Shared posts

13 Mar 16:39

سه شب با مدوکس

by سیب به دست

شب اول

مازیار رو هیچ وقت فراموش نمی کنم: مهندس مکانیک بود و مدیر عامل یک شرکت که خودش هم توش شریک بود، باهوش بود، با مزه بود؛ خوش قیافه بود. همه ی چیزی بود که همیشه میخواستم. اما هر وقت می اومدیم به هم نزدیک بشیم یک چیزی بهم نهیب می زد که نه.. نه .. نزار بیاد جلو. برای همین شش ماه همه ی رابطه ی ما خلاصه شد به خوردن هویج بستنی سر یخچال. هر شب می اومد دنبالم و من رو می برد توی ماشین اب میوه می خوردیم و می خندیدیم و از این در و اون در می گفتیم و بر می گشتیم. هیچ وقت اصرار نکرد که بیاد بالا. گفت تا هر وقت بخوای صبر می کنم تا وقتی که بتونی بهم اطمینان کنی. بعد از شش ماه بالاخره یک شب دم در ازش پرسیدم دوست داری بیای بالا؟ بدون اینکه چیزی بگه؛ ماشین رو پارک کرد و خیلی اروم پشت سرم اومد. صدای نفس هاش رو می شنیدم که شبیه نفس های یک گله گرگ گرسنه بود. از توی اسانسور پیچیدیم توی هم، کلید رو که  چرخوندم، بغلم کرد توی هوا و با پاش در رو پشت سرش بست و توی تاریکی کورمال اطاق خواب رو پیدا کرد و پرتم کرد روی تخت. اون شب سه بار عشق بازی کردیم. هیچ وقت با هیچ مردی اینجوری عشق بازی نکرده بودم. چطوری بگم؟ هر کاری که با من کرد درست همون چیزی بود که باید باشه. حتی وقتی کف دستم رو روی بالش فشار می داد؛ فشاری که روی مچم می اورد درست همون اندازه ای بود که میخواستم. نه خیلی کم؛ نه خیلی زیاد؛ نه خیلی شل، نه خیلی سفت. همه چیز در کمال بود؛ بوسه ها؛ لمسها، لیس ها، نفس ها؛ بالا رفتن ها؛پایین اومدن ها، درست مثل یک رویا بود. فردا صبحش وقتی داشتم می رفتم سرکار، توی ماشین؛ یک لبخند سمج مسخره ای روی لبم بود. حتی وقتی روز از نیمه گذشت و هیچ خبری ازش نشد به روی خودم نیاوردم.  با خودم فکرکردم – ترجیح دادم فکر کنم- که گرفتار بوده یا وقت نکرده یا هرچی. اصلا برای چی اون باید خبر می داد من می تونستم پیش قدم بشم. براش تکست زدم ولی سه ساعت گذشت و هیچ خبری نشد. با خودم فکر کردم – ترجیح دادم فکر کنم -  که شاید موبایلش رو چک نکرده و بهش زنگ زدم اما کسی بر نداشت. توی همه ی این شش ماهی که مازیار رو می شناختم این سابقه نداشت. با خودم فکر کردم که شاید بلایی سرش اومده- یا ترجیح دادم که اینجوری فکر کنم- چون مازیار مثل یک گاو سالم بود و گردنش رو تبر هم نمی زد. اخه چطور ممکن بود غیر از این باشه. شاید سکته کرده بود، شاید ماشین بهش زده بود. بعد هر سه ساعت یک بار بهش زنگ زدم. سه روز بعد به سرم زد که با یک شماره ناشناس بهش زنگ بزنم. بلافاصله جواب داد. وقتی صدای من رو شنید؛ گفت که  خیلی گرفتاره و خودش تماس می گیره. اولین باری بود که یک مرد اینجوری سرم رو به طاق می کوبید. خودم این کار رو با مردهای زیادی کرده بودم؛ اما خوب  اونها کوتوله بودن؛ زشت بودن، خوب نبودن، حالا عین این رفتار داشت با خودم می شد. به سرعت فهمیدم که چه اتفاقی داره میفته. مازیار داشت همون کاری رو با من می کرد که من با خیلی ها کرده بودم و اگه یک چیز رو خوب می دونستم این بود که وقتی کسی داره فِرِت میده؛ هر قدر مقاومت کنی فقط بدتر جر می خوری برای همین مقاومتی نکردم. فراموشش کردم، سعی کردم یعنی.  اینجوری بگم: به سختی سعی کردم فراموشش کنم.

***

شب دوم

دو ماه بعد زنگ زد. بلافاصله جواب دادم. گفت باید ببینمت. این بار بدون هیچ توضیحی اومد بالا. در رو که باز کردم دوباره به هم پیچیدیم؛ حتی بیشتر از باراول؛ دوباره عشق بازی کردیم؛ با همون هیجان و شدت شب اول، حتی بیشتر. وقتی اخرش کنارم دراز کشیده بود و داشت به سیگارش پک می زد؛ سرم رو گذاشتم روی شونه هاش و اروم دم گوشش گفتم که دلم براش تنگ شده بود. دستش رو فرو برد توی موههام و گفت من هم دلم برات تنگ شده بود خوشگلم. گفتم پس دیگه تنهام نزار؛ میشه؟ میشه دیگه تنهام نزاری؟ محکم تنم رو به خودش فشار داد و گفت » دیگه هیچ وقت تنهات نمیزارم، هیچ وقت». اما همون طوری که حدس زدنش سخت نیست رفت و دیگه پیداش نشد.

***

شب سوم

سه ماه بعد یک شب اس ام اس زد: تنهایی؟ تنها بودم. اومد اما هیچ چی دیگه مثل قبل نبود. حرکت ها؛  نفس ها؛ بوسه ها. با اینکه همه ی فشار ها محاسبه شده بود و هنوز هم نه کم بود و نه زیاد من  نتونستم ارضا بشم. شاید زن ها یک جورایی احمق تر از اونی هستن که بتونن توی یک همچین شرایطی ارضا بشن. اصلا یادم نیست که اون شد یا نه ولی یادمه که به گردنش اویختم و پرسیدم » مازیار؛ چرا این کار رو می کنی؟» مکثی کرد و دستم رو از دور گردنش باز کرد و دستش رو برد سمت بسته سیگارش. توی تاریکی یکی گیراند و گفت » وقتی از زنم جدا شدم بهش گفتم هرچی دوست داری با خودت ببر. چند ساعتی از خونه رفتم بیرون؛ وقتی برگشتم همه چیز رو برده بود و خونه خالیِ خالی بود، من توی اون خونه فقط چند تا کاکتوس داشتم، کاکتوس ها رو انداخته بود کف زمین و لگدشون کرده بود؛ لهشون کرده بود.. لهشون کرده بود.  می فهمی؟

_____________________________

 دیگه هیچ وقت ندیدمش. مردی که می تونست همه ی اون چیزی باشه که من میخواستم. مردی که می دونست چی میخواست و می تونست هرچی که می خواست رو به دست بیاره . مردی که فکر می کرد همه ی آدمها میخوان جفت پا بپرن روی کاکتوس هاش و از ترس لگد شدن کاکتوس هاش خودش پر از خار شده بود. مردی که گیج و بد حال و خاردار بود؛ مردی که نیمه ی مردونه ی زخمی  و زخم زننده ی خودم بود؛ بدون اینکه بدونم


دسته‌بندی شده در: ویولتا
04 Mar 23:20

This describes me so accurately!!

04 Mar 23:18

So I'm jealous all the time...?

04 Mar 23:14

رادیو رنگی رنگی – قسمت ۵۱ – مد خیابانی

by نگار یعقوبی

قرار هست هر هفته یک قسمت رادیو رنگی رنگی داشته باشیم. این یک پادکست شاد و کوتاه برای آدم های رنگی هست.
این هفته در مورد مد خیابانی یا street fashion صحبت کردیم. نه به صورت تخصصی که در این حد که اطلاعات اولیه ای در این موضوع داشته باشید.
این شما و این هم شماره جدید رادیو رنگی رنگی :

دانلود رادیو رنگی رنگی – قسمت ۵۱

 

اگه فک می‌کنی لباسایی که امروز میپوشی و به نظرت خیلی قشنگ میان، کار طراحای بزرگی مثل بیژن و دیوره، سخت در اشتباهی! بیشتر لباس‌هایی که کمپانی های بزرگی مثل زارا و بنتون تو تیراژ های میلیونی تولید می کنن، یه وقت هیچ توجهی بهشون نمی شد. این لباس‌ها زمانی تن کسایی بود که برای دل خودشون لباس می پوشیدن! پانک ها، سیاه پوستا، گوتیک ها، هیپی ها و حتی کارگرهای معدن، کسایی بودن که بدون توجه به ایده دیگران، چیزی که به نظرشون خوب میومد رو می پوشیدن! در شماره ۵۱ از رادیو رنگی، با هم همراه می شیم تا مد خیابونی یا همون Street Fashion رو بهتر بشناسیم و ببینم هر کدوم از لباسایی که امروز می پوشیم از کجا اومدن.
مد خیابونی چیزیه که امروز توجه زیادی بهش میشه و حتی تبدیل به یه مخزن بزرگ ایده برای طراحا شده. اگه بخوایم مد خیابونی رو تعریف کنیم، باید بگیم که مد خیابونی یه طرز لباس پوشیدنه که نه از استدیو های طراحی، بلکه از ذوق و سلیقه مردم کوچه بازار درست میشه. مد های خیابونی بیشتر تو شهرهای بزرگ ایجاد میشن و طراحاشم کسی نیستن جز جوونایی که میخوان یه جوری خودشون رو از بقیه مردم جدا کنن. نکته جالب ماجرا اینجاست که لباسایی که امروز تن همست، یه روزی نشون دهنده تعلق به گروه خاصی بودن ولی الان شرایط عوض شده.
هیپی ها اولین بار توی شهرهای بزرگ آمریکا ظاهر شدن. شلوار جین، شلوارهای براق و تیشرت، زمانی مختص هیپی ها بودن ولی با‌گذشت زمان، مردم عادی هم از این لباس‌ها استقبال کردن و این نوع پوشش بین مردم رایج شد. یه وقتی بستن دستمال به سر یه فرد رو تو دسته هیپی ها قرار می‌داد که جلوه خوبی توی جامعه نداشت، ولی الان می‌بینیم که همه چی عوض شده! البته اگر یکی از این لباس‌ها رو به افراد کمی مسن تر نشون بدیم، حتماً تشخیص می دن که این تیپ، تیپ هیپی هاست.
اما مدهای خیابوی فقط تو آمریکا شکل نمی گرفتن. اینبار نوبت تدی بوی های انگلیسی بود که لباسایی مثل کت های تنگ و نامتقارن، شلوارهای لوله تفنگی و کفش‌های کرپ رو مد کنن. رؤیای این گروه این بود که تیپ های دوره شاه ادوراد رو زنده کنن! سالها به خاطر لباس پوشیدنشون مسخره شدن ولی دست آخر، این کمپانی های تولید لباس بودن که تسلیم شدن.
شلوارهای جین پاره و تیشرت هایی که روشون یه سری جمله نوشته شده، اولین بار توسط پانکی های آمریکا به صورت گسترده پوشیده شدن. از اونجاییکه این آدما شروع کننده سبکی به اسم پانک راک بودن، طرفدارهای این سبک موسیقی هم از این‌جور لباس پوشیدن استقبال کردن. پانکی ها در‌واقع می خواستن ساده‌ترین لباس‌های ممکن رو بپوشن ولی فکرشم نمی کردن همین شلوار جین های پاره یه روزی گرون ترین لباسای دنیا بشن!
به دلیل نوع ساختار اجتماعی و نظام سرمایه داری توی آمریکا و همینطور تبعیض نژادی که توی این کشور وجود داشت و کم و بیش هنوز هم وجود داره، خرده فرهنگ‌های بیشماری توی این کشور به وجود اومدن که یکی از مهم ترینشون هیپ هاپه. هیپ هاپ، به خاطر نوع موسیقی منحصر به فردش و تیپ های نامتعارفش، خیلی زود از خیابون ها به پشت ویترین ها رفت. کمپانی های مثل آدیداس و نایک، خیلی زود شروع به تولید کفش‌های ورزشی خاص کردن تا بتونن جوابگوی تقاضای بالا برای این نوع پوشش باشن. شلوارهای بگی، کفش‌های بزرگ و پر و از طرح و رنگ، تیشرت های هاکی و سویشرت هایی که روشون طرح های گرافیتیه، همه و همه ریشه در فرهنگ هیپ هاپ دارن.
آدمایی که مدهای خیابونی رو درس کردن، دنباله رو نبودن، بلکه خلاقیت تو وجودشون ریشه داشت. امروز هم ادمای اینطوری زیادن. به جای اینکه چشمشون به دیگران و شبکه‌های مد باشه، چیزی رو می پوشن که بهشون آرامش و هویت میده. یادمون باشه که آدم رنگی رنگی، ظاهرش براش مهمه. تیپ، قیافه و بدنش رو دوست داره و مواظبشونه ولی خوبی و بدی اش رو با الگوهایی که سعی می کنن بهش معرفی کنن نمی سنجه. تا یه شماره دیگه از رادیو رنگی رنگی،
بدرود!

The post رادیو رنگی رنگی – قسمت ۵۱ – مد خیابانی appeared first on رنگی رنگی.

04 Mar 23:08

کلید اینترنت جهان در دستان هفت نفر است

شاید کمی سورئال و تخیلی به نظر برسد٬ اما کلید مهم‌ترین دیتابیس اینترنت جهان در دستان هفت نفر است. این هفت نفر با کنار هم قرار دادن کلیدهای هوشمند خود می‌توانند «شاه‌کلید» ورود به «هسته اصلی اینترنت» را بسازند. هسته اصلی اینترنت در جهان توسط هفت کلید کنترل می‌شود؛ هفت کلید واقعی٬ به شکل کارت‌های هوشمند٬ که در دستان هفت نفر است. این هفت نفر هفت جای‌گزین هم دارند که در مواقع اضطراری وظایف آنها را انجام خواهند داد. روزنامه گاردین به تازگی گزارشی منتشر کرده از مراسمی موسوم به «مراسم کلید» که تحت تدابیر شدید امنیتی در سازمان «آیکان» (سازمان جهانی تخصیص نام‌ها و اعداد) برگزار می‌شود؛ مراسمی برای تامین امنیت اینترنت در صورت بروز فجایع بزرگ در زمین. آیکان که در آمریکا مستقر است٬ از مهم‌ترین نهادها در فرآیند حاکمیت اینترنت است و مسئولیت تخصیص آدرس‌های اینترنتی به همه وب‌سایت‌ها٬ سرورها و سیستم‌های کامپیوتری موجود در جهان را برعهده دارد. در واقع مدیریت سیستم تعیین دامنه‌ها (DNS) برعهده آیکان است. تمام آدرس‌های اینترنتی در جهان (مثلا گوگل دات‌کام) به آدرس‌های آی‌پی مشخصی متصل‌اند و نام دامنه (گوگل دات‌کام) تنها پوششی برای تسهیل کاربری انسان‌ها است٬ چون به خاطر آوردن نام دامنه‌ها به مراتب راحت‌تر از مجموعه‌ای از چهار عدد است که با نقطه از هم جدا شده‌اند٬ مثلا 64.230.160.78 که یکی از آی‌پی‌های گوگل است. به عبارت ساده٬ آیکان مسئولیت ترجمه این اعداد به نام‌ها را برعهده دارد. اگر کسی به پایگاه عظیم داده‌های آیکان دست پیدا کند٬ می‌تواند کنترل اینترنت را در دست بگیرد٬ به این معنی که مثلا می‌تواند با دریافت درخواست کاربران از طریق مرورگرها٬ آن‌ها را به هرجایی که می‌خواهد هدایت کند. اینترنت و احتمال فاجعه‌ها دیتابیس آیکان اگر مهم‌ترین دیتابیس موجود در جهان نباشد٬ بی‌تردید یکی از مهم‌ترین‌ها است. به همین خاطر٬ در صورتی که فاجعه‌ای عظیم در زمین رخ دهد ممکن است نیاز به ری‌ست کردن یا بازسازی این دیتابیس وجود داشته باشد. برای افزایش امنیت٬ آیکان کلید ورود به این دیتابیس‌ها را در اختیار هفت نفر قرار داده تا بتوانند در مواقع ضروری اقدامات لازم را انجام دهند؛ هفت متخصص امنیت اینترنت از کشورهای گوناگون جهان. هفت نفر دیگر هم به‌عنوان «کلیدداران جای‌گزین» یا «بک‌آپ» انتخاب شده‌اند تا در صورتی که اتفاقی برای هفت نفر اول رخ داد٬ آنها بتوانند وظایف تعریف‌شده را به انجام برسانند. در مجموع ۱۴ نفر کلید ورود به پایگاه عظیم داده‌های آیکان را در اختیار دارند. این کلیدهای فلزی می‌توانند باکس‌هایی که در نقاط گوناگون در جهان پنهان نگاه داشته شده‌اند را باز کنند. درون این جعبه‌ها کلیدهای دیگری به شکل کارت‌های هوشمند قرار دارد. اگر این هفت کلید هوشمند موجود در باکس‌های گوناگون را هم‌زمان در اختیار داشته باشید آن‌گاه «شاه‌کلید» اینترنت جهان را در دست خواهید داشت. شاه‌کلید در واقع یک کد کامپیوتری است؛ نوعی پسورد که می‌تواند امکان دسترسی به دیتابیس آیکان را فراهم کند. چهار دیدار سالانه کلیدداران از سال ۲۰۱۰ این هفت نفر هر سال چهار بار با یکدیگر دیدار می‌کنند تا با حضور در «مراسم کلید» یک «شاه‌کلید» جدید بسازند؛ یعنی در واقع پسورد برای ورود نهایی را تغییر دهند. این مراسم در لس‌آنجلس برگزار می‌شود؛ در اتاقی بی‌پنجره و دور از دیدرس دیگران در جنوب کالیفرنیا. خبرنگار گاردین می‌گوید ورود به این مراسم فوق‌محرمانه مستلزم عبور از چندین گیت امنیتی بسیار پیچیده است؛ پر از درهای بسته‌ای که با کدهای مخصوص و اثر انگشت و اسکن چشم باز می‌شوند. مکانیسم امنیتی برای ورود به این مجموعه در حد مکانیسم امنیتی اتاق فرمان موشک‌های حامل کلاهک‌های هسته‌ای است. در نهایت با عبور از این گیت‌ها به اتاقی می‌رسند که هیچ ارتباط الکترونیکی از آن خارج یا به آن وارد نمی‌شود و به همین خاطر امکان نفوذ الکترونیک به آن هم وجود ندارد. ماجرا کمی شبیه به صحنه‌هایی است که در فیلم‌های علمی‌تخیلی دیده‌ایم٬ اما واقعیت دارد. کنترل اینترنت و سازمان ملل آیا آن‌طور که در برخی شایعات عنوان شده٬ این هفت نفر می‌توانند اینترنت را در جهان غیرفعال کنند؟ آیا در صورتی که هکرها بتوانند به این سیستم نفوذ و کارکرد آن را مختل کنند٬ آنها می‌توانند سیستم را دوباره به حالت اول برگردانند؟ پاسخ به این سوال‌ها مثبت است. این هفت نفر کنترل کامل هسته اینترنت را در اختیار دارند. با این حال٬ پس از افشاگری‌های تکان‌دهنده ادوارد اسنودن درباره جاسوسی‌های گسترده آژانس امنیت ملی آمریکا٬ حالا بسیاری از کشورهای جهان خواستار تحول اساسی فرآیند حاکمیت اینترنت در جهان‌اند. اتحادیه اروپا به تازگی از آمریکا خواسته که «جدول زمانی روشنی برای جهانی‌سازی آیکان» ارائه کند؛ حالا محول کردن وظایف آیکان و انتقال مسئولیت راهبری اینترنت به نهادهای زیرمجموعه سازمان ملل٬ کف مطالبات اتحادیه اروپا و بسیاری از کشورهای دیگر است.
04 Mar 20:03

«شهر نو» در آمستردام

by Amir

«شهر نو»، محله تن‌فروشان تهران که پس از انقلاب با خاک یکسان شد، داستان‌های زیادی دارد که به دلیل حیطه ممنوع قلمداد شدن، کم‌تر به آن پرداخته شده و روایت‌هایش در سینما، ادبیات و هنر بسیار اندک است؛ رمان «طوطی»، نوشته «زکریا هاشمی» از رمان‌هایی است که کم‌تر قدر دیده اما اثر برجسته‌ای است در ادبیات فارسی که در دل این محله بدنام، لایه‌های مختلف زندگی اهالی آن را می‌شکافد؛ فیلم زکریا هاشمی با همین نام، به قوت رمانش نیست و در همان سال‌های پیش از انقلاب توقیف شد و هیچ گاه فرصت نمایش پیدا نکرد؛ و کتاب تحقیقی دکتر «محمود زندمقدم» با عنوان «شهر نو»(چاپ سوئد)، تلاشی است آماری و تحلیلی اما داستان‌گونه درباره چند و چون وضعیت این محل که هرچند کامل نیست اما گامی است درخور.

با این حال، بهترین ثبت و ضبط شهر نو را باید در عکس‌های «کاوه گلستان» جست‌وجو کرد؛ عکس‌هایی به شدت خیره کننده که فاحشه‌های این محل را بدون حشو و زوائد، در بستری تلخ،  تیره و تاریک به تصویر می‌کشد.

این مجموعه دیدنی که از سال 1354 تا 1356 در این محل عکس‌برداری شده، به زودی در موزه «فوام»(Foam) در آمستردام به نمایش گذاشته می‌شود و پس از آن راهی پاریس و احتمالاً نیویورک خواهد شد.

این نمایشگاه که به همت «ولی محلوجی» تدارک دیده شده، بخش اول از مجموعه نمایشگاه و تحقیقی است با نام «باستان‌شناسی دهه آخر» که به هنر، فرهنگ و وضعیت روشن‌فکران در دهه آخر حکومت شاه اختصاص دارد.

این عکس‌های کاوه گلستان در کتاب‌های زیادی به چاپ رسیده، اما به شکل نمایشگاه، کم‌تر فرصت ارایه داشته‌اند.

پیش‎تر در هلند نمایشگاهی از آثار گوناگون گلستان که شامل دوره‌های مختلف کاری او نظیر نبردهای ایرلند شمالی، انقلاب ایران، جنگ ایران و عراق و جنگ خلیج فارس می‌شود(که آخری جان او را گرفت) در «روتردام» برپا شده بود.

 این نمایشگاه تازه که شامل 45 عکس است و مجموعه «فاحشه‌ها» نام گرفته، پس از 35 سال، برای نخستین بار است که به صورت یک‌جا به نمایش گذاشته می‌شود و در کنار عکس‌ها، مجموعه‌ای از خاطرات کاوه، مطالب روزنامه‌ها و مصاحبه‌های صوتی مربوط به این منطقه به نمایش گذاشته خواهد شد.

گلستان که با رفت و آمد دوساله‎اش به شهر نو، رضایت و اعتماد فاحشه‌ها را به خود جلب کرده بود، توانست این عکس‌های به یادماندنی را ثبت کند.

تعدادی از این عکس‌ها برای اولین بار در روزنامه «آیندگان» به چاپ رسیدند و بعد در سال 1356، به مدت دو هفته در دانشگاه تهران به نمایش گذاشته شدند. اما این نمایشگاه بدون هیچ توضیحی، ادامه نیافت.

دیرتر در همان سال، گالری «سیحون» میزبان این عکس‌ها شد و آخرین باری بود که این مجموعه به نمایش گذاشته شد.

در واقع، عکس‌های کاوه تنها سندهای زنده از وضعیت این زنان هستند؛ زنانی فقیر که بیش‌تر آن‌ها بهره‌ای هم از زیبایی ندارند و زندگی تلخ‌شان به انتهای تلخ‌تری رسید؛ برخی در شلوغی انقلاب مورد حمله قرار گرفتند و برخی دستگیر و بعضی حتی اعدام شدند.

عکس‌های کاوه تنها یادگار آن‌ها است. نگاه‌های تلخ آن‌ها به ما چشم دوخته‌اند و شاید شکایت خود را از جبر زمان با ما در میان می‌‌‌گذارند.

سیاه و سفید بودن عکس‌ها، بر جذابیت آن‌ها می‌افزاید. زنان این عکس‌ها کاملاً بی‌پناه تصویر شده‌اند و مظلوم. کاوه به طرز شگفت‌آوری آن‌ها را از مفهوم اروتیسم تهی کرده و دقیقاً شکل مقابل آن را به نمایش می‌گذارد.

تماشای این عکس‌ها، مخاطب را تنها با حس غم‌انگیزی درگیر می‌کند که از واقعیت وضعیت زندگی آن‌ها ناشی می‌شود. در و دیوارهای کهنه و سیاه، گویی عواملی هستند که این شخصیت‌ها را به عنوان نقطه تمرکز عکس دوره کرده و در بر گرفته‌اند. فضاهای کنار شخصیت‌ها، فضای عمدتاً خالی هستند که بر این شخصیت‌ها سنگینی می‌کنند.

در عکس‌هایی که این زنان بر روی تخت نشسته یا دراز کشیده‌اند، معمولا فضای بالای سر آن‌ها خالی است که تقدیری تلخ را به فضای عکس اضافه می‌کند.

ترکیب چادر با بالاتنه برهنه یکی از این زنان در عکسی که زن، گربه‌ای را در بغل گرفته، تضاد غریبی را به نمایش می‌گذارد و به عکس- با وجود رئالیستی بودن- لایه‌های چندگانه نمادینی می‌‌افزاید.

در یکی از عکس‌ها، فاحشه‌ای شرمنده از شغل خود، دستش را بر روی صورت گذاشته و در دو طرف او، دستمال کاغذی‌ها- یک مجموعه مصرف شده و یکی نشده- از شغل دردناکش حکایت دارند. کاوه گلستان این شرم را از درون قاب به بیرون عکس می‌‌کشاند و با ما قسمت می‌کند.   

0
04 Mar 19:51

ایرانی‌ هستم اما به ایرانی‌‌ها اعتماد نمیکنم

by Amir

در لابی یکی از بزرگ‌ترین هتل­­های شهر «هیوستن» آمریکا نشسته­ام؛ جایی که مالک آن یک مرد ایرانی‌الاصل است. برگه‌های استخدام را کامل پرکرده‌ام و حالا منتظرم تا وقتِ مصاحبه حضوری من برسد. فکر می­کنم یک مدیر ایرانی حتما کارمندان ایرانی را راحت­تر می‌پذیرد اما همه­ افکارم نقش برآب می­شوند وقتی آقای «ر.د» در بدو ورودم به اتاقش می­گوید: « من تمایل چندانی به کار کردن با ایرانی­ها ندارم.»

این جمله را به انگلیسی می­گوید. این­جا هیچ­کس حق ندارد فارسی صحبت کند؛ حتی دو کارمند ایرانی با هم. حرفش را این­طور ادامه می­دهد: «هیچ کدام از مدیرهای اصلی هتل من ایرانی نیستند چون من نحوه مدیریت ایرانی­ها را قبول ندارم. شما هم اگر سابقه­ کار با مدیران آمریکایی دارید، می­توانیم درباره­ استخدام صحبت کنیم.»

«ر.د» معتقد است مدیران ایرانی دو دسته هستند؛ یا مدیریت را با ریاست اشتباه می­گیرند و سخت­گیری بیش از حد با کارمندان دارند و یا این ­که تا به مدیریت می‎رسند، تنبلی را پیشه می­کنند و دیگر کار نمی‌کنند.

او از تجربه­ 20 ساله­اش حرف می­زند و می­گوید: «متاسفانه هر وقت به ایرانی­ها اعتماد کردم، همه چیز خراب شد. الان هم پشت دستم را داغ کرده­ام که ایرانی­ها را در حد کارمند ساده استخدام کنم و در سطوح بالاتر فقط با آمریکایی­ها کار کنم.»

«ر.د» تنها کارفرمایی نیست که تمایلی به کار کردن با ایرانی­ها ندارد. گفت وگوی ما با چند نفر از کارفرمایان نشان داد که بیش‌تر آن­ها در این باره موضع مشترک دارند اگرچه شاید دلایل­شان متفاوت باشد؛ مثل فرهاد که صاحب یک ساندویچی در لس­آنجلس است: «ایرانی­ها به اندازه مکزیکی­ها فرز نیستند. کاری که یک کارگر مکزیکی در رستوران انجام می­دهد، برابر کار دو کارگر ایرانی است. مکزیکی­ها قوی‌ترهستند چون از بچگی برای کار در مزرعه تربیت می­شوند. پس مقرون به صرفه نیست من مکزیکی­ها را کنار بگذارم و ایرانی استخدام کنم.»

تازه متوجه می­شوم که چرا غذاهایی که در رستوران­‌های ایرانی- آمریکا سرو می­شوند، مزه­های اصیل ندارند. وقتی آشپز مکزیکی قورمه­­سبزی بپزد، تکلیف روشن است!

دل به دل راه دارد

البته تمایل نداشتن به همکاری دربین ایرانی­های مهاجر، دوطرفه است. تا جایی که من شاهد بوده‌ام، بیش‌ترجویندگان کار هم ترجیح می­دهند با کارفرمایان آمریکایی وارد مذاکره شوند. آن­ها هم دلایل خودشان را دارند «فرید» می­گوید: «کارفرمایان ایرانی همیشه پایین‌ترین رقم حقوقی را پیشنهاد می­دهند، تا بتوانند کار می­کشند و رفتارهای مدیریتی زشتی دارند.»

«سارا» تازه به امریکا آمده و زبان انگلیسی­ او خیلی خوب نیست. دریک رستوران ایرانی کار می­کند اما دنبال یک کار آمریکایی می­گردد: « ایرانی­ها قوانین خودشان را دارند که کار کردن با آن­ها را سخت می‌کند؛ مثلا در همه رستوران­های آمریکایی، انعام برای گارسون است اما صاحب رستوران، انعام­ها را به ما نمی­دهد. می­گوید من از اول هم به شما گفتم حقوق شما ساعتی هشت دلار است و حرفی از انعام نزدم. حتی اگر کسی انعام را در دست­مان هم بگذارد، موظفیم آن را در شیشه­ای که جلوی دخل قرار دارد، بیاندازیم.»

بیایید مقایسه نکنیم

ماجرا وقتی تلخ­تر می­شود که خودمان را با مهاجران کشورهای دیگر مقایسه کنیم. در بیش‌تر فروشگاه‌های چینی، کارمندان چشم­ بادامی خودنمایی می­کنند. در آرایشگاه‌های هندی، آرایش‌گر مکزیکی، آمریکایی یا ایرانی پیدا نمی­کنید. در رستوران­های مکزیکی، بیش‌تر کارمندان به زبان اسپانیایی صحبت می­کنند اما بسیاری از فروشگاه‌ها و رستوران­های ایرانی را چینی­ها، مکزیکی­ها و هندی­ها اداره می­کنند.

موضوع نبود اعتماد و اتحاد ایرانیان به یکدیگر فقط در مسایل کاری دیده نمی­شود. دکتر «بیژن بندری»، متخصص پوست و استاد دانشگاه «یوسی. ال. ای» معتقد است که حتی در محیط­های دانشگاهی هم اتحادی که میان دیگر مهاجران وجود دارد، بین ایرانی­ها دیده نمی­شود. او در این­باره به «ایران» وایر می‌گوید: «پزشکان از هر کشوری که وارد آمریکا شوند، برای طبابت باید امتحانات (usmle) را پاس کنند. هر سال بهترین نمره‎های این امتحان را هندی­ها کسب می‌کنند. این به خاطر هوش بالا و یا دانش زیاد آن­ها نیست و فقط و فقط به خاطر اتحاد آن­ها است. هندی­ها برای خودشان بانک سوال درست کرده­اند که دست به دست می­چرخد. اما بچه­های ایرانی همه­چیز را از هم پنهان می­کنند. در روابط دانشجویان ایرانی، بی‎اعتمادی توی چشم می­زند؛ برای نمونه، دانشجویان پنهانی امتحان می­دهند، نمره­ خود را مخفی می­کنند و از نحوه درس­ خواندن‌شان اطلاعاتی نمی­دهند.»

چرا ما ایرانی­ها نسبت به یکدیگر بی‌اعتماد هستیم؟

دکتر «اصغر مهاجری»، جامعه‌شناس و استاد دانشگاه به این پرسش «ایران وایر» پاسخ داده است: «متاسفانه باید بگویم زیرآب­زنی جزو فرهنگ ما شده است. در جامعه­ای که زیرآب‌زنی وجود داشته باشد، بی‌اعتمادی هم حاکم می­شود. وقتی بی‌اعتمادی باشد، پنهان‌کاری هم هست. پنهان­کاری سبب می­شود افراد به هم دروغ بگویند و ظاهر و باطن­ آن‌ها تفاوت داشته باشد و به نوعی ریا در جامعه رشد کند. ریاکاری در کشور ما ریشه تاریخی دارد؛ گواه آن هم این بیت حافظ است:

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند        چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند

 دروغ، ریا، پنهان­کاری، زیرآب‌زنی و... دشمنان اعتماد هستند. در جامعه­ای که اعتماد وجود نداشته باشد، اتحاد هم به وجود نمی­آید. متاسفانه باید بگویم ما جامعه­ مریضی داریم که درآن همه نسبت به هم بدبین هستند. بدبینی در افرادی که مهاجرت می­کنند، بیش‌تر است چون بسیاری از افرادی که بار سفر می­بندند، از همین چیزها خسته شده­اند و جامعه را کاملا تیره می­بینند. آن­ها دنبال یک مدینه­ فاضله می­­گردند. بنابراین، طبیعی است ازهم­وطنان خود فاصله بگیرند.»

«امان­الله قرایی مقدم»، آسیب‎شناس و استاد دانشگاه هم می­‌گوید: «در جامعه ما، به­ویژه در سده اخیر، دروغ گفتن به شکل نگران کننده‌ای افزایش یافته و متأسفانه در اقشار و لایه‌های مختلف اجتماع ریشه دوانده است. این مساله فضایی مملو از ناامنی روانی و بی‌اعتمادی را در جامعه ایجاد کرده است. شما در نظر بگیرید اگر بین دو نفر از افراد یک خانواده اعتماد متقابل وجود نداشته باشد، روابط خانوادگی و زندگی روزمره چقدر سخت و پرهزینه خواهد شد. حال اگر بین آحاد مردم  جامعه این صفت مذموم قاعده شود، چه خطر بزرگی قوام و دوام آن را مورد تهدید قرار خواهد داد. فساد و تباهی همه ارکان اجتماعی، اقتصادی و سیاسی را فرا خواهد گرفت. البته رفتار مسوولان در جامعه­ ایران به این موضوع دامن می‌زند. وقتی مسوولان وعده‌هایی می‌دهند و آن‌ها را به مرحله عمل و اجرا نمی‎رسانند، اعتماد عمومی ضعیف خواهد شد و به دنبال این امر، بی­اعتمادی رواج می­یابد. این در حالی است که جامعه و فرد از هم جدا نیستند و کم‌رنگی اعتماد در روابط افراد، حتی زن و شوهرها هم از جامعه نشأت می­گیرد. در جامعه­ ما، فاصله­ بین حرف و عمل  بسیار زیاد است. همین موضوع باعث می­شود افراد از هم دوری کنند و غریبه­ها را ترجیح بدهند. در جوامعی که اعتماد از بین می­رود، غریبه‌پرستی رواج می­یابد. ایرانی­های مهاجر هم در جامعه­ای بی‌اعتماد رشد کرده­اند پس طبیعی است که غریبه­ها را ترجیح بدهند.»

0
04 Mar 18:41

A total disaster

04 Mar 18:38

نامه دختر ژاپنی ۳ سال پس از مرگ به والدین‌ او رسید

یک دختر ۱۹ ساله ژاپنی چند سال پیش نامه‌ای را خطاب به والدینش نوشت. این نامه سرانجام به دست آنان رسید؛ یک رخداد غیرمنتظره برای این زوج ژاپنی، زیرا دختر آنان از ۳ سال پیش دیگر در قید حیات نیست. "زمانی که این نامه به دست شما می‌رسد، یعنی امکان دارد که نوه‌دار شده باشید؟" این جمله متعلق به نامه‌ای است که یک زوج ژاپنی سه سال پس از مرگ دخترشان از طرف او دریافت کرده‌اند؛ نامه‌ای دست‌نویس در دو صفحه. این دختر ده سال پیش زمانی که ۱۹ ساله بود، این نامه را خطاب به والدینش نوشته و به اداره پست تحویل داده بود، اما همزمان از پست خواسته بود تا این نامه را ۱۰ سال بعد به آدرس نوشته شده بر روی پاکت ارسال کند. این دختر ژاپنی اما در نهایت نتوانست شخصا رسیدن این نامه به دست والدینش را تجربه کند، زیرا در روز ۱۱ مارس ۲۰۱۱ به هنگام وقوع فاجعه سهمگین سونامی در زادگاهش ناپدید شد. پس از آن‌که جستجوی شش ماهه نتیجه نداد، سرانجام مرده اعلام شد. به نوشته یک روزنامه ژاپنی این دختر جوان در نامه‌اش از رؤیاهایی که برای آینده داشته‌، نوشته است: «فکر می‌کنم در ۱۰ سال آینده ازدواج کرده و بچه داشته باشم.» این دختر که به عنوان راهنمای گردشگری در شهر کیوتو کار می‌کرد، به اصرار پدرش به زادگاهش اوتسوچی بازگشت. او سپس به استخدام یکی از سازمان‌های محلی درآمد. او اندکی پیش از وقوع سونامی، زمانی که ۲۶ سال داشت نامزد کرد. پدر وی امروز از تصمیم خود برای بازگرداندن دخترش به شدت پشیمان است: «روزهایی بودند که با خودم فکر می‌کردم اگر الان بمیرم برایم هیچ فرقی نمی‌کند.» این دختر ژاپنی در نامه‌اش از والدین خود به خاطر تمام زحماتی که برای او کشیده بودند، تشکر کرده و نوشته بود: «حالا نوبت من است تا مراقب شما باشم.»
04 Mar 18:33

Indeed

04 Mar 16:58

سهم زنان از کار: حقوق پایین

by Amir

نازنین با ابروهای گره خورده و صورتی خسته وارد خانه می­شود. همه­ اعضای خانواده وقتی چهره او را می­بینند، یک سوال مشترک دارند:«باز چه اتفاقی در شرکت افتاده؟»

 نازنین دوباره به خاطر اشتباه یکی از همکاران مردش، مجبور شده دو ساعت بیش‌تر در شرکت بماند.جالب این‌جا است که آقایان اضافه حقوق دریافت می­کنند اما نازنین می‌گوید:«مدیر شرکت از ابتدا درباره­ اضافه حقوق با من صحبت نکرد. هر بار هم بیش‌تر ماندم، چیزی به حقوقم اضافه نشد.»

لیسانس گرافیک  دارد و در یک شرکت تبلیغاتی کار می­کند. او مطابق قانون وزارت کار، پایین‌ترین سطح دستمزد یک فرد با مدرک لیسانس را می‌گیرد.

می­گوید:« تازه بیمه­ای که برای من رد می­شود مثل بیمه یک فرد دیپلمه منشی است. این شرط مدیر عامل شرکت برای استخدام بود و من چاره­ای نداشتم چون می‌خواستم در رشته خودم کار کنم. بیچاره دوستم لیسانس نرم‌افزار دارد اما در یک شرکت خصوصی، منشی است.»

  بیش از 150 سال از اولین تظاهرات زنان برای افزایش دستمزد و بهبود شرایط کار می­گذرد اما هنوز در بیش‌تر کشورهای جهان، زنان با کم‌ترین دستمزدها و بدترین شرایط مشغول به کار هستند. در شرایطی که در قوانین بسیاری از کشورها به حقوق برابر زن و مرد اشاره شده اما در عمل، این قانون اجرا نمی­شود.

گزارش سال 2013 «سازمان همکاری­های اقتصادی» نشان می­دهد که تفاوت جنسیتی هنوز در دست‌یابی به تحصیلات، شغل و درآمد موثر است.

براساس این گزارش، از میان 20 کشور توسعه یافته عضو این سازمان، زنان در تحصیلات عالی از مردان جلو افتاده‌اند اما میزان دستمزد آن‌ها از مردان کم‌تر است.

در ایران نیز در حالی که در سال‌های اخیر زنان اکثریت جمعیت دانشجویی کشور را تشکیل می‌دهند اما پای کار که وسط باشد، دستمزد کم‌تری عایدشان می‌شود.

مشکلات اجتماعی، نگاه سنتی و باورهای عرفی

اگرچه زنان به عنوان نیمی از جمعیت فعال در ایران می­توانند نقش تعیین کننده­ای در مسایل اقتصادی داشته باشند اما بسیاری از آن‌ها به دلیل درآمد پایین، به تنهایی حتی قادر به تامین مخارج زندگی خود نیستند. مشکلات اجتماعی، نگاه سنتی و باورهای عرفی جامعه موجب شده تا آن‌ها نتوانند شغل مناسب با درآمد کافی پیدا کنند.

بر اساس آمارهاي دولتي به نقل از خبرگزاری ایرنا،  بيش از 3/4 ميليون نفر از زنان  کشور کار می­کنند. از این میان، بيش‌ترين تعداد در بخش خدمات با يك ميليون و 692هزار و 177 نفر به ثبت رسيده است و پس از آن، 850 هزار و 679 نفر در بخش كشاورزي و 850 هزار و 286 نفر نيز در بخش صنعت حضور دارند. به این ترتیب، بیش‎ترین تعداد زنان شاغل در بخش خدمات فعالیت می­کنند و سهم بخش صنعت پايين‌تر از سایر بخش­ها است.

این در حالی است که کار در بخش صنعت نسبت به خدمات و کشاورزی درآمد بیش‌تری دارد. با این وجود، گاه به دلیل مشکلات فرهنگی، عرفی و اجتماعی، زنان، انتخابی در بخش صنعت ندارند.

«مریم سعیدی»، جامعه شناس اصفهانی در این ارتباط به «ایران‌وایر» می‌گوید: «موانع اجتماعی و باورهای عرفی از مهم‌ترین مشکلات زنان برای انتخاب شغل است. برخی از این مشکلات در محیط کار است و بخش دیگر مربوط به خانواده­ها است. اما مشکل اصلی، فرهنگ سنتی حاکم بر جامعه است؛ برای نمونه، زنان در بسیاری از اداره‌ها و سازمان­ها نمی­توانند در رده مدیران کار کنند. البته از نظر قانونی برای کار کردن آن‎ها مشکلی وجود ندارد اما در عمل، مردان در الویت هستند. بنابراین، زمانی که موقعیت یکسان برای کار وجود ندارد، زنان مجبورند کارهای غیر تخصصی با درآمدهای پایین‌تر را بپذیرند.»

 «سهیلا» لیسانس صنایع غذایی دارد. می­گوید:«کار اصلی من در کارخانه­های مواد غذایی است اما به دلیل دوربودن کارخانه­ها از شهر و تصور پدرم که محیط کارخانه­ها را مردانه می‌داند، اجازه ندارم در آن­جا کار کنم و مجبورم در شرکت­های کوچک، کارهای تئوری انجام دهم؛ کارهایی شبیه روابط عمومی که هیچ ربطی به رشته­ام ندارد.»

«مریم سعیدی» هم به مشکلات درون خانوادگی اشاره می‎کند: «در بسیاری از خانواده­ها هنوز مرد نان‎آور اصلی خانواده محسوب می­شود.در این خانواده­ها، کارها را به دو بخش مردانه و زنانه تفکیک می­کنند و برای هر کاری، جنسیت می­تراشند. این گروه معتقدند برخی کارها برای زنان مناسب نیست؛ برای نمونه، در بسیاری از خانواده­ها کار کردن دختر یا زن خانواده در کارخانه و یا کارگاه پذیرفته نیست. طبیعی است که وقتی فرد برای انتخاب شغلش با گزینه‌های محدودی روبه‌رو است، نمی‌تواند شغل پر درآمدی انتخاب کند.»

البته تفکیک جنسیتی کارها تنها عامل پایین آمدن درآمد زنان نیست. سعیدی تداخل نقش‌های خانوادگی و فعالیت‌های اقتصادی را عامل دیگر کم شدن درآمد زنان می­داند: «زنان در بسیاری از کشورها با مسوولیت پرورش فرزندان و اداره امور خانه روبه‌رو هستند. به همین دلیل، نمی­توانند وقت زیادی خارج از خانه صرف کنند در حالی که مرد از ابتدا کارش خارج از خانه تعریف شده است. طبیعی است که حقوق کسی که  تمام وقت کار می­کند از کسی که پاره وقت فعالیت دارد، بیش‌تر است.»

البته این همه ماجرا نیست. در بیش‌تر مواقع، به مشاغل پاره وقت مزایایی تعلق نمی­گیرد. بیش‌تر کسانی که پاره وقت کار می­کنند، بیمه‌های درمانی، بی‌کاری، بازنشستگی و اضافه کاری ندارند. بنابراین، زنانی که پاره وقت کار می‌کنند حتی از مزایای جانبی هم بی­بهره‌اند.

هرچند نگاه سنتی و باورهای عرفی هم مشکلات زیادی برای زنان شاغل ایجاد کرده است اما به نظر می­رسد ارزش‌های اجتماعی و فرهنگی بر نگاه بسیاری از خود زنان نیز تاثیر گذاشته است.

«احمد سروندی»، جامعه شناس و استاد دانشگاه در این باره می‌گوید:«در حالی که زنان به تحصیل می­پردازند، تخصص می­گیرند و رشد می­کنند اما جامعه هنوز نگاه سنتی خود را دارد و برخی از ارزش­های این جامعه سنتی حتی برای زنان تحصیل کرده جامعه قابل قبول است. در چنین جوامعی، زنان ترجیح می دهند کار ثابتی داشته باشند، ساعت‌های مشخصی کار کنند و حتی سفرهای کاری کم‌تر بروند تا کم‌تر دور از خانواده باشند و بتوانند نقش همسر و مادر را به خوبی اجرا کنند. در واقع، الویت اصلی زنان، خانواده است در حالی که الویت بیش‌تر مردان، کار است. طبیعی است که در چنین شرایطی نمی‌توان انتظار داشت سطح حقوق زنان و مردان یکی باشد.»

«صادق احمدی»، مدیرعامل یک شرکت طراحی داخلی است. او بیش‌تر، کارمندان خانم استخدام می‌کند اما به چه دلیل بیش‌تر از زنان کمک می­گیرد؟ به «ایران وایر» می­گوید: «زنان خوش سلیقه­ترند، ضمن این­که قانع‌ترهم هستند و سر حقوق و مزایا خیلی چانه نمی­زنند چون بیش‌ترتامین خرج زندگی برعهده مردان است. کارمندان مرد مدام یا می­خواهند حقوق­شان را بالا ببرند و یا مساعده بگیرند. اما اغلب، خانم­ها برای تفریح کار می­کنند.»

سیاست‌های دولتی

پایین بودن درآمد زنان تنها به مشکلات اجتماعی و فرهنگی جامعه ختم نمی‌شود. برخی از تصمیم‌ها و سیاست‌های دولتی نیز در حوزه کار زنان مشکل‌ساز است. هرچند سیاست‌های دولتی در برهه‌ای از زمان اجرا و در زمانی دیگر لغو می‌شوند اما به دلیل شرایط بد کاری زنان در ایران، می‌توانند تاثیرات منفی زیادی داشته باشد. تصویب «لایحه کاهش ساعات کار زنان و دورکاری» در سال‌های اخیر از جمله سیاست‌های دولتی بود که تاثیر زیادی بر درآمد زنان داشت.

در شرایطی که مردان در ایران برای گرفتن موقعیت خوب شغلی در الویت قرار دارند، تصویب این لایحه از نگاه بسیاری از فعالان حقوق زنان، به نفع مردان بود. این لایحه که با هدف حمایت از سیاست افزایش جمعیت به تصویب رسید، با انتقاد گروه­های مختلف روبه‌رو شد. هرچند که مسوولان معتقد بودند این لایحه تنها برای حمایت از زنان در شرایط خاص تصویب شده­ است و موافقان، آن را با قوانین حمایتی زنان در جوامع پیشرفته مقایسه کردند. اما مخالفان بر این باور بودند که این طرح موجب کنار گذاشته شدن زنان از موقعیت­های کاری خواهد شد.

«سحر حسینی»، دانشجوی دکترای مطالعات زنان در دانمارک در این­باره می‌گوید: «در کشورهای توسعه یافته که مرخصی زایمان وجود دارد و برای زنان در شرایط خاص تسهیلاتی قایل می­شوند، زنان و مردان برای گرفتن موقعیت­های شغلی در یک جایگاه قرار می­گیرند و تخصص ملاک انتخاب است اما در ایران، مردان در الویت هستند.طبیعی است که زنان شانسی ندارند. در این شرایط، زنان گاهی مجبور می­شوند برای تثبیت جایگاه خود،حقوق کم‌تری بگیرند.»

طرح دورکاری نیز یکی دیگر از تصمیم‌های دولت دهم بود که به اعتقاد بسیاری از کارشناسان ، موجب کاهش دستمزدهای زنان شد. برپایه این طرح، زنان شاغلی که وجودشان در محیط کار ضروری نبود، می‌توانستند از خانه کارهای خود را انجام دهند. 

زمزمه‌های اجرای این طرح در سال 89 با ارایه طرح دورکاری کارمندان در وزارت‌خانه‌ها شنیده شد و در این میان، کارمندان زن در تیررس نگاه طراحان اجرای این طرح قرار گرفتند. هرچند با آمدن دولت جدید، اجرای طرح به دلیل پایین آمدن کارایی دستگاه‌ها، متوقف شد اما کارشناسان معتقد بودند اجرای آن حتی در مدت زمان کوتاه توانست ضربه بدی به زنان شاغل وارد کند.

«سیما اصغری»، رییس اتحادیه زنان کارگر استان آذربایجان شرقی در همان زمان به خبرگزاری ایلنا گفته بود: «مطرح شدن کاهش ساعات کاری و کار از راه دور برای زنان از سوی دولت و تایید آن از سوی مجلس در شرایطی که در حال رکود اقتصادی هستیم، ضربه‌ای سنگین برای زنان شاغل است.»

بی‌کاری، معضل دیگر

هرچند نسبت بالا بودن درصد زنان تحصیل‌کرده و درآمد پایین آن‌ها کمی عجیب به نظر می‌رسد اما آمار بی‌کاری زنان در سال‌های اخیر غیرقابل باور است.

براساس آمار منتشر شده مرکز آمار ایران در تابستان 92، با وجود نرخ بی‌کاری 4/10 درصدی عمومی، نرخ بی‌کاری زنان بالای 15 سال معادل 2/21 درصد بوده است. بر اساس این آمار، گروه سنی 15 تا 24 ساله  بدترین شرایط را دارند و به عبارتی، در میان مهم‌ترین گروه متقاضی کار، 8/45 درصد بی‌کار هستند.
برهمین اساس، زنان گروه سنی 15 تا 29 ساله کشور دارای 685 هزار و 916 نفر بی‌کار، معادل7/41 درصد بی‌کاری هستند. وجود نرخ بی‌کاری بسیار بالا، نشان دهنده اوضاع بسیار نامناسب در بازار کار زنان است.

آمارها حتی در پاییز 92 هم چندان امیدوار کننده نیست. با این که بر اساس آمار 9 ماهه اول مرکز آمار ایران، درصد بی‌کاری نسبت به سال قبل کاهش پیدا کرده است، هنوز زنان سهم بیش‌تری از بی‌کاری دارند.

0
04 Mar 10:53

روزانه؛ قلب‌ها و لب‌ها

by هُما

قلب و لب کیارا فرانی Chiara Ferragni  مدل ایتالیایی ۲۶ ساله که وبلاگ‌نویس پرطرفداری هم است (در اینستاگرام نزدیک به ۲میلیون نفر عکس‌هایش را دنبال می‌کنند)، در دومین روز از هفته مد میلان امسال، با لباسی که کم زرق و برق تر از خیلی از مدل های دیگر بود، توجه‌ها را جلب کرد؛ از آرایش مو گرفته تا کیف و دستبند و کت کیارا در این عکس‌ها، کار طراحان مختلف است.

هرچند به نظر می‌آید همه را یک طراح اجرا و به خوبی با هم هماهنگ کرده، این‌طور نیست و کیارا که خودش دستی هم در طراحی مد دارد، این اجزا را با کمک همکارانش، از مارک‌های گوناگون انتخاب و هماهنگ کرده.

عکس‌های بیشتری از او و سر و وضعش ببینید که Leslie Kirchhoff  آنها را گرفته:
مدل ایتالیایی ۲۶ ساله او وبلاگ‌نویس مشهوری هم هست (در اینستاگرام نزدیک به ۲میلیون نفر عکس‌هایش را دنبال می‌کنندکیارا کیارا فرانی heart and lips12 کیارا فرانی طراحی مد هم می‌کند heart and lips7 heart and lips8 heart and lips5 heart and lips4 heart and lips2 heart and lips14
درباره این کار بیشتر بخوانید.
کیارا فرانیخط تولید کفش خودش را هم دارد؛ روی بعضی از کفش‌های طراحی او، با لهام از چشم و ابروی معروف پیکاسو یا به سبک کارهای اندی وارهول، لب و رژ لب نقاشی شده.
کفش زنانه

آهنگ روز
چه آهنگی بهتر از Shape of My Heart استینگ:

نوشتهٔ روزانه؛ قلب‌ها و لب‌ها را در گوشه کامل‌تر بخوانید.

03 Mar 21:52

بتهوون ، مردِ زشت کم‌شنوایی که زیباترین آهنگ‌‌‌‌‌ها را ساخت

by علیرضا مجیدی

اولین برخورد

بغض گلویش را می‌‌‌‌‌فشرد، درحالی‌‌‌‌‌که ترس سر تا پای وجود او را فرا گرفته بود. لودویک‌‌‌‌‌وان بتهوون به در خانه موزارت نزدیک شد. روی در پلاکی به این اسم آویزان شده بود: وولف گانک آمادس موزارت.

وی کمی تردید داشت، ولی ناگهان قوّت قلب گرفت و در را کوبید.

البته استاد موسیقی -موزارت- قبلاً از مسافرت بتهوون باخبر شده بود، او وقتی در را به رویش باز کرد، بتهوونِ خجول، پشیمان شد که چرا شهر مولد خود، بون Bonn را ترک و به وین آمده است.

تمام این نقشه‌‌‌‌‌ها را کلفت موزارت، حامی بتهوون کوچک که پیرزنی فرتوت به شمار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رفت، کشیده بود. بتهوونِ جوان را به طرف اطاقی محقّر رهبری نمود. آن‌‌‌‌‌روز بهار سال ۱۷۸۷ بود، در آن موقع، بتهوونِ ۱۷ سال و موزارت ۳۱ سال داشت. در این سن بتهوون به دختران اعیان و اشراف آن زمان در مقابل حقوق ناچیزی درس پیانو می‌‌‌‌‌داد و موزارت با وجودی که موسیقی‌‌‌‌‌دان مشهور و با افتخاری شده بود، هنوز در فقر و مذلت به سر می‌‌‌‌‌برد.

بتهوون هم مانند تمام جوانان خردسال که صبر و حوصله ندارند، در اطاق خود شروع به راه رفتن کرد و در حال حرکت مرتباً این فکر او را رنج می‌‌‌‌‌داد «چگونه موزارت، این موسیقی‌‌‌‌‌دان بزرگ مرا خواهد پذیرفت؟ در اولین برخوردِ خود به او چه بگویم؟ او چه سوالی از من خواهد کرد؟ من چگونه جواب بدهم؟»

هربار که بتهوون روی خود را بر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گردانید، در آینه‌‌‌‌‌ای که در بالای بخاری قرار داده بودند چهره خشن و زشت خود را از نظر می‌‌‌‌‌گذراند. بتهوون مردی زشت بود و خودش بیش از هرکس به این امر آگاهی داشت. او می‌‌‌‌‌دانست که در این دنیا هیچ‌‌‌‌‌کس او را دوست ندارد.

پدرش مردی عصبانی و سنگ‌‌‌‌‌دل بود که تمام وقتش را صرف نوشیدن مشروب می‌‌‌‌‌کرد، ولی از انصاف نباید گذشت که همین پدرِ سنگ‌‌‌‌‌دل و همیشه مست بود که برای اولین بار به بتهوون نواختن پیانو آموخت. وی در همین فکر بود که ناگهان درِ اطاق او باز شد. جوان قد کوتاه و لاغر اندامی با رنگ زرد وارد اطاق گردید، این جوان، موزارت بود.

بتهوون نمی‌‌‌‌‌توانست تصور کند مردی که آن همه آهنگ‌‌‌‌‌های هیجان‌‌‌‌‌انگیز ساخته است قیافه‌‌‌‌‌ای چنین نحیف و علیل داشته باشد.


اولین آهنگی که نواخت

او نیز مانند همه مردم که قهرمانان خود را طوری دیگر در خیال خویش نقاشی می‌‌‌‌‌نمایند، موزارت را طور دیگری نقاشی کرده بود. موزارت ناگهان از بتهوون تقاضا کرد آهنگی بنوازد و اضافه کرد مخصوصاً خواهش می‌‌‌‌‌کنم هر آهنگی می‌‌‌‌‌نوازید آهنگ من نباشد.

اتفاقاً بتهوون یکی از آهنگ‌‌‌‌‌های موزارت را تمرین کرده بود تا در مقابل موزارت بنوازد. تصمیم گرفت مطابق دستور استاد آهنگ دیگری بنوازد. وی یکی از کنسرتوهای (Concerto) باخ را نواخت. ولی در موقع نواختن، ترس و وحشت مخلوط با احساسات متناقض، انرژی لازم را از انگشتانش سلب نمود. ناگهان اشک در چشمانش حلقه زد، از نواختن خودداری نمود و درحالی‌‌‌‌‌که اشک مثل باران از چشمانش فرو می‌‌‌‌‌ریخت رو به موزارت کرده و گفت:
«من می‌‌‌‌‌دانم آن‌‌‌‌‌طور که شاید و باید ننواخته‌‌‌‌‌ام ولی به من اعتماد داشته باشید، بگذارید یک آهنگ دیگر بنوازم.»

موزارت تبسمی کرد، به پیانو نزدیک گردید و شروع به نواختن یکی از آهنگ‌‌‌‌‌های خود نمود، بعد رو به طرف بتهوون کرد و گفت:
این ملودی (Melodie) از اوپرای تازه، دون‌‌‌‌‌ژوان (Don-Juan) است « این گوی و این میدان، بنواز و آن را بپروران.»

بتهوون بلافاصله فهمید که استاد او (موزارت) او را جدی نگرفته است ولی مع‌‌‌‌‌الوصف دست‌‌‌‌‌های خود را ناگهان بلند کرد و شروع به نواختن نمود.
به محض اینکه انگشت‌‌‌‌‌های بتهوون روی دکمه‌‌‌‌‌های پیانو قرار گرفت، پس از چند ثانیه موزارت به هیجان درآمد. زیرا آهنگ کوچک و بی‌‌‌‌‌اهمیت موزارت زیر انگشتان توانای بتهوون مبدل به طوفانی شد که بعد به یک آواز آسمانی و گوش خراش تبدیل گردید.

- «تو نابغه هستی!»

بتهوونِ کوچک همین‌‌‌‌‌طور مشغول نواختن بود که دید دستی روی شانه‌‌‌‌‌های او قرار گرفت، این دست‌‌‌‌‌ها انگشتان موزارت بود. استاد بزرگ موسیقی در حال تبسم به طرف بتهوون خم گردید و گفت:

« تو شیطانی هستی که شیاطین را با آهنگ‌‌‌‌‌های خود به فرار وا خواهی داشت، تو نبوغ موسیقی داری، من آن‌‌‌‌‌چه را می‌‌‌‌‌دانم به تو خواهم آموخت. صدایی که از انگشتان تو بیرون خواهد آمد، یک روز گوش جهانیان را کر خواهد کرد!»

بدبختانه بتهوون نتوانست مدت مدید در وین اقامت کند، زیرا درست در همان اوایل که با ذوق‌‌‌‌‌و‌‌‌‌‌شوق از استاد بزرگ خود، موزارت درس می‌‌‌‌‌گرفت مادرش در حال مرگ او را به بالین خود خواست. وقتی بتهوون به بالین مادر رفت، مادرش آخرین دقایق عمر را می‌‌‌‌‌گذارند. بتهوون در آخرین لحظات حیات مادر به او قول داد که پس از مرگش از تمام افراد خانواده رسیدگی نماید. برای اینکه به این قول خود جامه عمل بپوشاند شروع به درس دادن پیانو و ساختن آهنگ‌‌‌‌‌های کوچک و نشاط‌‌‌‌‌انگیز کرد، چون مخارج زندگی پدر مست و برادران حسودش به گردن بتهوون افتاد. در این ایام بتهوونِ بیچاره همواره آرزو می‌‌‌‌‌کرد که یک روز فرار کند و نزد موزارت رفته و به تحصیل خود ادامه دهد ولی متاسفانه موزارت در سال ۱۹۷۱ فوت کرد.

یک‌‌‌‌‌سال بعد از مرگ موزارت، حامی بتهوون در شهر بن او را واداشت که به وین رفته و از موسیقی‌‌‌‌‌دان معروف، هایدن (Hyden) استفاده نماید.
در وین زیر حمایت پرنس لیچ نووسگی و همکاری چند دوست خوب بر تعداد شاگردان بتهوون افزوده شد و کنسرتی از آثار او برقرار گردید که شهرت بزرگی برایش فراهم ساخت. در این موقع با وجودی که وضع مالی بتهوون خراب و خانه و زندگی مرتبی نداشت، روز به روز بر شهرتش افزوده می‌‌‌‌‌شد و هایدن او را مرتباً تشویق می‌‌‌‌‌کرد.

3-1-2014 12-28-54 AM


آغازِ ناشنوایی

بتهوون در سن ۲۷ سالگی یک‌‌‌‌‌روز صبح که از خواب بیدار می‌‌‌‌‌شد، باران شدیدی شروع به باریدن کرد و وقتی باران به شیشه‌‌‌‌‌های پنجره می‌‌‌‌‌خورد، صدای مخصوصی از آن برمی‌‌‌‌‌خاست. بتهوون از جای خود بلند شد و پرده‌‌‌‌‌های پنجره کنار زد، باران قطع شده بود ولی بتهوون صداهای عجیب‌‌‌‌‌وغریبی از برخورد باران به پنجره می‌‌‌‌‌شنید. ولی کلفت خود را صدا زد و پرسید آیا این صداها را می‌‌‌‌‌شنوی؟ کلفتِ او در جوابش سری تکان داد و گفت صدایی نمی‌‌‌‌‌شنوم.

موسیقی‌‌‌‌‌دان بزرگ دیوانه‌‌‌‌‌وار دست خود را روی گوش چپ قرار داد، این صداها در واقع از درون گوش او بیرون می‌‌‌‌‌آمد! شاید هم خستگی زیاد این حالت را در او به وجود آورده بود.

فردای آن روز نیز وقتی بتهوون از خواب بیدار شد، این صداها قطع نشده بود. بتهوون وحشت‌‌‌‌‌زده صبح روز بعد نزد یکی از پزشک‌‌‌‌‌های معروف وین رفت. پروفسور فرانک، بتهوون را با دقت امتحان کرد و در حالی‌‌‌‌‌که به مرتب کردن عینک خود می‌‌‌‌‌پرداخت، گفت:
«چیزی نیست، به یک نوع سرماخوردگی گوش مبتلا شده‌‌‌‌‌ای، هرشب قبل از خواب مقداری روغن بادام به گوش خود بمال و در عرض یک هفته خوب خواهی شد.»

بتهوون به دستور پروفسور فرانک عمل نمود، دو هفته از این جریان گذشت و روغن بادام کوچکترین تأثیری در گوش چپ بتهوون نداشت و پس از چند هفته همان صداها در گوش راست نیز شنیده شد.

این صداها هر روز وحشتناک‌‌‌‌‌تر می‌‌‌‌‌شد. بتهوون ساعت‌‌‌‌‌ها روی صندلی می‌‌‌‌‌نشست تا شاید بتواند از دست این صداها خلاصی یابد، هر نیم ساعت به نیم ساعت عرق سردی صورت او را فرا می‌‌‌‌‌گرفت.

واقعا او کر خواهد شد؟ کسی که فقط و فقط به امید آهنگ‌‌‌‌‌های موسیقی زنده بود فکر اینکه دارد کر می‌‌‌‌‌شود به قدری او را رنج می‌‌‌‌‌داد که شدیدتر کار می‌‌‌‌‌کرد. در همین اوایل یعنی در همان زمانی که گوش‌‌‌‌‌هایش کر می‌‌‌‌‌شد آثار موسیقی او عمیق‌‌‌‌‌تر و بهتر می‌‌‌‌‌گردید.

سمفونی معروف هروئیک (Heroica) به افتخار ناپلئون در همین زمان ساخته شد.


نخستین عشق وی

در این زمان ناگهان استاد موسیقی عاشق یک دختر ۱۷ ساله ایتالیایی به نام گیولتا گیچیاردی (Giuletta-Guicciardi) گردید و تقاضای ازدواج از او نمود. پدر و مادر دختر به هیچ وجه حاضر نشدند دختر خود را به مردی بدهند که نه ثروت داشت و نه یک کار معین. در نوامبر سال ۱۸۰۳ یگانه معشوقه بتهوون با کنت گابلزک ازدواج کرد.

این پیش‌‌‌‌‌آمد بتهوون را تنهاتر و بدبخت‌‌‌‌‌تر نمود و بر صداهای گوش‌‌‌‌‌خراش سابق، صداهای دیگری مثل صدای سوت، صدای ضربه‌‌‌‌‌های متقاطع و صداهای گوش‌‌‌‌‌خراش ناهنجار اضافه گردید. با این وصف آثار او روز به روز بهتر می‌‌‌‌‌گردید. سونات کروی تزر (Kreutzer) سمفونی پنجم و سمفونی معروف پاستورال (Pastorale) را در همین روزها ساخت.

… و دومین عشق
پس از ساختن سمفونی پاستورال، بتهوون با دختر جوانی به نام ترز برونسویک (Therese-Brunswick) آشنا گردید. وی ناگهان عشق گیولتا را فراموش کرد و عاشق ترز که اهل مجارستان بود، گردید.

به دعوت پدر و مادر دختر به مجارستان رفت ولی جرئت نکرد که عشق خود را علنی سازد، یک روز که در مصاحبت دختر تنها بود آواز معروف ژان‌‌‌‌‌سباستیان‌‌‌‌‌باخ را نواخت.

«اگر مایلی که قلب مرا تسخیر کنی موضوع را با کسی در میان نگذار.»

دخترمجارستانی به تمایلات بتهوون نسبت به خود پی برد، پس از این‌‌‌‌‌که بتهوون به وین مراجعت کرد، مکاتبه با ترز را ادامه داد و از جواب‌‌‌‌‌های دختر جوان پی برد که دختر تمایلی به او ندارد و با خود می‌‌‌‌‌گفت چگونه ممکن است مرا که نه قیافه دارم، نه هیکل و تازه زشت و متکبر و بی‌‌‌‌‌پول هستم کسی دوست بدارد؟


وصیت‌‌‌‌‌نامه

در ۶ اکتبر ۱۸۰۶ بتهوون وصیت‌‌‌‌‌نامه خود را این‌‌‌‌‌طور نوشت:
«چندسال است که بیماری غیر قابل علاجی مرا رنج می‌‌‌‌‌دهد، هیچ‌‌‌‌‌یک از پزشکان قادر نشدند که مرا معالجه نمایند، حس شنوایی من روز به روز ضعیف‌‌‌‌‌تر می‌‌‌‌‌شود. حس شنواییِ کسی که بیش از هرکس محتاج آن بوده است. هروقت به مردم نزدیک می‌‌‌‌‌شوم وحشت سر تا پای مرا فرا می‌‌‌‌‌گیرد زیرا می‌‌‌‌‌ترسم که مردم حس کنند من کر هستم و به بیماری غیر قابل علاجی مبتلا هستم. از بس تنهایی کشیدم که به دفعات می‌‌‌‌‌خواستم به زندگی خود خاتمه دهم فقط هنر موسیقی، مرا تاکنون زنده نگاه داشت و به ادامه زندگی امیدوار نمود.»

وضع مادی بتهوون هرروز بدتر می‌‌‌‌‌شد. و هرروز نیز گوش‌‌‌‌‌های او کم‌‌‌‌‌تر از روز قبل می‌‌‌‌‌شنید.

وی سمفونی هفتم را نیز به هر طریق که ممکن بود ساخت و به آن خاتمه داد. او بارها به خود می‌‌‌‌‌گفت باید قبل از مرگ و قبل از این‌‌‌‌‌که از نعمت شنوایی محروم گردم سمفونی‌‌‌‌‌هایی که قول داده‌‌‌‌‌ام بسازم.

برای بار سوم تصمیم به ازدواج گرفت، در عشق سوم هم ناکام شد. این بار نیز تیرش به سنگ خورد. این عدم موفقیت‌‌‌‌‌های عشقی او را هرروز بدخلق‌‌‌‌‌تر و عصبانی‌‌‌‌‌تر نمود.

3-1-2014 12-29-09 AM

بالاخره پزشکان به او تجویز نمودند که برای تغییر آب‌‌‌‌‌وهوا به تیپ‌‌‌‌‌لیتز (Teiplitz) برود. بتهوون در تیپ‌‌‌‌‌لیتز به گوته -نویسنده و شاعر معروف آلمانی- برخورد کرد.

یک روز که در پارک تیپ‌‌‌‌‌لیتز با گوته گردش می‌‌‌‌‌کرد، ناگهان ملکه آلمان با یک عده شاهزاده و دوک و اشراف از طرف مقابلِ بتهوون و گوته به طرف پائین باغ می‌‌‌‌‌رفتند. بتهوون ناگهان دست گوته را محکم گرفت و گفت ابداً از جای خود تکان نخوریم، وظیفه آن‌‌‌‌‌ها است که راه را برای ما باز نمایند و به ما حق تقدم بدهند.

گوته که سال‌‌‌‌‌های متمادی به ادب درباری آشنا شده بود مطابق دستور بتهوون رفتار ننمود بلکه وقتی ملکه و شاهزادگان به آن‌‌‌‌‌ها نزدیک شدند به کناری رفت و راه را برای آن‌‌‌‌‌ها باز نمود ولی بتهوون مطابق میل خود رفتار نمود. وی درحالی‌‌‌‌‌که کلاهِ خود را تا روی صورت پائین آورده بود وسط خیابان را اشغال نمود و درباریان مجبود شدند از کنار بتهوون گذشته و حق تقدم را به بتهوون بدهند.

هنرمندی که سال‌‌‌‌‌های متمادی پس از مرگش صدهاهزار مؤسسه‌‌‌‌‌ی تهیه صفحات کلاسیک از آثار او میلیونر گردیده‌‌‌‌‌اند، هیچ‌‌‌‌‌وقت نتوانست از یک غذای مرتب یا یک جای مناسب برخوردار گردد.

خودش همیشه در این مورد می‌‌‌‌‌گفت: هرچه در می‌‌‌‌‌آورم باید قروض بقال و عطار و نانوا و خیاط را بپردازم.

بدبختی ادامه داشت
بتهوون در اواخر عمرش چون موسیق باله (Ballet) مد شده بود در فقر عجیبی غوطه‌‌‌‌‌ور گردید و مجبور شد خودش به بازار رفته و مواد غذایی و ارزاق ارزان‌‌‌‌‌قیمت خریداری نماید و غذای خود را تهیه کند. این بود که او کم‌‌‌‌‌کم مثل پدرش به نوشیدن نوشابه‌‌‌‌‌های الکلی نیز عادت نمود.

در اوایل ماه پاییز سال ۱۸۱۵ناشنوایی او شدت پیدا کرد و یک روز حس کرد که کاملاً کر شده، صدای هیچ‌‌‌‌‌چیز را نمی‌‌‌‌‌شنود ولی با این وصف وی سمفونی هشتم خود را به هر طریق که بود ساخت، این سمفونی با عدم موفقیت مواجه گردید.

از آن‌‌‌‌‌روز به بعد بتهوون مانند دیوانه‌‌‌‌‌ها در کوچه‌‌‌‌‌ و خیابان‌‌‌‌‌ها متفکر به این طرف و آن طرف، ویلان می‌‌‌‌‌گشت. وقتی که به یکی از دوستان خود برخورد می‌‌‌‌‌کرد، می‌‌‌‌‌گفت: اگر چیزی می‌‌‌‌‌خواهید به من بگویید خواهشمندم آن‌‌‌‌‌را روی کاغذ بنویسید.

در این ایام از بدبختی یکی از برادرانش مرد و تربیت پسربچهِ او به گردن بتهوون افتاد.

برادرزاده بتهوون جوانی شرور، عصبانی، الکلی و دروغ‌‌‌‌‌گو بود که وقت خود را هرروز و هرشب در قمار‌‌‌‌‌خانه‌‌‌‌‌ها و یا مشروب‌‌‌‌‌فروشی‌‌‌‌‌ها می‌‌‌‌‌گذرانید و هروقت بتهوون به قمارخانه‌‌‌‌‌ها و یا مشروب‌‌‌‌‌فروشی‌‌‌‌‌ها می‌‌‌‌‌رفت تا برادرزاده خود را به خانه ببرد. به عموی خود بتهوون می‌‌‌‌‌گفت «گم شو مردیکه بدقیافهِ کرِ خسیس و کثیف. برو مزاحم من نشو، تو اصلا عموی من نیستی!». بتهوون بیچاره که اصولاً نمی‌‌‌‌‌توانست چیزی بشنود به او تبسم می‌‌‌‌‌نمود.


آخرین رنج‌‌‌‌‌ها

با همه این احوال بتهوون در سن پنجاه سالگی سونات قشنگ ۱۰۶ خود را نوشت و با وجود خستگی روحی و جسمی در سال ۱۸۲۲ داوطلب گردید که اوپرای معروف خود را به نام فیدلیو (Fidelio) خودش رهبری نماید. از حرکات او معلوم بود که ابداً صدای ارکستر را نمی‌‌‌‌‌شنود و اعضای ارکستر نیز نمی‌‌‌‌‌توانستند تحت رهبری او به نواختن ادامه دهند و پس از چند دقیقه هویدا گردید که بتهوون دیگر قادر به اداره و رهبری نیست ولی کسی جرئت نمی‌‌‌‌‌کرد که این موضوع را علناً با او در میان بگذارد.

خودِ بتهوون با اضطراب و وحشت عجیبی واکنش تماشاچیان را از نظر می‌‌‌‌‌گذراند ولی به هر طرف که نگاه می‌‌‌‌‌کرد سکوت محض همه‌‌‌‌‌جا را فرا گرفته بود. بالاخره بتهوون از روی صندلی پائین آمد و روی کاغذی به شیندلر (Schindler) نوشت «خواهشمندم ارکستر را متوقف سازید و به این طریق، بتهوون از سالن خارج گردید.

3-1-2014 12-29-42 AM

این گرفتاری‌‌‌‌‌ها و هزاران بدبختی دیگر بتهوون را با وجودی که کر و ناقص‌‌‌‌‌الاعضاء شده بود از کار باز نداشت و بتهوون سمفونی نهم و مس (Messe) معروف خود را به اتمام رسانید.

در هفتم ماه مه ۱۸۲۴ روزی که قرار بود کنسرت خود را بنوازد لباس مناسبی نداشت که به تن نماید.

بالاخره مرگ به سراغش آمد…

بدبختی و فقر او روز به روز شدت پیدا می‌‌‌‌‌کرد و از همه گذشته به رنج معده نیز مبتلا گردید.

بالاخره در پاییز ۱۸۲۶ به ملک برادر خود جوهان پناهنده شد تا از هوای آزاد دهات بهره‌‌‌‌‌مند گردد ولی هنوز چند روز از مدت اقامت او در آن دهات نگذشته بود که پلیس برادرزاده او را به عنوان ولگردی توقیف نمود. بتهوون با عجله با یک کالسکه‌‌‌‌‌ی شیرفروشی به طرف وین حرکت کرد ولی قبل از این‌‌‌‌‌که به وین برسد به بیماری خون‌‌‌‌‌ریزی معده مبتلا شد و بیماری ریه نیز قوز بالای قوز گردید.

در ۵ ژانویه ۱۸۲۷ بتهوون تمام اموال خود را به برادرزاده ولگرد خود شارل بخشید. وقتی چندروز پس از این وصیت‌‌‌‌‌نامه دکترواوراچ به او فهمانید که عمرش به آخر رسیده است بتهوون به قدری خوشحال گردید که هرکس به دیدن او می‌‌‌‌‌رفت می‌‌‌‌‌گفت «دست بزنید کمدی من خاتمه یافته است!»

در روز ۲۶ مارس سال ۱۸۲۷ درحالی‌‌‌‌‌که برف شدیدی می‌‌‌‌‌بارید بتهوون دار فانی را وداع گفت. مراسم و تشریفات کفن و دفن بتهوون با جلال و جبروت مخصوصی انجام پذیرفت.

درحالی‌‌‌‌‌که مارش فونبر (Marche Funebre) می‌‌‌‌‌نواختند تابوت بتهوون را از وسط شهر وین حرکت دادند.

در پشت تابوت بتهوون بزرگ‌‌‌‌‌ترین و معروف‌‌‌‌‌ترین هنرمندان شهر وین در حرکت بودند و همه مردم گل قرمز و گیلاس در دست داشتند. آن‌‌‌‌‌روز مردم سخت اشک می‌‌‌‌‌ریختند.

آری در تمام مدت عمر خود، بتهوونِ وحشی، بتهوونِ تنها و بی کس، بتهوونِ کر و زشت این همه دوست و خواهان نداشت.

منبع: مجله دانشمند – سال ۱۳۴۳


اگر مایل هستید بدانید که علت بیماری‌های بتهوون چه بوده است، توصیه می‌کنم، این پست قدیمی «یک پزشک» را بخوانید.



فید یک پزشک محل مناسبی برای تبلیغات شما: محل تبلیغات متنی و بنری شما

برای سفارش تبلیغ تماس بگیرید

03 Mar 21:41

همین جوری!

by (ای لیا)

گفته بود : این زن آخر الامر جانت را میدرد!
گفته بودم : چه باک، جان ناقابلی را زنی قابل بدرد ...

+ از میان همینطوری های روزانه

03 Mar 21:41

زنها ... همین!

by (ای لیا)

زنها یا عاقلن یا دیوانه*!

* توضیح : زنها هرچه دیوانه تر جذاب تر!

03 Mar 21:40

ورزش زنان ایران؛ شاهدخت احتجاب

by Amir

رویکرد صداوسیما به ورزش زنان، دو پهلو و متناقض‌نما است؛ عزیزش می‌دارد و حضورش در میادین بین‌المللی را «مایه مباهات و سرافرازی بانوی مسلمان» می‌داند اما نه خودش را نشان می‌دهد و نه کیفیت حضورش را.

لقب تیم ملی فوتبال ایران در جام ملت‌های 2011 آسیا، «شاهزاده‌های پارسی» بود؛ عنوانی که به فارسی و انگلیسی، با حروف درشت روی اتوبوس تیم ملی درج شد و گزارش‌گران نیز بارها به زبان آوردند.

شاهزاده‌ها هم دیده شدند و هم ستایش. اما رویکرد صداوسیما به ورزش زنان، شاهدختی است در حرف و فرو پوشیدگی در عمل. 

جدا از صداوسیما، ورزش زنان، «شاهدخت احتجاب» دولت‌های جمهوری اسلامی هم بوده است. پرچم کاروان ایران در مراسم افتتاحیه بازی‌های المپیک را به یگانه بانوی اعزامی سپردند اما هنگام تخصیص پاداش‌ها، زنان ملی‌­پوش در قیاس با مردان حتی «یک دوم» سهم تبعیض‌آمیز که در برخی احکام شرعی و قضایی آمده را هم  دریافت نکردند.

 «پروانه حسینی»، پژوهش‌گر انسان‌شناسی و مطالعات خاورمیانه به «ایران‌وایر» می‌گوید: «بعد از پایان جنگ که توجه به ورزش زنان شروع شد، هدف این بود که زن نماد کشور اسلامی در جهان شود؛ فعال، قوی و البته باحجاب. از این رو، توجه به ورزش زنان بیش‌تر جنبه نمایشی داشت.»

برکناری متولی ورزش زنان

اما در دولت جدید، مهم‌ترین تصمیم «محمود گودرزی»، وزیر ورزش کشور در نخستین ماه ورود به وزارت‌خانه، برکناری «مرضیه اکبرآبادی»، متولی ورزش زنان بوده است؛ تصمیمی که با توجه به گستردگی مخالفان اکبرآبادی، شاید تا آخرین روز مسوولیت وی در جایگاه بالاترین مقام پست این وزارت‌خانه، هم‌چنان به عنوان مهم‌ترین باقی بماند.

بی‌پولی، همان قدر به ورزش زنان صدمه زده که پوشش اجباری، ممنوعیت‌ها و محدودیت‌های مشابه. بسیاری از تیم‌های ملی با مشکل نبود یا کمبود خوابگاه روبه‌رو هستند. امسال ملی‌پوشان چند رشته، در کانتینر یا نمازخانه خوابیدند. تصاویری هم از خوابگاه‌های نامناسب‌ آن‌ها در خبرگزاری‌های مختلف مانند ایسنا منتشر شد.

تیراندازها مشکل کمبود فشنگ و سلاح دارند. «مريم دباغ»، نايب رييس قايق‌رانی هم با اشاره به پايين بودن کيفيت قايق‌ها و پاروها در نشست مشترک با وزیر ورزش گفته است که به خاطر نبود منابع مالی، نتوانسته‌اند امکانات لازم را برای ورزشکاران تهیه کنند.

پاسخ وزير ورزش چیست: «چاره‌ای جز خودکفايی نداريم. اعتبار دولت برای ورزش کافی نيست. بانوان بايد آستين بالا بزنند و به دنبال منابع باشند.»

گودرزی در ملاقات با مسوولان ورزش بانوان، در حالی از ضرورت درآمدزايی ورزش زنان گفت که بدون پخش تلويزيونی، جذب حاميان مالی و کسب درآمد امکان‌پذير نیست. صداوسيما حتی در پوشش خبری مسابقه‌های زنان هم استفاده از عکس را به پخش چند ثانيه ويدیو از آن رويداد، ترجيح می‌دهد.

حتی وقتی از گودرزی خواسته شد تا خود وی به عنوان نماینده عالی رتبه دولت برای پخش ورزش بانوان با صداوسيما رايزنی کند، گفت: «رسانه‌ها اهداف خاصی را دنبال می‌کنند و ما نمی‌توانيم تکليفی برای آن‌ها مشخص کنيم. آن‌ها سياست‌هايی در جهت اهداف خود دارند که خودشان می‌دانند و توصيه راه‌گشا نيست.»

در چنین فضایی، درآمدزایی برای شاهدخت احتجاب مقدور نیست. یافتن حامی مالی هم بی‌اندازه دشوار است؛ اگرحتی نمونه‌هایی مانند بسکتبال بانوان هم پیش نیاید!

آبان سال 1391، «زهره صابری» سرمربی بسکتبال بانوان که برای جذب اسپانسر تقلا می‌کرد، با پیشنهاد عجیبی روبه‌رو شد: «شرکت‌هایی که برای حمایت مالی از تیم با آن‌ها صحبت کردم، می‌گویند خانم، شما با ما کمی مهربان‌تر و لطیف‌تر باش و چهارتا میهمانی با ما بیا! مربیان دیگر نیز فقط چون از عنوان کردن این موضوع شرم دارند، چیزی نگفته‌اند.»

صابری به «ایران‌وایر» گفت: «ما می‌خواهیم با ورزش، جوانان را از فساد دور نگه داریم اما برای این که اسپانسر داشته باشیم، خودمان با دام‌های فساد روبه‌رو می‌شویم!»

اضافه کرد:«یک شرکت که برای حمایت از تیم قول مساعد داده بود، با من تماس گرفته و می‌گوید آخر هفته کجایید؟ با چند بازیکن تیمت بیا و در ازای این کار، 200 میلیون تومان به تیمت کمک می‌کنم!»

«تونیا ولی اوغلی»، عضو تیم ملی شنای ایران در بازی‌های آسیایی 1974 تهران است. آیا اوهیچ شباهتی بین موانع و مشکلات کنونی ورزش زنان ایران با آن دورهمی‌بیند؟

تونیا به «ایران وایر» می‌گوید:«کمبود امکانات، یعنی کمبود استخر و مربی در تهران و نبودن هیچ استخر سرپوشیده‌ای در سایر شهرها. اولین استخر سرپوشیده در اصفهان، بعد از بازی‌های آسیایی تهران ساخته شده و خوزستان با این همه رکوردار ملی، استخر سرپوشیده نداشت. تهران چند استخر داشت اما خانواده‌های زیادی نبودند که دختران خود را برای تمرین‌های جدی به امجدیه بفرستند.»

مرزهای جنسیتی

از تونیا می‌پرسم به گمان او، چه زمانی شناگران زن ایرانی هم در مسابقه‌های بین‌المللی حاضر خواهند شد؟

می‌گوید: « از این سوال خنده­ام گرفت. پاسخ مستقیم آن، رفتن رژیم جمهوری اسلامی است. حتی اگر دختران ما با پوشاک کامل هم اجازه شنا داشته باشند، برای حکومت، لخت بودن نفرات بقیه تیم‌ها هم مهم است. از نظر رکوردی هم خیلی با بقیه دنیا فاصله داریم. دو سال پیش در 22 بهمن ماه، رکورد گروه سنی 14 ساله‌ها از حد نصاب من که سال 1353 در 12 سالگی ثبت کردم، ضعیف‌تر بود! آن هم در حالی که در رشته قورباغه، استیل و قوانین خیلی تغییر کرده‌اند و رکوردها باید به سرعت بهبود پیدا کنند.»

مشابه همین سوال را از «الهام حیدری»، نخستین داور زن در تاریخ کشتی ایران پرسیدم: تصور می‌کنید چه زمانی کشتی‌گیران زن ایرانی اجازه فعالیت خواهند داشت؟

گفت:«یکی از برجسته‌ترین مشکلات، مرزهای جنسیتی است. یعنی تحمیل یک سری کدهای جنسیتی غالب به عنوان رفتار برتر جنسیتی. این امر مانع از ورود زنان به ورزش‌هایی شده که همیشه در قلمرو مردان بوده است. چیزی که این مشکل را در ایران شدیدتر می‌کند، عجین شدن این رفتارهای جنسیتی با مذهب است. حجاب و تشدید حساسیت‌ها نیز فقط ما را از افتخارات جهانی دور می‌کند.»

الهام که عضو کمیته تحقیق فدراسیون کشتی ایران در دوران ریاست «محمدرضا طالقانی» بوده و در دانشگاه «آلبرتا» تاریخ خوانده، درباره چشم‌انداز پیش‌روی ورزش زنان می‌گوید:«تا زمانی که دختران‌ ملی‌پوش ‌را در قالب ورزشکار حرفه‌ای جدی نگیریم، وضع همین است. آن‌ها هم‌اکنون به عنوان جنسیتی که "چون مرد نیست پس ورزشکار بودنش هم مهم نیست"، ارزیابی می‌شوند.»

برای دولت، چه تغییرانی در حوزه ورزش زنان میسر است؟ «پروانه حسینی» می‌گوید:« اگرهدف از ورزش زنان، سلامتی، برابری و مشارکت اجتماعی‌ آن‌ها در جامعه تعریف شود، مسیر درست‌تری را پیش می‌گیرد. دولت می‌تواند در این  مسیر، سه هدف را دنبال کند: گسترش ورزش زنان در سنین و قشرهای مختلف به ویژه در شهرستان‌ها؛ شناسایی، هدایت و حفظ استعدادها در ورزش حرفه‌ای که برای این منظور، قهرمانان زن باید به اندازه قهرمانان مرد، تشویق و حمایت شوند؛ و افزایش سهم زنان در مدیریت ورزش.

چه اندازه می‌توان امیدوار بود که دولت این خواسته‌ها را برآورده کند؟ «مینا علی‌زاده»، عضو پیشین تیم ملی قایق‌رانی ایران است. او همراه با این تیم برای شرکت در مسابقه‌های جهانی ۲۰۰۹ به جمهوری چک سفر کرد اما دیگر به ایران بازنگشت. موفقیت‌های وی در مسابقه‌های داخلی آلمان، در رشته‌های «کانو کانادایی» و «دراگون» ادامه داد و حالا  کلاس عالی مربی‌گری بدن‌سازی و دوره تخصصی سه ساله مشاوره ورزشی را در فرانکفورت طی می‌کند.

مینا می‌گوید: «امکانات و مشوق‌های ورزشکاران زن در ایران حتی در سطوح ملی، متناسب با محدودیت‌هایمان است! یعنی هرچه دایره محدودیت‌ها تنگ‌تر شود، به همان نسبت امکان دیده شدن در رسانه‌ها، برخورداری از امکانات بهتر یا تجلیل بعد از موفقیت‌ها نیز کم‌رنگ‌تر می‌شود. زنان ملی‌پوش هم اگر موفقیتی کسب کرده‌اند، با همین وضعیت آشفته و سرشار از تبعیض بوده است.»

0
03 Mar 21:25

ولایت با مامان و بابا

by 1002shab

این جا هنوز موقع رد شدن از خیابون بدون این که توجه کنند چند سالته، دستت رو می گیرند و دو طرف خیابون میان کنارت وایمیستن تا ماشین بهت نزنه.

03 Mar 19:56

Excellent ball control

03 Mar 19:53

Making the best of his situation

03 Mar 19:53

۵ راهکار برای اینکه سرعت یادگیری رو بالا ببرید

by نگار یعقوبی

این که آدم توانایی این رو داشته باشه که بتونه سریع چیزها رو یاد بگیره، یه نعمت خیلی بزرگه. کسانی که میتونن زود یک مسئله رو درک کنند، یک مهارت رو یاد بگیرن، و اطلاعات جدید رو سریع توی ذهنشون پردازش کنن، نسبت به کسانی که آروم آروم و با گذشت زمان یک چیزی رو یاد میگیرن، کلی جلوترن.

آیا یادگیری سریع یک چیز ذاتیه و فقط مختص آدمهای با استعداد هست؟ آیا این مطلبی که ما نوشتیم فقط به درد نابغه ها میخوره؟

خیر. رنگی رنگی این مطلب رو تهیه کرده تا هر کسی با هر بهره هوشی اون رو بخونه و چند تا نکته درباره ی بالا بردن سرعت یادگیری یاد بگیره. اگه با اراده و تعهد قوی این راهکارها رو دنبال کنید، قطعا نتایج خیلی خوبشون رو توی یادگیری و درک مفاهیم جدید خواهید دید.

 

1) به تعداد دفعات تکرار بیشتر بها بدین تا میزان وقتی که روی یک چیز میذارید.

 

به جای اینکه با خودتون قرار بذارین که سه ساعت فلان مبحث رو بخونید، بهتره تعداد دفعات تکرار رو هدف بگیرید. حقیقت اینه که وقتی میگیم “من امروز ۶ ساعت درس خوندم”، از اون ۶ ساعت ممکنه فقط ۳ ساعتش مفید باشه. پس بهتره بیخیال زمان بشین و هدفهاتون رو مقدار مطالبی که میخونین بگذارین تا بازده یادگیری بالا بره. از این به بعد بگین “امروز میخوام سه دور جزوه رو جمله به جمله از اول تا آخر بخونم. همه ی ورزشکاراها، موسیقیدان ها و اجرا کننده های معروف دنیا از قدرت تکرار کردن آگاه هستند و اون رو به کار میبرن. شما هم بهتره امتحان کنید.

 

2) همه چیز رو به قسمت های کوچک تبدیل کنید.

 

تکه تکه کردن کارها مثل حروف الفبا میمونه. هر کدوم به تنهایی به درد نمیخورن، اما وقتی کنار هم قرار بگیرن، یک کار بزرگ و مهم رو شکل میدن. حالا هرکدوم از این کارهای بزرگ و مهم در کنار هم میتونن کارهای خارق العاده و خیلی بزرگ رو تشکیل بدن. هر کاری رو میشه به تکه های کوچک تقسیم کنید و دونه دونه به سراغ انجام هر کدوم برید.

 

3) برای هر تکه مهارت کافی رو به دست بیارید و بعد از همه ی تکه ها یک زنجیر بسازید.

 

وقتی که کارها رو تکه تکه کردین، وقت این میرسه که توی هر کدوم تبحر لازم رو به دست بیارید. هر یک از تکه ها رو اونقدری تکرار کنید که کاملا بهشون مسلط باشید. بعد وقت اینه که تکه ها رو دو تا دو تا یا سه تا سه تا با هم دوره کنید. کم کم این زنجیر بزرگ و بزرگ تر میشه تا اینکه در نهایت بتونید یک دید کامل با تسلط زیاد به همه ی موضوع داشته باشید.

 

4) پروسه ی یادگیری رو به یک بازی تبدیل کنید، با قوانین و پاداش.

 

همه ی ما بازی کردن رو دوست داریم. از همه بیشتر مغزهامون به بازی علاقه مندن. وقتی یک مفهومی رو در قالب بازی تکرار کنیم، جذاب تر میشه و به نظر میرسه اینجوری زمان دیگه از حرکت می ایسته. مفاهیمی رو که میخواید یاد بگیرید از طریق بازی با سیستم قوانین و پاداش تکرار کنید تا سریعتر و بهتر توی خاطرتون بمونند.

 

5) سخت کار کنید، اما مرتب به ذهنتون استراحت های دوره ای بدید.

 

مطالعات خیلی زیادی نشون میدن که شیوه ی درس خوندن شب قبل از امتحان به زور قهوه و موزیک و… کمترین بازدهی یادگیری رو داره. بیشترین بازدهی رو شما وقتی به دست میارید که ذهنتون تازه هست. بنابراین یادتون نره که هر چند دقیقه یک بار استراحت کنید و از اون فضا دور بشین. اما وقتی برگشتید، با تمام توان به ادامه ی مبحث بپردازید.

 

منبع

The post ۵ راهکار برای اینکه سرعت یادگیری رو بالا ببرید appeared first on رنگی رنگی.

03 Mar 19:40

زنان کارآفرین موفق در وب با ایده‌هایی خلاق

آریانا هافینگتون، ملیسا مایر و کاترین کوک نوجوان بعضی از زنانی‌ هستند که موفق به راه‌اندازی کسب‌وکارهای پررونق در اینترنت یا پیش‌برد ایده‌های خلاق و جذاب شده‌اند. با برخی از این زنان مطرح آشنا شویم. زنان در مقایسه با مردان شمار کم‌تری از کارآفرینان و شاغلان در حرفه‌های مرتبط با اینترنت و فن‌آوری را تشکیل می‌دهند، اما زنان موفق و و تحول‌آفرین در این عرصه شمار چشم‌گیری دارند. مارکوت، فمینیست منتقد وب آماندا مارکوت، نویسنده و گرداننده‌ی وبلاگ معروف انگلیسی زبان "پنداگون" ، در سال ۱۹۷۷ در ایالت تگزاس متولد شد. وبلاگ او یکی از معروف‌ترین وبلاگـ‌های سیاسی و به‌خصوص فمینیستی انگلیسی زبان است. او قبل از اینکه «پنداگون» را افتتاح کند، وبلاگ فمینستی دیگری با نام "حرف‌های موش" در بلاگ اسپات داشت. نوشته‌های این وبلاگ آنقدر گل کرد و پرخواننده شد که از او دعوت شد تا در وبلاگ گروهی "پنداگون" بنویسد که از اولین وبلاگ‌های فمینیستی جهان سایبری است. نام آماندا مارکوت اما وقتی جهانی شد که جان ادواردز، کاندیدای ریاست‌جمهوری آمریکا در سال ۲۰۰۸، از او دعوت کرد که مسئولیت وبلاگ کمپین انتخاباتی او را برعهده بگیرد. خیلی زود، بسیاری از وبلاگ‌ها از نوشته‌های آماندا مارکوت که در وبلاگ کمپین انتخاباتی جان ادواردز می‌نوشت، نقل‌قول آوردند و نام مارکوت برای بسیاری از مخاطبان فضای مجازی، نامی آشنا شد. به‌ویژه نوشته‌های انتقادی او درباره موضع کلیسای کاتولیک درباره وسایل پیشگیری از بارداری و سقط جنین، با واکنش‌های زیادی روبرو شد و تا مدت‌ها در فضای مجازی ‌خوانده می‌شد. در فوریه ۲۰۰۷ یک گروه کاتولیک انتقادهای آماندا مارکوت درباره فیلم "فرزندان خدا" را "ضد مسیحیت" توصیف کرد. فردای آن روز مارکوت از مدیریت وبلاگ انتخاباتی جان ادواردز استعفا داد و نگاه مسئولان کمپین ادواردز نسبت به وبلاگ را "جنسیت‌زده" توصیف کرد. او کتاب معروفی به نام "اون بیرون جنگل است: راهنمای بقای فمینیستی در فضای سیاسی نامهربان" را هم منتشر کرد که می‌‌خواهد به زنان آموزش دهد چطور در فضای سیاست‌زده‌ی مردسالار قوی باقی مانده و اعتماد به نفس خود را از دست ندهند. آریانا هافینگتون، سردبیر"هافینگتون پست" آریانا هافینگتون، سردبیر "هافینگتون پست" یکی دیگر از زنان مطرح در رسانه‌های اینترنتی است. او که آمریکایی-یونانی است، در سال ۱۹۵۰ متولد شده است. همسرسابق مایکل هافینگتون، نماینده جمهوری‌خواه کنگره آمریکا بود و در دهه نود میلادی «هافینگتون پست» را راه‌اندازی کرد. آریانا هافینگتون پیش از راه‌اندازی وب‌سایت خبری معروف خود، نویسنده‌ی "نشنال ریویو" بود. او که تا دهه نود میلادی محافظه‌کار بود و از سیاست‌های کلی حزب جمهوری‌خواه حمایت می‌کرد، در سال‌های اخیر لیبرال‌تر شده است. "هافینگتون پست" جز اخبار، مجموعه‌ای از وبلاگ‌ها را هم شامل می‌شود و گردانندگان این وب‌سایت از چهره‌های سرشناس رسانه‌ای، وبلاگی و کارشناسان دعوت می‌کنند تا برای آن‌ها وبلاگ بنویسند. این نشریه آن‌قدر موفق بود که در سال ۲۰۱۲ برنده‌ی جایزه‌ی پولیتزر نیز شد. کری ویلکرسن، کارشناس "کار در خانه" کری ویلکرسن وقتی در سال ۲۰۰۷ وب‌سایت "The Barefoot Executive " را تاسیس نمود، بدهی قابل توجهی را باید پرداخت می‌کرد. سه سال بعد، او یکی از موفق‌ترین و پردرآمدترین زنان کارآفرین جهان سایبر بود. وب‌سایت او از امکانات آنلاین متعددی برای شبکه‌سازی و آموزش کسانی که قصد دارند با کار در منزل درآمد خود را افزایش دهند، استفاده می‌کند. روزانه بیش از دویست هزار نفر از وبـ‌سایت کری ولکرسن بازدید می‌کنند. در این وب‌سایت، متن و ویدیو و پادکست سخنرانی‌ها، آموزش‌ها و توصیه‌های حرفه‌ای ویلکرسن به عنوان یک متخصص تجارت در دسترس خوانندگان است و شیوه‌ی "کار در خانه" او طرفداران بسیاری دارد. کاترین فیک و ایده‌ی جایی برای به اشتراک گذاشتن عکس کاترین فیک یکی از بنیان‌گذاران وب‌سایت معروف فلیکر است. کاترین فیک فلیکر را که وب‌سایتی رایگان برای آپلود و به اشتراک گذاشتن عکس‌ها و یکی از وب‌سایت‌های وب ۲ است، با همکاری استوارت باترفیلد در فوریه ۲۰۰۴ تاسیس کرد. یک سال بعد، شرکت "یاهو" وب‌سایت فلیکر را خرید و در اولین اقدام، سرور فلیکر را از شرکت‌های کانادایی، به شرکتی امریکایی منتقل کرد تا فلیکر تحت نظارت قوانین ایالات متحده‌ی آمریکا باشد. کاترین فیک در سال ۲۰۰۸ از هیئت‌مدیره‌ی وب‌سایت فلیکر استعفا داد ویک ماه بعد به عضویت هیئت‌مدیره‌ی Creative Common یا همان سی سی معروف "حق گسترش دسترسی به آثار بدیع برای دیگران به منظور استفاده‌ی اشتراکی"، پیوست. یک سال بعد، دانشگاه "رود آیلند" به دلیل خلاقیت، ایده‌های نو در دنیای وب و تلاش کاترین فیک برای کارآفرینی در جهان سایبر، به او مدرک دکترای افتخاری اعطا کرد. کاترین فیک یکی از مؤسسان وب‌سایت "هانچ" هم هست. "هانچ" وب‌سایتی با سیستم تصمیم‌گیری بر مبنای هوش جمعی است که بنا به علاقه‌ی کاربر، درخت‌های تصمیم‌گیری مرتبطی را پیشنهاد می‌دهد. این وب‌سایت تلاش می‌کند با استفاده از این سیستم تصمیم‌گیری بر مبنای علایق جمعی کاربرانش، سلیقه‌ی کاربران اینترنت را تعریف و تبیین کند. نوجوانی که میلیونر شد کاترین کوک در تعطیلات بهاره‌ی دبیرستان‌ در سال ۲۰۰۵، وب‌‌سایت "مای یربوک" را به‌راه انداخت. دو برادر کاترین نیز به او در راه‌اندازی این وب‌سایت وب ۲ محبوب نوجوانان آمریکایی کمک کردند. در این وب‌سایت کاربران می‌توانند مثل فیس‌بوک پروفایل بسازند، با دوستان خود چت کنند، برای دوستان خود هدیه‌های مجازی بفرستند و بازی کنند. کاترین کوک، وقتی این وب‌سایت شبکه‌سازی وب ۲ را راه انداخت، فقط پانزده سال داشت. خیلی زود تعداد اعضای این وب‌سایت به پنح میلیون نفر رسید . کوک که حالا ۲۳ ساله است، در سال گذشته بیش از بیست و هفت میلیون دلار درآمد داشته است. ماریسا مایر، تکیه‌زده بر مسند ریاست "یاهو" ماریسا مایر ۳۷ ساله، یکی از قدیمی‌ترین کارمندان گوگل بود. در یکی از گزارش‌های سالانه‌ی گوگل اعلام شد که مایر "اولین مهندس زن" در این کمپانی و بیستمین کارمند این غول اینترنتی است. ملیسا مایر فارغ‌التحصیل رشته‌ی هوش مصنوعی از دانشگاه استنفورد آمریکا است و به عنوان یک طرفدار پروپاقرص دنیای مد مشهور است. موتور جست‌وجوگر گوگل ظاهر ساده، مینی‌مالیستی و به دور از طراحی شلوغ خود را مدیون خلاقیت و ایده‌ی مایر است. او در سال ۲۰۰۵ در مصاحبه‌ای با مجله‌ی "فست کمپانی" گفت:«ما اصرار داریم که صفحه‌ی اصلی گوگل ساده و به دور از شلوغی‌های رایج باشد. به اعتقاد من صفحه‌ی اصلی باید ساده و شیک باشد و هر کاربری با کمترین دانش وب بتواند به آسانی راه خود را پیدا کند و بداند در این صفحه باید چه کند.» در ژوئیه ۲۰۱۲ او به عنوان اولین رئیس هیئت‌مدیره‌ی "یاهو" انتخاب شد تا "یاهو" را که راه سقوط در پیش گرفته بود، نجات دهد. در سال ۲۰۱۳ مجله‌ی "فورچن" از او به عنوان هشتمین زن پرقدرت و بانفوذ در آمریکا نام برد. ملیسا مایر اعتقادی به کار از راه دور ندارد؛ سیاست استخدامی "یاهو" را تغییر داد و همه‌ی کارمندانی هم که از راه دور کار می‌کردند موظف شدند در محل کار حاضر شوند. مایر سیاست مرخصی زایمان یاهو را تغییر داد و بیشتر کرد و سیاست‌های حمایتی تازه‌ای برای کارمندانی که به تازگی مادر یا پدر شدند، تنظیم کرد. از زمانی که او ریاست "یاهو" را برعهده گرفته ارزش سهام یاهو دوبرابر شده است.
03 Mar 19:38

یک کودک سه چیز می تواند به یک انسان بالغ بیاموزد

by lili91
 

یک کودک سه چیز می‌تواند به یک انسان بالغ بیاموزد: 

بدون دلیل شاد بودن، 

همیشه مشغول کاری بودن، 

و اعلام خواسته‌ی خویش با تمام قوا.


پائولو کوئلیو

03 Mar 19:38

Maternity ward tunes

03 Mar 19:38

The face I make when I get the bills

03 Mar 19:37

That moment.

03 Mar 19:36

Movies

02 Mar 21:00

What color

02 Mar 20:19

بچه های اخر الزمان

by giso shirazi
پسر دوستم صنایع دستی می خواند ؛ کارهایی که در کارگاه شیشه گری ساخته بود را نشانم می داد و تشویقش می کردم که به همین کار شیشه بچسبد   و در امدزایی کند. قبول کرد و اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود:
تولید پایپ در حجم انبوه برای مصرف کنندگان شیشه 
02 Mar 20:18

420 fap it

02 Mar 20:16

Netherlands with no roads