Amirhossein Zakerin
Shared posts
تنفر: فرشته نجات من
«اعتمادبهنفس از دست رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»
سپیدهدم
اولش فقط انکار بود، اول از طرف او به خاطر خیانتش و بعد از طرف من، چون نمیتوانستم باور کنم او هم میتواند خیانت کند. وقتی شریک عاطفیات میرود سراغ دیگری، واقعاً چه کاری میشود کرد جز انکار! اتمام رابطه ما مثل بقیه اتمامها نبود که کسی بگذارد برود، او بود! به قول خودش همیشه هست، تنها تفاوتش این است که او با «همه» هست، با هر کسی که گوشه چشمی نازک کند و بخواهد تنش را در اختیار او بگذارد، با هر کسی که به او بگوید «برایت میمیرم».
رابطه را او تمام کرد اما به سبک خودش، با پررویی تمام خواست بودن دیگری و دیگران را بپذیرم و با خودم کنار بیایم. برای آدمی مثل من که از اعتماد به نفس بالایی برخوردار بود و به هر کسی راه نمیداد این اتفاق مثل سوزنی بود که به یک بادکنک بزرگ و زیبا فرو کرده باشند. تا مدتها از خودم چندشم میشد، حالم بد میشد وقتی یاد حماقت و سادگی خودم میافتادم، حتی اوایلش آرزوی مرگ کردم برای خودم، پذیرش رودست خوردن از یک آدم عوضی، چیزی بیشتر از یک اتفاقِ سخت است. احساس خرد شدن و حقارتی که بعد از اتمام رابطه به انسان دست میدهد، حداقل برای مدتها در من وجود داشت، افسردگی و بی میلی به هر اتفاق ریز و درشت، افت تحصیلی شدید و در یک کلام تمام شدن! اوایل دائما در حال مقایسه طرف با خودم بودم، چه چیزی داشت که من نداشتم؟! تقریبا در همه چیز من بالاتر بودم، از سطح کلاس خانوادگی، تحصیلات، سن و سال، شرایط اجتماعی، جز اینکه من تن به هر کاری نمیدادم به هر قیمتی!
بعد از مدتی دیدم که اتفاقا برای چنین آدمهای مریضی، ناراحت شدن و غصه خوردن همان چیزی است که به دنبالش هستند، در یک آن به خودم آمدم و به گندی که به همه اوقاتم زده بودم فکر کردم، نمیبایست میگذاشتم کیفیت لحظاتم را او تعیین کند. عزمم را جزم کردم و طی یک اقدام انتحاری هر نوع اثر مادی و معنوی که از او در هر جای زندگیام وجود داشت را پاک کردم، حتی ایمیلهای ارسال شده به او را از صندوق «ارسالها» پاک کردم، تمام هدایا را در زبالهدان گذاشتم، عطرها را به بهانه سردرد گرفتن دور ریختم و در عرض یک نصفه روز، شبه حضور مادیاش را از زندگیام پاک کردم.
اعتماد به نفس از دست رفتهام را بعد از مدتی با حس نفرتی که از او پیدا کردم به دست آوردم، هر چه بیشتر متنفر میشدم احساس اعتماد به نفس بیشتری در من زاییده میشد. از جایی به بعد دیگر به او فکر نکردم، به هیچ چیزش، پر از تنفر شدم، آنقدر خودم را مشغول کردم که شبها تا سرم را روی تخت میگذاشتم خوابم میبرد، کارهای بیرون را چند برابر کردم، همه جا داوطلب مشارکت بودم و همین کار کمکم حس تنفر را از من بیرون کرد و به جایش اعتماد به نفس بیشتری برایم به ارمغان آورد.
هنوز بعد از گذشت سالها گاهی کم میآورم و یادآوری آن روزهای تلخ حالم را دگرگون میکند،. مدتهاست دیگر نفرتی ندارم و همچنان به داشتن اعتماد به نفس بالا در بین دوستان و آشنایان مشهورم، ولی اعتراف میکنم بازیابی اعتماد به نفس از دست رفته کار ساده و راحتی نبود.
پدرخاموش کردن چراغ ایران
مرحوم عمی جان شوهر یکی از اقوام مرحوم ما عاشق خاموش کردن لامپ بود, اضافی و غیر اضافی. ممکن بود سر مستراح نشسته باشی یکهو ببینی یکی چراغ رو خاموش کرد. وسط مهمانی میگفت شب بخیر من میرم بخوابم شما راحت باشید و موقع خروج از پذیرایی لوستر را خاموش میکرد و گاهی تازه عروس دامادهای فامیل که به عادت لامپ خاموش کردنش واقف نبودند مشکوک میشدند که منظور عمی جان از “راحت باشید” دقیقا چه جنس راحتی بوده است. با لامپ تلویزیون هم همین حال بود. داشتی کارتون میدیدی که رد میشد و میپرسید؟ کانال یک رو نگاه میکنی یا کانال دو رو؟ میگفتی کانال یک, میگفت پس من کانال دو رو خاموش میکنم و طبعا چون تنها راه خاموش کردن یک کانال خاموش کردن تلویزیون است, کل مجموعه رو خاموش میکرد. من بچه بودم که فوت کرد و خاطراتم از عمی جان محدود است به پیرمردی چروکیده با ژاکتهای دست باف قهوه ای و موهای رنگ شده ایستاده کنار کلید برق. فکر نکنم حتی همسرش که فامیل مرحوم ما باشد و در جوار هم پنج بچه تولید مثل کرده بودند به اندازه کلیدهای برق از ایشون خاطره تماس داشته باشد. آنطور که پدرم و عموهایم میگفتند سنش هم خیلی بالا بود. آنقدر بالا که پشت قران نوشته نشده بود چون زمان تولد ایشان احتمالا قرآن هنوز نازل نشده بوده است. حالا نه انقدر ولی احتمالا کمی بزرگتر از ادیسون بود. برای همین است که گاهی فکر می کنم بدون شک قبل از اینکه ادیسون لامپ را اختراع کند, عمی جان خاموش کردن لامپ را اختراع کرده است.
" انسانیت هرگز نمی میرد"
دیشب خواب می دیدم تو دم و دستگاه های دولتی کار می کنم .
قیافه ها ایرانی نبودند ولی نمی دونم دقیقا" کجا بود .
بهم دستور می دادند که یه عبارتی رو بنویسم تو کامپیوتر و اگر اینتر رو می زدم یه جایی منفجر میشد .
مثل ابر بهار گریه می کردم و نمی خواستم انجامش بدم از اون طرف کل خانواده م گروگان اونا بودن . شده بود عین فیلمای سینمایی .
والا نه شامی خورده بودم نه فیلمی نگاه کرده بودم . آخرین بار که این صحنه ها رو دیده بودم مربوط به چند سال پیش بود که سریال 24 رو دنبال می کردم .
حال خیلی بدی داشتم، نصیب نشه .. همیشه تو خواب مشکلات بزرگنمایی میشه و دمار از روزگار آدم درمیاره .. این موضوع که اصلا نیاز به بزرگنمایی نداشت به خودی خودش وحشتناک بود .
خدا رو شکر که با یه صدای وحشتناک از خواب پریدم . نمی دونم چی بود ؟ ولی هر چی بود و مسببش هر کی بود خدا پدرشو بیامرزه که منو از اون کابوس نجات داد .
امروز داشتم پیغامای تلگرام رو نگاه می کردم با مطلبی رو به رو شدم که انگار تعبیر خواب دیشبم بود .

"ایدن مصطفی حمید "خلبان ارتش عراق بود که از دستور حمله ی شیمیایی به حلبچه سرپیچی کرد و با دستور صدام ملعون اعدام شد .
قبل از اعدامش گفته : آیا سالها بعد ملت ایران و کوردها اسم من رو به یاد می آوردند ؟؟
درود بر شرف همه ی بزرگ مردای بزرگ و کوچیک تاریخ ، چه اون هایی که معروفند و همیشه ازشون یاد می کنیم و چه اون عزیزان گمنامی که در پیچ و خم روزگار اسمشون گم شدند .
راز بقای پنگوئنهای امپراطور
«با زنانی که به زنان دیگر ظلم میکنند چه کنیم؟»
مهمان هفته: جواد متولی
در مطب پزشک متخصص قلب و عروق منتظر نوبت نشسته بودم. به تلویزیون روشن صامت در سالن نگاه میکردم. یکی از مستندهای مشهور راز بقا در حال پخش بود. سوژه این بار پنگوئنهای امپراطور بودند. یک باره توجهم به ورود خانمی پریشان، حدودا سی و چند ساله و باردار که چادر به سر داشت جلب شد. زن به شکلی غریب بخشی از صورتش را با چادر پوشانده بود. شمایل و پوشش او نشان میداد از طبقه متوسط است. وارد که شد نگاهی به منتظران نوبت انداخت و کنار ورودی ایستاد. همراه او خانم دیگری وارد مطب شد و دفترچه به دست برای گرفتن نوبت به سراغ منشی رفت.
از سر اتفاق صندلی های کناری من خالی بود و بعد از دریافت نوبت هر دو به سمت من آمده و نشستند. خانم چهل و چند ساله همراه با زن، شروع کرد به حرف زدن. بیاینکه بخواهم توجهم به گفتگویشان جلب شد. از حد نجوا میان دو نفر بلندتر بود و جز من سایرین هم میشنیدند. زن همراه رو کرد به زن باردار پریشان قصه و گفت: «چقدر بهت گفتم باهاش مدارا کن و عصبیاش نکن! خب مرد وقتی عصبی میشه دیگه دست خودش نیست. ممکنه یه چیزی رو هم پرت کنه، ممکنه دست هم روت بلند کنه. نباید وقتی این اتفاق افتاد میرفتی سراغ همسایهها. آدم که مشکل خانوادگی رو بیرون خونه منتقل نمیکنه! ببین الان خودش عقبنشینی کرده. فرستاده دنبالت، همه هزینههای مربوط به دوا و دکتر رو هم پرداخته. دعوا نمک زندگیه. اختلاف پیش میاد ولی تو باید به حرف مردت گوش میکردی. الان با اون بچه توی شکمت کجا میخوای بری؟ اینها همهاش به خاطر لجبازیهای تو پیش اومده…»
به حاضران در سالن نگاه کردم. بعضی سر تکان میدادند و یکی دو نفری هم به پچپچ با هم مشغول شدند. منتظر بودم آن زن جملهای بگوید تا ماجرا روشنتر شود. اولین باری بود که گوش هایم این قدر برای شنیدن مشتاق بودند و منتظر واکنش زن بودم. زن سرش را بالا گرفت. دستش را برد زیر چادر و در چشم به هم زدنی گاز استریل پر از خون را از دهانش بیرون آورد. چادر که کنار رفت یک طرف صورت زن را دیدم. با چشمانی پر از اشک سر جای خودم ایستادم. سمت چپ صورت زن به شدت کبود و متورم بود، تا جایی که چشم چپ او نیمه بسته شده بود. با بغضی سنگین و صدایی محزون رو به همراهش کرد و گفت: «انتظار داشتی زیر دست و پای یاسر منتظر مرگ میموندم و از همسایهها کمک نمیگرفتم؟ انتظار داشتی وقتی گلدون رو به سمتم پرتاب کرد، به قصد کشتن من حمله کرد و لت و پارم کرد، برگردم ازش دفاع کنم؟ اگه برای من و بچهام اتفاقی بیافته هم از چشم یاسر میبینم. تو که خودت زنی چطور دلت میاد حال و وضع منو ببینی و باز نصیحتم کنی که برگردم سرخونه و زندگیم؟ چه تضمینی هست که دفعه بعد جنازهام رو از اون خونه بیرون نکشن؟»
به خودم آمدم. همچنان ایستاده بودم. برگشتم رو به منشی مطب و گفتم: «خانم، لطفا نوبت مرا به این خانم بدهید تا زودتر معاینه شوند. من عجلهای ندارم.» بعد رو به زن همراهش کردم و گفتم: «صحبتهای شما رو همه شنیدند. به نظرم کمال بیانصافی است از زنی که این طور از شوهرش آسیب دیده بخواهید که از این فاجعه چشمپوشی کند و بعد از مداوا به خانه که نه قتلگاه خودش برگردد.»
زن همراه بدون مکث بعد از شنیدن جمله من، پرخاشگرانه گفت: «توی مسائل خانوادگی دیگران مداخله نکنید. این اتفاق هیچ ربطی به شما نداره!» باز هم داشت به شکلی آزاردهنده از پیشنهاد بیشرمانهاش دفاع میکرد. یکی دو نفر دیگر هم تلاش کردند مرا از مداخله منصرف کنند. عباراتی مثل «آقا! تو مسایل خصوصی مردم وارد نشو.»، «به من و شما چه ربطی داره.»، «این مشکل خودشونه. تو واسه چی دخالت می کنی؟» را میشنیدم.
در همین حین صدای مردانهای از آنسوی مطب رو به خانمها کرد و گفت: «وقتی امروز برای وضعیتی که به سر دختر مردم اومده، نظرتون اینه و همه تقصیرات رو گردن اون میاندازید، فردا برای بچه خودتون همچین اتفاقی بیافته چه کار میکنید؟» خانمها ساکت شدند. منشی مطب از زنی که صورتش را پوشانده بود خواست تا با همراهش وارد اتاق دکتر بشوند. سر جایم نشستم. همه ساکت شده بودند. یک ربع در سکوت گذشت تا اینکه زن همراه از اتاق دکتر خارج شد، در را محکم بست و به سمت در خروجی رفت. همه به در خروجی و بعد به در اتاق دکتر خیره شده بودند. در باز شد و زن مصدوم بیرون آمد و پشت سرش دکتر ظاهر شد و رو به منشی گفت: «ایشان وضعیت اورژانسی دارند. همین الان با بیمارستان تماس بگیرید و بگین دکتر گفته برای همین الان اتاق عمل خالی کنند. با متخصص زنان هم تماس بگیر و فوری وصلش کن به من.»
سالن انتظار در بهت و سکوت فرو رفته بود. زن مصدوم روی یکی از صندلیهای نزدیک به در ورودی نشست. منشی مطب تلفنهای لازم را گرفت. به اتاق دکتر رفت. با پاکتی در دست نزد زن برگشت و گفت: «آقای دکتر برای شما توصیهنامه نوشتند. خودتون رو به بیمارستان برسونید و نگران هزینهها هم نباشید.» زن مصدوم ایستاد، با صدایی که به زحمت شنیده میشد تشکر کرد و خیلی آرام از مطب خارج شد. با خروج او منشی صدای تلویزیون را باز کرد. گوینده راز بقا داشت از مسئولیت برابری که پنگوئنهای نر و ماده امپراطور در حفاظت از نوزادشان دارند حرف میزد…
زنجیرهای دوستداشتنی
«با زنانی که به زنان دیگر ظلم میکنند چه کنیم؟»
پیش از ظهر
هزار سال قبل، داشتیم برای کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین مربوط به زنان فعالیت میکردیم. جمعیت آماریی که من داشتم یک شرکت خصوصی مهندسی شیک و مدرن، شامل بیش از ششصد مهندس جوان خانم و آقا بود. من مطمئن بودم کار راحتی پیش رو دارم: زحمت متقاعد کردن تعداد خیلی کمی آقای جوان و تعداد کمی آقای مسن، و کل خانمها که قطعا همه با من همراه بودند. زهی خیال باطل!
در عمل خانمهایی جوان و شاغل با ظاهر امروزی و تحصیلات دانشگاهی هیچ میلی به همکاری که هیچ، حتی تمایلی به شنیدن دلایل من نداشتند. وقتی پافشاری میکردم که چطور برای بهتر شدن قوانین، نه تنها برای خودتان و دخترهایتان بلکه برای همه جامعه اشتیاقی ندارید اغلب از زیر بار توضیح شانه خالی میکردند. بعضیهایشان که با آنها بیشتر از یک همکار رابطه داشتم، با بیمیلی اعتراف میکردند که اگر همکاران آقا امضای آنها یا فعالیتشان را ببینند صورت خوشی برایشان ندارد، یک جور تبلیغ منفی برایشان تلقی میشد! بودن در نقش دختر آرام و راضی (یا لااقل ساکت) در شرایط نابرابر موجود، بدون تمایلی برای احقاق حقوق حقه خود، تصویر مطلوب دختر خواستنی را تداعی میکرد. هر جور ابراز مخالفت با وضع موجود به منزله اعلام «من دختر سرکشی هستم» تلقی شده و شانس آنها را برای ازدواج یا حتی دوستی پایین میآورد. متاهلها هم دوست نداشتند با نشان دادن تمایل برای تغییر قوانین به ناراضی بودن از شوهر و زندگیشان متهم شوند. از آنها جالبتر استدلال یک مادر جوان و با ادعای روشنفکری بود که به من گفت: «فردا که پسرم بزرگ بشه براش بد میشه، دخترا رو که میشناسی…!» خلاصه که نه تنها موفقیت چندانی بدست نیاوردم، بلکه از سوی بعضیهایشان هم متهم به «جلب توجه برای پسرا» شدم، که البته با دلسوزی به من توصیه میکردند این روش صحیحی برای مطرح کردن خود نیست! زنانی که از منظر یک مشاهدهگر بیرونی، آگاه و عامل به نظر میرسیدند، در واقعیت تسلیم شرایط و چه بسا ستایشگر وضع موجود بودند.
بیعملی و همراهی نکردن در تغییر و بهبود قوانین، پاسداری از نظم نابرابر و ظالمانه به حساب میآید. از نظر من هیچ راه علاجی برای کسانی که به زنجیرهایشان بوسه میزنند و در برابر کسانی که سعی در پاره کردن زنجیرها دارند، راه پرخاش و دشمنی پیش میگیرند، وجود ندارد.
از پورن تا سخنرانی مذهبی در رایانهی زن داعشی


به دنبال سقوط شهر رقه سوریه جستجوهای اینترنتی یک زن جوان بلژیکی که عضو گروه داعش بود، فاش شد.
به گزارش پایگاه اینترنتی «دیلی بیست» این زن جوان در بحبوحه جنگ در سوریه به گفتگوی اینترنتی (چت) در شبکه های مجازی، تماشای آنلاین فیلم دزدان دریایی کارائیب و جستجوی اینترنتی برای دستور تهیه غذا و تماشای بازی های تیم فوتبال آژاکس آمستردام مشغول بوده است.
اینگونه فعالیت و جستجوی اینترنتی شاید نمونهای عادی و معمول از جستجو و فعالیت اینترنتی زنان جوانی است که در بلژیک زندگی می کنند، اما شاید لزوما از زنی جوان در شهر رقه سوریه انتظار فعالیتهای اینترنتی به این شکل نرود.
از سوی دیگر محتوای رایانه این زن جوان و تاریخچه جستجوهای اینترنتی او بخشی از تضادهایی را که اعضای گروه افراط گرای داعش با آن روبرو هستند، بر ملا می سازد. در این رایانه حجم زیادی از فیلم های پورن ذخیره شده بود. علاوه بر این فرد یا افرادی که به این لپ تاپ دسترسی داشتند به دفعات به پایگاه های اینترنتی پخش فیلم های پورن مراجعه می کردند.
این در حالی است که همزمان از این رایانه به دفعات به پایگاه های اینترنتی واعظان داعش و القاعده سر زده شده بود.
Belgian bride of ISIS fighter thought no one would see the intimate history of her life in besieged Syrian capital https://t.co/P4S3fZpWMH
— The Daily Beast (@thedailybeast) October 17, 2017
با وجود جنگ و درگیری در سوریه به نظر می رسد یکی دیگر از موضوعات مورد علاقه استقاده کنندگان از این رایانه تماشای صحنه های تیراندازی و جنگ در افغانستان بوده است.
فیلم ها و سریال های هالیوودی نیز در میان مورد علاقه صاحب این رایانه بوده است. به نظر می رسد این زن جوان بلژیکی به طور خاص به فیلم دزدان دریایی کارائیب علاقمند بوده است. در این میان از این لپ تاپ به پایگاه های اینترنتی ویژه دستور تهیه غذا نیز مراجعه شده بود.
حوادث مربوط به گروه داعش همچون حمله بارسلون نیز مورد علاقه استفاده کنندگان از این رایانه بوده است. صاحب این لپ تاپ اخبار روزانه مربوط به گروه داعش را نیز به شکلی نظام مند بر روی پایگاه های اینترنتی غربی دنبال می کرده است.
این زن جوان یکی از حدود ۵۰۰ شهروند بلژیک است که به مناطق تحت کنترل گروه داعش در سوریه و عراق گریخته بود. از این تعداد بیش از ۱۰۰ تَن کشته شده اند.
او که اصالت مراکشی دارد در نهایت در رقه دستگیر شد. این زن جوان هم اکنون تحت بازداشت «نیروهای دموکراتیک سوریه» قرار دارد. برخی دیگر از شهروندان بلژیک نیز در میان بیش از ۱۰۰ جنگجوی اروپایی داعش هستند که به دنبال بازپس گیری شهرهای موصل و تلعفر بازداشت شدند.
زن جوان بلژیکی همچنین با وجود حضور در رقه به استفاده از شبکه اجتماعی فیسبوک ادامه داده بود. او با برخی دیگر از افراط گرایان در اروپا تماس داشته است.
حساب شخصی فیسبوک این زن جوان اکنون پس از بازداشت او غیرفعال شده است. به نظر می رسد او در روزهای پیش از بازداشت دریافته بود که به زودی به اسارت «نیروهای دموکراتیک سوریه» در خواهد آمد. او در روز ۲۴ اوت (دوم شهوریور) در یکی از موتورهای جستجوگر اینترنتی عبارت «دوست دارم داعش را ترک کنم» تایپ کرده بود.
او همچنین در یکی از آخرین عباراتی که جستجو کرده بود این پرسش را در موتور جستجوگر وارد کرده بود: «نیروهای دموکراتیک سوریه با تروریستهای داعش چه می کنند؟»
پاسخ این پرسش احتمالا تنها چند روز بعد با بازداشت او مشخص شد.
تو هم با من نبودی
«چگونگی یک رابطه امن احساسی»
بامداد
برای فرزانه ده سال طول کشید. دقیقا ده سال.
همسر فرزانه تازه مرده بود و یه پسر کوچیک داشت که سهراب سر راهش قرار گرفت. فرزانه از سهراب خوشش میاومد اما نمیتونست قید بچهش رو بزنه و بچه رو به پدرش بسپره و بره ازدواج کنه، نمیتونست هم بچه رو نگه داره و ازدواج کنه و بچه رو زیر دست ناپدری بزرگ کنه. این شد که هر چقدر سهراب اصرار کرد، فرزانه یک کلام گفت نه. بعد هم نشست و کلاهش رو با خودش قاضی کرد که دیگه ازدواج نخواهم کرد و زندگیش رو جمع کرد و راهی فرنگ شد.
سهراب فکر هر چیزی رو میکرد به جز این که فرزانه دست بچهش رو بگیره و بره. اول فکر کرد شوخیه، بعد فکر کرد حتما پشیمون میشه و برمیگرده، بعد شروع کرد به تلفن کردن و اصرار کردن که برگرد و در نهایت وقتی دید فرزانه دیگه برنمیگرده پاشو کرد توی یک کفش و گفت: حالا که تو برنمیگردی من میام پیشت. میام و ازدواج میکنیم. این حرفها هم که شما در سه چهار خط میخونید دقیقا هشت سال وقت گرفت. یعنی ناباوری و صبوری و التماس و تصمیم به مهاجرت در سهراب دقیقا هشت سال طول کشید. هشت سالی که سهراب هر روز و گاهی حتی روزی دوبار زنگ میزد و دلتنگی میکرد. اما فکر ازدواج با سهراب زمانی برای فرزانه جدی شد که حالش بد شد و افتاد بیمارستان. سهراب که زنگ زد با نگرانی گفت بچه کجاست؟ کسی هست نگهش داره؟ کسی مراقب خودت هست؟ و زنگ نگرانی صدای سهراب اونقدر عمیق بود که فرزانه فکر کرد کاش ازدواج کرده بود با این مرد، این طوری اگه میمرد کسی بود که بالای سر بچه بایسته.
این مریض شدن و نگرانی از تنها موندن بچه و متقاعد شدن به قبول درخواست ازدواج هم خودش دو سالی طول کشید. این شد که به خودشون اومدن دیدن ده ساله کنار همن، بدون اینکه کنار هم باشن. تصمیمشون رو گرفتن. قرار شد فرزانه بره ترکیه تا ازدواج کنن. بعد خیلی اتفاقی فرزانه راهی پیدا کرد. به سهراب زنگ زد و گفت میشه ترکیه رو از پیش پا برداشت و سهراب مستقیما میاد کشور مقصد، ازدواج میکنن و با هم میمونن تا کارهای سهراب انجام بشه. اینها رو با ذوق و شوق و جزئیات تعریف کرد اما بر خلاف تصورش سهراب خیلی هم خوشحال نشد، یعنی اصلا خوشحال نشد.
سهراب بهانه آورد که باید خونه رو بفروشه، بعد گفت تصادف کرده. بعد گفت نیاز به پول داره چون کسی زیر چادر اکسیژن داره میمیره. بعد گفت باید بمونه چون باید از نظر مالی به دختر جوانی که همراه مادر فقیر و پیرش زندگی میکنه کمک کنه، بعد گفت خواب دیده و خداوند در خواب بهش امر کرده که از ازدواج با فرزانه پرهیز کنه. بعد بهانههای دیگه جور شد. فرزانه هشت ماه تمام گیج بود که چه اتفاقی افتاده. هر راه حلی پیش پای سهراب میذاشت، سهراب یه موضوع دیگه داشت که «قبل از حل کردنش نمیتونست کشور رو ترک کنه»، عاقبت شوهر یکی از دوستان فرزانه پیشنهاد پادرمیونی داد، گفت که شاید سهراب مردونه راحتتر حرف بزنه… اینو گفت، اما به جای گفتگوی رو در رو رفت سر و گوشی آب داد و از در و همسایه پرسید. خواست قبل از گفتگو بفهمه که اصلا سهراب کجای این رابطه ایستاده. تحقیقات محلی هم دو هفتهای طول کشید. بعد با مشورت و طمانینه زیاد نتیجه گزارش شد: پای زن دیگهای در میونه. الان دو سالی میشه که با زنی که توی محل خوشنام نیست رابطه داره. فرزانه و سهراب شش ماه بعدی رو وارد بازی اصرار و انکار شدن. بعد کار به اثبات و مدرک جرم کشید، متاسفانه حرف فرزانه به کرسی نشست. رابطه بعد از ده سال کاملا قطع شد.
این اواخر که با فرزانه صحبت میکردم میگفت: «عشق رو میفهمم، خیانت و عدم وفاداری رو هم. فقط نمیفهمم چرا آدمها باید همدیگه رو بازی بدن. اگر سهراب به من میگفت من به خاطر نیازهام با زنی هستم، شاید قبول میکردم. اما نمیدونم با دروغ چکار کنم.» تمام قلب فرزانه پر شد از زخم تردید. دیگه به کسی اعتماد نکرد، دیگه به کسی تکیه نکرد، دیگه روی کسی حساب باز نکرد. از نظر اون بیرون از چهارچوب تنهاییش دنیا پر بود از گرگهایی که کارشون دریدن و زدن زخم تردید بود.
مشتریمدار
قشنگ معلومه که چند روزه ناشا تحت تاثیر حرفای آلوشا قرار گرفته. بلاخره دل رو به دریا میزنه و میگه: «میگم بد نبود اگه منم وکیل میشدما.»
دارم هویج میجوم، میگم: «نه، تو به درد وکالت نمیخوری… زیادی رکی، انعطاف نداری، نمیتونی زبون مشترک پیدا کنی. وکالت زبون چرب میخواد، تو نداری. یا مشتری گیرت نمیاد یا آخرش با قاضی دعوات میشه از دادگاه اخراجت میکنن.»
میره توی فکر، مکث میکنه و میگه: «پس چی بخونم؟»
یه هویج دیگه از توی ظرف برمیدارم و میگم: «همون پزشکی خوبه دیگه. البته جراح بشی که دیگه بهتر، مریض رو قبل از اومدنت بیهوش میکنن، در نتیجه باهاش دعوات نمیشه و زیادم دنبال زبون مشترک نمیگردی!»
فکر کنم روش میشد بالش رو پرت میکرد توی صورتم. 
خدایی
سرطان پستان مقررات تلویزیون بریتانیا را شکست


آگهی موسسه خیریه کاپافیل بر اهمیت معاینه دستی پستانها برای کشف سرطان پستان تأکید دارد
برخلاف قوانین جاری رسانهها در بریتانیا، برای اولین بار تصویر نوک پستان زن در ساعات روز در یک برنامه تلویزیونی درباره سرطان پستان پخش شد.
این تصویر بخشی از آگهی تبلیغاتی یک موسسه خیریه برای آگاهیرسانی درباره ضرورت معاینه دستی پستانها بود که همزمان با ماه اطلاعرسانی درباره سرطان پستان (ماه اکتبر) از برنامه “صبح بخیر بریتانیا” شبکه ایتیوی پخش شد.
سرطان پستان رایجترین سرطان در بریتانیا است و هر ده دقیقه ابتلای یک نفر به این بیماری تشخیص داده میشود. اغلب مبتلایان زنان هستند.
در این آگهی که برای پخش در سینما و تلویزیون تهیه شده، تصویر مردها و زنان هنگام لمس و معاینه پستان و نوک آن نشان داده شده است.
- با دیدن هر کدام از این علائم به دکتر مراجعه کنید:
- احساس غده یا توده سخت در هر کدام از پستانها
- تغییر در اندازه و شکل
- ترشح خون از نوک پستان
- فرورفتگی و تغییر شکل پوست پستان
- جوش و تحریک پوست نوک پستان و اطراف آن
- احساس تورم و وجود غده در زیر بغل
- تغییر شکل نوک پستانها، مثلا تو رفتگی نوک پستان
قرار است این آگهی در برنامههای ویژه کودکان و ساعتهای نزدیک به پخش آنها، نشان داده نشود. بر اساس قوانین کنونی، رسانههای بریتانیا اجازه پخش تصویر “نوک پستان” را در ساعات روز ندارند.
ناتالی کلی، از موسسه خیریه “کاپافیل” میگوید: ” ما امیدواریم که پخش این آگهی افراد مختلف به ویژه جوانان را در سراسر بریتانیا تشویق کند که معاینه دستی پستانها را در برنامه سلامتی روزمرهشان قرار دهند. این کار میتواند زندگی آنها را نجات دهد.”
از هر هشت زن، یک زن در طول زندگی خود به سرطان پستان مبتلا میشود.
پیشبینی شده است که فقط در ماه اکتبر که ماه آگاهی رسانی درباره سرطان پستان است، حدود ۵۰۰۰ شخص مبتلا شناسایی شوند.
تعداد نجات یافتگان از این بیماری در چهل سال اخیر در بریتانیا دو برابر شده است.
از هر ده زن مبتلا به سرطان پستان، ۹ نفر برای ۵ سال یا بیشتر زنده میمانند. با وجود این هر سال حدود ۱۱ هزار و چهارصد نفر در بریتانیا بر اثر سرطان پستان میمیرند.
هنوزها
خیلی اتفاقی توی هارداکسترنالم میان انبوهی از مستندها به مستندی از هیروشیما برخوردم، دو ساعت و چهل دقیقه فیلم را دیدم، گریه کردم، حنا، مامان، خواهرم و لاله را جای تک تک بازماندگان و سوختگان آن روز سیاه تصور کردم و اشک ریختم. حالا با چشم های سرخ به جمله ی آکیکوی زنده از بمباران فکر میکنم:" دوستم وقتی سه روز بعد از انفجار مرد، هجده ساله بود، من الان هشتاد سال دارم ولی او هنوز هجده ساله است"...
از جنگ متنفرم. از اینکه میگویند بمباران هیروشیما و ناکازاکی منجر به تسلیم ژاپن و تمام شدن جنگ شد متنفرم.از همه جنگ های جهان متنفرم. میخواهم زندگی کنم. در این دنیا که فردایش در گرو هیچ چیز نیست و زنده بودن تضمینی ندارد، میخوام زنده باشم، پیر شدن عزیزانم را ببینم، با لاله هزار سفر بروم، دستان مادرم را هزار بار ببوسم، شاهد درمان دیابت باشم، می خواهم به تو عشق بورزم و وقتی در هشتاد و نه سالگی به نرمی میمیرم، کامی شیرین از جهان گرفته باشم.می خوام چشمانم را ببندم و طوری بمیرم که انگار از خوابی خوش در جهان دیگری بیدار خواهم شد.
دل به عشقت
«چگونگی یک رابطه امن احساسی»
نیمروز
بیش از ده سال میشه که همسرم رو میشناسم و شاید عجیب باشه اگه بگم توی تمام این سالها یک بار هم به من ابراز احساسات نکرده چون پیشفرض ذهنیش اینه که اگه به کسی بگه دوستت دارم ترکش میکنه! من مىدونم و نمیدونم توی گذشته چه اتفاقی براش افتاده اما اون کسی که این وسط داره چوبش رو میخوره فقط منم! منی که برای یک بار شنیدن دوستت دارم از دهنش همه کاری کردم اما دریغ و افسوس که زبون گفتن نداره و من رو تشنه نگه داشته.
سالها پیش دوستپسر من یک آدم به شدت زنباره بود که من تا زمانی که باهاش بودم چیزی نمیدونستم، اما با این حال برای من هر کاری میکرد. دوستت دارم از دهنش نمیافتاد، از این سر شهر تا اون سر شهر همراهم با ماشین یا بدونش میاومد، همیشه پشتم بود، به خاطرم توی خیابون دعوا راه میانداخت و اجازه نمیداد کسی بهم بگه بالای چشمت ابروست. هر زمان بهش احتیاج داشتم خودش رو میرسوند و بعدتر که از اون رابطه بیرون اومدم و متوجه شدم با صدها نفر بوده اونقدری که باید ناراحت نشدم و بیشتر تعجب کردم چطور هیچوقت نفهمیدم و هرگز کاری نکرد که بهش شک کنم؟ ولی هر بار فکر کردن بهش به دور از کینه و دلخوری و شکست، موجی از امنیت رو درون وجودم پراکنده کرده و حتی گاهی با خودم میگم کاش همسرم یکی مثل اون بود ولى میفهمید نیازی رو که دارم و درک میکرد.
امنیت احساسی برای من قرص بودن دلمه که بدونم کسی دوستم داره، که تشنه وجود منه که من رو از عشق سیراب کنه و اونوقت من هم هر کاری برای حس ناب یک رابطه عاطفی میکنم. توی همه این سالها من انگار تمام وقت توی اتاقک یک چرخ و فلک نشستم که نمیایسته و مىچرخه و مىچرخه! تمام این سالها خشمگین شدم، دعوا کردم، قهر کردم، بیشتر عشق ورزیدم، یک روز همسر تمام بودم و روز بعدی از حرص و زبونی خودم از همه چی متنفر شدم و گذاشتم روزها بگذرن، حرف زدم بارها و بارها اما برای چی؟ فقط شنیدن یک «دوستت دارم» ساده که نشنیدم.
من میدونم که اون هیچوقت به من خیانت نکرده ولی من هوای خیالم آسوده نیست و دلم پر میزنه واسه محبت. منی که در نهانم عشقه، عشق ورزیدن و سیراب شدن از محبت چرا باید پر از حسرت و ناامنی باشم؟
کرم ناخوداگاه جمعی
.
باید میرفتم دکتر، نرفتم. افسردگی همین جوریه. گاهی خیلی آروم خودشو تو زندگی آدم پهن میکنه. فکر میکنی خوبی، بعد میبینی نمیتونی از خونه بری بیرون.
نوشتن شفاست
در مورد نوشته قبلی، به انتها رسیدن، من یه پینوشت توی نوشته کمدی کتاب گذاشته بودم راجع به عدم اعتماد به نفس و مچاله شدن و جالب اینکه سه تا پیام از سه تا آدم مختلف دستم رسید در همین مورد. بعد فکر کردم اگه این موضوع این قدر عمومیه چرا نوشته نشه، خصوصا وقتی قرار باشه ناشناس بنویسین، نوشتهها جمعی منتشر بشن، نشانهزدایی بشن؟
چیزهایی که نوشتم هم تعریف به انتها رسیدن به طور محض نبود، مجموعهای بود از گفتههای اون افراد و خودم. اما هر کس به انتها رسیدنش رو یه جور تعریف میکنه و دقیقا به خاطر همین بود که خواستم از احساستون بنویسین. چون میدونستم نسخه معینی وجود نداره و نوشته ها متفاوت خواهند بود.
اما در مورد خودم، من تا مدتها به هیچ وجه نمیتونستم نسبت افسردگی و بیماری رو قبول کنم و همین حالم رو بدتر میکرد. بعد یه سال، بعد از یه تابستون وحشتناک که همه سه ماهش به افسردگی شدید گذشت، با خودم فکر کردم اگه این از کارافتادگی نیست، پس تعریف از کارافتادگی چیه؟ حتما باید زیر چادر اکسیژن میرفتم تا بفهمم توان انجام خیلی کارها رو از دست دادم؟ اینجا بود که بیماری رو قبول کردم. محدودیت تواناییهام رو قبول کردم، با خودم مهربون شدم و قبول کردم منم مثل هر آدم دیگه ای میتونم خوب نباشم و به خودم زمان لازم رو دادم تا دوباره سرپا بایستم، و شاید باور نکنین که کلید حل معما همون بود. به طرز غیرقابل باوری بهتر شدم. قوی شدم. با شهامت کنار تغییراتم ایستادم و با خودم گفتم همیشگی نخواهد بود و احتمالا شما هم حس کردین از روزهای افسردگی شدید، روزهایی که دیو می اومد و من توان مقابله نداشتم خیلی وقته فاصله گرفتم.
عین همین مسئله رو الان به یه شکل دیگه دارم تجربه میکنم. به دلیل بیماری، مصرف دارو، افسردگی، کم تحرکی دچار اضافه وزن و بیقوارگی شدم. هیکل که هیچ، حتی صورتم از فرم عادیش خارج شده. به خاطر کمخوابیهای شدید اغلب زیر چشمهام گود افتاده و به خاطر مشکلی که نمیدونم از کجا سردرآورده دچار حساسیتهای پوستی صورت شدم. به همه اینها اضافه کنین حالت غیرعادی قوز کردن و راه رفتن… فکر میکنین بعد از توصیفاتی که کردم از تعریف رایج زیبایی زنانه چیز دیگهای باقی میمونه؟
من حداقل دو ساله که جلوی دوربین نرفتم. نود و نه درصد دعوت به عکس و سلفی و فیلم رو رد کردم. اگه جایی عکس گرفتم قول هم گرفتم که منتشر نشه. کمد لباسهام عملا بیمصرف مونده و مجبور شدم یه تعداد محدودی لباس سایز بزرگ بخرم (که همین باعث بدلباسی هم میشه، چون لباسها از ریخت خارج شدن به مرور و منم دیگه نمیخوام لباس سایز بزرگ بخرم) من الان حداقل دو ساله که نه به دلیل افسردگی، بلکه به خاطر این تغییر وحشتناک جسمی دوست ندارم آدمها رو ببینم.
حالا فکر میکنم تنها راه مبارزه با همه احساس بدی که همه این تغییرات داره به من تحمیل میکنه اینه که شمشیرم رو بذارم زمین، خود «چاق از ریختافتادۀ بدلباسم رو با اون صورت دفرمه، پوست ملتهب و چشمهای گود افتاده» بغل کنم و به خودم بگم که دنیا هم دوستم نداشته باشه، خودم خودم رو دوست خواهم داشت.
و در کنارش اجازه بدم وزن دوباره به حالت اولش برگرده، پوست دوباره نفس بکشه، خواب دوباره تنظیم بشه و من بشم همون آدم قدیمی، بدون احساس فرسایش و بیهودگی.
نوشتن شفاست. من اینو بارها گفتم. من ازتون نمیخوام مثل من با اسم واقعیتون در مورد مشکلاتتون بنویسین. با اسم مستعار، اما صادقانه بنویسین و اجازه بدین بقیهای که جرات و توان نوشتن ندارن، نوشتههای شما رو بخونن و بدونن توی این دنیا تنها نیستن و جا نموندن…
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۳)
سلام
۱. از پیرزنه شرح حال میگرفتم، یه کلمه فارسی میگفت و یه کلمه به زبون محلی، بعد گفت: من اینطوری یکی ..... و یکی فارسی میگم تا تو بخندی ها!
۲. خانمه بچه شو آورده بود گفتم: مشکلش چیه؟ گفت: از دیروز تا حالا سه بار سرفه کرده، البته با فاصله!
۳. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: چندتا قرص بروفن هم بنویس برای دخترم. گفتم: چند سالشه؟ گفت: نمیدونم، از وقتی دیپلمشو گرفته دیگه نمیفهمم چند سالش میشه!
۴. به مرده گفتم: غلظت خونتون بالاست. اگه میتونین یه واحد خون بدین. گفت: خونی که من بدم که به درد نمیخوره میندازنش دور!
۵. پیرزنه اومد توی مطب و گفت: زود فشارمو بگیر که حالم خرابه، گرفتم و گفتم: خب حالا مشکلتون چیه؟ گفت: آبریزش بینی دارم!
۶. خانمه گفت: این داروها که نوشتین برای بارداری مشکل نداره؟ گفتم: چند ماهتونه؟ گفت: باید هشت روز دیگه پریود بشم!
۷. پزشک یکی از روستاها طرحش تموم شد و رفت و یه خانم دکتر گذاشتن به جاش که متولد همون روستا بود اما خانم دکتر یه روز اونجا بود و دیگه نرفت. روز بعدش منو فرستادن اونجا، به یکی از پرسنل گفتم: چرا خانم دکتر دیگه نیومد؟ گفت: دیروز کلا سیزده تا مریض داشتیم، خانم دکتر با بیشترشون فامیل دراومد مجبور شد ویزیت نه نفرشونو خودش حساب کنه!
۸. به خانمه گفتم: یه آمپول دگزامتازون براتون مینویسم. گفت: میگن عوارض داره. گفتم: آره اما نه برای یه دونه برای کسی که مرتب بزنه. گفت: خب من هم یه دونه ده سال پیش زدم!
۹. خانمه که بچه پنجاه روزه شو آورده بود گفت: فقط آزیترومایسین بهش میفته بقیه شونو هرچقدر بهش دادم خوب نشده!
۱۰. (۱۸+) به خانمه گفتم: جلوگیری از بارداری هم دارین؟ گفت: آره هر شب که س.ک..س داریم دوتا قرص LD میخورم!
۱۱. به خانمه گفتم: چربی تون بالاست، باید حداکثر دویست باشه الان چهارصده. گفت: اون وقت تا چند جا داره که بالاتر بره؟!
۱۲. نسخه خانمه رو که نوشتم یه بسته قرص لووتیروکسین گذاشت روی میز و گفت: از این قرصهای تیروئید هم برام بنویس، قرص کم کاریه ها اشتباه ننویسی!
پ.ن۱: انشاءالله ادامه سفرنامه در پست بعدی.
پ.ن۲: قرار بود توی پست قبل عکس چوروتمه را بگذارم که یادم رفت شرمنده. این هم عکسش.
پ.ن۳: به پیشنهاد بعضی از دوستان waze رو نصب کردم اما اصلا نتونستم باهاش کار کنم و نهایتا حذفش کردم. بخصوص که با سرچ اسمش شصتادتا اپلیکیشن با اون اسم پیدا شد!
پ.ن۴: عسل بهم میگه: بابا! یه چیزی برای من میخری؟ میگم: چی میخوای بابا؟ میگه: میخوام یه خونه اینجا داشته باشیم یه خونه هم اونجا بخریم که بابابرفی کادو میاره زمستونها بریم اونجا!
البته که ته دلم به پسرم افتخار کردم ولی از دست خودم حرصم گرفته بود که از آن عکس فقط رد شدم
امروز از خودم خجالت کشیدم.از خودم که بزرگ شدم و منطقی و عاقل و ... هرچیز به جز انسان به معنای کلمه!
داشتیم عکس های سفر هند را می دیدیم.پسرک آن وقتهآ سه ساله بود.
بعد از اینکه چند تا عکس دیدیم و یک کمی قربان صدقه بچگی های خودش رفت، به عکسی رسیدیم که مادر و فرزندی گدا را نشان می داد.پایین تنه بچه لخت بود و مادرش شیشه شیر بچه اش را دست گرفته بود و از رهگذران تقاضای شیر داشت.
یکدفعه پسرم زد زیر گریه و گفت مامان اون بچه بیچاره شیر نداشت بخوره.شلوار نداشت بپوشه.مادرش غذا نداشت که بخوره و شیر تولید کنه برای بچه اش و زار زد.
گفت مامان ما که خیلی هم پولدار نیستیم، اونقدر داریم که من تو سه سالگی سوار هواپیما شدم و رفتم یه کشور دیگه ولی اون بچه که از من بزرگتره شیر نداشت بخوره!هیچ جوری آرام نمی شد و توضیحات من و گولو هم درباره فقر جهانی و این حرف ها هیچ فایده ای نداشت.
فقط وقتی در ادامه توضیحاتم گفتم که شاید آن بچه واقعا آنقدر گرسنه و بیلباس نبوده و شاید این کار روشی باشد برای گدایی، کمی آرام گرفت و گفت : یعنی اون بچه گرسنه نبوده! چقدر خوب!
زين رو چنين بي سو شدم...
وقتي با همسرم آشنا شدم به خاطر تجربياتي که از يه عشق نافرجام يه طرفه داشتم آرزو کردم توي علاقه هامون هم قدم باشيم نه جلوتر و نه عقبتر اما متاسفانه يادم رفت بن هر آرزويي تلاش کردنه. من جلو افتادم. شايدم جلو نيفتادم. شايد بهتر باشه بگم من اشتباه رفتم.من دنيامو محدود کردم به اون. بودنش خوشحالم ميکرد. دوست نداشتم وقتمو جز با اون بگذرونم، شادي و غمم اون بود ...
اون اما از اولش هم اصرار داشت که انتخابش از روي احساس نيست و منو با معيارهاي عقلاني انتخاب کرده. نتيجه شد مني که کاملا احساسي و اوني که کاملا عاقلانه رفتار ميکرد.
اشتباه بزرگ من تعريف دنيام حوالي اون بود. اون شد دنيام. من جز اون رو نميخواستم.هدفي برام نموند.يادم رفت خودم وجود دارم. خواسته اي دارم. خودم گم شدم.
رفتن هر مسيري با يه همراه راحتتره. اما اگه هي جلو بيفتي و طرفتو بکشي دنبال خودت يه جا ميرسه که خودتم ديگه نا نداري بري چه برسه به اينکه يکي رو هم با خودت بکشوني.
ميخوام دل بکنم. نه اونجور دل کندن. نه ول کردن. نه. ميخوام جلوي دلمو بگيرم. ميخوام بهش ياد بدم خودم ارزشم بالاتره. ميخوام به خودم ياد بدم که اول من بودم . ميخوام بشم شيرين شاد روزهاي مجرديم.حالا بعد سالها جنگيدن براي خيلي چيزها تسليم ميشم...اون حق داشت يا نه رو نميدونم. اما ما فرق داشتيم. از روز اول و من زورکي خودمو به دنياش تحميل کردم. من بودم که اظهار علاقه کردم من بودم که براي ازدواج پا پيش گذاشتم و ...
حالا بعد اين همه مدت دفاع از خودم اسلحه ام رو زمين ميذارم و حق ميدم به فرهنگ غالب که دختر بايد منتظر بمونه تا پسر بهش ابراز علاقه کنه.(شوهر من درباره عشق اولش هم ابراز علاقه کرده هم خواستگاري ) حالا ميفهمم که بايد پسر به اون حد از علاقه برسه که اقدامي کنه وگرنه ميشه اوضاع من. مني که هميشه متظرشم. مني که ميدونم اولويت زندگيش نيستم. مني که تا حالا نگراني رو توي صداش و نگاهش نديدم. مني که ميدونم شوهرم براي اينکه از سر کار برگرده پيشم اونقدي که من ذوق ديدنشو دارم ذوق نداره. مني که ميدونم شوهرم وقتي ميگه حالا که سي سالم شده به هيچ آرزوييم نرسيدم منظورش زخم زبون زدن نيست حتي فکر هم نکرده که من ناراحت ميشم . من فقط هيچ وقت براش آرزو نبودم . من هميشه دست يافتني بودم.
خسته شدم از دعواي مداوم "لطفا زودتر بيا" ، "لطفا بيا دو ساعت با هم باشيم"، "لطفا مرخصي بگير و با ما باش"، "لطفا يه بار سورپرايزم کن"، "لطفا يه بار ذوق داشته باش برام"...
خسته شدم وقتي ته هر ناراحتيم به جاي يه ناز کشيدن معمولي، دعوا و شکستن وسيله ها و ترس بچه هامه. خسته شدم که هيچ وقت جرات نکردم ناز کنم. خسته شدم از آرزوي ديدن يه ذره نگراني توي چشماش. خسته شدم از همه چيز.
مشکلم اون قدر حاد نيست که کارم به طلاق بکشه اونقدرم کوچک نيست که از کنارش بگذرم. همسرم هم آدمي نيست که قبول کنه اشتباه کرده و عوض بشه...اون هميشه براي رفتاراش توجيه عقلاني داره. براي همين مني که اکثر اوقات معيارام کاملا احساسيه هميشه مقصرم. اين درد منو زجرکش ميکنه.
پ ن1: خدايا داده و نداده ات رو شکر.
حکایت من
«زوجها تا کجا میتوانند در روابط، علایق، کار و درآمد یکدیگر دخالت کنند؟»
سپیدهدم
اگه یکی زودتر از من برای این موضوع مرخصی نگرفته بود، من قطعا از نوشتن در این مورد شونه خالی میکردم. دلیلش هم سادهست. من هیچ علاقهای به بحث در این مورد ندارم. برای من و در ذهن من تعدد آرا وجود نداره. حالا که نشستم و به موضوع فکر کردم فهمیدم به طرز وحشتناکی همیشه دنبال یک مدل زندگی خاص بودم و هنوز هم همونم. بدبختانه تنهایی سالهای اخیرم هم وضعیت رو بدتر کرده.
برای انتخاب همسر سابقم از میان خواستگارهایی که داشتم چهار موضوع بیشتر از بقیه توجهم رو جلب کرد که یکی از اونها دقیقا به این موضوع برمیگرده: قرار بود جدا زندگی کنیم. اون توی یه شهر کوچیک کار و زندگی میکرد و در ماه فقط میتونست دو سه روز به خونه سر بزنه. از اول اصرار شدید هم داشت که امکان زندگی توی اون شهر کوچیک رو نداریم. اول به نظرم عجیب بود، بعد فکر کردم میتونه حسن باشه. زندگی مال خودمه. هر وقت بخوام میخوابم، هر وقت بخوام پا میشم، هر وقت دلم بخواد هر کاری که دلم بخواد میکنم… من این فرض رو کردم، عملی هم شد، اما در همون محدوده خواب و خوراک باقی موند. چون چند وقت بعد از شروع زندگی مشترک زنگ زد و دوستانه گفت دوست ندارم بری انجمن فرهنگی. جواب خاصی که ندادم اما یه جوری شد که فهمیدم انگار گیر افتادم. الان که فکرش رو میکنم میفهمم که خیلی هم علنی کنترلم میکرد. مثلا دلیلی داشت که همیشه همون روز و همون ساعت مادرش بهم سر میزد و چند ساعتی پیشم میموند؟ یا چرا همیشه روز و ساعت تشکیل جلسه ادبی بیشتر از مواقع دلتنگم میشد و حتی نیم ساعت یک بار تلفن میکرد تا حرف بزنیم!؟
بعد گفت چرا هی مینویسی و این ور اون ور منتشر میکنی. جدی نگرفتم. اما یه بار که برای مجلهای نامهای نوشته بودم و به موضوعی اعتراض کرده بودم و نامهام به عنوان نامه برگزیده ماه از میان نامههای خوانندگان مجله انتخاب و منتشر شده بود، تلفن زد و اعتراض کرد و دعوا بالا گرفت. جالب اینجاست که خبر انتشار نامه رو از خودش شنیدم، یعنی من حتی دنبال هم نکرده بودم. فهمیدم از وقتی ازدواج کردیم تمام مجلههایی رو که میدونست دوست دارم و میخونم، چک میکنه. وقتی دعوا و بهانهگیری و قربونصدقه و التماس و باجگیری و باجدهی از حد گذشت، بریدم و به زبون گفتم دیگه نمینویسم و ته دلم گفتم دیگه «با اسم خودم» نمینویسم و حواسم جمع شد که اسم مستعار مال همین وقتهاست.
بعد گفت بشین خونه. درآمد ما اون قدر هست که نیاز به کار تو نباشه. فریادم دراومد. اما چند ماه بعدش که باردار شدم، طرف مقابل حالت حق به جانب به خودش گرفت و گفت دیگه باید خونه بمونی… و خندهدار میدونین چی بود؟ این مرد ماهی سه روز خونه بود. من تمام مدت توی خونه میموندم و مدام با تلفن کنترل میشدم و البته که اون زمان موبایل به این شکل وسیع و همهگیر نبود و باید خونه میموندی تا تماسهای وقت و بیوقت آقا رو جواب بدی. اینترنتی هم در کار نبود که بگی با دنیای بیرون در ارتباطم، ما هم ماهواره نداشتیم که توی خونه موندن معنای امروزیش رو نداشته باشه و سرت به فیلم و موسیقی و… گرم باشه. عملا زندان بود. کنترل از راه دورش جای خود، دیگه یه جوری شده بود که تمام سه روزی که خونه بود دلدل میکردم کی از خونه میره بیرون، کی میگیره بخوابه، کی برمیگرده شهر محل کارش و…
من از ادامه دادن این حکایت دل خوشی ندارم. ما جدا شدیم و من دیگه هیچ وقت ازدواج نکردم، ازدواج که هیچ، دیگه حتی همخونه هم نداشتم، راستش رو بخواهین من در کل عمرم هیچوقت دو هفته تمام و متصل، کنار هیچ مردی زندگی مشترک رو تجربه نکردم حتی کنار همسر سابق خودم، اما چنان سوزی به تنم مونده که هنوز که هنوزه از بهم زدن تنهاییم میترسم.
مرز
«جنسیتزدگی»
شبانگاه
چند سال پیش تصمیم گرفتم با اسم مستعار بنویسم. همه چیز هم از یه فکر ساده شروع شد. اینکه ما در مورد خیلی از دانشمندا قائل به اسم و رسم و زندگینامه هستیم اما حداقل در مورد کشور خودمون، خیلی وقتها اسم کسی رو پشت کار نداریم. مثال سادهش حفظ زبان فارسی بود. اون موقع من کنجکاو شده بودم که چرا اسلام به هر کشوری که رفت (منظورم کشورهایی هستن که ارتش اسلام اونها رو فتح کرد، نه اینکه اون کشور اسلام رو پذیرا بشه.) یه سری تغییرات اساسی و بنیادی توی اون کشور داد، دین رو عوض کرد، آیین و مراسم رو تغییر داد، زبان تغییر کرد، حتی جشنها هم رنگ و بوی اسلامی و عربی گرفتن، اما توی ایران این اتفاق نیفتاد. یعنی نه زبان عوض شد، نه جشنهای ملی جاشون رو با جشنهای مذهبی عوض کردن، نه آیینها و مراسم تغییر خاصی کردن، و حتی دین که یه موضوع جبری محسوب میشد هم بعد از یه مدتی رنگ و بوی ایرانی به خودش گرفت.
بیشترین چیزی که این وسط ذهن منو مشغول میکرد موضوع زبان و جشنهای ملی بود. فارسی بعد از این همه سال حضور اسلام در ایران هنوز زنده بود. مثل مصریها نبودیم، مثل مردم هیچ جا نبودیم. بعد فکر کردم اینجا دقیقا همون جاییه که آدما، اونایی که تعدادشون خیلی بیشتر از اونی بوده که بخواد اسامی همهشون با جزئیات توی تاریخ ذکر بشه، دست به کار شدن تا به شکلهای مختلف فارسی و ایران رو حفظ کنن. آدمایی که به نتیجه عملشون فکر کردن، نه به اسمی که ازشون باقی میموند.
من با خودم فکر کردم اگه من یکی از این آدما باشم، یکی که نه اسم داره، نه جنسیت، نه دنبال شهرت باشه و نه منافع مالی، یکی که فقط کار کنه، کار علمی، کار تحقیقاتی… و خب من خوششانس بودم. دقیقا سالهایی بود که میشد هویت مجازی داشت و کار کرد. خرجش ساختن یه ایمیل بود و داشتن یه اسم کاربری که هویتی رو نشون نده، در مورد من مثلا شما فرض کنید برگ سبز. و من این کار رو کردم. بعد شروع کردم به تحقیق کردن، نوشتن، منتشر کردن. بعد از مدتی نتیجه عالی بود. نوشتهها خونده میشد، چون دقیق و بر پایه واقعیت و تحقیق بود، بهشون استناد میشد، بعضی وقتا حتی بدون اینکه به اسم مستعار من اشارهای بشه این طرف و اون طرف منتشر میشد و اسامی دیگه پای مطالب میاومد. من دنبال اسم نبودم. از نشر نوشتهها خوشحال میشدم. داستان نمینوشتم که بگم دارم عقاید خودم رو منتشر میکنم. موضوعات به ایران ربط داشت. مستند و بر پایه تحقیق بود. دقیقا حس گمنامی اون کسی رو داشتم که نمیدونم چطوری باعث حفظ نوروز شده بود.
معروف که شدم متوجه موضوع غریبی شدم. همه منو آقای برگ سبز صدا میکردن. اول خواستم واکنش نشون بدم، بعد یادم افتاد که قرارم با خودم گمنامی بوده، این که من پشت نوشتهها نباشم، اصلا مالکیت روی موضوعی نداشته باشم، مهم چیزی باشه که نوشته میشه. فکر کردم حالا خانم یا آقا چه فرقی میکنه. اما موضوع که ادامه پیدا کرد متوجه شدم جدیتر از فرق داشتن و نداشتن برای منه. من به هر حال آقای برگ سبز بودم، هیجکس حتی نمیخواست این فرض رو قبول کنه که شاید زن باشم. حتی وقتی ایمیلهای تعریف و تحسین یکی از خوانندههای پیگیر نوشتههام یواش یواش تبدیل به نامههای عاشقانه شد و هر چقدر براش نوشتم من هم مثل خودت زنم باور نکرد!
به دوست مجازی هم سن و سالی که فکر میکرد خیلی ازش بزرگترم و مدام استاد استاد بارم میکرد گفتم بیا فرض کن همسن باشیم، بیا فرض کن استاد نیستم، اصلا بیا فرض کن که زن باشم. اما دوست مجازی که خودش مرد بود (و البته با اسم و رسم واقعی فعالیت میکرد) نوشت تو برای زن بودن زیادی زمختی! دوست دیگهای که اون هم اصرار شدید داشت که من محقق زبردست سپیدموی یکی از دانشگاههای خارج از کشور هستم هم عین همین رو گفتم. ایشون هم اصرار داشت امکان نداره یه زن قلمی به این شیوایی و قدرت بحثی به این مستدلی داشته باشه. هر چقدر هم که بحث کردم فایده نداشت. توانایی من از نظر این دوست هم که البته خودش محقق و استاد دانشگاه و البته زن بود، نشان از مرد بودنم داشت.
بعد از مدتی از ادامه این بحثها بیخیال شدم. یعنی اصلا موضوع موضوعی نبود که بخوام توش گیر کنم. هدفم این نبود. اگر میخواستم ادامه بدم میافتادم توی بازی اثبات، عکس بفرست، تلفن بزن، بیا پای وبکم… من دنبال این بازیها نبودم. اصلا مرد یا زن، چه فرقی داشت. جهنم، هر کس هر جور خواست فکر کنه. این جریان پنج سالی ادامه داشت، تا زمانی که شناسه مثلا برگ سبز برقرار و فعال بود من هرگز جایی نگفتم و ننوشتم که مرد هستم. هیچکس هم هیچوقت زن بودن من رو باور نکرد.
چند سال پیش جایی خوندم که شکسپیر زن بوده. شک نکردم. لبخند زدم و گفتم شاید. بعد جایی بحث شد که چرا پیامبر زن نداشتیم. سری تکون دادم و گفتم شاید هم داشتیم. یک بار دیگه هم بحث از فلان کارتون شد که دخترک چینی لباس مردونه پوشید و به جنگ رفت، یا فلان فیلم وسترن که بعد از مرگ قهرمان کابوی فیلم تازه دیگران میفهمن که زن بوده (و اتفاقا این یکی از روی داستان زندگی واقعی یه زن ساخته شده بود)، من به اینجاها که میرسم لبخند میزنم. دیگه بحث نمیکنم. شاید عادت کردم. شاید چون من یه مثال زنده هستم از زنی که کار تحقیقاتی میکرد و نمیخواست شناخته بشه و محض رضای خدا توی اون پنج سال نه کسی حدس زد که زنه و نه کسی ادعای زن بودنش رو باور کرد. زنی که حتی توی عالم مجازی هم نتونست با برچسب جنسیتی که جامعه به پیشونیش چسبونده بود، مرز رو رد کنه.
حتي بعد از چهل سال
لباس مردانه
«جنسیتزدگی»
نیمروز
زن رانندۀ اتوبوسهای بی.آر.تی خط تهرانپارس میدان آزادی بود. گواهینامه پایه یک داشت. مثل همۀ مردها او هم رفته بود و همهی امتحانها را داده بود و از صد هزار صافی رد شده بود تا توانسته بود گواهینامۀ پایه یکش را بگیرد. همه هم اول کار به او خندیده بودند. مگر زن گواهینامه پایه یک میگیرد؟ حالا اصلا بگیرد به چه کاری میآید؟ اصلا قرار است با این گواهینامه چه کار بکند؟
شانزده سالگی ازدواج کرده بود. شوهرش راننده کامیون بود. بغل دست او تو دستاندازها و بالا پریدنها رانندگی را هم یادگرفته بود. اول رفته بود گواهینامه پایه دو را گرفته بود. به گمانش البته همان کفایت میکرد. دست فرمانش عالی بود. با شوخی و خنده بعضی مواقع پشت کامیون شوهرش نشسته بود و شوهرکنارش و جادهها را رانده بود.
شوهرش چند سال پیش، تصادف وحشتناکی کرد. از مرگ حتمی نجات پیدا کرد. قطع نخاع شد و خانهنشین. حالا او باید شکم بچهها را سیر میکرد. چارهای نداشت باید کار میکرد. اما هیچ حرفهای بلد نبود. یک مدت تو آشپزخونه یک رستوران ظرفها را میشست. یک روز دید دست آشپز دور کمرش است. یک مدت در خیاطخانهای دوردوزی میکرد، شب به شب صاحب مغازه دست در شورت به اون نگاه میکرد و میخندید. چارهای نداشت باید وارد فضای مردانهتری میشد. گواهینامهاش را گرفت، و با بدبختی کار فعلیاش را پیدا کرد. حالا دیگر کسی دست در شورت و دست دور کمر به او به عنوان یک زن نگاه نمیکرد. حالا بعضی مسخرهاش میکردند، بعضی تحقیر، بعضی ترحم. شاید بشود گفت او نگاه جنسیتی به زن بودنش را تغییر داده بود چرا که همه تصورشان از رانندۀ اتوبوس یک زن است نه یک مرد. حتی آن گزارشگری که از طرف تلویزیون آمده بود تا گزارشی از او تهیه کند اول گزارشش این جملۀ احمقانه را گفت: «و اینک شیرمردی که این بار در لباس زنانه است.»
502
به این نتیجه رسیدم گل پسر به همون میزان که در درآوردن جیغ و گریه ی خانوم کوچولو تبحر داره، همون قدر هم می تونه مواقعی که خواهرش می افته رو دنده ی نق زدن و گریه های بی دلیل _جوری که من کم میارم_ با روش های خاص خودش آرومش کنه و از اون حال و هوا درش بیاره!
وقتی حالت دوم اتفاق میافته، من پر حس های خوب می شم! دیدن برادر بزرگتری که حامی خواهر کوچیکترشه و می تونه حالش رو از بد به خوب برگردونه، خیلی لذت بخشه و من آرزو می کنم این حس محبت و حمایت همیشه بینشون بمونه، تا آخر عمر!
سهم من
«جهان ترسناک پس از مرگ عزیزان»
سحرگاه
جایی مشغول به کار شده بودم، در واقع تعدادی دانشجو بودیم که به ابتکار یکی از دانشجوها به اسم بهمن، دور هم جمع شدیم و یه آموزشگاه تدریس خصوصی راه انداختیم. عموما هم باقی همکارها رو نمیدیدیم، چون به جز مواقعی که باید برای دریافت حقوق به دفتر مرکزی که یه سوئیت کوچک بالای منزل مسکونی پدر بهمن بود، مراجعه میکردیم، عملا هیچ کار دیگهای اونجا نداشتیم. به ما نشونی و موضوع مورد تدریس رو تلفنی اعلام میکردن، برنامهریزی و باقی کارها با توافق ما و شاگرد صورت میگرفت. هر بار هم که کلاس تمام میشد، شاگرد یا والدینش زیر برگهای رو امضا میکردن که نشون میداد ما از چه ساعت تا چه ساعتی اونجا بودیم. بعد ما هر ماه برگههای کارکردمون رو میبردیم دفتر و پولمون رو طبق قرارداد از دفتر میگرفتیم.
اما اینکه باقی همکارها رو نمیدیدیم معنیش این نبود که همدیگه رو نمیشناسیم. مثلا ثریا رو از دانشگاه میشناختم که فیزیک درس میداد. یا من و مریم دوستای صمیمی چند ساله بودیم. مریم ادبیات و عربی و درسای حفظی رو درس میداد و چون بیشتر از بقیه شاگرد داشت همکارای دیگه رو بیشتر از من میشناخت. مثلا بهم گفته بود بهمن انگلیسی و فرانسوی درس میده. یا بهزاد شیمی درس میده. در مورد حبیب و فرزان و چند نفر دیگه هم صحبت کرده بود. خلاصه که جمع خیلی هم غریبه نبود، با بعضی از دانشگاه آشنا بودم، بعضی رو از تعریفای مریم میشناختم و بعدا هم توی آموزشگاه دیدمشون و باهاشون آشنا شدم.
یه بار که رفته بودم حقوق بگیرم بر حسب اتفاق حبیب و فرزان رو هم اونجا دیدم. میدونستم که بهترین دوستهای همدیگه هستن. هر دوشون ریاضی درس میدادن و تقریبا همیشه با هم میشد دیدشون. اما با هم خیلی فرق داشتن: حبیب خوشاخلاق و خودمونی و مردمدار بود، فرزان اخمو و کمحرف و گوشهگیر. تو این فاصله تا بهمن بخواد کارهای حساب و کتابو انجام بده، سر صحبت بین ما سه تا باز شد. حالا درسته که فرزان بیشتر شنونده بود و به نظر نمیاومد چندان علاقهای به گفتگو داشته باشه، اما من سعی میکردم گاهی به صورت اونم نگاهی بندازم مبادا حمل بر بیادبی بشه. اما وقتی فرزان برای خوردن آب پا شد و زمانی که برگشت جاشو عوض کرد، کارم سخت شد. مجبور بودم گردنم رو هی نود درجه بچرخونم و گاهی به این نگاه کنم و گاهی به اون. پنج دقیقهای دوام آوردم و بعد خسته از سر چرخوندن و به فرزان گفتم: «نمیشد جاتو عوض نکنی؟ گردنم درد گرفت.» یهو یادم افتاد مریم گفته بود خیلیا توی دانشگاه به فرزان میگن سگ. میگفت عصبی و پاچهگیره و شوخی حالیش نیست. ته دلم گفتم دردسر درست کردم، اما اون بلند شد و بدون هیچ صحبتی سر جای اولش، کنار حبیب نشست، همون موقع احساس کردم گوشه قلبم یه چیزی صدا داد.
اون روز بعد از اینکه کارمون تموم شد، فرزان پیشنهاد داد حبیب پیاده بره، در عوض اون منو برسونه خونه. ماشین نداشتم، دیرم هم شده بود، سرخوشی جوانانه دست و پنجه نرم کردن با فرزان بداخلاق و قال گذاشتن حبیب وسط خیابون هم کار دستم داد و با هیجان گفتم باشه و در مقابل چشمهای حیرتزده حبیب سوار ماشین شدم… این شروع دوستی ما بود. به همین سادگی.
بر خلاف گفته مریم من اصلا از فرزان بداخلاقی ندیدم. یعنی بیشتر از اون که اخلاقش تند باشه قاطعیت داشت که تو اون سن و سال واسه من بخشی از جذابیتش محسوب میشد. قاطعیتش از نوعی بود که مثلا اگه میگفت تا سه میشمرم، فلان کار نشه این بشقابو میشکنم، میتونستی مطمئن باشی که اون بشقاب بعد از سه شماره شکسته میشه. البته ورود ما به زندگی همدیگه خیلی چیزا رو تغییر داد، در مورد اون که من چیز خاصی نفهمیدم. در واقع من فرزان قبل از خودم رو نمیشناختم ولی بقیه میگفتن قشنگ معلومه عاشق شده. نرم شده بود، انگار دیگه پاشنه آشیل داشت، و برای من؟ برای من فرزان خدا بود. فکر میکنم آخرین آدمی بود که توی زندگیم تا این حد بهش تکیه کردم. جادو شده بودم.
ما داشتیم روزای آرومی رو میگذروندیم تا یه عصر تابستون که من خونه تنها بودم در زدن. نگاه که کردم دیدم حبیب با یه خانمی پشت دره. درو باز کردم و با تعجب نگاهشون کردم. حبیب گفت تنها نیومده تا اومدنش برای خانواده من حساسیت ایجاد نکنه. بعد خیلی زود رفت سر اصل ماجرا که فرزان میخواد خودشو بکشه. حبیب ترسیده بود و از من میخواست تا مانعش بشم. اول فکر کردم داره دستم میندازه. اما یواش یواش باورم شد. مطمئن بودم اگه فرزان واقعا گفته خیال مردن داره، شوخی نکرده، خیلی جدی بهش فکر کرده و صد در صد عملیش میکنه. همه ما شخصیت فرزان رو میشناختیم. فقط مصیب بزرگ این بود که نمیدونستم چطوری باید به فرزان بفهمونم که متوجه تغییر وضعیت روحیش شدم. به من هیچی نگفته بود، هیچی بروز نداده بود، منم هیچی نفهمیده بودم.
تمام شب نخوابیدم. یه لحظه تصور کردم اگه فرزان یه روز نباشه… و زدم زیر گریه. من فرزان رو عمیقا دوست داشتم، اما سوای عشقی که زنی میتونه به مردی داشته باشه، من از ته قلب هم قبولش داشتم. برای من رابطه ما چیزی فراتر از عاشقی، رابطه مرید و مرادی بود، من مبهوت این مرد بودم. روز بعد با حال نزار بهش زنگ زدم. دانشگاه بود، اما اومد. بعد من، توی احمقانهترین لحظه بیست سالگیم زدم زیر گریه و دم دستیترین دروغ ممکن رو گفتم. گفتم خواب دیدم خودکشی کرده و بعد زار زدم که چقدر روزگارم بدون او سیاه خواهد شد. با تمام وجودم میلرزیدم و زار میزدم. به وضوح متاثر شده بود. بغلم کرد و خیلی آروم گفت چقدر معصومی دختر. بعد گفت که خسته و ناامید شده، زندگی به ستوهش آورده، گفت خیال داشته بمیره. حرف میزد و من با هقهق التماس میکردم به تنهایی من فکر کنه. بدون توقف میخواستم قول بده که کاری نمیکنه. دستهاش رو محکم توی دستهام گرفتم و تا قول نداده بود، رها نکردم.
بعد از این ماجرا، هر چند دیگه به مرگ و خودکشی اشارهای نشد، اما ماجرای ما وارد مسیر دیگهای شد که باعث عذاب من شده بود. حالا من علاوه بر همه خصوصیاتی که داشتم و فرزان رو شیفته کرده بود، صاحب معصومیت دروغینی شده بودم که میتونست ذهنیات فرزان رو حدس بزنه. تصمیم گرفتم صادق باشم، هر چند بعد از گذر این همه وقت هنوز نفهمیدم کاری که کردم صادقانه و درست بود یا نه، اما یک بار که باز کار به تحسین معصومیت و زلالی قلبم کشید، تحمل نکردم و همه چیزو گفتم. داستان اومدن حبیب و تکاپوی ما و کلکی که من بدون فکر زده بودم تا حفظش کنم، و بعد خواستم که منو ببخشه.
بعد از اعتراف من همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. فرزان بدون کوچکترین حرفی دیگه به هیچکدوم از تلفنهام جواب نداد و وقتی سراسیمه سعی کردم توی آموزشگاه و دانشگاه و خونهش پیداش کنم متوجه شدم داره بدون هیچ مقدمه و آشنایی خاصی با ثریا، مدرس فیزیک آموزشگاه ازدواج میکنه. هیچ توضیحی در کار نبود. همه شوکه بودن، ثریا پیشنهاد داده بود، فرزان گفته بود قبول. ارتباطش رو با حبیب هم قطع کرده بود. حبیب خشمگین و عصبانی مدام به من میگفت باید دروغ رو حفظ میکردم.
از اعتراف من تا ازدواج فرزان بیشتر از چند ماه طول نکشید و البته روزای سیاه من تا چند سال بعد از اون ادامه پیدا کرد. روزای پشیمونی، عذاب وجدان و گیجی بین آموزههایی که از بچگی در باب صداقت و اعتراف به گناه گرفته بودم و چیزی که در دنیای واقعی خریدار داشت و عملی بود، اینکه باید دروغ رو نگه میداشتم و همچنان تظاهر میکردم یا صادقانه اعتراف میکردم که معصوم نیستم… چیزهایی که هیچ وقت جواب درستی براشون پیدا نکردم، اما هنوز مثل بار گناه به دوش منه که شاید اگه دروغگو باقی میموندم هیچ چیز اونقدر دردناک تمام نمیشد. نه من تنها و گیج و بازنده و بدون فرصت جبران باقی میموندم و نه حبیب دوستیش به هم میخورد… ولی اینها به کنار، میدونین درد اصلی کجا بود؟ اینکه فرزان با ثریا ازدواج کرد، اما توی اولین ماههای ازدواجشون بدون اینکه تنهایی آدمای دور و برش رو ببینه، خودش رو از تراس خونه به پایین پرت کرد و همون طور که تصمیم گرفته بود، مرد.