Shared posts

22 Feb 00:13

شگرف بود؛ یعنی شگرف

by سیب به دست

پدرم گاهی که حرف زدنش گل می کرد از قدیم ها می گفت؛ از اب انبارهای تاریک که پله می خورد می رفت توی زیر زمین؛ از گرامافون و صفحه های سنگی و شهر فرنگی و قطارهای دودی. بعد همون پسر بچه بزرگ شده بود؛ سوار هواپیما شده  بود، دنیا رو گشته بود و با فشار دادن دگمه ی ریموت کنترل به امواج ماهواره وصل بود. به اینجا که می رسید با شوق زاید الوصفی می گفت » شگفت انگیزه که آدمهای نسل من شاهد چه تغییرات شگرفی بودن». من البته شگرفی خاصی توی داستان نمی دیدم. خودم هم تغییرات زیادی دیده بودم. از تلفن خونه ی مادر بزرگم که با انگشت شماره گیری می کردیم تا آخرین موبایل ها، از روزگاری که برای تهیه ی یک مقاله ی ساده باید  توی کتابخونه های دانشگاه ها می گشتیم تا روزگاری که با یک کلیک آخرین مقاله ها زیر دستم بود؛ از دوران کاست و نوار سونی تا الان که با یک نرم افزار رایگان به همه ی موزیک دنیا وصلم اما هیچ کدوم از این ها اون قدر ها من رو تحت تاثیر قرار نداده بود. فکر کنم از یه جایی پیشرفت های «شگرف» عادی شد و ما به تغییر هم عادت کرده بودیم.

با همه ی این اوصاف، خوش دارم منم یک روزی برای بچه ام داستانی تعریف کنم و توش از کلمه ی شگرف استفاده کنم. حیفه این سنت خانوادگی حفظ نشه. تصمیم گرفتم گاهی که حرف زدنم گل کنه براش از قدیمها بگم، از چیزهایی که  مثل اب انبارهای قدیمی قبلا بوده و امروز نیست. ترجیح میدم براش از تغییراتی که توی ادمها و روابط شون افتاد بگم. از اینکه نوجوانی من توی چه جور حال و هوایی گذشت، از دورانی که پسرها برای دوست شدن با دخترها سر کوچه وای می ایستادن؛ نامه های عاشقانه می نوشتن؛ روزها و ماهها و هفته ها برای جوابش صبر می کردن؛ اگر باهاشون بیرون می رفتی همیشه پول شام رو میدادن؛ در ماشین رو باز می کردن و خلاصه «ادب مرد به ز دولت او»  بود. از دورانی که دخترها  مودب و خوب و خانم بودن؛ شماره تلفن گرفتن ازشون هفت خوان رستم بود، بوسیدن لبشون نهایت خلافی  که می شد تصور کرد و اگر کسی بکارتشون رو بر می داشت و فلنگ رو می بست، سوسک کش می خوردن و خودکشی می کردن.

نمی دونم دقیقا از کی اما از یک جایی تصویر اون مردهای قوی و قهرمان و زنهای فرشته مسلک مهربان محو شد.  وقتی اومدم این ور آخرین تکه های اون تصویر قدیمی هم فرو ریخت، چون این تصویر در غرب زودتر شروع به ریختن کرده بود. حتی معیارهای ظاهری مردانه هم تغییر کرده بود. مردهای بیشتری ضد آفتاب می زدن و به وزن شون فکر می کردن. حتی پشم سینه و ریش هم که از دیرباز نشونه ی مردانگی بود از مد افتاد و خیلی از مردها زیر لیزر می رفتن تا برای همیشه از شرش خلاص بشن. زنها آخر هفته ها با یک بطری ویسکی و سیگار به لب  برمی گشتن خونه؛ توی روابط جنسی پیش قدم میشدن و انتظار نداشتن که کسی پول میز رو براشون حساب کنه. انگار همه ی معیارها شروع به عوض شدن کرده بود. دوستم کاترینا که توی یک شرکت بزرگ مدیره؛ با یک مکانیک ساده دوست شده و معتقده که مردهای با ذهن ساده و کمتر تحصیل کرده برای زندگی مناسب ترن. این دقیقا استدلالی است که من قدیم تر از مردهای خیلی موفقی می شنیدم که دخترهای نیمچه دهاتی ترگل ورگل هجده ساله عقد می کردن. البته من به هر دو گروه حق می دادم. واقعیت اینه که وقتی آدم خودش دکترا داره و پول خوب در میاره و خودشم به اندازه ی کافی پیچیده است، دیگه توی یکی دیگه دنبال هیچ کدوم از این چیزها نمی گرده، چون اساسا آدم توی دیگران دنبال چیزی میگرده که توی خودش نیست.

گاهی وقت ها مامان با دلواپسی از من می پرسه که ویلی چی کاره است. میخندم و بهش میگم «عمله ست مادر جان، عمله». دروغ هم نمیگم. مامانم به شوخی کف دستهاش رو توی هوا بلند می کنه و پایین میاره که یعنی خاک توی اون سرت کنن. طفلکی متعلق به زمانه ای است که مرد باید از زن یک سر و گردن بالاتر باشه و نمی تونه بپذیره که دخترش با مدرک دکترا زن یک عمله بشه. براش توضیح میدم که عملگی عار نیست» بعدشم مامان؛ اگه بدونی؛ انقدر توی رختخواب خوب غلغلکم میده!» طفلکی با اضطراب رو به نقطه ی نامعلومی سرش رو می چرخونه که یعنی پدرت ممکنه بشنوه و بعد در حالیکه با صدای بلند میخنده میگه » خجاااااالت بکش». من البته دیگه زیاد نمی تونم خجالت بکشم. فکر کنم خجالت هم مثل صفحه سنگی و شهر فرنگی توی همین گذر زمان از زندگی م افتاده. روایت روزگار سپری شده که شرمندگی نداره. بعضی چیزها میره و به جاش چیزهای دیگه میاد: آب انبارها رو بر میدارن و به جاش اب لوله کشی میزارن. مردهای مقتدر و قوی رو می بره و به جاش مردهای نازکی که نوازش کردن و لیس زدن و گاز گرفتن بلد هستن میاره. زنهای خیلی نجیب میرن و به جاش زنهای خیلی پر رو و عجیب میان.

 لابد وقتی داستان به اینجا می رسه باید به بچه هه بگم «فکرش رو بکن؛ آدمهای نسل من شاهد چه تغییرات شگرفی بودن». مسلما روی کلمه ی شگرف تاکید خواهم کرد اما توی لحنم دریغی برای دورانی که زنها کنار چراغ فسنجون می پختن و مردها پاشنه ی کفششون رو ور می کشیدن نیست. همون طور که پدرم از اینکه اب انبارهای قدیمی جای خودش رو به اب لوله کشی شده داده بود افسوس نمی خورد. راستش هیچ وقت فکر نکردم که آدمها اونجوری خوشبخت تر بودن. به نظرم مردم توی هر دورانی بدبختی های خودشون رو دارن. به هر حال فرقی هم نداره که من چجوری فکر کنم، من که این تغییر رو به وجود نیاوردم، من فقط سوارش شدم. همون جور که  پدرم که درشکه دیده بود سوار بویینگ هفتصد و چهل وهفت شده بود.


دسته‌بندی شده در: ویولتا
24 Jan 20:37

در گلوی من ابر کوچکی ست

by نیما

در گلوی من ابر کوچکی ست
می شود مرا بغل کنی؟
قول می دهم
گریه کم کند.

 

از: مژگان عباسلو

09 Jan 22:50

شش

by boy-is

09 Jan 22:48

~creative and witty title~

09 Jan 22:47

$5000 at walmart

09 Jan 17:54

There's another line at the Victoria's Secret sale

09 Jan 17:46

The water cycle simplified

09 Jan 10:36

Training trolls

09 Jan 10:35

Teaching Level : Mickael Jackson

09 Jan 10:31

Hollywood prankster

09 Jan 10:29

Wifi pls

08 Jan 20:16

باب سوم،حکایت هجدهم

by پرنده ی گولو


هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده، مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت  پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه درآمدم دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت. سپاس نعمت حق را به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم...



اینجا را ببینید



08 Jan 20:06

!

by (ای لیا)

زندگی خیلی خــــــــَـــــــر است!

08 Jan 19:55

Clever protest poster

08 Jan 19:52

Faith in humanity comp

08 Jan 19:46

The furry sheep pig

08 Jan 19:41

Coming back from a break

08 Jan 14:55

Tumblr's at it again

08 Jan 14:53

Google's innocence

07 Jan 11:01

Picasso and dali painting an egg

07 Jan 07:08

بزک نمیر بهار میاد

by پروانه


یه چیزی توی جون ادما هست که مثل مغز استخون تو ته ته جونشونه و باعث میشه بدنشون گرم باشه و انرژی داشته باشن و جون تو همه ی بدنشون وول بزنه

حالا من حس میکنم تو این زمستون بی انتها اون قسمتی که بهش اشاره کردم داره تموم میشه

داره میرسه به تهش

وقتی ساعت هفت و نیم صبح هنوز هوا هنوز تاریک است

وقتی پنج غروب هوا رو به تاریکی می رود

وقتی تاپ زرد و تیشترت مشکی و پلیور قهوه ای و پلیور گپ توسی را با جوراب شلواری پشمی و جوراب و بوت بلند میپوشم و رویش یک پالتوی قهوه ای که دکمه هایش از زور لباس های زیرینش به زور بسته می شوند و کمربندش را هم محکم گره میزنم و کلاه بافتی ام را تا روی ابرو میکشم پایین و شال گردنم را دو دور میپیچم و دست کش هایم را هم دست کرده ام و اما باز هم سردم است ظن میبرم به همان ماده ی گرمازایی که ته ته دل هر کسی مثل زغال سنگ و گازوییل نور و گرما تولید میکند که نکند تمام شده که . . .

گاهی ناامیدانه میپرسم

یعنی این زمستون تموم میشه؟ 

یعنی بهار میاد؟


07 Jan 07:07

Old artists vs. New artists

07 Jan 07:02

http://friida.blogsky.com/1392/10/17/post-605/

by Frida

 هنوز بعد از پانزده سال نقاشی کشیدن، تمام شان که می کنم و می روند روی دیوار، می نشینم روبروی شان و به شان زل می زنم و یادم می آید که آن تکه اش را وقتی می زدم داشت باران می آمد و آن تکه را آن شبی زدم که زهره جون سرفه می کرد و آن گوشه را آن شبی زدم که در حد مرگ خسته بودم و خواب ام می آمد و گوشه گوشه ی تابلو برایم می شود دفتر خاطرات مصور. صبح روز بعدش هم که بیدار می شوم همیشه داستان این است که خواب آلود و با صورت نشسته یک راست از توی تخت می روم دوباره جلوی تابلو و آن قدر نگاه اش می کنم تا خواب ام بپرد. 

 دیشب که این ها تمام شدند و قاب شدند و رفتند روی دیوار، آرزو کردم که کاش نقاشی "کارم" بود و "کپی" کارم نبود. کاش آن قدر وقت داشتم که برای هر داستانی که می خوانم و می نویسم یک تابلو بکشم. یا برای هر آدمی که توی زنده گی ام می آید. کاش یک چیزی شبیه وبلاگ درست شود که آدم هرروز توی اش نقاشی کند عوض ِ نوشتن. کاش از آن دخترهایی بودم که صبح که از خواب بیدار می شدم تنها دغدغه ام این بود که امروز را چه رنگی و چه طور بکشم. کاش یک اتاق داشتم که سه پایه ام را می گذاشتم وسط اش و اطراف اش را پر از طبقه می کردم و دیوارهای اش را پر از رنگ. نشد. نشد. آرزوی ام بود که "نقاش" بشوم و حالا فقط "نقاشی" می کشم که زنده بمانم. نقاشی می کشم که چند ساعت هم شده فراموش کنم همه ی همه ی همه ی رنگ های دور و برم را. نشد نشد که بشود. من اما هم چنان ته ِ آرزوهای ام این است که پیر شوم و مجبور نباشم کار کنم و بنشینم توی خانه و فقط با رنگ های تازه و شفاف نقاشی بکشم که پیری ام یادم برود. بس که می ترسم از این پیری!

 

05 Jan 22:39

He inhaled her!

05 Jan 22:36

People often ask me what being a transsexual is like.

05 Jan 22:36

Winter is a harsh time, and one must do everything to ensure their survival

05 Jan 22:35

Evolution of Mona Lisa

05 Jan 20:19

One hell of a throw

05 Jan 20:18

شرم

by پروانه


غربت یعنی یک همچین کسانی مدح تو را بگویند . . . 

 1+

و 2 +

05 Jan 20:14

Okay I'm done with this shit