چند بار شده صبح به زور خودتون رو از تخت بکنید و چای دم کنید، گل ها رو آب بدید، ظرف ها رو بشورید و تلفن های لازم رو بزنید بعد یهو تلفن تون زنگ بزنه و تازه از خواب بپرید و مجبور شید دوباره همه اون کارها رو از اول انجام بدید؟
parisa.hashemy
Shared posts
چرا احساس خوشبختی نمی کنیم؟
حال سوال اساسی این است که پس چرا احساس خوشبختی نمی کنیم؟
برای اینکه آنچه باعث احساس خوشبختی ما می شود پول بیشتر،ماشین تندروتر،خانه ی بزرگتر و یا ارتقای شغلی بیشتر نیست بلکه ما به چیزی ورای اینها نیاز داریم و آن صمیمیت است.صمیمت نیاز ماست و بدون آن نمیتوانیم رشد کنیم و خوشبخت باشیم اما صمیمیت چیست؟
Page 746.
اومده بود روی دیوار فیضبوکم عکس صدرالدین شریعتی رو چسبونده بود و پرسیده بود خیلی دوستش دارم، نه؟ بعد شکلکی ضمیمهش کرده بود که یعنی هارهارهار.
من تابحال تمثال فاکیوطور رئیس دانشگاهم رو ندیده بودم. نگاش که میکردی انگار چیزی توش بود که عواطف رقیق رو در آدم میکشت. بعد آدم رو وادار میکرد دندون غروچه کنه.
یاد روزهایی افتاده بودم که با تن لرزون خودم رو میرسوندم اینجا تا بنویسم یکسری بیمار جنسی با شلوار سفید/طوسی/کرم تحریک میشن. با دیدن ساق پایی که حین راه رفتن از بین انتهای شلوار و جوراب پیدا میشه. با آستین اضافه. با مانتوی روی زانو. با چهرهی افسردهی نالان ِ «به من کار نداشته باشید، من خستهم».
بعد سعی کردم خودم رو بتکونم ازون روزها. و به خشم و دلشکستگیم مجال عرض اندام ندم. با این وجود پاشنه ور کشیدم و بصورت مخفف چند مورد فحش پدرمادردار نوشتم زیر عکس. با خندههای هیستریک.
وقتی رفتم توی نیوزفید فهمیدم برکنار شده. من؟ من چیزی بودم بین شادی و غم. به یاد روزهایی که دانشگاهم لعنتآبادی شده بود. ورودیهای جدا. کلاسهای جدا. طرح زوجوفرد کردن دانشکدهها. بعد یکی بهم تلنگر زد که «هوی، ببین. تماشا کن که رفت و تموم شد».
هیجانزده ازم پرسید خوشحالی که رفت؟ بیحال گفتم بهمنچه. بعد برام توضیح داد که بایستی خوشحال باشم. مجاب شدم. سعی کردم صدای لذت بردن رو جعل کنم و هورا-هورا سر بدم.
تمام لینکهای برکناری رو لایک زدم. یکییکی. بعد نفس عمیق کشیدم تا همدل بشم با علامهایهای جدید، برای روزهای شاید بهتر از قبل ِ در پیشرو. لااقل با نیمی از قلبم.
افسوس گذشته!
چطور آدم باید اینقدر کوردل باشد که بالا رفتن میزان آگاهی زنان و تلاششان برای احقاق حقوق خود را نبیند؟!
اتفاقا چند روز قبل هم دوستم از افاضات استادی می گفت که سرکلاس فرموده بودند:« علت وجود مشکلات روانی وجود مادران شاغل است!مادرانی که به چیزهایی مانند تحصیل و شغل هم اهمیت میدهند!»
مانده ام ایشان از کجا به این نتیجه رسیده اند که در گذشته که مادران بیسواد وقتشان را به جادو و جنبل کردن مادر شوهر و خواهر شوهر می گذراندند و بچه های گرسنه و پابرهنه را زیر کمربند پدران جاهل رها می کردند بیمار روانی در جامعه نبوده است؟! بله! قبول دارم، چیزی به اسم بیماری روانی در جامعه نبوده چون به بیماران روانی نام جن زده و جادو شده میدادند و در زیر زمینها به زنجیرشان می کشیدند!
من درک میکنم که همه ی ما از زندگی پرشتاب ماشینی چقدر خسته ایم و چقدر دل همه ی ما برای خانه های قدیمی، شمعدانی های کنار حوض و هندوانه ی خنک تنگ شده است! اما آیا این دلیل می شود که چشممان را بر روی تاریخ پر از جهالت مردممان ببندیم و تکنولوژی و پیشرفت را محکوم کنیم؟؟
348
![]()
دنیا واقعا چه رنگی ست رفیق؟!
فرض کنید مادری هستید که به دلیلی قصد دوباره بچه دار شدن را ندارید و حاصل ازدواجتان هم پسری است که امسال به کلاس اول می رود.مثل هر مادری برایش دفتر و روپوش مدرسه می خرید و دستش را می گیرید و می برید بهترین مدرسه شهر اسمش را می نویسید.توی دلتان قند آب می شود که پسرتان امسال باسواد می شود و او را در ذهنتان آقای دکتر یا آقای مهندس تصور می کنید.حتی بیشتر جلو می روید و او را در کت و شلوار دامادی می بینید که حالا برای خودش مردی شده.لبخند می زنید و به پسر هفت سالتان که در اتاقش دارد با دفترهای جدیدش پل درست می کند نگاه می کنید و احساس خوشبختی و حسی مادرانه تمام وجودتان را پر می کند.
دارید به ناهار فکر می کنید و تصمیم می گیرید ماکارونی که پسرک عاشقش هست را درست کنید.همین طور که آب جوش می آید تند تند در ذهنتان مرور می کنید: فردا برم بانک پول واریز کنم برا مدرسه،شلوار مدرسه اش خیلی بلنده کوتاهش کنم،اسمش رو روی دفترها و مدادهاش بنویسم... و از گوشه چشم نیم نگاهی به پسرک می کنید.از آن دور می بینید روی زمین دراز کشیده انگار که خواب است.احساس می کنید رنگش پریده.به احساستان شک دارید ولی دستتان را با پیشبندتان خشک می کنید و نزدیک می آیید.از دور قربان صدقه اش می روید که از خستگی خوابش برده.با این که دلتان نمی آید صداش بزنید ولی نمی توانید همانجا بگذاریدش.زورتان هم نمی رسه بلندش کنید.بس که مردی شده برای خودش پسرم!آرام نوازشش می کنید که بیدار شود.دلشوره ایی دلتان را با ناخن های درازش چنگ می زند.دوست دارید زودتر بیدار شود،چشمانش را باز کند.ولی بیدار نمی شود.دلشوره ناخنش را بیشتر فرو می کند.تکانش می دهید.محکم محکم.جایی در ته دلتان می دانید چه شده ولی نمی توانید حتی جیغ بکشید چرا که نمی توانید حتی باور کنید...
دکترها می گویند تشنج کرده ولی علت مرگ نامشخص.کالبدشکافی لازم است.شما که هنوز آن جیغ آن فریاد در گلویتان مانده است فقط می گویید نه!نه!دانستش چه کمکی می کند.او را که برنمی گرداند.او را که برنمی گرداند.او را که برنمی گرداند...ولی تا همیشه یک علامت سوال در ذهنتان می ماند که چرا؟شوهرتان بلندتان می کند و ازتان می خواهد جیغ بکشید گریه کنید ولی شما فقط می گویید چرا چرا؟
به خانه برمی گردید.ماکارونی آبکش نشده ی توی آشپزخانه،روپوش مدرسه ی افتاده روی چرخ خیاطی،دفترهای پخش کف اتاق،عکس ها سیلی می شود و محکم می خورد به صورتان و.... جیغ می کشید!جیغ!
اینگونه بود که یک بچه تمام شد.به همین راحتی.شاید اگر این اتفاق نیفتاده بود هرگز باورم نمی شد آدم ها چه ساده ممکن است تمام شوند در حالی که یک دقیقه پیش داشتید به هم لبخند می زدید.دنیا گاهی خیلی بی رحم می شود و اینطور وقت هاست که ازخودم می پرسم دنیا واقعا چه رنگی است؟؟
برای مادرش صبر می خواهم.فقط همین...
باربی ها نمی توانند کامیون سواری کنند
دختر ها که از آسمان نیفتادند پایین.
شربت عسل را با قند حبه ای قاطی نکردند و دختر از تویش بیرون بیاید ،دخترها هم عصبانی می شوند ،دختر ها هم در و تخته را به هم می کوبند ،گاهی زشت اند.خیلی زشت ،آن قدر که دوست دارند خودشان را در آینه نگاه نکنند ،دختر ها عروسک نیستند ،دخترها حداقل این جا ،که دامن از پایشان در آوردند و شلوار جین تنشان کردند ،باد را از موهایشان گرفتند و مقنعه سیاه سرشان کردند ،عروسک نیستند ،حالا هرچقدر هم عروسکتان صدایشان کنید و از چشم ها و لب ها و دست هایشان که روزها و روزهاست جز سنگ فرش خیابان چیزی ندیده اند و جز چای تلخ چیزی نچشیده اند و آنقدر کتاب مرجع ورق زده اند و دسته ی کیف را از ترس دزدیده شدن چسبیده اند و میله ی سرد وسط اتوبوس را گرفته اند ،یاد ندارند لمس کردن گل مریم چطور بود ،یا ابریشم پوشیدن چه حسی داشت.
ما صبح ها شبیه یک فرشته با صورت آرایش دار و لباس های ساتن گلبهی و موهای مرتب از خواب بیدار نمی شویم ،ما صبح ها و گاهی در تمام روز موهای ژولیده داریم ،ما تی شرت و شلوار می پوشیم و شاید دوست نداشته باشیم آینه را ببینیم.ما از خستگی آه می کشیم ،از خستگی مچاله می شویم و آن لحظه ای که خسته ،گوشه ای زانو می زنیم ،هیچ جوره و طبق هیچ معیاری زیبا نیستم.
ما سختیم و سختی داریم ،ما گاهی تلخیم و تلخی داریم ،و احتمالا تعجب خواهی کرد وقتی نزدیک تر بیایی و ببینی آن چیزی که فیلم ها و عکس ها و آهنگ ها نشانت دادند تصویر دائمی زندگی زنانه نیست ،تصویر ادیت شده و رنگ زده ی زنگ تفریح کوچکی ست که به لطف دنیایی که هر روز سخت تر و سخت تر می شود ،کوچک تر و کوچک تر هم می شود و همین روزهاست که چیزی از آن نماند.
وقتی با جوراب هایی نه چندان نازک و کفش هایی نه چندان ظریف کیلومتر ها راه می روم و عرق می کنم ،وقتی کیسه های سنگین جا به جا می کنم و حواسم نیست گوشه ی شال ام کج شده ؛وقتی کوله پشتی ام سنگین است ،وقتی از سردی هوا و بی خوابی شب ها و درس هایی که کمر به قتلم بسته اند ،صورتم در هم می رود و اخم می کنم و این اخمم روزها روی صورتم می ماند ،نه ،هیچ شبیه آن دختر بی نقص ِ قد بلند ِ بلوند سرخابی پوشی که دوست داری باشم نیستم ،که هرچقدر هم غذا بخورد ماتیکش پاک نمی شود و هرچقدر هم با پاشنه های بلند راه برود پاهایش درد نمی گیرند و دسته ی کیفش را می تواند ساعت ها روی آرنجش ،و آرنجش را رو به آسمان نگه دارد و خسته نشود ،هیچ شبیه او نیستم.به جایش تلخ تلخم ،مثل یک شکلات تلخ سیاه زیر یک پتوی سیاه در زیر زمین ساختمانی که برقش هم رفته.سیاه ِ سیاه.مرا نخواهید ،من را نپسندید که پسندیدنی نیستم.
بیشتر دختر ها شبیه باربی چشم آبی ای که در بچگی دوستش داشتند بار نمی آیند ،بیشتر دختر ها روزانه با بدنی زندگی می کنند ،کار می کنند ،می خندند و خوش میگذرانند که شبیه چوب خشک تراش خورده نیست ،بیشتر دختر ها بیست و چهار ساعت شبانه روز را لبخند نمی زنند و مو سشوار نمی کشند ،بیشترشان یک جعبه ی یک متر در یک متر روبان پیچ شده از صورتی های مختلف ،ماتیک ندارند. شاید هفته ها به ناخن هایشان لاک نزنند ،بیشتر دختر ها شبیه آن عروسک کامیون سواری بار می آیند که همیشه در رقابت با باربی پرت می شدند ته ته کمد عروسک ها.
باید می نوشتم ،باید هنوز هم بنویسم ،باید بنویسید.
باید در هر فرصتی که می توانم بنویسم که زیبایی منحصر به هیچ چیز نیست ،هیچ چیز و هیچ سبک و هیچ ندایی در دنیا نمی تواند ادعا کند که زیبایی و شادی را قبضه کرده.
زیبایی دویدن شبانه روزی ست ،زیبایی می تواند نوشتن باشد ،می تواند دست خونی را تا مچ فرو کردن در قلبی باشد که قرار است با دستکش و پنس و قیچی نجات داده شود ،زیبایی چرخ خیاطی ماست ،زیبایی کفش های بزرگ و خاکستری ،زیبایی گاهی مانتو های تیره و تاری که مجبوریم بپوشیم است ،زیبایی تمام چیز هایی ست که نداریم.زیبایی شاید همین نقص های این جا و آن جاست ،همین چند کیلوی اضافه ،همین صدایی که هیچوقت نازک و عشوه دار نشد ،همین موهایی که طلایی نیستند و چشم هایی که شهلا نیستند و قدم هایی که فاصله شان ،شاید زیاد می شود ،همین هاست که داریم ،اگر چشم آبی ِ مو طلایی ِ نازک بدن ِ همیشه ی خدا لبخند احمقانه دارنده را می خواهی ،همیشه می توانی از همین خیابان کناری ،بسته بندی شده در یک قاب مستطیل ،تهیه اش کنی.
+بازنشر این پست در لینک زن
+بازنشر این پست در تابناک
یک اشتباه غیر معمولی
بعدش رفتم بخش خودم ساعت 10 بود که صدای آژیر کد احیا رو شنیدم.با خودم گفتم کدوم از مریضای بخش حالشون بد شده اونا که همه خوب بودند.به کارم ادامه دادم که یهو تلفن منو خواست.صدای پرستار اورژانس بود گفت مگه صدای کد رو نمیشنوی گفتم خب؟گفت بدو بیا اورژانس مریض حامله داریم.با چه حالی تا اورزانس دویدم خدا میدونه.وقتی رسیدم دیدم یه دختر جوون روی تخته اما خبری از متخصص بیهوشی و دستگاه شوک و اینا نیست.به پرستار میگم یعنی چی؟میگه یه شوک هیستریک بود.خانوم بتا شون مثبت شده(آزمایش حاملگی) شوکه شدند.نامه شون رو بنویسید برای متخصص زنان!
دختر داد زد توروخدا یه جا منو ببرید این بندازم..بابام منو میکشه ...و های های گریه اش به آسمون بلند شد.
معلوم شد برای درمان آکنه صورتش میخواستند آکوتان شروع کنن و چون باید بیمار حامله نباشه تست حاملگی براش درخواست کردند که مثبت شده!
خداروشکر که بیمارستان ما روتینش درخواست بتا برای هر بیمار مونثیه و مجرد و متاهل سرش نمیشه وگرنه....بااینکه خیلی وقتا دخترا میان دعوا که چرا تست حاملگی برامون درخواست کردین اما خب به اینش میارزه که اتفاق بدی نیفته!
دورش که خلوت شد رفتم پیشش گفتم ببین هرکاری میخوای بکنی فقط یادت باشه نمیری پیش ماماهای زیر زمینی خدای نکرده سقط عفونی میشه و رحمت رو درمیارند و دیگه بچه دار نمیشی!مراقب باش چکار میکنی!
با اینکه من به شخصه مخالف رابطه ج ن س ی قبل از ادواج هستم و به نظرم تا وقتی توی کشور ما سایر شرایطش مثل پذیرش خانواده یا رد شدن هنگام ازدواج بخاطر نداشتن ویرجینتی و عدم آموزش در زمینه بیماریهای سکش وال و روشهای پیشگیری و اینا وجودنداره نباید این فرهنگ رابطه ازاد عرف بشه!.ممکنه بنظر بیاد دارم قدیمی فکر میکنم و طرفدار آزادی زنان نیستم برعکس من فکر میکنم مگر چند درصد جامعه ما هنوز قبول داره که یه دختر میتونه قبل ازدواج رابطه داشته باشه و ویرجینتی یه سند افتخار نیست که با خودت به خونه شوهر ببری.یا باید پیه خیلی از حرفها و ریجکت شدنها رو به خودت بمالی یا اینکه حساب شده رفتار کنی!
اما...اما خب به یه چیزی خیلی اعتقاد دارم.ادم باید خیلی احمق باشه که ندونه کاری که میکنه چه عاقبتی داره.اونم کاری که قبلا تجربه شده نه یه ابتکار جدید!میخوای هرکاری بکنی بکن تو آزادی اما خب با وجود این همه مطلب تو اینترنت و فیلم های م ا ه و اره و در و همسایه و اینا آخه نباید بدونی اگر بچه نمیخوای باید چکار کنی؟ من به اینکه اینجور وقتا پسره چه وظیفه ای داره کار ندارم.من معتقدم خود یه زن باید بتونه شرایط خودش رو بسازه.
توی طرحم یه زنی بود که با 4 تا بچه حامله شده بود و خیلی ناراحت بود .من بهش گفتم چرا پیشگیری نمیکنی میگفت شوهرم میگه پیشگیری گناهه!پرسیدم خودت هم همین فکر رو میکنی؟گفت نه من دیگه توان بچه ندارم!اما خب آمپول بهم نمیسازه(spoting پیدا میکرد)گفتم خب چرا قرص نمیخوری هم بیخطره هم استفاده اش راحته . گفت چطوری جلوی شوهرم قرص بخورم!
جوابش رو ندادم.اما فکر کردم چطور نمیتونی یه قرص رو هر شب بخوری.بذاری تو کابینت شب موقع ظرف شستن با یه لیوان آب بی سروصدا بخوری!؟من معتقدم اون نمیخواست بفهمه که درسته که در هربار رابطه احتمال حاملگی 100 درصد نیست اما خب صفر هم نیست و هر زنی باید بدونه که بدون پیشگیری ممکنه باردار بشه مگر اینکه دیگه وارد یائسگی بشه!
اگر پارتنرت انقدر شرایط رو نمیفهمهکه بدون حفاظت وارد رابطه میشه این توی زن هستی که باید نتیجه رابطه رو توی بدنت بپرورونی این تویی که بابت حفظ کردن یا نکردن حاصل رابطه ات به سختی میفتی!پس بیشتر حواست رو جمع کن
سیستم آموزش مملکت ما که کلا فکر میکنه بچه ها رو حاجی لک لک میاره و نه فکر آموش بیماریهای مقاربتیه نه راههای پیشگیری از بارداری.اون دو واحد تنظیم خانواده تو دانشگاه هم که فقط کلاس خنده است برای خیلی ها!تازه خیلی از این اتفاقا برای کسانی میفته که یا سنشون پایین تره یا اصلا دانشگاه نرفتند!
اینه که بنظرم خود زنها باید تلاش کنن که همجنسانشون درگیر این اتفاقات نشند.هر مادری موظفه به دخترش یاد بده که س ک س غیر از لذتش یه راه طبیعی ادامه حیاته.هر خواهر بزرگتری باید به خواهرش یاد بده دوست شدن با یه پسر شاید خیلی هیجان انگیز باشه اما حساب کتاب رفتارهای پرخطرش رو داشته باشه!هر دوستی با شنیدن قصه ... باید به دوستش اخطار بده که آیا حواست هست؟!!
بقول یکی از استادامون سلامت جسم و روان ما فقط به عهده خودمونه و نباید مسئولیت بخطر انداختنش رو به گردن دیگران بندازیم...
اگر مردهای گرگ صفت تو جامعه کم نیست ما زن بره مانند نباشیم!
دختر ها که از آسمان نیفتادند پایین
از خوندنش لذت بردم: +
خاطرات (از نظر خودم) جالب (106)
سلام
تابستون امسال هم مثل سالهای پیش مدتی توی طرح سنجش دانش آموزان بدو ورود به دبستان شرکت کردم و خاطرات این پست متعلق به همون روزهاست:
۱. به خانمه گفتم: وزن بچه تون خیلی بالا بوده باید آزمایش بده. گفت: وا پس ما هی توی خونه بهش غر می زنیم میگیم چیزی نمی خوری!
۲. خانمه یه دفترچه زردرنگ آورد و داد دستم و گفت: مسئول بهداشت میگه من از این چیزی سردرنمیارم بدین به دکتر! وقتی نگاه کردم دیدم دفترچه ثبت تزریق واکسن توی ایالات متحده است برای بچه ای که متولد اونجا بود (میدونم خنده دار نبود اما تا حالا ندیده بودم خو!)
۳. به مرده گفتم: خود بچه تون هیچ ناراحتی نداشت؟ گفت: چرا خیلی زودرنجه. بچه های داداشمو بهشون کشیده میزنی چیزی نمی گن اما این ناراحت میشه!
۴. به خانمه گفتم: بچه تون هیچ ناراحتی داره؟ گفت: بله وقتی گریه میکنه دیر ساکت میشه!
۵. به مرده گفتم: دخترتون سابقه هیچ بیماری نداشته؟ گفت: دخترم همین حالا کوهنوردی هم می کنه. دختره گفت: همین حالا از یه کوه هائی بالا میرم که شما هم نمی تونین بالا برین!
۶. بچه از مادرش پرسید: چرا دکتر داره فشارمو می گیره؟ مادرش گفت: چون پسر خیلی خوبی هستی!
۷. به خانمه گفتم: قد بچه تون کوتاه بوده. گفت: طبیعیه. ما کلا جزء خانواده آدم کوتوله ها هستیم!
۸. خانمه گفت: من خودم دیابت دارم ولی بچه ام هیچ ناراحتی نداره. وقتی توی جدولشون تیک زدم، بچه به مادرش گفت: چرا تو یکی داری من هیچی؟!
۹. معاینه بچه تموم شد و داشت با مادرش از اتاق می رفت بیرون که مادرش برگشت و گفت: ببخشید ما یه ترازوی دیجیتال توی خونه داریم که وقتی روش می ایستیم error میده. میدونین مال چیه؟!
۱۰. فشار بچه رو که گرفتم به مادرش گفت: بپرس ببین این فشارسنجو از کجا خریدن ما هم بخریم؟!
۱۱. توی یکی از پایگاه ها با همکاری که بهداشت دهان و دندان کار می کرد توی یه اتاق بودیم. داشت یکی از بچه هارو می دید که بچه گفت: من روزی سه بار مسواک می زنم. همکارمون پرسید: واقعا روزی سه بار؟ مادرش گفت: حواست باشه هروقت دروغ میگی مورچه ها دورت جمع میشن!
۱۲. بچه به خانم مسئول بهداشت دهان و دندان گفت: نمی دونم چرا وقتی مسواک می زنم موهاش میره لای دندونهام!
پ.ن۱: بالاخره امتیازات لازم برای پروانه مطبو جمع کردم و بردم پیش مسئولش که گفت: طبق قانون جدید باید امتیازات امسالو هم جمع کنی. امروز با امتیازات امسال رفتم که گفت: پرینترم خرابه گواهیو پرینت بگیرم بهت بدم! (نمی دونم میشه من بخوام یه کاری انجام بدم و راحت انجام بشه؟!)
پ.ن۲: دوستی تعریف میکرد: برای یکی از دوستان یه کار واجب پیش اومد که باید هرچه زودتر میرفت تهران. ماشین نداشت، یه زنگ زد به یه آژانس و قیمت آژانس تا تهرانو پرسید. بعد یه فکری کرد و یه نگاه به ساعتش کرد و رفت. چند ساعت بعد از تهران زنگ زد که: با هواپیما اومدم، هم سریع تر بود هم ارزونتر!
طعم گه موفقیت
چند وقتیه که درسم تموم شده و رسما بی کارم. با بیکاری مشکل خاصی ندارم و اگر غم نان نبود می تونستم تا اخر عمر همینجوری زندگی کنم. بیشتر مردم وقتی هیچ کاری نداشته باشن دچار بیهودگی میشن یا وقتی زیاد توی خونه بمونن دیوارها اون ها رو گاز می گیره. اینجور ادمها رو هیچ وقت درک نکردم. من خونه رو دوست دارم و از همه جاهای خونه بیشتر رختخواب رو دوست دارم و می تونم هر روز تا ساعت یازده توی رختخواب غلت بزنم و صرفا هیچ کاری نکنم. فکر کنم مطابق آموزه های تائو بشه گفت من یه » فرزانه» هستم اما در محاورات روزمره به چنین آدمی معمولا «کون گشاد» میگن. من البته مخالفتی با کار کردن ندارم و در اینکه لازمه که یک نفر هر روز توی پست خونه پاکت بفروشه و یا توی بانک پول بشماره هیچ شکی ندارم، فقط نمیخوام خودم اون آدم باشم. دوست دارم که کارم رو دوست داشته باشم، همین. هیچ چیزی بدتر از این نیست که کاری رو بکنی که دوستش نداری. من این رو خوب می دونم چون چهار سال کاری رو کردم که دوستش نداشتم .از روز دومی که کارم رو شروع کردم فهمیدم که ازش بدم میاد. همون روز به سرم زد که اسبابم رو بردارم و خیلی اروم بزنم بیرون و بیخیال این دکترای لعنتی بشم اما ترسیدم. ترسیدم که نتونم کار دیگه ای پیدا کنم و گرسنه بمونم، ترسیدم که بقیه فکر کنن که شکست خوردم، ترسیدم که پدرم اون سر دنیا غصه بخوره. خیلی وقت ها به اون روز دوم برمی گردم و باخودم فکر می کنم که اگه واقعا اون روز پیپت رو می گذاشتم زمین و در رو پشت سرم می بستم چی میشد و امروز کجا بودم و همیشه یه حسی بهم میگه که از الان خوشحال تر بودم. حس می کنم این مدت روحم روی خرده های تیز شیشه سابیده شده و ازش داره خون میاد و ممکنه هیچوقت دیگه خوب نشم. این چیزها رو ولی نمیشه به کسی گفت و گفتنش الان دیگه واقعا لزومی هم نداره. چند شب پیش میم زنگ زده بود و داشت از زندگی توی ایران می نالید. بهش گفتم که همه ی ما یه جورهایی توی زندگیمون به گه خوردیم. مکثی کرد و گفت » بجز تو». چند بار تکرار کرد که » تو از همه ی ما موفق تر بودی» ومن هر بار فقط خندیدم و وسطش سرفه کردم چون چیزی که به نظر اون موفقیت می اومد برای من مثل قورت دادن یک مشت خاک اره بی حاصل و دردناک بود. چطوری باید بهش می گفتم که تازه بعد از چهار سال برگشتم نقطه ی اولم و تنها چیزی که می دونم اینه که نمیخوام اشتباهم رو بیشتر امتداد بدم و این وسط داشتن مدرکی که باهاش نمیخوام کار کنم نه تنها به موفقیتم کمک چندانی نمی کنه بلکه برعکس مثل یه وزنه من رو می کشه پایین. واقعیت اینه که من با سخت کوشی توی چیزی که کمترین علاقه ای بهش نداشتم دکترا گرفتم! نمی دونم چند نفر توی دنیا این مسیر رو رفتن اما به نظر من اگه کسی چنین کاری با زندگی ش کرده باشه حتما باید بهش یک دکترای افتخاری حماقت هم داد و این به نظر م هیچ موفقیت امیز نبود. اما اصولا موفقیت چی بود؟ فکر می کنم تصویری که بیشتر مردم از موفقیت دارن بیشتر به درد پز دادن توی مهمونی های خانوادگی می خوره. یادمه وقتی دبیرستان می رفتیم برادر یکی از دوستام با رتبه ی دو رقمی پزشکی دانشگاه تهران قبول شد و اون زمان برای ما نمونه ی کامل یک ادم موفق محسوب می شد. چند سال بعد دوستم رو توی خیابون دیدم و وقتی احوال برادرش رو پرسیدم گفت که درسش رو ول کرده و توی یک چاپخونه مشغول به کار شده، خیلی تعجب کردم. چند روز پیش توی فیس بوک پیداش کردم. داشت روی اخرین کتابش کار می کرد. مدتها بود که از تهران رفته بود و توی حومه ی شهر توی یک جای بی سروصدا برای خودش زندگی می کرد و حروف چینی می کرد، کارش رو دوست داشت و از زندگی ش راضی بود.من که اصولا به موفقیت اعتقادی ندارم اما به نظرم موفقیت برای هر ادمی یه جوری تعریف میشه و یه چیز ثابت نیست. آدم موفق گاهی همونیه که همون روز دوم کاری که دوست نداره رو بدون هیچ ترسی ترک کرده و پیه همه ی عواقبش رو هم به تنش مالیده و اصلا هیچ موفقیتی به دست نیاورده. مطلقا هیچی.
دستهبندی شده در: ویولتا
دیالوگ زیبای ژیل
کتاب خرده جنایت های زن و شوهری رو می خوندم
به نظرم این کتابو باید همه زن و شوهرها بخونن و حتی جاهاییشو از بر کنن
این دیالوگ ژیل(شوهر داستان) خیلی عالی و دوست داشتنی بود
این کتابو بخونین و لذت ببرین
" ژیل- لیزا من برگشتم ، به زندگی مون ، به زندگی زنا شو*یی مون . بعد از تصادف دچار نسیان شدم ، قبلش نسیان داشتم برای این که شب و روز با تو به سر می بردم ولی با خودم حکایت دیگه ای می بافتم . برای این که تن تو تح*ریکم می کرد ولی علنا سراغ زن های دیگه می رفتم . برای این که احساس شدیدی نسبت بهت داشتم ولی ترجیح می دادم اسمشو تب و تاب زود گذر بگذارم . برای این که در نهایت بهت وفا دار بودم ولی ترجیح می دادم بمیرم تا اقرار کنم . می پرستیدمت ولی یادم می رفت بهت بگم . لیزا منم یک مردم و خصوصیت مرد ها همینه که سرنوشتشونو انکار می کنن . ازادیشونوترجیح می دن . ولی ازادی بدون قبول تعهد که ازادی نیست . ازادی تو خالی ، تهی ، بی محتوا ، ازادی که جرات انتخاب نداره ، ازادی متزلزل ، ازادی احتیاطی به چه درد می خوره ؟ مردها بیش تر در رویا ی ازادی هستن ولی کم تر به کارش می برن ، با دقت توی قفسه نگهش می دارن تا خاک بخوره . ازادیم خشک می شه ، می پوسه و قبل از اونا می میره . مرد ها واسه ی خودشون داستان می بافن : یک جور دیگه زندگی می کنن و برای خودشون یه چیز دیگه تعریف می کنن . برای خودشون شاعرانه و بی سر و صدا یک زندگی دو گانه می سازن : یک زندگی مرموز ، مطلوب ، رویایی . همون وقتی که در اغ*وشت برای هزارمین بار خوش بختی رو احساس می کردم ، باز خودمو شیری می دیدم که قادر به تسخیر هر زنیه .
حتی روزی که این اپارتمان رو می خریدم تو سرم هوای رفتن بود . وقتی رو زمینم فکر می کنم دریا نوردم و وقتی تو دریام دنبال ساخت وساز تو خشکیم . وقتی عاشقم از قید وبند گریزونم ، وقتی مزدوجم از وفا داری بیزارم . لیزا من ادم دو گانه ای بودم و از این بابت هم به خودم می بالیدم ، کنار خودم راه می رفتم ، قادر نبودم به واقعیت بسنده کنم ، هیچی به وجدم نمی اورد ، اگه جایی زندگی می کردم برای این بود که از ان جا فرار کنم . قادر نبودم بهت بگم چقدر دوستت دارم برای این که در اون صورت مثل این بود که به دست های همزادم دستبند می زدم . اگه اقرار می کردم که زندگی من و تو بزرگ ترین ماجرای زندگیمه ، همزادم کلی دستم می انداخت و مسخره ام می کرد . اره برگشتم . همزادمو تو بیمارستان گذاشتم . با اون ضربه ات کشتیش . خدا روح پریشانشو بیامرزه . هیچ کی افسوسشو نمی خوره . ( با درد به لیزا چشم می دوزد ) لیزا دوستت دارم ، به خاطر کارهایی که در حق ما کردی بهت حسودیم می شه . دوستت دارم چون ملایم نیستی . دوستت دارم چون جلوم در می ای . دوستت دارم چون قادری منو بزنی . دوستت دارم چون برام همیشه برام همون بیگانه ی زیبا باقی می مونی . دوستت دارم چون فقط وقتی حاصری باهام عش*ق با*زی کنی که از ته دل بخوا ی.
لیزا_ و اگه بکشمت ؟
ژیل_ اگه قراره بمیرم دلم می خواد به دست تو باشه . اگه بری نمی میرم ولی زندگی بهم زهر می شه . خواهش می کنم بمون ، با من بمون . زن دیگه ای نمی خوام . همین قاتل واسه ی هفت پشتم بسه ."
اریک ایمانوئل اشمیت
مسئولیت و انتخاب
سلام
یکی از دوستان من دختری است که همسن و سال خودمه و بسیار نازنین و دوست داشتنی است. من خیلی خیلی دوستش دارم.
یک روز با این دوست و یک دوست دیگرمون رفته بودیم بیرون. بعد که خسته شدیم خواستیم بریم رستوران تا چیزی بخوریم. بین دو جا در شک و تردید بودیم و هر دو جا برامون ناآشنا بود. بهشون گفتم اول میریم توی این یکی رستوران (که ظاهر شیکی داشت) اگه قیمت هاش خیلی گرون و سرسام آور بود بی سر و صدا می آییم بیرون و میریم سراغ اون یکی (که کوچک تر و ظاهر ساده تری داشت). هر دو قبول کردند.
خوب وقتی وارد رستوران اولی شدیم همون جور که حدس زده بودم قیمت هاش نجومی بود. رو کردم به دوست هام و گفتم خوب حالا چه کنیم؟! بریم یا بمونیم؟! خوب اون دوست نازنین گفت برای من فرق نمی کنه، هر چی تو بگی! رو کردم به دیگری. اونم گفت هر چی شما بگید برای من هم فرق نمی کنه!
ولی خوب برای من فرق داشت! باز پرسیدم: تصمیمتون چیه؟! جدی هیچ فرقی نداره؟!
دوستم گفت نه جدا هیچ فرقی نداره من تابع شمام!
بهش گفتم تو این جوری مسئولیت را گردن دیگری می اندازی و این اصلا خوب نیست!!
...
از اتفاق اون روز که بگذریم ممکنه خیلی ها در زندگی خصوصیشون دوست داشته باشند چنین افراد تابعی را کنار خودشون داشته باشند. کسانی که دیگران براشون برنامه ریزی بکنند و بعد اون هام فقط قبول کنند. این جوری طرف مقابل احساس قدرت و اقتدار می کنه. ولی حقیقت اینه این رفتار یک رفتار بالغانه نیست.
ممکنه بعضی ها دوست داشته باشند یک همسر، یک فرزند و یا یک همراه و دوست منفعل و تابع داشته باشند تا قدرت و برنامه ریزی دست اون ها باشه ولی وقتی فرد مسئولیت زندگیش را در دست نگیره به ناچار این مسئولیت گردن کس دیگه ای میوفته. فرد برای زندگی خودش تصمیم نمی گیره و مسئولیت انتخاب و تبعاتش را گردن دیگری می اندازه.
اگه همه ما به بلوغ فکری و عاطفی رسیده باشیم خودمون مسئولیت انتخاب هامون را گردن می گیریم و از تصمیم گیری و نظر دیگران استقبال می کنیم.
شاید درست و بالغانه اش این بود که اون روز هر کسی نظرش را می داد و ما بر حسب نظر اکثریت تصمیم می گرفتیم. نه این که مسئولیت انتخاب گردن من بیوفته!
و مطمئن باشید اگر طرف مقابل احساس ضعف شخصیتی نکنه از این که شما مقتدرانه نظر می دهید و انتخاب می کنید خوشحال هم می شود.
پیوست: این پست را از خانه مامان و از لپ تاپ خان داداش ارسال کردم. یکی از بهترین اتفاقات این سفر این بود که با اتوبوسی سفر کردم که رانندگانش یک زن و شوهر بودند. هر دو هم لباس فرم رسمی شرکت را پوشیده بودند. نصف راه را آقا پشت فرمان نشست و خانم استراحت کرد و نصف دیگه را هم خانم پشت فرمان نشست و مرد استراحت کرد. دو پسرشون هم همراهشون بودند و وقتی به ترمینال رسیدند سریع مسافر سوار کردند و برگشتند. این همراهی و همدلی برام جالب و تحسین برانگیز بود. و برخلاف تصور عموم که یک کاری را مردانه می دونند و فکر می کنند اگه زنی کاری به اصطلاح مردانه انجام بده ظاهر و رفتارش مردانه میشه این خانم ظاهری از منظر جامعه کاملا زنانه داشت. ناخن های مانیکور کرده و لاک زده، موهای مش کرده و زیورآلات زنانه.
آونگ فوکو (اُمبرتو اکو)
سلام بر همه شما بازدیدکنندگان و دوستان عزیز
یادمه حدود یکی دو سال پیش یه نظرسنجی برگزار کردیم که موضوعش انتخاب کتاب برای گذاشتن توی بلاگ بود....
و یادمه اینقدر تقلب در حد وسیعی در اون نظرسنجی صورت گرفت ( البته من خودم 5 بار به آونگ فوکو رای دادم) تا آخرش کتاب آونگ فوکو انتخاب شد .... که در آخر هم تورج خان نظر خودشون رو اعمال کردن و نظر بقیه ملت (از جمله من) رو در نظر نگرفتند (البته گفتند به خاطر تقلب بوده ولی من هنوز قبول ندارم) و کتاب پندراگون 3 رو انتخاب کردن.... یادش بخیر ....
چند روز پیش سعادت شد در خدمت تورج خان بودیم که ضمن یادآوری اون نظرسنجی و اینکه کلی با هم خندیدیم قرار شد که بالاخره بعد از کلی مدت از اون نظرسنجی کتاب آونگ فوکو رو براتون بزارم ....
پس این شما و این هم آونگ فوکو

داستانش در مورد سه تا محقق قرون وسطا در ایتالیاست که یه فرضیه ای در مورد یه گروه کشیشای قدیمی دارن که راز بزرگی در مورد دنیا می دونستند که به آونگ فوکو مربوط میشده ... بنابراین تصمیم می گیرن که اعلامیه بدن و داستان هایی که در مورد این قضیه هست رو جمع کنن و کم کم وارد بازی خطرناکی میشن که دیگه راه خروجی از اون براشون نیست ....
آونگ فوکو
پ.ن: پست نظرسنجی مورخه 1390/04/27 در مورد همین کتاب.
داستان قشنگیه و نثر سختی داره .... ولی ارزش خوندن رو داره ....
امیدوارم از خوندنش لذت ببرین. نظر یادتون نره...
1292
یه شوهرم نداریم وقتی بیرونیم ُ پشت ترافیک موندیم، به جای غر زدن، به بچه های سر چهارراه بگه برامون اسفند دود کنن!
در اینجا بزرگانمان فرموده اند: آرزو بر جوانان عیب نیست!
تا بی نهایت ِ دور ...
میتوان دو نفر شد..
میتوان سه بار برای او از خود گذشت..
میتوان چهار بار میهمان ِ آغوشش شد..
میتوان پنج بار با تمام حرارت بوسیدش..
میتوان شش بار با تمام ِ احساس ، دستش را فشرد..
میتوان هفت بار گفت به اندازه هفت آسمان عزیز است..
میتوان هشت بار دست را در موهایش گم کرد..
میتوان نه بار با او کتاب خواند..
میتوان ده بار در یک هندزفری با او شریک شد..
میتوان بیست بار او را پرستید..
میتوان سی بار با او از ته دل خندید..
میتوان چهل بار لبخندش را مرور کرد..
میتوان پنجاه بار از شیطنت ِ چشم هایش گفت..
میتوان شصت بار برای شنیدن "جانم" صدایش زد..
میتوان هفتاد بار با او نماز خواند..
میتوان هشتاد بار پشت میز ِ کافه شهر در چشم هایش غرق شد..
میتوان نود بار از یک احساس پاک با او حرف زد..
میتوان صد بار او را فهمید و درک کرد..
میتوان دویست بار در تُن صدایش غرق شد..
میتوان سیصد بار عطرش را با تمام وجود بلعید..
میتوان چهار صد بار از خاص بودنش گفت..
میتوان پانصد بار نازش را کشید..
میتوان ششصد بار برای تب کردنش غصه خورد..
میتوان هفتصد بار از بهترین بودنش گفت..
میتوان هشتصد بار از مهربانی هایش گفت..
میتوان نهصد بار در خیال و رویای شبانه جایش داد..
میتوانهزارانهزار هزار هزار بار برایش مُرد...
حالا دیگر یک خط در میان گریه میکنم
یک خط در میان گریه میکنم،
حالا دیگر
شانههایم صبورتر شدهاند
و با هر تلنگری که گریه میزند
بیجهت نمیلرزند!
انگار دیگر هیچ اتفاقِ عاشقانهای
از چشمهایم نمیافتد
و پاییزِ من
اتفاق زردیست
که میتواند
ناگهان در آغوشِ هر فصلی بیفتد!
حالا تو هی به من بگو
بهار میآید...
"نسترن وثوقی"
... سیم آخر
من از جنگ میترسم
من هنوز هم از جنگ میترسم
و تنَ م پُر از ترکشهایی ست
که از چهار سوي زندگی دریافت میکنم
من از جنگ میترسم
و میخواهم که همچنان ترسو بمانم
تا شاید
بعد از عبور ِ از میدان ِ مین
سیم ِ آخر ت
فقط خوشبختی را منفجر کند
و من
دست و پایی داشته باشم
برای در آغوش کشیدن ِ تو

گفتگوهای من و صاحبخانه درچند هفته اخیر
... صرفاً جهت اطلاع .. ( )
دراثبات تفاوت عشق با دیگر چیزهای جهان همین بس که همه چیز بده بستان ست جز عشق ..
اگر در مقابل عشقی که به یک نفر داشتنی ته دل ت منتظر چیزی بودی ، این عشق نیست ..
" دنبال یک اسم دیگر برایش بگرد "
... صرفاً جهت اطلاع .. ( )
در دوست داشتن ِ یک شخص،
و قدمی که در این راه بر میدارید،
یا هزینهای که در این راه صرف میکنید؛
" هیچگاه منتی بر او نگذارید "
شما همهی اینها را برای دوست داشتن ِ خودتان هزینه کرده اید نه دوست داشتن ِ او ..
این وقت و پول و انرژی، هزینه ای ست برای سهم ِ خودتان از دوست داشتن ، که لذتش را در آن لحظه برده اید
نقل به مضمون از سریال six feet under
209 - سعاد محمد الصباح
-
اصلا مهم نیست که بگویی
تو را دوست دارم
مهم این است که بدانم
چگونه مرا دوست داری
سعاد محمد الصباح
ازسری ماجراهای من وصحرا
خیلی سال قبل...یعنی وقتی من سال آخردبیرستان وخواهرم صحرا سال اول بود(منظورم همین سه چهار سال پیشه ها
) من تازه یادگرفته بودم از روی نقشه کتاب قلاب بافی کنم....
یه رومیزی بیضی بافته بودم که وسطش یه پروانه بود که بالهاش رو باز کرده بود دوتا هم سایز کوچیکترش رو بافته بودم....عاشقش بودم..خیلی خوشگل بود
یهویی این قلاب بافیها غیبشون زد...هرجا رو گشتیم نبود.....ازهرکی هم تو خونه میپرسیدیم خبر نداشت.......
.جل الخالق...پروانه خوشگل من چون بالهاش باز بود پرزده بودو رفته بود![]()
صحراخانوم ما اون وقتا با همسر فعلیشون دوست بود...بله چنین خواهری دارم من....چون میدونست قراره قحطی شوهر بشه ازهمون وقت شوهر اینده رو یافته ودراب نمک خیسانده بود...![]()
بعداز یکی دوماه بخاطر یه جریانی من رفتم خونه ی داماد آیندمون....یه سالن پذیرایی بزرگ داشتن که سمت راستش اتاق داماد جان بود...بنده هم دقیقا روی مبلی نشسته بودم که مشرف به اتاق ایشون بود...در اتاق خواب هم باز....
همینجور که مشغول گپ وگفت بامادر دامادجان بودیم چشمم افتاد به سیستم صوتی اتاق خواب...ویهو چشمهام گرد شد....فکرمیکنین چی دیدم؟...بله....رومیزی بزرگتر روی ضبط صوت وکوچولوها روی دوتا باند![]()
حالا تامهمونی تموم بشه وبرگردیم خونه که عمری برمن گذشت....پامون که رسید بخونه به صحرا گفتم یاخودت به زبون خوش میری ورومیزیهارو پس میگیری ومیاری یا اینکه میرم وخودم میگیرم....![]()
هرچی خواهر جان اشک وآه کرد که بابا بهش گفتم خودم بافتم اونم پیش مامان وعمعهوخاله کلی پز داده که ببینین دوست دخترم از هرانگشتت هزارتا هنر میریزه(ارواح شیکمش....هنوزم خشتک شوهر وبچه هاش رو بنهده میدوزم!!!!!)
گفتم من نمیفهمم تو چی میگی...اخلاق منو که میدونی...صاف میرم وجریان رو میذارم کف دست مادرشوهراینده ات
صحرا خانوم چندروزی اشک ریخت....التماس کرد...ازهردری که بلدبود وارد شد ولی من درکمال سنگدلی از مواضعم عقب نشینی نکردم....صحراخانوم که دید اینکارا فایده نداره نخ وقلاب دست گرفت ومثل گربه ی شرک پشت چشم نازک کرد
وباخواهش وتمنا نشست وگفت خواهری خوب بهم یاد بده که خودم ببافم
بله....صحرا خانوم نشست ولنگه همون رو میزیهارو باهربدبختی وفلاکتی بود بافت...انصافا هم کارش خوب بود
بعد مثل خانومها رفت وداستان رو به همسر اینده شرح دادورومیزیهای منو پس گرفت
میبینین گاهی سخت گیری چقدر نتایج خوبی در تربیت بچه ها داره![]()
پ.ن دلم برای همه ی اون دعواها....کش رفتن وسایل همدیگه....قهرواشتیها تنگ شده
اگه هنوز ازدواج نکردین قدر این دورهم بودنهای خواهروبرادری تو خونه پدرومادر رو بدونین...نظیرش هیچ وقت تکرار نمیشه
207 - عزيز نسين
-
هرگز عاقل نشوهميشه ديوانه بمانمبادا بزرگ شويکودک بماندر اندوه پاياني عشقتوفان باشو اين گونه بمانمثل ذرات غبار در هوا پراکنده شومرگ عيب جويي مي کندبا اين همه عاشق باشوقتي مي ميريعزيز نسين




