Shared posts

29 Oct 00:46

محض تاکید مجدد !

by saborane

سی و پنج سالی داره ، با شوهرش اومده و آدمی با اون حال نزار خیلی کم دیده ام ، می خوام که بیان تو اتاق ، می گه شوهرم نیاد ، شوهر نگاهش می کنه و می گه از دیشب که مهمون بودیم خونه ی پدرش ، دیوونه شده ، قاطی کرده ، حالش بد شده ، بردم اورژانس ، نوار قلب گرفتن ، آزمایش های مختلف گرفتن و... الان هم اینجائیم ، دیگه نمی ذارم بره خونه ی باباش ، با خانم برادرش کل کل می کنه ، دیروزم همین کار رو کرد و الان به این روز افتاده !

تو اتاق با هم تنها هستیم ، هیچ رنگ و رویی به رخساره داره ، رمقی براش نمونده ، می خواد حرف بزنه به پهنای صورتش گریه می کنه ، شاید بیست دقیقه به همین منوال میگذره ، براش آب قند میارم ، توان نگه داشتن لیوان رو هم نداره ، کمی صبر می کنم و می گم ، نمی دونم چی شده اومدی اینجا ولی می دونم اومدی کمک بگیری ، خوب بگو به من چی شده .... باز چند دقیقه ای میگذره ، تو اشک و آه و ضعف فراون متوجه می شم ، تنها خواهر نه برادره ، با همه ی خواهر برادراش خوبه ، الا اون کوچیکه که تازه به جمعشون ملحق شده ، اونی که مراقب زبونش نیست و تا می تونه همه رو به هم می زنه ، می گه مثل جادوگراس ، دلم نمی خواد ببینمش ، مدتیه وقتی سر مسائله ی کوچیکی با هم درگیر می شیم می گه تو فلان کاره ای ، دخترتم عین خودت ، دیروز دیگه رهاش نکردم گفتم اینا رو از کجات در میاری که من فلان کاره ام ، دختر 11 ساله ام چه جوری فلان کاره اس ؟ که فهمیمدم  دو سال پیش وقتی من مریض بودم و قرار بود جراحی بشم دخترم رو گذاشتم خونه ی عموش ، پسر عموش که الان سربازه به دخترم دست درازی کرده و این موضوع رو به هر نحوی بوده خانم برادرم از زیر زبون دخترم کشیده و دائم میگه تو و دخترت اینکاره اید . خانم برادرم و حرفاش به درک ! با این مصیبت چه کنم ؟ دیروز دخترم رو به زبون گرفتم و خواهش کردم به من بگه چی شده و اونم همه ی جریان رو تعریف کرد ، از دیروز حالم بده ، اگه اتفاقی برای دخترم افتاده باشه ؟ چی به پدرش بگم ؟ چه جوری دیگه تو خونه ی مادرشوهرم نرم که اونا اونجا زندگی می کنن ؟ اگه به شوهرم بگم یقین دارم یکی این وسط می میره ، نگم چه جوری همکاری شو بگیرم که کنترل رو رفت و آمد داشته باشم ، با این دختر بدبختم چه کنم ؟ چه بلایی در آینده سرش میاد ؟ دیروز مثل بید می لرزید ، نمی تونست برام بگه چی شده ....

قانعش می کنم که الان با دخترش بره پیش متخصص زنان تا از آسیب یا عدم آسیب مطلع شه ، میگه اگه بگن آسیب دیده چه خاکی تو سرم بریزم ؟ بچه ی 11 ساله ام رو چی کار کنم ؟ الان چی بگم به باباش که ببرمش دکتر ؟ می گم این با من ، بلند شو کاری که گفتم رو انجام بده تا بعد ببینیم چی کار کنیم . شوهر رو صدا می کنم و می گم برگردید برید منزل تا دفترجه اش رو بردارید باید یه متخصص زنان ایشون رو ببینه، نمی خواد شما همراهیش کنید دخترتونو با مادرش بفرستید که کنارش باشه ، بعد دکتر بیایید پیش من ، می گه الان دکتر زنان ؟ برای چی ؟ میگم اجازه بدید ما کارمونو انجام بدیم بعد با هم حرف می زنیم .

تو فاصله ی دو ساعت برمی گردن ، دختر شون هم کنارشون نشسته ، به مادر و دختر می گم بیان تو اتاق ، مادر با آرامش می گه ، خدا رو شکر آسیب ندیده ، دختر به من نگاه می کنه ، از اتفاق هایی که افتاده ، از این که تو این سن رفته پیش متخصص زنان و معاینه شده ، آشفته اس ، ازش اسمش رو می پرسم و می گم با مامان و خانم منشی هماهنگ می کنم یه وقتایی بیا با هم حرف بزنیم ، اشکالی نداره الان بری پیش بابا من با مامان حرف بزنم ؟ قبول می کنه . به مادرش می گم چه مشکلات روحی روانی در انتظار دخترشه و قطعا باید روش کار زیادی انجام شه و باید آروم آروم مسئله رو به پدرش بگه ، باید در جریان باشه تا بتونه همکاری لازم رو برای جلوگیری از مصیبت های بعدی بکنه .

یادمون باشه این جور ضربه ها رو از کسانی می خوریم که اعتماد کامل بهشون داریم ، تا جایی که برامون امکان داره نباید بچه ها رو پیش کسی بذاریم ، بچه ها باید نقاط ممنوعه رو بشناسن و با کوچکترین اتفاقی این امنیت خاطر رو داشته باشن که می تونن به والدینشون موضوع رو بگن ، خیلی از متجاوزین از این ترس بچه ها و تنبیه احتمالی والدین سوء استفاده کرده و حرکت مشمئز کننده اشونو بارها و بارها تکرار می کنن .

 
26 Sep 14:47

روان‌شناسی تنهایی زنان

by withlili77@yahoo.com (لی لی)

" زابینه ونیست" روان‌شناس و نویسنده‌ی این مقاله به تجزیه و تحلیل این موارد می‌پردازد و این سوال را مطرح می‌کند که چرا ارتباط بین جوانی و تنهایی به منزله‌ی یک تابوی بزرگ تلقی می‌شود " حس انزواطلبی و تنهایی به همین سادگی متناسب با تصویرات ایده‌آلی ذهن نیست. تبلیغات و جامعه در یک گروه متحد بیگانه به عنوان گروه جوان، درخواست‌ها و تقاضاهایی را از نوجوانان می‌طلبد که در این‌جا به ده مورد مهم اشاره می‌شود."

آن‌ها می‌گویند:

- تو باید موفق بشوی.

- تو باید یاد بگیری روی پای خودت بایستی.

- تو باید ظاهر خوبی داشته باشی.

- تو باید صاحب مال و اموال فراوانی بشوی.

- تو باید لباس‌های فاخر بر تن کنی.

- تو باید دوست‌داشتنی جلوه کنی.

- تو باید با افراد سطح بالا معاشرت کنی.

- تو باید خوشبخت باشی.

- تو باید دیوانه‌وار عاشق باشی.

- تو باید هیکل مناسب داشته باشی.

 

با این، تو باید تو بایدها ... جوان منفجر می‌شود. پشت تمامی این ادعاها واقعیتی نهفته است و آن این است که: پس دنیا باید از بیخ و بن از هم پاشیده شود؛ زیرا همواره بی‌کاری وجود دارد. معضلات خانوادگی، فقر، عدم اعتماد، عدم اطمینان، عدم هم‌فکری روز به روز بیشتر می‌شود و از طرفی زندگی پیچیده‌تر شده است و هیچ‌چیز قابل پیش‌بینی نیست. اتمام دوران ابتدایی و دوران دبیرستان یافتن شغلی را تضمین نمی‌کند ولی تمامی این اتفاقات باعث می‌شوند که ما هر چه‌بیشتر انعطاف‌تر و صیقل خورده‌تر شویم و از طرفی نمی‌شود که برای ابد " مجرد" زندگی کنیم.

و چنین درخواست‌هایی باعث شده‌است که از ترس، خود را کنار بکشیم و منفعلانه به موضوع نگاه کنیم و در عمل دست به هیچ اقدامی جهت رفع تنهایی خود نزنیم. کسی که نتواند انتظارات و توقعات اطراف خود را جامه‌ی عمل بپوشاند، سریع به دام انزوا می‌افتد.

عنوان: هم‌اکنون دست بکار خواهم شد (روانشناسی تنهایی زنان)

نویسنده: افا ولدارک

مترجم: فرحناز میرقمی‌زاده

ناشر: آفرینش

سال نشر: اول، 1388

شمارگان: 1500 نسخه

شماره صفحه: 240 ص.

موضوع: تنهایی/ زنان-- روانشناسی

قیمت: 40000 ریال

14 Sep 14:07

چه جوری با آرایش افتادگی پلکمو بپوشونم؟

by chi-napooshim

بیست و هفت سالمه اما پلک بالای چشمم افتادگی پیدا کرده.  قیافم همیشه به نظر خسته میاد  سنم بیشتر می زنه چه جوری با آرایش افتادگی پلکمو بپوشونم نگارا جون؟

 

سارای عزیز

همون طور که قبلا هم گفته ام، برای اینکه قسمتی از صورتمونو برجسته نشون بدیم اونو روشن تر و اگر بخوایم فرورفته نشون بدیم تیره ترش می کنیم.

بهترین آرایش برای چشمهای تو آرایشیه که قسمتی که باید فرو رفتگی پلکت باشه و الان افتادگی پیدا کرده رو تیره کنیم و روی پلکت رو روشن کنیم که این تضاد در عین زیبایی توهم برجستگی پلک و فرورفتگی چین پلک رو ایجاد کنه. اصطلاحا به این نوع سایه زدن می گن سایه چتری. نمی دونم چرا!

خوب این عکس رو پرینت بگیر بذار جلوی چشمت... آفرین.

 

 

از حالا بهت بگم که این مدل آرایش سخته و کثیف کاری زیاد داره و تمرین حسابی می خواد، ولی وقتی یاد بگیریش بسیار زیباست.

یک سایه رنگ روشن نیمه مات بزن روی کل پلکت از خط ابرو تا خط مژه. یک سایه دودی یا مشکی مات و یک سایه کرم یا شیری مات و مخملی هم بذار کنارش.

حالا از بالا سمت چپ شروع می کنیم.

اول با یک مداد چشم همرنگ سایه تیره رنگت از مرکز پلک بالا یک خط به طرف گوشه و بالا بکش تا برسی به استخونی که کره چشمت رو احاطه کرده. قشنگ استخون رو با انگشت لمس کن و خط رو بکش تا زیرش و بعد دوباره خط رو برگردون سمت گوشه داخلی چشمت و تا حدود سه چهارم چشم ادامه بده. در حقیقت انگار یه حرف "دال" داری رسم می کنی که تیزی پایینی اش کمی بالاتر از گوشه خارجی چشمته و دم پایینش مماس با وسط پلک بالات و تیزی بالایی اش توی فرورفتگی پلک، زیر استخون کره چشمته.

حالا از گوشه خارجی خطی مماس به تیزی اون "دال" بکش و با قلم موی باریکی با سایه ات پرش کن. حالا کمی قسمت بالای خط رو هم سایه بزن و با قم مو مرز بیرونی اش رو حسابی محو کن. بعد پایین پلک زیریت رو هم سه چهارم خارجی اش رو از همون سایه تیره بزن.

بعد سایه روشن مخملی ات رو بردار و زیر ابروت رو هایلایت کن.

حالا می رسیم به قسمت سخت تر؛ تصویر پنجم. اینجا با همون سایه مخملی شیری داخل اون "دال" رو خوب پر کن. از قلم موی تیز استفاده کن نه سر پهن. گوشه داخلی چشمت رو هم خوب شیری کن.

بعد تیرگی گوشه بالایی چشمت رو خوب به تیرگی زیر پلک پایین وصل و محو کن.

داخل پلک پایین رو خط مشکی بکش. توی عکس با لوازم گریم و خط چشم پودری این کار رو انجام داده. ما اینجا از همون مداد چشم خودمون استفاده می کنیم.

در انتها مژه هات رو فر کن و حسابی ریمل بزن.

خوب حالا برو حالشو ببر!

  

 اینم یه مدل ساده شده اش که برای روزهای معمولی مناسب تره.

 

 

یادت باشه در این نوع آرایش باید حتما به جنس مخملی و مات سایه ات توجه کنی. این کار رو با سایه های روغنی یا براق و صدفی نمیشه انجام داد.

راستی یه چیز مهم؛ هر وقت چشمات رو به مفصلی روش اول آرایش کردی، رژت رو رنگ لب یا حتی کمرنگ تر بزن.

یا چشم رو پر رنگ می کنیم یا لب رو... هردوشو اگر پر رنگ کنیم اگه گفتی چه شکلی می شیم؟! 

10 Sep 18:26

هیس...

by sanaz5674@yahoo.com (ساناز)

فیلم را 5شنبه آخر شب دیدیم. جوری که وقتی تمام شد جمعه بود. از قبل خیال داشتیم بعد از فیلم برویم خانه‌هایمان، نتوانستیم. رفتیم خانه دوست عزیزی که همان نزدیکی سینما بود. حرف زدیم تا بلکه تلخی فیلم قابل تحمل شود. نشد، فقط خواب غلبه کرد. تمام جمعه را تلاش کردیم بلکه تلخی زهرابش از جانمان برود. گمانم هنوز نرفته. هیس... راستش نمی‌دانم فیلم خوبی است یا نه. مضمون آنقدر دردناک است که نمی‌توانم درباره فیلم قضاوت کنم. ولی به صرف مطرح شدن این موضوع در سینما ایران گمانم باید سپاس‌گزار بود. کودکی که جان نازنینش بازیچه بیمار جنسی می‌شود و تمام دنیا از او می‌خواهند که سکوت کند. مادری که در مهم‌ترین زمان زندگی فرزندش مادری بلد نیست و شاید حتی زخمی عمیق‌تر از زخم تجاوز به جان فرزندش می‌نشاند. گمانم با هیچ فیلمی این طور گریه نکرده بودم. گریه می‌کردم و به سالن سینما نگاه می‌کردم. چند نفر از ما همین صحنه‌ها را تجربه کرده‌ایم؟ آمار می‌گوید نیمی از ما. آمار کمی نیست. اما درباره‌اش حرف زده نمی‌شود. پنهانش می‌کنیم. باز سربرمی‌آورد، سرکوبش می‌کنیم و مثل هر سرکوب دیگری هیولا وحشی‌تر و قدرتمندتر باز می‌گردد. تا جایی که شاید ویرانی به بار آمده قابل جبران نباشد.

29 Aug 13:46

عجیب ترین اقلام غذایی سوپر مارکت در چین

by Faraneh2012


حدس میزنم این سوپر مارکت در چین دقیقاً از شیر مرغ تا جون آدمیزاد ، همه چیز داره برای خوردن!



کروکدیل




پودر و آشغال برنج




گوشتهای مخلوط برای انتخاب (مطمئنم که همشون اول دستاشونو شستن)

کاملاً بهداشتی!!!





قورباغه و لاکپشت








قفسه سینه (چی یا کی)؟!!!

بسیار هم بهداشتی!



همه جور خزندگان خشک شده

خدایی وسط اینها رو نگاه کردم ببینم توشون چی پیدا میشه!!!




جعبه های زیبای لیکور



باز هم قورباغه



مجموعه عظیمی از چپ استیک


اردک پوست کنده آماده طبخ



قرص گوشت گاو اسپایسی با بسته بندی به شکل شکلات

فقط بازش کن و خام خام بنداز بالا!



صورت خوک (بسیار هم عالی!)






آب رژیمی (بعله ، ما اینیم، آبمونم رژیمیه!!)





آب با طعم گوشت !

(طعمهای روی بطریها را هم ببینید)



ترشی مخصوص

در هر بسته یک عدد قورباغه به عنوان جایزه!




شیر مقوی اسب (100% طبیعی).

29 Aug 13:44

حکایت ما و سایپا

by A M I N_BND
29 Aug 13:42

یک طنز فوق العاده: صحنه‌هایی متحرک از زندگی برنامه نویسان

by software eng
طــــــنـــــــز دنیای یک برنامه نویس:

وقتی می خوام یک امکان جدیدی رو به مدیرم نشون بدم:




وقتی مدیر پروژه وارد دفتر می شه:





وقتی دارم برنامه ای که نوشتم رو روی سرور اصلی وارد می کنم:




شب تحويل پروژه:






تصوير ذهني من از پيدا كردن يك خطا در سيستم:




وقتی بهم می گن که بخشی از برنامه که کل هفته رو روش کار می کردم از برنامه کنار گذاشته شده:




وقتی برنامه بدون تست قبلی روی سیستم اصلي درست کار می‌کنه:






وقتی یک قالب (شکل) جدید رو برای اولین بار روی یک وبسایت اضافه می کنم:




وقتی سیستم ادمین بالاخره راضی می شه بهم دسترسی کنترل کامل بده:






وقتی بعد از چند روز برنامه نویسی سعی می کنم برنامه ام را اجرا کنم:




وقتی در حالی که همه سعی می کنن ایرادات برنامه را رفع کنن، من مرخصی می گیرم:






وقتی سیستم بالاخره به مرحله اجرا میرسه و گزارش ایرادات سیستم از راه مي‌رسه:




وقتی رییس داره روز جمعه دنبال يك نفر داوطلب مي‌گرده تا اضافه كاري كنه:






وقتی بعد از دو هفته کار روی یک ایراد در برنامه می فهمم که یه پرانتز را نبستم:






وقتی خودت میدونی ایراداتی توی برنامه ات هست ولی در زمان نمایش دمو به صورت کامل کار میکنه:






وقتی بازرگانی اعلام می کنه که مشتری برنامه رو خریده و پول رو داده:



17 Aug 22:49

اسم تو

------------------
دلم می‌خواست
بین شب‌ها و روزهات
بین دست‌ها و نفس‌هات
بین بوس‌ها و لب‌هات
چنان سرگردان شوم
که نفهمم دنیا کدام طرف می‌چرخد
چرا می‌چرخد
نارنجی! 
دلم می‌خواست بین خنده‌ها و موهات
اسم تو را صدا کنم
و وقتی گفتی جانم
جانم را از نبودنت نجات دهم
.با یک نگاه
1002337_n.jpg
17 Aug 22:49

تابو؟ کدام تابو؟

---------------------

امسال برای شرکت در فستیوال بین‌المللی ادبیات اورشلیم دعوت شده بودم، اما این دعوت را بی پاسخ گذاشتم. می‌دانم که حضورم در این فستیوال می‌توانست لبخند بختی باشد برای یک نویسنده، به ویژه برای یک نویسنده‌ی تبعیدی ایرانی که بخاطر نوشتن به زندان و شلاق محکوم شده، و هفده سال از عمرش را در تبعید و هراس و تهدید و نگرانی گذرانده است.

این فستیوال می‌توانست پله‌ای بلند باشد برای نویسنده‌ای که در آلمان نقش و رنگی در ادبیات داشته، می‌توانست برای موقعیتی که دارد گامی باشد به وضعیت بهتر.

می‌توانست فرصتی باشد برای راه یافتن به محافل و فستیوال‌های مهم دیگر، آن هم برای نویسنده‌ای که پروایی ندارد از هرچه نوشتن و هرچه گفتن.

می‌توانست گشایشی باشد برای کسی که حقش توسط وزارت ارشاد و قاچاقچیان کتاب قیچی شده، و زندگی در تبعید را به سختی گذرانده است. همه می‌دانند که کتاب‌های من (چه آنها که در زمان میرسلیم مجوز گرفته، چه کتاب‌های تازه‌ام) توسط ارشاد به محاق افتاده، و همه می‌دانند که نسخه‌ی قاچاق هر کتابی از عباس معروفی در کتابفروشی‌های سراسر ایران موجود است.

حضور من در این فستیوال می‌توانست یک دهن‌کجی باشد به سیاست‌های غلط فرهنگی و سیاستگزاران فرهنگش.

می‌توانست نفس تازه‌ای باشد، هوایی نزدیک به سرزمین مادری، خورشید تابان و دور از مه و باران، دور از هوای خاکستری آلمان؛ برای منی که سی و پنج سال بی استراحت یک‌نفس کار کرده‌ام.

من به این دعوت پاسخ ندادم؛ نه بخاطر این که از کسی بترسم، نه بخاطر سیاست و موج‌سواری عده‌ای سیاسی‌کار ابن‌الوقت، نه بخاطر خوشایند رژیم، نه بخاطر این که از خلاف جهت شنا کردن روی برگردانم. نه.

من این دعوت را نپذیرفتم به این خاطر که؛ حضور من در اورشلیم رابطه‌ی مرا با بسیاری از خوانندگانم در داخل ایران قطع می‌کند. خوانندگانم با اکراه و ترس به سراغم می‌آیند. ناشرم برای انتشار کتابم در ایران به دردسر می‌افتد. حضورم در فستیوال ادبی اورشلیم هیچ سودی برای من و مردم پیوسته به من نداشت جز اینکه شهرت جهانی‌ام را پررنگ‌تر می‌کرد اما من مدام ناچار به توضیح و توجیه می‌شدم، و زندگی‌ام مثل خیلی‌ها می‌شد نکبت.

به عنوان یک نویسنده و معلم در طول عمرم تفریطی نداشته‌ام که حالا با افراط بخواهم جبرانش کنم. مدتی روی پای راستم لی لی نکرده‌ام که حالا روی پای چپم لی لی کنم، همیشه روی دو پایم ایستاده‌ام و حالم خوب است.

IMG_1098A.jpg

من از این شعار متنفرم که: «ما به عنوان سفیران فرهنگی باید تابوها را بشکنیم، به اسراییل برویم و راه آشتی را بین دو ملت باز کنیم.«
راستش بین ملت ایران و ملت اسراییل قهر و کینه‌ای وجود ندارد که ما بخواهیم آشتی‌شان بدهیم. سال‌های قبل از انقلاب ما در کنار ارمنی‌ها و زرتشتی‌ها و یهودی‌ها و آسوری‌ها و بهایی‌ها و بقیه زندگی دوستانه‌ای داشتیم، و البته آدم‌ِ بد در همه‌ی ادیان و مذاهب هست، ولی کینه و دعوایی بین ما وجود نداشته است.

راستش کینه و اختلاف احمقانه بین سران رژیم جمهوری اسلامی و سران رژیم اسراییل آنقدر عمیق و جدی است که با رفت و آمد امثال من هرگز آشتی ایجاد نمی‌شود. خودمان را خر نکنیم که این مقدمه‌ی عوامفریبی است.

راستش صهیونیسم و اسلام ایدئولوژیک، دشمنان فرضی‌ همدیگر شده‌اند تا بدین وسیله حقانیت و مظلومیت خود را توجیه ‌کنند. در این بازی، ما مردم آسیب می‌بینیم.

من مردم اسراییل را مثل همه‌ی مردم دنیا دوست دارم. و تا زمانی که سران اسراییل به هر دلیلی کشورم را تهدید به بمب و جنگ و نابودی کنند، پایم را به آن کشور نخواهم گذاشت.

17 Aug 18:36

صحنه های به یاد ماندنی

by 1002shab

کارل به بن شیره می ده، چندلر و جویی با دیدن اون صحنه از جاشون بلند می شن و میرن تو آشپزخونه.

راس میره دنبالشون و بهشون می گه: شما ها کی می خواهید بزرگ شد؟ این قشنگ ترین چیز طبیعی تو دنیاست!

جویی می گه: ما می دونیم، اما یه بچه داره اون رو میک می زنه!


Ross: Look, would you guys grow up? This is the most natural beautiful thing in the world


Joey: Yeah, we know, but there's a baby sucking on it


Friends_Season 2_ Episode 2

ثانیه 53 تا 60

17 Aug 18:31

نیم وجبی آدم فروش

by 1002shab

بابا و مامان رفتند پیش نیم وجبی اینا. نیم وجبی از اون روز همه مون رو به یه نفر فروخته.

به مامانش که دنیاش بوده و از صبح تا شب بهش می چسبید، محل نمی ده.

سر باباش تا نزدیکش می زنه داد می زنه که برو! وقتی باباش میگه حالا بذار یکم پیش شما باشم عصبانی می گه برو ورزش دیگه!

با دیدن من توی اوو جیغ می زنه ای پد رو قطعش کن! حتی وقتی هم انواع صداهای بع! هاپ! میو! ماع! رو در میارم حاضر نمیشه نگاهم کنه!

صبح امروز هم در اتاق رو روی مامانم بسته که از اتاق نتونه بیاد بیرون تا فقط خودش با بابابزرگش باشه!

صبح بابا خواست توی اوو باهام احوال پرسی کنه، اومد سرم داد زد که بابا بوزرگه منه! بعد هم به بابام گفت ای پد رو قطع کن بیا بخواب بهت غذا بدم و دست بابا رو گرفت و رفت!

17 Aug 18:18

تجاوز و مجازات اجتماعی

by نورجهان اکبر

در هفته‌ ای که گذشت زنی به نام گلدسته توسط چهار فرد مسلح در غور مورد تجاوز جنسی قرار گرفت. در حالی که نسیم، حفیظ، نصرالدین و شمس الدین، این چهار مرد که بدون شک خود را مسلمان می دانستند و در مورد تحصیل، ازدواج و سایر آزادی های دختران و زنان خود روزانه حکم صادر می کردند، به گلدسته تجاوز می نمودند، چهار تن از دوستان شان نزدیک دروازهء او ایستاده بودند تا کسی نتواند مانع جنایت شان شود. مقامات محلی هم بعد از مدتی از این تجاوز آگاه گشتند، اما گویا توانایی، و یا هم ارادهء، عدل کردن را نداشتند.

تجاوز های جنسی در سراسر دنیا اتفاق می افتد، اما آنچه مختص به افغانستان و چند کشور دیگر که در حال توسعه اند است، اینست که قربانیان و بازماندگان این جنایات مجازات می شوند، نه جنایتکاران و متجاوزین. در افغانستان، وقتی زنی مورد تجاوز قرار می گیرد به ندرت مردی حاضر می شود با او ازدواج کند چون به زن در حد بکارتش احترام می شود و فرقی نمی کند اگر این پرده توسط تجاوز دریده شده باشد، باز هم زن باید مجازات گردد. علاوه بر آن، اگر زنی که مورد تجاوز قرار گرفته حامله شود، به احتمال زیاد مجبور می شود با همان مردی که کرامت انسانی را زیر پا گذاشته و به روح و بدنش بی احترامی کرده ازدواج کند. این در صورتیست که او «خوشبخت» باشد و خودکشی نکند و یا توسط دولت به جرم «زنا» زندانی نگردد. بعد از ازدواج او باید شبانه تا مرگ طبیعی اش و یا تا زمانی که خودسوزی می کند توسط همان مرد مورد تجاوز قرار بگیرد، اما البته براساس قانون چون او شوهرش هست، این بار دریده شدن توسط او، هر چند به زور باشد، تجاوز خوانده نمی شود. او باید تا زمانی که می میرد علاوه بر گرم کردن بستر شوهر، خانهء او را بروبد، لباس های او را بشوید، مهمانانش و خانواده اش را قدر کند، اطفالش را بپروراند، روی زمین هایش کار کند و حتی حیواناتش را نگهداری کند.

علاوه بر آن، براساس ادبیات رایج، بعد از این که گلدسته مورد تجاوز قرار می گیرد، مردم او را «بدنام» می خوانند. همه نزدیکان او از روی ترحم پچ پچ کنان می گویند: «بیچاره را بدنام کردند.» او، نه متجاوزینش، این لکهء بدنامی را تا ابد با خودش خواهد برد چون جامعه به هر صورت باید او را اداره کند و بدنش را نگهبانی و مالکیت کند. علاوه بر آن، پدر و شوهر او بعد از این «بی ناموس» خوانده خواهند شد. همه خواهند گفت که به ناموس آنها تجاوز شده است، چون زن چیزی نیست به جز از ناموس و ملکیت مردانش و اگر او مورد تجاوز قرار گیرد، عزت مردان خانواده اش از بین می رود، نه عزت مردانی که تجاوز کرده اند. هیچ کسی به فکر این نیست که مردان متجاوز را اداره کند. با آنان چنان برخورد می شود که گویا این لجام گسیخته گی جزیی از فطرت مردانهء شان هست. مردان قهر می شوند، غیرت دارند، زور دارند و بلاخره محافظان نوامیس، که زنان باشند، هستند. چگونه امکان دارد برای مدتی طویل آنها را از وظیفهء مقدس نگهبانی کردن دختران و زنان شان، همچون چوپان هایی که گوسفندد هایشان را می چرانند، هست باز داشت؟ متجاوزین، اما، بدنام نمی شوند بلکه اگر زندانی شدند، بعد از چند ماهی رها می شوند تا زنان دیگری را زیر پاهای خود له کنند.

بعد از تجاوز بر گلدسته، او پند عبرتی خواهد شد برای دیگران. مردم وقتی دختران خود را از بیرون رفتن منع می کرده می گویند: «اگر بیرون بروی همان بلا سرت می آید که سر گلدسته آمد.» مردم پسران خود را از ایستادن در مقابل زورگویان باز می دارند و می گویند: «شله ات را بخور و پرده ات را بکن. اگر در مقابل آنها چیزی بگویی مادر تو را هم چنین می کنند.» چون متجاوزین مجازات نمی شوند، هیچ کسی نخواهد گفت: «تجاوز نکن ورنه تو هم زندانی یا اعدام خواهی شد.»

مشکل گلدسته فقط زورگویان وحشی ای که به او تجاوز کردند و دولتی که در دادن عدالت به او ناکام ماند، نیست. مشکل تجاوز به زنان، مشکل همهء جامعه هست؛ جامعه ای که در آن مورد تجاوز قرار گرفتن شرم بزرگتریست از تجاوز کردن. این جنایت تا زمانی کاهش نمی یابد و از بین نمی رود که ما، مردم این جامعه، بیاموزیم که زنان را به خاطر انسانیت شان، نه به خاطر بکارت شان و یا به خاطر این که ناموس مردان شان هستند، احترام کنیم. فرهنگ تجاوز تا زمانی ناپدید نمی شود که متجاوز «بدنام» و زن احترام نگردد.

یادداشت: این نوشته برای اولین بار در هفته نامهء راه مدنیت به نشر رسید.

This article here in English.


دسته‌بندی شده در: مقالات

17 Aug 18:10

«جرم» فاحشه نشدن

by نورجهان اکبر

مدتی می شود که زنان و مردانی که سحرگل را به «جرم» تن ندادن به فحشا شکنجه کرده بودند از زندان رها گردیده اند و من به امید اینکه گفتگوی موسسه زنان برای زنان افغان با وزارت عدلیه نتیجه بدهد، زبانم را در کامم نگهداشته ام. اما، امروز خبر های بد دیگری را خواندم که باعث شد داغم تازه شود. فکر کردم که وقتی خانوادهء جنایتکار سحرگل هوای رهایی را تنفس کردند و پا از زندان های بادام باغ و پلخرچی به بیرون گذاشتند، رییس جمهور شاید فراموش کرده بود که روزی برای به دست آوردن دل تمویل کننده گان خارجی عکس سحرگل را به دست گرفته و بر علیه خشونت علیه زنان سخنرانی کرده بود. تعجب می کنم به این مملکت که اگر فاحشه باشی هم شکنجه می شوی، اگر از فاحشه بودن بپرهیزی، هم.


دسته‌بندی شده در: یادداشت ها
17 Aug 18:04

رمضان

by نورجهان اکبر

رمضان به همه مسلمانان مبارک!

من از رمضان سخت می ترسم. در رمضان، مردم کابل عصبانی تر می شوند و جنگ ها و کشمکش ها در خیابان ها بیشتر. در مضان، مردان «باغیرت» تر می شوند و بیشتر از همیشه دختران و زنان را آزار می دهند. در رمضان، حتی مادرت نمی خواهد برود معلمی کند چون می ترسد از همشهریانش. در رمضان، هر چه بپوشی، باز هم برای تعدادی از مردان بی حیای این شهر بی حجابی و بنابراین باید مورد توهین و تحقیر قرار بگیری. در رمضان، امکان دارد مثل رمضان قبل، فقط به خاطر اینکه به سرک برآمدی مردی بکوشد ترا زیر موترش کند. در رمضان، تعدادی از پسران لیسه‌ی حبیبه به تو می گویند: «ای کاش طالبان برگردند تا ترا دیگر اینجا منتظر تکسی نبینیم.» در رمضان، خسته می شوی از بودن. در رمضان، زن ماندن و مبارزه کردن سخت تر می شود، نه برای اینکه شکمت گرسنه‌ست و بدنت بی رمق، بلکه برای اینکه مغزت و روحت خسته می شوند از اینکه در این ماه بیشتر از هر زمان دیگری دین را اسلحه ای می سازند برای سرکوبت، برای خانه نشین کردنت، برای خاموش کردن خنده هایت، برای بستن دست و پایت. گاهی حس می کنی در رمضان، همه طالبند و تو تنها مقابلشان ایستاده ای و فقط منتظر مرگ هستی. در رمضان، حتی مرگ آنقدر مهربان نیست تا نجاتت دهد از بند غیرتی کاذب و دروغین؛ غیرتی که هنگام تجاوز به تو ناپیداست، اما برای زندانی کردنت بیدار.
دو سال قبل رمضان را در امریکا گذشتاندم. با وجود اینکه همه اطرافیانم کافر و بی دین بودند، وقتی می گفتم روزه دارم، همه با احترام به من می نگریستند و می گفتند که به اراده و توانایی ام افتخار می کنند. در جریان این ماه، بیشتر از هر زمانی، همصنفانم با من مهربان بودند و هر جا مرا می دیدند به من سلام می دادند و لبخند می زدند. یکی از دوستانم که بی دین بود، در همین ماه چندین بار نزد من آمد تا در مورد اسلام بیشتر بداند و بیش از یک بار به من گفت که به رمضان و پیام خوبش که عبارت از خویشتن داری باشد سخت احترام دارد… اما امسال در مملکت مسلمانی، در سرزمین خودم که بیشتر از هر جای روی زمین دوستش دارم، هستم، و از همین اولین شب آمادگی می گیرم که سر از فردا با جنگ ها، توهین ها، پرزه ها و حرف های ناحق با حوصله مندی مبارزه کنم و انرژی ام را از دست ندهم.


دسته‌بندی شده در: یادداشت ها
16 Aug 16:33

بنیان خانه، عطری در هوا

by mayfamily

سلام

در انتهای فیلم a dangerous method کارل یونگ به سابینا میگه اِما (همسرش) بنیان خونه منه و تونی (معشوقه اش) عطر توی هواست...

 

می دونید؟! یک عده از مردان هستند که زنان را به دو دسته همسر مقدس و معشوقه هیجان انگیز تقسیم می کنند. این مردان با زنانی مطیع و سربه زیر و سازگار ازدواج می کنند. کسانی که خانه شان را بسازند. بنیان زندگیشان باشد. برایشان بچه بیاورند و زندگی را سر و سامان دهند. این زنان سربه زیر، ساکتند و معمولا در امور جنـ.سی فاقد هیجان و به قول این مردان مقدسند.

در مقابل این مردان مدام جذب زنانی می شوند که نقطه مقابل همسرشون هستند. زنانی لوند، جذاب، هیجان انگیز و به قولی سکـ.سی یا زنانی توانمند یا فعال و سرزنده و پرجنب و جوش و... خلاصه هر آن چیزی که همسر سربزیر و خانه دار و مطیعشان نیست.

در کنار این زنان هیجان و لذت را تجربه می کنند در حالی که مطمئن هستند در خانه همسرشان محیطی آرام و دور از هیاهو را برایشان فراهم می کند.

این مردان نه با بنیان زندگیشان لذت را تجربه می کنند و نه با عطر هواشون ازدواج می کنند...

اکثرا به احساس و افکار همسرشون اهمیت نمی دهند ولی در مقابل هم حاضر نیستند بنیان خانه شون به خاطر عطر زندگیشون از هم بپاشه... خیلی راحت اون عطر را کنار می گذارند یا عطر دیگری جایگزین می کنند...

نمی دونم این دسته از مردان از این سبک زندگی لذت می برند یا نه؟! براشون عذاب یا دردسر دارد یا نه؟!

ولی می دونم کمتر زنی است که بخواهد فقط بنیان خانه مردی یا فقط عطر توی هوای شوهر کس دیگری باشد.

اکثر زن ها می خواهند هر دو نقش مال خودشان باشند. می خواهند عطر هوای همسرشان باشند...

 

پیوست 1: نمی دونم یونگ این حق را برای اِما قائل بوده که اون هم دنبال عطر هوای زندگی خودش بره؟!

پیوست 2: به خاطر الطاف بیکران بلاگفا کامنت دونی پست قبل برای دقیق یک روز کامل بسته بود. پس خواهش می کنم به همون دلیلی که توی پیوست 2 پست قبل ذکر شد حتما آدرس وبلاگتون را برام بگذارید.

16 Aug 03:34

271

by red-lip
بابا 5 تا خواهر دارد...بابا یک برادر هم دارد...دختر کوچکتر خانواده....خواهر کوچکتر بابا...زندگی ما را به هم ریخته بود...به هم ریخته است...از آن دسته آدمهاییست که آغوشش را برایت باز می کند دعوتت می کند لبخند می زند اشکت را از چشمهایت پاک می کند اما با دست دیگر خنجر را در قلبت فرو می کند...عمه ی کوچک من با ازدواجش عوض نشد...با به دنیا آمدن دخترش عوض نشد....با دانشگاه رفتن دخترش عوض نشد...با بیماریش...باز هم عوض نشد...تا اینکه از آزار دادن بابا و مامان خسته شد...و تیرش را سمت من..و خواهرم نشانه گرفت....و راحت گفت دخترهای بابا...یعنی ما...دخترهای ناسالمی هستیم..یک کلمه..خراب....خراب ...بعد بابا از آن سال دیگر رابطه را با عمه ی کوچک قطع کرد...و حالا 6 سال است که خانواده ها قهرند....عمه ی کوچک هی بیماریش بیشتر شد....استخوانهایش آنقدر سست شده بودند که مانند چوب خشک می شکستند...اما بیماری حریف عمه نمی شد...او عاشق زندگی بود...او از بیمارستان فرار می کرد و در بازار پیدایش می کردند..در مغازه ها...می گفتند از هر 15 نفر یک نفر این بیماری می آید سراغش و عمه همان یک نفر بود...فقط چند شماره با کما فاصله داشت اما وسایلش را جمع می کرد می گفت برویم پیک نیک...دکترها می گفتند امید به زندگی او را روی پاهایش نگه داشته...ما قهر بودیم و گاهی در خیابان از کنار عمه رد می شدیم....صورتش رنگ نداشت..ما را میدید..و رویش را می کرد آن ور..یک چیزی زیر لب می پراند و می رفت...تا اینکه یک هفته پیش طوری افتاد روی زمین که سرش شکست...و خونش بند نیامد...استخوانهایش پودر شد....و بدنش ...بدن پوسیده اش...طاقت نیاورد..عمه...خون ندارد....عمه قرار است شنبه بین بد و بدتر..بد را انتخاب کند..قرار است شنبه در اطاق احیا خون بفرستند سمت بدنش..و دکترها گفتند 2 حالت است یا زنده می ماند یا بدنش دچار شوک می شود و همان جا....تمام.....بابا دیروز بعد 6 سال طاقت نیاورد ...رفت کنارش....و با چشمهای پوف کرده برگشت خانه...و من همین الان طاقت نیاوردم....برایش پیغام فرستادم....نوشتم (فردا مقاومت کن..خوب شو...و برگرد دوباره اذیتمان کن...قول می دهم ببخشمت....خوب شو....لطفا...از طرف یک برادر زاده ی خراب..)

اگر به دعا اعتقاد دارید دعا...اگر ندارید آرزو....اصلا چشمهایتان را ببندید و زیر لب یک آمین به آنچه در دل بلانش است بگویید...عمه زندگی را دوست دارد....برایش زندگی آرزو کنید....فردا....کلی آمین نیاز داریم....لطفا.....لطفا....
15 Aug 08:16

خیلی دردناکه اگه دلش رو ندارین نخونین

by titantarin

مادربودن...پدربودن ....خواهر وبرادربودن....اصلا آدم بودن گاهی خیلی درد داره...اما هیچ دردی بیشتر ازمادر بودن نیست....

اینو باتموم سلولهام میگم...باذره ذره ی وجودم....من باهمه ی پررویی وسرتق بودنم....باهمه ی ادعام درموردسخت ومحکم بودنم.....یه جاهایی میگم ای کاش هرگز مادر نمیشدم....تمنا میکنم اگه آمادگیش رو درخودتون یاهمسرتون نمی بینین مادر نشین....

مادربودن فقط لحظه های خوش بارداری نیست...خرید سیسمونی ولذت شیرخوردن بچه توآغوش نیست... تاتی کردن بچه وآغون آغون کردنش نیست...شیرین زبونی وشیرین کاریهاش نیست .....مادربودن تو دردای کوچولوی بیخوابی وبدخوابی وبدقلقی بچه نیست....توغصه خرید فلان چیز وبهمان چیز برای بچه نیست....مادر بودن گاهی دردی داره که مثل یه مین تو قلبت منفجر میشه وتیکه تیکه ات میکنه

نه اینکه فقط برای بچه خودت...یاخواهرزاده وبرادرزاده ات...که وقتی مادر باشی برای هربچه ای که بهش ظلمی میشه وجودت اتیش میگیره

من وحمیده دوست مشترکی داریم که اون هم هم رشته ی خودمون ووکیله....توسالهای دانشگاه با همسرش آشناشدو بعدهم ازدواج کردن..خیلی زود صاحب دوتا بچه شد...دورنمای زندگیش هم بنظرماخوب بود ..زن وشوهر جوون وهردوشاغل....امکانات هم بهرحال به حد نرمال هرزندگی....

چندوقت پیش حمیده گفت رها باشوهرش اختلاف داره؟تعجب کردم...گفتم چرا؟گفت منم تاحالا نمیدونستم ظاهرا علیرضا ازاوایل ازدواجشون هم مرتبا به هربهونه ای قهر میکنه وچندماه خونه نمیاد ورها دست تنها میمونه بادوتا بچه....چندباری تا پای طلاق رفتن ولی بزرگترا وساطت کردن ودوباره باهم موندن....امروز ازحمیده پرسیدم ازرها چه خبر؟....ای کاش لال میشدم ونمیپرسیدم...ای کاش!!!!!!!!!!!

دردش هنوز روی قفسه سینه ام سنگینی میکنه.....

دختر رها کلاس اول دبستانه وبرای رفت وآمد از سرویس استفاده میکنه...رها چندباری میبینه وقتی دخترش ازمدرسه برمیگرده مثلا دوردهنش شکلاتیه؟بهش میگه مامان جون کی بهت شکلات داده وبچه میگه دوستم....دفعه دیگه مقنعه بچه لکه بستنی داشته...دوباره میپرسه وبچه بازم میگه دوستم...رها میدونه که مدرسه بوفه نداره...بستنی هم چیزی نیست که بشه کسی باخودش مدرسه ببره(شامه ی گند ما حقوقیها هم که متاسفانه یاخوشبختانه بدجوری تیزه)...خلاصه اونقدر ازراههای مختلف میره تازیرزبون بچه رو میکشه وبچه میگه راننده سرویسمون برام خریده....

رها فردا که بچه میخواد سوار سرویس بشه به راننده میگه من دوست ندارم بچه ام هله هوله بخوره وگرنه که خودم براش میخرم...بچه باید ظهر گرسنه بیاد خونه که غذا بخوره...راننده میگه خانوم بچه است خب دلش میخواد ورها میگه اگرهم بخواد مادرو پدر داره که براش بخرن....دوسه روز بعد موضوع تکرار میشه....یک روز ظهر رها میره پایین مجتمع ومنتظر اومدن سرویس بچه میشه...ضمنا معمولا بااحتساب مسیرمدرسه وزنگ تعطیلی بچه باید ساعت ۱:۴۵میرسیده خونه ولی خیلی وقتا حدود ۳میومده وراننده درجواب اعتراض رها میگه که توساعت ترافیکه وشلوغه...

اون روز رها منتظر بچه دم در مجتمع وایمیسه....میبینه سرویس اومد وتنها بچه ی توسرویس دختر خودشه....به راننده میگه پس باقی بچه ها  کجان؟!!!!!!!!!راننده میگه اول اونارو رسوندم....درحالیکه مسیر رها ودخترش قبل از بچه های دیگه وتقریبا سرراست ترین مسیر به مدرسه است

رها بچه رو میاره بالا.....حالا مجسم کنین یه مادر که از صبح تا شب باهزاران موضوع این چنینی در دادگاهها روبروست میخواد از بچه خودش سوال کنه....(وقتی حمیده تعریف میکرد سرم رو تودستام فشار میدادم که جیغ نزنم)خلاصه که انقدر صغری کبری میچینه وسین جیم میکنه تا بچه به مادرش میگه راننده سرویس به شکم وپاهاش دست میزنه.....

عمق این فاجعه رو فقط یه مادر....فقط وفقط یک مادر میفهمه.....یه مادر تنها که شوهرش هنوز اونقدر بزرگ نشده که وقتی بازنش اختلاف داره قهر نکنه وساکش رو ببنده وبره ونفهمه یه مادر شاغل بادوتا بچه چه میکنه...رها میره مدرسه وبه مدیر گزارش میده

خانوم مدیر چیکار میکنه؟میگه خانوم اثبات این چیزا کار آسونی نیست مارو درگیر نکنین!!!!!!!!!!!!!!!

آره به همین راحتی...چرا نگه؟تومملکتی که شهادت دوزن برابر یک مرده شهادت بچه به چی می ارزه؟!!!!!!!!!

به حمیده گفتم به خداقسم اگه من بودم تا آموزش وپروزش رو مجبور نمیکردم که برای مدارس دخترونه وحتی ابتدایی پسرونه راننده زن بذاره ول نمیکردم....

نوشتن این پست خیلی برام درد داشت...خیلی زیاد....الان که کم کم درحال ثبت نام بچه ها وسرویس مدارس هستین خواهش میکنم خیلی به این موضوع توجه کنین.....

 مادر چنین مملکت اسلامی زندگی میکنیم....هیچ کاری ازمون برنمیاد جزاینکه تااونجا که میشه خودمون مراقبت کنیم...خودمون کلاهمون رو سفت بچسبیم....

من وشمایی که تواین کشور زندگی میکنیم وهرروز هزاران گزارش دزدی وجنایت میبینیم ومیشنویم ومیخونیم نباید بچه رو توکالسکه توخیابون بذاریم وبریم خرید...نمیخوام به زخم کسی نمک بپاشم...من درد اون مادر رو میفهمم....اما این کار مثل اینه که من درخونه ام رو باز بذارم وبرم خرید...خب معلومه که میان وزندگیم رو به غارت میبرن

ببخشید اگه این درد رو باشما به اشتراک گذاشتم...شاید کمی چشمهاتون رو بازترکنه

 

پ.ن:هرکاری میکنم نمیتونم برم وفیلم هیس رو ببینم...طاقتش روندارم

14 Aug 19:07

پاتریشیا/ جین سیبرگ

by سینما 101

پاتریشیای خائن فیلم از نفس افتاده بود، اما زندگی بارها به او خیانت کرد. زیبایی نفس گیری داشت، با چشم هایی معصوم و آرام، جین سیبرگ در سینمای فرانسه و اروپا درخشید، فرانسوا تروفو او را بهترین بازیگر زن اروپا می دانست، اما سیبرگ هیچ کدام از حرف هایی که راجبش می زدند را قبول نداشت، اینجور زندگی اروپایی و به هم ریختگی هایش را قبول نداشت.

حامی بسیاری از گروه های حقوق بشر بود، و این کافی بود که پرونده ای در سازمان اف بی آی داشته باشد، تحت فشار بود، اتهام ها به او می زدند، می گفتند فرزندی که حامله ای از رومن گاری نیست، از یکی از اعضای گروه های سیاهپوستی است که حمایت می کنی، نوزاد او و رومن گاری دو روز بعد از تولد درگذشت، جین، ذره ذره می رفت تا محو شود. 

عاشقانه با رومن گاری، مردی که شیفته اش بود زندگی کرد، چیزی که جین را همچنان سرپا نگه می داشت، بودن مردش بود. دو بچه از رومن آورد، اما جین آسیب دیده شده بود، در سالگرد مرگ پسرشان دست به خودکشی زد، زنده ماند. اما کمی بعد، جسد جین در ماشینش پیدا شد با این نوشته که "مرا ببخش، دیگر نمی توانم با فشارهای عصبی ام زندگی کنم" 

رومن گاری مدتی کوتاه بعد از مرگ جین سیرگ خودکشی کرد، در یادداشت پیش از مرگش نوشته بود که این کار ارتباطی با جین سیبرگ ندارد، اما چه کسی باور می کند؟


14 Aug 05:03

رشد بی رویه 2

by (الی)

درباره مثلث عشق شنیدید؟ در پیوستگی با پست قبل امروز درباره یکی از سه تا رکن اصلی ان یعنی صمیمیت حرف می زنیم.

عشق یه آشفتگی روانی است. یادش بخیر استادمون می گفت. عاشقا همیشه قشنگن و..

ازدواج قاتل عشق هست. بعد ازدواج همگی به سمت تعادل روانی حرکت می کنیم و وقتی دوباره خودمون شدیم مشکلات شروع میشه. چیکار کنیم که این اتفاق نیفته؟ شناخت قبل ازدواج. یک سری اتفاق ها قبل ازدواج بیفته و عشق رو تبدیل به صمیمیت کنه. این که صمیمیت جایگزین عشق بشه.. صمیمیت یکی از رکن های عشق پایداره. صمیمیت یعنی (دوستت دارم اما...).

و این جای خالی باید پر بشه و براش راه حل پیدا شه.. و یا باهاش کنار بیای بدون اینکه بتونی یا بخوای راه حل پیدا کنی... که هر سه تا گزینه مورد قبوله.

 در واقع صمیمیت عشقِ بعد از ازدواج هست. ولی این صمیمیت رو قبل ازدوااج کشف کنید و بعد ازدواج می بینید که زندگی رمانتیکتان واقع بینانه تر پیش میره.

صمیمیت چند ستون داره که وقتی دنبال صمیمیت باشی این ستون ها هم شکل می گیرن.. یکی بخشش و گذشت هست. ما چون خودشیفته هستیم اهل بخشش نیستیم. این نتیجه تفرد گرایی ماست. خودمون رو محق می دونیم.. همین باعث میشه از اون چیزی که فکر می کنیم (توجه کنید فکر می کنید) حقمونه نمی گذریم. و خوب بدونید بین ایثار و فداکاری و گذشت و توسری خور نبودن و گرفتن حق و قربانی شدن خیلی فرق هست.. ولی وقتی بخشش داشته باشی صمیمیت ایجاد میشه و وقتی صمیمی باشی بخشش و گذشت در گذر زندگی به معنی قربانی شدن نیست. فهیمه یادتونه؟ یکی از مشکلاتشون نبود بخشش بود. فعلن کلیات رو میگم و بعد در داستان فهیمه می گم چرا بخشش وجود نداشت.

یک رکن دیگرش پشتیبانی و حمایت هست. این که هوای هم را داشته باشید. کمک کنید و هر وقت نیاز داره تنهاش نذاری. بدون منت و یا تلافی. اگه اشتباهی کرد نگی حقت بود و تنهاش بذاری. کاری که خیلی رایج شده.

درک و همدلی و توجه به نیاز طرف مقابل. احترام گذاشتن. باز هم می گم احترام گذاشتن به طرف مقابلت باعث ایجاد محدودیت هایی میشه. که باید درکشون کنید.

بعدی ستایش و سپاسگزاری هست. قدردانی و این که بدونی بدونی چشم داشت کاری را برایت انجام داده و تو قدردان باشی.

14 Aug 04:49

*

by bitter-violet

آینه هایی که آدمو قشنگ نشون میدن , آدمو دوس دارن .


11 Aug 09:49

در پستوی خانه نهان باید کرد

by thegooloobird

آدم عاشق نمی شود . نه . زندگی که شعر نیست . آدم انتخاب می کند که عاشق شود و برای انتخابش هم دلایلی دارد . یک بار که دلایلت را برای خودت روشن کنی ، انتخاب هایت را در اختیار خودت خواهی گرفت. به همین سادگی ...

نه البته نه به همین سادگی.احتمال اینکه به سرد بودن،به یخ بودن،به بی مهر بودن متهم بشوی زیاد است که تو از ترس آسیب دیدن و زخم برداشتن در مهر ورزیدن به مردان و مردمان قناعت کرده ای.اگر در عشق برای خودت حق انتخاب قائل باشی امکان دارد مجبور شوی تمام ظرافت ذاتت را پنهان کنی.راستش حوصله ی توضیح ندارم.فرقی هم ندارد.آدمی بر اساس انتخابهایی که زندگی در اختیارش قرار میدهد رشد میکند.من در سی سالگی بلدم در هر شرایطی کار کنم.در هر شرایطی تحصیل کنم.از محیط های بیگانه  و زبانهای جدید نترسم .بلدم بخاطر جنسیتم پیش کسی سر خم نکنم.زمانه به من مرد بودن را آموخت،اندازه خلال سیب زمینی کنار قیمه را نیاموخت...

پ.ن:نه اینکه خانه داری را به حد کفایت بلد نبودن هنر باشد نه.بوقتش آنرا هم یاد خواهم گرفت.منتها هنوز اولویت زندگی ام نیست.هنوز.

پ.ن.دو:امروز صبح،خورشید به افق دست زنی طلوع کرد که باران را در اتوبان همت به نوازش برد.برای اولین بار داشت زیر باران رانندگی میکرد.

03 Aug 20:15

تنهایی

by goltrone
نه پنجره ای اضافی دارم،

که تو را در آن بگذارم،

و نه میزی،

معشوقه ای نیز در این شهر ندارم

ای گل!تورا بخرم و چکارت کنم؟!

"جاهد کوله بی"


03 Aug 10:27

دنیـــــا ! جفت دستات پوچه !!

by (سپیدار)
01 Aug 17:26

http://coupdegrace.blogfa.com/post/78

by coupdegrace

برای دل خوشی ام

قراری بگذار

در روزی که نمی آیی

بینداز پشت گوش

با موی بافته ات

 

جنبش تن باکو / سجاد گودرزی

 

31 Jul 08:08

خسیس کوچولو

by 1002shab

خواهرم تعریف می کنه که یکی از پسر عمه های نیم وجبی پوست حساسی داره و خیلی پماد مصرف می کنه و خلاصه یکم زودرنج تر شده. یه روز صبح که بعد از این که بهش پماد زدن داشته گریه می کرده، خواهرم می بینه که یه تراکتور داره از دم خونه شون رد میشه، برای این که حواس پسرک پرت بشه بهش می گه: خاله بدو بیا تراکتور رو ببین!

همون موقع نیم وجبی سر می رسه و داد می زنه : ترااتور منه! و بعد حمله می کنه سمت پسرک، اونم جواب حمله نیم وجبی رو می ده_ درسته پوست حساسی داره اما هم چند ماه بزرگ تر ئه هم قوی تر _ و با هم سر مالکیت تراکتوری که از دم خونه شون رد می شده و ندیدنش دعوا می کنند.

31 Jul 05:08

رابطه به چه قیمتی؟

by titantarin

هممون یاازسربیحوصلگی یاعادت یاحتی علاقه بعضی سریالا روهرچند ابکی دنبال میکنیم

خب منم گهگاه سریالای شبکه ج*م رو میبینم..نه مستمر..ولی خب میبینم.....

سریال ازب*وسه تا*عشق رو بیشترازهمه اهنگش جذبم کرد...من موسیقی ترکیه رو دوست دارم

بچه های هم دهه من یادشونه که چه حال وهوایی داشتیم با فیلمای ترکیه ای...هولیا افشار....ابراهیم تاتلیس..ماحسون...امراه...ویه عالمه خاطره بااین موسیقی

داشتم میگفتم....سریال از *بوسه تا *عشق رو میبینم...نه اینکه داستان خیلی قوی داشته باشه....اما باورکنین تو خیلی از همین سریالای به اصطلاح ابکی چیزای خوبی هست واسه یادگرفتن

لامیا وقتی بچه بود  عاشق شد...باهمون رفتاربچگانه سعی در جذب کنان داشت.....یجورایی بیش از حد عشقش رو نشون میداد...وخب پس زده میشد...بعدبزرگترشد عاقلتر شد خانومتر شد پخته تر شد...جایگاه خودش رو بدست آورد...اعتمادبه نفس پیداکرد....حالا میتونه خوب ببینه...دیگه خودش رو کم نمیبینه..نه اینکه بیش از حد بزرگ ببینه..درست میبینه...بجا وبوقتش میبینه

ازونطرف  نعیمه...یه زن جوون ...موفق درکار..اما توروابطش ناموفقه...چون خودش رو درست نمیبینه...همه جوره کوتاه میاد تا بتونه تو یه رابطه هرچند نصف ونیمه بمونه....علنا انگار باج میده...همین زن یجایی میفهمه باید یادبگیره قبل از دیگران خودش رو دوست داشته باشه...وقتی بخودش علاقمند میشه تازه میتونه تواناییهاش...محاسنش...زیباییش...وموفقیتهاش رو ببینه

اون وقته که دیگه خودش رو ارزون نمیفروشه.....ارزون فروختن خودمون همیشه تن فروشی نیست...روحمون رو..احساس وعواطف وقلبمون رو هم نباید ارزون بفروشیم...باید درقبالش چیزی بگیریم که ارزش داشته باشه...قیمتش اول ازهمه احترامه...بعداعتماد وبعدعشق

هرکدومش نباشه یقین داشته باشین فاتحه رابطه خونده شده.....رابطه دوطرفه است...هردونفر باید توحساب رابطه سرمایه بذارن....اگه فقط شما میذارین وشریکتون برداشت میکنه یعنی تو رابطه غلطی هستین

البته گاهی هست که یکی از ما حالش خوب نیست....وبهردلیل ما تلاش بیشتری میکنیم....اما یادمون نره که اون یکی باید قبلا به اندازه کافی به مانشون داده باشه که توحساب رابطه سرمایه گذاری کرده...درواقع چیزی گذاشته که حالا برمیداره

اگه تورابطه ای هستین که مرتبا بهتون توهین میشه...فحاشی میشه....مورد ضرب وشتم قرار میگیرین...به  چیزایی متهم میشین که مرتکب نشدین...بهتون خیانت میشه اما چشمتون رو میبندین....باعرض تاسف باید بگم خودتون مقصرین

اگه تورابطه به اندازه ای که لایقش هستین عشق واحترام واعتماد نمیگیرین...خودتون مقصرین

پایه های اولیه رابطه رو خودمون میذاریم...چشمهاتون رو باز کنین..گوشهاتون رو باز کنین...خوب تحلیل کنین

خودتون رو به کوری وکری نزنید...صرف اینکه ازدواج نکردین ویاتو یه رابطه نیستین دلیل خوبی برای هرازدواج یا هررابطه ای نیست

اگه خیلی گرسنه باشین حاضرین شکمتون رو با فضولات حیوانات پرکنین؟...باورکنین رابطه بد ونادرست ازونم بدتره

اگه بهردلیل زمان میبره تاجفت مناسبی پیداکنین هیچ اشکالی نداره یادبگیرین باخودتون ودوستای خوبی که دارین وقت بگذرونین

روخودتون کار کنین....تاوقتی که راه درست برقراری رابطه وعاشقی رو یادنگرفتین وارد رابطه نشین

پ.ن مارال عزیز سعی کردم به ساده ترین روش ممکن جواب سوالت رو بدم...وصدالبته به اندازه آگاهی خودم

31 Jul 04:56

ماه عسل

by titantarin

یادم نیست اخرین بار کی برنامه ماه عسل رو دیدم...احتمالا دوسه سال قبل....نه اینکه خوشم نیاد...اتفاقا همون وقتا که احسان علیخانی تازه این برنامه رو اجرا میکرد ومن از صراحت کلام وبداهه گوییش خوشم میومد میدیدمش...بعدکه مجری عوض شدوخلاصه تغییراتی حاصل شد دیگه پیگیری نکردم

امسال هم برنامه رو ندیدم تا اون شبی که پیام دهکردی بود وبرادر همسرجان سابق مسیج دادکه برنامه رو ببین بعدشم از بچه ها درمورد برنامه خانوم سوسن جعفری شنیدم ودانلود کردم

امشب هم چون مهمون  خاله جون بودیم وتوفیق اجباری بود برنامه رو دیدم...ازدواج دوکوهنورد

خب اگه همینجوری واز سر بیکاری بهش نگاه کنی بد نبود...بقول آقا علیخانی تو دوره ای که شوهرکمه بنابراین دخترا زگهواره تاگور دانش میجویند!!!!!!!!!!!!!!!

یه کوهنوردی پیداشده که توهمون باراول که خانوم رودیده و یه صعود باهاش داشته ازش خوشش اومده وخواستگاری کرده...!!!!!!!!!!!!!!!!حالا اینو داشته باشین

درانتهای برنامه هم آقای علیخانی ازمسند مجری گری به مسند مشاور خانواده وازدواج تغییرمکان دادن...که آهای دخترخانومایی که خیلی آپشنهای مختلفی دارین وال هستید وبل...آقایون به شما بعنوان زن زندگیشون نگاه نمیکنن..نهایتا شما بدرد سینما وکافی شاپ میخوری!!!!!!!!!!!!!

درتکمیل سخنان گهربارشون هم اضافه کردن مثل یه مبلمان خیلی شیک اداری..به به چه مبلمانی..چه میزوصندلی مدیریتی...امااین فقط به درد اداره ودفترکارمیخوره  وبرای خونه مناسب نیست!!!!!!!!!!!!!

وایضا آقایونی که هیکل آنچنانی دارین وبرنز میکنین وماشین آنچنانی سوار میشن دخترا هم وقت ازدواج به شما فکرنمیکنن ودنبال کسی هستن که بتونن بهش تکیه کنن!!!!!!!!!!!!!!

یعنی آقای علیخانی کلا مقوله مشکل ازدواج رو در دو جمله خلاصه کرد واحتمالا هم فکرکرد باید این سخنان رو به زر نوشت

دلم میخواست بهش بگم عزیزمن خداروشکر که اقلا اگه به هزارویک دلیل دخترا شرایط یه ازدواج خوب براشون فراهم نیست میرن ودرس میخونن...

اونجایی باید نگران شد که پسراودخترا حاضر به پذیرش مسیولیت نمیشن وبجاش یا میرن سراغ اعتیاد یا خدای نکرده هزارو یک بیراهه

چه کسی به یک مجری که اتفاقا درامر اجرا بسیار متبحره اجازه میده اینگونه به قضاوت آدمها بشینه...انسانها رو با مبلمان مقایسه کنه...دلم میخواست بهش بگم بفرض که حرف شما کاملا درست..خوب جناب آقای علیخانی اون وقت اگه شما یه دست مبلمان خوب واسه خونه خریدی دفترکارت رو چه میکنی؟چون این مبلمان عالی وشیک فقط بدرد خونه میخوره نه اداره...یاشاید هم طبق عرف معمول یه دست مبل واسه منزل میخرین ویه دست هم واسه اداره!!!!!!!!!!!!!!

چندسال قبل شبکه دو یه برنامه بینهایت جذاب داشت بنام هزارو یک راه نرفته...یادمه یه برنامه داشت به اسم  ازدواج خیابونی...از آدمای معروف مثل هنرپیشه ها کارگردانها  وروانشناسها نظرشون رو راجع به ازدواجایی که از اشنایی تو خیابون شروع میشدوبه ازدواج ختم میشد سوال میکرد

یادمه داریوش کاردان گفت:یعنی چی که بهش میگن آشنایی خیابونی..عشق خیابونی...ازدواج خیابونی !!!!!!!!!!!!!

خب هرآدمی  یجوری بایه نفراشنامیشه...یکی تو محل کار..یکی تومغازه...یکی توسفر...یکی تودانشگاه...یکی هم توخیابون...این که ایراد نیست

ایراداونجاست که ما روش درست اشناشدن..درست شناختن..درست جلورفتن وازدواج کرد ن رو به جوونا یادنمیدیم

مگه کم هستن اونایی که خواستگاری سنتی داشتن وکارشون به جدایی کشیده؟

چرا کسی دنبال این نیست که برنامه های کاربردی بسازه برای نشون دادن راههای درست رابطه....برای درست پیش رفتن وادامه دادن...حتی درست جداشدن....چی شده که اینقدر مسیولیت پذیری تو پسرها کم شده....چی شده که دخترها کمتر تن به ازدواج وبچه دارشدن میدن درحالیکه خیلی ازین دخترا مسیولیتهای سنگینتری تو محل کارشون بعهده دارن وازپسش خوب براومدن

اصلا چرا باید این باور رو داشته باشیم که ادمها فقط باازدواج کامل میشن....من مخالف ازدواج وکانون خانواده وبچه نیستم...قطعا راه درست بچه دارشدن وصاحب خانواده شدن ازدواجه...ولی اگه واقعا ۶۰٪اون چیزی که از یه رابطه درست میخوایم تو آدمی که  قراره همسرمون بشه نیست چرا باید رابطه رو به ازدواج ختم کنیم...؟

چرا کسی به ما یادنمیده کارهارو درست انجام بدیم...رابطه..ازدواج...بچه دارشدن...کار...

فقط یه برنامه از پیش تعیین شده جلوی ماست که میگه بهرجایی که رسیدی...هرافتخاری که کسب کردی...صاحب هرچی که شدی ...اگه ازدواج نکنی...تشکیل خانواده ندی...بچه دارنشی....عمرت به بادرفته یه بازنده ای

کسی بمانمیگه داشتن یه همراه خوب...بچه...خانواده خیلی عالیه...به شرطی که درست انتخاب کنی...به وقت وبجاش انتخاب کنی

پ.ن البته کماکان معتقدم میشه تو همین برنامه خیلی چیزاهم یادگرفت....

 

 

18 Jul 05:50

و این یکی از ترس هامه

by danduni91

یه جایی هست,وسط یه رابطه  (حتی کاری یا دوستانه), که شما مجبورید برا دووم اون رابطه,اون چیزی که واقعا داره توو دلتون میگذره رو نگید,و انقدر نمیگید و نمیگید و نمیگید که اون دروغ ساختگی  میشه واقعیت ذهنیتون و هیچ وقت دیگه ای یادتون نمیاد خودِ واقعی شما چی میخواسته توو این دنیا. 

16 Jul 21:21

(بدون عنوان)

by ویــولا

 

یه جمله ای هست که میگه :

 

A man who makes you sad ; is not a right partner. You can leave the conversation without any shame

 

16 Jul 21:15

... و خوش و خرم در کنار یکدیگر زنده گی کردند .

by ویــولا

 

یه خونه میخرم که یه حیاط بزرگ داشته باشه . یه دختر کوچولو داشته باشم . بابا نداشته باشه . یه حوض گِلی میذاریم وسط حیاط . یه اسب آبی میندازیم توش . بهش میگم من اسب آبیا رو مث بابام دوس داشتم , تو هم اینو جای بابات دوس داشته باش . البته اون میتونه هر حیوونی رو خواست بیاره تو خونه ی بزرگمون. جای باباش , یا بابای بچه ش .دایناسور / کرگدن / زرافه / پنگوئن / فیل / گورخر آفریقایی / . ولی من همچنان یه اسب آبی میندازم تو حوضه , جای باباش .