Amirhossein Zakerin
Shared posts
مجبور شدم که ببخشمش اینقدر که صحنه مضحک بود ...
تسلیحات هستهای حق مسلم ماست
اینو ظریف و کسای دیگری که خون دل خوردن برا برجام تا عمق استخونشون میدونن که برجام غیر از معاهدهٔ نگین دیگری در تاریخ ثبت نمیشه که نتیجهش فقط اشباع شدن بازار بود از لوازم آرایشی و پودر رختشویی از اروپا که صنعت پودر رختشویی خودمون رو نابود کرد -که یه زمانی خودم از روی نادونی مسخرهش میکردم که اینام فقط پودر رختشویی بلدن تولید کنن.
اگه آمریکا توی برجام بمونه با پذیرش اون شرط از طرف ایرانه که ایران هرگز نتونه به سلاح هستهای دست پیدا کنه و همین طور ادامهٔ تحریمهای آمریکایی که درسته با تحریم شورای امنیت فرق میکنه ولی در عمل فرق زیادی هم نکرد.
آقایون به غلط کردم افتادن. ولی وضعیت اره تو ماتحته دیگه. اگه یکی نکشدش بیرون، کاری از دست خودت برنمیاد. اینه که از دید آقایون بهتره ما برگردیم به دوران احمدی نژاد و طبل غازی شاخ و شونه کشیدن بلوکهای قدرت برای همدیگه که الحق که بلند آواز بود و میان تهی. اما جنگی توش رخ نداد. جنگی رخ نداد چون کسی نمیدونست زیر زمینای پارچین، فردو، نطنز و... دقیقا چه خبره.
جنگ قدرته عزیزان. من رو به استدلال ماکیاولیستی متهم میکنن ولی فیالواقع ماکیاولی قدرت و بازیهای اون رو به درستی درک کرده بود. بیاید گرفتار شعارایی نشیم که فقط تو خاورمیانه خریدار داره و اگر بیرون از خاورمیانه هم کسی پولی خرج این شعارها میکنه برای رسیدن به اهداف بزرگتری است از جمله فروش اسلحه به یک جنگ بزرگ دیگر.
نظر خود منو بخواید چی بهتر از عاری شدن جهان از اسلحه؟ ولی خب پنج قدرت برتر هستهای جهان هم یه قدمی در جهت صلح بردارن دیگه. چرا فقط هر چه ضعیف و از کار افتاده است باید عضو این و اون معاهده بشن؟ یا مگه پاکستان بمب اتم نداره؟ به امنیت کجا برخورده؟
من واقعا از ته دل امیدوارم اینا مثل همهٔ دروغای دیگری که به همه گفتن یه جایی اون پشت و پسلا چند تا بمب اتم ذخیره کرده باشن. غیر از این راهی وجود نداره برای اینکه گوش پمپئو رو بگیری بیاری بنشونی سر میز مذاکره. مذاکرهٔ واقعی. نه این مسخره بازی چندین سالهای که سر برجام عملا داده بودن دستمون!
چسبندگان
خیلی وقت است با خودم کلنجار میروم دربارهاش بنویسم یا نه. یک روز و دو روز هم نیست، چند ماه، یا شاید هم چند سال! هربار خواستم چیزی بگویم با خودم فکر کردم «بیخیال! دربارهی همجنسهایت اینطور فکر نکن. نگاهت را عوض کن. بهشان فرصت بده. شاید اینطوری نباشد که تو فکر میکنی و...» اما بعد از دیدن هزاران زن در مدرسه و دانشگاه و فامیل و سر کار، دیگر نمیتوانم ساکت بنشینم. میخواهم یک بار و برای همیشه تکلیفم را با گروه خاصی از زنان (که متأسفانه درصد زیادی را هم شامل میشود) مشخص کنم؛ گروهی به نام چسبندگان!
اولین بار که مادرم قبضهای آب و برق و گاز را داد که بروم بانک پرداخت کنم، نه ساله بودم. بعد از آن، من شدم مسئول کارهای بانکی خانه، مسئول خرید از سوپر مارکت و یکسری کارهای خردهریز دیگر. بچهی کوچکی بودم که خیلی وقتها قدم از پیشخان مغازهها کوتاهتر بود اما احساس ضعف نمیکردم. طبیعتاً عاشق این کارها هم نبودم و بدم نمیآمد یک نفر دیگر به جای من انجامشان بدهد، گاهی میترسیدم کسی توی این رفت و آمدها مثل فیلمها مرا بدزدد، یک وقتهایی از دست مادرم حرصم میگرفت که چرا من؟ اما حداقل چیزی که برایم داشت این بود که یاد گرفتم از پس هر کاری بربیایم. بدون کمک کسی، بدون نیاز به کسی، بدون اینکه کسی بخواهد به دختر بودن یا بچه بودنم رحم کند، کارم را زودتر راه بیندازد یا بخواهد من را بیشتر از بقیهی آدمها تحویل بگیرد.
از همان وقتها تا همین امروز همیشه حیران میمانم از دیدن همجنسهایم. زنانی که همیشهی خدا کارهایشان را خودشان میکنند اما به محض دیدن یک مرد چنان ضعیفه میشوند که سنگ هم باشی گریهات میگیرد. زنهایی که از مردی میخواهند برایشان تاکسی بگیرد، میخواهند بهجای آنها قیمت فلان جنس را از مغازهدار بپرسد، میخواهند دو کیلو سیبی را که خریدهاند برایشان تا ماشین بیاورد، به جای آنها بنزین بزند، به جای آنها معنی فلان کلمه را توی گوگل سرچ کند، به جای آنها نفس بکشد، زندگی کند، بخورد، بخوابد، بمیرد! انگار که خودشان نه دست دارند، نه پا، نه زبان، نه هیچ چیز دیگر! آن هم در حالیکه سیصد و شصت و چهار روز سال خودشان تاکسی میگیرند، خودشان خریدهایشان را حمل میکنند، خودشان با مغازهدارها چانه میزنند و حتی فحش میدهند، اما خدا نکند یک روز مردی را ببینند...
بیاییم یک بار برای همیشه معنی بعضی واژهها را توی ذهنمان عوض کنیم. ما زنیم، نه زالو! جنس ظریفیم، نه ضعیف! نیاز به توجه داریم، نه ترحم! بین اینها فرق بگذاریم. ادای ضعیف بودن درنیاوریم. به محض دیدن هر مرد غریبه یا آشنایی به او نچسبیم و برای انجام کارهایمان از او کمک نگیریم، نگذاریم کسی از روی ترحم نگاهمان کند، یک بار هم که شده وقتی مردی میگوید: «تو وایسا کنار، من میرم بپرسم.» به جای ذوق کردن، تشکر کنیم و بگوییم: «خودم از پس کارهایم برمیآیم.» یک بار هم که شده زن بودن را در چیزی غیر از وابسته بودن معنا کنیم. یک بار هم که شده چسبنده نباشیم.
حالا یک عده بلند میشوند و فحش میدهند که علیه زنان نوشتهای. راستش اصلاً ناراحت نمیشوم؛ چون خیالم راحت است که برای زنان نوشتهام، نه علیهشان. و اگر یک زن، فقط یک زن، بعد از خواندن این مطلب با خودش بگوید: «راست میگه ها...» و فردا صبح خودش برای خودش تاکسی بگیرد، رسالتم را درست انجام دادهام.
پرونده دختران ایرانشهر؛ از پنهان کاری تا تشویق به شکایت

استانوایر- دادستان کل کشور میگوید موضوع تجاوز در «ایرانشهر» باید «مکتوم» میماند٬ اما عبدالحمید اسماعیلزهی امام جمعه زاهدان از دختران قربانی خواسته ترس را کنار گذاشته و از عاملان تجاوز شکایت کنند. موضوع تجاوز یک باند چهار یا شش نفره به ۴۱ دختر در «ایرانشهر» استان سیستان و بلوچستان جنجال برانگیز شده است. مقامهای امنیتی و قضایی تلاشها برای پنهان کردن هویت عاملان این تجاوزها و جزئیات اقدامات آنها را آغاز کرده و حتی زبان به تهدید گشودهاند. محمدجعفر منتظری٬ دادستان کل کشورهم اعلام کرده که عامل انتشار خبر تجاوز به دختران ایرانشهری تحت تعقیب قرار میگیرد. منتظری افزوده «مسائل مربوط به امور اخلاقی، نوامیس مردم و مسائلی که جنبه حیثیتی و خانوادگی دارد به موجب موازین شرعی و قانونی باید مکتوم بماند.» وی اضافه کرده « قطعا این ماجرا به این کیفیتی که مطرح شده دروغ محض است و منبع این خبر را نیز تحت تعقیب قرار خواهیم داد و مقدمات آن نیز فراهم گردیده است.» مولوی محمد طیب ملازهی٬ امام جمعه مسجد «نور» اهل سنت «ایرانشهر» نخستین کسی بود که در خطبههای نماز عیدفطر این موضوع را فاش کرد. این در حالی است که مقامهای قضایی میگویند تعداد قربانیان این تجاوزها ۴۱ نفر نیست و تنها دو تا سه خانواده اقدام به شکایت کردهاند. عبدالحمید اسماعیلزهی٬ امام جمعه اهل سنت زاهدان هم در همین زمینه از دختران قربانی این تجاوزها خواسته که نترسیده و اقدام به شکایت کنند. اسماعیلزهی افزوده «برای اینکه به این جنایت صحیح و درست رسیدگی شود، کسانی که مورد آزار و تجاوز قرار گرفتهاند، حتما باید حتما شکایت کنند.» این روحانی اضافه کرده «افرادی که موردتجاوز واقع شدهاند، هیچ ترسی نداشته باشند و هیچ کسی هم نباید با آنها برخورد کند.»
شیخ فضل الله نوری
ﻫﺮﮐﺲ ﺑﻪ ﻗﺎﻧﻮﻧﮕﺬﺍﺭﯼ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻣﺮﺗﺪ ﺍﺳﺖ. ﭼﻮﻥ ﻣﺎ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﻟﻬﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﻧﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﻭﺿﻊ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﻧﻮ ﺍﺑﺪﺍً ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ. ﻭ ﻫﺮﮐﺲ ﻣﺮﺗﺪ ﺷﺪ ﻃﺒﻖ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﺳﻼﻡ ﺧﻮﻧﺶ ﺣﻼﻝ ﺍﺳﺖ. ﺯﻧﺶ ﻫﻢ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻭ ﺍﻣﻮﺍﻟﺶ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ.
ﻋﺠﻢﻫﺎﯼ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﻣﺪﺣﺸﺎﻥ ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ، ﺧﺒﯿﺚ ﺗﺮﯾﻦ ﻃﻮﺍﯾﻒ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻗﻠﻢ ﻭ ﻟﺴﺎﻥ ﺍﺯ ﺟﻬﺎﺕ ﮐﺜﯿﺮﻩ ﻣﻨﺎﻓﯽ ﺑﺎ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﻟﻬﯽ ﺍﺳﺖ. ﺍﮔﺮ ﻧﻪ، ﺗﻮ ﺑﮕﻮ ﻓﺎﯾﺪﻩٔ ﺍﯾﻦ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﭼﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻠﻤﻪٔ ﻗﺒﯿﺤﻪ ﺭﺍ ﻧﺸﺮ ﻣﯽﺩﻫﯽ، ﻭ ﺑﻨﺎﯼ ﻗﺮﺁﻥ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻧﺒﺎﺷﺪ. ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺩﺍ ﯾﻬﻮﺩ ﻭ ﻧﺼﺎﺭﯼ ﻭ ﻣﺠﻮﺱ ﻭ ﺑﺎﺑﯿﻪ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﭘﺎﯼ ﻣﻨﺒﺮ ﻭ ﻣﺤﺮﺍﺏ ﻣﺎ، ﺍﻟﻘﺎﯼ ﺷﯿﻄﻨﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﻧﺸﺮ ﮐﻠﻤﻪٔ ﮐﻔﺮﯾﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﺍﯾﺠﺎﺩ ﺷﺒﻬﻪ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻗﻠﻮﺏ ﺻﺎﻓﯿﻪ ﻣﻮﻣﻨﯿﻦ ﺭﺍ ﺗﻀﻠﯿﻞ ﮐﺮﺩﻧﺪ؛ ﺗﻮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ ﭼﻪ ﮐﻨﯽ؟
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻮﺍﺩ ﺁﻥ ﺿﻼﻟﺖﻧﺎﻣﻪ [ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﺳﺎﺳﯽ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ] ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻣﺘﺴﺎﻭﯼﺍﻟﺤﻘﻮﻗﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻃﺒﻊ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ: «ﺍﻫﺎﻟﯽ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﻣﺘﺴﺎﻭﯼﺍﻟﺤﻘﻮﻕ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻮﺩ» ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﻣﺴﺎﻭﺍﺕ، « ﺷﺎﻉ ﻭﺫﺍﻉ ﺣﺘﯽ ﺧﺮﻕ ﺍﻻﺳﻤﺎﻉ» ﻭ ﺍﯾﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺭﮐﺎﻥ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺧﻼﻝ آن، ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ.
ﻧﻈﺮﻡ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﻭﻗﺖ ﺗﺼﺤﯿﺢ، ﺩﺭ ﺑﺎﺏ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺩﻩ، ﯾﮑﯽ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﺻﻮﻝ ﻫﯿﺎﺕ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﺑﻮﺩ، ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺩﺍﻋﯽ: «ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺩﻩ ﭼﻨﺎﻥ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻫﻤﻪٔ ﻣﻮﺍﺩ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺑﺪﻫﻨﺪ، ﺩﻭﻝ ﺧﺎﺭﺟﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﻣﯽﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺩﻩ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻟﯿﮑﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻮﺍﺩ، ﺑﺎﻗﯿﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺸﺮﻭﻃﮕﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﻨﺎﺧﺖ.» ﻓﺪﻭﯼ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻢ: «ﻓﻌﻠﯽ ﺍﻻﺳﻼﻡ ﺍﻟﺴﻼﻡ» ﻭ ﺑﺮﺧﺎﺳﺘﻢ ﻭﮔﻔﺘﻢ: «ﺣﻀﺮﺍﺕ ﺟﺎﻟﺴﯿﻦ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺍﺳﻼﻣﯿﻪ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ، ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﺍﺳﻼﻡ ﺣﮑﻢ ﻣﺴﺎﻭﺍﺕ.»
ﺍﯼ ﻣُﻠﺤﺪ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﻣﻄﺎﺑﻖ ﺍﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﺴﺎﻭﺍﺕ، ﻭ ﺍﮔﺮ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺍﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ، ﻣُﻨﺎﻓﯽ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭼﻨﺪ ﺳﻄﺮ ﻗﺒﻞ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺍﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ ﻗﺎﻧﻮﻧﯿﺖ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ .
ﺍﯼ ﺑﯽﺷﺮﻑ، ﺍﯼ ﺑﯽﻏﯿﺮﺕ، ﺑﺒﯿﻦ ﺻﺎﺣﺐ ﺷﺮﻉ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻮ ﻣُﻨﺘﺤﻞ ﺑﻪ ﺍﺳﻼﻣﯽ، ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺷﺮﻑ ﻣﻘﺮﺭ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﻭ ﺍﻣﺘﯿﺎﺯ ﺩﺍﺩه ﺗﻮ ﺭﺍ، ﻭ ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺳﻠﺐ ﺍﻣﺘﯿﺎﺯ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﯽ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻣﺠﻮﺱ ﻭ ﺍﺭﻣﻨﯽ ﻭ ﯾﻬﻮﺩﯼ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺑﺎﺷﻢ؟
شیخ فضلالله نوری،
ﺭﺳﺎﻟﻪٔ ﺣﺮﻣﺖ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ،
Don't be so gloomy. After all it's not that awf...
۱ دستکاری کردن، بازی دادن، گول زدن، کنتر...
مستوری و روزن
«اسرار مگو»
عصر
یکی از خط قرمزهای دوران نوجوانی من و خواهرم کنجکاوی در مورد بدن بود. مادر و خصوصا پدرم مخالف صد در صد داشتن هر نوع اطلاعات در این مورد برای ما بودند. نمیدانم پدرم چه فکری میکرد که این گونه در مقابل هر سوالی که ما در این مورد میپرسیدیم اخم میکرد و گاهی دعوایمان میکرد. یک بار من و خواهرم داشتیم سینههایمان را به یکدیگر نشان میدادیم که سر رسید و قشقرق به پا کرد و…
در کشوی پدرم کتابی بود که با روزنامه جلدش کرده بود و همیشه هم جایش در کشوی قفل شده بود که کلیدش هم به دسته کلیدش بود، ما برایمان مساله شده بود که آن کتاب چیست و چرا در کتابخانه نیست، بالاخره یک روز کشف کردیم کشو کلید دیگری نیز دارد و در کیف مامان است، کلید را برداشتیم و به کتاب دسترسی پیدا کردیم. کتاب توضیحاتی در مورد مسائل بلوغ و روابط جنسی با عکس بود. یکی از کارهایمان این شده بود که به هر شیوهای شده کلید را بیابیم و در یک فرصت که فردی دور و برمان نبود بریم سر وقت کتاب و در مورد این مسائل بخوانیم. یک بار که در مدرسه با دوستانم در این مورد صحبت میکردیم من دانشم را رو کردم و کتاب را لو دادم. کلی با دوستانم نقشه کشیدیم که کتاب را به دوستانم نیز نشان دهم (عکسها و مطالب کتاب را الان میتوان با یک سرچ ساده در گوگل دید).
بلاخره یک روز که یکی از دوستانم آمده بود خانهمان تا با هم مثلا مشق بنویسیم، کتاب را دید و برای بقیه دوستانم نیز تعریف کرد. کارمان این شده بود که هر روز یکی از دوستانم بیاید و کتاب را ببیند در یکی از بازدیدها، ناگهان صدایی از حیاط آمد و ما هم کتاب را پشت پشتی انداختیم و کشو را قفل کردیم و فرار کردیم. همان روز عصرش برایمان مهمان آمد و دقیقا در همان اتاق نشست قبل از شام پدرم آمد پشتی را جا به جا کند که یهو کتاب باز شد. این که چه قدر کتک خوردیم و مورد خشم پدر و مادرم واقع شدیم بماند اما واقعا پدر و مادرم به نظر من اشتباه کردند که این گونه سفت و سخت با ما برخورد کردند.
شغل دوم
بعد از نویسندگی، قتل را و بعد از خودکار، مسلسل را بیشتر از همه دوست دارم. چون معتقدم زشتیهای زندگی را یا باید اصلاح کرد یا از بین برد.
یک خاطره
«اسبابکشی»
سپیدهدم
اسبابکشی یک تغییر است، تغییر محل زندگی یا محل کار که ممکن است از نظر بعد مکانی، از یک ساختمان به ساختمان دیگر، از یک خیابان به خیابان دیگر، از یک شهر به شهر دیگر یا از یک کشور به کشور دیگر باشد و مثل هر تغییر دیگری، تقریبا موقعیت متناقضی است. متناقض از این منظر که از سمت و سویی جدا شدن از مکانی است که در آن زیستهایم و اتفاقات گوناگونی برایمان رخ داده پس با دلتنگی همراه است و از سمت دیگر به سوی مکان جدیدی میرویم که اتفاقات ناشناختهای در انتظارمان است.
برای من خندهدارترین اسبابکشی، اسبابکشیی بود که در خوابگاه انجام دادیم. ما هرسال بعد از پایان سال تحصیلی اگر ترم تابستان داشتیم، باید خوابگاهمان را تغییر میدادیم و این به معنای اسبابکشی بود، تقریبا اوائل تیرماه بود و خوابگاه به حالت نیمهتعطیل درآمده بود و بچههایی هم که بودند اغلب در حال جمع کردن وسایل بودند، من و دو نفر از دوستانم وسایلمان را جمع کرده بودیم و به دنبال وسیلهای میگشتیم تا کار انتقال وسایل را به خوابگاهی که فاصلهاش با خوابگاه خودمان، پنج دقیقه بیشتر نبود انجام دهیم ولی چون کامپیوتر (آن زمان لپتاپ وسیلهای دانشجویی نبود) داشتیم نیاز به ماشین داشتیم، در آن گیر و دار بالاخره توانستیم وانتی پیدا کنیم و با کلی اصرار نگهبان خوابگاه را راضی کنیم تا وانت وارد فضای خوابگاه شود و تا جلوی فازی که وسایل ما در آن بود بیاید.
راننده وانت مرد بسیار جوانی بود و در مواجهه با محیطی که دختران آن بدون پوششهای رسمی مرسوم حضور داشتند دچار شوک شد، به وضوح دستانش میلرزید و آلت تناسلیاش نیز تغییر حالت داد. تقریبا سعی کرد در همان مدت کوتاه سر صحبت را با هر دختری که میدید باز کند، حتی با من و دوستانم نیز صحبت کرد و از شهرهای محل زندگیمان پرسید و شمارهاش را نیز جداگانه به هر سه نفرمان داد. موقع تسویهحساب هم که شد، تقریبا به زور متوسل شدیم تا هزینه کارش را گرفت. بعدها متوجه شدیم با یکی از خانمهایی که مسئول نظافت خوابگاه بود؛ ازدواج کرده است و این پرسش ما بیپاسخ ماند که آیا با آن خانم در همان روز اسبابکشی آشنا شده بود؟
گفتوگو با شخص شخیص خودم
+ اینکه اجازه میدهم هرکس هر طور دلش میخواهد با من رفتار کند.
- از کی به این موضوع آگاه شدید؟
+ از وقتی که یک نفر که اصلاً انتظارش را نداشتم، مثل دیگران، هر طور دلش میخواست با من رفتار کرد.
- فکری هم برای رفع این مشکلتان کردهاید؟
+ بله. تصمیم گرفتهام دیگر نگذارم هرکس هر طور دلش میخواهد با من رفتار کند.
- نقطهقوتتان چطور؟ چه نقطهقوتی دارید؟
+ اینکه با دیگران هر طور که دلم میخواهد، رفتار نمیکنم.
- توصیهتان برای خوانندگان این گفتوگو چیست؟
+ نگذارند هرکس هر طور دلش میخواهد با آنها رفتار کند.
خونه!
سلام
ممنون از همه دوستان عزیز برای همدردی
چند سال پیش خونه مونو فروختیم تا باتوجه به به دنیا اومدن عسل یه خونه سه خوابه بخریم اما به محض این که اون خونه رو فروختیم یکدفعه خونه گرون شد و از ترس با آخرین سرعت یه خونه دوخوابه دیگه خریدیم که البته به لطف قرض و وام بهتر از خونه قبل بود. اما در طول این چند سال هرازچندگاه تصمیم میگرفتیم بریم سراغ یه خونه سه خوابه که می دیدیم پولمون نمیرسه.
یکی دو ماه پیش بود که ما و یکی از خواهران آنی خونه خواهر دیگه اش مهمون بودیم. بعد از شام بود که متوجه شدم که باجناق گرامی داره آروم در گوش آنی و خواهرش حرف میزنه، کنجکاو شدم که ببینم موضوع چیه؟ چند دقیقه بعد هم باجناق گرامی اومد سراغ من و اون یکی باجناق و گفت: ما تصمیم داشتیم خونه رو عوض کنیم، ظاهرا شما هم همین قصدو دارین، من اول موافقت خانمها رو گرفتم و حالا اومدم سراغ شما، نظرتون چیه که یه زمین بخریم و توش سه طبقه بسازیم؟ ارزون تر هم در میاد.
گفتم: خوبه اما من وقت این که برم دنبال کارهای اداری و بعد هم سر ساختمان و .... ندارم. گفت: همه کارهاش با خودم!
با چند نفر مشورت کردم و به این نتیجه رسیدم که واقعا ارزون تر میشه ضمن اینکه خیالم از بابت خوب بودن همسایه ها هم راحته.
کلی گشتیم تا این که یه خونه کلنگی مناسب پیدا کردیم و هرکدوممون یک سوم پولشو دادیم. چند روز بعد هم یه شب نشستیم و رسما طبقه ها رو قرعه کشی کردیم. چند روز پیش هم رفتیم شهرداری و رسما تعهد دادیم که خونه رو تا دو ماه دیگه خراب میکنیم تا بهمون پروانه ساخت بدن. خلاصه که به زودی می افتیم توی بنایی و هزینه ها میره بالا. خدا به خیر کنه.
پ.ن۱: تقریبا همه پس اندازمو برای پول زمین دادم و بقیه رو هم خوابوندم توی بانک تا بعدا وام بگیرم. اگه قرار باشه ساخت و سازو شروع کنیم باید دعا کنم تا شاید کلی از حق و حقوقمون که از سال پیش از شبکه بهداشت طلبکاریم بهمون بدن وگرنه مجبوریم خونه فعلیمونو بفروشیم و موقتا مستاجر بشیم که اصلا چنین چیزیو دوست ندارم. بعید میدونم امسال از سفرنامه هم خبری باشه!
پ.ن۲: نمیدونم چرا اما بدجور یاد بعضی از سریالهای تلویزیونی مهران مدیری افتادم!
پ.ن۳: انشاالله از پست بعد با خاطرات درخدمتم.
پ.ن۴: عسل میگه: کاش من الان نمیرم! میدونی چرا؟ میگم خدا نکنه تو بمیری، حالا چرا؟ میگه: بعد اگه خدا ازم پرسید: توی دنیا چی یاد گرفتی چی بگم؟ من که هنوز مدرسه هم نمیرم. تازه خود خدا باید بشینه بهم خوندن و نوشتن یاد بده!
او بلوندی بود
«عذاب وجدان»
مهمان هفته: آقای سنگ
دوستش بودم. از کلاس اول با هم بودیم. توی کلاس سر یه میز مینشستیم. محسن موهای بلوند و چشمای درشت رنگی داشت. صداش میزدن «بلوندی». اون قشنگترین پسر مدرسه بود و من هم تنها دوستش نبودم، اما اون تقریبا تنها دوستم بود. معلمها و بچهها خیلی دوستش داشتن. اون تو همه چیز اول بود از درس گرفته تا فوتبال. اون یه مو طلایی خاص بود من یه معمولی لعنتی و کاریش نمی شد کرد. وسط سال جاش رو عوض کردن رفت اون جلو پیش بقیه شاگرد زرنگا. من تو نیمکت خالیم ته کلاس خیلی دلخور بودم.
وضع مالی خانواده بلوندی خوب بود حداقل خیلی بهتر از ما. من خیلی زیاد میرفتم خونهشون. مامانش غذاهای خوشمزهای با گوشت درست میکرد. یه بار از خونهشون یه مداد امریکایی برداشتم و یواشکی گذاشتمش تو جیبم. سر مداد یه پاککن قرمز داشت و دور طلایی. مطمئن بودم فهمیده که من برش داشتم. چند بار بهم گفت مدادم گم شده خیلی دوستش داشتم و صاف تو چشمهام نگاه کرد انگار میخواست حقیقت رو به زور هم که شده ازم بکشه بیرون. هیچوقت نتونستم مداد رو با خودم ببرم مدرسه. هر چند وقت یه بار درش میآوردم و بهش نگاه میکردم و دلم برای صاحب خوشگلش میسوخت.
یه بار بلوندی گیر داد که اون بیاد خونهمون. دوست داشتم با هم رفت و آمد کنیم ولی فکر میکردم روزی که بیاد خونهمون روز تموم شدن دوستی ماست و دیگه هیچ وقت همو نمیبینیم. چون حدس میزدم نمیخواد یه دوست فقیر داشته باشه. بلوندی اومد خونهمون و مامانم برای ناهار شفتهترین باقالیپلویی که بشر تا به امروز به خودش دیده رو پخت. چند تا کرفس و هویج فقط توی کاسه ترشی، پارچ آب و همین شد سفره ما. تمام مدتی که داشتیم غذا میخوردیم سرمو انداخته بودم پایین و نمیتونستم بلوندی رو نگاه کنم. بعد که غذا خوردیم موقع رفتن دستم رو گرفت و گفت خیلی باقالیپلوی خوشمزهای بود. بازم میام خونهتون ولی فردا تو بیا.
اون آخرین باری بود که دیدمش. پس فرداش معلممون گفت که تصادف کرده و تو بیمارستانه. من نرفتم بیمارستان. دوست نداشتم تو اون حال ببینمش. چند روز بعد معلم اومد و تو چشماش اشک جمع شده بود همه فهمیدن که باید بریم بهشت زهرا. اونجا دیدم که جسم بیجون و نحیفش رو واسه همیشه تنها به عمق یه گودال میسپارن. آرزو کردم کاش اون روزی که تصادف کرد برگرده و منم خانوادهم پولدار بود و با بلوندی هم مسیر بودم و با هم میرفتیم زیر ماشین. اون موقع دیگه وسوسه نمیشدم مدادش رو ببرم مدرسه. اما دلم طاقت نیاورد. یه روز رفتم دم در خونهشون. خواهرش در رو باز کرد. مداد رو دادم بهش. گفتم اینو محسن جا گذاشته بود پیشم، ببخشین.
