سلام. حال من خوب است . حال من از خوب هم عالیتر است. همینکه صبح که چشم می گشایم خود را در آغوشِ نیمه عریانِ تو می یابم ، و صورتت را چسبانده به گردنم حس می کنم، همینکه بلند می شوم صورتت را می بوسم و تو همانطور در خواب دستم را جلوی لبانت می گیری و می بوسی و مرا محکمتر در آغوشت فشار می دهی، همینکه نصفه شب از صداهای ترسناک عربده کشی های همسایه ها از خواب می پرم و می بینم تو هستی… کنارم هستی … خوابی ، ولی هستی … خودم را به تو می چسبانم و باز با همان آرامشی که در وجودت است ، می خوابم، همینکه حس می کنم یک تکه از روحم را در خود حمل می کنی ، آنقدر که وقتی با تو همآغوش می شوم ، تکه پازلِ گمشده ام تازه در جای خودش قرار می گیرد، و من احساس کامل بودن میکنم . یک جور احساس بی نیازی ، می دانی؟ آیا تجربه اش کرده ای؟ کاش تو هم در آغوشِ من همین حس را داشته باشی. همین حسِ یکی شدن . همین پیدا شدن !
آن روز که به تو گفتم دارم از شدت عشقت میترکم ، لبخند زدی و فکر کردی از نعشگی است. به من گفتی الان «های» هستم و زیاد حرف می زنم ، پس فردا از همۀ این آسمان ریسمانهایی که بافته ام پشیمان خواهم شد. چند روز گذشته! نعشگی از سرم پریده ، اما عشق تو ، نه ! نعشگی من از بوی تنِ توست. از گرمای وجودت و مردانگی ای که از سُر خوردنِ دستانت روی تنم بیداد می کند. تو من را نعشه می کنی . همۀ آنچه من از مرد می شناختم با وجود تو کامل شد.
اگر از احوال من بخواهی ، تا وقتی در آغوش تو ام ، خوبم !
