Shared posts

28 Apr 02:31

1932?

28 Apr 02:26

The temptation was too big

28 Apr 02:26

I support this

27 Apr 21:36

من عاشق اینا هستم، من عاشق شما نیستم

by zitana
من عاشق مربای توت‌فرنگی‌ام
عاشق بوق زدن تو رانندگی‌ام
عاشق سوسیای پنیر دار بامبو
عاشق پرینت گرفتن از کاغذا
چاپ کردن عکسا
عاشق خندیدن با صدای بلند وقتی همه خوابن
عاشق قایم شدن تو کمد وقتی تو خونه دنبالم افتادن
منو نترسونین
با کثافت‌کاریاتون قلبمو نلرزونین
من چه می‌دونم خوابیدن با ده نفر چه‌قدر مزه داره
چه می‌دونم این تهران لعنتی چندهزارتا هرزه داره
من عاشق خط‌خطی رو کاغذام وقت تلفن حرف زدن
عاشق یه عکس قدیمی رو پیدا کردن و یاد کسی افتادن
عاشق رو نوک پا وایسادن که ببینم رئیسم کی از راه می‌رسه
عاشق اون بسته‌ی گنده‌ی کادو که به آدرسم اشتباه می‌رسه
منو ولم کنین
منو هُلم ندین
من چه می‌دونم قیمت رختخواب چیه
من چه می‌دونم پاره شدن کیسه‌ی آب چیه
من از داروخونه قرصای جورواجور نخواستم
من جنین مرده‌ی بچه‌مو تو باغچه‌ی پشتی نکاشتم
به من سر نزنین
درو روتون بستم برین و دوباره در نزنین
من عاشق کیبورد آبی موبایل و قاب گل‌گلی‌م
من عاشق صندل پاشنه ده سانت و گل‌سر و شلوار لی‌ام
حساب بانکیم تنها خالی‌ای بوده که بستم
اونی که تو آینه‌اس تنها کسی بوده که دلشو شکستم
من عاشق هوای خوب جمعه و عکس‌بازی‌ام
عاشق شام سرپایی تو اندرزگوئم و به همونشم راضی‌ام
عاشق گلدون سانازمم که به دست نااهلش افتاده
عاشق بهار که اسم گلا رو یادم داده
منو نترسونین
قلبمو که قبلنا شکستنش نلرزونین
دنیا پر از صدای پای آدم بداس
قدم... قدم...قدم...قدم
یکی تو گوشم می‌خونه: بازم سراغت اومدم
داروخونه‌ها پر از قرص سکسی‌ان به من چه
نصف آدما معتاد و مریض جنسی‌ان به من چه
دلم می‌خواد زیر اقاقیا وایسم و ژست بگیرم
دلم می‌خواد برای اون‌که رفت و برنگشت بمیرم
من عاشق نامه نوشتن رو دستمال کاغذیام
عاشق خامه‌شکلاتی ریختن تو چال لپمو این لوس‌بازیام
من چه می‌دونم مردای بد چه بویی می‌دن
چه می‌دونم زنای خوب بهشت می‌رن زنای بد کجا می‌رن
من عاشق خیس شدن شیشه‌ها وقت بارونم
عاشق خوابیدن با صدای بارونم؛ تق‌تق‌تق؛ نم‌نم‌نم
من عاشق شعر نوشتنم وقتی تو تختم لم دادم
عاشق نگه‌داشتن راز کسی که پیشش قسم دادم
دل من زیاد شکسته و دیگه با کسی نیس
توی دلم درختچه‌ی هیچ هوسی نیس
پیش من جا نیس واسه آدمایی که بدن
اونا که درختای حیاطشونو خیلی شبا کتک زدن
آدم بدا آدم بدا اینا رو که خوندین، توروخدا بهم نخندین
فقط از زندگیم برین بیرون و درو پشت سرتون ببندین...
27 Apr 20:38

با دست پس زدن و با پا هم ....... پس زدن!!!!!!!!

by خانم اردیبهشتی

سلام

چند روز پیش در دنیای مجازی متنی خوندم در توصیه به زنان برای جذاب تر شدن در نزد همسرانشان (یعنی باز بگذریم از این که در برابر هر هزار متن توصیه به زنان برای جذابیت بیشتر در نزد مردان یک متن در مورد جذاب تر شدن مردان برای زنان هم یافت نمیشه؟!)

 

متن داشت به زنان یاد می داد که چه طوری با دست پس بزنند و با پا پیش بکشند و اکیدا توصیه کرده بود که این راه خیلی باعث جذابیت شما میشه چون مردان عاشق این میشند که هی تلاش کنند و هی وارد این بازی بشند و عطششون بیشتر میشه!!!!

 

راستش شاید در نظر اول توصیه خوبی به نظر برسه ولی آثار بلند مدتش چی؟ در ابعاد مختلف دیگه زندگی زنان و مردان چی؟

اگه این یک قاعده کلی در رابطه زنان و مردان بشه که «زنان عادت دارند به زبان نه بگند ولی در دل جوابشون بله است» یا «به جواب نه زنان اعتماد نکن! منظور اونا بله است فقط باید کمی بیشتر پافشاری کنی» و ... چی؟

اون وقت هر زمانی زنی به ابراز علاقه مردی جواب رد بده مرد فکر می کنه اگه بیشتر اصرار کنه! مدام سر راه زن باشه! زن را بدزده! اسید بپاشه و ... جواب زن مثبت میشه!!!!!!

اون وقت هر زمانی زنی به مردی میگه می خواهد مدتی تنها باشه مرد فکر می کنه زن داره ناز می کنه و باید این قدر تو دست و پاش باشه تا حالش خوب بشه! غافل از این که ممکنه کلافه بشه!

اون وقت هر بار زنی به همسر یا پارتنرش بگه تمایلی به رابطه نداره مرد فکر می کنه که زن تمایل داره ولی ناز می کنه در نتیجه اصرار می کنه و زن مجبور میشه تن بده به رابطه ای که در واقع تجاوزه به جسم و روحش تا رابطه ای دوست داشتنی!

اون وقت دخترانمون یاد می گیرند که در مقابل مردها نباید قاطعیت داشته باشند و از خواسته ها و اهدافشون دفاع کنند مبادا عشق و محبت پدرشون، همسرشون، برادرشون، پسرشون و ... را از دست بدهند!

اون وقت زنانمون به جایی می رسند که خودشون هم در مورد علایق و نیازهای خودشون سردرگم میشند و دقیق نمی دونند چه چیزی می خواهند و اگه می خواهند باید سرش پافشاری کنند!

اون وقت مردانمون هم گیج و سردرگم میشند! واقعا نمی فهمند زنی حقیقتا ازشون خوشش نمیاد یا داره ناز می کنه؟!

 

این ها همه بازیه! بازی هایی که کودک های هر دو طرف درگیر میشند تا بالغ هاشون! به جای این که به زنان و مردانمون یاد بدهیم بالغانه وارد رابطه بشند و بالغانه عشق ورزی کنند بهشون توصیه می کنیم کودکانه همچنان به بازی های گرگم به هوا ادامه بدهند و اصلا هم به فکر عواقب بلند مدت این بازی های کودکانه نباشند! شعارمون هم اینه «مهم نیست بعدا چه بلایی سر ما یا آدم های ناشناس میاد! مهم اینه الان خوش باشیم!»

 

اون وقت به نظرتون دیگه سوال داره چرا جهان سومی هستیم؟

23 Apr 02:32

Perverted shower head

22 Apr 19:00

It's Sad But It's True

21 Apr 15:40

Finally graduating from graduate school

21 Apr 13:42

اولین نفر لیست!

by خانم اردیبهشتی

سلام

چندی پیش تو چند تا گروه مختلف تلگرامی متنی خوندم با این مضمون که استادی یک بازی در کلاسش ترتیب میده و زنی برای این بازی داوطلب میشه.

استاد ازش می خواهد اسامی کسانی که دوست داره را بنویسه که حدود 30 تا میشه و بعد کم کم ازش می خواهد که اون قدر اسم خط بزنه که فقط یک اسم بمونه!

در انتها زن در حالی که اشک می ریزه اسم شوهرش را می گذاره و اسم بچه و مادر و پدرش را خط می زنه! استدلالش اینه که والدینش در انتها می میرند و بچه ها هم میرند ولی این شوهرشه که براش می مونه!

خوب از ابعاد جنسیت زده این داستان که بگذریم! (مثل این که این زن هست که شوهرش براش نفر اول و آخر زندگیشه!) یک نکته برای من جای تامل داره!

همون لحظه با خودم گفتم من اگه بودم حتما اسم خودم را هم توی این لیست می نوشتم. یحتمل اون بالاها! یعنی ممکنه آدم اسم 30 نفر از دوست و همسایه و فامیل را بنویسه به عنوان کسانی که دوست داره ولی اسم خودش را ننویسه؟

و اگه می نوشتم اسمی که در انتها می موند اسم خودم بود!

و استدلالم چیه؟

همه ما تنها به دنیا می آییم و تنها از دنیا میریم. در برهه های مختلف زمان کسانی ما را همراهی می کنند، پدر و مادر، خواهر و برادر، همسر، بچه ها، دوستان و ...

ولی در تمام این برهه ها، از اولین تا آخرین نفسی که می کشیم، کسی که همیشه و همیشه با ما هست خودمون هستیم.

در نتیجه اولین و مهم ترین فرد زندگی ما باید خودمون باشیم و هر کجا لازم شد برای حفظ حرمت این «خود» تلاش کنیم و بجنگیم. حتی اگه به قیمت از دست دادن این همراهان برهه ای باشه.

متاسفانه فرهنگ متواضع و ایثارگرپرور ما کاری باهامون کرده که فکر کردن به دوست داشتن خود، اولویت قرار دادن خودمون و رشد دادن توانایی ها و علایقمون قبل از خواسته های دیگران، مذموم و ناپسند به نظر بیاد و اگه این تمایل باشه با حس گناه فراگیری همراه بشه که جایی آدم را از پا بیندازه و اگر نه دیگرانی که مدام بهت میگند خودخواهی! تو را از پا بیندازند!

 

پیوست: خوشحال میشم به کانالم بپیوندید.

21 Apr 13:07

از مجموعه اعترافات من

by giso shirazi
رفتم کفش بخرم از یه مغازه دار بی اعصاب ، موقع حساب کردن دیدم خط و خش داره، مغازه داره شاگردش را فرستاد انبار که یه سالمشو بیاره، تو مدتی که منتظر جنس سالم بودم،  بودم  لحظه به لحظه از کفشه بدم اومد، اما جرات نمی کردم به مغازه داره بگم، همون موقع مغازه شلوغ شد، من قاطی جمعیت فرار کردم بیرون
14 Apr 13:01

Well-stated, for a 3rd-grader

14 Apr 12:59

It will probably just take a second

11 Apr 17:37

What Is That? Oh No It’s Bananas

10 Apr 15:01

اسنادش هم موجود است!

by lalekhanoomi
 

پیک نوروزی پسرک را سرسری نگاه کرده بودم و برده بود تحویل معلمش داده بود. امروز صبح خانم معلم را دم مدرسه دیدم . برایم تعریف کرد که دیروز در جمع خانوادگی پیک پسرک را برده و کلی دور همی خندیده اند.می دانستم شاهکار زیاد می زند در پیک ها و کلاً انجام تکالیف. بارها پیش آمده بود که مسئله ای در کتاب یا پیک مطرح شده بود و در سوال خیلی مهربانانه نوشته بود که فرزند عزیزم آیا می توانی فلان چیز را محاسبه کنی و پسرک در جواب نوشته بود "الان حالش را ندارم" ولی گویا پیک نوروزی شاهکار بزرگتری بوده:

 

 

- در هنگام خانه تکانی چه کمک هایی به مادرتان کرده اید؟

-  هنگامی که مادرم مبل ها را جا به جا می کرد، من نظرهای خلاقانه می دادم.

 

- در لحظه تحویل سال چه آرزویی کردید؟( کنار مامان و بابا بودیم در قبرستان ولایت به همراه تعداد زیادی از همولایتی ها)

- آرزو کردم زودتر مردم بروند و ما برویم کنار دریا، البته یک آرزوی دیگر هم کردم که آن خانم از آن شیرینی های صورتی به من تعارف کند.

 

- برای سال جدید چه تصمیمی دارید؟

- صبح ها بیشتر بخوابم

 

- کاری هست که در سال کهنه انجام ندادید یا به اندازه کافی انجام ندادید و در سال جدید می خواهید بهتر انجام بدهید؟

- احساس می کنم به اندازه کافی سر به سر دختر خاله ام نگذاشتم و جیغش را در نیاوردم.

 

- چگونه از حرف های پیامبران و امامان آگاه می شوید؟

- از گولو می پرسم. البته نام اصلی اش ... است و دوست مادرم است.

 

- چند ساعت در روز کارتون دیدن چه زیان هایی برای ما دارد؟

- به نظرم زیانی ندارد و خیلی کیف می دهد.

09 Apr 10:16

تنها ارتباطي كه به ذهنم مي رسد ، شمال كه بود يكي دوباري پشه نيشش زد، بقيه اتفاقات داخل مغزش، الله و علم

by giso shirazi
دوقل رفته از مادرش پرسیده: چرا خاله گیس طلا هیچوقت هیچوقت اصلا نمی یاد شیراز؟
مادرش گفته: خودت چی فکر می کنی؟
رفته کلی فکر کرده اومده گفته: آهان فهمیدم چون خاله گیس طلا، پشه کوره خیلی دوست داره!
03 Apr 21:16

My favorite anti-trump gif ever

03 Apr 21:12

Testicle donation anyone?

03 Apr 21:12

Ghost egg

03 Apr 21:06

Guess who sleeps on the couch tonight?

30 Mar 09:45

چند تصویر از نوروز در زندان رجایی شهر

22 ساعت،41 دقیقه


پاسدار بندها، عید و غیر عید حالیشان نمی شود، مثل همیشه ساعت هفت صبح بیدارمان می کنند برای آمارگیری، اما امروز هیچ کسی از بیدار شدنش دلخور نیست، روز اول فروردین ماه سال 1395 در زندان است.  نمی شود بگویی عید به پشت چهار دیواری زندان راهی ندارد. هر چقدر هم وانمود کنی که «زندانی عید ندارد» باز هم شور و حال عید همه را به تحرک واداشته، آنها می روند و می آیند و سفره هفت سین را می چینند. یک نفر را از قبل تعیین کرده اند که مجری مراسم عید باشد. او هم چیزهایی نوشته برای خواندن، همه ساکنان پشت میله ها کمک می کنند برای حفظ حال و هوای عید نوروز. این روایت کوتاه هادی است از روزگار نوروزی در زندان رجایی شهر. از «هادی» می پرسم امسال حال و هوای عید چطور بود؟: «بیدار که شدم، تقریبا همه همبندی ها خواب بودند. بیدارشان کردم. دست و رویمان را شستیم و نشستیم دور تا دور تلویزیون و چشم دوختیم تا سال تحویل بشود. روبوسی و تبریک گفتم و ساعت ها بعد از تحویل سال از رویاهامان و آینده خوبی گفتیم که نقشه اش را ته ذهنمان کشیده بودیم. از برنامه هایمان برای روز آزادی.» هادی ساکن زندان رجایی شهر است. می گوید امسال کام بچه ها را تلخ کردند: « امسال به ما و بچه های بند عقیدتی زندان اوین اجازه ندادند سر سال به خانواده هایمان زنگ بزنیم و تحویل سال نو را تبریک بگوییم. برای همین هم نشستیم پای حرف های مجری مراسم، نیم ساعتی شعر گفت و حافظ خواند و جوک و خاطره بامزه تعریف کرد و خدا خیرش بدهد، آخر مراسم هم یادی کرد از درگذشتگان و اعدام شدگان بند، ما همدیگر را بوسیدیم و آرزوی آزادی کردیم.» در بند عمومی اما امکان تلفن زدن به خانواده و عرض تبریک عید فراهم است. شور و ولایی است. همه زندانی ها در حال تلفن زدن و تبریک گفتن هستند. اما برخی زندانی های ساکن بند سه و ده رجایی شهر که محل سکونت زندانیان قدیمی تر و محکومین به اعدام یا حبس های سنگین ترند، به ایران وایر می گویند که زندانی های بعضا شرور یا با احکام سنگین که به شدت درهم و دلخورند، اجازه برهم زدن زمان خاموشی یا برگزاری مراسم عید را به سایر زندانی ها نداده اند. «حسین» ساکن بند ده می گوید: «اغلب زندانی های این بند شور و شوق و امید به آزادی ندارند به همین دلیل هم این جشن ها و مراسم را جدی نمی گیرند و جشن عید خارج از محدوده دغدغه های آنهاست. برخی از ساکنین این بند تا نیمه شب، شیشه مصرف می کنند و به خواب صبح معتادند. کسی جرات نمی کند به هیچ مناسبتی این زندانی ها را بیدار کند، حتی اگر این مناسبت، عید نوروز باشد.» اما همه مراسمی که در زندان برگزار شد به صبح عید نوروز منتهی نمی شد. شب روز اول سال نو از ساعت نه و نیم تا ساعت 12 نیمه شب هم یک برنامه سرگرمی و آوازخوانی توسط زندانی ها تدارک دیده شده بود که البته بدون اجرای موسیقی برگزار شده است. «هادی » می گوید: «آنها به ما اجازه ورود ساز نمی دهند و حاضر نشدند آمپلی فایرشان را به ما قرض بدهند. ما اجازه وارد کردن ساز به داخل بند را نداریم ، دسته جمعی آواز خواندیم و یکی دو نفری هم که الحق صدای بسیار دلنشینی دارند، تک خوانی کردند. دو نمایش هم بچه ها تمرین کرده بودند در مورد بازرسی های داخلی بند که خیلی حاضرین را خنداند. چند مسابقه و صندلی داغ هم برگزار کردیم. جالب تر از همه مشارکت حداکثری زندانیان بهایی و زندانیان سازمانی در مراسم عید بود. تعدادی هم در این مراسم شرکت نکردند و ترجیح دادند وقتشان را جلوی تلویزیون بگذرانند.» زندانی ها برای نبودن ساز در مراسم تحویل سال نو هم فکر تازه ای دارند، سطل آشغال های از قبل شسته شده، کارکرد طبل و ضرب را اجرا می کنند. یک نفر هم داخل یک سطل بزرگ پلاستیکی، کمی برنج خشک ریخته و با تکان دادن سطل برنج ، صدای نوعی موسیقی جنوب ایران ایجاد می شود  و زندانی ها را دعوت به پایکوبی و شادمانی می کند، فرقی نمی کند کجای این دنیای وارونه ایستاده باشی، زندان باشی یا آن سوی میله ها، صدای پای عمو نوروز که می آید همه از خواب بیدار می شوند.



30 Mar 09:36

گفتند؛ تختخواب دونفره را از داستانت حذف کن

23 ساعت،14 دقیقه


گفت‌وگو با «بیتا ملکوتی» محمد تنگستانی صنعت چاپ و نشر در تاریخ معاصر این همیشه دغدغه ممیزی و سانسور را داشته است.  بعد از روی کار آمدن حکومتی اسلامی در ایران به دستور آیت‌الله خمینی «ستاد انقلاب فرهنگی» و بعد «شورای عالی انقلاب فرهنگی» تأسیس شد. این ستاد در سال ۱۳۵۹ باهدف پاک‌سازی اساتید دانشگاه شروع به‌کار کرد. افرادی مانند «شمس آل‌احمد»، «سید محمد خاتمی» و «عبدالکریم سروش» ازجمله کسانی بودند که در ستاد انقلاب فرهنگی حضور داشتند. فرهنگ هویت هر ملت است، برای سلطه بر این هویت و یا جایگزین کردن هویت به‌جامانده از پادشاهی و یا حکومت قبلی در طول تاریخ حکومت‌های حاکم در هر جامعه‌ای تلاش کرده‌اند. گاه این تلاش‌ها در طول زمان موفقیت‌آمیز بوده‌است و گاه نه.  حکومت جمهوری اسلامی در ایران که با همه‌پرسی بستری دموکراتیک برای اجباری شدن ایدئولوژی‌های اسلامی خود مهیا کرده بود چند سال بعد پیروزی یعنی در نوزدهم آذر ماه ۱۳۶۳ بعد از تصویب لایحه‌ای یک فوریتی در مجلس به   فرمان آیت‌الله خمینی «ستاد انقلاب فرهنگی» را به «شورای عالی انقلاب فرهنگی» در راستای اسلامی شدن جامعه و فرهنگ ایران تأسیس کرد. این شورا باهدف گسترش تفکرات اسلامی و دینی در جامعه شروع به فعالیت کرد. نشر افکار و آثار فرهنگی انقلاب اسلامی یکی از اهداف این شوراست. از ابتدای تأسیس این شورا چتر «سانسور» در حکومت اسلامی بر هنر ایران گسترده‌تر از گذشته شد. در دهه‌های گذشته یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های نویسندگان ایرانی سانسور کتاب‌هایشان در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بوده است. در دوره‌های مختلف ریاست جمهوری در ایران، مستقل بودن ناشران برای چاپ آثارشان یکی از بحث برانگیزترین موضوعات فرهنگی و ادبی وزارت‌خانه فرهنگ‌وارشاد اسلامی بوده است. در دوره ریاست جمهوری «محمد خاتمی» حدوداً دو سال برخی از ناشران برسی و مسولیت کتاب‌های منتشرشده خود را بر عهده گرفتند. اما سانسور از سوی حکومت و دولت‌ها چه تأثیری بر کتاب‌های منتشر شده و آثار ادبی و هنری هنگام نگارش داشته است. این موضوعی است که با تعدادی از نویسندگان و هنرمندان مطرح کرده‌ام. «بیتا ملکوتی» چهل‌ودو سال پیش در تهران متولد شد. فارغ‌التحصیل رشته‌ی تئاتر (نمایشنامه‌نویسی) از دانشکده‌ هنر و معماری دانشگاه آزاد تهران است. بیتا از بیست‌و سه سال پیش تاکنون می‌نویسد و تابه‌حال شعرو داستان‌هایش به زبان‌های انگلیسی، چکی، ترکی استانبولی، سوئدی، کردی،  فرانسوی و اسپانیایی ترجمه‌شده است. تاکنون پنج جلد کتاب منتشر کرده و در حال حاضر ساکن پراگ است. آیا موقع نگارش تاکنون خودسانسوری داشته‌اید؟ ـ به‌عنوان یک فرد ایرانی که بعد از انقلاب به مدرسه و دانشگاه رفته است خودسانسوری در اجزاء زندگی و تک تک‌سلول‌های بدنم وجود داشته و دارد. تفاوت سبک زندگی خانوادگی و زندگی اجتماعی در کوچه و خیابان و مدرسه و دانشگاه از کودکی با ما بود اما با سانسور در یک اثر هنری یا ادبی اولین بار در دانشگاه هنر و معماری روبرو شدم. سال ۱۳۷۲ یعنی اولین سالی که وارد دانشگاه شدم. فهمیدم اگر در نمایشنامه‌ای موضوع خودکشی وجود داشته باشد نمی‌توانیم آن را اجرا و یا حتی تمرین کنیم. کم کم شروع کرده بودم به نوشتن و منتشر کردن مطالب در مجلات و نشریات، کم‌کم خط قرمزها دستم آمده بود و در شروع نوشتن هر متنی، اول به  خط قرمزها فکر می‌کردم. اگر موضوع طوری بود که  فکر می‌کردم امکان چاپش وجود ندارد، اصلاً سراغشان نمی‌رفتم و کلاً فراموشش می‌کردم.  در اغلب اوقات سمت  داستان و موضوعاتی که  مدنظرم بود نرفتم و ننوشتم، این نرفتن‌ها برایم بارها و بارها پیش آمده، مضاف بر اینکه بعضی وقت‌ها سانسور و خودسانسوری ریشه در فرهنگ اجتماعی و خانوادگی ما ایرانی‌ها دارد بدون دخالت حکومت و یا سیستم‌های نظارتی، بعضی وقت‌ها برخی موضوعات برایم ترسناک بودند، گاهی  فکر می‌کردم اگر بنویسم و اگر از سد سانسور هم بگذرد و یا اصلاً سانسوری هم وجود نداشته باشد بعد پدر و مادرم داستان من را بخوانند چه می‌شود و چه اتفاقی می‌افتد.  اعتراف می‌کنم، می‌ترسیدم. بااینکه در میان‌سالی هستم ولی هنوز هم رفتن به سمت موضوعاتی برایم ترسناک است. در شروع کار به سمت ادبیاتی رفته بودم که می‌شود به‌نوعی اسمش را ادبیات اعتراف گذاشت.  چقدر موقع نگارش به سانسور هنگام عرضه اثرتان فکر می‌کنید؟  ـ تازه شروع کرده بودم به چاپ شعر و داستان‌های کوتاه در نشریات مختلف ایران، در دهه هفتاد داستانی نوشته بودم به اسم ماهی که بعدها در اولین مجموعه داستانم به  اسم «تابوت خالی» در سال ۱۳۸۲  منتشر شد. داستان روایت  دختر دانشجویی بود که در رشته تئاتر تحصیل می‌کرد و تمایل به خودسوزی داشت، آقای مندنی پور داستان را برای انتشار  در ماهنامه «عصر پنج‌شنبه»، ماهنامه‌ای که  در  شیراز چاپ می‌شد، خواسته بودند. بااینکه موضوع  قالب بر داستان خودکشی بود اما قرار بود در آن نشریه منتشر شود،  از «عصر پنچ‌شنبه» یک شب به من زنگ زدند و گفتند که کلمه «تختخواب دونفره» را باید عوض کنیم، چراکه امکان چاپ «تختخواب دونفره» وجود ندارد. در جواب گفتم این داستان مربوط به زن‌وشوهری جوان است و  اصولاً  زن و شوهر روی تختخوابی دونفره می‌خوابند. گفتند نه امکان دارد برای موقعیت نشریه اتفاقی بیافتد. به‌هرحال هرچه بیشتر نوشتم بیشتر به این ممیزی‌ها پی بردم. در مدتی که در ایران می‌نوشتم فکر می‌کردم به این‌که آیا این چیزی که می‌نویسم چاپ می‌شود یا نه، یا کجاها را قرار است حذف کنند؟ تا زمانی که از ایران مهاجرت کردم و اولین رمانم را بدون فکر سانسور نوشتم، تجربه‌ای هیجان‌انگیز و لذت‌بخش بود. محدودیت گاهی بال‌های آدم را مثل پرنده‌ای که بال‌هایش بسته است و نمی‌تواند پرواز کند، می‌بندد.  در ایران معیارهای دقیقی برای سانسور وجود ندارد. داستانی نوشته بودم در مورد دختری ایرانی که با مردی فرانسوی ازدواج می‌کند و روز عقدشان عاقد اصرار می‌کند که مرد فرانسوی تشهد بخواند یعنی بگوید «لا إله إلا الله محمد رسول‌الله» درحالی‌که مرد فرانسوی نمی‌تواند با لهجه اروپایی این جمله را تکرار کند، وقتی کتاب را  برای اخذ مجوز جهت انتشار فرستادم در اصلاحیه‌ای که  برای این کتاب آمده بود، نوشته‌شده بود،  درست نیست که مرد فرانسوی «لا إله إلا الله محمد رسول‌الله» را درست تلفظ نمی‌کند و مورد دارد درحالی‌که گاهی می‌توان شاهد انتشار داستان‌هایی بود که احتمال دارد شاخ روی کله‌تان سبز شود. در ممیزی و سانسور کتاب در ایران   بیشتر شانس دخیل است، شانس به اینکه که چه  کسی آن متن را می‌خواند البته ناگفته نماند که همیشه  ممیزی و سانسورچی‌های محترم همه بی‌نام و نشان هستند و غیرقابل پیش‌بینی.  اگر سانسور و ممیزی کتاب نبود چیزی غیرازاینکه اکنون می‌نویسید را می‌نوشتید؟ ـ فکر می‌کنم همین‌ها را می‌نوشتم اما با تغییراتی، همین موضوعات و شخصیت‌ها اما با تغییرات و جملاتی یا دیالوگ‌های دیگر،  حتماً فرق می‌کرد ولی در سبک‌کاری و علاقه من به فرم و زبان قطعاً تغییری ایجاد  نمی‌کرد. اگر روزی از خواب بیدار شوید ببینید که ممیزی کتاب برداشته‌شده است چه حسی خواهید داشت؟ ـ آدمی هستم که در زندگی به‌جز نوشتن کاری دیگری برای انجام دادن نداشته‌ام و «نوشتن» واقعاً همه هستی من بوده است. فکر کنم ذوق‌مرگ بشوم اگر روزی بلند شوم و ببینم ممیزی و سانسور در ایران وجود ندارد. ولی نمی‌دانم چقدر می‌توانم از آن خودسانسوریِ خودنهادینه آزاد شوم. تصور این فضا، مثل حال پرنده‌ای خواهد بود که تمام عمر در قفس بوده و حالا در قفس را بازکرده‌اند و از آزادی می‌ترسد و جهان بیرون از قفس برایش غریبه است. درنتیجه جهان بدون سانسور و خودسانسوری برای من غریبه است، البته  تمام عمر به این حس فکر کرده‌ام و عاشق این لحظه بوده‌ام.  برای مبارزه با سانسور و ممیزی کتاب چه‌کار کرده‌اید؟ ـ من ده سالی می‌شود که از ایران مهاجرت کرده‌ام. در این سال‌ها هر چیزی که نوشته‌ام با این فکر و آرزو بوده که بساط سانسور از ایران برچیده بشود و یا دستکم فضا بازتر بشود. سعی کرده‌ام بنویسم، با ناشران خارج از ایران کارکنم و یا در سایت‌های مستقل منتشر کنم. تا مردم بخوانند و بدانند که ادبیات بیرون از ایران هم جریان دارد و ادبیات واقعی با سانسور نمی‌میرد و چقدر می‌شود از یک اثر بدون سانسور بیشتر لذت برد. اما متأسفانه ادبیات مهاجرت آن طوری که باید دیده و خوانده نمی‌شود. مخاطبان فارسی زبان بیرون از ایران کتاب نمی‌خرد به‌نوعی ادبیات مهاجرت، ادبیات معتبری نیست، هرچند که در ایران هم وضعیت تیراژ کتاب وحشتناک است و فرقی با این‌طرف ندارد.     



29 Mar 22:01

Oh?

29 Mar 21:50

Come to Casey's

29 Mar 21:49

This cradle is genius

29 Mar 20:58

When a song's lyrics applies to you

29 Mar 20:53

Trump the joker

28 Mar 10:14

I need someone like this

27 Mar 16:53

Wikipedia is whispering to me

26 Mar 10:15

سكوت، تجاوز را باز توليد مي كند. مصاحبه با يك قرباني تجاوز خانوادگى

2 ساعت،10 دقیقه


وقتی به «مینا خانی»، بازیگر 30 ساله تاتر ساکن آلمان پیشنهاد شد که در نمایش «ضیافت»، به کارگردانی «رضا جعفری» بازی کند، انتظار نداشت زخم کهنه‌ای که سال‌ها تلاش کرده بود از خاطر‌ببرد، دوباره  سر باز کند. به او پیشنهاد شد نقش روح «لیندا» را در هشت پرده رقص و بدون دیالوگ بازی کند. نقش لیندا برگرفته از کارآکتر فیلمی به نام «جشن» اثر «توماس وینتربرگ»، کارگردان دانمارکی است. او دختری است که در کودکی همراه برادرش بارها از سوی پدر مورد تجاوز قرار گرفته است‌. لیندا در 30 سالگی خودکشی کرده و برادرش در سن 60 سالگی، در سال‌روز تولد پدر کهن‌سال و ثروتمند خود، این ماجرا را برملا می‌کند. برای مینا خانی که از کودکی اسیر خاطرات تلخ تجاوز خانگی بوده، اجرای نقش لیندا آینه تمام نمای زندگی شخصی‌ او است. او در نمایش «ضیافت» می‌‌بایست نقش خودش را بازی کند اما این موضوع سبب شده خاطرات پنهان‌مانده در پستوی ذهن، دوباره به سطح هوشیار آن بازگردند. مینا خانی را اهالی فیس‌بوک می‌شناسند؛ شاید به دلیل هنرش. او تاتر بازی می‌کند و می‌رقصد. هشت سال است که از ایران مهاجرت کرده و این روزها حرفه‌ای می‌رقصد؛ نه فقط از سر سرخوشی؛ رقص‌های هنری با تم‌های اجتماعی، ترکیبی از رقص سماع، عربی و مدرن. چند سالت بود که آن اتفاق افتاد؟ -      بین 9تا 13 سالگی این قصه برای من تداوم داشت. اما راستش همان 13 سالگی هم هنوز «بچه معصومی» بودم. اگر موهایم را می‌تراشیدی، به پسر بچه‌ لاغری شباهت داشتم که هیچ از زنانگی نداشت؛ نه سینه جوانه زده‌ای و نه برجستگی اغواگرانه‌ای. بعد‌ها فهمیدم یکی از متداول‌ترین اثرات روحی تجاوز خانگی بر روی قربانی، سوء تغذیه است. به دلیل همین سوء تغذیه در روندی کوتاه و چند ساله، دندان‌هایم آسیب جدی دیدند و حتی تعدادی از آن‌ها را از دست دادم. می دانی؟ نگذاشتند بچگی کنیم! نگذاشتند بچه لوس بابا باشیم؛ نگذاشتند جوانی کنیم. یک دفعه سرمان را بالا گرفتیم و دیدیم که زن شده‌ایم. بوی خونابه به ما می گفت که اتفاق عظیمی درما در حال افتادن است. به همین سادگی زن شدیم. نمی‌ترسی که پس از این مصاحبه مدام نشانت بدهند، قضاوتت کنند؟ متهمت کنند؟ -      اصلا. اصل درد همین جاست. چرا جامعه من، باید قربانی را قضاوت کند؟ چرا به جای این که به فکر درد باشند و درمان را حلاجی کنند، با سکوت خود، پروسه قربانی شدن فرد مورد تجاوز قرار گرفته را بازتولید می‌کنند؟ نه. من حساب شده این کار را می‌کنم.  اگر چه شکل پرداخت رسانه‌ها به این پدیده را نمی‌پسندم. پرداخت به این مسایل باید دغدغه‌ واقعی باشد. دغدغه‌ای که از گروه های کوچک اجتماعی و سیاسی ریشه می‌گیرد و فقط در صورت واقعی و حقیقی بودن،ممکن است که تبدیل به دغدغه بخش بزرگ تری از جامعه شود. من به بخش فرهیخته جامعه‌ام در این زمنیه نقدهای جدی دارم. اما دلیلی که باز هم با وجود این نارضایتی مرا حاضر به مصاحبه در این مورد می‌کند، داستان تکان دهنده‌ای است که من از آن خیلی چیزها یاد گرفتم. چند سال پیش یک فرد آلمانی با هراس گفت که در یک کلیسای کاتولیک به او تجاوز شده است. اولین بار گفته‌هایش سرکوب و انکار شد. کل سیستم مذهبی این جا بسیج شدند که بگویند چنین اتفاقی رخ نداده است. اما شهامت همان یک نفر برای طرح این مساله سبب شد که موارد پنهان دیگری رو بشوند. به تدریج کار به طرح شکایت چند صد نفر از آن کلیسا رسید و این ماجرا سبب شد تابوی طرح تجاوز جنسی در جامعه آلمان به کلی شکسته شود. در آن شرایط بود که من فهمیدم عمومی کردن این مساله تنها یک موضوع شخصی نیست. حرف زدن از تجاوز خانگی در جامعه ما و حتی در میان قشر فرهیخته و روشن‌فکرهنوز هم یک تابو محسوب می‌شود. به راحتی در مورد آن حرف نمی‌زنند. برای خودم از روزی که این مساله تکانم داد تا روزی که به نتیجه قطعی رسیدم که باید در مورد آن با دیگران حرف بزنم، یک پروسه دو، سه ساله طی شد. راستش من عامدانه و از سر آگاهی می‌خواهم دست‌کم جزو اولین کسانی باشم که تابوی حرف زدن از این فجایع پنهان زیر پوست شهرمان و خانه‌هایمان را بشکنم. بگذارید قضاوتم کنند. بگذارید بگویند می‌خواهد جلب ترحم کند. من برای دیده شدن، صحنه تاترم  را دارم و همین کافی است. اتفاقا تحت تاثیرهمین جریان، تاتری به نام «از میان سایه‌ها» ساخته‌ام که به زودی دوباره آن را اجرا می‌کنم. یک نوع تاتر- رقص همراه با مونولگ است. می‌شود گفت به نحوی روایت شخصی خود من است. گر چه همه داستان این نمایش به مساله تجاوز مربوط نمی‌شود بلکه نمایش پروسه خشونت باری است که یک دختر از بدو تولد تا زمان زنانگی در جامعه ایران طی می‌کند و در پایان تن به مهاجرت و تبعید می‌دهد. در آن جا نیز با مسایل و دردهای جدیدی رو به رو می‌شود. به همین دلیل هم نام تاترم را گذاشته‌ام «از میان سایه‌ها». یعنی سایه‌هایی که زنان جامعه‌ام باید از میان انبوه تجاوزها عبور کنند تا به بلوغ برسند. منظورت از انواع تجاوزها چه اشکالی از تجاوز است؟ می‌توانی دقیق تر توضیح بدهی؟ -      می‌دانی؟ تجاوز نام مهیبی دارد. همه به محض شنیدن نام تجاوز به یاد آلت جنسی می‌افتند . اما آزار جنسی اشکال مختلفی دارد. تعریف آزار جنسی از جمله مسایلی است که جامعه ما در آن به شدت عقب مانده است. تمام فحش‌های رکیک جنسی که بر مبنای تجاوز جنسی بر زنان، مادران و خواهران مردان بنا شده‌اند؛ « مادرت را؛ خواهرت را ....» به نوعی تجاوز کلامی محسوب می‌شوند. جامعه ای که زنانش در دعواهای مردان، مورد تجاوز کلامی قرار می‌گیرند؛ در خیابان‌ها، اتوبوس‌ها و به تازگی هم در فضای مجازی از متلک‌های جنسی و آزار جنسی رها نیستند، می‌خواهد چه کاری برای امثال من بکند غیر از این که در جایگاه قربانی بازتولیدشان کند. از همین قربانیان امثال من برای این که در جایگاه قربانی نمانند، جانیانی بالقوه و بالفعل می‌سازد و این چرخه هی تولید و باز تولید و بازتولید می‌شود. اگر رنجورت نمی‌کند، می‌شود بیش‌تر از آن روزها بگویی؟ از روزهای کودکی؟ آن روزهایی که این اتفاق در زندگی‌ات شروع شد؟ -      من هنوز خیلی کودک بودم. 9سالم بود. محیط خانواده ما یک محیط کاملا قابل اعتمادی بود. خانواده مادری من فضای باز و راحتی داشتند. حتی گمان این هم نمی‌رفت که من در معرض این اتفاق قرار بگیرم. برای همین هم کسی از من مراقبت خاص نمی‌کرد. حالا تصورش را بکنید در خانواده‌هایی که فقر، اعتیاد و زمینه بروز آسیب‌هایی از این دست وجود دارد، چه بیدادی می‌شود هر روزه؟ ما مرتبا به شمال سفر می‌کردیم. برای اولین بار من به عنوان یک کودک در یک موقعیت بسیارعجیبی قرار گرفتم. واقعا از توصیف آن حس عاجزم. ما خانه دایی‌ام میهمان بودیم. دایی‌ام مرا می‌برد پشت پستو. بعدها از همه پستوها بی‌زار شدم. تنها چیزی که به خاطرم مانده، حس ترس، احساس گناه و چندش است و این که چقدر خجالت می‌کشیدم و چقدر ترسان بودم که مبادا کسی متوجه ماجرا شود. اما این وضعیت تا 13سالگی‌ام ادامه داشت. هر بار به طور موردی گذرمان به شمال می‌افتاد، از سوی دایی‌ام که متاهل بود و سه فرزند هم سن و سال خودم داشت، مورد هتک حرمت قرار می گرفتم. معمولا کودکان برای پیدا کردن راهی برای رهایی از بن بست، ذهن باهوشی دارند. چرا به فکر راه حلی برای فرار از آن موقعیت نبودی؟ -      اتفاقا بعدها آموختم که باید از موقعیت‌هایی که مرا با او تنها می‌گذارد، بپرهیزم. به شکل آگاهانه‌ای با اعتراض در مورد تصمیم مادرم برای رفتن به خانه دایی‌ام مقاومت می‌کردم و او نمی‌دانست علت مخالفتم چیست؟ به تدریج به سنی رسیدم که توانستم شرایطی را فراهم کنم که هرگز دیگر در آن موقعیت قرار نگیرم. ولی ترس آن با من همراه همیشگی شد. از همان زمان دچار سوء تغذیه شدید شدم. سوء تغذیه‌ام به شکلی بود که کارم به درمان و بیمارستان کشید. چه چیزی مانع از این شد که در آن شرایط موضوع را با مادرت در میان بگذاری؟ -      درست  نمی‌دانم. احساس گناه همراه با ترس از هم پاشیدن روابط خانوادگی مانعم می‌شد. دقت کن که بحث باکرگی و معصومیت در میان بود. کودکی که این معصومیت را ندارد با کودک‌های دیگر تفاوت عمیقی دارد. بقیه هنوز کودک و پاکند و تو یکی آلوده شده‌ای. من با این که از خانواده‌ مذهبی نمی‌آیم اما این مساله در ذهنم حک شده بود. در ایران وقتی قربانی تجاوز شده‌ای، کسی حمایتت نمی‌کند و غم انگیزترین بخش ماجرا این است که آن قدر ریشه این تحقیر فرهنگی و نبود حمایت از فرد مورد تجاوز در رگ و پوست عرف ما شاخه دوانده، که حتی خودت هم از به یادآوری‌ آن فرار می‌کنی. من فقط راه فرار از این فکر را آموختم. هیچ کس هیچ نفهمید، من هم بروز ندادم. به خودم وانمود می‌کردم که هیچ اتفاقی رخ نداده است. گر چه اثرات و پیامدهای این ماجرا همیشه با من بود اما سال‌ها در ناخودآگاه ذهنم محصور مانده بود و به خودم وانمود می‌کردم که آن اتفاق هرگز برای من رخ نداده است. پس چه چیزی سبب زنده شدن دوباره آن خاطرات شد؟ -      می‌شود گفت هنر در من این حس اعتراض را بیدار کرد. آقای رضا جعفری به من پیشنهاد کرد که در تاتر ضیافت بازی کنم؛ تاتری که سال 2011 در شهر «آخن» به مدت یک ماه روی صحنه بود و موفق هم شد. موضوع تاتر به اتفاق دردناکی که در کودکی برای من افتاده بود شباهت زیادی داشت. به نظر می‌رسید من باید نقش واقعی خودم را بازی کنم؛ نقش یک قربانی تجاوز را. به هر حال، در زمینه حرفه تاتر پیچیدگی‌ها و متدهایی وجود دارد. این که تو چقدر می‌توانی با نقشت خو بگیری و من می‌خواستم کارم را به بهترین نحو انجام دهم. مساله پیچیده‌ای بود و من نمی‌خواستم مستقیما با خود کارگردان مشورت کنم. به همین دلیل برای یکی از دوستان هنرمندم – آقای نیما - ایمیل زدم و برای اولین بار این ماجرای سر به مهر را برای او اعتراف کردم. متوجه شدم که نیما بیش‌تر از آن‌که نگران نمایش‌نامه باشد، نگران شرایط روانی من است. به من گفت اگر من کارگردان تو بودم، این نقش را به تو نمی‌دادم. ممکن است تاثیرات روانی این نقش تو را در هم بشکند. به من توصیه کرد اگر هم نقش را پذیرفتم حتما یک قدم با کارکترم فاصله بگیرم. از خودم می‌پرسیدم در شرایطی که من نگران نقشم هستم چرا او این همه نگران من است؟ بعدها دیدم واقعا همین شد. وقتی متوجه حجم فاجعه شدم که با نقش خیلی درگیر شدم. من با چیزهای ترسناکی در درون خودم روبه رو شدم. گرچه در نهایت کارخوبی از آب درآمد و نقدهای مثبتی از آن کار گرفتم اما پس از آن، برای اولین بار بود که کارم به روان‌کاوی کشید. دچار حمله‌های شدید تنفسی و صرع عصبی می‌شدم. دو سال پیش این مساله را به طور سر بسته در فضای مجازی فیس‌بوکم منتشر کردم. در فضایی که به هر حال ما با قشر متوسط اجتماعی روبه‌رو هستیم. واکنش‌ها حتی می‌توانم بگویم از خود فاجعه برایم دردناک‌تر بود به حدی که من مطلبم را از روی فیس‌بوکم حذف کردم. سطح واکنش عده‌ای که مثلا می‌خواستند برخورد مثبتی داشته باشند از یک ابراز دلسوزی و همدردی فراتر نمی‌رفت. هر چقدرهم مثل من پر رو باشی و بخواهی جلوی بازتولید خشونت را از راه دلسوزی بگیری، باز هم نمی‌توانی به طور کامل نسبت به آن مقاومت نشان دهی. عده دیگری هم از این زاویه  وارد شده بودند که چرا نقش قربانی بازی می‌کنی و شلوغش می‌کنی؟ من بر این باورم که پرداخت جامعه به مساله تجاوز خانگی نباید تا این حد مبتذل و حتی ستم‌کارانه باشد. نباید به تویی که زمانی درجایگاه قربانی قرار گرفته‌ای، باز هم ستم کرده و آن ظلم را بازتولید کند. یا تو را با دلسوزی‌های بی مورد، تشویق کند در نقش قربانی باقی بمانی و یا زیر سوالت ببرد که مثلا تو هم در پیشامد یا بروز آن اتفاق گناه‌کار بوده‌ای. کدام یک از ما می‌داند کسی که مورد تجاوز قرار می‌گیرد ترس‌هایش همیشه در او باقی می‌ماند؟ من منابع آلمانی را در این مورد مطالعه کردم چون به هر حال در زبان فارسی در این باره با فقر منبع روبه رو هستیم. متوجه شدم در این‌جا فقط روان‌کاوانی به درمان قربانیان جنسی می‌پردازند که متخصص «تروما» و آن هم ترومای آزار جنسی باشند. یعنی مساله دارای حساسیت ویژه‌ است واین یک حق حداقلی از دریافت عمومی جامعه برای قربانی است. با توجه به این که فرد متجاوز در زندگی تو، امروز درگذشته است، هیچ وقت توانسته‌ای ته ذهنت او را ببخشی؟ فکر کنی که او می‌توانسته معلول شرایط دشواری مانند نبود ثبات و یا ناهنجاری بوده باشد؟ -      من مایلم که بقیه عمرم را زندگی کنم. من دیگر به شخص متجاوزم کاری ندارم. من از جامعه خودم گله‌مندم.از جامعه‌ای که به من فرصت طرح مساله و درمان را نداد. از جامعه‌ای که حتی هنوز اگر از دستش برآید مرا به همین دلیل، آزار مضاعف خواهد داد. دیگر من هیچ ارتباط شخصی با آن اتفاق ناخوشایند ندارم بلکه به این فکر می‌کنم که کسی که باید واقعا ببخشم و با آن کنار بیایم «وجدان عمومی و جمعی » است. امروزه پیش‌پا افتاده‌ترین مسایل مبتذل در عالم مجازی بدون کم‌ترین حدی ازجدیت و تحلیل، به لودگی و کلیشه ختم می‌شود و در این میان هیچ کس در هیچ موقعیتی به مساله تجاوزهای خانگی با آن سطح گسترده از بروزش نمی‌پردازد. ما نیازمندیم روی این مساله کار کنیم. حداقل این که قشر روشن‌فکر و درس خوانده جامعه را حساس کنیم. وقتی این بخش جامعه نسبت به ماجرایی به این تلخی که زیر پوست شهر در حال اتفاق است، سکوت می‌کند و واکنشی نشان نمی‌دهد و در نهایت آن، با یک «آخی» گفتن و یا در فیس بوک با یک «لایک صدقه‌ای» سر و ته ماجرا را هم می‌آورد، چه انتظاری از بخش‌های دیگر جامعه داریم که به کلی یا به نفع‌شان نیست در این مورد حرف بزنند یا اساسا به این دردها فکر نمی‌کنند؟ شما امروز نگاه کن، رابطه اشتون، ظریف و جلیلی را که یک مساله‌ بسیار مهم سیاسی و قابل تحلیل است به «مثلث عشقی» مبتذلی تقلیل می‌دهیم که بخش عظیمی از استاتوس‌های فیس‌بوکی را از آن خود می‌کنند همراه با نشانه‌های «اسمایل‌« مهوع خنده دار کنارش!...من به جدیت می‌گویم این حد از کثافت، رقت و میان‌مایگی  در میان جامعه‌ بسیار فرهیخته ما خنده  ندارد. با نمک نیست؛ تهوع آور و منزجر کننده است. با توجه به این که منابع غیر ایرانی را در این مورد مطالعه کرده‌ای، به نظرت برای کاهش این فاجعه چه راه‌کارهایی می‌توان پیشنهاد کرد؟ -      شما اگر یک جست‌وجوی ساده در مورد تجاوز محارم یا تجاوز خانگی بکنید، می‌بینی که ما چقدر با فقر اطلاعات روبه رو هستیم. شکل پرداخت جامعه به این مساله بسیار مبتذل و ریاکارانه است. ترجیح می‌دهند صورت مساله را پاک کنند و تمام. یعنی ما اصلا چنین چیزی نداریم. من می‌خواهم بلند داد بزنم و بگویم ما این مشکلات را در حد فرساینده و جنون آور آن داریم اما جامعه‌ فرهیخته دغدغه‌مند آن را کم داریم؛ گوش شنونده و دست نویسنده‌اش را نداریم؛ چشم بیننده‌اش را نداریم! ما انکار می‌شویم . متاسفانه در ایران رایج نیست که به بچه‌ها آموزش‌های لازم داده شود. هیچ ساز و کاری وجود ندارد که بتواند کودکان را از هرگونه دست درازی و تجاوزی مصون نگاه دارد. شاید نتوان جلوی برخی آسیب‌ها را گرفت اما می‌توان با آگاهی بخشی به کودکان، این آسیب‌ها را به حداقل رساند. به تازگی در اروپا روشی متداول شده که البته به خود این روش هم نقدهای زیادی وارد است اما زیبایی کار در این جاست که نشان می‌دهد هیچ مساله‌ای تنها به خاطر موضوعیتش، تابو نیست. صحبت کردن و طرح شکایت در هیچ موردی ممنوعیت ندارد. به کودکان از سنین کودکی آموزش می‌دهند که محدوده خصوصی اندام‌شان کجاست و کسی حق ندارد به اجزای خصوصی بدن‌ آن‌ها دست بزند؛ هر کسی که می‌خواهد باشد. از بچه‌ها خواسته می‌شود که به محض چنین اتفاقی، باید دیگران را در جریان بگذارند. مساله این است که تا زمانی که این موضوع جزو موضوعات ممنوعه باشد، جای قربانیان و جانیان این پدیده هم دایم در حال عوض شدن در این چرخه‌ قربانی و جانی می‌شود؛ به شکلی که جانی که خود به شکلی قربانی بوده، جنایت می‌کند و قربانی امروز به جانی فردا تبدیل می‌شود. متاسفانه هیچ شکلی از پرداخت جمعی به این موضوع وجود ندارد که بخواهد اساسا به راه حلی در این مورد برای کاهش آسیب‌ها یا کاهش آمار آن منتهی شود.



26 Mar 09:50

گفت و گو با یک قربانی: پوزخند قاضی بدتر از تجاوز بود

7 ساعت،11 دقیقه


وقتی مصاحبه مینا خانی را در ایران وایر خوانده بود، با من تماس گرفت. حتی خیالش را هم نمی‌کردم که پشت آن نگاه آرام چه روزهای دهشتباری از خاطره تجاوز خوابیده؟ چند در بسته را در راهروهای هزار توی دادگاه خانواده باز کرده؟ با انبوه نگاه های حقارت بار و کنجکاو دیگران چه کرده؟ چند بار راهروهای دادگستری را به دنبال لحظه‌ای فهم مشترک پایین و بالا رفته؟ ... گفت‌و‌گوی من و شیرین، دانشجوی بیست و شش سالهٔ مهندسی منابع طبیعی از تهران به برخی از این سوال ها پاسخ داده است. تجربه تجاوز چطور به سراغت آمد؟ خانواده‌ام خیلی اهل مراوده نبودند، من دختری خجالتی بودم که عزت نفس بالایی نداشتم و معمولا به یک انزوای خودخواسته پناه می‌بردم. در ایام کنکور، به طور اتفاقی با مرد به ظاهر موجهی آشنا شدم که تدریس خصوصی داشت. یکی از اساتید موجه موسسه‌ای که برای کلاس‌های کنکور به آنجا می‌رفتم، معرفی اش کرد. دو جلسه اول کلاس تدریس خصوصیمان در یکی از کلاس‌های موسسه برگزار شد و از آنجایی که آن‌ها جای کافی برای این کار نداشتند قرار شد جلسه بعدی در منزل استادم حاضر بشوم. اولین باری که به خانه‌اش رفتم به نظرم همه چیز غیر عادی می‌آمد. احساس خطر ‌کردم. کلید را که پشت سر من در قفل چرخاند، فرصت هیچ واکنشی به من داده نشد. به سرعت به طرفم آمد. با یه حرکت سریع شالم را برداشت و من را به سمت یکی از اتاق‌ها هل داد. تمام تلاشم را برای مقاومت کردن انجام دادم. به زور شروع به کندن لباس‌هایم کرد. تمام وجودم می‌لرزید. سست و بی‌حال بودم و حجم فاجعه مغزم را کرخت کرده بود. کشاکش فیزیکی که بالا گرفت و فهمیدم به لحاظ فیزیکی قوی‌تر است و توان مغلوب کردنش را ندارم. واکنشت بعد از آن اتفاق چه بود؟ جرات نکردم به خانواده‌ام بگویم؟ چطور می‌توانستم بگویم دیگر باکره نیستم؟ پدرم بیماری قلبی داشت. نگران بودم بعد از فهمیدن این بی‌آبرویی سکته کند. حتی دوست پسر هم نداشتم و سر بزیر و نجیب بودم. چطور می‌توانستم به پدرم بگویم توسط مردی همسن و سال خودش هتک حرمت شده‌ام؟ به فکرت نرسید از یک پزشک زنان برای تایید ماجرا مشورت بگیری؟ اوایل ذهنم ماجرا را انکار می‌کرد. به خودم امید می‌دادم که لابد چیزی نشده! اما وقتی به سوزش آن لحظه و دردهای وحشتناک کشاله رانم فکر می‌کردم و جزییات جریان را در ذهنم مرور می‌کردم می‌دانستم اتفاق افتاده. دست آخر طاقت نیاوردم و برای معاینه به یک دکتر زنان مراجعه کردم. یعنی مجبور شدم به جای انکار کردن، حقیقت را بپذیرم. کارم شده بود سرزنش کردن خودم.‌‌ همان روز‌ها بود که چند خودکشی ناموفق در مسیر زندگی‌ام ثبت کردم. قبل از این اتفاق قصد جدی کرده بودم تا در رشته پزشکی قبول بشوم. اما بعد از آن دنیای من زیر و رو شد.تا چند ماه به جای دوره کردن درس‌ها، در خلوت اتاقم گریه می‌کردم. کی تصمیم گرفتی شکایت کنی؟   چند ماه از ترس بی‌آبرویی و واکنش خانواده‌ام سکوت کردم تا توانستم توان و قدرت ذهنی‌ام را جمع کنم و شهامتش را پیدا کنم برای شکایت کردن. موضوع را با فرد مورد اعتمادی در میان گذاشتم و هم او بود که تشویقم کرد به مراجع قضایی مراجعه کنم. قول کمک و مساعدت هم داد. وقتی شکایت کردم، تصور می‌کردم قانون در مورد آزار و اذیت زنان و خصوصا مسئله تجاوز سختگیر است. تصویر و اخبار اعدام متجاوزین به عنف که در خبرگزاری‌ها و مجلات می‌دیدم این تصور را برایم ایجاد کرده بود که قانون تمام قد پشت سر زنهای ستمدیده ایستاده ولی بیهوده بود. چه شد که این تصورت باطل شد؟ به هر حال بر اساس ماده شماره ۸۲ قانون مجازات اسلامی طبیعی‌ترین حق تو بود که مورد حمایت قضایی قرار بگیری... با طرح شکایتم اولین اتفاقی که رخ داد مجرم جلوه دادن خودم بود. به جای کمک و همدردی با الفاظی چون فاحشه و معتاد مواجه شدم. پوزخند قاضی و روند دردناک رسیدگی به پرونده برایم شوکی به مراتب دردناک‌تر از ماجرای تجاوز بود. چون تمام باورم به قانون و عدالت در راهروهای تو در توی اداره آگاهی و دادگاه و پزشکی قانونی بر باد رفت. برخورد قاضی چطور بود؟ گفت چرا درخواست کمک نکرده‌ام؟ گفتم خواستم فریاد بزنم اما شک نداشتم کسی صدایم را نمی‌شنید، متجاوز ورزشکار بود. هر چقدر تقلا کردم نتوانستم از خودم دورش کنم، سریع مرا به پشت خواباند و بدون توجه به التماس‌هایم کارش را کرد. گفتم اگر به میل خودم آنجا بوده‌ام چرا باید بی‌آبرویی شکایت و رفت و آمد به دادگاه را به جان بخرم؟ جزییات را شرح دادم. گفتم التماس می‌کردم. به متجاوز گفتم باکره‌ام اما فایده نداشت، سعی می‌کردم پا‌هایم را به هم نزدیک کنم تا نتواند دخول کند، او به طرز جنون آمیزی با تبلتی که روی تخت گذاشته بود، فیلم پورنو نگاه می‌کرد. به پزشکی قانونی اشاره کردی ... اولین روز دادگاه رسیدگی به پرونده که اوج گرمای تابستان بود، بعد از دوندگی زیاد به شدت عرق کرده و بی‌حال و خسته بودم. قاضی من را دید و گفت «معتادی؟! به نظر نئشه هستی» بعد من را به پزشکی قانونی ارجاع دادند. آنجا با رفتارهای عجیب سه پزشکی مواجه شدم که در حال معاینه کردنم بودند. به نظر نمی‌رسید کوچک‌ترین حس همدری با من داشته باشند. در حالی که خجالت می‌کشیدم و استرس زیادی داشتم یکی از پزشک‌ها حین انجام معاینه بالای سرم تند تند بازجویی‌ام می‌کرد و با سوالات نیش دارش رنجم می‌داد. با کف دست روی رانم ضربه آرامی کوبید و گفت تو حداقل پنج سال رابطه جنسی داشته‌ای. این مسئله یک بار یا دو بار نیست. روی میز معاینه طوری با من رفتار شد که انگار رسما یک فاحشه‌ام. بعد‌ها وکیلم گفت این شیوه برخورد، یک ترفند برای آزار روحی شاکی است تا فکر کند هیچ راهی برای اثبات ادعایش وجود ندارد و شکایتش را پس بگیرد! در واقع اقدامی است برای کاستن حجم پرونده‌هایی از این دست که تعدادشان روز به روز در محاکم قضایی رو به افزایش است. تهدید هم شدی؟ بله، برای پیگیری پرونده به دستور قاضی مرا به آگاهی شاپور فرستادند.‌‌ همان جلسه اول وقتی وارد اداره آگاهی شاهپور شدم، بلافاصله بعد از ورودم اولین جمله‌ای که از بازپرس شنیدم این بود: خوشی‌ها و رفت و آمد‌هایت تمام شد حالا که کارت را ساخته به فکر شکایت کردن افتاده‌ای؟ بعد از آن بازپرس پرونده مابین حرف‌هایش مدام مرا زیر پوستی تهدید می‌کرد که پیگیری شکایتم به ضرر خودم تمام خواهد شد و نمی‌توانم مسئله تجاوزم را اثبات کنم و اگر قصد کرده‌ام به این بهانه با طرف ازدواج کنم، راه درستی را انتخاب نکرده‌ام! بعد از خروج از اداره آگاهی وسط خیابان به شدت گریه می‌کردم. در طول مسیر تا خانه چند بار تصمیم گرفتم خودم را زیر یک ماشین عبوری بیاندازم. وجودم در آتش می سوخت اما سکوت و پنهان کردن هم چاره درد نبود. نوعی همکاری با متجاوز است.  کلا متوجه شدم روح کلی قانون عملا طرف مردهاست حتی اگر آن مرد، یک مرد متجاوز باشد. تا جایی که خوانده‌ام پیش از این‌ها حتی اگر تجاوز ثابت هم نمی‌شد به فرد آسیب دیده اجازه گرفتن ارش البکاره (دیه بکارت) را می‌دادند، اما بعد قانونی تصویب شده که در صورت ثابت نشدن تجاوز، به بزه دیده اجازه نمی‌دهند خسارتی بابت دیه بکارت از جانی دریافت کند. حالا تصور کنید با آن دیدگاهی که در مردان سیستم قضا دیده می‌شود، بیایی و بگویی من ارش البکاره‌ام را می‌خواهم. در این مدت خانواده ات هم در جریان قرار داشتند؟ بله، اما یک اتفاق وحشتناک هم اینجا رخ داد. در واقع، بد‌ترین روش دادگاه ها، فرستادن دادنامه دادگاه بدون پاکت پستی به درب منزل شاکی است. مامور تحویل دادنامه، بدون در نظر گرفتن هویت فرد گیرنده، نامه را در نبود شاکی به همسایه‌ها هم تحویل می‌دهد و همین حرکت زمینه بی‌آبرویی را برای فرد شاکی فراهم می‌کند. این رویه، یک برخورد اشتباه نیست بلکه عملا فاجعه است. به نظر من کسی که مورد تعرض قرار گرفته است بهتر است به جای شکایت و درگیری بی‌نتیجه، به روانپزشک مراجعه کند تا دردی که بابت تعرض متحمل شده درمان بشود و بتواند با بقیه زندگی‌اش آشتی کند. نتیجه دادگاه به کجا رسید؟ خوشبختانه آخرین روز جلسه دادگاهم در حضور یک خبرنگار آمریکایی برگزار شد که برای مشاهده روند رسیدگی به پرونده‌های تجاوز در ایران با مجوز قانونی در آن جلسه حضور داشت. یک شانس نادر بود. در تمام مدت رسیدگی، قاضی و مستشار‌ها، متهم را تحت فشار گذاشتند و او را تحقیر کردند و به او توپیدند و با من به ملایمت و مهربانی رفتار کردند. قاضی عملا از موضع یک وکیل از من دفاع می‌کرد. خوشحال و سرمست بودم که به حقم می‌رسم. اما وقتی حکم به دستم رسید شوکه شدم. متهم از جرم زنای به عنف به علت نبود مدارک کافی تبرئه و به علت زنای بدون عنف به صد ضربه شلاق محکوم شد. برای من با مهر و عطوفت قاضی پرونده و نفوذ کسی که تشویقم کرده بود از متجاوز شکایت کنم، شلاقی در نظر گرفته نشد اما آنچه از آن همه دوندگی مثل رسوبی روی روح خسته‌ام باقی ماند، حس تحقیر و دلخوری عمیق بود.