Shared posts

10 Jan 20:56

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۶)

by ربولی حسن کور

سلام 

۱. پیرزنه گفت: دفترچه ام تموم شده میخوام برم شهر عوضش کنم مهرش کن و یه دارو هم میخوام توش بنویس! 

۲. خانمه گفت: میخوام بچه مو از شیر بگیرم اما غذا هم نمیخوره، میشه شیر خشک بهش بدم؟!

۳. داشتم توی یه درمونگاه روستایی مریض میدیدم که خانمه اومد توی مطب و گفت: یه مریض بدحال توی خونه دارم،  میشه بیایین ببینینش؟ گفتم: باید صبر کنین تا مریضهای اینجا تموم بشن. بعد از اتمام مریضها رفتم خونه شون و برای یه پیرزن بدحال منتظر مرگ نسخه نوشتم. خانمه اومد جلو و در گوشم گفت: دکتر پاهاشو ببینین، زانوهاش خم شده خشک شدن، وقتی مرد چطور بگذاریمش توی قبر؟!

۴. (۱۶+) خانمه گفت: برای شوهرم یه دارو مینویسین؟ وقتی یه کاری میکنیم اونقدر بو میده که همه میفهمن چکار کردیم!

۵. (۱۴+) برای یه زن جوون نوار قلب نوشتم، چند دقیقه بعد خانم مسئول تزریقات با فریاد خانم مسئول داروخونه رو صدا کرد و گفت: خانم......  میایی از این خانم نوار قلب بگیری؟ فامیلمونه روش نمیشه من س..ه هاشو ببینم!

۶. پیرزنه گفت: من ناراحتی معده دارم، هروقت که غذا میخورم خوابم میگیره!

۷. به مرده گفتم: بچه تون آمپول میزنه؟  گفت: نه تا حالا یادش ندادیم!

۸. برای یه خانم متولد ۱۳۱۸ پنی سیلین نوشتم. مسئول تزریقات اومد و گفت: این خانمه که براش آمپول نوشتین میگه من یادم نمیاد قبلا پنی سیلین زدم یا نه تستش کنم؟ گفتم: بعیده که تا حالا نزده باشه اما باشه تست کنین. چند دقیقه بعد برگشت و گفت: دکتر! با همون تست هم حساسیت داد بیایین! 

۹. توی راه یه درمونگاه روستایی بودیم، راننده آهنگ گذاشته بود و یه خانم دکتر دندون پزشک هم که عقب ماشین نشسته بود با هدفون از گوشیش آهنگ گوش میداد. راننده به خانم دکتر گفت: شما چی گوش میدین خانم دکتر؟ خانم دکتر هدفونشو درآورد و صدای موبایلشو زیاد کرد، دو آهنگ گوش کردیم و بعد همه مون به جز خانم دکتر شروع کردیم به خندیدن، چون دقیقا همون دو آهنگی بودند که در چند دقیقه گذشته از پخش صوت ماشین هم شنیده بودیم! (اولی آهنگ حامد همایون: های من های های... بعدی هم از سامی بیگی: من یه دیوونه ام....) 

۱۰.(۱۳+) دختره با درد شکم موقع پریود اومده بود. گفتم: از کی پریود شدین؟ گفت: از سوم راهنمایی! 

۱۱. چوب آبسلانگو گذاشتم روی زبون بچه و گلوشو معاینه کردم. وقتی چوبو برداشتم به همراهش گفت: این چوبهارو از پاپیروس درست میکنن میدونستی؟!

۱۲. آخر یه شیفت به شدت شلوغ بود،  گلوی بچه رو که نگاه کردم حالشو نداشتم پامو بگذارم روی پدال پایین سطل زباله، درشو با دست باز کردم و چوبو انداختم توی سطل. نسخه بچه رو که نوشتم با مادرش از مطب رفتند بیرون اما چند ثانیه بعد بچه برگشت توی مطب و آروم دم گوشم گفت: ببین عمو! اگه پاتو بگذاری روی اون، در سطل باز میشه!

پ.ن۱: پنجشنبه گذشته مراسم چهلم برادر آنی برگزار شد.

پ.ن۲: توی این چند هفته کلی خاطرات داشتم که حال و حوصله یادداشت کردنشونو نداشتم،  ذخیره خاطراتم کلی اومد پایین!  به یاری سبز همولایتی ها امیدوارم! 

پ.ن۳: عسل توی پیش دبستانی یکی یکی در حال آموزش حروف الفباست، ضمن اینکه معلمشون به همه بچه‌ها نوشتن اسم خودشونو هم یاد داده. یه روز دفترچه عسلو برداشتم و دیدم بالای یکی از صفحه ها در سمت راست نوشته بابا و سمت چپ نوشته عسل. گفتم: اینهارو چرا اینجا نوشتی؟ گفت: اسم خوبهای خونه رو این طرف نوشتم و اسم بدهارو اون طرف. گفتم: حالا چرا اسم خودتو توی بدها نوشتی؟ گفت: آخه اون روز که اینهارو نوشتم به عماد فحش داده بودم!

07 Jan 22:23

دل سرخ تپنده

by Dancing Women

«تنهایی تک‌والدها بعد از رفتن بچه‌ها»

صبح

نشسته بودم برای خودم اینستاگرام را بالا و پایین میکردم.  چشمم افتاد به پستی که یک نفر گذاشته بود از عکسی با مادرش در فرودگاه . زیرش نوشته بود «بعد دو سال.» حواسم به کامنت‌ها جلب شد. یکی نوشته بود :» من جونم به مادر بسته‌اس . اصلا نمی‌تونم فکر کنم یک روز هم نبینمش.» دیگری گفته بود «مامانم گفته اگه من برم سکته می‌کنه.» اون وسط‌ها هم یکی گفته بود: «من کارام رو کردم برم، تو فرودگاه بابام گفت شاید این دفعه آخر باشه هم رو می‌بینیم و گریه کرد. منم نرفتم!»

در ذهن خودم میرم عقب و عقب‌تر. روزی که هر دو بلیط‌های هواپیما را در یک روز گرفتیم که الکی نخواهیم دو بار ببریمش تا فرودگاه وسط بیابون. فکر نکردیم سکته می‌کند؟ فکر نکردیم شاید آخرین بار باشد که می‌بینیمش؟ فکر نکردیم با این‌ کش آمدن بند ناف روانیمان چه اتفاقی می‌افتد؟ من که فکر کردم. او؟ مطمئنم او هم فکر کرده اما هیچ چیز نگفتیم.

کامنت ها رو بیشتر می‌خونم و بیشتر فکر می‌کنم…

خیلی بزرگ بودم وقتی فهمیدم جمله معروف فامیل در مورد ما «بچه خوش‌شانس‌ها» نه از روی رفاقت و دوستی بلکه با مزه متلک گفته می‌شود. اینکه ما هیچ وقت احساس کمبود نمی‌کردیم باعث دلگرمی اطرافیان نبود، بلکه خار چشم بود. نمی‌دیدند که ما وقتی سرمان را بالا می‌گیریم زنی را می‌بینیم که تمام‌قد استوار ایستاده و با یک دستش ما را به جلو می‌راند. نه ما و نه آنها نمی‌دیدیم چگونه این زن با دست دیگرش شمشیر می‌زند و به جنگ مشکلات می‌رود. ما شانه‌ای می‌دیدیم که می‌توانیم رویش بخوابیم و شانه دیگر را نمی‌دیدیم که چگونه به کوه مشکلات فشار می‌آورد تا از جایش تکان بخورد. ما هر وقت چهره‌اش را دیدیم پر لبخند بود و حتی یک بار هم فکر نکردیم که فقط دندان‌هایش را از درد محکم به هم فشار می‌دهد.

ما بچه‌ خوش‌شانس‌ها بودیم. چون مادری داشتیم که صبح، عصر و شب به ما یادآوری می‌کرد که زندگی حرکت به جلو است. به ما می‌آموخت که تنها دینی که برگردنمان است انسان بودن است. اگر او مادر خوبی است در عوض من هم باید روزگاری مادر خوبی باشم. اگه او عاشقانه مارا در آغوش می‌کشد می‌خواهد که ما یاد بگیریم چگونه محبت کنیم. نه به او بلکه به دیگران…

به خواندن کامنت ها ادامه می‌دهم و هر چه جلوتر می‌روم‌. بحث مهاجرت و جدایی بچه‌ها قوی‌تر می‌شود. مادری نوشته است: «آدم بچه میاره که جوونیش رو ببینه. بره خونه بچه‌اش. نوه‌اش رو بغل کنه. بعد حالا بگذاره بره.» پدری نوشته است: «بچه قرار است عصای دست پدر و مادر باشه. بی‌خود که براش زحمت نمی‌کشن.»

ساعتم رو نگاه میکنم. یازده و نیم شب به وقت تهران. می‌توانم‌ مجسمش کنم روی مبل جلوی تلویزیون دراز کشیده است و احتمالا چرت می‌زند. تا ساعت یک دو نیمه شب آنجا خواهد بود بعد به تختش می‌رود تا شش صبح. شش تا هشت در تخت با ما پیام رد و بدل می‌کند. دوش می‌گیرد و به ورزش می‌رود. برمی‌گردد شاید کمی کتاب بخواند تا ساعت دو که می‌رود سر کار. مثل هر شنبه. این همان چیزی‌ست که به ما می‌گوید. حقیقت است یا نه؟

در تلگرام پیام می‌دهم: «مامان.» سریع جواب می‌دهد: «جانم، چیزی شده؟»

نه مادر من چیزی نشده است. هیچ چیز نشده است جز این که حالا بیشتر از هر روز به تو افتخار می‌کنم. برای این که به ما به چشم عصای دستت نگاه نمی‌کنی. برای اینکه در پنجاه و پنج سالگی‌ات نمی‌خواهی اجاره سی سال سرپناه و غذا دادن به ما را از ما بگیری. برای اینکه هنوز هم چون قبل از تولد این تو هستی که یک طرفه غذای روحی ما را تهیه می‌کنی و در مقابل انتظاری نداری.

دوباره پیام می‌دهد: «نگفتی چیزی شده؟» در پاسخ برایش شکل قلبی میفرستم و مینویسم: «نه. فقط صدات کردم…»


04 Jan 11:41

مواجهه با خود

by Dancing Women

آزمایش بارداری: مثبت

غروب

لحظاتی از زندگی هست که آدم مجبور می‌شود واقعا به خودش «نگاه» کند، آیا من آدم این عمل هستم؟ می‌توانم مسئولیت این تصمیم را با تمام عواقب معلوم و نامعلومش با موفقیت به دوش بکشم و به سرمنزل مقصود برسانم؟ اینجا همان بزنگاه معروف است، یا با اطمینان چانه‌ات را رو به خودت بالا می‌گیری و خیره توی چشم‌های خودت می‌گویی بله و یا نگاهت را می‌دزدی و سر خم می‌کنی و تمام قد برابر خودت می‌شکنی. بعد زندگی آدم به قبل و بعد از این لحظه تقسیم می‌شود.

یک ماه از مهاجرتمان می‌گذشت، سه بار اسباب‌کشی کرده بودیم بین دو شهر و هنوز چمدان‌ها کاملا باز نشده بودند. در سردترین ماه سال که دما شب‌ها به منفی چهل هم می‌رسید، هر دو گیج و نگران از آینده با سرمایه‌ای در حد صفر و در جستجوی کار در بازار کار ناآشنای کشور جدید، آخرین چیزی که ممکن بود بخواهم بارداری بود. اما ظاهرا بارداری مرا می‌خواست تا به من ثابت کند چطور می‌توانم در برابر خودم شکست بخورم.

قبل از ازدواج با ملایمت نظرم را راجع به بچه‌دار شدن گفته بودم: من بچه نمی‌خواهم! او هم با من همدل بود و سه سالی که با هم زندگی کرده بودیم در برابر سوال خانواده و دوستان در مورد بچه‌دار شدن همیشه می‌گفت هر جور که من تصمیم بگیرم با من همراه است. وقتی سر موعد مقرر، خبری از پریود نشد هیچکدام واقعا نگران نشدیم، ما جلوگیری می‌کردیم و به هر حال عوض شدن آب و هوا و اضطراب مهاجرت می‌توانست دلیل عقب افتادن باشد. اما هیچوقت دو هفته به تاخیر نمی‌افتاد! با کمی نگرانی بیبی‌چک خریدیم و با ناشی‌گری محض امتحان کردیم. به نظر می‌رسید هیچ «دو خطی» ظاهر نشد و ما هم نفسی به راحتی کشیدیم.

به رسم اینجا باید یک دکتر خانواده انتخاب می‌کردیم و اولین جلسه هم به گرفتن شرح حال عمومی و تشکیل پرونده و انجام یک سری آزمایشات برای ایجاد سابقه می‌گذرد. وقتی دکتر از من پرسید ناراحتی خاصی دارم یا نه گفتم از زمان رسیدن به این شهر معده‌درد دارم و در ضمن موعد پریودم عقب افتاده است. دکتر با برقی در چشم‌هایش گفت الان می‌توانید آزمایش ادرار بدهید و نشان خواهد داد باردار هستید یا نه. ظرف نمونه را به پرستار دادم و توی دفتر دکتر به انتظار نشستیم. به خوبی بیاد دارم که چطور با بی‌خیالی با هم صحبت می‌کردیم و کم‌کم حس اضطراب عجیبی به جانم افتاد، قلبم تند تند می‌زد و گلویم خشک شد و ناگهان احساس کردم آنچه نباید می‌شده، شده. درست در لحظه اوج اضطراب که همراه یک حس عجیب آگاهی به وقوع حادثه بود در اتاق باز شد و دکتر خندان و خوشحال اعلام کرد: «شما باردارین، تبریک میگم» آه از آن لحظه، آن لحظه حقیقتا ترسناک، تاریک، ویران‌کننده. فقط یادم می‌آید چطور از جایم پریدم و با حرارت گفتم: «نه امکان نداره، حتما اشتباه شده، در ضمن ما الان بچه نمی‌خوایم، من می‌خوام کورتاژ کنم، اصلا بچه نمی‌خوایم» دست همسرم را گرفته بودم و برای تایید همراهیش نگاهش می‌کردم. او مبهوت بود، نمی‌دانم مقهور خبر پدر شدنش بود یا مبهوت عکس‌العمل من برای مادر نشدن، سعی کرد همدلی نشان بدهد و دکتر بیچاره که لبخندش بر صورتش ماسیده بود تاکید می‌کرد که بالای نود درصد نتیجه آزمایش ادرار قابل اعتماد است و اصلا فردا می‌توانم آزمایش خون بدهم و کاملا مطمئن شویم. من خیلی نمی‌فهمیدم چه می‌گوید، حالم واقعا بد بود و فقط به اینکه بی‌برو برگرد باید «بیاندازمش» فکر می‌کردم.

دهان دکتر و همسرم باز و بسته می‌شد و من سعی میکردم خودم را از غرق شدن در قیر سیاهی که داشت مرا می‌بلعید نجات دهم. محکم گفتم که می‌خواهم کورتاژ کنم. دکتر برگه آزمایش خون را به دستم داد و بعد شروع به توضیح راجع به مراکزی که سقط جنین را انجام می‌دهند کرد. «شما الان تو هفته پنجم هستی و تقریبا ده هفته وقت داری که خوب فکر کنی» من فکرهایم را کرده بودم و اصلا گوش نمی‌کردم راجع به خطرات معمول در سقط کردن چه می‌گوید. من همیشه توی ذهنم این راهکار به ظاهر ساده و کارآمد «سقط کردن بچه» را داشتم، مثل یک درمان فوری گلودرد با قرص مکیدنی یا سردرد با ژلوفن. برگه دیگری دستم داد که تویش درخواست کورتاژ بود و آدرس و تلفن سه تا کلینیک. بلند شدیم بیاییم بیرون، یک لحظه سرم گیج رفت و همسرم مرا نگه داشت، یک لحظه کوتاه عطوفتی حس نکردم، انگار با خشونت مانع افتادنم شد. دکتر گفت بهتر است با عجله تصمیم نگیرید، وقت دارید و در ضمن بچه‌ها هدیه هستند. حالم بدتر شد.

بیست و چهار ساعت بعدی را به خاطر نمی‌آورم. یادم نیست مسیر واقعا طولانی کلینیک دکتر تا خانه را چطور توی اتوبوسی که بوی آبجو و ادرار و فلز یخزده میداد طی کردیم. فردایش ما می‌دانستیم که من قطعا حامله هستم. روز بعدش تلفن را برداشتم و در حالیکه همسرم نگاهم می‌کرد شماره یکی از کلینیک‌ها را گرفتم. مسئول پذیرش بعد از شنیدن حرف‌هایم مرا چهل دقیقه منتظر گذاشت احتمالا برای اینکه منصرف شوم، نشدم و برای هفته بعد وقت گرفتم. کلینیک خیلی دور بود و ما ماشین هم نداشتیم. دقیقا سر سیاه زمستان، با هوایی که تصور مرا کاملا نسبت به سرما عوض کرده بود (سرماهای قبل از آنجا قطعا سوءتفاهم بودند) و تنهایی مطلق ما در کشور غریب، من در حال دست و پا زدن توی قیر غلیظی بودم که سرد و چسبناک می‌خواست تسلیمم کند. همسر چیزی نمی‌گفت، کلینیک و جزییات عمل را توی اینترنت جستجو می‌کرد و ساکت‌تر می‌شد. عاقبت بغض من سه روز قبل از وقت کورتاژ ترکید. سرش (سرم؟) داد زدم: «چرا هیچی نمی‌گی؟ چرا منو تنها رها کردی خودم تصمیم بگیرم؟ بار مسئولیت همه چیز این موضوع فقط رو دوش منه!» همسر به گریه افتاد: «من خیلی می‌ترسم بلایی سر «تو» بیاد، می‌فهمی؟ برام اون بچه مهم نیس، ولی اگه فقط یکی از این احتمال پنج درصد خطر جانی یا هر جور خطر دیگه برات اتفاق بیفته من چکار کنم؟ من اصلا بدون تو چه کار کنم؟ من می‌میرم، نابود می‌شم، می‌فهمی؟»

هر دو گریه می‌کردیم، عاقبت بعد از آن چند روز سیاه همدیگر را بغل کردیم. «بیا نگهش داریم، می‌دونم همه سختیش با تو می‌شه ولی من باهاتم، من عاشقتم بیا بسپریم خودمونو به سرنوشت، شاید یه چیز خوبی توش باشه، من نمی‌خوام کوچکترین بلایی سرت بیاد». این شد که زنگ زدم به کلینیک، این بار اصلا منتظرم نگذاشتند و با خوشحالی و کلی آرزوهای خوب، وقت کورتاژ را کنسل کردند. همسر بعدتر به من گفت بعد از اینکه بیبی‌چک را توی سطل آشغال انداخته بودم آنرا دوباره چک کرده بوده و «خط دوم» کمرنگی دیده بوده ولی به من نگفته با این تصور که شاید واقعا اشتباه باشد. قیر سیاه تسلیمم کرد یا تصور بدبخت شدن همسرم بخاطر بلایی که ممکن بود سرم بیاید، به هر حال الان دخترکی سه ساله هر صبح زود بیدارم می‌کند تا یادم برود هر آنچه قبلا در زندگیم بر آن تسلط و اراده داشتم.


04 Jan 11:28

هر لحظه

by Dancing Women

«آرایش: مسئله‌ای شخصی یا اجتماعی»

نیمه‌شب

پررنگ‌ترین جمله‌ای که الان پس ذهنمه اینه که می‌گفتن و می‌گن زنی که بیرون آرایش می‌کنه واسه مردمه و خودش دلش می‌خواد دیگران بهش توجه و گاهی دست‌درازی کنند وگرنه آرایش رو می‌ذاشت خونه واسه شوهر و خانواده‌ش! این باعث میشه خشمگین شم، خیلی زیاد. مگه هر دختر یا زنی دل نداره که زیبا باشه و این زیبایی برای خودش و حال خودش باشه؟ انسان‌ها زیباپسند هستند و زیبایی رو دوست دارند.

البته این رو باید اضافه کنم که خودم به عنوان یک زن، آرایش غلیظ یا به اصطلاح هفت قلم آرایش کردن رو قبول ندارم هرچند که باز هم به نظرم این یک مسئله شخصیه و به خود فرد بستگی داره، اما نظرم اینه هر آرایشی برای یک جایی مناسبه. شما هزار مدل آرایش می‌کنی و به عروسی می‌ری، این قبول. اما با همون آرایش به دانشگاه یا سر کار هم می‌ری؟! هر پوشش آرایش و رفتار جایی.

وقتی به دخترم نگاه می‌کنم، با خودم می‌گم زیباتر از چهره اون هم وجود داره؟ دوست دارم آنقدر دخترم اعتماد به نفس داشته باشه و به خودش و زیبایی چهره‌ش ایمان داشته باشه که پشت هزار مدل آرایش مخفی نکنه و یا اینکه با دیدن تبلیغ هر لوازم آرایشی دلش نخواد امتحانش کنه. من یک زمانی هفت رنگ می‌کردم خودم رو، چون این اعتماد رو از سمت خانواده و مادرم دریافت نمی‌کردم. به اسم دلسوزی هر بار از جوش‌های نوجوونیم ایراد می‌گرفت، از بینی بزرگم، از گونه‌هام و بیشتر من رو نسبت به خودم منزجر می‌کرد. و من برای پوشوندن عیب‌هام بیشتر و بیشتر کرم‌پودر به صورتم می‌زدم و… الان که به اون موقع نگاه می‌کنم و عقل الانم رو دارم خیال می‌کنم حتی اون زمان هم زیبایی‌های خاص خودم رو داشتم و کاش مادرم اونها رو در نظرم پررنگ می‌کرد.

یک ماه پیش همکار مردم به من پیشنهاد رابطه داشتن رو داد. به من؟ منی که می‌دونست هم همسرم و هم مادر. این مثل یک سیلی محکم بود، و متاسفانه من هم آدم داد و بیداد و آبروریزی کردن نیستم و فقط فرار می‌کنم. ازش پرسیدم من رفتاری داشتم که این شبهه براتون به وجود اومد که میشه همچین حرفی به من زد؟ گفت این همه خوشگل می‌کنی، آرایش می‌کنی، موهاتو می‌ریزی بیرون واسه کیه؟! آرایش؟ من سال‌هاست فقط یک ماتیک به لبم می‌زنم. موهام رو بیرون می‌ریزم؟ دو شاخه مو! چرا یک بار هم در پس ذهنش این فکر نیومد که تمام اینها واسه خودمه؟!


04 Jan 09:59

این یک وجب صورت

by Dancing Women

«آرایش: مسئله‌ای شخصی یا اجتماعی»

صبح

– حالت خوبه؟
– مرسی. خوبم.
– کم خوابیدی دیشب؟
– نه! خوب خوابیدم چطور؟
– قیافه‌ت خسته‌س.

نفر بعد:
– مریضی؟
– نه، خوبم.
– یه کم رنگت پریده.
– نه، خوبم مرسی.

عاقبت شک کردم به اینکه نکند مریضم. نکند دیشب کم خوابیده‌ام و یادم نمی‌آید، نکند مشکلی دارم. رفتم توی دستشویی اداره و زیر نور کمرنگ و مردنی چراغ دستشویی خودم را توی آینه نگاه کردم.

آها! یادم افتاد، صبح عجله کرده بودم و یادم رفته بود ریمل بزنم و طبیعتا وقت به رژگونه هم نرسیده بود. یک لحظه از قیافه‌ام ناامید شدم. یعنی چه که من بدون یک بال مگس ریمل و یک نوک سوزن رژگونه باید مریض‌ به نظر می‌آمدم؟ از سر لج تا غروب همان‌طور ماندم و به جای آرایش لبخند زدم؛ از آن لبخندهای پررنگ که لپ‌هایم را چال می‌انداخت.

بعضی روزها حوصله آرایش ندارم و همیشه عصرها که به خانه برمی‌گردم رنگ‌های اضافه از صورتم پاک شده‌اند. اوایل می‌ترسیدم این‌طور بروم توی خیابان. اما حالا نگران نیستم. این صورت رنگ‌پریده‌ خسته را دوست دارم و از این زنی که از صبح دنبال کارها دویده و وقت نداشته دستی به صورتش بکشد خوشم می‌‌آید. بعضی روزها بی‌هیچ دلیل خاصی دلم می‌گیرد؛ آن‌وقت به جای هر چیزی آرایش کردن حالم را جا می‌آورد. زدن رژ پررنگ و بعد پک زدن به سیگار و لذت بردن از فیلتر قرمزشده.

در یکی از معدود سفرهای خارجی که رفته بودم؛ روز اول از دیدن چهره‌های بی‌آرایش دخترها تعجب کردم. اکثر دخترها، کوچک و بزرگ، دانشجو یا کارمند،محصل یا در حال گردش، بی‌آرایش و با اعتمادبه‌نفس بودند. چندروزی که آن‌جا بودم آن‌قدر به زیبایی طبیعی چهره‌ها عادت کردم که وقت برگشتن به ایران از دیدن دخترهای توی فرودگاه شوکه شدم. دوست خارج‌نشینم می‌گفت دخترهای اینجا به آرایش اهمیتی نمی‌دهند اما به‌جایش تا بخواهی به پوست‌شان می‌رسند و حتی اگر دیرشان هم شده باشد؛ قبل از رفتن به دانشگاه سری به آرایشگاه می‌زنند تا موهایشان را سشوار سریعی بکشند.

فکر کنم تفاوت‌مان همین است. تنها پنجره‌ای که ما با آن به اجتماع نگاه می‌کنیم صورتمان است، نه قد بلند موهای‌مان را کسی می‌بیند؛ نه آن‌چنان تنوعی در لباس می‌توانیم داشته‌باشیم. پس ما می‌مانیم و این یک وجب صورت. مجبوریم همه هنرهایمان را روی همان پیاده کنیم.

کسی چه می‌داند؟ شاید یک روز ما هم توانستیم بوسه‌های باد را روی صورت ساده‌مان خوشامد بگوییم و دلمان که گرفت با لب‌های سرخ به سیگارهایمان پک بزنیم و دودش را در هوا فوت کنیم و در هر حال کسی رویمان برچسب نزند.


04 Jan 09:56

لب‌هایی فقط رنگی!

by Dancing Women

«آرایش: مسئله‌ای شخصی یا اجتماعی»

نیمروز

غزاله حدود بیست سال سن دارد، دانشجو است و برای دانشگاه رفتن، به شدت و غلیظ آرایش می‌کند. گاهی جلوی در دانشگاه می‌ایستد و سیگار می‌کشد. یک بار خیلی ناراحت بود که چرا افرادی که او را می‌بینند به او یا پیشنهاد سکس می‌دهند. یک بار مشکلش را برای من گفت و من سعی کردم برایش توضیح دهم که رسانه و صنعت پورنو آرایش‌هایی شبیه به آرایش او را مخصوص زنانی با شغلی خاص معرفی کرده است و با توجه به این مساله که صنعت پورنو در کشور ما بسیار فراگیر و پنهان است، این نوع برخورد دیگران با او خیلی دور از ذهن نیست.

خیلی عصبانی شد و من را هم آدمی شبیه دیگران نامید که برای حریم شخصی او احترامی قائل نیستیم. راستش خودم هم بعد از اینکه مورد خشم و غضب غزاله قرار گرفتم خیلی به این مساله فکر کردم که نکند منم شبیه دیگران هستم و خودم اشتباه می‌کنم. چند وقت بعد که غزاله را دیدم، غزاله از دوست پسرش برایم گفت که آرایش می‌کند و او هم مورد تمسخر دیگران واقع می‌شود. سعی کردم برایش بگویم که او و دوستش حق دارند هر شیوه‌ای که دوست دارند آرایش کنند و لباس بپوشند و در قبال تصمیم آن‌ها، افراد دیگر جامعه هم بنا به پیشینه‌ خودشان آن‌ها را قضاوت می‌کنند و اگر واقعا این قضاوت‌ها برایشان مهم نیست کار خود را انجام دهند، اما مستقل از خواسته‌هایشان تقریبا امر شخصی در جامعه وجود ندارد. هر کرداری (خیانت، مهربانی، اخلاق‌گرایی و …) به محض اینکه دیگری را درگیر خود کند، از امر شخصی تبدیل به امری اجتماعی می‌شود، این بد یا خوب نیست، یک امر طبیعی است و آن چه غزاله  و دوستش را عصبانی کرده است، نوع قضاوت افراد است.

نمی‌دانم غزاله و دوست پسرش چه تصمیمی گرفتند اما حداقل تاثیری که این اتفاق بر من گذاشت این بود که حواسم باشد آرایش افراد را نمود بیرونی هیچ خصوصیت اخلاقی یا حرفه‌ایشان ندانم.


31 Dec 11:10

537

by گلابتون بانو

مواقعی که گل پسر در برابر آزار و اذیت های خانوم کوچولو کم میاره و خیلی شاکی می شه، با اخمای در هم  و لبای جلو داده میگه: «اصلا برای چی خانوم کوچولو رو به دنیا آوردی؟» یا «کاش خانوم کوچولو روبه دنیا نمی آوردی!» حالا جدیدا خانوم کوچولو هم یاد گرفته هر وقت با داداشش دعواش می شه با ادبیات مخصوص خودش می گه: «اصلا واسه چی گل پسرو به دنیا آورده بودی؟!» حالا شنیدن این جمله از گل پسر می تونه یه کم منطقی باشه، اما این مدل گلایه کردن خانوم کوچولو رو کجای دلم بذارم؟! تازه قضیه به همین جا ختم نمی شه. چند روز پیش که خانوم کوچولو از خواب بیدار شد و فهمید شیر کاکائومون تموم شده چون تهشو باباش خورده، با جیغ و گریه فرمودن: «اصلا واسه چی بابا رو به دنیا آورده بودی؟؟؟!!!»

28 Dec 11:14

تا بگذرد

by giso shirazi
می دانم حال دنیا بد است
حال ایران بد است
می دانم  دورنمای آینده چندان  خوشایند نیست اما
همین یک زندگی را داریم، 
می دانم خیلی خوب می شد در دوران هخامنشیان بودیم با آن امنیت و رفاه اقتصادی، اشکانیان زیبا و با فرهنگ و معتدل، سامانیان ایران دوست، می دانید حتی دوران ایلخانی و تیموری مردم اوضاعشان خیلی بد نبود؟  دوران صفویه  مقتدر و حتی دولت مستعجل زندیه 
اما الان هستیم  در قرن بیست و یک میلادی و مطمین نیستم که دوباره بدنیا بیاییم، خیلی دوست دارم البته، اما رو حرف این هندیا خیلی نمی شه حساب کرد
برا همین ، چون فقط به همین دم اطمینان دارم که هستم سعی می کنم که  حالم را خوب کنم
با هرچه که دم دست دارم
این کتاب خوب که دانلود کردم
اون سالاد اولیویه  خوشمزه که  در بوفه دانشگاه خوردم
این فیلمه که از تو هارد پیدا کردم
این شیشه شورها که مرام گذاشتن و هنوز گل می دن
حتی این دختر دانشجوهای عزیز و خل و چلم  که جلسه آخری بغلم کردند و با افاده به پسرهای کلاس گفتند:نمی دونید که چه مزه ای می ده!!

25 Dec 14:03

535

by گلابتون بانو

تا همین چند سال پیش که گوشی های هوشمند نبودن تا به راحتی  بشه باهاشون تو اینترنت و شبکه های اجتماعی چرخ زد، فایل صوتی گوش داد  و کتاب الکترونیک خوند، شبایی که آدم بی حوصله و غصه دار می شد یا فکرش درگیر مساله ای بود، به نظرم خیلی سخت تر از حالا می گذشت. غلت زدن های مداوم تو رختخواب بود و فکر و خیال های تموم نشدنی و احیانا قطره اشکی! اما حالا در چنین شرایطی می تونی خودتو  غرق کنی تو عوالم موجود در گوشی ، تا اون جا که دیگه رمقی باقی نمونه و خواب خوش خوشک بیاد سراغت...

کی می گه تکنولوژی خوب نیست؟!

22 Dec 14:11

تنها تار به‌جاماندۀ امید

by Dancing Women

«آنچه به لبم لبخند می‌آورد»

بامداد

Yalda

بیست و سه چهار ساله بودم. خجالتی، غمگین و البته سردرگم. تازه یه شکست عشقی سخت رو پشت سر گذاشته بودم که توی تشدید غم و سردرگمی و عدم اعتماد به نفسم نقش مهمی داشت. چاره رو در فرو رفتن در خودم دیده بودم. دوستی پیشنهاد کرد با آدم‌های تیپ خودم بیشتر بجوشم. گفت برو شب شعر، کنار آدم‌هایی که مثل خودت هستن، برو شعرهات رو بخون… رفتم.

یکی دو ماه اول فقط شنونده بودم. بعد یواش‌یواش اضطرابم کمتر شد و شروع کردم به خوندن شعرهام. هنوز دست‌هام می‌لرزید، پاهام می‌لرزید، صدام می‌لرزید… تا چند دقیقه بعد از خوندن شعرم هم قلبم همچنان به کوبش سخت خودش مشغول بود. چند وقتی طول کشید تا بتونم جلوی لرزش صدا و دست‌هام رو بگیرم. اما مثل دیگران نبودم. کش و قوس دادن به صدا، تاکید روی کلمات، نفس گرفتن برای گیراتر کردن متن… اینها از توان من خارج بود. با این حال شعرهام رو می‌خوندم.

شب تولدم بود. تا اون لحظه هیچ تبریکی از هیچکس نداشتم. فکر می‌کردم اون شب فراموش‌شده‌ترین آدم روی زمینم. پدر با من سرسنگین بود. خواهر و برادرم از من دور بودن، مادرم فوت کرده بود… احتمالا هیچکس یادش به من نبود. تنها دلخوشیم شد شب شعری که اون شب باید می‌رفتم.

وقتی به جلسه رسیدم متوجه شور و شوق عجیبی شدم که میون بچه‌ها بود. من هنوز دوستی توی شب شعر پیدا نکرده بودم. با کسی صحبت نمی‌کردم. آروم می‌رفتم، یه گوشه می‌نشستم، به دقت به شعر و گفتگوی بقیه گوش می‌کردم، شعرم رو می‌خوندم، پیام‌ها رو می‌گرفتم، تمام که می‌شد هم، برخلاف بقیه که دور هم جمع می‌شدن، تنها و قدم‌زنان تا اولین ایستگاه اتوبوس سمت خونه برمی‌گشتم. وقفه‌های وسط جلسه رو هم بدون این که برای خوردن شیرینی و نوشیدن چای از جام بلند بشم تمام مدت یه گوشه کز می‌کردم تا بقیه سرجاشون برگردن… با این شرایط نشد که از دیگران بپرسم چرا هیجان‌زده هستن، حتی نشد که از حرف‌های نصفه‌نیمه‌شون هم بفهمم موضوع چیه، اما جلسه که شروع شد متوجه چهره غریبه‌ای شدم که مهربانانه بالای جمع نشسته بود. کاملا مشخص بود که دیگران براش احترام زیادی قائل هستن. معرفی هم شد. فهمیدم ایرانی نیست هرچند به فارسی کاملا مسلط بود. فکر کردم باید آدم صاحب‌نظری باشه (که بود)، اگر نه امکان نداشت دیگران این طور چشم به دهنش بدوزن.

وقت خوندن شعر که رسید من هم شعرهام رو خوندم. سرم رو انداختم پایین و خوندم، مثل همیشه فقط تلاش می‌کردم لرزش صدام به شعرم غلبه نکنه. برعکس همیشه که بعد از خوندن هر شعر دیگران اظهار نظر می‌کردن این بار همه ساکت بودن، مهمان یادداشت برمی‌داشت و احتمالا می‌خواست آخر جلسه چیزی به ما بگه. شعرخوانی همه که تمام شد گوش تیز کردیم بفهمیم کجا ایستادیم. گفت: «وقت اونقدر نیست که در مورد همه شعرها صحبت کنیم. فلانی و فلانی شعرهاشون خوب بود. فلانی هم می‌تونست خیلی بهتر باشه، اما میون شما یه نفر بود که لحنش مال خودش بود. هم شعرش منو یاد کسی نمی‌انداخت، هم لحن خوندنش. نه ادای شاملو رو درآورده بود، نه می‌خواست فروغ باشه و نه شعرش دنباله شعر سهراب بود.» بعد اضافه کرد: «شما خانم، شما که روسری آبی دارین…» سرم رو بالا آوردم… انگار با من بود. گفت: «بله شما، شما تنها کسی میون این جمع بودین که منو یاد هیچکس ننداختین. شعر مال شما بود، لحن خوندنتون هم مال شما. ادا در نمی‌آوردین… من شعرهاتون رو دوست داشتم… فقط توصیه می‌کنم سراغ نوشتن داستان برین. شما داستان‌های خوبی خواهید نوشت. جوری که هیچکس قبل از شما ننوشته، شما توی داستان خواهید درخشید.»

تمام راه برگشت رو برخلاف همیشه قدم‌زنان که نه، بال‌زنان پرواز کردم. به خودم که اومدم دیدم چهل و پنج دقیقه‌ست دارم راه میرم و هنوز مست گفته‌های استادی بودم که تک‌تک آدمای یه انجمن شعر بهش ایمان داشتن، و این آدم منو تایید کرده بود، نوشته‌های من کمروی درخودفرورفته رو تایید کرده بود… کمر صاف کرده بودم. دیگه احساس فراموش‌شدگی نمی‌کردم. من بهترین هدیه تولد سراسر عمرم رو گرفته بودم.

Hope

Hope by George Frederic Watts


15 Dec 16:13

هبوط در سمینار دکتر فرهنگ

by dalak

از مسافرت تازه برگشته بودم تو کارتابلم  یک دنیا نامه تلنبار شده بود که باید ردشون می کردم بین همه ی نامه ها از طرف سازمانی که ما زیرمجموعه شون هستیم یه نامه اومده بود که در فلان تاریخ سمینار " زندگی هدفمند " با سخنرانی دکتر شاهین فرهنگ در سالن اجتماعات برگزار خواهد شد از عموم علاقمندان دعوت می شود ...


روز موعود بدو بدو خودم رو رسوندم به محل برگزاری سمینار ، تو ردیف دوم یه صندلی خالی پیدا کردم و نشستم ، در تمام طول جلسه با یه بغض توی گلو به شدت در تلاش بودم تا اشک هام بارون نشن و نبارن ! هی به خودم می گفتم اینجا جاش نیست ، جلوی این همه همکار ، وسط یه بحث جدی که به هیچ عنوان برانگیزاننده حس غم و اندوه نیست یه حجم عظیم اشک که فقط خودم میدونستم اگر سرازیر بشه چه سیلابی خواهد شد نبود . به خودم گفتم دلاک صبوری کن تا جلسه تموم بشه ، بعد بغضت رو با یک پست توی وبلاگ بنویس .  


تازه جدا شده بودم ، با وجود مخالفت های شدید و جدی خانواده ام و با همه ی تهدیدهاشون جدا شدم و دست تنها و مخفیانه وسایلم رو به کول گرفتم و تو یه آپارتمان خیلی کوچیک تر از نصف خونه ای که با همسر سابقم توش زندگی می کردم ، توی یه محله ی نه چندان جالب اجاره نشین شدم . تامین پول پیش و پرداخت اجاره ی اون خونه در صورتی ممکن شده بود که بخش خیلی بزرگی از حقوقم رو براش کنار میذاشتم و در واقع هیچ پولی برام باقی نمی موند . بدون هیچ اغراقی در فقر زندگی می کردم ، برای خورد و خوراکم هم باید کلی حساب کتاب می کردم . هیییییییییچ پولی برای گردش و تفریح و خریدهای غیرضروری نداشتم . تو دنیای به این بزرگی تنهای تنهای تنها زندگی می کردم ، از طرف خانواده طرد شده بودم و به اقتضای شرایط قید دوستی ها و روابط و فامیل و آشنا رو هم زده بودم  . حتا یه دونه دوست نداشتم که فقط دو کلمه باهاش حرف بزنم ، یک دنیا استرس ، اضطراب ، ترس و  وحشت ، احساس طرد شدگی ، ترس از تنها شدن ، ترس از تنها موندن تا ابد ، استرس و فشار قضاوت های اطرافیان ، وحشت از اطلاق لفظ " مطلقه " ، دلشوره ، دلشوره ، دلشوره ، تشویش ، بی خوابی ، بی اشتهایی ، خشم ، خشم ، خشم . خشم از زمین و زمان ، نفرت  از همه ی دنیا ، از همه ی نزدیکان ، حس سرخوردگی شدید و ... ملغمه ای بود که از زندگی من یک چاه عمیق و تاریک ساخته بود . 

آنقدر بی کس بودم که در تمام طول روز ، هفته ، ماه هیچکس سراغی ازم نمی گرفت . به جز تایمی که شرکت بودم با هیچ جنبنده ای حرف نمی زدم ، از لحظه ای که می رسیدم خونه فقط من بودم و در و دیوار ( حتا تلویزیون هم نداشتم ) ، شب که می شد انگار من رو تو قیر داغ و سیاهی فرو کردن ، آنقدر اضطراب و وحشت از تنهایی داشتم که با کوچکترین صدایی از راه پله ها تپش قلبم می رفت روی هزار ، هر قدر کلمه ها رو پشت هم ردیف کنم یک ثانیه از اون خلا مطلق رو نمی تونم منتقل کنم .


یک روز بر حسب اتفاق توی یه سایتی تعدادی از فایل های صوتی سمینار استاد شاهین فرهنگ رو دانلود کردم و تو خونه با لپ تاپ گوش می کردم ، چند تا فایل رو که گوش کردم ، دیگه وقتی ظرف می شستم ، غذا می پختم ، لباس اتو می کردم ، حتا وقتی حمام یا دستشویی بودم ، وقتی وحشت زده از تنهایی تو تخت مچاله شده بودم دکتر فرهنگ برام از زندگی می گفت ، از توانمندی های مغز انسان می گفت ، از امید می گفت ، از توکل می گفت ، از ایمان می گفت ، از کارما می گفت ، از قانون جذب می گفت ، از قدرت عبارات تاکیدی می گفت ، از جادوی تصویرسازی ذهنی می گفت . 

کم کم من گفته های دکتر فرهنگ رو عین یه کتاب درسی کامل حفظ شده بودم شاید بیش از بیست بار هر فایل رو گوش کرده بودم ، برای منی که هزینه مراجعه به مشاور و روانپزشک و شرکت تو کارگاه ها و کلاس و... رو نداشتم و دسترسی به اینستاگرام و کانال های تلگرام و رسانه های اجتماعی هم برام وجود نداشت . این فایل ها تنها دریچه ی زندگی من بود ، گلی در شوره زار !

من راه می رفتم و تو خیابون و کوچه و اتوبوس و محل کار و خونه و زیر دوش از لحظه ای که چشم باز می کردم عبارات تاکیدی می گفتم ، شبها رو دوست داشتم چون می تونستم برم تو رختخواب و رویای یه زندگی آروم و شاد با یه همسر همراه و وفادار و مهربون با سه تا بچه های شیطون و بازیگوش در حال بازی و سر و صدا و هیاهو رو با تمام جزییات ببینم . 

آروم آروم کوه های یخ رو شکستم و اجازه دادم تک و توک دوستانی وارد مرز تنهایی ام بشن ، آروم آروم دلخوشی های خیلی کوچیک ، خیلی کمرنگ برای خودم ساختم ، از یه مرکز مشاوره دولتی با هزینه خیلی پایین کمک گرفتم و مشاوره می رفتم ، برای خودم برنامه پیاده روی گذاشتم ، تو همون محله ی دلگیر و خفه ای که ساکن بودم قدم می زدم و تا جایی که می شد پیاده رفت تهران گردی می کردم و در تمام طول رفت و برگشت عبارات تاکیدی ام رو با ایمان می گفتم و می گفتم و می گفتم . آروم آروم  کتابهام رو در آوردم و شروع کردم به خوندن و نوشتن ، جعبه مداد رنگی هام رو در آوردم و شروع کردم به کشیدن و رنگ کردن ، کاملا اتفاقی یه روز پدرم که حتا خبر نداشت من جدا شدم بعد از چند سال که هیچ ارتباطی با هم نداشتیم باهام تماس گرفت و به دیدنم اومد و چند روز پیشم موند ( پست های مفصلی در این خصوص گذاشتم قبلا ) ، یه روز غروب به خودم اومدم و دیدم جلوی در خونه ی مادرم ایستادم ، زنگ رو زدم و خواهرم در رو باز کرد ، مادرم توی هال نماز می خوند ، نشستم روی مبل جلوی در ، نمازش که تموم شد با همون چادر نماز و مقنعه در آغوشم گرفت و تو بغل هم های های گریه کردیم ، خواهرو برادرهام به دیدنم اومدن ، خاله ها و عمه ها راه خونه ام رو یاد گرفتن ، روی خودم ، روی رابطه هام کار کردم ، تنهایی سینما رفتن رو یاد گرفتم ، تنهایی پارک رفتن رو یاد گرفتم ، به فکر یه کاسه کردن سرمایه هام و خریدن خونه افتادم ، وام گرفتم ، کار کردم ، زندگی کردن رو یاد گرفتم ، دوست داشتن خودم وسط دنیایی از تهمت و توهین و توبیخ و سرزنش رو یاد گرفتم ، وبلاگ نوشتم ، دوست های جدید مثل ستاره هایی تو آسمون بی ستاره ی زندگیم خوش درخشیدند و دنیام رو پر ستاره کردند ، سازش با مادرم رو یاد گرفتم ، خواهرم عروس شد ، تلافی نکردن و انتقام نگرفتن و خشم نورزیدن رو یاد گرفتم ، صبوری کردن رو هی مشق کردم و هی غلط از آب دراومد و باز مشق کردم و باز مشق کردم .

یه روز قبل از ظهر آقای خواستگار بعد از سالها و سالها با تنها شماره تلفنی که از محل کارم داشت تماس گرفت ، بمحض اینکه سلام کرد قاه قاه  زدم زیر خنده . گفت چیه ؟ چی شد ؟ گفتم مطمئن بودم که امروز زنگ می زنی ! گفت چرا ؟ گفتم چون دیشب خوابت رو دیدم و تو خواب و بیداری به خودم گفتم فردا بهم زنگ می زنه . گفت اتفاقا من هم دیشب خوابت رو دیدم .

و چقدر یادآوری اون معجزه ، اون روز شیرینه . دلم میخواد برای همه دنیا تعریفش کنم . 

آقای خواستگار وارد زندگیم شد با هم یه دنیا کل و کشتی گرفتیم ، جنگ کردیم ، قهر کردیم ، دعوا کردیم ، سر هم داد زدیم ، اما پای هم موندیم ، این بار دیگه پای هم موندیم . قلق هم رو یاد گرفتیم ، سازش رو یاد گرفتیم ، انعطاف رو یاد گرفتیم ، ساختن رو یاد گرفتیم تا اینکه به صلح نسبی رسیدیم . 

در اوج ناباوری ، با دست های خالی خونه خریدیم ، خونه ای که توی محال ترین رویاهام هم برای خریدنش چند سال زود بود . 

سختی های جدیدی سرراهمون پیش اومد ، گره های جدیدی به کلاف زندگیمون خورد ، پا به پای هم غصه خوردیم ، شادی کردیم ، زمین خوردیم ، پا شدیم ، با هم بزرگ شدیم ، روحمون بزرگ شد ، پوستمون کنده شد ، صد بار رفتیم تو کوره و حرارت دیدیم و سندان خورد تو سرمون تا شکل قالب همدیگه رو گرفتیم . 

با هم زندگی ساختیم ، هم خونه شدیم ، زیر یه سقف بطور رسمی زن و شوهر نامیده شدیم . خدا از روح بزرگ خودش به زندگیمون دمید و فرزندی بهمون بخشید و به صلاحدید خودش پسش گرفت . توی دردها ، توی اشک ها ، دستی شد که اشک هام رو پاک کرد . 

خسته ، کوفته ، هلاک ، عصبی ، تیر در چله ای آماده دریدن به خونه اومد و همه تن شوق و اشتیاق رسیدنش شدم و کوه فشارها و استرس های کاری اش شنزاری در معرض طوفان شد و بر باد رفت . 



و چه نیاز به گفتن از امروزم ؟ که خود بهتر می دانید .

و دیروز در سمینار دکتر فرهنگ برگشته بودم به پشت سر ، خود دلاک که هیچ پیدا نبود ، از جایگاهی که روزگاری دور بر آن ایستاده بودم غباری محو در آن دوردستها بسیار دوردستها تیره و تار دیده می شد . غره شدم ؟ بله به داشتن آفریدگاری که راه را نشانم داد ، نشانه هایی روشن سر راهم گذاشت ، توانم داد تا پس هر زمین خوردن برخیزم ، امیدم داد تا پیش روم ، و هر روز و هر روز چالش های رنگ به رنگ به اندازه توانم تو مسیرم قرار میده تا رشد کنم و بسازم و بزرگ بشم غره شدم . به ایکه زنده ام ، امکان زندگی دارم ، هنوز فرصت دارم ، غره شدم . به اینکه اشرف مخلوقاتم ، از منبع انرژی کائنات در وجودم دمیده و قسم خورده که از رگ گردن به من نزدیک تر باشد به خودم غره شده . 

ایمان دارم پنجه در پنجه ی مشکلات افکندن بخشی از زندگی ست ، یقین دارم هیچ رهرویی از گزند خار و سنگلاخ و ناهمواری در امان نیست  ، یقین دارم  باید شبهایی باشد که سر در بالش فرو برم و اشک هایم ببارند تا صبح فردا با گرزی گران به جنگ ضحاک ماردوش بروم . می روم چه باک ؟ زندگی کدام بشری روی کره ی خاکی عاری از این دشواری ها بوده که مال من باشد ؟


پس تا هر زمان که فرصت بهم داده بشه زندگی رو با همه ی سختی ها و شیرینی هاش در آغوش می گیرم و اجازه نمیدم قطره ای از این جام شراب از لای انگشت هام به زمین بیفته .

08 Dec 23:41

رقصیدن و به انتها نرسیدن

by Dancing Women

«روزی که به خودم هم شک کردم»

از میان نامه‌های رسیده: مینو

سلام، من مینو هستم. مدتیه تو فکرم یه کانال درست کنم برای آموزش یوگا و رقص. دو دل بودم که این کار را بکنم یا نه. شروع کردم به نوشتن دلایلم. اینکه می‌خوام خودی نشون بدم و دلایل خودشیفته‌گونه‌ دیگه. دلایلم برای این کار موجه نبود.

اما همون شب تو حالت خواب و بیداری یادم افتاد که فراموش کردم بنویسم عاشق رقصم… و یادم افتاد به گذشته، به پذیرش در دانشگاهی در اروپا. زندگی با برادرم و خانواده‌اش. همه چیز ایده‌آل بود و فقط حق داشتم احساس خوشبختی کنم. ولی شرایط طور دیگه‌ای پیش رفت. متوجه شدم رشته‌ای که به توصیه برادرم انتخاب کرده بودم به من اجازه کار نمیده و عملا هدر دادن پوله. پول را از برادر دیگرم قرض کرده بودم و این هم زمان شد با سه برابر شدن نرخ ارز. رشته‌ای که قرار بود برام ۱۸ میلیون تموم بشه شد ۵۰ میلیون بدون اینکه بتونم باهاش کار کنم. نمی‌دونستم چطور قراره این پول را برگردونم. زن برادرم می‌خواست باردار بشه و باید پول رو برمیگردوندم. از یه طرف دیگه شده بودم شاهد دعواهای خانوادگی تقریبا هر روزه. تازه بعد از هر دعوا هم باید پای حرف‌های دو طرف می‌نشستم. اون اواخر فکر می‌کردم تبدیل شدم به سطل آشغالی که همه برای تخلیه و انتقال احساس بدشون ازش استفاده می‌کنن.

با سبک آموزش دانشگاه آشنا نبودم و اینکه بخوام واحدی را هم بیفتم برام قابل تحمل نبود. ولی انگار هر چی زور می‌زدم به نتیجه نمی‌رسید و نوشته‌هام هیچ‌وقت به قدر کافی خوب نبود. به مرور فرو رفتم. کوچکترین هزینه را از خودم دریغ می‌کردم و هر لحظه در اضطراب یه دعوای جدید توی خونه به سر می‌بردم و مرتب خودم را به بی‌فکری و حماقت برای انتخاب چنین رشته‌ای متهم می‌کردم. صبح‌ها دوست نداشتم از رختخوابم بیرون بیام. با هیچکس نمی‌تونستم در مورد مسائلم حرف بزنم. هیچکس قبول نمی‌کرد. همه منو در همون جایگاه قدرتمند همیشگی می‌خواستند. آرزوی مردن می‌کردم ولی انرژی خودکشی را هم نداشتم. برای عید رفتم ایران. با دوستام بیرون می‌رفتم، ناخودآگاه به عابری که کنار خیابون راه می‌رفت نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم با یه چرخش فرمون میشه که همه چیز برای اون تموم بشه.

موقع برگشتن برادرم و خانواده‌اش برای ۴ روز رفتند مسافرت و من ۴ روز ارزشمند داشتم فقط برای خودم. همینطور روی زمین دراز می‌کشیدم. خودم را وادار به هیچ کاری نکردم. در واقع توان انجام هیچ کاری را هم نداشتم، حتی غذا خوردن. فکر می‌کردم اگه کسی به قصد کشتنم بیاد توی اتاق حتی تکون هم نمی‌خورم. از زنده بودن خسته شده بودم. موعد تحویل دادن مقالات نزدیک بود ولی نمی‌تونستم از جام بلند بشم. سه روز استراحت مطلق بدون استرس و نگرانی از دعوای جدید و اینکه کسی بیاد توی اتاقم و دق‌دلی‌هاش را خالی‌کنه و بره. بدون فکر کردن به بدهی‌ای که باید بازپرداخت می‌شد و مقالاتی که باید تحویل داده می‌شدند… بعد از ۳ روز کمی انرژی گرفتم. سقوطم متوقف شد. مغزم راه افتاد و فهمیدم میشه از دانشگاه وقت مشاوره رایگان بگیرم. بالاخره کسی را پیدا کرده بودم که بهش بگم افسرده‌ام! کمک بزرگی بود اما چند جلسه بیشتر دوام نداشت. تعطیلات دانشگاهی شروع شد. مشاور توصیه کردم حتما کسی را برای مشاوره پیدا کنم. ویزیت‌ها حداقل ۴۰ پوند بود که برام خیلی زیاد بود. یاد رقص افتادم و احساسی که به من میده.

همیشه رقص بخش مهمی از زندگی من بود. چند سال قبلش هم که انگیزه زندگی را به خاطر فوت یکی از نزدیکانم و دو سال بعدش یکی دیگه از افراد خانواده‌م از دست داده بودم یه رقص جدید شروع کرده بودم، و این طوری زندگیم دوباره رنگ گرفته بود. این دفعه جای مشاور دنبال استودیوی رقص گشتم. جایی را پیدا کردم که میشد با ۱۲ پوند از هفت و نیم تا دو و نیم صبح تانگو برقصم. می‌دونستم اگر این ۱۲ پوند را از خودم دریغ کنم خیلی زود ناچار می‌شم ۴۰ پوند را پرداخت کنم. وقتی توی سالن رقص قدم گذاشتم حس کردم خیلی بهتر شدم. این فضایی بود که توش احساس اطمینان و توانمندی می‌کردم. می‌شد تمام هفته را زندگی کرد به امید جمعه‌هایی که تا نزدیک صبح می‌رقصیدم…  بعد از مدتی حس کردم این‌قدر قدرت پیدا کردم که از خودم مراقبت کنم و وجودم را از مشکلات جدا نگه دارم. تونستم به طور معجزه‌آسایی ارز دانشجویی بگیرم و درصد زیادی از بدهیم را پرداخت کنم.

هنوز هم گاهی به جایی می‌رسم که حس کنم زندگیم بی‌هدف و شاید پوچه ولی همیشه بعد از یه شب خوب رقص توی دلم میگم «این زندگی هنوز ارزش زندگی کردن داره». حالا ارزش خیلی چیزها را می‌دونم. ارزش آرامش، یه فیلم خوب، یه چایی سبز با شکلات، صدای همایون و بدنی که گاه و بیگاه با موسیقی و به دلخواه خودش و خارج از هر قاعده‌ای به حرکت درمیاد.

 


30 Nov 19:17

زهر مار

by نوشی

من اصولا آدم مثبتی هستم. خیلی وقتها هم که از چیزی میرنجم خودم رو به نفهمیدن میزنم بلکه از دردسرها و عواقب رنجیدن و رنجوندن تا حد ممکن پرهیز کنم، بدون توقع کار میکنم، دنبال اسم و رسم نیستم، آدم مادی و پول‌پرستی نیستم و اغلب هم سرم رو می اندازم پایین و با سختکوشی وظیفه‌ای رو که به عهده گرفتم به سرانجام میرسونم.

حالا چند وقتیه از دست خودم عصبانیم. از صبوریم حالم بهم میخوره، از لبخند ابلهانه‌ای که در مقابل خطا و سنگدلی دیگران میزنم، از خود به نفهمی زدنم. از اینکه بعضیها واقعا شعور ندارن و با این رفتار من وقاحت هم به رفتارهاشون اضافه میشه. از اینکه جواب ندادنت رو به جواب نداشتنت تعبیر میکنن، از این که با خونسردی تو و تواناییهات رو دست کم میگیرن، تحقیرت میکنن، توی چشمهات نگاه میکنن و بهت دروغ میگن… من از مثبت بودنم خسته شدم…

چند ماه پیش نوشته بودم که تغییر خواهم کرد، اما حالا واقعا مصمم به تغییرم. متاسفم به حال خودم، متاسفم به حال آدمهای اطرافم، در مقیاس بزرگتر هم بدون اینکه قصد خودبزرگ‌بینی داشته باشم، متاسفم به حال دنیا… امروز یکی بعد از دیدن ماجرایی که سر من اومد بهم گفت: همین کارا رو میکنن که آدم تبدیل به هیولا میشه.

تلخم؟ بله، به قدر زهر مار.

26 Nov 21:54

حکم زندان برای روبینیو به جرم تجاوز گروهی

by zapier
روبینو بازیکن سابق تیم منچسترسیتی و تیم ملی برزیل

روبینو بازیکن سابق تیم منچسترسیتی و تیم ملی برزیل

دادگاهی در ایتالیا رابسون دسوزا معروف به روبینیو، بازیکن سابق «منجستر سیتی» و تیم ملی برزیل را به اتهام شرکت در یک تجاوز گروهی به «۹ سال زندان» محکوم کرد.

روبینیو و ۵ مرد دیگر برزیلی در سال ۲۰۱۳ پس از خوراندن مشوربات الکلی به یک زن آلبانیایی ۲۲ ساله‌ در یک باشگاه شبانه، به وی تجاوز کردند. هویت همدستان او فاش نشده است و دادگاه آنان همچنان ادامه دارد.

روبینیو ۳۳ ساله که از سال ۲۰۱۰ تا سال ۲۰۱۵ در میلان بازی می‌کرده و اکنون در تیم «اتلتیکو ماینایرو» برزیل حضور دارد، در هیچ کدام از جلسات دادگاهش حضور نیافته و از طریق وکیلش اعلام کرده که گناهکار نیست. حکم او نیز غیابا صادر شده است.

وی می‌تواند ۲ بار به این حکم دادگاه اعتراض کند. تا زمانی که روبینیو در برزیل به سر می‌برد امکان دستگیری وی وجود ندارد چرا که برزیل اجازه استرداد شهروندانش را نمی‌دهد و تنها زمانی که وارد کشور دیگری شود در خطر دستگیری قرار خواهد گرفت.

بنا به دستور دادگاه میلان، قربانی مبلغ ۶۰،۰۰۰ یورو به عنوان خسارت ناشی از آسیب تجاوز دریافت خواهد کرد.

 
23 Nov 15:23

آزار جنسی دختران ژیمناست آمریکا توسط پزشک سابق تیم

by zapier
گابی داگلاس قهرمان ژیمناست آمریکا

گابی داگلاس، قهرمان آمریکایی رقابت های ژیمناستیک زنان در بازیهای المپیک اعتراف کرد از سوی لاری ناسار، پزشک سابق تیم ملی آمریکا مورد سوء استفاده جنسی قرار گرفته است.

داگلاس با انتشار پستی در اینستاگرام تاکید کرد: «آنچه بر من گذشته است را به صورت عمومی مطرح نکردم زیرا برای سکوت ما شرط گذاشته بودند و صادقانه باید گفت که برخی از آنها به واقع دردآور است.»

please hear my heart

A post shared by Gabby Douglas (@gabbycvdouglas) on

این درحالیست که آلی رایسمن، دیگر ژیمناست آمریکایی و دارنده شش مدال المپیک نیز چند روز پیش در اعترافات مشابهی اعلام کرده بود برای نخستین بار در پانزده سالگی قربانی سوء استفاده جنسی لاری ناسار شده است.

داگلاس درحال حاضر آخرین ژیمناستی است که پزشک سابق تیم ملی آمریکا را متهم به لمس و تماس جنسی به بهانه مداوای مصدومیت در ناحیه کمر و باسن کرده است.

فاش شدن ماجرای این رسوایی در سال ۲۰۱۶ ورزش ژیمناستیک در آمریکا را با شوک بزرگی مواجه ساخت و استیو پنی، رئیس فدراسیون ژیمناستیک این کشور را مجبور به کناره گیری از سمتش کرد.

لاری ناسار متهم است در طول بیست سال فعالیت حرفه ای بارها اقدام به سوء استفاده جنسی از ژیمناست های زن کرده است. پزشک سابق تیم ملی ژیمناستیک آمریکا طی فعالیت خود در سالهای ۱۹۹۶ تا ۲۰۱۵ چهار بار با این تیم در مسابقات المپیک شرکت کرده بود.

لاری ناسار ماه فوریه گذشته پس از متهم شدن به بیست و دو مورد آزار و تجاوز جنسی که برخی از آنها بر روی دخترهای زیر سیزده سال صورت گرفته است بازداشت و روانه زندان شد.

 
22 Nov 11:38

دختر کوچک من

by Dancing Women

«مهر به حیوانات»

عصر

یک لحظه میبینمش که لبه پنجره است، دارد آماده می‌شود برای پرش دوم. می‌دوم . دستم را دراز می‌کنم. انگشت‌هام جز هوای شبانگاه چیزی را برای چنگ زدن پیدا نمی‌کنند.

**

چهارهفته است که آمده‌اند پیش ما. مادرشان را یک جایی در انبار قطعات گم کرده بودند. کارگرهای واحد با هر سختیی که بوده از زیر جوب‌های تخلیه روغن به بیرونشان می‌کشند. دوتا موجود پشمالو، که چنان بهم چسبیده‌اند که انگار می‌دانند در تمام دنیا فقط خودشان را دارند. ساعت نه شب می‌رویم پیش دامپزشک. به جز اینکه کثیف هستند مشکلی دیگری ندارند.

با سرنگ کمی شیر می دهیم. می‌گذاریم درون جعبه‌ای در زیر شوفاژ حمام که گرم بمانند. تو خواب صدای جیرجیرهایشان را می‌شنوم. شاید دارند مادرشان را صدا می‌زنند. شاید صدای پتک‌های کارگرها را می‌شنوند. شاید شوفاژ آهنی گرم، کافی نیست. می‌روم توی حمام بغل می‌کنمشان و به خودم می‌چسبانم. صدای جیرجیر می‌خوابد. کورمال من رو بو می‌کنند. آرام می‌شوند. مثانه خالی می‌شود.  سه تایی هم دیگر را بغل می‌کنیم و تا صبح تکیه داده به دیوار حمام می‌خوابیم.

**

تنش در سیاهی شب گم می‌شود. از ته وجود نعره می‌کشم. پسرک را برمی‌دارم و می‌دوم بیرون. پله‌های پنج طبقه تمام نمی‌شوند. همسرم را می‌بینم که کف حیاط ساختمان زانو زده است و تن کوچک دخترم را در دست‌هایش گرفته.

**

صبح خیلی راحت شیر رو می‌خورند و از حمام بیرون می‌آییم. آن دو مراحل کشف خانه را شروع می‌کنند و من زنگ می‌زنم شرکت که نمی‌توانم بیایم و به شوخی می‌گویم «مرخصی بچه‌دار شدن برام رد کنید.» و بعد آماده‌سازی خانه شروع می‌شود. شکستنی‌ها جمع می‌شوند ،یک طبقه از کمد خالی می‌شود تا با کلاه‌های بافتنی و شال‌گردن قدیمی پشمی پر و بشود اتاق خواب. برنامه روزهای بعد ریخته می‌شود. به سال انسانی، نوزاد هستند و نیاز به مراقبت کامل دارند. از روز بعد هر روز ساعت شش تحویل خونه مامان‌بزرگ داده می‌شوند و ساعت سه به خونه بر می‌گردند. ما یک خانواده چهار نفره شاد هستیم.

**

تمام طول راه تا بیمارستان التماسش می‌کنم. می‌بوسمش: «دخترم، عزیزم، مامان، قوی باش الان می‌رسیم.» و او در لابلای درد سعی می‌کند مثل همیشه جواب من را بدهد. برادرش بویش می‌کند و پا به پای ما زاری می‌کند. نرسیده به بیمارستان دیگر من حبابی در خونی که از دهانش بیرون زده نمی‌بینم. می‌دانم  رفت. جرات رفتن به بیمارستان را ندارم . همسرم آنچه از آن موجود معصوم مانده را از من می‌گیرد و می‌دود. من هزار تکه می‌شوم و تن نرم و گرم پسرم را در آغوش می‌گیرم و می‌گریم. ضجه می‌زنم.

**

پنج سال می‌گذرد. ما از آن ساختمان رفته‌ایم. از آن شهر رفته‌ایم. از آن خاک رفته‌ایم. اما من هنوز گاهی در سیاه‌ترین خواب‌هایم او را می‌بینم که می‌پرد، هوا را چنگ می‌زنم و پله‌های بی‌انتها را به پایین می‌دوم. شاید که این بار زود برسم. اما همیشه دیر است. و من می‌مانم و دردی که جایی جز خالی شدن بر روی تن نرم پسرک که کنارم دراز کشیده، ندارد.


20 Nov 23:16

دخترم پشمول

by Dancing Women

«مهر به حیوانات»

بعد از ظهر

مامان‌بزرگ با دقت و حوصله کلی بساط جوجه‌فروشی‌های خیابان را زیر و رو می‌کرد تا به قول خودش «جوجه رسمی» برایم پیدا کند. از این جوجه‌هایی که رنگشان زرد بی‌حال نبود، حنایی یا مشکی بودند و حالت سرتقی داشتند. توی حیاط خانه‌شان، جایی که بیشتر کودکی‌ام سپری شد، حوض فواره‌دار سنگی پر ماهی قرمز‌های هفت‌سین، جای آب و دانه آویزان به شاخه‌ها برای گنجشک‌ها و یاکریم‌ها، ظرف ملامین آب و غذا برای گربه‌ها و صد البته ارزن واقعی برای مورچه‌ها پیدا می‌شد. خودش هم عاشق قناری بود، قناری‌های فرفری و خوش‌خوان، فنچ هم داشت که من یک بار نزدیک بود پرشان بدهم (در قفس را باز گذاشته بودم) و در عین حال عاشق گربه‌ها بود. همیشه گربه‌ای بود که «بالا پشت‌ بوم» زایمان کرده باشد و مامان‌بزرگ سه طبقه را می‌رفت بالا که برای گربه مادر نان ترید شده توی آب مرغ و شیر غلیظ ببرد.

بابابزرگ مخالفتی نداشت، خودش خیلی «عشق حیوون» نبود ولی همیشه مواظب آب و دانه و کاهو و هویج قناری‌ها بود و به موقع هم گربه‌ها را از دم حوض و قفس کیش می‌کرد. جوجه‌های رسمی من در باغچه می‌چریدند و بزرگ می‌شدند و مامان‌بزرگ همراهی‌ام می‌کرد تا بچه‌گربه‌ها را ناز کنم و بعدش دستم را بشویم. گربه همیشگی حیاط یک گربه سیاه و سفید ماده بود که همیشه شکمش آویزان بود، یا حامله بود یا تازه زایمان کرده بود، فقط به مامان‌بزرگ اجازه می‌داد دست به بچه‌هایش بزند. خیلی خوش‌اخلاق نبود ولی با مامان‌بزرگ واقعا صمیمی بود. یاد گرفته بود علی‌رغم طبیعتش، سر حوض و اطراف قفس نپلکد و جوجه‌های مرا به چشم فرزندی نگاه کند. بچه‌هایش در حیاط و لابلای گل برنجی پیچکی بزرگ می‌شدند و پی کارشان می‌رفتند. بعضی‌هایشان دوباره برای غذا یا بچه بدنیا آوردن برمی‌گشتند و مامان‌بزرگ تشخیصشان می‌داد.

روزی که آشکارا گریه مامان‌بزرگ را دیدم وقتی بود که داشت برای مادرم تعریف می‌کرد جنازه گربه سیاه و سفید را توی خرابه کوچه پشتی دیده، ظاهرا کسی با چیزی مثل بیل به شکمش ضربه زده بود و امعا و اعشای بیچاره بیرون ریخته بوده. مامان‌بزرگ واقعا هق‌هق می‌کرد و به ترکی چیزهایی می‌گفت، اخم‌های مادرم درهم بود و سعی می‌کرد آرامش کند. با این حال مادرم هیچ وقت اجازه نداد من به غیر از جوجه، آن هم فقط در حیاط مامان‌بزرگ، حیوان خانگی دیگری داشته باشم. اجازه می‌داد به گربه‌ها غذا بدهم، ولی فقط توی حیاط و نباید نازشان می‌کردم (ولی من همیشه دزدکی این کار را می‌کردم).

حالا مدت‌هاست مستقل شده‌ام و همیشه دلم می‌خواهد یک بچه‌گربه یا حتی یک توله‌سگ داشته باشم، ولی چنان زندگی سرم را شلوغ کرده که مجبورم این خواسته‌ام را موکول کنم به سال‌های بعد، شاید زمان پیری. تا آن موقع همچنان قربان‌صدقه گربه‌های شیطان و توله‌سگ‌های بامزه توی شبکه‌های اجتماعی خواهم رفت.


18 Nov 22:16

نغمه

by Dancing Women

«مهر به حیوانات»

سپیده‌دم

شام کباب کوبیده بود. من با دقت گوشت‌ها و برنج‌های آغشته شده به چربی گوشت رو جدا می‌کردم تا گوجه‌ها رو روی برنج له کنم و با برنج بخورم. با چشم‌های گشاد شده گفت چرا کباب نمی‌خوری؟ براش توضیح دادم که خوردن گوشت یه موجود زنده دیگه رو فقط برای لذت خودم درست نمی‌دونم. با حرارت دستش رو تکون داد که اشتباه می‌کنی! خدا خودش حلال کرده! خودش گفته بخورید. تو داری گناه می‌کنی.

به نظرم خطرناک‌ترین طرز تفکر جهان از همینجا نشات می‌گیره که فکر می‌کنیم انسان – ما – اشرف مخلوقاتیم. حتی به نظرم همین ایده است که در مراحل بالاتر منجر می‌شه به خودمون اجازه بدیم بین انسان‌ها چه از نظر نژاد و چه از نظر جنسیت برتری یا کهتری قائل شیم. این که فکر می‌کنیم حیوانات نمی‌فهمند. که اونها برای لذت دادن به ما، سرگرم کردنمون و یا حتی سیر شدنمون حضور دارند. دوست داشتن یه موجود کوچولوی پشمالو (یا حتی یه موجود گنده پشمالو مثل خرس یا شیر) شبیه عشق ورزیدن به یه نوزاد چند ماهه است. شبیه اون لذتی که از مواجه با لبخند و یا دست و پا تکان دادن شاد بچه می‌بریم.

شهرنشینی ما رو از حیوانات دور کرده. برای ما حالا گوسفند و گاو تکه‌های گوشت قرمز درون مغازه‌اند. گربه‌ها موجودات ترسناک توی پارک‌ها و سگ‌ها هم که نجس و غیر قابل دوست‌داشتنند. پرنده‌ها رو هم که خورش می‌کنیم یا کبابشون رو به نیش می‌کشیم. یادمون رفته اونها هم حس دارن. اونها هم می‌فهمند و اونها هم محبت دارند. می‌شه دوستشون داشت و می‌شه از دوست داشته شدن توسط اونها لذت برد.

بار اول خونه یکی از دوستانم بودم. دعوت شده بودم که دو سه روزی که در سفرند، پیش گربه‌هاشون بمونم تا تنها نباشند. عریان خوابیده بودم. رو به شکم. صبح یه گلوله پشم دوست‌داشتنی خودش رو کشید روی کمرم و کتفم رو لیس زد. همون موقع دلم خواست از عشق این موجود دوست‌داشتنی بمیرم. نمردم البته. چند وقت بعد دخترم دنبال خونه می‌گشت و اومد و چراغ خونه من شد.

حالا وقت خواب باید ازش خواهش کنم که یه کم بره اونورتر تا برای منم جا باز بشه. اگه دلش بخواد نصفه شب با دمش یواش یواش توی صورتم می‌زنه. انگار داره از خواب دیدن لذت می‌بره. یه وقتایی هم که جوری خوابیده باشم که فضای زیادی از تخت اشغال شده باشه، میاد و با نارضایتی صدام می‌کنه که یعنی برو اونورتر. پس من چی. جا رو که باز می‌کنم خودش رو جمع می‌کنه. گلوله می شه و یواش می‌خوابه. صدای خرخرش توی گوشم می‌پیچه. شبیه زیباترین موسیقی جهان.


18 Nov 11:05

سگ ولگرد

by Dancing Women

«مهر به حیوانات»

سحرگاه

دریا پر از کپه کپه آدم است. یک سری قلیان دود کرده‌اند، یک‌سری پا به آب گذاشته‌اند، یک‌ سری دست در دست هم به غروب قرمز و نارنجی ساحل زل زده‌اند و یک‌ سری با بچه‌ها بادبادک هوا می‌دهند و می‌دوند و شادی می‌کنند. دریا مثل همیشه آرام است و آدم‌های اطراف‌اش خوشحال و غروب دل‌انگیز.

سگی ولگرد گوشه‌ای انگار خوابیده، شاید هم به تماشای آدم‌ها نشسته، هر چند وقت یک‌بار توپی می‌خورد به پاهایش. اما نای تکان خوردن از جایش را ندارد. انگار منتظر دستی‌ست روی سرش، یا غذایی، استخوانی، چیزی. بوی جوجه‌کباب روی منقل، با توتون قلیان و نم دریا معجون غریبی شده. شاید آن سگ ولگرد هم از بوی جوجه‌کباب منقلی این‌چنین مست شده.

تقریبا کسی حواسش به آن سگ ولگرد نیست، جز دختربچه‌ای که جیغ کشید و از کنارش گذشت و به آغوش مادرش برگشت. یا صاحب همان توپ‌های که به پایش می‌خوردند و می‌رفتند سمتش تا توپ را بردارند. هرچه بود صاحبی نداشت. او یک «سگ‌ولگرد» به تمام معنا و البته بی‌آزار بود.

یک گروه جدید خوش و خرم آمدند. تا سگ را آن گوشه دیدند با جیغ و خوشحالی به سمتش شتافتند، پدر خانواده جلوی پای سگ نیم نشسته، دستی به سر و رویش کشید. سگ ولگرد حالا بلند شده بود خوشحال بود، پدر داشت به بچه یاد می‌داد که چطور به سگ نزدیک شود، چطور نوازشش کند و چطور با‌ او بازی کند. چند دقیقه‌ای همراه سگ بودند، چیزی هم دادند سگ ولگرد خورد و رفتند. حالا سگ ولگرد دیگر اعتمادش به آدم‌های آن حوالی بیشتر شده بود، دلش هم قرص‌تر و البته پرتر بود. حالا راه می‌رفت، می‌خرامید. با آدم‌ها بازی می‌کرد. دو سه پسر نوجوان گوشه‌ای سگ را گرفتند، یکی‌شان گوشی‌اش را درآورد و با سگ ولگرد سلفی انداخت، بعد دو سه تایی سگ را دوره کردند و فرت فرت عکس انداختند، بعد که کارشان تمام شد یکی‌شان بلند شد و دستش را مشت کرد ‌ماسه‌ها را یک مشت در دست گرفت و پخش صورت سگ کرد. بعد همگی با هم خندیدند. سگ تلوتلوخوران دور شد، پارس می‌کرد، به شکل عجیبی پارس می‌کرد و آن‌ها می‌خندیدند و از دستش فرار می‌کردند، سگ اما دور شد، رفت تا انتهای ساحل، آنقدر رفت که یک نقطه‌ی سیاه شد. آنجا دیگر آدمیزادی نبود. خودش تنها بود.


17 Nov 11:47

درس زندگی

by Dancing Women

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

بامداد

یکهو هول شدم. همه چیزم زیر سئوال رفت. این جوری هم نبود که کلا آدم بدون اعتماد به نفسی باشم، برعکس خیلی هم خودم را قبول داشتم، اما اولین احساسم این بود که انگار برهنه وسط میدان شهر ایستادم. حسی که مرا همراهی می‌کرد بیش از هر چیزی شرم از تنهایی بود.

من مدت زیادی را با طرف دوست بودم. دوست که نمی‌شود گفت، عاشق بودیم. بعد نمی‌دانم چه شد، خواست که برود. ساده هم نرفت، بازی داد. به قول برادرم هیچکس یک شبه تصمیم نمی‌گیرد که جدا شود، بنابراین او زمان زیادی را سپری کرده بود تا به این نتیجه برسد که می‌خواهد جدا شود اما به من هیچ نگفته بود. بعد از آن زمان زیادی را سپری کرده بود تا جایگزینی به جای من پیدا کند، من این مرحله را هم در خنگی و بی‌خبری گذرانده بودم. در نهایت زمانی هم که به من گفت که می‌خواهد جدا بشود، من باور نکردم و تا مدت‌ها فکر می‌کردم بهانه است، رفع می‌شود. در واقع من سه مرحله از او عقب‌تر بودم. سه مرحله‌ای که باید در تنهایی می‌گذراندم و طبعا خیلی سخت‌تر گذراندمشان.

برای من که سال‌ها وفادارانه فقط با او مانده بودم جدایی به این سادگی نبود. روزهای اول در بهت بودم، بعد شروع کردم به منطقی فکر کردن برای حل مشکل (که بی‌فایده بود، او تصمیمش را گرفته بود)، بعد ناخودآگاه وارد فاز خواهش شدم، از خواهش کلامی تا ریختن اشک‌ها و نیاز به جلب محبت و در نهایت شروع کردم به لگداندازی. نمی‌خواستم جدا بشویم. مسئله از درک و منطق من خارج بود. اصلا باور نمی‌کردم روزی جدا بشویم. در مرحله لگداندازی، طرف مقابل که فکر می‌کرد به قدر کافی به من زمان داده و دیگر حوصله‌اش از دست من سر رفته بود، اولتیماتوم داد که حالیم می‌کند. من حالیم نبود. با خشم برخورد می‌کردم. نهایتا جدایی خیلی سخت، با رد و بدل کردن کلماتی که روح را می‌خراشید و قلب را پاره می‌کرد و زخمش به عفونت می‌نشست تمام شد.

بعد من ماندم و یک تنهایی عمیق و حرف‌ها و زخم‌های باقی‌مانده و البته احساس یک زن شرمگین تماما عریان، وسط میدان شهر. اولین واکنشم هم عین همین زن عریان جلوی چشم‌های گرسنه بود: در خودم جمع شدم. به گمانم شکستم. عاقلانه‌تر این بود که در همان مرحله که فهمیده بودم خیانت کرده، بدون هیچ اتلاف وقتی «من» تمامش می‌کردم و کار اتمام را به او واگذار نمی‌کردم که حداقل در درون خودم جایی از تکبر و خودخواهیم سالم بماند که «خودم نخواستم». اما من آنقدر در باور شوخی بودن جدایی بودم و آنقدر بودن او را همیشگی می‌دانستم که مغزم فرصت و توان درست فکر کردن نداشت. پس در نهایت من آن کسی بودم که جا مانده بود. زنی بودم که زیر بار کلمات تلخ و گزنده مردی که می‌خواست برود و زن از او «آویزان» شده بود کمر خم کرده بود.

فکر می‌کردم قطعا مقصر منم، می‌خواست برود باید بدون هیچ حرفی می‌گذاشتم برود. بعد دامنه تقصیر فراتر رفت، قطعا مقصر منم، چرا تمام مدت با حماقت فکر کردم زن دیگری به جز من در زندگیش نیست. قطعا مقصر منم، حتما با او آن چنان که او می‌خواست نبودم. قطعا مقصر منم… بعد به خودم آمدم و دیدم در میان تقصیرهایی که درست و به جا بر گردن من بود، در میان هزاران گناه نکرده و تقصیر نداشته گیر کرده‌ام. حرف‌های گزنده طرف به سادگی در روزهای تنهایی پس از او، در مغز و جانم تنیده شده بود. حرف‌هایی که خدا می‌داند چند تایش از سر خشم آنی بود، اما برای من تبدیل شد به تفکر غالب روزهای تنهایی آینده.

من برای رها شدن از زیر بار این حرف‌ها چیزی بین پنج تا هفت سال وقت صرف کردم. باورش سخت است اما فقط چند سال طول کشید تا بفهمم چه حجم وسیع ناروایی را دارم بیخود و بی‌جهت بر دوش می‌کشم. بعد هم چند سال طول کشید تا بفهمم من چیزی نیستم که مرد به من روزهای جدایی گفته، یا خودم به خودم بار کرده بودم. بعد برای رها شدن از همه آنها چند سالی وقت صرف کردم. نشستم و گفتم از چه چیز خودم بدم می آید. به تفصیل نوشتم. شکمم بزرگ است؟ زیاد نمی‌خندم؟ صدایم بلند است؟ کمرم صاف نیست؟ عطرم بوی خوبی نمی‌دهد؟ زیاد حرف می‌زنم؟… همه را نوشتم. هر چیزی که در وجودم دوست نداشتم و یا فکر می‌کردم دیگران دوست ندارند.

بعد تصمیم گرفتم که کدام‌ها را دوست دارم و می‌خواهم نگهشان دارم. مثلا زیاد نمی‌خندم؟ خب نخندم. من این را دوست داشتم. پس نگهش داشتم. بعد آنهایی که دیگران دوست نداشتند و خودم هم، در فهرست بعدی وارد کردم. شد سه دسته. آنهایی که تغییر دادنشان آسان بود. آنهایی که می‌شد با صرف وقت تغییر داد، آنهایی که تقریبا غیر قابل تغییر بودند. از ساده‌ها شروع کردم. بعد برای متوسط‌ها وقت صرف کردم. غیر قابل تغییرها هم ماندند. بعدها یاد گرفتم چطور روی این دسته آخر را با خوبی‌های دیگر بپوشانم. یا مثل یک خال گوشتی ناخواسته تحملشان کنم. هر چه که بود راه دوست داشتن تنم و روحم و راه احترام گذاشتن به خودم را یاد گرفتم. زندگی به من درسش را داده بود.


16 Nov 17:06

نژادپرست

by نوشا


حنا با دستهایی پر از خرده ریزهای ته کمدم گفت تو چه خاله ی خوب و نژاد پرستی هستی گولو!

آب دهانم را قورت دادم و  پرسیدم نژادپرست یعنی چی؟

گفت: یعنی کسی که همه وسایلش را به خانواده و دوستان خودش میدهد!





پ.ن: عشق این را دارد که توی کمد و کشوهایم بگردد و گنج پیدا کند!

15 Nov 16:19

Buying a truck is never a wrong choice

15 Nov 16:15

This is why online shopping will always be more entertaining than IRL

15 Nov 16:06

Because they don't want lose a customer

14 Nov 09:40

نیمکت ذخیرۀ خالی‌ماندۀ وبلاگ

by نوشی

خب! من حتی یه نفر رو هم روی نیمکت ذخیره نویسنده های وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده ندارم و مجبورم دوباره آگهی جذب نیرو بدم!

آرامگاه زنان رقصنده یه وبلاگ گروهیه با دوازده زن نویسنده که هر هفته راجع یه موضوع مشخصی مینویسن. موضوعات به صورت ماهانه به نویسنده‌ها اعلام میشن، یعنی مثلا اول دی ماه، نویسنده‌ها لیست موضوعاتی که باید اون ماه راجع بهش بنویسن رو به اضافه مهلت یا ددلاین دریافت میکنن. مطالب چیزی بین دو تا سه هفته قبل از انتشار دست سرگروه میرسن و سر زمان خودش منتشر میشن.

گاهی پیش میاد یکی از اعضای گروه به دلایل مختلف، مثل شروع کار، دانشگاه، ازدواج، طلاق، زایمان، گرفتاری ذهنی، خسته شدن از روال هر هفته متن نوشتن و یا حتی عدم موافقت با شرایط عملی وبلاگ، گروه رو برای همیشه یا به صورت موقت ترک میکنه. این جور وقتها ما سعی میکنیم بدون اینکه شما متوجه وقفه‌ای در کار وبلاگ بشین یه نفر دیگه رو خیلی سریع جایگزین کنیم و این جوریه که توی یکسال و نیم گذشته ما بیست و پنج نویسنده دائم داشتیم که بعضیهاشون برای نوشتن چند متن کنار ما بودن و خیلیهاشون از روز اول.

من برای پیدا کردن جانشین همیشه سعی میکنم تمهیداتی داشته باشم. یکی از این تمهیدات داشتن نیمکت ذخیره‌ست. به این شکل که یه تعدادی از دوستانی که علاقمند به نوشتن هستن توی آزمونی شرکت میکنن (که شبیه‌سازی شرایط وبلاگه توی زمان فشرده برای اینکه شخص بدونه اصلا علاقه یا توان به این شکل کار کردن رو داره یا نه) و بعد تعدادی از دوستان انتخاب میشن. عموما من سه نفر رو روی نیمکت ذخیره قرار میدم. بعد به مرور که افراد گروه رو ترک میکنن از افراد نیمکت ذخیره خواهش میکنم بعد از قبول کردن اساسنامه (که خودش یه بحث مفصل و جداست) به ما ملحق بشن. گاهی پیش میاد که خیلی تصادفی خروج افراد از گروه همزمان اتفاق می افته و یکهو به خودمون میایم نیمکت ذخیره خالیه و اگه یه نفر دیگه بخواد از گروه بره بدو بدوی من شروع میشه که بگردم و جانشین پیدا کنم. به همین دلیل همیشه ترجیح میدم حداقل دو نفر رو روی نیمکت ذخیره داشته باشیم تا کارها بدون اعصاب‌خوردی و در کمال آرامش انجام بشه.

من خیلی دلم میخواد از مذاهب مختلف توی گروه داشته باشیم. خیلی دلم میخواد دیدگاه‌های سیاسی، اجتماعی و شخصی افراد متفاوت باشه. خیلی دلم میخواد از اقوام مختلف ایرانی و یا فارسی‌زبانهای کشورهای دیگه هم توی وبلاگ داشته باشم. به نظر من این جوری آرای بیشتری نمایش داده میشه… اینو نوشتم که بگم اصلا فرقی نمیکنه شما چه عقیده دینی، سیاسی یا اجتماعی رو دنبال میکنین، جوونین یا پیر، پروفسورین یا تحصیلات معمولی دارین، پژوهشگرین یا خانه‌دار، ترسو هستین یا شجاع، زبان مادریتون فارسیه یا غیرفارسی (هرچند الزاما توی این وبلاگ باید فارسی نوشت)، ایرانی هستین یا نه، ایران زندگی میکنین یا خارج از ایران… مهم اینه که زن باشین و بتونین بنویسین و البته فارسی بنویسین و نهایتا در جایگاه بهتری نسبت به بقیه‌ای که همزمان با شما برای نوشتن ثبت‌نام کردن قرار بگیرین.

اگه دوست دارین یکی از نویسندگان ثابت وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده باشین لطفا با من با ایمیل dancingwo3en@gmail.com در تماس باشین.

 

بعد از تحریر:
این نکات رو بعدا اضافه کردم.
– نویسنده ها گمنام مینویسن. یعنی به هیچ وجه اعلام نمیکنیم نویسنده هر متن کیه. بنابراین باید شرط گمنام نویسی رو قبول داشته باشین.
– من توی کارم سختگیرم. شاید به نظر خیلیها ضروری نباشه اما به نظر من اصل بنیادی کار گروهی، داشتن مقررات و نظمه. ممکنه با روحیه ای که از من اینجا دیده میشه همخوانی نداشته باشه، اما در نظر داشته باشین من مسائل وبلاگ رو شخصی نمیبینم و با سختگیری خاصی اساسنامه رو دنبال میکنم.
13 Nov 08:44

اعتمادبه‌نفس به دست‌ آمده بعد از اتمام رابطه

by Dancing Women

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

نیمروز

موضوع این هفته را نمی‌فهمم، اصلا درک نمی‌کنم. یعنی چگونه بعد از اتمام یک رابطه اعتماد به نفس آدمی از بین می‌رود؟ من زمانی اعتماد به نفسم را از دست دادم که مادرم با دیدن اوقات تلخم گفت: «حواست را خوب جمع کن. زن یک بار به دنیا می‌آید، یک بار شوهر می‌کند. یک بار می‌میرد. (آرواد قیرمیزی بؤرک دئییل کی بیر باش دان گؤتورولوب او بیرسی باشا قویولا) زن کلاه قرمز نیست که از سر این مرد برداشته شده و بر سر مرد دیگری گذاشته شود.»  من زمانی اعتماد به نفسم را از دست دادم که مادرشوهرم گفت: «پسرم به تو رحم کرده و نگاهت داشته است و گرنه طلاق تو یک روز هم طول نمی‌کشد.»

اعتماد به نفس من زمانی سوخت و خاکستر شد که شوهرم گفت: «من نباشم تو از گرسنگی می‌میری. اصلا تو به هیچ دردی بجز خوردن و خوابیدن و هیکل بزرگ کردن نمی‌خوری. اصلا مرگ تو بهتر از زندگی‌ات است. من این را به خاطر بچه‌ها می‌گویم. آنها از معرفی کردن تو به همکلاسی‌هایشان خجالت می‌کشند. تازه افتخار هم می‌کنی که کارمندی و درآمد داری؟ پولت توی سرت بخورد.» اوایل این سخنان برایم عجیب و مضحک می‌آمد. اگر پولم باید به سرم بخورد، چرا تا ریال آخرش را می‌گیری؟ اصلا چرا دسته چکم را داخل کمد خودت گذاشته و هر ماه یک صفحه‌اش را جلویم می‌گذاری که «امضا کن بروم حقوقت را بگیرم. تو دست و پا چلفتی هستی و دزد از چنگت بیرون می‌آورد.» نمی‌فهمم چرا نگفتم: «دست و پا چلفت‌تر از من و دزدتر از تو مگر پیدا می‌شود؟» همین اعتماد به نفس از بین رفته مرا تا مرز خودکشی کشانید.

اکنون که سال‌ها از اتمام رابطه و جدایی مطلق می‌گذرد ، روز به روز بر اعتماد به نفس من افزوده می‌شود. بچه‌هایم با علاقه فراوان مرا به فامیل‌ها و دوستانشان معرفی می‌کنند. از من می‌خواهند که برایشان غذاهای وطنی بپزم و …  من حالا با حقوق مختصر ماهانه‌ام زندگی آرامی دارم.

آری عزیزان من بعد از اتمام رابطه به اعتماد به نفس، آرامش، آداب معاشرت و همه چیز رسیدم.


12 Nov 16:50

۱ داشتم فکر می‌کردم لویی سی‌کی ترس‌ناک‌ت...

by Sir Hermes
۱
داشتم فکر می‌کردم لویی سی‌کی ترس‌ناک‌ترین واکنش رو داشت بین سلبریتی‌هایی که این‌روزها چپ و راست در معرض اتهام سوءاستفاده‌ی جنسی قرار می‌گیرن. شجاعت این رو داشت که تایید کنه و ابراز تاسف. اما جمله‌ا‌ی به عذرخواهی‌ش اضافه کرد که به قول رفیقم، بیش‌تر از اون‌ که به قانون برگرده، به روح قانون برمی‌گرده. به اون ریشه و دلیل اخلاقی‌ای که اساسن برای تحقق‌ش قانون وضع می‌شه در طول دوران. گفته بود «این ماجراها واقعیت دارند. اوایل تصورم این بود که کار اشتباهی ازم سر نزده چون هیچ‌وقت بدون کسب اجازه از هیچ زنی مرتکب چنین رفتارهایی نشدم. اما بعدتر – که البته خیلی دیر شده بود – زندگی به من یاد داد وقتی روی کسی قدرت و کنترل داری، سوال کردن بی‌معنی می‌شود، چون آنها خودشان را در مخمصه می‌بینند. قدرتی که من روی این زنان داشتم این بود که تحسینم می‌کردند. و من به شیوه‌ای غیرمسئولانه از قدرتم استفاده کردم.» 

۲
نوشتم ترس‌ناک‌ترین، چون مرزهای سوءاستفاده رو به جایی برد که دیگه حتا رضایت لحظه‌ای طرف هم نمی‌تونه توجیه‌کننده باشه. چون به جای واکنش‌های معمولی نظیر سکوت یا یادم‌نیست و خودزنی، بیش‌تر از اون که در مورد ضعف اخلاق شخصی خودش حرف بزنه، در مورد قدرت، جای‌گاه‌ش و مناسبات‌ش، در مورد اخلاق قدرت گفت و باب این تشکیک رو بست که کسی ادعا کنه وقتی بیست سال پیش مشغول کاری بوده با یکی، طرف اون زمان شکایتی نداشته و حتا لذت هم برده (به دلیل داشتن ارتباط با آدمی پرقدرت‌تر و موفق‌تر از خودش، به دلیل لذتی که لابد به شکل داروینی و تکاملی، این قضیه داره) و حالا بعد بیست سال یادش افتاده که اسم اون آزار جنسی بوده و مورد ظلم واقع شده و داره رسانه‌ای‌ش می‌کنه. لویی سی‌کی که در باهوش‌بودن‌ش شکی نیست، طبعن فارغ از بحث اخلاقیات دارم می‌گم، با این اعترافش چشم‌اندازی رو باز کرد که حالا هر کدوم از ما می‌تونیم خودمون رو به نوعی توش مجرم ببینیم. و این ترس‌ناکه. 

۳
خبر لویی سی‌کی که درآمد، واکنش لحظه‌ای و غلطی داشتم طی یک توییت. که خب خیلی زود سر عقل اومدم و حذفش کردم. ریشه‌ی واکنشم اما مربوط بود به همون تشکیک مذکور و یاد این افتاده بودم که چطور این تیغ دولبه گاهی می‌تونه از سر سوءاستفاده از جریان غالب رسانه، ببُره. می‌تونه حیثیت و آبروی یه آدم بی‌گناه رو تهدید کنه بدون اون که در اصل، در آن اتاق تاریک دونفره، سوءاستفاده‌ای رخ داده باشه و مدرکی برای اثباتش باشه. (از بامزگی‌های روزگاره که فیلم «زندگی دیوید گیل» رو همین آقای کوین اسپیسی بازی کرده که این روزها داره تاوان آزار جنسی‌ای رو می‌ده که چند سال قبل مرتکب شده. فیلمی که در مورد قضاوته و قانون اعدام و چیزهایی که برگشت‌پذیر نیست.) این که چطور جریان رسانه طوری شده که صرف طرح اتهام آزار جنسی،‌ زندگی متهم رو نابود می‌کنه، حتا قبل این که چیزی ثابت شه یا خودش اتهامش رو بپذیره. یاد ماجرای رفیقم افتادم که چطور مدت‌ها سوژه‌ی رسانه‌ بود به خاطر اتهام آزارجنسی‌ای که یه رفیق دیگه‌مون به‌ش زده بود و دردسرهای بعدی‌ش. که چطور یه پیشنهاد «با هم بخوابیم؟» تو یه شب مستی و های‌ای و سرخوشی و شادخواری تبدیل شده بود به تیتر «شکایت» و «پرونده‌ی تجاوز جنسی» داشتن‌ در رسانه‌ و آزارهایی دیده بود نامتناسب با آزاری که یحتمل داده بود. یادم هست که صرف طرح این اتهام،‌ قبل از هر استناد و واکنشی،‌ موجب شده بود که رفیق‌مان به زعم بعضی‌ها «توزرد» از آب دربیاید. طبعن بعدها هم نه خبر تکمیلی‌ای از «پرونده‌ی تجاوز» درآمد و نه از سوءاستفاده‌های دیگر نامبرده. 

۴
جمع ببندم و برم. با همه‌ی خطاها و حق‌کشی‌ها و کاسبی‌ها و نون‌به‌نرخ‌روزخوری‌هایی که «ممکنه» بشه وسط این موج غالب، باز هم تو تیم افشاگری‌هام بالطبع و معتقدم خیر این موج بافاصله بیش‌تره از شرش. این که هم‌زمان هم جرئت بیان/پی‌گیری/شکایت بده به آزاردیده‌ها و هم بترسونه آزاردهنده‌ها رو از این برافتادن پرده‌ها و بی‌آبرویی‌ها و تاوان‌های بعدی. 
12 Nov 14:29

" مهربانو در آینه"

by مهربانو

 به نقد هایی که در مورد فیلم " ملی و راه های نرفته ش " خوندم ، کاری ندارم اکثر منتقدین انگشت اتهامشون رو به سمت " تهمینه میلانی" گرفتند و میگن عقایدش فمنیستیه و فقط می خواد زنان رو مظلوم و مردان رو ظالم نشون بده . 


دیشب رفتم  سراغ فیلمش و "مهربانو رو تو آینه "دیدم .


فیلم خیلی وقته اکران شده و شاید تا چند روز دیگه از پرده ی اکران پایین بیاد ، با این وجود اگر هنوز برای دیدنش تمایل دارید ، ادامه ی پست رو نخونید چون داستان رو لو میدم . 




ملی " ماهور الوند" ، نقش دختر کم سن و سال و ساده ای رو بازی می کرد که به دلیل جو سخت و عذاب آور خانه ی پدری ، قصد ازدواج و فرار از موقعیت رو داشت .


 در این میون برادر دوستش رو دید و به تصور ساختن یه زندگی جدید و به دور از تحقیر و توهین های خانه ی پدری ، برای ازدواج با سیامک " میلاد کی مرام" اصرار کرد . 


شخصیت فرمانده ی" سیامک" و فرمانبردار "ملی " باعث شد در دوران کوتاه آشنایی ، جای شخصیت ها در زندگی کاملا مشخص و محکم بشه .


 ملی بخاطر راضی نگه داشتن عشقش مرتب چششم یا همون خُب رو می گفت . 


یعنی سیامک با قربون صدقه بهش حالی کرد که دوستت دارم و همه چیزو به من بسپار و بگو خُب .. ملی هم در مقابل هر اعتراض کوچیک که می کرد یه جمله ی ((مگه قرارمون این نبود که بگی خُب و بسپری به من )) ، لال می شد و با لبخند،بحث رو تموم می کرد .


حتی وقتی دید سیامک یواشکی موبایلش رو چک کرد ولی اجازه نداد اون این کار رو بکنه، کوتاه اومد.


مشکلات روانی سیامک و شک بی انتهاش به ملی از همون شب اول ازدواجشون رو شد و کم کم زندگی برای ملی به جهنم تبدیل شد .


  زیر مشت و لگد های سیامک اعضاء بدنش شکست و حتی بچه ش رو  از دست داد ولی هیچکس رو نداشت بهش پناه ببره . 


خانواده ی احمقش فقط فکر آبرو و در و همسایه بودند و سیامک هم بهش اجازه ی هیچ معاشرت و یا دسترسی به دنیای مجازی رو نمی داد ، دوست و آشنا هم بهش توصیه می کردند که تهش هیچ اتفاق خوبی برات نمی افته و قانون هم مدافع مرد هاست . پس سرت رو بنداز پایین و ادامه بده . 



زندگی ملی خیلی شبیه من بود . 


تفاوت هایی هم داشت ولی اون موضوعات مهمی که ملی باهاش مواجه بود باعث شد بعد از چهارده سال که جدا شدم و در واقع رها شدم ، زخم عمیقی که روش بسته شده بود ، کنده بشه. 


انگار یه پاتیل نمک هم روش خالی شد و انقدر سوووخت و سوزوندم که صدای هق هق گریه هام رو نتونستم کنترل کنم . 


فیلم رو با مهردخت و بردیا دیدیم ، بردیا وسط نشسته بود و فقط بغلم کرده بود و نوازشم می کرد . 



ملی بیست ساله ی عاشق ، از سیامک کتک های وحشیانه می خورد ، بهش التماس می کرد که بگه چرااا؟؟


 دنبال راه حل بود که بفهمه کدوم کارش باعث میشه سیامک دیوانه شه و بجونش بیفته ولی نمی تونست بفهمه .. 


چون همسرش بیمار بود ، چون از تَرَک دیوار هم بهانه می گرفت و کتکش می زد و بعد پشیمون می شد . 


اوج اندوه و استیصال ملی من رو از پا دراورد . 


مهربانو باور کرده بود که هیچ راه گریزی نیست چون اگر پدر و مادر عزیزش بفهمن چه زندگی غمبار و سیاهی داره از غصه می میرند ، ملی باور کرده بود که هیچ راه گریزی نیست چون  خانواده ش دوسش ندارند و طلاق رو ننگ می دونند . 


وقتی سیامک عصبانی می شد ، همه ی وجود ملی پر می شد از وحشت کتک هایی که در انتظارش بود . 


وقتی آرمین سیاه میشد ، همه ی وجود مهربانو پر می شد از وحشت کتک هایی که در انتظارش بود . 



این مقایسه ها ، این حس مشترک من و ملی دیشب دیوانه م کرده بود .


 فکر می کردم با اونهمه اشکی که ریختم ، غم گذشته م سبک شد ولی نشده بود .


 وقتی با مهردخت  برگشتیم خونه ،باریتم تند و عصبی کارهایی که ضرورتی به انجامش نبود رو انجام دادم . 


دوبار از دست مهردخت ناراحت شدم ، پرخاش کردم و دوباره گریه کردم و همه ی این ها از ساعت یک تا دو و ربع بامداد انجام شد چون فیلم رو ساعت یازده تا یک دیدیم . 



امروز صبح بیدار شدم  . 


نشسته بودم تو تختم و فکر می کردم . 


حالا چهارده سال از جدایی از اون زندگی نکبت بار و رسیدن به آرامش و امنیت گذشته .. 


صد البته که راه همواری تا امروز طی نشد ولی با وحشت نبود ..


 همه ی مشکلاتم مسائلی بود که راه حل داشت . راه حلش رو با کمک نفس و بقیه ی عزیزانم پیدا کردم و  وا ندادم . 


خودم رو هنوز تو شرایط سابق تصور کردم و به خودم لرزیدم . 


نوزدهم آبان یعنی همین جمعه ای که گذشت ، بیست و سومین سالگرد شبی بود که عروس کوچولوی آرمین بود م .


 فکر کنید اگر جدا نشده بودم چهارده سال دیگه به اون بدبختی اضافه شده بود .. من چی بودم ، مهردخت چی بود .. اصلا زیر مشت و لگد های آرمین زنده  مونده بودم ؟؟ 



خدا رو از ته دل شکر کردم و با خلوص نیت برای همه ی کسانی که امروز تو شرایط سخت گیر کردن ، کسانی که به اصطلاح نه راه پس دارند نه پیش دعا کردم .


 از خدا خواستم براشون شرایط "رهایی " رو فراهم کنه . بهشون قدرت ایستادن و زندگی کردن درست روبده . 


رفتم دوش گرفتم . آینه ی حمام مه آلود شده بود . از پس بخار صورت بیست ساله و معصوم مهربانو پیدا بود . 


بخار رو با دستم پاک کردم . 


زنی با چین های ریز سالهای گذشته بر صورت ، اما زیبا و محکم بنام مهربانوی چهل و چهار ساله پدیدار شد . نفسی به راحتی کشیدم . من این مهربانو رو دوست دارم . 



دوستتون دارم 



12 Nov 10:43

Bring a rat to a jazz party

12 Nov 10:43

Robot babies