روز جمعه ی من به نقاشی این شال گذشت
سفارش دهنده ش هم "مامان بعد از این" بود!
D:

روز جمعه ی من به نقاشی این شال گذشت
سفارش دهنده ش هم "مامان بعد از این" بود!
D:

پیرمرد با کنجکاوی پرسید: " چرا ریش گذاشتهای؟"
- " از قیافهی قبلیام بدم میآید."
- " حتما دیگر هم دلت نمیخواهد قصه بنویسی؟"
لحظهای مکث کرد و بعد گفت: " شاید."
- " اما آن شکلی قشنگتر بودی."
- " آقای خضرایی، دیگر دنبال قشنگی نیستم."
- " حیف است آدم دنبال قشنگی نباشد. قشنگی مال این است که آدم دنبالش باشد. باید بروی سراغ سرچشمهی قدرتت."
سرچشمهی قدرت؟ دیگر چی؟
- " سر به سرم نگذارید. سرچشمهی قدرت ندارم. یک آدم معمولیام، مثل آدمهای دیگر. میخواهم همینطور بمانم. این طوری راضیام."
- " خب، درست به خاطر این که مثل آدمهای دیگری، سرچشمهی قدرتی داری. راستش را میخواهی بدانی؟" ... " میخواهم رازی را بهات بگویم. تو نویسنده به دنیا آمدهای."
پوریا زد زیر خنده: " اما نویسنده از دنیا نمیروم."
اما پیرمرد جدی بود: " این دیگر به خودت بستگی دارد.... "
×××
در زندگی سر انجام لحظه ای میرسد که حق انتخاب از آدم گرفته می شود . همان طور که در آغاز زندگی هیچ کس حق انتخاب ندارد . کودک حق ندارد پدر و مادرش را انتخاب کند یا جنسش را یا ملیتش را یا طبقه اش را ... اما در دوره ی کوتاهی از زندگی به او حق انتخاب داده می شود . در اوج شکوفایی جوانی . بین پانزده تا سی سالگی . یعنی درست زمانی که آدم اصلا شعور انتخاب ندارد . و بعد دوباره حق انتخاب را از او میگیرند . هر جا می توانستی انتخابی بکنی کرده ای .
×××
وقتی شروع میکنی به صبر کردن تا مدتی همه چیزآرام است . بعد اضطراب می آید . احساس میکنی چیزی زیر پوستت میخزد و آزارت می دهد . قلبت تند و تند میتپد ، احساس نفس تنگی میکنی ، اما این فقط آغاز ماجراست . نباید تسلیم شوی ... وقتی فهمیدی که دیگر کاری از دستت بر نمی آید کم کم آرامش دل پذیری در دلت می نشیند . ناتوانی ات را می پذیری و سعی میکنی در ناتوانی ، توانایی های کوچکت را پیدا کنی . احساس میکنی از زمین بلند شده ای و دیگر وزن خودت را حس نمیکنی . چشمهایت را میبندی و خودت را در حال پرواز میبینی
عنوان: شاهدخت سرزمین ابدیت
نویسنده: آرش حجازی
ناشر: کاروان
سال نشر: چاپ اول، 1383- چاپ دهم 1388
شماره صفحه: 288 ص.
شمارگان چاپ دهم: 1000 نسخه
قیمت: 40000 ریال
موضوع: داستانهای فارسی-- قرن 14
سلام
چند وقت پیش توی فیـ.س بو.ک با یکی از آقایون همدوره کارشناسی ارشد سر یک پستی که ایشون گذاشته بود بحث و گفتگو کردیم. نمی خواهم وارد جزییات بشم. ولی بحث اصلی درباره مردسالاری بود. ما یک مباحثه اصولی داشتیم. به هم توهین نکردیم و از خط ادب و منطق خارج نشدیم. به طور کل این جور به نظر می رسید هر دو مخالف مردسالاری هستیم ولی درباره تعریف مردسالاری و حد و مرزهاش توافق نظر نداشتیم. به جرات میشه گفت حدود 30-40 کامنت بلند بالا که هر کدوم یک پست کامل و طولانی می شد بین ما رد و بدل شد.
من تمام مدت سعی می کردم برای حرف هام و دلایلم سند و مدرک ارائه کنم که تایید کننده نقطه نظراتم باشه. مثلا متنی از یک کتاب درسی یا مقاله و ... خوب در مقابل ایشون سند ارائه نمی کرد ولی منطقی صحبت می کرد.
میشه گفت چندین روز این کامنت گذاری ما طول کشید و در این بین دوستان ایشون که گاهی مشترک بودند از ایشون طرفداری کردند و گاهی حتی چند خانم هم ازشون تعریف کردند یا خواستند که بحث را تموم کنیم. حالا چه به جدی و چه به شوخی. ولی هیچ یک از این دوستان مشترک از من حمایت نکرد یا صحبت هام را تایید نکرد.
بالاخره ما بحث را تمام کردیم و بعدش چند تا کامنت هم به شوخی رد و بدل کردیم که نشون بدهیم بعد از یک بحث مفصل از هم دلگیر نیستیم.
دو روز بعدش یکی از دوستان خانم مشترکمون برام یک مسیج فرستاد. ایشون تو پیغامش کلی از من و منطقم و استحکام و قدرت استدلالی که در دفاع از عقایدم بیان کرده بودم تعریف کرد و گفت که باید وکیل می شدم چون خیلی اصولی و زیبا صحبت می کنم و از حقوق زنان بدون سوگیری و تعصب دفاع می کنم.
راستش شگفت زده شدم. تمام اون مدتی که من به درستی اعتقاداتم ایمان داشتم و از اصولم دفاع می کردم این دوست هیچ کامنت آشکاری نگذاشته بود و من را تایید نکرده بود. در حالی که من هم مثل هر انسانی در مقابل تاییدکنندگان اون آقا دوست داشتم و خوشحال می شدم کسی هم از من طرفداری کنه! ولی بعد از اتمام بحث و در یک پیام خصوصی این دوست من را تایید کرد.
راستش اصلا کاری به دلایلی که در جواب این سئوالم که چرا همون موقع تاییدم نکرده، بیان کرد ندارم.
ولی چیزی که به ذهنم رسید این بود که چرا و به چه دلیل ما بخشی از عقایدمون را این گونه پنهان می کنیم؟! به چه دلیل گاهی وقتی از نظری و یا حرفی خوشمون میاد به جای ابراز توافقمون، احساسمون را پنهان می کنیم؟! به خصوص اگر اون نظر در اقلیت باشه؟ این چه حسیه که ما را وادار می کنه در خفا نظراتمون را بیان کنیم؟! ترس؟! احساس گناه از این که عقایدی متفاوت اکثریت داریم؟! این حس که دوست داریم مورد تایید و علاقه دیگران باشیم؟! یا دل کسی را نشکنیم و کسی را با خودمون دشمن نکنیم؟!
نمیگم خود من از این قاعده مستثنا هستم ولی امیدوارم روزی برسه که همه ما بتونیم در محیطی سالم و بدون دلخوری و سوگیری و ترس عقاید خودمون را بیان کنیم و نگران نباشیم که ممکنه با بیان نظر مخالفمون دیگران را برنجانیم یا اون ها را از دست بدهیم. امیدوارم همه ما به این رشد عقلانی و عاطفی برسیم.
پیوست 1: به نظر من یکی از ضرب المثل های قدیمی که باید منسوخ بشه و اصلا مفید نیست اینه: خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو!!!! قدرت خلاقیت و ابتکار و نوآوری و بیان عقاید جدید را از انسان سلب می کنه!
پیوست 2: وسط این بحث و گفتمان ما آقای اردیبهشتی هم مرتب از همکلاسی سابق طرفداری می کرد و می گفت آهان خوب جوابت را داد. چه خوب گفت و ... اینه که خانم ها به گوش باشید! وقتی شوور آدم از یک مرد غریبه دفاع می کنه چرا ما زن ها این قدر به خودمون ظلم می کنیم؟!؟! اگه این قدر که مردها هوای هم را دارند ما هم هوای هم را داشتیم دیگه ناحقی نبود که نیاز باشه از حقوقمون دفاع کنیم!!!
پیوست 3: در راستای اصرار پسرک برای اضافه شدن نفر چهارم به خانواده و انکار شدید بنده!!!!!! ایشون به پدرش پیشنهاد داده برو یک زن دیگه بگیر و بهش بگو برات دوقلو به دنیا بیاره!!!!!!!!!! هی هی! اینم از پسرک! دیگه بازم سند رو کنم از حمایت مردها از هم؟!؟!