پدرم گاهی که حرف زدنش گل می کرد از قدیم ها می گفت؛ از اب انبارهای تاریک که پله می خورد می رفت توی زیر زمین؛ از گرامافون و صفحه های سنگی و شهر فرنگی و قطارهای دودی. بعد همون پسر بچه بزرگ شده بود؛ سوار هواپیما شده بود، دنیا رو گشته بود و با فشار دادن دگمه ی ریموت کنترل به امواج ماهواره وصل بود. به اینجا که می رسید با شوق زاید الوصفی می گفت » شگفت انگیزه که آدمهای نسل من شاهد چه تغییرات شگرفی بودن». من البته شگرفی خاصی توی داستان نمی دیدم. خودم هم تغییرات زیادی دیده بودم. از تلفن خونه ی مادر بزرگم که با انگشت شماره گیری می کردیم تا آخرین موبایل ها، از روزگاری که برای تهیه ی یک مقاله ی ساده باید توی کتابخونه های دانشگاه ها می گشتیم تا روزگاری که با یک کلیک آخرین مقاله ها زیر دستم بود؛ از دوران کاست و نوار سونی تا الان که با یک نرم افزار رایگان به همه ی موزیک دنیا وصلم اما هیچ کدوم از این ها اون قدر ها من رو تحت تاثیر قرار نداده بود. فکر کنم از یه جایی پیشرفت های «شگرف» عادی شد و ما به تغییر هم عادت کرده بودیم.
با همه ی این اوصاف، خوش دارم منم یک روزی برای بچه ام داستانی تعریف کنم و توش از کلمه ی شگرف استفاده کنم. حیفه این سنت خانوادگی حفظ نشه. تصمیم گرفتم گاهی که حرف زدنم گل کنه براش از قدیمها بگم، از چیزهایی که مثل اب انبارهای قدیمی قبلا بوده و امروز نیست. ترجیح میدم براش از تغییراتی که توی ادمها و روابط شون افتاد بگم. از اینکه نوجوانی من توی چه جور حال و هوایی گذشت، از دورانی که پسرها برای دوست شدن با دخترها سر کوچه وای می ایستادن؛ نامه های عاشقانه می نوشتن؛ روزها و ماهها و هفته ها برای جوابش صبر می کردن؛ اگر باهاشون بیرون می رفتی همیشه پول شام رو میدادن؛ در ماشین رو باز می کردن و خلاصه «ادب مرد به ز دولت او» بود. از دورانی که دخترها مودب و خوب و خانم بودن؛ شماره تلفن گرفتن ازشون هفت خوان رستم بود، بوسیدن لبشون نهایت خلافی که می شد تصور کرد و اگر کسی بکارتشون رو بر می داشت و فلنگ رو می بست، سوسک کش می خوردن و خودکشی می کردن.
نمی دونم دقیقا از کی اما از یک جایی تصویر اون مردهای قوی و قهرمان و زنهای فرشته مسلک مهربان محو شد. وقتی اومدم این ور آخرین تکه های اون تصویر قدیمی هم فرو ریخت، چون این تصویر در غرب زودتر شروع به ریختن کرده بود. حتی معیارهای ظاهری مردانه هم تغییر کرده بود. مردهای بیشتری ضد آفتاب می زدن و به وزن شون فکر می کردن. حتی پشم سینه و ریش هم که از دیرباز نشونه ی مردانگی بود از مد افتاد و خیلی از مردها زیر لیزر می رفتن تا برای همیشه از شرش خلاص بشن. زنها آخر هفته ها با یک بطری ویسکی و سیگار به لب برمی گشتن خونه؛ توی روابط جنسی پیش قدم میشدن و انتظار نداشتن که کسی پول میز رو براشون حساب کنه. انگار همه ی معیارها شروع به عوض شدن کرده بود. دوستم کاترینا که توی یک شرکت بزرگ مدیره؛ با یک مکانیک ساده دوست شده و معتقده که مردهای با ذهن ساده و کمتر تحصیل کرده برای زندگی مناسب ترن. این دقیقا استدلالی است که من قدیم تر از مردهای خیلی موفقی می شنیدم که دخترهای نیمچه دهاتی ترگل ورگل هجده ساله عقد می کردن. البته من به هر دو گروه حق می دادم. واقعیت اینه که وقتی آدم خودش دکترا داره و پول خوب در میاره و خودشم به اندازه ی کافی پیچیده است، دیگه توی یکی دیگه دنبال هیچ کدوم از این چیزها نمی گرده، چون اساسا آدم توی دیگران دنبال چیزی میگرده که توی خودش نیست.
گاهی وقت ها مامان با دلواپسی از من می پرسه که ویلی چی کاره است. میخندم و بهش میگم «عمله ست مادر جان، عمله». دروغ هم نمیگم. مامانم به شوخی کف دستهاش رو توی هوا بلند می کنه و پایین میاره که یعنی خاک توی اون سرت کنن. طفلکی متعلق به زمانه ای است که مرد باید از زن یک سر و گردن بالاتر باشه و نمی تونه بپذیره که دخترش با مدرک دکترا زن یک عمله بشه. براش توضیح میدم که عملگی عار نیست» بعدشم مامان؛ اگه بدونی؛ انقدر توی رختخواب خوب غلغلکم میده!» طفلکی با اضطراب رو به نقطه ی نامعلومی سرش رو می چرخونه که یعنی پدرت ممکنه بشنوه و بعد در حالیکه با صدای بلند میخنده میگه » خجاااااالت بکش». من البته دیگه زیاد نمی تونم خجالت بکشم. فکر کنم خجالت هم مثل صفحه سنگی و شهر فرنگی توی همین گذر زمان از زندگی م افتاده. روایت روزگار سپری شده که شرمندگی نداره. بعضی چیزها میره و به جاش چیزهای دیگه میاد: آب انبارها رو بر میدارن و به جاش اب لوله کشی میزارن. مردهای مقتدر و قوی رو می بره و به جاش مردهای نازکی که نوازش کردن و لیس زدن و گاز گرفتن بلد هستن میاره. زنهای خیلی نجیب میرن و به جاش زنهای خیلی پر رو و عجیب میان.
لابد وقتی داستان به اینجا می رسه باید به بچه هه بگم «فکرش رو بکن؛ آدمهای نسل من شاهد چه تغییرات شگرفی بودن». مسلما روی کلمه ی شگرف تاکید خواهم کرد اما توی لحنم دریغی برای دورانی که زنها کنار چراغ فسنجون می پختن و مردها پاشنه ی کفششون رو ور می کشیدن نیست. همون طور که پدرم از اینکه اب انبارهای قدیمی جای خودش رو به اب لوله کشی شده داده بود افسوس نمی خورد. راستش هیچ وقت فکر نکردم که آدمها اونجوری خوشبخت تر بودن. به نظرم مردم توی هر دورانی بدبختی های خودشون رو دارن. به هر حال فرقی هم نداره که من چجوری فکر کنم، من که این تغییر رو به وجود نیاوردم، من فقط سوارش شدم. همون جور که پدرم که درشکه دیده بود سوار بویینگ هفتصد و چهل وهفت شده بود.
دستهبندی شده در: ویولتا


