک «اوکی بای» را تجربه میکردم و غلط کردمهای بعدش هم به جایی نمیرسید.
دقیقا نمیدانم چه موارد خوبی را با این سبک رفتاری از دست دادهام چون واقعا فرصت نشد بشناسمشان، یا چقدر این سبک رفتارم در روابط بعدی آن بندگان خدا تاثیر منفی گذاشت. اما به عنوان کسی که همیشه معتقد بوده یک رابطه باید حس اعتماد و امنیت بدهد، شروع روابط لرزان و پر از شک و تردید که هرگز حس یک رابطه بلندمدت را به طرف مقابل نمی داد، همان دوگانگی رفتاریست که پس از پشت سر گذاشتن آن کابوس دچارش شدم. خیلی طول کشید، خیلی طول کشید تا به این روزها برسم که هنگام خرما خوردن ابتدا هستهاش در میآورم ولی داخل جایی نمیکنم. ذهنی حساب و کتاب میکنم که قابل عبور از تنگه مذکور میباشد یا خیر. بعد اگر بود میذارمش داخل خرما و میخورم!
(شفای عاجلِ نگارنده صلوااات)
ایرانیان غریب
سنگ صبور
«تغییر استانداردهای رفتاری بعد از یک تجربه ناخوشایند»
نیمهشب
برای من هر رابطهای چه عاطفی و چه کاری، چه سببی و چه نسبی، منجر به شناخت بیشتر از خودم میشود. هر رابطهای چه بهم بخورد و چه بهم نخورد، به تلنگر به خودم، به واکاوی بیشتر، به خودشناسیام منجر میشود.
هر بار در یک رفتار یا یک رابطه دچار مشکل میشوم سعی میکنم به جای متهم کردن طرف مقابل -میخواهد همکار باشد، یا دوست و همسایه، یا خواهر و برادر و همسر- راههای ارتباطیام را عوض کنم. در واقع انگار آن شکست (اگر بشود اسمش را واقعا شکست گذاشت) برای کسب تجربه است، یا به هر حال من از آن تجربهای کسب میکنم تا بتوانم با تغییر در رفتارم، حتی شده یک رفتار کوچک، به بهتر شدن کمک کنم. این شاید خیلی ایدهآل باشد، شاید دور از دسترس باشد یا شاید اصلاً در بعضی موارد امکانپذیر نباشد اما من تلاش خودم را میکنم.
یک بار یکی از همکارانم، خانم حدودا چهل و یکی دو سالهای که عاشق مرد متاهلی شده بود و هر روز برایم از صبح تا ساعت پنج که با هم در یک اتاق بودیم، از مرد و رابطهشان میگفت و از قهرها و آشتیهایشان و من فقط گوش میکردم و برای اینکه همکارم ناراحت نشود هیچگاه حتی نگفتم رابطه از اساس اشتباه است. تا این که زن آن آقا متوجه شد و آمد دم در اداره به داد و بیداد. فکر میکنید چه شد؟ دوست همکارم من را مواخذه کرد که تو از من بزرگتر بودی، چرا من را راهنمایی نکردی که این رابطه را تمام کنم تا دیگر به این آبروریزی نرسم. اول حرفش به نظرم بیمنطق آمد. گارد گرفتم و قبول نکردم. بعد شروع کردم به حلاجی، علیرغم حرف بیمنطقش یک چیز را درست میگفت، من برای ناراحت نشدن او پا روی تمام اخلاقیات گذاشته بودم. نه تنها دوستم را از دست داده بودم، حتی باعث از هم پاشیدگی یک خانواده هم شده بودم. شاید بگویید به تو ربطی ندارد اما دوستم به من گفته بود که تمام این روزها منتظر یک نهی و انکار از من بوده تا این رابطه را تمام کند چون نظر من برایش مهم بود. و من همین طور که جستجو میکردم متوجه میشدم که بیاغراق میگوید چون حتی در آن کاری هم که بود با صلاح و مشورت من در آن رتبه مانده بود. آن روز به خودم قولی دادم که دیگر برای خوشآمد کسی پا روی اخلاقیات نگذارم که دیگر به هیچ احدی اغماض نداشته باشم. درست یا غلط، بر فرض در نظر گرفتن حتی نیم درصد اشتباه از من، باید جلوی این ویرانی را میگرفتم.
از آن روز به بعد تصمیم گرفتم روشهای ارتباطیام را با آدمها عوض کنم، اول از اینکه آنقدر خودم را بینقص نشان تدهم که امین دوست و آشنا باشم. طبیعیست من هم اشتباه میکنم اما چرا باید خود را بیاشتباه نشان دهم؟ و دوم اینکه با کسی رودروایسی نداشته باشم. محکم بایستم و اشتباهشان را بگویم حتی اگر به قیمت دلخوری باشد و دیگر اینکه اصلا سنگ صبور نباشم. هر کس نزدیکم آمد قرص و محکم بگویم «نمیخواهم سنگ صبور باشم.» یکی دو روز از دستم ناراحت شوند بعد به روال عادی بازمیگردیم… به هر حال از هر اشتباه در هر رابطهای میتوان دستآوردهایی داشت.
منِ تنها
«تغییر استانداردهای رفتاری بعد از یک تجربه ناخوشایند»
بامداد
بیشتر از یک دهه است که تنها زندگی میکنم. خودم سرور و آقای خودم هستم. آنگونه که دلم میخواهد زندگی میکنم. اوقات فراغتم را با سرگرمیهای مورد علاقهام پر میکنم. گاهی اوقات کتاب و عینک مطالعهام را برداشته و لب رودخانه رفته و روی نیمکتی مینشینم و مطالعه میکنم. صدای آب جاری، به روح و روانم آرامش میبخشد. سمت چپ رودخانه، گورستان است. هنگام بازگشت سری به آنجا میزنم. پیر و جوان و کودک بدون دغدغه این دنیا به آرامی خوابیدهاند. پیرزن در حالی که به گلهای مزار همسرش آب میدهد، مثل همیشه زیر لب زمزمه میکند: « آه عزیزم، اگر بودی این همه احساس تنهایی نمیکردم. با هم کنار رودخانه قدم میزدیم. از این در و آن در صحبت میکردیم و زمان به سرعت سپری میشد. درست است که اینجا میآیم و با تو کلی درددل میکنم، اما جوابی از تو نمیشنوم…
برگشته و به راه خود ادامه میدهم. چند قدمی جلوتر نرفتهام که پیرزن مو نقرهای را میبینم که دست در دست همسری کهنسال همچون خودش از روبرو میآید. با دیدن او دلم به درد میآید و حسرت میخورم. انگار حسادت میکنم. با خودم حرف میزنم. به خود مادرمردهام ناسزا میگویم. به خود میگویم: «به خانه که رسیدم، خوب فکرهایم را میکنم ، به مردی که طالب ازدواج با من است، جواب مثبت میدهم. کاری خلاف شرع و عرف و قانون انجام نمیدهم. این حق مسلم من است که دوباره ازدواج کنم و دست در دست مردی که مناسب با سن و سال و فرهنگ و رسوم من است، قدم بزنم. از گرمای دستانش، روح و روانم گرم شود. با هم قهوه بنوشیم و تلویزیون تماشا کنیم و به گلهای باغچه دهیم…»
با این حال و هوا و رویاهای دلانگیز به خانهام نزدیک میشوم. اما هنوز دم در نرسیدهام که گذشته همچون هیولای ترسناک و بدهیکل جلوی چشمم رژه میرود. لحظهای سر جایم میخکوب میشوم. سه بار استغفرالله گفته و سراسیمه وارد خانه شده و در را پشت سر خودم بسته و قفل هم میکنم، مبادا خاطرات پشت سرم وارد خانه شوند. جلوی آینه میایستم و خودم را تماشا میکنم. طبق عادت همیشگیام با خودم روبرو شده و حرف میزنم. منِ داخل آینه سرزنشم میکند: «چه فکرهایی به سرت زده؟ میخواهی دوباره خودت را بدبخت کنی؟ از گذشته درس نگرفتی؟ دختر بودی و به خانه بخت رفتی چه گلی به سرت زدی که حالا با این سن و سال چه کنی؟ کم کلفتی مادرشوهر و دخترهای نمکنشناسش را کردی؟ حالا نوبت به فرزندان ناتنی رسیده است؟ بنشین سر جایت و نان و ماستت را بخور.»
قهوهای حاضر کرده و به اتاق میآیم تلویزیون را روشن میکنم. انگار که خودم را میبینم. خودِ بیچارهام را و بدبختیهایی که کشیدم. زندگی ناموفق بدآموزم کرد. به من یاد داد که خوب و مودب و خوشباور نباشم. اصلا به هیچ مردی به عنوان شوهر، اعتماد نکنم. هر وقت دوستت دارم گفت بدانم که می خواهد بلایی سرم بیاورد. هیچ زنی را به عنوان مادرشوهر و خواهرشوهر به خانه راه ندهم، چون میآیند و سبب تحقیرم میشوند.
میدانم که همه مردها بد نیستند. میدانم که مادرها و خواهرها بدجنس نیستند. میدانم که فرزندان ناتنی دشمن نیستند اما اطمینان دارم که خاطرات گذشته اثری منفی در رفتار و دیدگاه من گذاشته و اعتمادم را از بین برده است.
آقای سهامدار
«تغییر استانداردهای رفتاری بعد از یک تجربه ناخوشایند»
نیمروز
خودم که نمیفهمیدم چه بلایی دارد سرم میآورد. ماجرای هر روزه بود. هر روزی که به نظر خودم یک روز نرمال کاری حساب میشد. کارهاش و رفتارش عصبیم میکرد اما سعی میکردم خودم را آرام کنم و نگذارم اعصاب داغانم وارد خانه شود و فکر میکردم موفق هم شدهام. فکر میکردم همینکه نگذارم وقتی وارد خانه میشوم دمغ باشم یا با هر چیز کوچکی داد و بیداد راه بیندازم یعنی توانستهام جلویش را بگیرم. نمیفهمیدم ذره ذره دارد در زیر پوستم رسوخ میکند.
رتبه و درجه این فرد از من بالاتر بود، یکی از سهامداران شرکت بود و هیچ وقت زیر نظر مستقیمش نبودم. اما کارهایمان به نوعی با هم گره خورده بود. اولین اتفاق چها رماه پس از ورود به شرکت رخ داد. ساعت هفت صبح بعد از یک روز مرخصی وارد شرکت شدم و با یادداشتی روی میزم مواجه شدم مبنی بر پیدا نشدن پرونده شمارهی ۱۷۸. کشوی پروندهها را باز کردم و پرونده مد نظر را کمی عقبتر از جایی که باید باشد پیدا کردم و روی میزش گذاشتم. بعد از ناهار یادداشت دیگری روی میزم بود که خواسته بود پروندهها را از شرکت خارج نکنم. به اتاقش رفتم و توضیح دادم که پرونده دست من نبوده و فقط جابجا بایگانی شده است. نگاهی کرد و گفت که آنها همه جای شرکت را گشتهاند و پرونده نبوده است و اضافه کرد «بهتر است دروغ نگویید»… و این گونه نه سال همکاری من با این فرد شروع شد.
رابطهای بر اساس بیاعتمادی مطلق. نه تنها با من بلکه با تمامی همکاران. با دیگر مدیران همرده این بیاعتمادی در حد متلک باقیمیماند. با کسانی که پایینتر از خودش بودند تا مرز داد زدن و به وضوح فرد را با انگشت اتهام نشانه گرفتن. در طول نه سال بیهیچ دلیل و مدارکی و فقط بر اساس درک شخصیاش از شرایط به کمکاری شرکتی، دزدی لوازم تحریر شرکتی، دروغگویی در مورد زمان و مکان جلسههای خارج شرکت و استفاده از این شرایط برای رسیدگی به امور شخصی، توهین و بیاحترامی به اعضای هیات مدیره، شوراندن زیردستانش بر علیه ایشان، استفاده از اینترنت شرکت برای کارهای متفرقه و رابطه خارج کاری با بعضی تامینکنندگان و هزاران کار دیگر متهم شدم. سالها جلویش ایستادم. دعواکردم و با توجیه این که کارم را دوستدارم و مدیرم و تیم تشکیل شده را دوست دارم در شرکت ماندم و فقط فکر میکردم همین که اجازه نمیدهم اعصابم را بهم بریزد یعنی اثری روی من نداشتهاست.
تا این که یک سال بعد از خروجم از آن شرکت و در یک شرکت جدید کلید یکی از کابینت ها گم شد. تمام واحد بسیج شدیم برای یافتنش که ناموفق بود. نصف روز گذشت و ما نیاز مبرم به یکی از پوشههای داخل آن کابینت داشتیم. یکی از بچههای بایگانی که جز سه نفری بود که آخرین بار از کلید استفاده کردهاند پس از پایان وقت ناهار وارد دفتر شد و کلید را تحویل داد و گفت که در راهرو پیدا کرده است. من سریع گفتم که اشکال ندارد که کلید را با خودش برده همین که برگردانده کافی است. در چشمهایم خیره شد و تاکید کرد که کلید در راهرو افتاده بوده است. میخواستم متلکی بیندازم مبنی بر دروغگوییاش که ناگاه دهسال گذشتهام آمد جلوی چشمهایم. خودم را دیدم که حالا در همان جایگاه ایستادهام.
شب نشستم و یک سال گذشته کار جدید را مرور کردم. پر بود از منی که نقش او را بازی میکردم. پر بود از منی که تبدیل شده بود به موجود بیاعتماد خودبرتربین محقری که او بود. از خودم وحشت کردم. از این که آنچه نه سال آرام آرام در زیر پوست من فرو کرده بود چگونه داشت میزد بیرون. باید برای آخرین بار اثبات میکردم که اشتباه میکند… من او نمیشوم.
حالا شما می تونی انتخاب کنی ناامید باشی، این یک تصمیم شخصی است
قصه ما به سر رسید
«عشق در فضای مجازی»
غروب
سیزده سال پیش مثل الان نبود که همه به راحتی به اینترنت دسترسی داشته باشن. همیشه خدا هم حرف اینترنت که میشد پشتبندش صحبت سواستفاده از دخترها میشد و من دست و دلم میلرزید که روی بابا مامان تاثیر بذاره و از فردا بساط نت جمع شه. چقدر هر بار حرف شنیدم از بابا، چقدر شبا که یه دفعهای در اتاقم باز شد که مچم رو بگیرن وقت چرخیدن توی نت. اما دنیای مجازی برای من یه دنیای شگفتانگیز بود مخصوصا قسمت ارتباط داشتنش با آدمها، حرف زدن، سفره دلت رو پهن کردن واسه کسی که معلوم نیست در واقع کجای این دنیا واستاده و جز اسمی که خودتون برای خودتون انتخاب کردید و اطلاعاتی که دروغ یا غلط بهم گفتید چیزی از هم نمیدونید.
من خوره وبلاگ بودم، هم میخوندم و هم مینوشتم، و دقیقا همینجا بود که ارتباط من و همسرم به وجود اومد. وبلاگ تنها جایی بود که من خود واقعیم بودم، اوایل میترسیدم از خودم نوشتن اما کمکم برام شد دفترچه خاطرات هر ساعته، و بدون سانسور گفتن. یه خواننده بود، بعد آیدی یاهو رد و بدل شد و طی سه سال بعدش ما هر روز با هم چت میکردیم، فقط چت و گاهی عکسی. یه شهر دیگه زندگی میکرد و هیچوقت هیچکدوم برای دیدن هم قدم جلو نذاشتیم، ما هر کدوم زندگی خودمون رو داشتیم و با آدمهای واقعی و جدیتری در ارتباط بودیم. اما بعد از سهسال، اطرافمون خالی شد و فقط من موندم و اون.
روزی که فهمیدم عاشقشم، روزی بود که برام خواستگار اومد، اونقدر جدی بود که قدم خونهمون گذاشتن و صحبت کردیم و قرار شد با هم چند جلسهای بریم بیرون اما تمام مدت توی ذهن من اون بود، هر حرفی از دهنش بیرون میاومد با خودم میگفتم اگه الان اون بود این نظر رو داشت، اگه الان اون بود این حرف رو میزد و در آخر میدیدم من تمام مدت خودم و اون رو در نظر داشتم. خواستگار خارج از ایران زندگی میکرد، وقتی به ظاهر همه چی خوب پیش رفت خانوادهش اومدن ایران، و توی این مدت که خانوادهها مشغول برپایی مقدمات ازدواج بودن و برو و بیا، من با خودم گفتم نمیتونم، تمام عمر نمیتونم فراموشش کنم و این خیانت به خودمه. تمام مدت اون از جریان خواستگاری خبر داشت و ساکتتر از همیشه بود و نظری نمیداد، خودم بودم که ازش پرسیدم منو دوست داری و باهام ازدواج میکنی؟ من عاشقتم…
انگار وقتی این حرف از دهنم خارج شد طلسم شکست، طلسم بیحسی من، انگار تمام این اتفاقات واسه آدم دیگهای بود که من از دور نظارهگرش بودم. بدون اینکه جوابی ازش بگیرم از اتاقم اومدم بیرون و زدم زیر همه چی! مامانم غش کرد، بابا رنگش پرید و عمو و خاله گفتن جواب مردم رو چی بدیم؟ آخه چرا؟ ملت که مسخره ما نیستن، آخر هفته مراسم عقدتونه، بگیم چی شد؟ چرا؟ عمه از اونور گفت حتما جادوش کردن، مردم چشم ندارن موقعیت خوب بقیه رو ببینن و واسش دعا نوشتن. اما زمین به آسمون رفت و آسمون اومد زمین و من گفتم نمیخوام که نمیخوام، حتی با اینکه جواب اون رو نمیدونستم اما خودم که عاشقش بودم. چهار ماه بعد یه پنجشنبه اومد تهران، واسه بار اول همو دیدیم و به آخر ماه نرسیده عقد کردیم. من عاشقش بودم، و دنیای مجازی واقعیترین آدم رو سر راهم قرار داد…
ارادۀ آزادِ محکومین به زندگی
«مرگیاری – اتانازی»
سپیدهدم
من و شری هیچ شباهتی به هم نداشتیم. حتی ازش خوشم هم نمیاومد تا یه روز سر کلاس ادبیات بلند شد و یه شعر از یکی از شاعرای مورد علاقه من خوند. زنگ تفریح بهش گفتم فکر نمیکردم شعر دوست داشته باشه… و این شروع دوستی ما شد.
من و شری با همه اختلافایی که داشتیم توی یه چیز مشترک بودیم: هر دومون توی دوستی خالص رفتار میکردیم و همین باعث شد که تمام سالهای دبیرستان و بعدش دوستیمون سرجاش بمونه و تکون نخوره. من بعد از دبیرستان مستقیما رفتم دانشگاه. شری یه بار رد شد، یه سال دیرتر از من دیپلم گرفت. بعدم گفت حوصله درس و دانشگاه رو نداره و همون وسطا عاشق شد و با همه مخالفتای خانوادهش ازدواج کرد و بعد همون موقع که خانوادهش به یه شهر کوچیک نقل مکان کردن، دست شوهرش رو گرفت و به همون شهر رفت و یکی دو تا کوچه بالاتر از خونه مادرش خونه گرفت و یه سال بعد هم مادر شد… و با همه اینا، یعنی متفاوت بودن مسیر زندگیمون، ازدواجش، مادر شدنش و حتی رفتنش به یه شهر دیگه بین ما فاصله نیفتاد. شری بهترین و صمیمیترین دوست من بود. حتی الان که فکرشو میکنم میبینم هیچوقت دوستی به صمیمیت شری نداشتم.
چند سالی از ازدواجش گذشته بود که یه بار زنگ زد و گفت اومده شهر ما و خونه مادرشوهرشه، میخواست منو ببینه… فکر کردم با شوهر و بچهش میاد اما گفت تنهاست. شوهرش شهر خودشون مونده بود، بچه رو هم میخواست اون شب بذاره خونه مادرشوهرش. اون شب ثریا دخترعمهم هم خونه ما بود. شری که اومد شام خوردیم و گپ زدیم… بعد ثریا روی مبل خوابش برد و من و شری نشستیم به صحبت… از مشکلاتش گفت، فکر کردم منظورش مشکلات مادیه. یادش آوردم که خانوادهش برای همین مخالف ازدواجش بودن. اما از اعتیاد شوهرش گفت، از تلاشها و بالا و پایین پریدنهاش. شوهرش رو دوست داشت، نمیخواست جدا بشه اما هر کاری کرده بود که ترک کنه، نشده بود. نمیخواست جلوی خانوادهش سرشکسته بشه. مرد دیگه تن به کار کردن هم نمیداد. شهر کوچیک بود، کمکم همه در مورد اعتیاد همسرش حرف میزدن. کنترل همه چیز از دستش خارج شده بود… هنوز مرد عاشقش بود، هنوز عاشق مردش بود اما دیگه توان ادامه دادن نداشت.
تا دمدمای سحر نصیحتش کردم. میگفت دیگه امیدی به آینده نداره، میخواست بمیره. خسته شده بودم از بس حرف زده بودم و باز رفته بود خونه اول. پرسیدم واقعا دلش میخواد بمیره، جواب مثبت داد. رفتم تیغ آوردم و گفتم بیا خودت رو بکش، من مانعت نمیشم، نمیذارم کسی هم جلوت رو بگیره. فقط یه نامه واسه شوهرت بنویس. گفت جرات خودکشی ندارم و زد زیر گریه. اشک میریخت و از بهدردنخور بودنش میگفت، از این که حتی عرضه خودکشی هم نداره. گفتم میخوای من رگ دستت رو بزنم؟ گفت میزنی؟ گفتم میزنم… تو اول اون نامه رو بنویس و بگو که به میل خودت داری میمیری، باقیش با من. رگت رو میزنم، بعد تو بگیر و سر جات بخواب… صبح من به بقیه خبر میدم که مردی. همین.
نامه رو با گریه نوشت. منم رفتم تیغ آوردم. از سر و صدای ما ثریا بیدار شده بود. دید دارم کاغذ دور تیغ رو باز میکنم. سر جاش روی مبل نشست و پرسید چکار میکنی؟ گفتم میخوام رگ دست شری رو بزنم. اول نفهمید، بعد وقتی دید میخوام تیغ رو روی دست شری بکشم جیغ زد: داری میکشیش… گفتم آره و تیغ رو روی دست شری کشیدم. شری یه تکون خفیف خورد، یه آه کوتاه هم کشید و بعد پرسید تمومه؟ گفتم تمومه، بخواب… و رفتم کنار ثریا روی مبل نشستم که تمام بدنش داشت میلرزید و یک بند میپرسید چکار کردی، چکار کردی. دستم رو دور شونههای ثریا انداختم و گفتم هیچی نیست، نترس…نترس.
شری یکی دو دقیقهای دراز کشید و به قطرههای خونش خیره شد، بعد از جاش جهید و گفت بچهم چی میشه؟ بدون من چی میشه؟ گفتم من هر چی از سر شب بهت گفتم اهمیت ندادی. گفت شوهرم چی؟ من هنوز شوهرمو دوست دارم. نمیخوام بمیرم. گفتم میگی چکار کنم؟ تو به من بگو چه بکنم من همون کار رو انجام میدم… زد زیر گریه، بلند بلند، اگه از سر شب اشک میریخت، حالا داشت زار میزد و میگفت نمیخوام بمیرم. منو ببر بیمارستان. بلند شدم و از توی اتاق بغلی باند آوردم و بهش گفتم نترس و دستش رو بستم. ترسیده بود، مدام میگفت من میمیرم، منو ببر بیمارستان. گفتم نمیمیری. بخواب. بهم ریخته بود. براش قرص خواب آوردم، خوردهنخورده خوابید.
یه ثریا نگاه کردم، هنوز داشت میلرزید اما من اصلا نگران نبودم. من میدونستم اون برش رو چطوری بزنم که هم خون بیرون بزنه و به نظر زیاد بیاد، هم خطرناک نباشه و نیاز به بیمارستان و بخیه نداشته باشه. اما ثریای بختبرگشته که نمیدونست. چند ساعتی هم با اون گپ زدم تا آروم شد و خوابید. اما خودم خواب به چشمام نیومد. طرفای ساعت دو و سه بعد از ظهر شری بیدار شد، یه نگاهی به زخم دستش انداخت و یه چیزی خورد و رفت خونه مادرشوهرش تا بچه رو برداره و برگرده شهرشون.
…
شری هنوز زندهست و هیچ کدوم از ما دیگه هیچوقت راجع به اون شب با همدیگه صحبت نکردیم.
…
شک نکنین کسی که نخواد بمیره، مثل شری دم آخر بعد از بالا رفتن ناگهانی آدرنالین خونش، مغزش به کار میافته. یاد خرمالوهای به برف نشسته روی درخت میافته، یاد بچهش میافته، یاد راه رفتن زیر بارون می افته، یاد یکی از چیزایی که همه این سالها نقطه وصلش به زندگی بوده میافته و میخواد برگرده. فریاد میزنه که میخواد زندگی کنه. به بقیه خبر میده، به آمبولانس زنگ میزنه، بدو بدو میره بیمارستان… پس چرا بترسیم؟ زندهها به هر حال به زندگیشون میچسبن و رفتن سهم کسایی میشه که آماده رفتنن. بذارین آدما انتخاب کنن که میخوان با نکبت زندگیشون چکار کنن. بیاین به آدما برای خسته بودن و مرگخودخواسته حق بدیم. بحث آزادی انتخابه، با دلیل یا بدون دلیل… شما دلتون نمیخواست حق انتخاب داشته باشین؟ دلتون نمیخواست در صورت انتخاب مرگ، آروم و بدون درد بمیرین؟
کسی نباید محکوم به تحمل چیزی باشه، حتی اگه اون چیز زندگی باشه.
لبخند بزنید تا کامروا شوید
ترافیک سنگینی بود. داشتم به سمت قنادی میرفتم که یکهو سرم را بالا گرفتم و چشمم به دختره افتاد. با هم خیلی فرق داشتیم. او سوار اتومبیل مدل بالایی بود و من داشتم پیاده چهارهزار و هفتصد و هشتاد و پنجمین قدم امروزم را برمیداشتم. مدل لباسهایمان زمین تا آسمان با هم فرق داشت. صدای آهنگی که از ماشینش میآمد، حتی درصدی به سبک موسیقی مورد علاقهی من نزدیک نبود. چشمبسته هم میشد فهمید که هیچچیزمان به هم نمیآید و اگر همکلام شویم هیچ حرفی برای زدن نداریم. اما ترافیک بود و برای همین لحظهای مکث کردیم، چشم دوختیم به هم و عمیق لبخند زدیم. لبخندی که هردوتایمان را خوشحال کرد. میدانید؟ لبخند تنها واژهای است که برای فهمیدنش نیاز به دانستن هیچ زبانی ندارید. لبخند را همه میفهمند. همهجای دنیا، با هر دین و مذهب و گرایشی، با هر رنگ پوستی، با هر سلیقهای. لبخند بزنید. به آدمهایی که پشت ترافیک میبینید لبخند بزنید. حتی اگر چشمبسته هم معلوم باشد که هیچچیزتان شبیه به هم نیست...
مرز باریک همه چی
«لاس زدن یا خوشبرخورد بودن»
نیمروز
هروقت با مامان میرفتیم بیرون مثلا برای خرید کردن، هزار و یک بار بهم میگفتن اینقدر با این فروشندهها با لبخند حرف نزن، جدی باش، خوبیت نداره. هر وقت هم با آدمهای مذکر غریبه تو ساختمونمون یا تو مهمونیها روبهرو میشدیم، بعدش باید جواب پس میدادم که چرا وقت صحبت کردن یا حتی نگاه کردن بهشون نیشم تا بناگوش باز بوده! البته مامان من ساده و خجالتی بودن وگرنه میگفتن لاس نزن باهاشون و نخ نده! فقط به این بسنده میکردن که دخترای این دوره حیا رو خوردن یه آب هم روش. خندهدار اینه که وقتی خلاف این هم بودم میگفتن چرا پاچه مردم رو میگیری؟ بد نیست اخمات رو از هم باز کنی، نمیگن دختره ادب و تربیت حالیش نیست؟ نمیگن پس مامانش چی یادش داده؟ من صورتم یه خط صاف میشد که ای بابا چطوری باشم پس؟! چی میخوان از جونم با این گیرای الکیشون؟
اینقدر توی سالهای نوجوونیم از این تناقضات بود که خودم هم نمیدونستم باید چیکار کنم. لبخند بزنم یا اخم کنم؟ مهربون باشم یا بداخلاق؟ البته همیشه ترجیح میدادم اونی باشم که سر آخر پشت سرش یا روبهروش میگن اخلاق نداره! آداب معاشرت بلد نیست! حتی بعد از ازدواجم هم همیشه وقتی یه ذره از این حال بیرون میاومدم حضور مجازی مامانم میاومد بالای سرم که نیشت باز شد دوباره؟ باز چشم منو دور دیدی؟ و من خودم رو جمع و جور میکردم. خودم میدونستم خطایی نمیکنم اما خودم خودم رو مورد بازخواست قرار میدادم. اینقدر سالها اومد و رفت که من ذره ذره آسیب دیدم از تک تک رفتارهای خودم.
بهش گفتم نمیدونم من لاس میزنم یا مهربونم. گفت لاس زدن فرق میکنه با خوشبرخورد بودن، آدما که با آدما سر جنگ و جدال ندارن، هر روز با هم برخورد میکنن، از کنار هم رد میشن، با هم زندگی میکنن، بله میشه لاس زد ولی اون وقتی اتفاق میافته که تو آگاهانه این خوشبرخورد بودن رو هدایت میکنی به سمت صمیمیت بیشتری که احتیاج نیست. شروع کن با مردم حرف بزن، اتفاقا با لبخند سر صحبت رو باز کن، بعد هم تمام میشه و میره، بدون این که شاید یه بار دیگه اون آدم رو ببینی، خودت خودت رو قضاوت کن و رفتارهات رو هدایت کن، از پوشش آدم ترسویی که از حرف مردم وحشت داره که نکنه الان در حال لاس زدن باشم، نکنه طرف فکر بد کنه و هزار تا نکنه دیگه رها شو. چون تو خودت رو میشناسی… پس چرا به خودت انگ میزنی؟
اولینبار سوار یکی از این تاکسیهای اینترنتی شدم، با کلی ترس و خجالت صحبت رو مودبانه از این شروع کردم که نظرش راجع به این کار جدید چیه؟ و اون هم جواب داد. تا آخر مسیر رسید به این که گفت برای دکترای فلان رشته درس میخونه و کلی هم به اطلاعات من اضافه شد. به آخر مسیر که رسیدیم کرایه رو دادم و آرزوی موفقیت و خداحافظ. حس خیلی خوبی داشتم، برخورد خوب متقابل و بدون ترس و عذاب وجدان. واقعا مرز بین همه چی رو خودمون تعیین میکنیم و ما هدایتکنندهایم.
درختِ سرخِ مَگی
«تنهایی تکوالدها بعد از رفتن بچهها»
نویسنده مهمان: حامد اسماعیلیون
از اتومبیل پیاده شدم. یک نفر بالای ابرها نشسته بود و تمام رشتهها را پنبه میکرد. دانههای درشت و سفید برف انگار با چتر نجات به زمین بنشینند آرام و با حوصله سقوط میکردند. همیشه همینطور است. هانوور همیشه همینطور بوده است. دستکم در آن چهارسالی که من در آن قصبهی کوچک زندگی کردم. خودشان به آن «اثر دریاچه» میگفتند. نزدیکی به دریاچه و رطوبت بالای هوا زمستان را به فصل برف باریدن پایانناپذیر مبدل میکرد. از اواسط نوامبر برف باریدن میگرفت و تا اواسط فوریه به مدت سه ماه بازنمیایستاد. بعد از آن سرد میشد. سرد میشد و گاهی هم دوباره میبارید. آنقدر سرد میشد تا استخوان بترکانی و رَب و رُبات را یاد کنی.
از اتومبیل در آن برف پیاده شدم. خیلی آرام و با احتیاط پیاده شدم. احتیاط برای زمین نخوردن بود و نبود. بیشتر از آن درد بود که نمیگذاشت نفس بکشم. هر قدمی که برمیداشتم درد از نقطهای از کمر خیز برمیداشت و تا نوک پنجهی پای چپم را بیحس میکرد. التهاب سیاتیک چند روزی بود نفسام را بریده بود و آن روز صبح با وجود اینکه نمیخواستم وقت بیمارانام را کنسل کنم روی پا بند نشدم و به خانه آمدم. در واقع در راهروی مطب از درد روی زانو خم شدم و همکاران که دورم جمع میشدند گفتند «حامد! پاشو برو خونه. اینطوری نمیشه.»
راه ورودی خانه یا آنچه فرنگیها درایو وِی صدا میکنند از برفِ پارونشده و یخزده سنگلاخ و پر دستانداز بود. نه من میتوانستم با این وضع دستگاه برفروب را راه بیندازم نه پریسا فرصت میکرد. همین که بتوانیم توی برف راه برویم و خودمان را به خیابان اصلی برسانیم یا با ماشین برف را له کنیم و بعد از چند بار عقب جلو از مخمصه بیرون بیاییم کفایت میکرد پارو کردن این حجم عظیم سفید که هر روز عایدی تازهای از آسمان هدیه میگرفت در توان ما نبود. کمردرد من هم کاملن ناممکنش کرده بود.
مارگارت البته اینطور فکر نمیکرد. مارگارت درایو ویاش را تمیز و پاکیزه میخواست، پاکیزه مثل کف دست. میدیدم چگونه هوای خانهاش را دارد. مارگارت همسایهی بغلی بود؛ تنها همسایهای که با هم سلام و علیکی داشتیم. هشتاد و دو سه ساله، همسر از دست داده و فوقالعاده مبادی آداب. از همه بیشتر مراقبت اسرارآمیز و پرستشگونهاش از خانه یادم هست. هرچه چمن حیاط ما علف هرز داشت و میپوسید او دسته دسته چمن سبز را به دست نسیم تابستان میداد هرچه درختهای ما برگ زرد و نارنجی میریختند درخت سرخگونِ او زیبا بود و حتا اگر برگها زمین را فرش میکردند چیزی از زیبایی منظره کم نمیشد و هرچه زمستانها برف روی برف در اطراف خانهی ما کوت میشد او گماشتگانی داشت که برای روبیدن برف شیروانی و پارو کردن معابر راس ساعت شش صبح حاضر میشدند. خانهی ما استیجاری بود و محتاج این همه زحمت نبود اما در مورد مارگارت همیشه فکر میکردم روزی وقتی همسرش در حال احتضار بوده است دست در دست او نهاده و گفته «مَگی جان! جان تو و جان این خانه.» و بعد چشمها را برای همیشه بسته است.
مارگارت مهربانیهایی هم داشت. وقتی پدر و مادرم از ایران میآمدند با آنها خوش و بش میکرد وقتی دخترم را میدید لبخند پهنی میزد و حتا یکبار بیدلیل گلدان بسیار زیبایی هدیه آورد، در واقع ما خانه نبودیم و جلوی در گذاشته بود. گلدان گل ارکیدهی بنفش داشت که پریسا دوست میدارد.
اما آن روز در آن روز برفی اوضاع فرق میکرد. میدانستم مارگارت تنها زندگی میکند. میدانستم گاهی در ساعتهایی غیرمعمول که بقیه سرکار هستند به خرید یا دیدن دوستانش میرود و میدانستم تا جلوی خانه مثل آینه برق نیفتد حتا با بودن یک لکه برف به خیابان نمیزند. شاید هم از زمین خوردن خودش یا لیز خوردنِ تویوتای قدیمیاش میترسید. اما ظاهرن آن روز از مردهای برفروب خبری نبود. صبح که سرکار میرفتم دیده بودم برفی پارو نشده اما گمان کردم دیر کردهاند یا دیرتر میآیند.
در آن روز برفی وقتی پیاده شدم و لنگلنگان به طرف خانه میرفتم دیدم مارگارت با تن و گردنی خمیده پارو را به دست گرفته و آن را به سویی فشار میدهد. معلوم بود آن پارو جایی نمیرود. به حتم سی سال قبل یا چهل سال قبل اوضاع اینطور نبود اما امروز در هشتاد و چندسالگی…
راهم را به طرفش کج کردم. خودم را به برف حیاط جلوییاش زدم لنگان و خمشده از زیر درخت سرخ رد شدم و به مارگارت رسیدم که ناامیدانه تلاش میکرد لایهی برف یخزده را که شبیه ژله بود اما سنگین به گوشهای ببرد.
«بده من مارگارت. پارو رو بده من.»
چرخید و از دیدن من جا خورد. اما در سپردن پارو به من کوتاهی نکرد. منمن کرد اما دستهی پارو خیلی سریع به طرفم دراز شد. کمی در جای خود ایستادم تا هم او به کمردرد من پی نبرد هم پارو به دست روی این یخِ لغزنده سُر نخورم. مارگارت اما بلافاصله پس از سپردن پارو مسلسلوار شروع به حرف زدن کرد. صدایاش آرام بود و کلماتش شمرده.
«من دو تا پسر دارم. و یه دختر. خب از دختره انتظار ندارم بیاد و کمکم کنه. مثلن تو همچین وضعیتی. ضمن اینکه تورنتو زندگی میکنه اما پسرا واقعن کمکحالم هستن. یکیشون ونکووره یکیشون سیدنی استرالیا…»
اشک توی چشمهای مارگارت جمع شده بود. نمیدانم چرا من هم ناگهان احساساتی شدم. یاد مادر خودم افتادم که ممکن است یک روز برای کسی که کمکش میکند چنین داستانی را سر هم کند. مارگارت ادامه داد:
«همهی کارا رو پسرا میکنن. از پس همهچیز برمیان. اون که ونکووره دکتره اونی هم که استرالیاست مقاطعهکاره. هر دو خدا را شکر موفقان. ممنون که کمک میکنی. امروز نیومدن پارو کنن. زنگ هم نزدن بگن چرا. پسرای خودم اگه بودن مضایقه نمیکردن…»
ایستادنم تمام شد و شروع به پارو زدن کردم. خداخدا میکردم مارگارت نپرسد تو که بیل زنی چرا باغچهی خودت را بیل نمیزنی. او چیزی نپرسید. پارو کردن را آهسته اما آنطوری که مَگی دوست داشت تمام کردم. به این فکر میکردم که پسرها یکی پنج ساعت و دیگری هفده هجده ساعت پرواز هواپیما از او دورند.
به این فکر میکردم پسرها اگر هم بخواهند به پاروی برف امروز نمیرسند.
آن زمستان گذشت و کمردرد من هم با طب سوزنی و فیزیوتراپی خوب شد. تا یک روز بعدازظهر در تابستان زنگ خانه را زدند. مردی موقرمز و میانسال یعنی شاید در آستانهی شصتسالگی با لهجهای غریب سلام و علیک کرد. جُرج پسر مَگی بود. یاد آن روزهای زمستان افتادم. خواستم بخندم و بگویم کمی برای پارو کردن دیر نیست. دیدم شوخی بیمزهایست. برای کسی که خودش مهاجر است و در سرزمین پدری نسبت به والدینش انسان بیمصرفی به حساب میآید متلک انداختن به مهاجری دیگر رذیلانه و مزورانه است. ضمن اینکه قطعن جُرج از چشمِ به اشک نشستهی مادرش در یکی از روزهای اثر دریاچه بیخبر است. «همهی کارا رو پسرا میکنن. از پسِ همهچیز برمیان.»
جرج تشکر کرد که مراقب مادرش بودهایم (واقعن بودهایم؟ فقط با یکبار پارو کردن و گاهی سلام و احوالپرسی؟) و خبرها را داد و رفت. مارگارت دو روز پیش زمین خورده و استخوانِ لگنش را شکسته بود. ما که نفهمیده بودیم اما آمدن سریع او از استرالیا خوشحالمان کرد. هرچند عمر خوشحالی کوتاه بود و جرج توانست به همان سرعت ناامیدمان کند. اثری از برادر دیگر نبود اما شاید جرج هم چارهای نداشت. شاید بهترین راهحل برای مارگارت با آن خانهی درندشت همین بود. جرج چند روز بعد تابلوی فروش خانه را زیر درخت سرخ روی چمنهای همیشه سبز کاشت و به من گفت «مامان رو بعد از بیمارستان میبرم خونهی سالمندان. جای خوبیه. یه آپارتمان دوخوابه داره. پرستار داره دکتر داره همهچیز داره. خونه رو باید بذاریم برای فروش. چارهای نیست.»
بله انگار چارهای نبود. چون خانه چند روز بعد در بازار داغ مسکنِ هانوور فروش رفت و همسایههای تازه به زودی اسباب کشیدند.
ما مارگارت و البته جُرج را دیگر ندیدیم. چندبار به پریسا گفتم گلدانی چیزی بخریم و به عیادت مارگارت هرجایی که هست برویم. پریسا هم موافق بود اما نمیدانستیم مارگارت کجاست ضمن اینکه فامیلیاش را هم نمیدانستیم تا جست و جو کنیم. فقط در هانوور دو سه خانهی سالمندان بزرگ هست و در شهرهای دیگر هم. دور و اطراف پر از خانهی سالمندان بود و پیدا کردن مارگارت آسان به نظر نمیرسید.
دیگر از مارگارت خبر نداشتم تا همین چند هفتهی پیش. خانهای را که ما ترک کردیم یکی از همکاران خریده بود و دخترش آنجا زندگی میکرد. یکوقتی که دیگر هیچ حرفی برای گفتن نبود بعد از ناهار روز چهارشنبه از تجربهی من با همسایههای آن خانه پرسید. توی آشپزخانهی کلینیک نشسته بودیم. دو سه سالی گذشته بود اما جزییات یادم میآمد. به او گفتم از همسایهی روبرو خوشمان نمیآمد چون مردک همیشه لُخت لب جدول مینشست سیگار میکشید و ما را میپایید یا همسایهی سمت چپ که سه بچهی بیادب داشت که سالی به دوازده ماه روی دیوار بودند و سرک میکشیدند و اغلب بوی ماریجوآنا از خانهشان میآمد. و البته مارگارت، مارگارتِ نازنین.
کریس همکارم یکدفعه گفت: «آره میشناسمش. یعنی میشناختمش. زن خوبی بود. فکر کنم شیش ماه پیش فوت کرد.»
ساکت شدم. حواسم بود کسی متوجهِ تغییر احوالم نشود. آیا واقعن مَگی مُرده بود؟ آیا باید به پدر و مادرم که هروقت تماس میگرفتند احوال او را میپرسیدند میگفتم که مَگی در تنهایی و دور از فرزندانش مرده است؟ اتاق آشپزخانه را گفت و گویی دیگر در خود فرو برد درحالیکه من به مَگی فکر میکردم. تصمیم گرفتم چیزی به کسی نگویم. دربارهی تجربهی روز برفی آن چشمهای خیس، احساس مشترکمان یکی دور از فرزندان یکی دور از والدین، و پسرهایی که همهچیز را روبراه میکنند حرفی نزنم. «همهی کارا رو پسرا میکنن. از پس همهچیز برمیان.» ترجیح دادم تمامِ آن لحظات را برای خودم نگهدارم.