Shared posts

21 Feb 23:30

ریاضی دان

by سیب به دست

خانم و. همه ی زورش رو زد که زن یک عمله نشه، اما نشد. یعنی انگار بخت یارش نبود، یا یک جوری طلسم توی کارش افتاده بود که توی این همه آدمهای طاق و جفت هیچ ادم درست و حسابی به پستش نخورد. درست چند ماه قبل از اینکه کاملا نا امید بشه با یک آقای نیوزیلندی آشنا شد که دکترای ریاضی داشت و توی یک شرکت کوچک مدیر بود. دست بر قضا این آقا خیلی هم جنتلمن از اب در اومد. اولین بار خانم و. رو دعوت کرد به یک رستوران خیلی خوب و پول شام رو با کمال سخاوت داد و گفت » تا وقتی سر کار نرفتی من اجازه نمیدم که تو پول میز رو حساب کنی. من خودم دانشجو بودم و می دونم که وضعیت اسونی نیست.» و.  لبخند زد و با خودش فکر کرد که ریاضی دان آدم خوب و محترمیه؛ دست و دلباز و تحصیل کرده است و بالاخره یک ادم حسابی پیدا کرده. البته ریاضی دان دقیقا اون چیزی که و. میخواست نبود و به نحو نا امید کننده ای قدش متوسط بود و مثل بیشتر دانشمندها عضله هم نداشت؛  اما و.   به خودش قبولوند که یک ذهن زیبا می تونه به اندازه ی یک جسم عضلانی -و حتی بیشتر- سکسی باشه و توی دلش تصمیم گرفت که  نهایت زورش رو بزنه تا مثل آدم رفتار کنه و یک رابطه ی دراز مدت با این یکی بسازه. برای همین اون شب نهایت ذوقش رو به کار برد که باهوش؛ بامزه و دلنشین به نظر بیاد و حرفهای خوب و شیرینی زد که خودش هم یادش نیست ولی انقدر روی ریاضی دان  تاثیر گذاشت که بلافاصله برای پس فردا ناهار ازش دعوت کرد.

مصاحبت ریاضی دان البته همین طور که میشد حدس زد چندان هم هیجان انگیز نبود، چون طبیعتا ریاضی دان بیشتر عمرش رو به ریاضیات اختصاص داده بود و کلا آدمهای خیلی کمی هستن که ریاضی رو موضوع تفریح امیزی بدونن. ریاضی دان مغز پیچیده ای داشت ولی در عوض زندگی خیلی یکنواخت و روتینی داشت؛ صبحها ساعت هفت و یک دقیقه از خواب پا می شد و شبها راس نه و پنج دقیقه می خوابید و بزرگ ترین خلافی که کرده بود ریختن پوست پرتغال توی رست بیف مادرش بود. با این همه خانم و. همه ی زورش را زد تا کارت هاش رو درست بازی کنه و از همه مهم تر از سکس اجتناب کرد چون سکس زود هنگام یکی از چیزهاییه که یک رابطه رو به گند می کشه. خلاصه این بار برخلاف عادت همیشگی ش مثل یک خانم واقعی رفتار کرد تا اینکه بالاخره  ریاضی دان واقعا شروع کرد به دوست داشتن و.  و کار به جایی رسید که روزی چند بار براش پیام میداد و هر روز بهانه ای می تراشید که هم رو ببینن، وقتهایی که و. حواسش نبود یواشکی و با یک جور محبت خاص نگاهش می کرد و گاهی وسط حرف زدن با دست پاچگی دستهاش رو می بوسید. خانم و. مثل باغبونی که یک بذر رو میکاره به درخت دوستی که نشانده بود اب می داد و  وقتی دید که درختش بزودی میوه خواهد داد با خودش گفت که الان وقتشه که رابطه رو وارد فاز بعدی کنه ، یعنی در واقع ریاضی دان رو بگاد. برای همین هم بعد از چهار ماه؛ بالاخره ریاضی دان رو دعوت کرد خونه اش و براش ته چین مرغ پخت و توش کلی هم زعفران زد. ساعت شش شد و ریاضی دان با یک بطری شراب سفید نیوزیلندی از در اومد ، چون نیوزیلند شراب های سفید خوبی داره و از این بابت معروفه و طبیعتا یک نیوزیلندی اصیل با شراب شیراز وارد جایی نمیشه. خانم و. با خونگرمی از میهمانش استقبال و پذیرایی کرد و حتی بعد از شام برای اینکه فضا رو رومانتیک تر کنه روی میز شمع روشن کرد اما از اونجایی که خورشید هنوز توی اسمون بود این حرکتش چندان تاثیری نداشت ولی به هرحال ریاضی دان منظور خانم و. رو فهمید و دستهاش رو گرفت و با نهایت احساسی که میشه از یک ریاضی دان انتظار داشت اعتراف کرد که خانم و.  رو دوست داره و اون همه ی اون چیزیه که همه ی این سالها دنبالش می گشته و هیچ وقت حتی توی رویاهاش هم تصور نمی کرده که پیداش کنه و بعد دستهای خانم و. رو برد سمت لبش. این جا خانم و. دستش رو کشید کنار و خیلی اروم گفت : من دوست ندارم دستم رو ببوسی -این رو راست می گفت چون هر وقت مردی دستش رو می بوسید یاد امام خمینی و داستان مدرسه ی فیضیه و دست بوسی طلاب و متلک اقای طالقانی می افتاد- بعد صورتش رو اورد جلو و چشمهاش رو بست و گفت » میشه به جاش لبم رو ببوسی؟» ریاضی دان که معلوم بود تجربیات زیادی با خانمها نداشته؛ سرخ و سفید شد و خانم و. رو با شور و محبت فراوانی بوسید. خانم و. هم متقابلا ریاضی دان رو پرت کرد روی مبل و بعد گردنش رو گرفت و بلندش کرد توی هوا و کشیدش سمت خودش، ریاضی دان که چند بار پاش خورده بود به دسته ی مبل و نزدیک بود پرت شه کف زمین، اجازه گرفت که لااقل کفش هاش رو دراره تا مبل کثیف نشه. توی فاصله ای که داشت کفش هاش رو در می اورد و.  دگمه های لبا سش رو باز کرده بود و با سوتین خوشگله ش روی مبل دراز کشیده بود  ریاضی دان یک لحظه گیج به و. نگاه کرد و زیر لب گفت » آه؛ گاش» بعد به سرعت بلوز و شلوار و جورابش رو هم در اورد و با یک شورت مامان دوز معصومانه وایساد وسط اطاق ویک بار دیگه به خانم و. که  پاهاش رو با حالت مرموزی محکم چسبونده به هم و کاملا آماده ی بازیگوشی بود نگاه کرد و تکرار کرد » آه؛ گاش» بعد شیرجه زد روی خانم و. و دستش رو برد زیر کمرش و چسبوندش به قلبش که داشت از توی سینه ش بیرون می امد و این بار با صدای بلند تری گفت » آه، گاش» .

خانم و. اولش نفهمید چه اتفاقی افتاده اما بعد از چند ثانیه فهمید. ریاضی دان سرش رو گذاشته بود روی شونه ی و. و هیچ حرکتی نمی کرد؛ انگار که بطور ناگهانی مرده باشه. بعد از چند دقیقه سرش رو بلند کرد و زیرلب گفت » ببخشید» و. دستش رو برای تسلی روی کتف مرد گذاشت » مهم نیست؛ پیش میاد.» ریاضی دان سعی کرد توضیح بده » داستان اینه که مدتها میشد که … راستش من اصلا امشب انتظارش رو نداشتم…تو زن خیلی جذابی هستی ….» و. حرفش رو برید » توی دستشویی صابون هست؛ همین طور دستمال کاغذی»  ریاضی دان گفت » آهان» و به سختی از جاش بلند شد و رفت سمت دستشویی. خانم و.  لباسش رو پوشید و دگمه هاش رو تا بالا بست، شمع روی میز رو فوت کرد و توی تاریکی به در توالت زل زد. ریاضی دان توی دستشویی سیفون رو کشید. و. یک لحظه خیال کرد که می تونه بوی درخت عرعری که توی فضا پیچید رو احساس کنه. سعی کرد به دستمال های کاغذی سفیدی که با اب چرخ میخوره و پایین میره و به شورت مامان دوزی که امشب باید شسته بشه فکر نکنه. سعی کرد به همه ی سیزده سالی که همینجوری گذشته بود و شوهر سابقش که دست بر قضا اون هم ریاضی دان بود فکر نکنه. با خودش فکر کرد » خدا رو شکر که توی دنیا عمله ها هم هستن، اونها مغز ساده تری دارن و می تونن آدم رو تا صبح بگان «.

 هرنوع تشابه اسمی در این نوشته صرفا اتفاقی است!


دسته‌بندی شده در: ویولتا

11 Feb 19:18

همون استاد ادبیاته

by giso shirazi

دانشجو: استاد" مشرب" را چطور می نویسند؟
 استاد: من در تو این توان را می بینم که بتوانی "مشرب" را هم چند جور بنویسی!!!! باور کن
18 Jan 09:19

Tell it like it is

18 Jan 09:18

You can change the direction this train is moving just by thinking about it.

18 Jan 09:17

Indiana who?

18 Jan 06:22

A powerful Picture

17 Jan 19:13

Everything can be fixed

17 Jan 19:08

Good guy google

17 Jan 19:08

The great knowledge of a miss Belgium

17 Jan 19:07

Soulmate singing

17 Jan 19:04

Only 2 percent of the australian population lives in the yellow area

17 Jan 19:02

Change your words, change your world

16 Jan 17:52

شعری برای زندگی

by نیما

حرمت اعتبار خود را

هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن

که ما هر یک یگانه ایم

موجودی بی نظیر و بی تشابه

و آرمانهای خویش را

به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن

تنها تو می دانی که «بهترین» در زندگانیت

چگونه معنا می شود

 

از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر

بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که در زندگی خویش

که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد

 

با دم زدن در هوای گذشته

و نگرانی فرداهای نیامده

انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود

 

هر روز، همان روز را زندگی کن

و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای

 

و هر گز امید از کف مده

آنگاه که چیز دیگری

برای دادن در کف داری

 

همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد

که قدمهای تو باز می ایستد

و هراسی به خود راه مده

از پذیرفتن این حقیقت که

هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد

تنها پیوند میان ما

خط نازک همین فاصله است

 

برخیز و بی هراس خطر کن

در هر فرصتی بیاویز

و هم بدینسان است که به مفهوم  شجاعت

دست خواهی یافت

 

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت

عشق را از زندگی خویش رانده ای

عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری، سرشارتر شود

و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری، آسان تر از کف رود

پروازش ده تا که پایدار بماند

 

رؤیاهایت را فرو مگذار

که بی آنان زندگانی را امیدی نیست

و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد

 

از روزهایت شتابان گذر مکن

که در التهاب این شتاب

نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش

که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی

 

زندگی مسابقه نیست

زندگی یک سفر است

و تو آن مسافری باش

که در هر گامش

ترنم خوش لحظه ها جاریست.

 

"نانسی سیمس" (Nancye Sims)

ترجمه: دکتر مهدی مقصودی

کتاب: بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

16 Jan 17:50

Soooooo deep

16 Jan 17:47

Running is evil

16 Jan 17:45

Best present ever

16 Jan 17:44

According to Disney...

16 Jan 17:41

Never underestimate the the power of a joke.. (I wonder what it was)

16 Jan 11:35

Intellectual cube

16 Jan 11:32

Be happy alone

16 Jan 11:25

Facts compilation

16 Jan 11:19

And dig their grave with a shovel named compassion

16 Jan 11:18

Remember?

16 Jan 06:52

This would be a good gym motivation

16 Jan 06:51

۲۹ .

by girl-is

16 Jan 06:42

Help me out!

16 Jan 06:41

Small fact frog on cows

16 Jan 06:40

Level of entertainment

15 Jan 20:03

YEP

15 Jan 20:02

I'm waiting...