Shared posts

30 Oct 04:37

احتیاط! این یک پست نصیحتی/اخلاقی‌ست

by سراب ساز سودا ستیز

آدمیزاد می‌تواند مرتکب بی‌شمار اشتباه ریز و درشت شود. می‌تواند بداخلاقی کند، بددهنی کند، بدرفتاری کند. می‌تواند دروغ بگوید، غیبت کند، تهمت بزند. می‌تواند تقلب کند، خیانت کند، دزدی کند، آدم بکشد، قتل عام کند. آدمیزاد می‌تواند هزار گناه و کثافت کاری، در ابعاد و اندازه و طعمهای مختلف، داشته باشد که اگر خودت را چپ و راست و کوچک و بزرگ کنی و در شرایط مشابه قرار دهی و به قبل و بعد ماجرا کمی موشکافانه نگاه کنی، احتمال دارد بتوانی طرف را تا اندازه‌ای بفهمی. اما در این میان فقط یک چیز است که بنظرم به هیچ وجه بخشودنی و گذشتنی و فراموش کردنی نیست: عدم مسئولیت پذیری!

اینکه آدم یک کاری بکند، یک حرفی بزند، یک تصمیمی بگیرد، و آنوقت نخواهد مسئولیت آن کار و حرف و تصمیم را بپذیرد، این بدترینِ بدیها و زشت‌ترینِ زشتی‌هاست. کسی که گند کار و حرف و تصمیم اشتباهش بالا می‌آید و در جواب می‌گوید: «حالا مگه چی شده؟» «بیخودی شلوغش نکن» «آسمون که به زمین نیومده» «بابا بیخیال حالا» «حالا سخت نگیر» «سرنوشته دیگه» «خودت فکر میکنی خیلی بهتری؟» «همه همین کارو میکنن» را باید از پهنا به دو نیم کرد و هر قسمتش را از یک طرف دروازه‌ی جهنم آویزان نمود. هر آدمی باید یاد بگیرد مسئولیت کارها، حرفها و تصمیماتش را «خودش» بپذیرد، برای جبرانشان از انرژی و وقت و پول «خودش» هزینه کند و در نهایت بفهمد که تمام اینها حداقل کاری‌ست که می‌تواند برای جبران کار و حرف و تصمیم اشتباهی که «خودش» مرتکب آن شده انجام دهد.

آدمیزاد می‌تواند مرتکب بی‌شمار اشتباه ریز و درشت شود. اما کسی که مسئولیت اشتباهش نمی‌پذیرد آدمیزاد نیست، عن است!


30 Oct 04:34

گاربو لبخند می زند

by میثاق



نینوچکا: آیا بذل توجه شما به من یک رفتار عمومیه؟

لئون: مادام، پاریس با همین بذل توجه‌هاست که شده پاریس.

 «نینوچکا، ارنست لوبیچ، 1939»

26 Sep 13:28

یک کونگ فو پاندای کچل ِ شش لای ِ دوست داشتنی

by Frida

 دوازده از ویونا می زنیم بیرون."می اندازن مان" بیرون ، جمله ی بهتری ست. آخرین بارها شاخ و دم ندارد که. مثلا همین دیشب .که آخرین بار ِ"سعید" بود.فقط به خاطر ِ یک بلیت ِ لعنتی ِ یک طرفه به شانگهای که tojour quatre مان را کرد trois.

 توی پا به پا کردن برای خداحافظی بودیم که دل اش پینگ پونگ خواست.آن هم با آقای نویسنده. 

 من و ندا و آبی و محمد رضا کی باشیم که به سعید ِ آخرین بارمان بگوییم نه. نیمکت نشین نشستیم به تماشا. 

 سرویس از راست... 

راست                                                   تق                                                               چپ  

 راست                                       تق                                                                                   چپ

 توپی نمی دیدم توی تاریکی پارک سپهر. صدای اش بود و برق ِ زنجیرهای یک شکل ِ گردن شان...مال ِ آقای نویسنده را سال ها پیش برای اش خریدم و مال سعید را همین تازه گی ها. ندا و آبی و محمدرضا موج ِ مکزیکی می زدند برای تشویق و من مشغول خفه شدن زیر ِ موج موج خاطره ی قطب راوندی و چشم برنداشتن اش از شلوار شش جیب ام.. 

 فوتبال تماشا کردن مان توی موسسه... همان همکلاسی ِ "کچل ِ‌دختر دوست" شد آنی که بنشینم کنارش و گریه کنم و بگویم :" خسته م سعید.خیلی" و او دست بکشد پشت ام و سرم را بچسباند به سینه اش که "درست می شه باران جون..درست می شه" و این بشود مردانه ترین دلداری ِ دنیا...

  خرکی خوردن های من توی میهمانی،و پچ پچ های اش با بچه ها که "باران حالش خوب نیست ، شما برید من باهاش می رم که تا خونه تنها نباشه" و بعد بنشیند کنار من توی ماشین و بیاید تا دم ِ‌خانه مان و بعد آژانس بگیرد خودش.  

همان مزخرفی که عاشق ِ‌بغل کردن ِ  راحت و محکم و صمیمی اش بودم همیشه و همیشه ی خدا بعد از چند ثانیه که توی بغل اش بوذم می گفت:" باران بسه دیگه خودتو نمال به من" و من می ترکیدم از خنده و یک پس گردنی حواله اش می کردم. نقش های مان روبروی هم ، رقص های دو نفره مان ، دخترکان ِ‌زنده گی اش، شوخی ها و مسخره بازی های توی کلاس اش...خلوت کردن ها و پشت سر ِ بچه های گروه خاله زنک وار حرف زدن مان ، آن روز ِ خانه شان و آن افتضاح بازی اش با دخترک و  همه ی این سه سال  

تق و تق از راست ِ سرم به چپ ... از چپ به راست.. تق...تق... 

 

 سرویس می شوم از دلتنگی...فقط به خاطر یک بلیت ِ یک سره ی شانگهای... 

 

 چهار ست و تمام." چاره ای نیست جز خداحافظی گاهی". می چسبم به اش.محکم تر از همیشه ی این سه سال. این همه ور و زر زدیم که گریه نکنیم و من هق هق ام. می گوید:" دیدی از بس شیکم ِ سیکس پک ِ من و مسخره کردی و گفتی کونگ فو پاندام آخرش چین برام رقم خورد؟" می گویم:" شیش پک یا شیش لا؟ گ... خوردم...می شه نری کونگ فو پاندای من؟" "خر روحیه" می گوید:" اگه خودتو این قدر به من نمالی آره...می مونم" .بچه ها می خندند.دوباره پس گردنی می زنم اش که "خفه شو" و آخرین ها که شاخ و دم ندارد... 

 همان می شود آخرین پس گردنی...آخرین شوخی...آخرین خنده ی گروهی...آخرین بار ِ سعید و ما.فقط...فقط...فقط به خاطر ِ یک بلیت ِ لعنتی ِ یک طرفه به شانگهای..  

 

 

 

26 Sep 12:20

354.

by yekhaftom

مثلِ کشف اسم کوچیک معلم هامون تو دبستان...

:)


13 Sep 01:04

House of Cards

by Mirza


I pray to myself, for myself.
House of Cards

10 Sep 18:23

زنان سوئدی در محکومیت حمله به زن مسلمان حجاب به سر کردند

گروهی از زنان سوئدی در حمایت از زنی که ظاهرا به دلیل داشتن حجاب مورد حمله قرار گرفته، عکس هایی از خودشان را در حالی که روسری به سر کرده اند در شبکه های اجتماعی گذاشته اند.
26 Aug 13:53

مردی که همه را می شناخت...

by divoonehkhoneh5

داستان مردی که همه را می شناخت..

نوشته دکتر آژی دهاک


 

یکی بود یکی نبود..

در شهری دور مردی بود که در چشم هر کس زل می زد او را می شناخت... می توانست تمام گذشته آن شخصیت را دریابد.اگر در مترو نشسته بود می دانست که پیرزنی که مقابلش نشسته است را دقیقن کجا و چگونه دیده است...می توانست بفهمد آن پیرزن نامش چیست...چند بچه دارد؟ آیا شوهرش فوت شده است یا زنده است؟...پلکش به چه علت با حالت عصبی وار می پرد؟چرا غمگین است یا چرا می خندد و غیره و غیره..

همه این اطلاعات در مغزش طبقه بندی شده بود..اطلاعات مربوط به نام و نام خانوادگی و در مجموع اطلاعات شناسنامه ای یک بخش بودند و اطلاعات مربوط به سلائق و علائق در یک بخش دیگر و اطلاعات مربوط به رفتار ها و عادات و اخلاق در بخشی دیگر.

اما او یک مشکل بزرگ داشت..

به جلوی آیینه که می رفت  هیچ نظر و هیچ ایده و هیچ شناختی درباره تصویری که می دید نداشت..

این غریبه با موهای مشکی پر کلاغی کیست که به او زل زده است؟چه جور شخصیتی است؟ چه گذشته ای داشته است؟ این لبخند مسخره چرا روی صورتش است ؟

او حتی نام آن شخص را هم به خاطر نمی آورد و همین بزرگترین درد زندگیش بود که همواره عذابش می داد..

وی تصمیم گرفت که هرگز به آیینه نگاه نکند... پس تمام آیینه های خانه خود را از از بین برد و نابود کرد..

اما مشکل فقط این نبود..

شیشه های مترو و اتوبوس و آیینه های تاکسی ها انعکاس تصویرش را نشان می دادند..پس تمام شیشه های مترو و اتوبوس و آیینه های تاکسی را از بین برد و نابود کرد..

اما مشکل فقط این نبود..

ویترین های مغازه هایی که سرتاسر شیشه بودند و حتی ال سی دی هایی که پشت ویترین مغازه ها وجود داشتند انعکاس تصویرش را نشان می دادند...پس تمام شیشه های ویترین های مغازه و ال سی دی های پشت ویترین ها را از بین برد و نابود کرد..

اما مشکل فقط این نبود..

هر وقت که به استخر می رفت انعکاس تصویرش را در آب آن  می دید پس آب تمامی استخر های موجود در شهرشان را خالی کرد ...

اما مشکل فقط این نبود...

هر گاه که به چشم کسی زل می زد تا شخصیت او را بشناسد انعکاس تصویر خود را درون چشمان طرف مقابل می دید ...

پس تمامی مردم را یکی پس از دیگری کشت و نابود کرد..

حالا دیگر او مانده بود تنها در شهری بدون آیینه....بدون شیشه...بدون ویترین....بدون آب... و البته بدون انسان..

درد دیگری شروع شده بود...

او مردی بود که همه را می شناخت...اما اکنون "همه" ای  نمانده بود تا بشناسد..کسی نبود تا درچشمانش زل بزند و گذشته اش را در یابد..هیچ کس نمانده بود تا این مغز پر اطلاعات بتواند جست و جو کند و به نتیجه برسد..

 

پس  خود را کشت.

پایان

 

+نام دیگری برای این داستان: چگونه نسل انسان منقرض می شود؟!

+تقدیم به مارتین مک دانا

 امیدوار باشید و +!



25 Aug 13:49

نوستالژی یک نوع فراره،فرار از دردای امروز*

by lady_leily73@yahoo.com (لِیدے لِیلے)

قبول داشته باشید یا نه ما ایرانی ها مردم نوستالژی بازی هستیم آن هم از نوع شدیدش!جوری چسبیده ایم به گذشته که هیچ رقمه نمی شود جدایمان کرد.گذشته،سرزمین رویاهای ما شده است و زندگی در گذشته عادتمان.برای خود من شاید بارها آرزو کردم که زودتر به دنیا می آمدم چرا که گذشته ها زیباتر بود.در جهانی که یکی از رازهای موفقیت های آدم هایش زندگی در حال است ، مردم ما در گذشته عشق می کنند.

کنار هر کس بشینی 3/4 حرفایش مربوط به روزهای خوب گذشته و آینده سیاه فرداست حتی تلویزیونمان هم نوستالژی باز قهاری ست.بس که برایمان اوشین ، قصه های جزیره ، رویای شیرین دریا و ... پخش کرده است و ما هر بار با دیدن این سریال ها-که به شخصه بعضی هایشان به دور چهارم کشیده شده دیدنشان- کلی ذوق کرده ایم و کسی از خودش نپرسید در تلویزیونی که یک شبکه درست هم درش یافت نمی شود دیدین هزاران باره ی یک سریال چه دلیلی دارد؟!پاسخ ساده است.جادوی نوستالژی در ایران!فکر نکنم هیچ جای دنیا با ذوقی که ما گوزن ها ار می بینیم و یا به برنامه ی گل ها گوش می دهیم، به موزیک های قدیمشان گوش و به فیلم های قدیمیشان نگاه کنند و یا هیچ کجا مثل ما اینقدر برنامه در مورد ایران قدیم بسازد و آهنگ ها بخواند و همه ی این ها به خاطر بتی است که از گذشته برای خودمان ساخته ایم و نمی خواهیم دست از سرش برداریم.ما مدتی را در درگذشت این گذشته ی زیبا آه کشیدیم و بعد تصمیم گرفتیم آسان ترین کار ممکن یعنی زندگی در گذشته را برای ادامه انتخاب کنیم.

درست است که خاطرات ارزشمند هستند ولی نباید در گذشته زندگی کرد.نباید هر روز آن را به دوش کشید و به آینده آورد.گذشته را باید در گذشته گذاشت و گاهی به آن سر زد و بعد در حال ادامه داد...

 

*عنوان دیالوگی از فیلم Midnight in Paris

پاول:من هیچ وقت نفهمیدم چه کسایی عتیقه می خرن و این چیزا به چه دردشون می خوره!

آینز:کسایی که تو گذشته زندگی می کنند.کسایی که فکر می کنند اگه زودتر به دنیا اومده بودن خوش بخت تر بودند!

پاول:قبول دارم.نوستالژی یک نوع فراره.فرار از دردای امروز!

25 Aug 13:31

پروانه دوباره شال نقاشی کرده

by پری

24 Aug 09:19

بی ربطی وحشتناک وقایع اتفاقیه

by سیب به دست

چند شب پیش میم زنگ زد. میم رو از دوران دانشگاه می شناسم، روز اول یادمه یه گوشه  با چند نفرحرف می زد و می خندید وچشمهاش از شیطنت برق می زد. رفتم کنارش وایسادم. روز اول بود و هیچکی رو نمی شناختم . از نزدیک تر که نگاهش کردم دیدم چقدر خوشگله. زیر مقنعه ش یک عالمه موی فرفری قشنگ پیچ و تاب خورده بود و دو تا چشم خندون با مژه های تاب دار خیلی بلند توی صورت ظریفش می درخشید. معیار من برای دوستی همیشه خیلی ساده و ثابت بوده: خوشگل ترین دختر موجود.  بعضی صورتها تقارن هندسی نداره و چشم رو ازار میده. من به اندازه ی کافی روحم ازرده هست و نمی تونم با نگاه کردن به صورتهای خارج از تقارن زندگی رو از اینی که هست سخت تر کنم. صورت میم متقارن بود. اما از اون مهم تر روحش بود که سبک  و شاد بود و پر از زندگی و بی اختیار همه رو به سمتش می کشید. بیشتر از همه بچه های انجمن اسلامی گرفتارش می شدن. یه چیزی توش بود که مردهای مسلمون رو دیوونه می کرد. بهانه همیشه موههای رام نشدنی اش بود که به هیچ صراطی مستقیم نبود. می کشیدنش کمیته انظباطی ، بهش تذکر میدادن، تهدید به اخراج می کردن، اخر هم خواستگاری.  میم به همه جواب رد داد، حتی به اقای شین که دست بر قضا  قیافه خوبی داشت و قد بلند بود و درسش هم خوب بود. شین جور عجیبی عاشق بود. جورش انقدر عجیب بود که وقتی برای میم جزوه می اورد مومنانه  بر سر ایمانش می لرزید. چشمهاش رو می دوخت زمین و گاهی که نگاهش بهش می افتاد چشمهاش گیج می زد و می تونم قسم بخورم که تار می دید. فکر کنم سر سجده از وسوسه ی بوییدن موههای میم غسل واجب میشد و  التش سربلند می کرد و در برابر خدا می ایستاد. این داستان برای من از نظر عشقی جذابیتی نداشت ولی نمی تونم انکار کنم که نعوذ مومن دربرابر زن نامسلمان یا همون داستان شیخ صنعان از نظر عرفانی من رو ارضا می کنه.  میم اما با من موافق نبود و تنها حسی که به شین داشت حسی شبیه چندش بود. می گفت که یک روز  سر ظهر توی راهرو  شین رو دیده که می رفته سمت  نماز خونه و وضو گرفته بوده  و از دستهاش اب می چکیده. می گفت به من حق بده، خیلی نفرت انگیز بود. و من بهش حق می دادم. هیچ چیزی بد تر از کشیدن کف دست خیس روی پای عرق کرده توی دستشویی ای که کفش  ادرار و قطره های اب جمع شده نیست.

 به هر حال میم ازدواج نکرد. چندین و چند بار تا دمش رفت ولی نشد. تنها موند و خوب مثل همه ی ما پیر شد. یه مسیر خیلی سر راست علمی رو ادامه داد و مثل همه ی کسایی که مسیر علمی میرن به جایی نرسید. دیشب صداش خسته بود.  از تنهایی گفت، از ترافیک، از تحریم، از تورم. یاد عکسی افتادم که  چند وقت پیش برام فرستاد. با هم دانشگاهی های قدیم یعنی اونهایی که هنوز توی ایران هستن رفته بودن رستوران البرز. سرش رو تکیه داده بود به دیوار و لبخند بی رمق گوشه ی لبش هیچ ربطی به اون دخترک شاد روز اول نداشت. به صورت تک تک ورودی های هفتاد و سه  دانشگاه تهران توی عکس نگاه می کنم و دنبال نشونه هایی می گردم که امروزمون رو به دیروزمون وصل کنه اما هیچ ربط منطقی پیدا نمی کنم. توی همه ی ما این میم بود که ازدواج نکرد و خیلی ها که شکل مادر فولاد زره بودن  چند شکم پس انداختن و کنار شوهرهای کچلشون راضی به نظر می اومدن. بین درس و موفقیت هم هیچ ارتباطی نبود. بین رفتن و موندن هم همین طور. خیلی ها پاگیر شدن و موندن و مثلا من که همیشه از مهاجرت بیزار بودم سر از اینجا در اوردم. انگار هیچ کدوم از ما ادامه ی منطقی گذشته مون نبودیم. می پرسم از آقای شین چه خبر؟  مکثی می کنه، چطور شد یاد شین افتادی؟ سکوت می کنم. هیچ وقت بهش نگفتم، اخرین بار شین رو توی یک جلسه ی کاری دیدم.  مدیر عامل یکی از این شرکت های خصوصی شده بود که ظاهرا خودش هم توش شریک بود. یک کت خیلی خوب تنش بود و ریش سه تیغه و ادکلن و ساعت و سامسونیت و مخلفات. توی جلسه با همه شوخی کرد و خیلی با اعتماد و مسلط و خوش تیپ جلسه رو توی دستش گرفت. دیگه هیچ ربطی به اون بچه مسلمون محجوب و لرزان اون سالها نداشت. من رو اصلا نشناخت. وقتی خودم رو معرفی کردم برای اولین بار نگاهم کرد و لبخند محوی زد که حتی می تونست فقط نشانه ی ادب باشه و نه اشنایی. حق هم داشت. ما همون قدر شبیه گذشته های خودمون بودیم که هر دو تا ادمی  بصورت اتفاقی توی خیابون می تونن شبیه هم باشن. واقعیت این بود که ما حتی به گذشته های خودمون هم ربطی نداشتیم.


دسته‌بندی شده در: ویولتا
24 Aug 09:09

این یک زورآزمایی خیابانی نیست

by سیب به دست

همه ی خواننده ها مثل هم نیستن. مثلا شهرام ناظری وقتی می خونه روی صحنه شبیه استاد شجریان نیست. خانوم هایده یه جوری خودش رو تکون می داد و خانم گوگوش یه جور دیگه.. من اگه خواننده می شدم شبیه ابی می شدم. چون دوست دارم مدام با مخاطبم ارتباط بگیرم و تو میکروفون هوار بکشم » ای جووووووووونم». خوب وبلاگ نویس ها هم با هم فرق دارن. وبلاگ نویس های درست حسابی تر معمولا روی صحنه بندری نمی رقصن و به تکون دادن سر از دور اکتفا می کنن. بعضی وبلاگ نویسها هم اصلا ترجیح میدن مخاطب نداشته باشن یا مخاطب خاموش رو بیشتر می پسندن. من اما ارتباط با مخاطب رو دوست دارم. یک چیزی توی این نوع ارتباط هست که برای من همیشه جذاب بوده و اون امکان نزدیک شدن به ادمهای مختلف با پیشینه های فکری و جغرافیایی و سنی متفاوته ، امکان نزدیک شدن با ادمهای دور.. ادمهای نزدیک. این البته این به این معنی نیست که من ادم انسان دوستی هستم یا عاشق ادمهام. شاید درست برعکس؛ به این دلیل باشه که من توی زندگی واقعی م در برقراری ارتباط با آدمهای واقعی نانوان بودم و ترجیح میدم به مخاطب که کلا یک مفهوم انتزاعیه در یک محیط کاملا مجازی نزدیک بشم. بعضی وبلاگ نویس ها به مخاطبین شون نزدیک میشن، با اونها میرن کوه و گردش و همیشه یک حلقه ای از مخاطب مثل حواریون در اطرافشون دارن. من به دلیل بافت نوشته هام کمتر این فرصت رو داشتم که به مخاطبم توی دنیای واقعی نزدیک بشم. ایران که بودم شاید به عدد انگشتان یک دست از مخاطبینم رو توی دنیای واقعی دیدم. جالب ترین تجربه ام با یکی از مخاطب ها بود که من رو به اصرار به منزلش برد تا میزی رو نشونم بده که روش لپ تاپش  رو می گذاشت و بعد برام توضیح داد دو ساله که هر روز وقتی از سر کار به خونه بر می گرده لپ تاپش رو روشن می کنه و وبلاگ من رو پشت اون میز می خونه. وایساده بودم توی خونه ی کسی که هیچی ازش نمی دونستم و به یک میز کوچک نگاه می کردم که با رومیزی قشنگی پوشیده شده بود. این اولین و اخرین باری بود که وارد خونه ی یک ادم غریبه شده بودم و چون بطور کلی ادم ترسویی هستم با نگرانی چشمم به در بود تا اگه با چاقو به من حمله کرد و خواست سرم رو ببره فرار کنم. این هم از اثرات تربیت مادربزرگم بود که برای حفاظت ما توی پنج سالگی برامون داستانهای این شکلی تعریف کرده بود و واقعا ربطی به اون ادم نداشت که  داشت سعی می کرد همون کاری رو با من بکنه که من با اون کرده بودم. یعنی داشت من رو به فضای خودش می برد و روی دیگه ی داستان رو که هرگز ندیده بودم نشونم می داد. اون ادم البته بعدها دوست نزدیکی شد وچه شبها که برای وبلاگ نویسش شام اورد و سرکوچه تحویل داد و رفت. مخاطب های دیگه ای هم داشتم که  ابسلوت، ویشنوکای البالو و یا  شکلات می اوردن.  بین شون دخترک خوشگلی بود که نوشته های من رو به مو به مو حفظ بود و چیزهایی می گفت که  خودم هم یادم نمی اومد کی نوشتم. به طور کلی من فکر می کنم مردم ما مردم ادب دوستی هستن و وبلاگ نویس هاشون رو دوست دارن. شایدم این چیزی بود که من توی چند برخورد محدود دیدم و از نظر اماری حرفم بی معنی باشه. به هر حال از بد یا خوش حادثه من از ایران رفتم و تجربه ی نزدیک شدن به مخاطب توی دنیای واقعی برای من فقط در حد همین تجربه ها باقی موند و به همین صفحه ی مانیتور محدود شد.

******

اینها رو نوشتم تا ازتون بپرسم، اونهایی که اون عقب نشستین؟ دارین حال می کنین؟ اصلا من رو یادتون هست؟ سامانتا می گفت، زیاد به مخاطب دل نبند. کافیه دو ماه ننویسی تا تو رو یادشون بره. شماها چی؟ من رو یادتون رفته؟ اگه رفته که هیچ.. اگر نه، زیر این نوشته یک نقطه بزارین ( فقط یه نقطه). نه کمتر و نه بیشتر. می دونم، من وبلاگ نویس جوادی هستم.  این یک زورازمایی وبلاگی نیست. این فقط روح  ابی است که در من حلول کرده است. تا حالا که ولی ازتون چیزی نخواستم، چیزی بیشتر از یک نقطه نمی خوام. هر نفر، فقط یه نقطه. برام عدد نقطه ها مهم نیست. دنبال چیز دیگه ای هستم. اگر نقطه هایی که میخوام رو به هم وصل کنم قرار ما ده روز دیگه تا بیام و بقیه ی داستان رو براتون بگم. اگر نه هم که آخر داستان رو خواهم گفت. پایان سخن را…


دسته‌بندی شده در: ویولتا

24 Aug 08:43

195 - فریدون مشیری

by kafiketabp


  1. زرد و نيلى و بنفش
    سبز و آبى و كبود!
    با بنفشه ها نشسته ام
    سال هاى سال
    صبح هاى زود.
    در كنار چشمه ى سحر
    سر نهاده روى شانه هاى يكدگر
    گيسوان خيسشان به دست باد
    چهره ها نهفته در پناه سايه هاى شرم
    رنگ ها شكفته در زلال عطرهاى گرم
    مى تراود از سكوت دلپذيرشان
    بهترين ترانه،بهترين سرود!
    مخمل نگاه اين بنفشه ها
    مى برد مرا سبك تر از نسيم
    از بنفشه زار باغچه
    تا بنفشه زار چشم تو
    كه رُسته در كنار هم
    زرد و نيلى و بنفش
    سبز و آبى و كبود.
    با همان سكوت شرمگين
    با همان ترانه ها و عطرها
    بهترين هر چه بود و هست
    بهترين هر چه هست و بود...
    در بنفشه زار چشم تو
    من ز بهترين بهشت ها گذشته ام
    من به بهترين بهارها رسيده ام.
    اى غم تو همزبان بهترين دقايق حيات من
    لحظه هاى هستى من از تو پر شده ست
    آه!
    در تمام روز،در تمام شب،در تمام هفته،در تمام ماه
    در فضاى خانه،كوچه،راه
    در هوا،زمين،درخت،سبزه،آب
    در خطوطِ درهم ِ كتاب
    در ديار ِ نيلگونِ خواب!
    اى جدايى تو بهترين بهانه ى گريستن
    بى تو من به اوج حسرتى نگفتنى رسيده ام.
    اى نوازش تو بهترين اميد زيستن
    در كنار تو
    من ز اوج لذتى نگفتنى گذشته ام.
    در بنفشه زار چشم تو
    برگ هاى زرد و نيلى و بنفش،عطرهاى سبز و آبى و كبود
    نغمه هاى ناشنيده ساز مى كنند
    بهتر از تمام نغمه ها و ساز ها!
    روى مخمل لطيف گونه هات
    غنچه هاى رنگ رنگ ناز
    برگ هاى تازه تازه باز مى كنند
    بهتر از تمام رنگ ها و رازها!
    خوبِ خوبِ نازنين من!
    نام تو هميشه مرا مست مى كند
    بهتر از شراب.
    بهتر از تمام شعرهاى ناب!
    نام تو،اگرچه بهترين سرود زندگى ست
    من تو را
    به خلوت خدايى خيال خود
    بهترين ِ بهترين ِ من خطاب ميكنم
    بهترين ِ بهترين ِ من!



    فریدون مشیری

22 Aug 09:02

پانصد سالگی و اشتیاق برای بچه دار شدن!

by nanehghodghod@yahoo.com (ننه قدقد)

ادامه مطلب

.

.

.

 

  • موبایل چهار دکمه ای، دیگر برای دخترک کم است.  می گویم بزرگتر شدی، بهترش را می خریم. می گوید: بزرگتر شدم خودم برا خودم  می خرم. موبایل می خرم، تبلت می خرم، شورت!!!! می خرم، نه اینکه شما پولشو بدی ها، خودم پولشو می دم. وقتی بزرگ شدم،  پونصد سالم شد!

 

  • امسال رفته است کودکستان. باز به آینده می اندیشد و درباره مابقی توضیح می دهد: بعد میرم فرست گرید*، بعد سکند گرید**، بعد ..... بعد میرم های اسکول***، بعد کالج. هوراااا بعد هم بچه دار میشم!

 

*first grade

**second grade

***high school

 

 

 

22 Aug 08:50

بچه های آخزالزمان

by giso shirazi
پسرک دوستم اومده خونه ام و با ظرف تیله هام بازی کرده  و میگه 
- خاله من خیلی دلم می خواد اینا رو باخودم ببرم
- نمی شه خاله، بچه های دیگه هم می یان با اینا بازی می کنن و دوستشون دارن
- آره ولی من واقعا دوستشون دارم و واقعا می خوام ببرمشون
- خب وقتی خودت می یای خونه من با چی می خوای بازی کنی؟
- هر دفعه باخودم می یارم با خودم می برم
- خب بچه های دیگه که می یان چی گریه می کنن؟
- خب وقتی می یام بگو من بیام تیله ها را هم بیارم باهم بازی کنیم 
- خب خودم چی؟ من خودم وقتی شماها نیستید با این تیله ها بازی می کنم 
اومده تو گوشم می گه 
خب خاله برو واسه خودت بخر  نباید که با تیله های من بازی کنی

22 Aug 08:48

183 - قیصر امین پور

by kafiketabp


  1. می‌خواهمت چنان که شب خسته خواب را
    می‌جویمت چنان که لب تشنه آب را

    محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
    یا شبنم سپیده‌دمان آفتاب را

    بی‌تابم آنچنان که درختان برای باد
    یا کودکان خفته به گهواره تاب را

    بایسته‌ای چنان که تپیدن برای دل
    یا آنچنان که بال پریدن عقاب را

    حتی اگر نباشی، می‌آفرینمت
    چونانکه التهاب بیابان سراب را

    ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
    با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

     
    قیصر امین پور

22 Aug 08:48

185 - پابلو نرودا

by kafiketabp


  1. به کُندی می میرد
    آن که برده ی عادت می شود

    هر روز همان کارهای بیهوده را می کند
    آن که هرگز تغییر مسیر نمی دهد
    آن که هرگز خطرِ تغییرِ رنگ لباسش را نمی پذیرد ...


    پابلو نرودا

22 Aug 08:47

187 - لیلا کردبچه

by kafiketabp


  1. می‌ترسیدم عاشقت شده باشم

    مثل زمین

    که می‌ترسید زیرِ برکۀ کوچکی غرق شود

    و آسمان

    که می‌دانست یک شب، پرنده‌ای

    تمام بادهایش را به مسیرِ دیگری می‌بَرد

     

    می‌ترسیدم

    و عشق در تمامِ خواب‌هایم می‌غلتید

    می‌ترسیدم

    و ملافه‌ها حالتِ تهوّع داشتند

     

    گاهی

    برای ترسیدن دیر می‌شود

    آنقدر که دست‌هایت را

    با تمامِ پنجره‌ها باز می‌کنی

    و یادت می‌رود از هر زاویه‌ای پرت شوی

    دوباره به آغوش خودت برمی‌گردی

     

    خودت را به خواب بزن

    پیش از آنکه ناچار شوی

    برای خودت قصه‌های تازه ببافی

    از اتفاق‌هایی که هرطور می‌افتند

    باید بشکنی.


     

    لیلا کردبچه

22 Aug 08:46

188 - لیلا کردبچه

by kafiketabp


  1. سنگ شده‌ام

    و برای تراشیدنِ شاعری از سنگ هم

    مردِ میدان نیستی

    سنگ شده‌ام

    و کلاغ‌ها هر بلایی که خواستند،

    تکه‌تکه بر سرم بیاورند

    اگر قلب این مجسمه یک‌بارِ دیگر بتپد.

     


    لیلا کردبچه

22 Aug 08:46

189 - لیلا کردبچه

by kafiketabp


  1. هزار سال

    پیش از آنکه جاده را رفتن آموخته باشند     

    دلتنگِ تو بودم،

    انگار

    هزار سال منتظر بودم

    بیایی پشت پنجرۀ اتوبوس

    برایم دست تکان بدهی،

    تا این شعر را برایت بنویسم.

     


    لیلا کردبچه

22 Aug 08:46

190 - لیلا کردبچه

by kafiketabp


  1. انگشتت را
    هرجای نقشه خواستی بگذار
    فرقی نمی کند

    تنهایی من
    عمیق ترین جای جهان است
    و انگشتان تو هیچ وقت
    به عمق فاجعه پی نخواهند برد


     

    لیلا کردبچه

21 Aug 03:49

سکوت بره ها (توماس هریس)

by soheil abedini

سلام

سهیل هستم نویسنده جدید وب

تصمیم گرفتم کتاب سکوت بره ها از توماس هریس و کتاب جادوگر ها از رولددال که می دونید چه قدر جایزه برده و نویسندش هم که برترین نویسنده مرد انگلستان هستش رو تایپ کنم و فصل به فصل تو وب قرار بدم.

خب دیگه زیاد حرف نمی زنم اینم فصل اول از کتاب سکوت بره ها:


 اگه این کتاب کم تر از 300 تا دانلود داشته باشه تایپش متوقف میشه و همون طور که می دونید جادوگر ها رو تایپ می کنم!


                                        

 

خلاصه کتاب :


کتاب درباره شخصى به ‏نام «جیم گامب» است که به‏ خاطر علاقه به تغییر جنسیت،  زنان را به قتل رسانده  و از پوست تن وموی قربانیانش لباس می سازد  کلاریس استرلینگ با همکارى جک ‏کرافورد  مسئول رسیدگی به پرونده  متوجه می ‏شوند تنها یک نفر قادر به کمک آنهاست، و این شخص کسی نیست جز  دکتری روانشناس "آدم خوار" به نام هانیبال لکتر... 


     فصل اول:

picofile .........uplod.ir 

                                                                         


لینک کتاب اسکن شده:



سکوت بره ها اسکن


20 Aug 22:04

وقتی تو نیستی

by نیما

خرت و پرت‌های این خانه
چشم تو را که دور می‌بینند
یک‌بند پشت سرم حرف می‌زنند
گلدان‌ها
پرده‌ها
تختخواب آشفته
ظروف تلنبار بر هم
مجلات بازمانده بر میز
حتا این گربه‌ی بی‌چشم و رو
که در غیاب تو ترجیح می‌دهد
حیاط همسایه را ...


می‌گویند تو که نیستی

تنبل می‌شوم
و سمبَل می‌کنم
هر مهمی را
کسی نیست به این کله‌پوک‌ها بگوید
وقتی تو نیستی چه فرق می‌کند
فرقم را از کجا باز کنم
و یقه‌ام را تا کجا ...


از فرودگاه که بردارمت

خواهی دید ریش سه روزه‌ام
سه‌تیغه است و معطر
و خط اطو بازگشته است
به پیراهن و شلوارم.

"عباس صفاری"

19 Aug 05:38

*

by bitter-violet

از اینجا ...



تصور من از جهان همه درد است . جهان تا بوده است همه درد بوده است و غم . پوستش چروکیده و لبهایش افتاده است . موهایش جو گندمی است . گاهی می شود لای موهایش مثل زن ها موهای طلایی و قهوه ای پیدا کنی . دندان هایش دیگر یک دست نیست . دندان هایش شکسته است .  دماغش توی ذوق می زند . رماتیسم دارد . شاید چند سال دیگر ام اس بگیرد . ابروهایش کم رنگِ کم رنگِ کم رنگ است . چشم هایش ضعیف شده است . جهان افسرده است . غم می خورد . شب ها گوشه ای کز می کند و گریه می کند . تخیلش به شکل غیر قابل دسترسی چهار ملیارد سال خودش را رصد می کند . همه چیز را خوب بخاطر دارد . لحظه به لحظه . دلهره دارد . استرس دارد . از فردا می ترسد . از پس فردا می ترسد . از سال دیگرش ، از ده سال دیگرش ، از صد سال دیگرش می ترسد . بیماری روانی دارد . این را می شود از صورتش فهمید . صورتش داد می زند . او ملیارد ها مردگان زمین را در خودش بلعیده است . در عریانی مرزهای تنش ابلیس می خندد . این همه درد نفسش را بند آورده است . پیرش کرده است . تا حالا چندین بار سکته کرده است . قلبش خوب کار نمی کند . آسم دارد ، قند دارد ، چربی دارد . من احساس می کنم ناخُن ندارد . چون اگر داشت خودش را لت و پار می کرد . خودش را خلاص می کرد . تازگی ها جهان  برای تسکین دردهایش تریاک می کشد .

پایان|

19 Aug 05:36

معلوم گردید که فکر کرده جارو ؛ عصا است و مرد هم نابینا!

by giso shirazi
اون مامان دوستم بود که براتون چند بار گفتم خدای سوتی دادنه
 در میدان ونک مشاهده شد که ناگهان مسیرش را کج کرده و رفته دستی زیر بازوی مردی انداخته که جارو به دست کنار خیابان ایستاده بود است...
18 Aug 14:15

172 - نجمه زارع

by kafiketabp


  1. خبر به دورترین نقطه جهان برسد 
    نخواست او به من خسته بی گمان برسد

    شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت 
    کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

    چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر 
    به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

    رها کنی برود از دلت جدا باشد 
    به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

    رها کنی بروند تا دو پرنده شوند 
    خبر به دورترین نقطه جهان برسد

    گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری 
    که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

    خدا کند که نه...!!! نفرین نمی کنم که مباد 
    به او که عاشق او بودم زیان برسد

    خدا کند که فقط این عشق از سرم برود 
    خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!!!


    زنده یاد نجمه زارع

18 Aug 10:38

....

by الما

تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم

برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم

برای خاطر برفی که آب می شود و برای خاطر نخستین گل

برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماردشان

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم


پل الوار


منبع: وبلاگ کافی(کتاب) شعر

http://www.kafiketabp.blogfa.com/


17 Aug 18:31

نتیجه گیری یک مشنگ

by 1002shab

اعضای مجلس با وزارت آموزش، علوم و جوانان مشکل دارند، چون آنها را یاد خاطرات تلخ شان می اندازد.

17 Aug 18:27

حتی یه فنجون چای خیالی

by 1002shab

خواهرم اومده کنار نیم وجبی و وسایل مامان بازیش نشسته و گفته: به من یه فنجون چایی می دی؟

نیم وجبی گفته: نه! اینا مال بابا بوزرگه!

17 Aug 18:16

شریک شیطان

by نورجهان اکبر

کسی نوشته زنانی که چادر نمی پوشند، شریک شیطانند.

مردانی که بچه بازی می کنند و یا به دختران ۲ ساله تجاوز می کنند چه؟ آیا آنها شریک فرشته ها اند؟ من گاهی ندیده ام شما مردان با غیرت و به اصطلاح مسلمان چیزی در مورد آنها بگویید. همه دو دسته چسپیده اید به چادر من. اگر ایمان تان آنقدر ضعیف است که با چادر ما زنان خراب می شود، تف به این ایمان تان! معلوم است که نه انسانید نه مسلمان.

جملات بالا فقط خطاب به مردانی نوشته اند که شهوت چشمان شان را بسته و فکر شان آنقدر مردار است که تمام وسعت فکری شان به چادر زنان تقلیل یافته. مردانی که چنین نیستند، حالت دفاعی به خود نگیرند.


دسته‌بندی شده در: یادداشت ها
17 Aug 13:44

شماره 121 و 137 را به خاطر بسپارید.

by khiabane amn


خیابان یا کوچه محل زندگیتان مشکل کم نوری دارد و شما از گذر در آن خیابان ها در شب احساس ناامنی می کنید:

1.       اگر مشکل درخرابی وسیله روشنایی است که در محل وجود دارد، آن را از طریقه سامانه 121 گزارش دهید. 121 سامانه اعلام خرابی های سازمان برق است که وظیفه دارد خرابی های مربوط به روشنایی را تعمیر کند.

2.       اگر خیابان یا کوچه تاریکی تیر برق یا چراغی برای روشنایی ندارد با اداره برق منطقه تماس بگیرید و گزارش دهید. آنها وظیفه دارند روشنایی خیابان ها و کوچه ها را تامین کنند.

3.       روشنایی روی پل های عابر پیاده و زیر پل های سواره بر عهده شهرداری است. در این موارد می توانید با سامانه 137 تماس بگیرید و گزارش بدهید.


خیابان ها و کوچه های شهر باید از نور کافی برخوردار باشند. این حق شماست!