Shared posts

08 Jul 07:23

ترانه‌ی عشق

by گل‌ناز

Ask Sarkisi

Download link

یک، دو، سه، چهار
عشق لجبازی است
عشق بازنده، برنده و نیک‌بین است
هر صبح و هرشب جنگیدن است
عشق یک کوکتل مولتوف است
گاهی مثل قلمی‌ست در دست

عشق
پایداری در اعتراض است
مقاوت صلح‌طلبانه‌ است
عشق نام کوچه‌‌ای در استامبول
نام هنگی در برلین است

یک، دو، سه، گاهی هزاران است
عشق هم‌گروه شدن است
عشق میدان‌ است

عشق آشکارا،
راه رفتن‌ بی پنهان شدن در پشت نقاب است
تفنگی شکسته است
همگانی است
عشق باوری قدیمی و پانک است
پرچمی سیاه و سرخ است
بنفش و صورتی است
رنگین‌کمانی است

عشق نام میدانی‌ست در آنکارا
شعله‌ایست که در جامی در آتن می‌سوزد
عشق با هم سخن گفتن است

مترجم: Tatowu

03 Jul 10:29

http://levazand.com/?p=4112

by لوا زند

با دخترها کنار اقیانوس بودیم. بعد از مدتها علف کشیده بودم. نمی‌دانم خوب بودم یا نه. خوب بودم. دخترها بودند و من خودم بودم و نگران چند کیلو اضافه وزن تازه نبودم. داشتیم از وضعیت خودمان حرف می‌زدیم. اینکه کجاییم و الان چطور رابطه‌ای را می‌خواهیم. شاید تقصیر ستیوای خوب بود، اما من یک تصویر خیلی واضح داشتم از خودم. یک تصویری که بعد برایشان توضیح دادم. خودم را می‌دیدم- خودم را نه، یک چیزی شبیه جان خودم را، مثل شکل یک قلب کشیده شده روی کاغذ- می‌دیدم که شکاف‌های عمیقی خورده. یعنی فقط مچاله نشده، رویش می‌شود رد شیارهای کنده شده را، مثل چنگ روی درخت، روی پوست دید- بعد دورش را می‌دیدم که حصارهای بلند شیشه‌ای دارد. مثل قلب‌هایی که توی آزمایشگاه‌ها توی شیشه‌ نگهشان می‌داند. یک شیشه ضد گلوله بلند. خودم شیشه می‌دیدم. اینطور می‌دیدم که از بیرون یک روحی هست که هست، آدمی هست که معاشرت می‌کند، می‌خندد، می‌خوابد، کار می‌کند، اما از یک جایی دیگر نمی‌شود بهش نزدیک شد. از یک جایی به بعد یک حصار بلند ضدگلوله‌ای کشیده دور خودش که هر روز دارد محکم‌ترش می‌کند. خودش هم می‌داند برای آنکه آن زخم‌ها خوب شود، باید حصارها را بیاورد پایین، باید اعتماد کند، باید حداقل نگذارد که توی آن حصار بیشتر و بیشتر مچاله شود، اما درد همین‌جاست که هر دفعه می‌خواهد یک پنجره‌ای باز کند ترس بیشتری به سراغش می‌آید.

 

24 Jun 05:27

مرد نوشته

by راسکلنیکف
من را نبخش زن.
من که حریصانه؛ به تملک و مصرفت طمع می‌ورزم و در آخر فراموشت می‌کنم. من که در این جنگ نابرابر تا پای جان به تو می‌تازم و پناه می‌برم. من که زاده‌ی تو هستم و قاتلت. من که به تو نه، به خودم خواهم باخت، تمام تاریخ را.
و تو زن، پیروزِ از ابتدا تا انتهای نبردِ پوچِ عظیمِ تاریخ بر روی زمینِ مادر، در صیرورت خود "از بودن به شدن"* خواهی رسید. می‌ایستی بر سر جنازه‌ی من در آخرین جنگ احمقانه‌ام، و به صورت خونین‌ام نگاه می‌کنی. من را نمی‌بخشی.


*شعر از احمد شاملو