Shared posts

10 Jun 08:54

۱۴ .

by girl-is

20 Mar 08:35

بوی خوش مرد

by Julian
انحنای گردنت،
بهترین بوئیدنی دنیاست
22 Feb 00:21

میهمان هفته: امیر

by سیب به دست

قورمه سبزی تنها یک غذا نیست، بلکه یک شیوۀ زندگیست

همیشه فکر میکردم زنهایی که به اصطلاح بهشون میگن قورمه سبزی، زنهای چیپ و سنتی و به درد نخوری هستن، زنهایی که تنشون بوی قورمه سبزی میده، مشغول سبزی پاک کردن و شستن کهنه بچه هستن، دوستاشون در حد همسایه های دور و بر هستن و کتاب نمیخونن، از هنر سر در نمیارن، سریال های تلوزیون رو دنبال میکنن و ورزش نمیکنن، خلاصه هر چی که هستن چیز مزخرفی هستن و همیشه ازشون فرار میکردم… فکر میکردم که خودم آدم باحالی هستم، ورزش میکنم، فیلمای روز میبینمو از فیلمای تاریخ سینما لذت میبرم، موسیقی خوب گوش میکنم، ساز میزنم، به هنر علاقه مندم، کتاب میخونم و مهندس هستم و هزارتا دوست و آشنا دارم.

من همیشه میرم خونه خانم رئیس واسه سکس. و از همون بار اول یه مشکل بزرگ داشتم! با یه نفر میشد، با یه نفر نمیشد، البته در اکثر مواقع نمیشد. با یه نفر دفه ی اول میشد  ولی دفه های بعدی نمیشد، حتی شاهکارم تا هفت بار تلاش و پول به گا دادن با یه دختره 25 ساله در حد پورن استارها بود ولی راست نشد که نشد… دخترای جوان و خوش هیکلی که بعد از راست نشدن آلت من سعی میکردن منو دلداری بدن، بعضی هاشون همدردی میکردن و میگفتن که ما هم گاهی وقتا که خسته ایم یا ناراحتیم نمیتونیم، بعضی هاشون پیشنهاد میکردن که برم پیش دکتر، بعضی هاشون تعجب میکردنو میگفتن یعنی تو واقعا وقتی یه دختره لخت میبینی تحریک نمیشی؟؟؟!!! یه بار هم خود خانم رئیس که هر وقت این اتفاق می افتاد اظهار ناراحتی میکرد و میگفت که دلم میخواد همیشه راضی از اینجا بری بیرون، نشست و باهام صحبت کرد و یه تحلیل روانکاوی خفن تحویلم داد که واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم.

یکی از همین دفعه های شدن و نشدن، خانم رئیس پیشنهاد داد با زن جدیدی که اومده بود اونجا بخوابم، دفه ی اولی که دیدمش رسما ریدم به خودم و گفتم محاله که من بتونم با این بخوابم. یه زنه 37- 38 ساله با آرایش غلیظ و ترسناک. از همون موقع اسم اون زن رو گذاشتم فاحشه چون شکل فاحشه های فیلمها بود که با قوطی وودکا میانو باهات میخوابند. وقتی با هم رفتیم توی اتاق برعکس همه ی زنای جوون 26 27 ساله که سریع لخت میشدن و میخوابیدن رو تخت، لباساشو در نیاورد نشستیم رو تخت و با هم گپ زدیم، جک تعریف کرد، ماجرا تعریف کرد، خندیدیم و حرف زدیم و بعد یواش یواش ماجرا رو شروع کرد، و این دفعه شد، حتی یکی بهترین شدن های زندگیم بود. بعد از تموم شدن رابطه بهم گفت اگه خوشت اومد، میخوای شمارتو بده تا دیگه اینجا سکس نکنیم و بعد از اون من رفتم خونه ی خود فاحشه.

بزرگترین ویژگی ای که فاحشه داشت و از همون بار اول من رو تحت تاثیر قرار داد امنیتی بود که توی آغوشش بود، امنیتی که باعث میشد من آغوش امن مادرم رو هم فراموش کنم چه برسه به اینکه بخوام به آغوش زن دیگه ای حتی فکر کنم. فاحشه زنی بود که وقتی بغلش میکردم اون محکم تر بغلم میکرد، وقتی میبوسیدمش اون محکمتر منو میبوسید، دیگه با هم ارضا میشدیم، تن همو شناخته بودیم و میدونستیم باید با هم چی کار کنیم. فاحشه دیگه ترسناک نبود.وقتی میرفتم خونش برام دمپایی توی خونه میاورد و میگفت بپوش سنگا سردن سرما میخوری، همیشه زیر کتریش روشن بود، توی استکانای قرمز قدیمیش که عکسای قاجاری روش بود چایی میاورد و کلی ازشون تعریف میکرد، سریالای ماهواره رو دنبال میکردو در مورد بازیگراشون اطلاعات میداد، از وسایل خونش که همشون جدید و مدرن بودن تعریف میکرد و ذوق میکرد، از همسایه های فضولش که موقع اومدن باید مراقبشون باشم و کلی حرفای معمولی دیگه. با فاحشه دیگه آلت من نمیخوابید، دیگه نگران این نبودم که این دفعه میشه یا نمیشه، دفعۀ بعد میشه یا نمیشه، چون با فاحشه محال بود که نشه، فاحشه بهترین زنی بود که من توو زندگیم باهاش بودم و البته در مقابل تمام سرویس هایی که به من میداد من هم پولی که بهش میدادم کمی بیشتر از توافقمون بود، و هر دفعه اون میخندید و میگفت معلومه راضی بودی که بیشتر دادی.

21 دسامبر 2012 منم جزو اوونایی بودم که دلشون میخواست دنیا تموم بشه، واسه همین رفتم خونه فاحشه تا آخرین سکس زندگیمو باهاش بکنم و دنیا تموم بشه، اما دنیای لعنتی تموم نشد و من تصمیم گرفتم بصورت نمادین دنیای بین خودمو فاحشه رو تموم کنم. فاحشه یک قورمه سبزی بود. بجای کتاب خوندن، حریم سلطان میدید، بجای ورزش کردن به فکرخرید وسایل جدید خونه بود، خاله زنک بود و هیچ حرفی جز ماجراهای خاله زنکی از دوستاش و همسایه هاش نداشت بزنه، همون تصویر من از یه آدمه چیپ مسخرۀ سنتی قورمه سبزی بود که همیشه ازش فرار میکردم و میگفتم این آدما از زندگی هیچی نمیفهمن، این آدما توی جهالت میمیرن. اما بعد از تموم شدن دنیای بین منو فاحشه، من وارد دنیای جدیدی شدم. دنیایی که توش شاید واقعا زندگی همین باشه. خوب آخه قورمه سبزی ها خونه شون گرمه، زیرکتریشون روشنه و همیشه میشه چایی خورد و سیگار کشید و گپ زد، همیشه غذای گرم دارن، چراغ خونشون روشنه، قورمه سبزی ها آدمای امنی هستن که به این سادگی ها جفتک نمیندازن و گند نمیزنن به رابطه، قورمه سبزی ها از اون آدمایی نیستن که فکر میکنن خیلی خاص و خیلی ویژه هستن، امنیت دارن، آرامش دارن، مطمئن هستن، قورمه سبزی ها جا افتاده هستن، خوراک یه عمر زندگی هستن.

فکر میکنم خودم هم یک قورمه سبزی هستم، چون از بعد از فاحشه فقط با قورمه سبزی ها میتونم بدون هیچ نگرانی ای در مورد راست شدن یا نشدن آلتم بخوابم! از این دنیای جدید خوشم میاد، قطعا توی این دنیای جدید کتابایی که خوندم و تحصیلاتی که کردم و مدارکی که گرفتم به دردم نمیخورن، باید یاد بگیرم چطور آدمها رو به آرامش برسونم، چطور محیط امنی رو براشون فراهم کنم، چطور بغل کردن، بوسیدن و سکس کردن رو باید یاد بگیرم. باید یاد بگیرم چطوری قورمه سبزی رو جا بندازم. کسی چه می دونه، شاید زندگی همینه که بشینی پای قابلمه قورمه سبزی و سریال ببینی تا غذات جا بیفته و خوش مزه شه و ازش لذت ببری.


دسته‌بندی شده در: میهمان هفته
22 Feb 00:16

آقا جان؛ یواش تر بزن!

by سیب به دست

آقا جان؛ دروغ چرا؛ ما در تعطیلی به سر می بردیم و همه چی آرومه و من چقدر خوشحالم بود. سال میلادی هم که برای خودش  به ارامی از سیزده به چهارده می رفت و چندان هم به ما ربطی نداشت، همان طور که سال هجری شمسی -و ایضا تازگی ها بیشتر چیزها – ندارد. القصه، در همین تعطیلات و بی ربطی ها خوش بودیم که ناگهان باز نام درخشان ایران در تارک دنیای رسانه بر فرق سرمان درخشید و این بار بهانه نام دختری ایرانی بود به نام ساناز نظامی.

از شما چه پنهان، در ابتدا بسی خشنود شدیم که نام یک هم وطن که این بار دست بر قضا تروریست هم نبود و شبیه به ادمیزاد به نظر می رسید در رسانه های ینگه دنیا می درخشید. پیش خودمان اندیشیدیم که لابد این دخترک برنده ی جایزه ی ادبی یا علمی شده است و خوش خوشانمان شد. بعد دیدیم که ای دل غافل، آنچه اسم این دختر را بر سر زبان ها انداخته کشته شدن این تازه عروس در اثر مرگ مغزی به دست شوهرش – مردی ایرانی – بوده است و تا این لحظه متهم اصلی ماجرا شوهر مقتوله است که با ضربات شدید موجب مرگ مغزی این دختر 27 ساله شده. ما هم باد وبرودمان خوابید و اندکی به فکر فرو رفتیم. البته تا روشن شدن کل قضایا به دست پلیس ما هم جز صبر کردن کاری نمی توانیم بکنیم اما خواندن نظرات خوانندگان بود که واکنش را برانگیخت. مخصوصا اینکه بعضی ها نوشته بودند که » لابد ساناز کاری کرده که شوهرش این طور واکنش نشان داده.» و در واقع اعتقاد داشتند که ممکن است تقصیر از مقتول باشد!

آیا واقعا هیچ چیزی – تاکید می کنم، هیچ چیزی- به اندازه ی جان یک انسان ارزش دارد؟ یعنی هیچ اتفاقی می تواند توجیه کنند ه ی کشتن یک انسان باشد؟ در کشورهای پیش رفته تر؛ سالهاست که پاسخ چنین سوالاتی روشن است و حتی در سیستم جزایی مجازات اعدام وجود ندارد. به نظرمی رسد که حداقل در ظاهر همه چیز به سمت عدم خشونت پیش می رود. متاسفانه ما در کشورهای شرقی سالیان سال از این قافله عقبیم. راستی چرا باید عشق ما، نفرت ما، عقاید ما به این حد وخیم باشد؟ مردم همه جای دنیا برای خودشان اعقتاداتی دارند اما فقط در شرق است که مردم برای عقایدشان نارنجک به خودشان می بندند و خودشان (و بقیه را) تکه تکه می کنند. این فقط در شرق است که عشق ها انقدر قلمبه می شود که بعد از به پایان رسیدنش روی صورت معشوق اسید می پاشند؛ این فقط در شرق است که نفرت ها انقدر بزرگ است که به کتک کاری خانگی ای ختم می شود که در آن  طرف مرگ مغزی می شود.

چرا ما اینقدرشدید و وخیم هستیم که حتی اگر بخواهیم زن مان را بزنیم باید به جای کبود کردنش  جدا طرف را روانه ی قبرستان کنیم؟ حالا خداییش راه نداشت با چکش توی جمجمه ی طرف نکوبیم؟ چرا احساسات ما انقدر قلمبه است؟  آیا این وضعیت روانی مردم شرقی است یا جبر جغرافیایی؟ این پسرک که سالها در امریکا زندگی می کرده چرا باید این جور رفتار کند؟ آیا این فقط یک هم زمانی ساده بوده و ربطی به رفتار و تربیت ما ندارد؟ آیا همه چیز ارام است و ما چقدر خوشحالیم و من داستان را درست نفهمیدم؟

من نمی دونم. راستش را بخواهید تصویر این دخترک که مثل گلی پرپر شده در عنفوان جوانی رو به روی من نشسته حالم را بد کرده. یک نفر بالاخره باید یک روزی جواب این سوالها را بدهد.


دسته‌بندی شده در: لولیتا
08 Feb 22:17

Facebook User

by Madian Vahshi
سرماخوردگی ام یک ماه است خوب نشده و مریضی همیشه روحیه من را به گُه می کشد. دیشب آنقدر تا صبح سرفه کردم که دوست پسرم از خواب بیدار شد و یک بطری آب داد دستم و با غیظ گفت :"باز سیگار کشیدی؟ بذار این مریضیت خوب شه لامصب " توی تاریکی بطری را سر و ته از دستش تحویل گرفتم و کل آب بطری ریخت رویم. بعد همینطور که گریه ام گرفته بود لباسهای خیسم را از تنم کندم پرت کردم گوشه اتاق ، پتو را کشیدم رویم و خوابیدم. صبح که بیدار شدم دیدم دوست پسرم شیر داغ کرده بود برایم . همینطور که لیوان شیر را در دستم نگه داشته بودم پرسیدم :"تو واسه چی منو اینقد دوست داری؟" گفت :"نمیدونم. فقط می دونم در تمام دنیا کسی پیدا نمیشه اینقد دوستت داشته باشه حتی مادر پدرت" لبخندی زدم و گفتم: "هر چیزی یک عمری داره. همیشه از لحظه ای که یکی بهت میگه تو بهترین رفیقمی و دارم بلیط می گیرم بیام تعطیلاتمو پیش تو بگذرونم، تا لحظه ای که میای توی فیس بوک و میبینی که جای اسمش توی پیغام هات "فیس بوک یوزِر" شده ، فقط به اندازۀ یک صبح تا ظهر فاصله اس. بنظر تو عشق تو چند سال میتونه یک رابطه رو گارانتی کنه؟" لبخندی زد و گفت :"تو نمی فهمی! هیچوقت نمی فهمی من چه احساسی دارم" راست میگفت. من نمی فهمیدم. برای من رابطه مثل یک معامله بود. قراردادی که در آن هر کسی به چیزهایی که لازم دارد می رسد، و تنها تضمینش هم سود دهی دوطرفه اش است . حالا این سود می خواهد روحی باشد ، مثل آرامش و تنها نبودن، یا مالی. من اصلن توانایی فهمیدن عشق را ندارم. با لیوان شیرم بازی می کنم. یک ژاکت می اندازد روی شانه ام می گوید: همینه دیگه. وقتی توی این زمستون همش با تاپ میگردی نتیجش همینه. بغلم می کند شروع می کند به بوسیدنم. سرم را می کشم کنار می گویم سرما می خوری. چانه ام را می کشد سمت خودش می گوید : « به دَرَک »


24 Jan 21:53

سی وهشت

by (heti)

من در آزادی صفر سهیم شدم .

شما هم اگر دوست دارید در این آزادی سهیم بشید .به امید روزی که به قول آیدای عزیز هیچ کودکی ،کودکانه با چاقو بازی نکنه .

24 Jan 20:37

فقط یک زن...

by نیما

با تمام زنان می‌خوابی

اما فقط یک زن،

خواب را از چشمانت می‌گیرد...

به تمام زنان زنگ می‌زنی

اما فقط صدای یک زن

در گوش‌ات زنگ می‌خورد

به تمام زنان دوستت دارم می‌گویی

اما فقط برای یک زن

لب‌هایت می‌لَرزد

با تمام زنان سیگار می‌کشی

اما فقط یک زن

در جعبه‌ی سیگارت صدایت می‌کند

برای تمام زنان شعر می‌گویی

اما فقط یک زن

در شعرهایت راه می‌رَود

فقط یک زن

زنی که تو را هرگز نمی‌شناسد...!

 

از: صدف درخشان

 

برگرفته از وبلاگ:

http://raha17198.blogfa.com/

24 Jan 18:20

هرگز رهایم مکن (کازوئو ایشی گورو)

by Diox

سلام به همگی

امروز می ریم سراغ معرفی کتابی جالب و تامل برانگیز و امیدوارم خلاصه کتاب ، داستان کلی کتاب رو لو نداده باشه .





 خلاصه کتاب : 

داستان از زبان کات مطرح می شه که درباره زندگی خودش ، "روت" و "تومی" هست که  با هم در هلیشم به عنوان اهدا کننده بزرگ شده اند مدرسه ای در انگلستان که دانش آموزانش بهترین آموزش ها را می بینند و باید بچه ها سعی کنند بهترین کارهای هنری را انجام بدهند ،اما در ادامه کتاب می فهمیم که علاوه بر هلیشم ، مکان های دیگه ای درسرتاسر دنیا برای پرورش اهدا کننده ها هست که شرایط هولناکی دارند و ... 




دانلود کتاب



توجه :

 کتاب به طرز خاصی نوشته شده و تا زمانی که تموم نشده ممکنه ازتوضیحاتی که داده سر درنیارین و به احتمال زیاد در اوایل کتاب گیج خواهید شد اما بعد از خوندن نصف کتاب کم کم ماجراهای کتاب دستتون می یاد و دلیل خیلی از خاطرات را خواهید فهمید ، من خودم بعد از پایان کتاب دوباره برگشتم و بعضی از قسمتهای کتاب رو دوباره خوندم و برام جالب بود .

07 Jan 13:39

چقدر زنده بودن سخته

by shaparac
خصوصی
07 Jan 07:10

از همه کودکیم درد ماند . . .

by javatz

از همه کودکیم درد ماند

نیم وجب بچه ولگرد ماند

07 Jan 07:10

خدایش بیامرزد آغاسی

by graphy
به نظرم رو پخش این ماشینه داشته همین آهنگ رو میخونده! نه؟ :))

05 Jan 14:33

http://negahivayadi.blogfa.com/post-1831.aspx

by negahivayadi

وقتي که با تو به رقص برمي خيزم
پاهايم سنبله هاي گندم مي شوند
و گيسوانم
طولاني ترين رودخانه ي جهان

سعاد الصباح

05 Jan 14:32

http://negahivayadi.blogfa.com/post-1836.aspx

by negahivayadi

ادعاي بي تفاوتي سخت است
آن هم
نسبت به کسي که
زيباترين حس دنيا را
با او تجربه کردي

مارگارت آتوود

05 Jan 14:32

http://negahivayadi.blogfa.com/post-1837.aspx

by negahivayadi

اما براي من
هر شب بي تو
يلداست
مني که
زير حافظ چشمانت
يادت را
دانه دانه مي کنم

سيد محمد مرکبيان

05 Jan 14:32

http://negahivayadi.blogfa.com/post-1838.aspx

by negahivayadi

تو هيچ نقطه ضعفي نداشتي
من داشتم
من عاشق بودم

برتولت برشت

05 Jan 14:32

http://negahivayadi.blogfa.com/post-1839.aspx

by negahivayadi

روزي من عاشقانه ترين ترانه ي تاريخ را خواهم سرود
ترانه اي که عاشقان در گوش هم زمزمه مي کنند و
از فرط عشق و به شکرانه ي آن
در آغوش هم اشک خواهند ريخت و
همديگر را تنگ تر به بر خواهند کشيد

روزي که ديگر با شنيدنش
هيچ کس به هيچ چيزي جز دوست داشتن نمي انديشد
ترانه اي که سخت ترين انسانها را
به نرمخوترين موجوداتي بدل مي کند
که غير از عشق رويايي در سر ندارند

ترانه اي خواهم نوشت
ترانه اي که طعم آغوشش هوسناک نيست
ترانه اي که کوچه هاي شهر را
از عطر خود لبريز خواهد کرد
و کودکان با زمزمه اش
عشق ورزيدن را تمرين مي کنند

روزي من عاشقانه ترين ترانه ي تاريخ را خواهم سرود
روزي که براي آن
هيچ کس نام مرا جستجو نخواهد کرد
همه پيِ تو مي گردند
پي تو
که تنها دليل سرودن عاشقانه ترين ترانه ي تاريخي

مصطفي زاهدي

05 Jan 14:31

http://negahivayadi.blogfa.com/post-1857.aspx

by negahivayadi

اگر عشق
تنها اگر عشق
طعم خود را دوباره در من منتشر كند
بي بهاري كه تو باشي
حتي لحظه اي ادامه نخواهم داد
مني كه تا دست هايم را به اندوه فروختم
 
آه عشق من
اكنون مرا با بوسه هايت ترك كن
و با گيسوانت تمامي درها را ببند
براي دستانت
گلي
و براي احساس عاشقانه ات
گندمي خواهم چيد

تنها ، فراموشم مكن
اگر شبي گريان از خواب برخاستم
چرا كه هنوز در روياي كودكي ام غوطه مي خورم
عشق من
در آنجا چيزي جز سايه نيست
جايي كه من و تو
در رويايمان
دستادست هم گام برخواهيم داشت
اكنون بيا با هم آرزو كنيم كه هرگز
نوري برنتابدمان

پابلو نرودا
مترجم : دکتر شاهکار بينش پژوه

01 Jan 05:44

از این گسل های درمونده!!

by nabat
در جواب بهش می گم "دارم فکر می کنم" و ادامه می دم که "شما رشته افکارمو خیلی تخصصی گوله کردی".معمولن وسط اینجور فکر کردن ها، دو تا دستم قفل میشه به هم و زیر چونم جوری قرار میگیره که اگه بی هوا دستمو بردارم ، چونم می خوره به کفه میز. توی دلم می گم بزار عمیق فکر کنم و بزار تمرکز کنم.با همین پوزیشن بزار مال خودم باشم. همه ی اینارو توی دلم به مادرم می گم که جلوی در اتاقم مات نگاهم می کنه و میگه نانازی از فکر بیا بیرون! وقتی اینجوری می ری توی فکر، ما نگرانت می شیم؟!! 

داشتم فکر می کردم به اینکه یه گسل عجیبی افتاده روی نقشه زندگی من که آدما نقشی توش ندارن. انگار اونقدر باید از خودش نیرو پس بده که خیال خودش و من و این زندگی رو راحت کنه. تا بفهمم کدوم تیکه به کدوم خانواده چسبیده و من کجای این نقشه هستم اصلن.می دونید این گسل، تا اعماق وجودم، تا جنوبی ترین قطب آناتومی روحم ، حتی جایی که بخارات احساس طی میعان به اشک تبدیل می شن و از جسم تراوش می کنن هم نفوذ کرده و یه طرح قشنگی انداخته روش که فقط خودم می تونم ببینمش. تا حالا کاغذهای ابر و باد رو دیدید؟!! یه همچون شکلی شده روحم!

طی این تحولاتی که برام رخ داد، حالا دیگه حتی آدمای اطرافمو جور دیگه ای می بینم. انگار قبلن مشغول تماشای تئاتر از پشت یه پرده ضخیم بودم و فقط صداهاشونو واضح می شنیدم. اما الان اون پرده رفته کنار و من خوبه خوب هم آدمای روی سن رو می بینم و هم صداهاشونو خوب می شنوم.

یه چیزی رو می خوام براتون بگم که شخصن تجربه کردم.یه حقیقت محضه. وقتی جونتو همراه چند تا تیکه لباس و یه شارژر گوشی و کیف لوازم آرایش و باکس لاک های ناخنت، برمی داری و از خونه ی بختت، برمی گردی به خونه ی پدری، اگه تصمیمت جدیه، خودتو بسپار به زمان و فقط صبور باش.روزه ی عادت بگیر و ریاضت بکش.هر چند واقعن گذر از این بحران برای من بدون حضور آدمایی که دوسشون داشتم ،شاید ممکن نبود. چون من آدم احساسم . کنده شدن از احساس برای من کار راحتی نبود. واسه همین به آدمای احساسی پیشنهاد می کنم اول، همه جوانب رو بسنجن.اگه تنها هستن و مثل من، خواهر برادری دورشون نیست، بدونن که روزهای سخت تری رو پیش رو دارن.منتها خوشبختانه برای من اینطور نبود. هر وقت که دوست داشتم، تنهاییم با پسرخالم، دخترخالم، دخترعمو و پسرعموم پر می شد. براتون می گم/ معمولن اینطور می گذره:

روزای اول که نه، هفته های اول، احساس شکست می کنی و مثل آدمای معتاد که خودخواسته، می خوان مواد رو بزارن کنار وسوسه ی عجیبی برای برگشت توی وجودت موج می زنه که من اونو می زارم به حساب عادت و فرار از تنهایی به بهای برگشتن به همون وضعیت قرمزی که روزهات بهش مبتلا بود و اونقدر جونتو به لبت رسوند که ازش فرار کردی. این دقیقن زمانیه که طرف مقابلت که یه آقای با شخصیته، احساس می کنه خب خانم خونه که رفته و الان وقت تفریح و گشت و گذار مجردیه. اینجوریه که این شخص که خودشو یه زندانی آزاد شده می بینه، فارغ از گذشت زمان طلایی و هیچ فکر اساسی، پایه ثابت مهمونی ها و پارتی ها و مسافرت و ویلا  با دوستانه. متاسفانه  این دقیقن زمانیه که پدر و مادر شما برای اینکه از غصه خوردن زیاد، نفستون بند نیاد، اکسیژن قلقلی می کنن و میزارن توی دهنتون که حداقل، وقتی لب به آب و غذا نمی زنید، نفس کشیدن رو به خودتون حروم نکنید. باور کنید در این مرحله هر جور محبت و تمایلی برای برگشت شما، از طرف مقابل که یه آقای باشخصیته،  به شدت خاصیت مخملی کردن گوش های شما رو داره که مجددن برگردید به میدون همون زندگی و ادامه روند سابق ... محبت آقایون در این مرحله نقش همون افیون اعتیاد آور  رو  برای خانوم بازی می کنه که سعی در ترک کردنش داره.

کم کم هفته های سخت تنهایی که روح لطیف شما رو خوب گداخته ، تموم می شه و شما صاحب روح جدیدی می شید که انگار محیط اطرافشو دیگه مثل قبل نمی بینه. این روح جدید کمی بی تفاوته. منتها با گذشت زمان با جسمتون همگن می شه و معمولن سعی می کنه جسم رو به کوچه های علی چپ هدایت کنه. البته که این کار رو به بهترین نحو انجام می ده.دقیقن زمانی که روح جدید با جسمتون آمیخته می شه و از شما موجود جدیدی با ظاهر سابق البته با کمی تغییرات و روحیات کاملن متفاوت از قبل، می سازه، طرف مقابل شما که یه آقای با شخصیته، تقریبن تنها شده. پارتی ها و مسافرت ها و گشت و گذار با دوستان تموم شده و ایشون کم کم جای خالی قناری ماده رو توی خونه و قلبشون احساس می کنن.

در مرحله سوم شمای جدید، کاملن تثبیت شدید و خود جدیدتونو تقریبن دوست دارید و به خود قدیمتون از یک تا بیست، نمره زیر ده می دید و تحت هیچ شرایطی حاضر نیستید که به شرایط سابقتون برگردید. دقیقن در همین زمان طرف مقابل که از قضا یه آقای کاملن با شخصیته تااااازه به مرحله اول شما می رسه و تازه دغدغه هاش شروع می شه که ای بابا! دارم قناریه رو از دست می دم و باز هم ای بابا! چقدر دوسش داشتم و بدون اون نمی تونم زندگی کنم و ... ! منتها این زمان خیلی دیره. دقیقن همینجا می شه گفت یه رابطه تموم شده.

آقایونی که مخاطب نوشته های من هستید از من بشنوید. هیچ وقت نزارید همسرتون به مرحله سوم این رابطه برسه. اگه قصد ادامه ی زندگیتونو دارید، یه عذرخواهی با یه شاخه گل هیچی از غرورتون کم نمی کنه.-البته اگه خانوم مورد نظر رو با رفتاراتون، طی شش هفت سال به انزجار مطلق نکشوندید، چون در اون صورت دیگه از دست کسی کاری برنمیاد و جنس گوش های خانوم محترم فلزی شده و البته که فلز، به هیچ عنوان مخملی نمی شه- همیشه به مرحله سوم فکر کنید که دیگه خیلی دیره و این سرطان عاطفی، بدجور پیشرفت کرده و جای سالمی توی رابطتون باقی نذاشته.

نمی دونم چرا فکر کردم باید اینو بگم. تجربه تلخیه ولی مستنده.

امسال دو تا شب یلدا داشتم به فاصله دو شب. یکیش در کنار خانواده و فامیل مادری(خاله ها و دخترخاله ها و پسرخاله هام) و یکی هم با خانواده پدری (اهالی خونه باغ). شب یلدای اصلی رو با خونواده پدری گذروندیم.

پائیز امسال در یه روز نیمه ابری، وقتی شروع شد که هوای زندگیم به شدت طوفانی بود و خودم در یه غربت عجیبی  به سر می بردم و زمانی تموم شد که نشسته بودم روی مبل خونه عمو اینا و با مرواریدمون که پایین مبل یه پتو انداخته بود روی پاهاش، برای خونواده پدری توی یه جمع گرم و صمیمی، دور بساط شب یلدا  ، فال حافظ می گرفتیم و با چاشنی طنز تعبیر و تفسیر می کردیم. 

پ.ن: یه روز قبل از شب یلدا با مرجانمون در مورد شب یلدایی که خواهیم داشت، چت می کردیم که  گفتم الان دیگه هر چی می خواست پیش بیاد، اومد!! چقدر دلگیره گریز به گذشته و حتی آینده و ... انگار همه چیز غروب جمعه شده. بعد نمی دونم چی شد که رفتم توی هال و بعد از چند دقیقه برگشتم که با کامنت های مرجان روبرو شدم با این عناوین: - غروب جمعه چی شده نانازی؟!!  -جواب بده نگرانم!! - غروب جمعه اتفاقی افتاده؟!!   - چرا چیزی نمی گی؟!  - مگه غروب جمعه چه اتفاقی افتاده؟!!  - دیوووونه بگو خب !!  کاملن می تونستم چهرشو تصور کنم که الان چطور ابروهاش با چشماش از هم فاصله گرفتن و ...! گفتم : ای بابا منظورم این بود که همه چیز مثل غروب جمعه دلگیره ! بقیشو نمی گم که مرجان چیا گفت از عصبانیت. هر چند یه کوچولو عصبانی می شه و بعد زود زود قربون صدقم می ره! فکر می کنه این روزا بیشتر به محبت نیاز دارم.

31 Dec 18:26

مظلوم مضاعف

by پرنده ی گولو


تو خیلی مظلومی، تولدت را جز در تقویم نشانی نیست، کودکی ات پناه کودکی برادرت بود، امامتت بین دو امام بزرگ و پرحادثه کمرنگ ماند، همسر معشوق زمینی آدمی ست،تو به دست همسرت مسموم شدی .چه جگر گوشه ای بود این همسر که تو دردانه تکه های جگرت را بالا آوردی و خورشید خجالت نکشید از طلوع فردایش...

برخلاف روز شهادتت که همیشه در سایه ی رفتن پیامبر ماند، وصیتت را کسی محترم نشمرد که زمانه بد سیاه بود و مدفن ات را کنار پدربزرگ تاب نمی آوردند.تن عزیزت مانده بود بی پناه و چقدر زیاد بودند که خوش داشتند بر سر همین پیکر جنگ دربگیرد. جنگ؟ تو که زهر صلح نوشیده بودی و جنگ؟ نه.جنگ نشد.تو بودی و بقیع بود و برادرت.

آخ حسن جان، بمیرم برایت که بعد از مرگ هم مظلومی؛ توئی که باید آنجا، آن بالا کنار پیامبری که خرمای صدقه را از دهان تو بیرون کشید میخوابیدی، زیر آفتاب بقیع چه میکنی؟تو که زیر عبای وحدت جا داشتی چرا قبرت حتی سایبان ندارد؟ بمیرم حسن جان... بمیرم...


پ.ن: خیلی ها فکر میکنند من اسم تو را دوست ندارم. درست فکر میکنند، من اسم تو را بر دیگری دوست ندارم.

***

بیشتر بدانیم: 

- صلی الله علیه و آله : ṣall Allāhu ʿalay-hi wa-sallam - S.A.W.SAAW, or SAAS

or pbuh (which stands for peace be upon him in English)

- علیه السلام :alayhi s-salām - A.S

31 Dec 18:21

آتش زیر خاکستر

by tajavozmamnoo
سایت پارسینه/ الهام رشیدی: 
اولین کسی که صنم را با یک تا پیراهن و سر برهنه در هوای سرد زمستانی نشسته بر سکوی در خانه دید، زهرا خانم همسایه دیوار به دیوار آنها بود. زهرا خانم متعجب به صنم نزدیک شد و او را دید که خیره به زمین نگاه می‌کند و ناخن‌های خود را می‌جود.هر چه او را صدا زد و حتی تکان‌اش داد، صنم جواب نداد.

پریشان‌تر از آن بود که حتی متوجه زهرا خانم شود.وقتی همسایه دیوار به دیوار و قدیمی آنها تصمیم گرفت، صنم را به خانه‌اشان ببرد و به برادرهایش خبر دهد، دیگر همسایه‌ها هم از خانه‌هایشان بیرون آمده بودند و دور صنم جمع شده بودند.همه آنها می‌دانست که پدر و مادر صنم چند سالی است که فوت کرده‌اند و او با دو برادرش زندگی می‌کند.

زهرا خانم صنم را به خانه‌ خودش برد و پسرش را پی برادر بزرگتر صنم فرستاد .او هم آمد و متعجب از دیدن صنم که هنوز مبهوت گوشه اتاق زهرا خانم نشسته بود او را با کتک به خانه برد.بعد از آن روز مدتها خبری از صنم نبود.برادرها جواب همسایه‌ها را نمی‌دادند.همین بی خبری باعث شد همسایه ها به پلیس زنگ بزنند، پلیس آمد و صنم را در یکی از اتاق‌های خانه‌اشان پیدا کرد.اتاقی که بر در آن قفل زده شده بود.

صنم به دیوانه‌خانه برده شد و بعد از آن زمزمه بین همسایه‌ها زیاد شد؛ می‌گفتند برادرهای صنم به او تجاوز کرده‌اند برای همین دختر جوان دیوانه شده است...حرف و حدیث‌ها و بردن صنم به دیوانه خانه باعث شد تا برادرها خانه پدری را بفروشند و از محله قدیمی بروند.اما هنوز هم همسایه‌های قدیمی صنم و سرنوشت سیاه او را برای هم بازگو می‌کنند.

سرنوشت صنم قصه نیست؛ واقعیتی است که پنهان می‌ماند و فقط گاهی سینه به سینه نقل می‌شود.تعرض به دختران جوان و حتی نوجوان از سوی افراد نزدیک خانواده و فامیل اتفاقی نیست که فقط در جامعه ما رخ دهد.حالا در عصر ارتباطات و رسانه‌های مجازی و ماهواره اخبار دنیا خیلی زود منتشر می‌شود.

همین یکی، دو سال قبل بود که خبر حبس و تجاوز پدر اتریشی به دخترش در دنیا منتشر شد و همه مردم را مبهوت کرد.دختر از پدرش چند فرزند هم به دنیا آورده بود.

اما در کشور ما که دین و اخلاق در آن حرف اول را می‌زند، دیدن و شنیدن چنین اخباری تاب و تحمل زیادی می‌خواهد برای همین بیشتر اوقات تعرض برادران و یا افراد فامیل به دخرتان جوان و یا نجوان مخفی می‌ماند و فقط تبعات روحی و روانی آن برای زنان می‌ماند که در بیشتر اوقات آنها را به افرادی روانی و دیوانه و در برخی از مواقع به زنانی بزه‌کار، معتاد و فاسد تبدیل می‌کند.

رسانه‌ها در کشور ما معمولا در برابر چنین حوادثی سکوت می‌کنند و ترجیح می‌دهند که اخبار چنین اتفاقاتی را منتشر نکنند. تا جایی که نگارنده به یاد دارد، سال 70 بود که مجله آدینه در گزارشی تکان دهنده، مستنداتی درباره تجاوز پدران و برادران به دختران خانواده منتشر کرد و بعد از آن به اتهام تشویش اذهان عمومی متهم و تعطیل شد.

حالا بعد از گذشت سال‌ها پوران درخشنده در فیلم هیس! دخترها فریاد نمی‌زنند به آسیبی جدی و سوژه‌ای ملتهب نزدیک شده است و آن را دستمایه ساخت یک فیلم قرار داده است.داستان این فیلم درباره دختربچه‌هایی است که مورد تجاوز بیگانگان قرار می‌گیرند و چون نمی‌توانند این موضوع را با دیگران در میان بگذارند به افرادی آسیب دیده، رنجور و روان‌پرش و در نهایت به قاتل تبدیل می‌شوند.

تعدی به دختربچه‌ها و دختران جوان از سوی مردان – چه بیگانه و چه فامیل- باز هم از آن آتش‌های زیر خاکستر است که دارد پنهانی و موریانه‌وار به جامعه آسیب می‌زند.این آسیب در میان اقشار فقیر که بینش و سواد فرهنگی و تربیتی اندکی دارند بیشتر است.


رسانه‌ها بخصوص رادیو  و تلویزیون که فراگیری گسترده و وسیعی دارند، درباره تربیت و کنترل میل جنسی در مردان اصلا برنامه‌سازی نمی‌کنند و برای کودکان،‌نوجوانان و خانواده‌ها هم برنامه‌هایی تولید و پخش نمی‌کنند که به آنها آموزش دهند،‌چگونه می‌توانند از تعرض در امان بمانند.

بچه‌ها از کودکی با ملاحظه موازین اخلاقی و شرعی باید با میل جنسی آشنا شوند و تفاوت بین زن و مرد را در این باره بدانند. آنها باید این آگاهی را به دست آورند که چه چیزهایی می‌تواند مردان را تحریک کند و آنها باید چه مواردی را رعایت کنند که برای این آتش خانمان سوز هیزم بیشتری فراهم نکنند. 

تلویزیون باید مستقیم به خانواده‌ها آموزش دهد که دختران خود را در خانه با مردان فامیل تنها نگذارند.

تعرض به دختربچه‌ها و دختران نوجوان موضوعی جدی است که بهتر است روان‌شناسان، جامعه‌شناسان، دولتمردان و رسانه‌های شنیداری، دیداری و مکتوب روی آن کار کنند و مردم و خانواده‌ها را روی آن حساس کنند تا قبل اوج گرفتن این حادثه و تبدیل شدن این اتفاق به بحران، پیشگیری و درمان آغاز شود.
با تشکر از وکیل گرامی بخاطر در اختیار گذاشتن این مطلب
30 Dec 18:03

دوست داشتم ...

by (لی‌لی کتابدار)

 

 

 

منبع عکس‌ها:  http://www.daydreamincolor.com

30 Dec 18:02

A Biopic About Me

30 Dec 17:59

Pink pearl apples!

30 Dec 17:33

Some Funsubsters

30 Dec 17:26

مال منی

by pettra
در خطوط دستهایم نقش توست

نمی ترسم

هرجا بروی مال منی !

( نسرین بهجتی )

30 Dec 17:26

بوسه

by pettra
در تقطیر لب هایت

باران بی تقدیرم ...

چتر بوسه ات را دریغ مکن !

(م . نهانی )

30 Dec 17:25

The difference between heaven and hell

30 Dec 17:20

I guess I have this. (First post!)

30 Dec 17:07

Close enough

30 Dec 17:05

such title.