
parisa.hashemy
Shared posts
از اولین میمونی که استخون رو پرت کرد فضا تا اخرین دلفینی که از اب بیرون پرید
فستیوال سیدنی از دیشب شروع شده. از کنسرت راک تا رقص های سنتی بومی آفریقایی؛ ازتئاتر تا موسیقی؛ کافیه که یک دفترچه راهنما بگیری دستت و خودت رو برسونی وسط شهر و از اونجا به بعد هر سه قدم یک اتفاقی در جریانه. پارسال اجرای فیلم ادیسه فضایی با ارکستر زنده اش رو رفتم. فیلم رو قبلا دیده بودم اما توی اون صحنه ی بی نظیر آغازین – که به نظر من یکی از شاهکارترین کات های تاریخ سینماست- وقتی استخون پرتاب شده توی اسمون، روی نمایی از یک سفینه ی فضایی بسته شد همراه اجرای زنده ی والس اشتراوس، یک قطره اشک از گوشه چشمم ریخت پایین. ویلی بلیط گرفته بود و من رو دعوت کرده بود. اون موقع خیلی سعی می کرد من رو تحت تاثیر قرار بده و خیلی اهل فرهنگ و هنر شده بود. امسال ولی بیشتر فعالیت های فرهنگی ش به تماشای راگبی لیگ از تلویزیون محدود میشه و وقتی بهش گفتم که دلم فرهنگ و هنر میخواد اول به روی خودش نیاورد و اخرش هم گفت من امشب واقعا خسته ام؛ چطوره با پل بری؟ پل دوست دوران مدرسه ی ویلیه و اونجوری که ویلی میگه کرم این کارهاست. البته کوتاه؛ چاق، کم حرف و از همه مهم ترهمجنس گراست و در واقع بی خطر ترین ادمیه که هر مردی می تونه زنش رو بهش بسپره و خودش جلوی تلویزیون با خیال راحت ابجو اش رو بخوره. پل وقتی جوون بوده حتی چهار سال توی دانشکده ی هنر درس خونده و بعد هم روانشناسی رو شروع کرده و نصفه گذاشته و آخرش رفته سراغ کامپیوتر چون با کار ای تی بهتر میشده پول در اورد ولی هنوزم دیوونه ی برگمان و کوکتو و پازولینیه. اینها رو توی فاصله ای که داریم خودمون رو به نمایش افتتاحیه جشنواره می رسونیم برام تعریف می کنه. من هم یک کمی هم از مهر هقتم و توت فرنگی های وحشی مایه میزارم. مثل کسی که اسم شب رو شنیده باشه یخش باز میشه؛ بعد دو تایی شکم های گنده مون رو میدیم جلو – البته شکم پل به مراتب از من گنده تره- و مثل دو تا دوست قدیمی دست هم رو می گیریم و هن هن کنان به سمت اپرا هاوس سرازیر میشیم.
نمایش ترکیبیه از چیزی شبیه رقص و مقادیر زیادی بازی با نور و موسیقی و هیچ خط داستانی مشخصی نداره. من تقریبا هیچی ازش نمی فهمم. پل هم همین طور؛ پل البته نظر کارشناسی اش اینه که اصولا هنر مدرن را نباید فهمید؛ باید توی لحظه حسش کنی و ازش لذت ببری و اصلا هم سعی نکنی که تفسیرش کنی. در واقع؛ چیز زیادی هم برای تفسیر وجود نداره، توی کل نمایش فقط چند جمله ی ساده گفته شد. یعنی یک جا اون وسط ها، یک دختر باریک هندی با موههای سیاه و بلند وسط صحنه اومد و با دستش دایره ای توی فضا رسم کرد و گفت » زندگی؛ موجی از عشق است که چون نهری روان می شود» و یا یک همچین چیزی، یک جمله ی دست چندم و پیش پا افتاده ی مزخرف، روی بک گراندی از موسیقی و نور. ناگهان احساس می کنم یک قطره اشک، داره از چشمهام می چکه، درست مثل وقتی که صحنه ی پرتاب استخون روی والس اشتراوس کات شد. فکر کردم به خاطر هورمون هاست -هورمونهای لعنتی ای که نمیگذاره درست فکر کنم و کلا داره من رو تبدیل به یک موجود مزخرف و کند می کنه- اما همین موقع از گوشه ی چشمم متوجه دختر جوان بلوندی شدم که روی صندلی بغلم نشسته بود و داشت با دستمال قطره های اشکش را پاک می کرد.
بعد یاد دلفین ها افتادم. من همیشه عاشق دلفین ها بودم و یکی از ارزوهام این بود که باهاشون شنا کنم. توی همون دورانی که ویلی میخواست من رو تحت تاثیر قرار بده، دو تا بلیط هواپیما گرفت و رفتیم گلد کوست. رفتیم یک جایی که می شد با دلفین ها شنا کرد. دلفین ها محشرن؛ یک جور محبت خالص توشون هست، توی سگ ها هم هست، کلا توی همه ی موجودات زنده به جز آدمها هست. دلفین ها موجودات کاملی هستن و حتی ناف هم دارن. من یک دلفین ماده ی بیست و هشت ساله رو ناز کردم و دست کشیدم روی نافش. اما این دقیقا اون چیزی نبود که میخواستم. من میخواستم وسط اقیانوس با دلفین ها شنا کنم؛ توی ابهای ازاد، نه توی یک حوضچه ی مصنوعی با حضور یک عالمه مربی دلفین که دایم مراقبن که مبادا ناخنت پوست دلفین هاشون رو خراش بندازه. به هر حال به ویلی چیزی نگفتم و حتی خیلی هم تشکر کردم چون صد و پنجاه دلار داده بود که من پنج دقیقه بتونم دستم رو بکشم روی ناف یک دلفین و الان هم بیرون از اب نشسته بود و تند تند از من و دلفینه عکس می گرفت. من دستم رو انداختم گردن دلفینه و اون هم رو به دوربین لبخند زد. می تونم قسم بخورم که مزخرف نمیگم و دلفین ها لبخند می زنن و مدارکش هم موجوده. ویلی هم لبخند می زد و خوشحال بود که ارزوی من رو براورده کرده و بعد از این من دیگه توی زندگیم هیچ ارزویی ندارم. بعد هم برای اینکه سنگ تموم بگذاره من رو برد یک نمایش آبی که دلفین ها با چند تا دختر خوشگل شنا می کردن؛ می پریدن توی هوا؛ چرخ می زدن و بر می گشتن توی اب. نشسته بودیم و داشتیم بستنی می خوردیم. بعد سه تا دلفین همزمان با هم از اب پریدن بیرون و من دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم و اشک هام روی صورتم جاری شد. جمعیت از خوشحالی جیغ می کشید و همه با صدای بلند می خندیدن و بچه ها بستنی و پشمک های رنگی شون رو توی هوا تکون می دادن. من اون وسط عین احمق ها پشت عینک افتابی اشک می ریختم و نمی دونستم چرا، فقط می دونستم که یک چیزی؛ یک جایی از روح من رو لمس کرده که مدتهاست لمس نشده و من حتی نمی دونم اون کدوم نقطه از روح منه.
اینها را توی راه برگشت برای پل تعریف می کنم. شاید برای اینکه پل چاقه و ادمهای چاق شنونده های خوبی هستن. سرش رو تکون میده و میگه » منم هیچ وقت نفهمیدم که چطوری یکهو یک چیزی روح ادم رو لمس می کنه؛ فکر کنم توی همه ی این چیزهایی که تعریف کردی یک چیز مشترک هست؛ یک جرقه از زیبایی. خاصیت هنر هم همینه؛ افریدن اون جرقه». حالا رسیدیم دم ایستگاه؛ پنج دقیقه ای فرصت هست تا اتوبوس من برسه. دفترچه ی راهنمای فستیوال رو باز می کنیم و نگاهی میندازیم. یکی از کارهای کوکتو رو پیدا می کنه؛ یک مونولوگ طولانی از یک زن به زبون المانی با زیرنویس انگلیسی، میگه » این باید جالب باشه؛ پس فردا وقت داری؟ با من میای؟» بعد بلافاصله اضافه می کنه » خوشحال میشم که اجازه بدی مهمونت کنم، من خیلی تنهام؛ اینجوری حداقل می تونم با یک نفر حرف بزنم.» دستم رو میندازم گردنش و بغلش می کنم و شکم هامون میخوره به هم. وقتی میخواد بیاد از بغلم بیرون؛ یک لحظه نگهش می دارم؛ یک مکث کوتاه. این کار رو تازه یاد گرفتم. اولین بار با یکی از دوستهام که مادرش تازه مرده بود این کار رو کردم. حرکت خودش اومد؛ بدون فکر و غریزی، و از اون روز امضای مخصوصم شد برای بغل کردن آدمهای تنها، داغون و منزوی یا آدمهایی که احتیاج به تسلی دارن. درست توی همون لحظه که طرف داره میره عقب، خیلی اروم؛ دستم رو دور گردنش اروم فشار میدم و چند صدم ثانیه توی بغلم نگهش میدارم و بعد رهاش می کنم. همون چند صدم ثانیه اضافه یک قرار داد رسمی رو تبدیل به یک رفتار انسانی می کنه. یعنی تو می تونی توی بغلم بمونی، نه چند صدم ثانیه بیشتر؛ تا هر قدر که خواستی؛ چون من دارم تو رو توی بغلم حس می کنم؛ اونجوری که فقط یک دوست می تونه یک دوست رو حس کنه.» وقتی از بغلم بیرون میاد؛ توی چشمهاش دو تا قطره اشک گوله شده. با خودم فکر می کنم شاید همون چند صدم ثانیه برای پل جرقه ای از زیبایی بوده. شبیه بالا انداختن اولین استخون به دست اولین میمون، بالا پریدن یک دلفین؛ شبیه یک جمله ی مزخرف تکراری از زبون یک دخترک هندی؛ به یک جایی از روحش اصابت کرده. روح آدمها که حساب کتاب خاصی نداره، حتی اگه حامله هم نباشند. اتوبوس میاد و سوار میشم. سرم رو تکیه میدم به شیشه؛ نگاهش می کنم که به کندی با اون شکم گنده ش توی تاریکی ناپدید میشه.
دستهبندی شده در: ویولتا
از عجایب گوگل!
حالا محض تفریح و عوض شدن فضا بریم ببینیم ملت با سرچ چه کلمه ها و جمله هایی سر از وبلاگ من در آوردن. توضیحات بنده رو هم در کنارش ببینین!
_ از رنگ مشم خوشم نمیاد چی کار کنم؟: رنگساژش کن امیدوارم بهتر بشه و خوشت بیاد!
_ از کجا مطمئن شم باردارم: آزمایش بده جانم!
_ فسقلی ها: اطراف من زیادن!
_ باقالی پاک کرده: چیز خوبیه!
_ آغوشت: آغوش کی؟ من؟!
_ آدرس وکیل برای مهریه: فعلا قصد کار کردن ندارم!
_ اومدم از راه دور کاش بشه: آره خدا کنه بشه!
_ بار اول با هم خوابیدن: خاک عالم! من کی از این بی ناموسی ها این جا نوشتم؟!
_ آهنگ های راجع به خیانت: من که دوست ندارم و گوش نمی دم!
_ بچه ام سرما خورده چی کار کنم؟: اگه شدیده حتما ببرش دکتر.
_ باز هم اومد سراغم: کی یا چی دقیقا؟!
_ پسر اندامی: این جا دنبالش نگرد!
_ چی کار کنم زنم خونه رو مرتب کنه؟: باید خودش بخواد. از دست شما کاری برنمیاد! بهتره خودت دست به کار بشی!
_ خانم کاسب در شمال: جل الخالق! وبلاگ من و این حرفا؟!
_ چی کار کنم بچه ام سه قلو بشه؟: این در تخصص زن برادرمه!!! حالا سه قلو می خوای چی کار؟ خوشحالی ها! می دونی چه قدر زحمت و دردسر داره؟
_ خواهرشوهر بدجنس من: من که نه خواهر شوهرم بدجنسه نه خودم خواهرشوهر بدجنسیم! اینو از کجا آوردی؟!
_ داستان های جاسوسی: دوست دارم!
_ درس یا شغل آزاد؟: شک نکن شغل آزاد!!!
_ خوش اندامی: ما که در رسیدن بهش ناکام موندیم. انشاالله شما نمونی!
_ دلم یه خونه با یه بالکن می خواد: من نیز!
_ دوست پسر من بلاگ اسکای: جان؟!
_ زن دوم شوهرمو دیدم: خدا صبرت بده.
_ سختی رانندگی یاد گرفتن: من که خیلی سخت یاد گرفتم. انشاالله شما راحت یاد بگیری!
_ زایمان در بیمارستان دادگستری: من اون جا زایمان نکردم و قصدش رو هم ندارم. این جا نمی تونی اطلاعاتی در موردش پیدا کنی!
_ سرکارم ولی پر خوابم: بهتر بود مرخصی می گرفتی و می موندی خونه می خوابیدی!
_ بانو دنگی: کی هست؟! اون سریال کره ایه رو می گی؟ من اصلا ندیدم!
...
چهل و دو
پوماد زدن به کمر عمه
یه نفر با سرچ این کلمه رسیده به این وبلاگ
چهل وچهار
زنگ زدم به زن داداشم که خورش سبزی درست کردم بفرستم برات؟
گفت :دستتون درد نکنه راضی نیستم به زحمتتون .نفرستین تو رو خدا .بلافاصله اضافه کرد هتی جان اینا که گفتم همش تعارفه ها، رسمه .پشیمون نشی ها بفرستی ها .به خدا تعارف کردم .
چهل وپنج
ازکسانی که همه چیز را محاسبه می کنند بترس و هرگز قلبت را در اختیار آنها نگذار … !آنها حساب عشقی که نثار تو می کنند را نیز دارند و روزی آن را با تو تسویه میکنند!
مرا یاد بگیر...
مرا یاد بگیر
نه مثل جبر!
نه مثل هندسه!
نه مثل یک منهای یک
که همیشه می شود صفر!
مرا یاد بگیر
مثل نیمکت آخر
زنگ آخر
و دستانی که نام تو را
مدام روی چوب حک می کرد،
مرا یاد بگیر...
شاعر: ناشناس!
عشق
بلند قد بود و سی و شش ساله که به همراه یکی از دوستانم جهت شرکت در مجلس عقدی به دفتر ما آمدند..
در میان گفتگوی من و دوستم متوجه شدم که آنها ، هم دوره دانشجویی بوده اند و هم اتاقی در خوابگاه … راستش متوجه چیز غیر عادی نشدم جز اینکه با این سن و سال نه ازدواج کرده و نه کاری پیدا کرده بود…تا اینکه پس از رفتنش ، دوستم برای چاره جویی مسئله ای را با من در میان گذاشت :
او از زمره بهترین ها بود..هوش سرشار و حافظه قوی و مطالعات گسترده و کنش های سیاسی اجتماعی و فرهنگی ، او را سرآمد دانشکده اش کرده بود …همان میانه های دانشجویی بود که او اما عاشق دختری شد… عشق ، سراسر وجودش را فرا گرفت ، خواب و خوراکش را برچید و آرامش و سلامتش را ستاند…
چه شبها که او تا صبحگاه سر بر زانوی من می نهاد و دردمندانه از عشق می گریست… دختر ساکن اصفهان بود و او از دامنه های زاگرس در غرب …
عشق مفرط او سرانجام دختر را به رضایت واداشت و پسر بلند قد جذاب ، برای راضی کردن پدر و برادرهای دختر راهی اصفهان شد… اما سفر ، بی حاصل بود… خانواده دختر به این وصلت راضی نمی شدند و تن نمی دادند… و تنها دلیلشان اختلاف مذهب آن دو بود.
پسر عاشق ، سرانجام تاب نیاورد و زمام زندگیش از دست رفت.. او که دارای خانواده ای بسیار موفق است … سرگردان شد و پریشان گوی … آشفته فکر و دست شسته از دنیا.. دل باخته پاک باخته و اکنون که ۱۲ سال است از آن زمان گذشته او همچنان سر در همان سودا دارد و زندگیش سروسامان نیافته …
تجربه یک عاقد : از مذهبش مپرسید چه آنکه در درگاه خداوندی به عشق ارزد .. به عشقی ارزد ..؟!… یا نه ؟!
Well that's more original than all those leaning tower pictures
When my computer says that I have internet but no page will load

