Shared posts

07 Nov 09:07

از لحاظ عمق ادب

by danduni91
حالا جداي ازين كه من وقتي تنها دارم يه مسيري رو ميرم گوشيم رو در حالت سايلنت ميذارم و با يه ادم تخيلي صحبت ميكنم،نكته ي كار دقيقا اونجاييه كه تا مسير ديگه خلوت ميشه و نيازي به اين كار نيست براي پايان دادن به اين عمل نه تنها خيلي جدي بابت اين صحبت تلفني كه گاها به ساعت هم كشيده ميشه از فرد تخيلي عذرخواهي ميكنم بلكه خداحافظي ِ گرم و گيرايي هم دارم باش!!
04 Nov 16:15

ایشون در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران کار می کنن

by giso shirazi
با دوستم رفتیم فیلم گناهکاران فرامرز قریبیان را ببینیم ، یه جمله از نیچه اول فیلم اومده که :" احتیاط کن در مبارزه با هیولاها خودت تبدیل به هیولا نشوی"
دوستم آهی عمیق کشیده و می گه : منظورش منم
31 Oct 09:17

پریشان پنداری!

by lmedicine

خیلی از مردم فرق بین توهم و هذیان رو نمیدونن. یا لااقل این دوتا رو جای هم بکار میبرن. اما هذیان به معنی عقیده ی اشتباهیه که با منطق اصلاح نمیشه. مثل همین آقایی که امروز توی مصاحبه بهم میگفت "قصد دارم سازمان ملل رو به ایران بیارم! چه معنی میده اونجا باشه و اینا". خب طبیعیه که با هشت ساعت مصاحبه کردن و دلیل و مدعا آوردن٬ این بابا از عقیده ی خودش برنمیگرده. ما هم تلاشی برای این تغییر به خرج نمیدیم چون اصولن وظیفه داریم محتوای هذیانی رو نه تکذیب و نه تایید کنیم. بلکه همینجور میخ به طرف نگاه میکنیم تا حرفشو تموم کنه.

ولی توهم یا پریشان پنداری٬ درک بدون محرک حسی تعریف میشه. یعنی اینکه کسی چیزی رو ببینه یا بشنوه یا حتا لمس کنه٬ بدون اینکه واقعن چنین چیزی وجود داشته باشه. درواقع این تعبیر مغز هست که این طور سناریو سازی میکنه. البته نوع توهم در افراد مختلف با هم فرق میکنه. بعضی ها از توهم خودشون لذت میبرن و دوست ندارن اونو از دست بدن. مثل همین بابایی که مبتلا به نوع نادری از توهم به نام Lilliputian Hallucination بود. محتوای توهم بینایی اینا آدمهای ریزی هستن٬ درست مثل فلرتیشیا٬ گلم٬ بانکو و ایگل در کارتن گالیور.

یعنی یه عده آدمهای ریز رو میدید که روی میز گروه ارکستر تشکیل دادن و مشغول نوازندگی هستن. کار این بابا هم شده بود که روی صندلی بشینه و دست زیر چونه به این گروه ارکستر خیره بشه و با حرکت سر همراهیشون کنه. طبیعی بود که به شدت وابسته به توهمش شده بود و اصلن دوست نداشت که با مصرف دارو توهمش از بین بره. این بود که در برابر مصرف دارو مقاومت میکرد و میگفت که یه جور دارو بدین که این آدما نرن. پس اونوقت انتظار داشت با خوردن دارو ما از دوروبرش بریم یعنی؟ البته ما با این درخواست عرصه رو خالی نکردیم و ترجیح دادیم آدم کوچولوها رو محو کنیم. چه معنی میده اون ببینه اما ما نتونیم ببینیم؟ حالا که ما نمیبینیم اونم نبینه! بعدش دیگه فحش بود که نثار ما میکرد مبنی بر اینکه کجا بردین دوستای منو؟

البته همه در داشتن توهم اینقدر خوش شانس نیستن. مورد داشتیم که یه خانم چهل ساله اومده بود و شدیدن عصبانی بود و ظاهرن با یکی بگومگو داشت. بعد فهمیدیم خیلی وقته که با شوهرش درگیری داره و حالا هم دچار توهم شنوایی شده بود. یعنی صدای یه زن رو میشنید که دایم از شوهره تعریف میکرد و کارهای اونو براش توجیه میکرد. بدتر اینکه وقتی خانمه مخالفت میکرد بهش بدوبیراه میگفت. خانم بیچاره هم بیشتر اوقات مشغول گلاویز شدن با توهمش بود. به نظرم این خیلی بده که آدم از توهم خودش ضدحال بخوره. حالا اگه توهم مال یکی دیگه باشه باز تا حدی قابل تحمله. این خانم البته خیلی دلش میخواست از شر این توهم مزاحم خلاص بشه اما نمیدونم چی شد که بعد بیست و چهار ساعت شوهرش اومد و با رضایت شخصی همسرشو ترخیص کرد و برد! یعنی چی تو فکر شوهره بود؟ چه موجوداتی هستن اینا واقعن!

البته برای ما زیاد مهم نیست که طرف از توهمش راضی باشه یا ناراضی. تحت هر شرایطی ما اونو یه چیز زیادی میدونیم که باید برطرف بشه٬ حالا میخواد باشه هاله ی نور یا یه زن سیاه پوست با چشمای کور. اما اون چیزی که ما رو بیشتر نگران میکنه توهم امری هست. یعنی صدایی که به طرف دستور میده چیکار کنه و چیکار نکنه. واقعن نمیدونم این توهم به طور سخت افزاری از کجا منشا میگیره و کی پشت سرشه٬ ولی هرچی که هست چیز خیلی ضایعی محسوب میشه. چون تا حالا ندیدم محتوای این توهم امری٬ خیر متوهم خودشو بخواد. یا به مریض میگه که داروهای خودشو مصرف نکنه چون اینا یه مشت آشغاله٬ یا توصیه میکنه پنجره رو باز کنه و بپره پایین! مشکل اصلی اینجاست که بیمار خودشو متعهد میدونه که از این دستورات توهمی پیروی کنه و معمولن هم اینکارو میکنه. خیلی از جنایت هایی که بوسیله این آدم ها اتفاق میافته تحت تاثیر چنین توهمات ضایعیه.

مثل مریضی که دیروز دیدم. توهم این بابا خیلی با حوصله روشهای مختلف خودکشی رو براش توصیف کرد و ازش خواست که حالا یکی رو انتخاب کنه. اونم سلاح سرد رو انتخاب کرد و قصد داشت با یه چاقو کار خودشو بسازه. در اینجا بود که خواهرش سرمیرسه و طی یه عملیات غافلگیری٬ چاقو رو از چنگش درمیاره. اونوقت توهمش عصبانی میشه و به بیمار دستور میده که اول باید خواهر خودتو خفه کنی و بعد حالا ببینیم چی میشه. اینجا بود که بیمار به خواهرش حمله میکنه و قصد داشت با دستاش اونو خفه کنه. اما با جیغ و داد اون برادر بزرگتر سرمیرسه و بلایی سر بیمار و توهمش میاره که تا چند ساعت همدیگه رو نمیشناختن که کی مال کدومه!

اینجاست که آدم متوجه خطر داروهای روانگردان و توهم زا میشه. چون کاملن باعث صلب شدن اختیار طرف میشن و ممکنه در همون زمان کوتاه جنایتی اتفاق بیافته که تا آخر عمر نشه جبرانش کرد.

حالا که به اینجا رسیدیم بذارید اینو هم بگم که همه ی توهم ها در افراد بیمار دیده نمیشن و افراد سالم هم ممکنه تحت شرایطی توهم رو تجربه کنن. یعنی همه ی ما تجربیات توهمی داریم و کسی نمیتونه بگه من هیچوقت توهم نداشتم مگه اینکه دچار هذیان باشه. من که ترجیح میدم دچار توهم باشم تا اینکه متهم به داشتن هذیان باشم. چون هذیان در هر صورت یه چیز غیر طبیعیه. اما داشتن توهم الزامن به نفع بیماری نیست.

اما معروفترین این توهمات طبیعی حین به خواب رفتن یا بیدار شدن از خواب اتفاق میافتن. برای همه ی ما اتفاق افتاده که حین بخواب رفتن صدایی میشنویم و بیدار میشیم و دنبال منبع صدا میگردیم ولی چیزی پیدا نمیکنیم. یا با صدایی از خواب بیدار میشیم و فکر میکنیم خواب دیدیم.

دومین مورد وقتیه که سطح هوشیاری تغییر میکنه مثلن وقتی کسی در اتاق عمل داره بیهوش میشه یا برعکس داره بهوش میاد. من البته اینو تجربه نکردم ولی شنیدم کسایی میگن که مثلن حین بهوش اومدن مادربزرگ خودمو دیدم در حالیکه سالها پیش فوت کرده بود. یا خودشو خیلی سبک احساس میکرد و با بهوش آمدن دوباره سنگین شد. این جور توهمات در افراد عادی دیده میشه و نشانه ی بیماری نیست.

مورد سوم وقتیه که در محیطی قرار بگیرید که محرک های حسی شدیدن کم شده باشن. مثلن یه محیط خیلی تاریک که هیچ صدایی هم بگوش نرسه. اینجاست که مغز وقتی با کمبود محرک مواجه میشه برای خالی نبودن عریضه٬ خودش سرخود صدا و تصویر درست میکنه.

مورد چهارم هم در شرایط اضطراب یا ترس خیلی شدیده که ممکنه صدایی بشنویم یا چیزهایی رو ببینیم یا حتا لمس کنیم که وجود خارجی ندارن.

بنابراین اگر فقط در این شرایطی که توصیف کردم دچار توهم شدید میتونید به خودتون امیدوار باشید که هنوز از سلامت روان برخوردارید و جای نگرانی نیست. حالا شما هم اگر تجربه ی توهمی دارید یا داشتید برامون تعریف کنید فکر میکنم برای بقیه جالب باشه.

30 Oct 10:09

Women can bring peace to this world

30 Oct 10:05

Y'all need faith

30 Oct 10:00

عادت تابستانی

by نیما

بانوی من!
که چون سنجابی ترسان
بر درختان سینه ام می آویزی
عاشقان جهان

در نیمه تابستان عاشق شده اند
منظومه های عشق
در نیمه تابستان سروده شده اند
انقلاب های آزادی
در نیمه تابستان برپا شده اند
اما

رخصت فرما
از این عادت تابستانی
خود را باز دارم
و با تو
بر بالشی از نخ نقره
و پنبه‌ی برف سربگذارم.

از: نزار قبانی

 

کتاب: بلقیس و عاشقانه‌های دیگر / ترجمه موسی بیدج / نشر ثالث، چاپ چهارم، 1390

28 Oct 23:18

صفحه ی ما در فیس بوک

by tajavozmamnoo


با همت رویا نوری، تمام نوشته های وبلاگ "تجاوزهای خانگی" در صفحه ی فیس بوک نیز درج شد! امیدوارم با یاری همدیگر بتوانیم قدم مثبتی برای هموطنانمان برداریم. از شما تقاضا می کنم کپی این اطلاعیه را در صفحه ی فیس بوک خود قرار دهید. شاید کسانی باشند که آزار دیده باشند و برای شروع درمان و رسیدن به آرامش، نیاز به شکستن سکوتشان داشته باشند. اینجا مکانیست که می توانند بصورت ناشناس، حرف بزنند.




28 Oct 23:18

یک اطلاعیه!

by tajavozmamnoo

 "گروه درمانی رایگان برای زنان بازمانده از آزار و اذیت جنسی دوران کودکی" با نظارت آقای دکتر عابدین و خانم ناظمی

آیا زمان آن نرسیده است که در این مورد صحبت بکنید؟ اگر می خواهید تجربیات خود را با زنان دیگری که در موقعیت مشابه قرار دارند، با آنان در میان بگذارید با ما تماس بگیرید:

افق های نوین تحول/ تهران
44815780

با توجه به ظرفیت محدود اولویت با کسانی است که زودتر تماس بگیرند.

از صفحه ی فیس بوک ما هم می تونید دیدن بکنید:

 ‏

https://www.facebook.com/photo.php?fbid=419297901503324&set=a.402172536549194.1073741826.‎‎402119189887862&type=1&theater

28 Oct 08:09

کودک آزاری چیست؟

by tajavozmamnoo

توضیحات در ادامه ی مطالب:

·

25 Oct 21:12

دنیا دیوارهای بلند دارد

by نیما

دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند
نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت .
نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید.
اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد.
کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.
شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم!

دیوارهای دنیا بلند است، و من گاهی دلم را پرت میکنم آن طرف دیوار

مثل بچه‌ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه‌ی همسایه می‌اندازد

همیشه دلم می‌خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم. حتی به قدر یک سر سوزن.

برای رد شدن نور، برای عبور عطر و نسیم، برای...

...

 

از: عرفان نظرآهاری


(متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید)



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

25 Oct 20:19

منم شاید اسم مجید توکلی رو نشنیده باشم

by سیب به دست

سال هشتاد و هشت که فتنه شد؛ من چند ماهی بود از ایران بیرون آمده بودم اما همه ی فکر و ذهنم توی ایران جا مانده بود: با تصاویری که از توی یوتیوب و اخبار مخابره می شد زندگی می کردم؛ خشمگین می شدم و اشک می ریختم. صفحه ی بالاترین همیشه باز بود و هر چند دقیقه رفرش می شد تا مبادا خبری رو از دست بدم. حتی به سرم زد برگردم اما به توصیه ی دوستان منصرف شدم. بعد هم که آقا با جسمی علیل فرمان تیر داد و نداها در حلق ها خفه شد هم دست بردار نبودم. با خودم فکر کردم با نوشتن توی این وبلاگ می تونم سهم خودم رو از دور ادا کنم و نوشتم؛ شب و روز و دیوانه وار نوشتم. من نویسنده نیستم، شغل من چیز دیگری است ؛ ترکیبی از خشم بود و امید به فردا که از دورنم می جوشید. شاید برای همین بعضی از اون نوشته ها هنوز هم دست به دست می چرخد. بعد گرفتند و بستند و بردند و سرکوب کردند. اما برای من ماجرا هنوز تمام نشده بود.  اسم ها و زندانی ها و وقایع رو .دنبال می کردم. مجید توکلی یکی شان بود. دانشجویی جوان با شهامتی مثال زدنی که من بسیار دوستش می داشتم

***

کم کم التهاب ها فروکش کرد، غم گلوله و جان تبدیل به غم نان شد. درد دوری از دیار جای خود را به ترس بالا رفتن دلار داد. با دوستانم در ایران  که حرف می زدم کمتر کسی دیگر اخبار سیاسی را دنبال می کرد اما قیمت مرغ را همه می دانستند. حالا دیگر آزادی توهم و واقعیت دو رقمی شدن تورم بود. بعد تر همان هم عادی شد. همه کلاهشان را محکم نگه داشته بودند تا باد نبرد. باقی اش هم حرف مفت بود. ما مشتی خارج نشین بودیم که از بیرون می گفتیم لنگش کن، مشتی الدنگ مشنگ که یا باید برمی گشتیم و بسم الله یا همان جا که بودیم می ماندیم و ویسکی مان را می خوردیم.  من البته دومی را انتخاب کردم. راستش هم دیگر چیز زیادی برای گفتن نداشتم. حتی برای دنبال کردن هم خبری نبود. همه چی اروم بود و من چه قدر خوشحالم روح حاکم بر جامعه بود. در سفر آخرم حدود یک سال و نیم پیش چهره ی شهر عوض شده بود، مردم ماشین های خوبتری سوار بودند و دخترها ساپورت می پوشیدند و کلیپس های یک متری مثل برج روی سرشان در اهتزاز بود. به نظر می اومد کسی مشکل خاصی با وضع موجود نداشت. به جز من که دود شهر حلقم را می سوزاند و دیگه حتی نمی تونستم از خیابون رد بشم و توی شهر خودم تبدیل به غریبه ی اشکریزانی شده بودم که حتی نمی دانست اشک هایش از نوستالژی فضاست یا الودگی هوا.

***

دیشب با مادر و پدرم توی اسکایپ حرف می زدیم. هر دو مثل همیشه شاد و شنگول به نظر می رسیدند تا اینکه پدرم از دهانش پرید و گفت » نه، اون قضیه مال بعد از جراحی مادرت بود». مادرم اروم به پهلوی پدرم زد و سکوت بدی شد. پرسیدم کدوم جراحی؟ پدرم چند تا سرفه کرد و از مادرم پرسید » نمی دونست؟» دهانم خشک شده بود و سرم می کوبید. دوباره پرسیدم » کدوم جراحی؟؟» مادرم خندید و گفت چیزی نیست مامان جان؛ چند ماه پیش یک جراحی کوچیک داشتم. پدرم هم به کمکش آمد و قضیه را ماست مالی کرد و گفت ببخشید که این طور ناگهانی خبر را دادم فکر کردم که برادرت بهت گفته.  اما هیچ کس به من هیچ چیز نگفته بود. حتی برادرم که دو ماه پیش ایران بود هم حقیقت را از من پنهان کرده بود یا شاید حتی فراموش کرده بود که وقتی هزار بار احوال مادرم را پرسیده ام چیزی بگوید. انگار که من اصلا وجود نداشتم. آب دهنم را قورت دادم و گفتم «هیچ کس به من هیچ چی نگفت».  مادرم گفت «نخواستیم نگرانت کنیم مادر جان» اما من دیگه گوش نمی دادم، گوشهام کیپ شده بود. تصور اینکه با هم دو تایی رفته بودن بیمارستان، تصور عمل، تصور اینکه همه ی این مدت همه چی از من پنهان شده بود حالم را بد کرده بود. لابد یک روز هم می امدن و به همین راحتی می گفتن که فلانی مرد یا چیزی مثل این. یا شاید بعد از سالها یک نفر از دهنش در می رفت که پدر خدا بیامرزت آدم خوبی بود و من اینجوری خبر دار می شدم. اگر می خواستم منطقی باشم باید تشکر هم می کردم. من رفته بودم و نه حضوری داشتم و نه خاصیتی پس چرا باید از چیزی خبر دار می شدم که نمی توانستم کمترین تغییری درش ایجاد کنم؟ وقتی حتی نمی تونستم توی بیمارستان کنار مادرم باشم یا پانسمانش را عوض کنم یا براش سوپ درست کنم چه فایده داشت که بدونم…. مادرم هنوز داشت حرف می زد اما من حس حرف زدن نداشتم. به نحو احمقانه ای دلم می خواست که زودتر ارتباط رو ببرم و برم بشینم یکی از سریال های مزخرف تلویزیون اشغال امریکایی رو نگاه کنم. عصبانی یا خشمگین نبودم، حتی غمگین هم نبودم. من فقط رفته بودم.

***

وقتی داشتم از ایران می رفتم یکی از دوستان پدرم که سالها ساکن امریکا بود و در بدو امر خیلی هم اینجا کمکم کرد به من نصیحتی کرد » هیچ وقت پل های پشت سرت را نسوزان». من نصیحتش را گوش کردم و بابتش ضرر هم دادم.  بخشی از سرمایه ام را از ایران خارج نکردم به این امید که شاید روزی برگردم و خوب این هیچ به سودم تمام نشد. اما چیزی که از این داستان یاد گرفتم ارزش بیشتری از پولی که از دست دادم داشت. چیزی که هیچ کس به من یاد نداد و من میخواهم به رایگان دراختیار هر کس که خواست برود بگذارم. می خواهم بهشان تاکید کنم که اتفاقا «وقتی  از جایی رفتید همه ی پل ها رو پشت سرتان بسوزونید و در را پشت سرتان ببندید، وسط لنگه ی در بایستید فقط لنگتان جر می خورد». آدمی که رفته ، رفته و آدم اگر ماندن را بلد نیست لا اقل باید رفتن را بلد باشد. آدم البته یک شبه فراموش نمی کند، مثلا من هنوز هم بالاترین را می خوانم. بیشتر اما روی لینک های اخبار علمی و آشپزی کلیک می کنم این روزها . به طور اتفاقی گاهی چیزهای دیگری هم به چشمم می خورد. چند وقتی است که صحبت از آزادی مردی است به نام مجید توکلی که همه ی این چهار سال را در زندان گذرانده. اسمش به نظرم آشنا می رسد. باید این اسم را جایی شنیده باشم. اسم چند کلمه را با خود به همراه می آورد » شرف»  و جنبش . کدام جنبش؟ آه، جنبش سبز. با خودم فکر می کنم باید چیزی در موردش بنویسم. اما چیز زیادی به ذهنم نمی رسد. در عوض هفته ی آینده در مورد رژیم غذایی کم کربوهیدرات مطلبی خواهم نوشت.


دسته‌بندی شده در: لولیتا

25 Oct 20:12

فرودگاه کابل

by Sara n
در میدان هوایی کابل آنجایی که باید وسایلمان را می گذاشتیم روی دستگاه تا گمرک چک مان کنند پیرمردی هفتاد ساله و لرزان ایستاده بود و می خواست به نظامی امریکایی بیست و پنج ساله  ی دو متری و صد و بیست کیلویی کمک کند چمدانش را بگذارد روی دستگاه. سرباز خندید و گفت نمی خواهد و پنجاه افغانی داد به پیرمرد. فکر کردم به آن روزی که یلنا توی یک جلسه گفت: دولت افغانستان هیچ برنامه ی درست و حسابی برای بازنشستگی ندارد،  همه  زدند زیر خنده که برو بابا، کشور در حال جنگ است و شما در مورد پلان های بازنشستگی حرف می زنید؟ کلن ماهایی که وظیفه مان رابطه ی مستقیم با جنگ و یا دموکراسی در این کشور  ندارد، در مورد هر چیزی حرف می زنیم بهمان پوزخند می زنند. آن قدرکه پول خرج جنگ و governance و انتخابات کرده اند اگر صرف چیزهای واقعی تر می کردند، شاید حضورشان در افغانستان با این همه سر افکندگی تمام نمی شد. 
25 Oct 20:10

Like if this is you

25 Oct 19:40

When the ending of a good book is near

25 Oct 19:22

It's not always about being the best

25 Oct 19:21

"volume 2"

25 Oct 19:21

Goddamn it Johann

25 Oct 19:20

Which animal has inspired your success?

25 Oct 18:34

Firefox has encountered a problem

25 Oct 18:34

With so many people in the world…

25 Oct 18:08

Nice grandma

25 Oct 18:07

Wonder what he did...

25 Oct 09:01

قلعه متحرک هاول (دایانا واین جونز)

by Diox

سلام به همگی


عید غدیر خم بر همگی‌‌ مبارک


عیدی براتون یک کتاب بسیار بسیار جالب و دوست داشتنی می زارم که به همتون توصیه می کنم بخونیدش .




خلاصه کتاب:

 سوفی که بزرگترین خواهر در بین سه دختر خانواده ای کلاهدوز هست مجبوره که عهده دار کار مغازه باشه و کلاه درست کنه , سوفی ندانسته با قدرت جادویی که داره به کلاه هایی که درست می کنه قدرت جادویی می ده اما به همین دلیل یه روز جادوگری وارد مغازه می شه و سوفی رو طلسم و به یه عجوزه تبدیل می کنه, سوفی مغازه رو ترک می کنه و …


دانلود کتاب


خیلی کتاب قشنگیه حتما بخونید. با تشکر از بلک لرد عزیز




23 Oct 14:47

What i love about Winter

23 Oct 14:42

When you put nutella on salmon

23 Oct 14:42

The poor guy

23 Oct 14:17

I like more kids

23 Oct 14:13

Human evolution

23 Oct 14:04

Infinite power

23 Oct 12:01

i wonder why...