parisa.hashemy
Shared posts
ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ
ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ
ﺧﻮﺩﻡ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ
ﮐﺎﺵ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﮔﻨﺠﻪ ﺍﯼ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﻗﻔﻞ ﮐﻨﻢ
ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﮑﯽ ﻳﮏ ﮔﻨﺠﻪ ﺧﺎﻟﯽ ...
ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﻢ
ﺟﺎﯼ ﺳﺮﻡ ﭼﻨﺎﺭﯼ ﺑﮑﺎﺭﻡ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺳﺎﻳﻪ ﺍﺵ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻴﺮﻡ ...
"ناظم حکمت"
از کتاب: تو را دوست دارم چون نان و نمک
میخواهم کاری کنم
میخواهم کاری کنم که خدا
مرا ببرد توی لباسهای تو
و تو
توی لباسهای من
دنبال خودت بگردی...
"عباس معروفی"
خزه/ هربر لوپوریه/ احمد شاملو/ انتشارات نگاه

از هر کاری شانه خالی می کردم. عمر می گذشت و کاری انجام نمی دادم.از این ور تصمیم می گرفتم فلان کار را دست بگیرم، از آن ور می گفتم " فایده اش چیست؟ " و این دو تا کلمه، پاک اراده ام را از میان می برد: " فایده اش چیست؟ "
حتما برای شما هم پیش آمده که در هنگام خوانش یک کتاب، با جملاتی روبرو شده اید که چندین بار از نو خوانده باشیدشان، و تا مدتها عنوان آن کتاب یادآوری کننده ی آن جملات برایتان باشند، جملاتی که از خواندن چندین باره شان خسته نمیشوید!
راستش چنین مقدمه ای را سر هم کردم تا بگویم اگر بخواهیم کتابها را از دو وجه جمله و داستان مورد بررسی قرار دهیم و با طبقه بندی - جمله محور، داستان محور- آنها را از یکدیگر تمیز دهیم، باید بگویم کتابهای مودیانو برای من داستان محورند، یعنی معمولا در کل داستان جمله ی خیلی فوق العاده ای در کار نیست، اما کلیت داستان بی اندازه فراموش نشدنی ست، و در نقطه مقابل آثار بوکفسکی و مارکز از نظر داستانی برای من چندان دلچسب نیستند، حال آنکه با دیدن جمله ای از صد سال تنهایی، عامه پسند، و ... به سرعت به یاد خوانش های مکررم از آن جملات می افتم.
در این میان دسته ی دیگری از نویسندگان وجود دارند که کتابهایشان، در عین جمله محور بودن، داستان محورند.هاینریش بل، اینیاتسیو سیلونه، نویسندگانی برای من هستند که داستانی خوب را در قالب جملاتی خوب روایت میکنند.و همه ی اینها را گفتم تا بگویم: هربر لوپوریه نیز در دسته ی سوم قرار میگیرد.
خزه روایتی ست از فرانسه ی تحت اشغال نازی ها در جریان جنگ جهانی دوم، مردم جنگ زده ای که به نوع رقت باری روزگار میگذرانند،روزگاری سرشار از پوچی و سردرگمی، وطن فروشی و تن فروشی، در زمانی که برنده و بازنده هر دو واژه ای نفرت برانگیز میشوند،داستان توحشی که در روح بازماندگانش تنها یک چیز به یادگار میگذارد: وحشت... و از همین روست که من همیشه مردمان روزگار جنگ را ستایش میکنم، و ادبیات جنگ را نیز هم...
خزه داستان مردی ست که همسر و فرزندانش را طی بمباران هوایی از دست داده است و تصمیم میگیرد به ناشناخته ترین مکانی که میشود برود،تا شاید بتواند جوری خودش را دور بریزد، او بعدها با آشنا شدن ساکنان روستایی که بدان پناه برده است، از ترس بازگشتن حس نوع دوستی به خویشتن خویشش، تصمیم میگیرد ناغافل ترک روستا کند، اما منصرف میشود و بعدها با جملاتش میگوید که چقدر از انسان بودن احساس خفت میکند.
و البته در این میان داستان زنی یهودی مطرح میشود که به موجب زمان داستان،بسیار تاثر برانگیز است.فکر میکنم برای اولین بار است که تا این حد نسبت به تمام شخصیتهای مهم داستان، احساس عشق و همدردی میکنم، شاید همان نوع دوستی،...که به زعم نویسنده ضعف انسانی ست که نمیشود از آن فرار کرد.
البته لازم به ذکر میدانم که طبقه بندی کتابها از دیدگاه من بود، و من ادعایی جز یک کتابخوان بودن ندارم، و این بدان معناست که تفاوت های دیدگاه های شما در باب این طبقه بندی با جان دل شنیده میشود، پس باشگاه کتاب را در نظراتتان سهیم کنید!
از پشت جلد:
هربر لوپوریه نویسنده ی معاصر فرانسوی، به سال 1913 در اوکراین زاده شد و پس از پایان تحصیلات در رشته ی پزشکی دانشگاه پاریس به ادبیات روی آورد و در کار نوشتن از تجربیات پزشکی اش بهره ی فراوان گرفت.
نخستین رمان او " کرچ " نام داشت و پس از آن چندین نمایش نامه و رمان دیگر نوشت.
به سال 1952 جایزه " پوپولیست " به خاطر رمان دیگرش " ژولیت در گذرگاه " به وی اعطا شد.
به سال 1955 " خزه " را منتشر کرد که رمان خوانان ایرانی، این اثر را با ترجمه ی درخشان جاودان یاد " احمد شاملو " شاعر و مترجم بزرگ معاصر میشناسند.
از هر کاری شانه خالی می کردم. عمر می گذشت و کاری انجام نمی دادم.از این ور تصمیم می گرفتم فلان کار را دست بگیرم، از آن ور می گفتم " فایده اش چیست؟ " و این دو تا کلمه، پاک اراده ام را از میان می برد: " فایده اش چیست؟ "
اینبار که به دنیا آمدی
وارونه زندگی کن
هرچه فکر می کنم،
می بینم
روزهای کودکی
برای پایانی خوش
ساخته شده بودند...
شادی دلیل نمی خواد
شادی،
دلیلی نمی طلبد،
این ناشادی است که دلیل می خواهد
طفلکی!
یادم هست سالهایی که به شدت گرفتار مسائل مالی و اوضاع نابسامان روانی خانواده ام بودم عادت داشتم در مسیر دانشگاه و محل کار با خودم تکرار کنم :« تنهاترین انسان قوی ترین انسان است!» حالا یادم نیست این جمله از چه کسی است و من آن را کجا خوانده ام ولی تکرارش به من شجاعت و توان ادامه دادن می داد.
من در یک خانواده ی فرهنگی بزرگ شده ام و خانواده ی پدری و مادری ام در یزد مثلا برای خودشان اسم و رسمی دارند (حالا بماند که به گفته ی دوستی همه مان سر و ته یک کرباسیم و فقیر و غنی و بی سواد و باسوادمان وارث تاریخی پر از جهل هستیم..) در هر حال آن روزها اینقدر اوضاع بهم ریخته بود که من به گداهای بی خیال کنار خیابان حسرت میخوردم.. با وجود اینها من یعنی یک دختر هجده ساله نقش پدر خانواده را به خوبی ایفا کردم و اوضاع را سامان بخشیدم..
یادم هست بعدها در کتابی نوشتم: یکی از شروط پیامبر شدن یتیم بودن است چرا که وقتی یتیم باشی ساده تر به این درک می رسی که در این جهان جز خدا کسی را نداری.
زمانی که در حال تحقیق در مورد موضوعی بودم فردی خاطره ی روشنگری برایم تعریف کرد، گفت :«من پدر سرشناس و متمولی دارم، صاحب چندین کارخانه است و آدم معتبری در بازار است. چند سال پیش به اتکا او وارد تجارتی شدم. چکهایی کشیدم و خیالم راحت بود که اگر به مشکلی بربخورم او حمایتم میکند. پشتم به پدرم گرم بود و جلو میرفتم که در کارم گره ای ایجاد شد،چکها در خطر برگشت خوردن قرار گرفت و احتمال تعقیب قضایی ام بود که با پدرم تماس گرفتم. خیالم راحت بود که حسابم را پر میکند و اوضاع را سامان می بخشد که بر خلاف تصورم شروع کرد به تعریف کردن از وضع خراب اقتصادی کارخانه هایش و اینکه امکان هیچ کمکی به من را ندارد. گوشی را که گذاشتم خیس عرق بودم خودم را پشت میله های زندان تصور میکردم و شهرت و آبروی چند ساله ام را بر باد رفته می دیدم. ناخودآگاه زانو زدم و در حالیکه اشک میریختم گفتم خدایا حق داری که مرا نبخشی چون به جای تکیه کردن به تو به پدرم تکیه کردم! ناگهان احساس راحتی و آرامش وجودم را فرا گرفت. انگار کلاژ را خلاص کردم و خودم را به خدا سپردم ... ظرف چند روز مشکلم حل شد و همه چیز مرتب شد»
اینها را گفتم که بگویم هنوز هم عقیده دارم تنهاترین انسان قوی ترین انسان است و اگر چه به قول آن کودک همه ی ما بعضی وقتها طفلکی میشویم ولی خوبی اش این است که لازم نیست طفلکی بمانیم.
1625
چشم، زیتون سبز در کاسه، سینهها، سیب سرخ در سینی
لب میان سفیدی صورت، چون تمشکی نهاده بر چینی
سرخ یا سبز؟ سبز یا قرمز؟ ترش یا تلخ؟ تلخ یا شیرین؟
تو خودت جای من اگر باشی، ابتدا از کدام میچینی؟
با نگاهی، تبسمی، حرفی، دربیاور مرا از این تردید
ای نگاهت محصل شیطان! اخمهایت معلم دینی!
هر لبت یک کبوتر سرخ است، روی سیمی سفید، با این وصف:
خنده یعنی صعود بالایی، همزمان با سقوط پایینی
میشوی یک پری دریایی، از دل آب اگر که برخیزی
میشوی یک صدف پر از گوهر، روی شنها اگر که بنشینی
هرچه هستی بمان که من بی تو، هستی بیهویتی هستم
مثل ماهی بدون زیبایی، مثل سنگی بدون سنگینی
از : غلامرضا طریقی
خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (3)
سلام
سال پیش یه روز رفتم به یه درمونگاه روستائی. به جای یکی از همکاران پزشک خانواده که اون روزو مرخصی گرفته بود.
خوشبختانه درمونگاه خلوت بود و مریض ها تک تک میومدند.
چند مریضو دیده بودم که خانمی حدودا پنجاه ساله وارد مطب شد. یه چادر کهنه به سرش بود که به همراه لباسهای مشابهش به خوبی وضعیت مالی شو نشون میداد. گفتم: بفرمائین. گفت: ببخشید آقای دکتر. پسرعموم الان توی خونه ماست و حالش خیلی بده. میتونین بیائین و ببینینش؟ گفتم: الان توی خونه است؟ گفت: بله. گفتم: شرمنده، من نمیتونم درمونگاهو ول کنم و با شما بیام خونه. برام مسئولیت داره. گفت: خیلی حالش بده آقای دکتر. اصلا نمیشد بیاریمش. گفتم: شرمنده. گفت: خونه مون همین پشته راهی نیست. گفتم: به هر حال من نمیتونم درمونگاهو خالی بگذارم.
زن بدون هیچ حرف دیگه ای خداحافظی کرد و بیرون رفت و من مشغول دیدن یه مریض دیگه شدم. اما به محض اینکه مریض بعدی از مطب خارج شد همون خانم همراه با مسئول پذیرش مرکز وارد مطب شدند و آقای «ق» مسئول پذیرش گفت: آقای دکتر اگه ممکنه بیائین بریم و مریضشونو ببینین. خونه شون همین پشت درمونگاهه. من مریضشونو دیدم. واقعا نمیشه آوردش ....
خلاصه که اون قدر گفت و گفت و گفت که بالاخره راضی شدم. من و اون خانم و آقای «ق» پیاده از درمونگاه خارج شدیم. دیوار درمونگاهو دور زدیم و توی کوچه پشت درمونگاه وارد یه خونه شدیم. یه خونه کهنه و قدیمی و درب و داغون. خونه ای که هر آجرش حکایتی از فقر و بیچارگی خونواده ای که ساکنش هستند بهمون می گفت.
بادعوت اون خانم وارد یکی از اتاق ها شدیم. یه مرد که ظاهرا هم سن و سال زن بود ولی به شدت شکسته شده بود روی یه تشک کثیف و کهنه دراز کشیده بود. بدنش به شدت ایکتریک بود (زردی داشت) و به سختی نفس می کشید.
یه لحظه وارفتم. گوشی و فشارسنجیو که همراهم برده بودم روی زمین گذاشتم و به خانمی که مارو به اونجا برده بود گفتم: این مریض چشه؟ گفت: سرطان کبد داره. از بیمارستان هم مرخصش کردند و گفتند دیگه کاری از دست ما برنمیاد. گفتم: خب حالا انتظار دارین من چکار کنم؟ گفت: هیچی! فقط الان دو روزه که دیگه غذا هم نمیتونه بخوره. اگه میشه یکی دوتا سرم تقویتی براش بنویسین.
دفترچه بیمه مریض همون جا بود. براش نوشتم و برگشتیم درمونگاه. از مسئول تزریقات هم خواهش کردم که بره خونه شون و سرمشو براش بزنه. اون روز تا آخر وقت و تا دیدن آخرین مریض توی فکر اون مرد بودم. وقتی مریض ها تموم شدند و به طرف ولایت به راه افتادیم. آقای «ق» بهم گفت: اون مرده رو دیدین دکتر؟ میدونین خونواده اش چه روزهائیو پشت سر گذاشتن؟ گفتم: نه چطور؟
گفت: این مرد وقتی جوون بود با یکی از دخترهای روستا ازدواج کرد و صاحب یه دختر شد. اما کمی بعد زنش که از اول عاشق پسرعموش بود و به اجبار پدرش با اون ازدواج کرده بود دخترو پیش پدرش گذاشت و با پسرعموش فرار کرد. این مرد هم قسم خورد که تلافی کار زنشو سر دخترش دربیاره (!!) چند سال بعد و وقتی دخترش یه کم بزرگ تر شد یه مرد افغانی که این طرفها کار می کرد دخترو دید و عاشقش شد و اومد خواستگاری. مرده هم فورا دخترشو داد به مرد افغانی! یه مدت که گذشت افغانیه برگشت به کشورش و زنشو هم با خودش برد. اینجا روستای بزرگی نیست و همه از حال همدیگه باخبرند. مدتی که گذشت شنیدیم که اون دوتا توی افغانستان بچه دار شدن و دارن زندگی میکنن. اما یه مدت که گذشت شنیدیم که طالبان به روستاشون حمله کرده تا همه شیعه های اونجارو قتل عام کنه. این خونواده هم از روستا فرار می کنند اما توی تعقیب و گریز شوهر دختره تیر میخوره و کشته میشه. و چون راه مرز ایران به شدت تحت نظر طالبان بوده دختره دست بچه شو میگیره و به هر زحمتی که بوده از مرز میگذره و میره پاکستان. اونجا گرفتار سربازهای مرزی پاکستان می شه و بازداشتش می کنن. اما یکی از پلیسهای پاکستانی وقتی داستان زندگیشو میشنوه دلش به حالش میسوزه و باهاش ازدواج می کنه. چند سالی میگذره و اونها صاحب دوتا بچه دیگه هم میشن. اما یه روز توی یه بمب گذاری انتحاری شوهر پاکستانی دختره هم کشته میشه. حالا اون دختره با یه بچه افغان و دوتا پاکستانی داره اونجا زندگی می کنه.
از اون طرف مرده اینجا از چند سال پیش متوجه شد که سرطان کبد داره و چون همه خانواده اش به خاطر کاری که با دخترش کرد چشم دیدنشو نداره سراغ هیچکدومشون نرفت. اما حالا که دیگه دکترها هم جوابش کردن دل دختر عموش به حالش سوخت و چند روزیه که خونه دخترعموشه. حالا دخترش هم که متوجه وضعیت پدرش شده زنگ زده که به اندازه پول بلیت هواپیمای خودم و بچه هام برام پول بفرستین تا بیام و یه بار دیگه بابامو ببینم اما کسی هم اینجا این همه پول نداره ....
اینجا بود که آقای راننده صدام کرد و گفت: رسیدیم ...
چند روز بعد وقتی آقای «ق» رو دیدم و سراغ اون مردو گرفتم گفت: فردای روزی که شما دیدینش داشتند پارچه سیاه به دیوار خونه دخترعموش نصب میکردند.
دعا
همیشه به تاثیر دعا و انرژی های مثبت اعتقاد داشته و دارم
. نه از اون جهت که با دعا کردن همه چیز درست میشه و باید دست روی دست گذاشت و فقط از خدا خواست . صد البته بحث در این مورد زیاد هست ولی همیشه فکر میکنم خدا برای همه ما این حق رو گذاشته که در هر موقعی دلمون خواست صداش کنیم و ازش چیزهایی رو بخواییم و امیدوار باشیم الطافش شامل حالمون میشه
. بدونیم که تا نخواد برگی از برگی نمیجنبه و در کنار تلاش خودمون برای بهبود هر وضعی، درد دل و خواسته ای هم از خود خدا داشته باشیم .
علت این که گاهی اوقات از دوستان میخوام و مینویسم که زحمت بکشند و برای مواردی دعا کنند همین هست . لازم نیست آدم با جریان در ارتباط باشه یا فرد رو بشناسه همین که برای بنده ای دیگر خیر بخواد کافی هست
. خداوند هم به این موضوع زیاد در قرآن اشاره کرده . نمونه اش این هست که کسی که شفاعت به کار نیکی کند نصیبی از آن بر او خواهد بود و کسی که شفاعت به کار بدی کند سهمی از آن خواهد داشت و خداوند حسابرس و نگهدار هر چیز هست . پس دوباره میخوام ازتون خواهش کنم برای سهم داشتن در شفاعت به خیر و دعا کردن . امیدوارم برای همه شما خیر باشه و نصیب از نیکی و سلامتی و الطاف الهی
مورد اول رو دختری از جنس مهربونی
توصیه کرد که جا داره ازش تشکر کنم . این روزها بارش برف باعث شده مردم مناطق بسیاری از شهرها و روستاهای کشورمون در مشکلات باشند . دعا کنید که این بحران رو بگذرونند . مخصوصا افراد مسن ، بچه ها ، مریضها کسانی که خونه هاشون خراب شده کسانی که تو منطقه شون بحران کمبود مواد غذایی و آب و گاز و برق هست .
مورد بعد برای همسر ماه کوچولو عزیز هست . قبلا نوشته بودم براش دعا کنید که پسرش زودتر از موعد به دنیا نیاد و سلامت باشه . خدا رو شکر گل پسر به دنیا اومد و خوب هست . الان باباش یک عمل سخت داشته و شکر خدا عمل رو گذرونده . دعا کنید خطرات بعد از عمل و دوران نقاهت رو بگذرونه تا ماه کوچولوی عزیزمون و پسر کوچولو دلشون شاد بشه از سلامتی همسر و پدر .
مورد بعد خانومی هست که در یکی از این مناطقی که این روزها برف هم سنگین باریده . این خانوم رماتیسم داشت (داره ) دوتا پسر که یکی ازدواج کرده که تا جایی که بتونه کمک حال هست و یکی دیگه از بچه های استثنایی که نیاز به مراقب داره . همسرشون هم مسن هستند و بیشترین مسئولیت زندگی و پسر استثنایی به دوش مادر خانواده . به خاطر آنفولانزا و سابقه روماتیسم متاسفانه عفونت ریه شدید دارند و بستری و متاسفانه بیهوش .دعا کنید خوب بشه و خدا به همسرش و پسر استثناییش رحم کنه و حالشون بهتر بشه .
مورد آخر هم که تو پست قبل گفتم دوباره تکرار میکنم خانومی که متاسفانه به دلیل سهل انگاری یک دکتر متوجه نوع بیماری اش نشده و الان سرطانش پیشرفت کرده .امیدوارم خدا به دل دخترش رحم کنه و همه عزیزانش که اینروز ها دارن همراهش درد میکشن و چاره ای جز دعا کردن و امید داشتن به ادامه درمان ندارند .
از همه شما ممنون . با اجازه کامنتها رو هم غیر فعال میکنم و امید دارم به محبت تک تک شما عزیزان برای خواستن نیکی ها و سلامتی از خداوند
امروز پنجشنبه سه تا دوست عزیز برای من نوشته بودند و من اینجا اضافه میکنم و ممنون از همه شما عزیزان برای دعا 
دختر خانوم محترم و تحصیل کرده ای که متاسفانه درگیر یک مساله ای شدند که هم خودش و هم خانواده اش این روزها ، روزاهای خوبی رو نمیگذرونند . یک قسمت از کامنت خودش این هست : تو رو خدا حسنا به بچه ها بگو برای منم که گیر یه نامرد افتادم دعا کنن .. بدجوری محتاج دعام 
و یک مادر که وبلاگ هم داره و من اسم نمیارم . از اون مادرهای زحمت کش هست و متاسفانه این روزها ، روزهای پر فشاری رو میگذرونه 
و جوونی که لوسمی داره و از نظر روحی هم نا امید از درمان . امیدوارم که حداقل روحیه اش رو حفظ کنه عزیزم . خیلی ناراحت شدم . خدا خودش بهش کمک کنه 
This hedge was planted nearly 300 years ago and is 50ft tall
عذاب وجدان
سلام....
همیشه یکی از کسانی بودم که نسبت به مسائلی که توی این وبلاگ اطلاع رسانی میشه آگاه بودم.وقبل ازاینکه بچه دار شم دغدغه ام درمورد مراقبت ازبچه هام همین مسائل بود.چون همیشه ازدوستانم و اقوام چیزهایی شنیده بودم که روی این چیزها حساس و محتاط بودم.اما خیلی درموردش با کسی صحبت نمیکردم.فقط گاهی اون هم با دوستان خیلی نزدیکم.اما ازوقتی وبلاگ مبارزه با کودک آزاری افتتاح شد حساسیتم رو گسترش دادم و درمورد این موضوع به زمین و زمان گیر میدادم و به هرکسی و هرکجا که بودم سعی میکردم اطلاع رسانی کنم.حتی ازکوچکترین فرصت ها استفاده کردم.و درمورد خودم هم دایره ناامن رو درمورد پسرم گسترش دادم.
امروز مورخ 15بهمن 92 می باشد.
(تاریخ رو ذکر میکنم تا بدونید این موضوع تاریخ گذشته نیست)
یه دوستی دارم که خیلی باهوشه....درمورد تربیت دخترش به شدت حساس و قانون مند و پی گیره...کلاس های متناسب با تربیت دخترش رو شرکت میکنه و دیگر فعالیت ها......چند وقت پیش با یه موردی روبه رو بود که با تحقیق خودش و توصیه های من که به گوش جان گرفت موضوع حل شد.
این دوستم با مادرش در دو واحد مجاور زندگی میکنن.مادرش تنهاست.
شبها دخترش که یه بچه چهارم دبستانیه پیش مادر بزرگش میخوابه...
خلاصه اینکه چندوقت پیش دوستم گفت :پسر خواهرم که بیست و چندساله اس شبها میاد خونه مامانم میخوابه.با شناختی که ازدوستم داشتم فکر کردم دوستم قطعا دیگه اجازه نمیده دخترش بره شبها خونه مادربزرگش بخوابه...چندبارخواستم به دوستم بگم...اما یادم رفت و کوتاهی کردم یا احتمال دادم خودش زن عاقلیه و میدونه نباید دخترش دیگه بره اونجا...اما متاسفانه امروز بعدظهر دوستم زنگ زد.تا گوشی رو برداشتم میگه:
نمیدونی چقدر داغونم .. نمیدونی چقدر داغونم..
گفتم:چی شده ؟ سکته م دادی...
میگه:صبح دخترم اومده خودش رو انداخته رو تخت و زده زیرگریه...تعریف کرده دیشب پسرخواهرم رفته سراغش و گفته بزار بدنتو ببینم...اما چون دوستم قبلا کمی آگاهش کرده بوده بچه اجازه نمیده...پسره هم به زور لبشو بوسیده......
حالا دوستم مونده با یه بچه ناراحت و یه کوه ازمشکل . مخصوصاً اینکه نمیتونه این موضوع رو به همسرش بگه..
حالا منم دارم ازعذاب وجدان میمیرم که چرا دوستم رو آگاه نکردم ....