Shared posts

21 Feb 20:24

نعشگی

by nakedwritings

سلام. حال من خوب است . حال من از خوب هم عالیتر است. همینکه صبح که چشم می گشایم خود را در آغوشِ نیمه عریانِ تو می یابم ، و صورتت را چسبانده به گردنم حس می کنم، همینکه بلند می شوم صورتت را می بوسم و تو همانطور در خواب دستم را جلوی لبانت می گیری و می بوسی و مرا محکمتر در آغوشت فشار می دهی، همینکه نصفه شب از صداهای ترسناک عربده کشی های همسایه ها از خواب می پرم و می بینم تو هستی… کنارم هستی … خوابی ، ولی هستی … خودم را به تو می چسبانم و باز با همان آرامشی که در وجودت است ، می خوابم، همینکه حس می کنم یک تکه از  روحم را در خود حمل می کنی ، آنقدر که وقتی با تو همآغوش می شوم ، تکه پازلِ گمشده ام تازه در جای خودش قرار می گیرد، و من احساس کامل بودن میکنم . یک جور احساس بی نیازی ، می دانی؟ آیا تجربه اش کرده ای؟ کاش تو هم در آغوشِ من همین حس را داشته باشی. همین حسِ یکی شدن . همین پیدا شدن !

آن روز که به تو گفتم دارم از شدت عشقت میترکم ، لبخند زدی و فکر کردی از نعشگی است. به من گفتی الان «های» هستم و زیاد حرف می زنم ، پس فردا از همۀ این آسمان ریسمانهایی که بافته ام پشیمان خواهم شد. چند روز گذشته! نعشگی از سرم پریده ، اما عشق تو ، نه ! نعشگی من از بوی تنِ توست. از گرمای وجودت و مردانگی ای که از سُر خوردنِ دستانت روی تنم بیداد می کند. تو من را نعشه می کنی . همۀ آنچه من از مرد می شناختم با وجود تو کامل شد.

اگر از احوال من بخواهی ، تا وقتی در آغوش تو ام ، خوبم !


21 Feb 18:54

زخمدار

by nakedwritings

زخمهایی هستند که هیچوقت خوب نمی شوند. فقط جایشان عوض می شود. یعنی اتفاقهای جدید می آیند جلویشان را می گیرند و آن پشت مُشت ها ، پنهان می شوند. ولی از بین نمی روند. یک مدتی می گذرد و مثل لباسهایی که در کمد ، آن زیرها مانده اند و خیلی وقت است ندیدمشان ، یادمان می رود که داریمشان.فقط کافیست یک اتفاق کوچک بیفتد  که  تلنگری بزند تا بفهمی آن زخم، سُر و مُر و گنده ، آنجاست. آن اعماقِ وجودت. فقط زیر اتفاقها ، به مرور زمان ، مخفی شده است.


11 Nov 01:49

می‌گه به نظرم صادقانه‌ترین و هم‌زمان شارلاتانه‌...

by The Morning After
می‌گه به نظرم صادقانه‌ترین و هم‌زمان شارلاتانه‌ترین و سند-تو-آل-ایبل‌ترین کامپلیمانی که آدم می‌تونه به یکی بده اینه که بگه: اما تو واسه‌ی من با همه فرق داری. می‌گه خب همه با هم فرق دارن الاغ. بعدشم شما خیلی هنر داری فرق آدمِ حی و حاضر رو با بقیه براش بولد کن. نه این که اولین حرفی که به ذهن‌ت می‌رسه این باشه که فرق دیگران رو، فرق «بزرگ» دیگران رو بکنی توی چشم اون آدم. آدم این‌قدر بی‌ملاحظه آخه!
تعریف می‌کرد که بعد از دوسال ترک و دوری قرار گذاشته بودن یه سفر دوروزه برن وسط جنگل تو یه کلبه‌ی سفید چوبی که شومینه و شراب و صدای شرشر آب داشت، یه رنجروور سبز ارتشی هم کرایه کرده بودن و زده بودن به جاده. لابد واسه این که آمار بگیرن از هم و از خودشون. ببینن به قول اون دوست‌مون واقعن چه‌قدر موو-آن کردن. کجاهاشون هنوز حساسه. ببینن خوب شدن یا فقط دور شدن. می‌گه هنوز آتش شومینه قد نکشیده بود که شروع کرده بود به تعریف‌کردن از یکی دیگه. که فلانه و بهمانه و دیتیل‌دادن. بعد چشماش منتظر مونده بود مثل همیشه که واکنش آدم مقابلش رو ببینه. ببینه کلید حسادت/رقابت رو محکم و خوب و از ته دل فشار داده یا نه. ببینه هنوزم اون مکانیزم کهنه و تکراریش کار می‌کنه یا نه. که آدم رو ببره بذاره توی صف. حتا تهِ صف. اینم لبخند زده بود و گوش کرده بود و سوییچ رنجروور رو گذاشته بود روی میز و بلند شده بود و برگشته بود. 
بهش می‌گم بعضی آدما این‌جورین. دست خودشون نیست. مرض دارن. دل‌شون می‌خواد دختر اون پادشاهه باشن که توی همه‌ی قصه‌ها باباش یه مسابقه‌ی بزرگ ترتیب می‌ده و از همه‌ی مردا می‌‌خواد بیان صف بکشن با هم مسابقه بدن هرکی اول شد دختره مال اون بشه. می‌گه دختره اما دلش یه مسابقه‌ی دائمی می‌خواد. دوست داره صبح‌به‌صبح بیاد پشت پنجره‌ش آمار بگیره از مردایی که به‌صف شدن توی اون سرمای سگ‌لرز اول صبح، که پادشاه فرمان شروع مسابقه رو بده. شب قبلش هم می‌ره سراغ شرکت‌کننده‌ها. از قابلیت‌های هرکدوم واسه اون یکی تعریف می‌کنه که خوب قرمز بشن و جنگی. بعد ما دو تا نکته‌ی کنکوری هم زیر گوش هرکدوم می‌گه تا مبادا یکی‌شون اول بشه و مسابقه تموم بشه و باقی مردا برگردن خونه‌هاشون.
می‌گه یاد اون قزوینیه توی صف نونوایی افتادم: حالا نون تموم شده که شده، صف رو چرا به هم می‌زنین؟!



13 Sep 10:50

زما ومن به سکوت ای حباب قانع باش که غیرضبط نفس نام این معما نیست*

by S*
گاهی اینقدر در معرض هجوم حرفی که حرفت نمی آید. جوری است که اگر بخواهی که دهان باز کنی، زیر سیل کلمات خودت غرق میشوی. دقیقا میروی زیر سیلاب.  که اگر بخواهی غریق حرف نباشی، پس واپس مینشینی کنار یک صخره ساکت و نگاه میکنی به موجی که میرود ...می آید...مکرر

*از بیدل است 
17 Aug 18:02

«مسلمانی»

by نورجهان اکبر

مادر، خواهر و پدر شوهر سحرگل پانزده‌ساله که به مدت شش ماه او را در زیرزمینی زندانی و به شدت مورد شکنجه قرار داده بودند، به حکم محکمه استیناف شهر کابل از زندان آزاد شدند. امیدوارم مسلمان نما ها از عزت این دختر افغان، که در مقابل تهدید ها و شکنجه های خانواده اش که می خواستند او به فاحشه بودن تن دهد، ایستادگی کرد، هم دفاع کنند و در مقابل این بی عدالتی صدا بلند کنند. امیدوارم جمعیت اصلاح و جنبش «جوانان مسلمان افغانستان» مسلمانی خود را اینجا هم ثابت سازند- نه فقط در برابر سقوط مرسی در مصر. اگر شما مسلمانید، مصر همینجاست.

http://afghanistanmonitor.com/2013/07/06/sahar-gul-tormentors-freed-by-appeal-court.html


دسته‌بندی شده در: یادداشت ها
17 Aug 14:00

بانوی آتش نشین

by نورجهان اکبر

این سرود بند بند اعضایم را لرزاند. آریانا نمی گوید به من احترام کن چون تو را به دنیا آوردم و برایت نان پختم، یا به من احترام کن چون زیبایم و صبور و بردبار. آریانا نمی گوید که زن مادر است و مقدس. آریانا نمی گوید که زن الههء مهر است و بی رنگی. آریانا می گوید زن انسان است. آریانا شعار نمی دهد که زن فرشته است. او می گوید زن انسانیست که انسان بودنش را دیگران فراموش کرده اند. او می گوید که زن باید، به هر قیمتی، به عنوان انسان پذیرفته شود. این فریاد آریانا باارزش تر از شعار های خالیست که همیشه هنرمندان ما سر میدهند- سرود هایی که در آن زن را به فرشته ها مقایسه می کنند، اما از حقایق زندگی زن افغان چیزی نمی گویند. عاشق این کار آریانا سعید هستم. امیدوارم صداقتش وجدان همه را بلرزاند.

http://www.youtube.com/watch?v=Q_LWncSl8s4


دسته‌بندی شده در: یادداشت ها
17 Aug 13:48

واگن زنانه

by khiabane amn

خانم های محترم لطفن واگن عمومی مترو را ترک نکنید. متروی زنانه کفاف تعداد شما را نمی دهد حتا با دو برابر شدنش.اینطور واگن های عمومی را از خود خالی نکنید اینطور دیری نمی پاید که روی در واگن های دیگر مرد دو پایی می کشند و شما را از ورود به آن منع می کنند. به استقبال حذف شدن نروید. تعداد شما بیش از تعداد واگن های زنانه است. یادتان باشد نام واگن های دیگر، واگن مردانه نیست.
17 Aug 13:47

شهر و ترس

by khiabane amn
ترس از جنایت اعتماد به نفس زنان را کاهش داده و دسترسی آنها به فضای عمومی را محدود می کند. کاسکلا(1997) ترس زنان را بازتابی از ساختارهای قدرت جنسیتی جامعه ی بزرگتر می داند. او این دیدگاه را که ترسو بودن از خصایص زن بودن است، را به چالش کشیده  و به پیروی از مسی معتقد است محدود کردن تحرک زنان چه در کاربری فضا و چه در کسب هویت ‏ٌوسیله ای برای زیر سلطه بردن آنها بوده است.

خصایص جامعه فنلاندی برابری جنسیتی و تحرک آزادانه زنان در اموری از قبیل تصمیم گیری سیاسی و مشارکت در بازار کار صحه می گذارند و فنلاند در این امر از بسیاری کشورهای دیگر پیشی گرفته است. زنان به طور معمول تا زمان بسته شدن رستوران ها در ساعت 4 صبح بدون همراهی مردان بیرون می روند. چهره شبانه شهر فنلاند جنسیتی نبوده و زنان تااندازه ای که در شهر های انگلیسی-آمریکایی ادعا می شود از حضور در حوزه عمومی محروم نیستند.

کاسکلا ترس از جنایت را صرفا ناشی از جرم نمی داند بله آن را نشانه ای از مناسبات قدرت می داند که زنان در آن قرار گرفته اند. او می پرسد: آیا زنان فنلاندی واقعا در فضای عمومی به چشم می آیند؟ فضاهای عمومی فضاهای روزمره و در دسترس اند که فرصت کسب هویت و مدیریت «خود» را فراهم می کنند. جرات و توانایی استفاده از فضاهای عمومی همزمان به بازتولید و بازتعریف فضا و «خود» می انجامد. کاسکلا تحلیل خود را بر سرگذشت 43 نفر از زنان 20 تا 82 ساله قرار داده است که بعضی از آنان تقریبا هر شب های تعطیلات آخر هفته را در مرکز شهر می گذراندند و بقیه با فرزند کوچک خود زندگی های شخصی تر و محدودتری داشتند.

این واقعیت که زنان باید از فضای عمومی بترسند هر چند جنایت علیه زنان، معمولا در فضای خصوصی روی می دهد در تایید اجتماعی ترس به صورت اخطارهای والدین و غیره سهیم بوده است. تحقیق نشان می دهد با این که مردان جنایت بیشتری در فضای عمومی تجربه می کنند، زنان بیشتر می ترسند و این به «پارادوکس ترس» می انجامد. کاسلاکا با ذکر دلایل زیر این پارادوکس را زیر سئوال می برد:

ü     مناسبات زنان و مردان با جنایت را نمی توان مستقیما با هم مقایسه کرد.

ü     تجربیات زنان از تجاوز تنها توسط خود آنان قابل شناسایی است.

ü     وضعیت های تهدید آمیز به مثابه زنگ خطری برای آسیب پذیری عمل کرده و موجب ترس می شوند.

ü     ترس از تجاوز از این واقعیت ریشه می گیرد که به شدت جدی و نسبتا محتمل است.

ü     ترس می تواند بازتاب مناسبات جنسیتی قدرت باشد: جنایات ساختاری نظام مند به جای جملات واقعی

ü     تحرک محدود ممکن است تعداد حملات به زنان را کاهش دهد اما خطر حمله در صورت بیرون آمدن از خانه را کاهش نمی دهد. (کاسکلا، 304:1997)

وی ترس زنان را یک ناهماهنگی نامعقول نام می نهد. به چشم آمدن و جرات پیدا کردن برای غلبه بر ترس اغلب نتیجه در خانه ماندن است. محله خود شخص به وی امنیت می دهد. زنان با خوب شناختن محیط اعتماد به نفس پیدا می کنند. تغییر مسیر، عبور از خیابان و ماندن در خانه از نشانه های قدرت نسبی زنان در فضا در مقایسه با مردان است که باید بین ترس و مراقبت مدیریت شود. همان طور که کاسکلا اشاره می کند، زنان در این فرایند هم جرات و هم ترس نشان می دهند. زنان به عنوان تولید کنندگان فعالی فضا عمل کرده و آن را به نفع خودشان اصلاح می کنند. به نقل از یکی از پاسخگویانم:

«من گاهی اوقات برای پیاده روی در پارک مرکزی مادربزرگم را با خودم می برم. او به ظاهر از هیچ چیز و هیچ کس نمی ترسد... امیدوارم من هم در سن او ترس را کنار بگذارم.»

محیط شهری اغلب به عنوان محیطی بی رحم و خطرناک برای زنان توصیف شده است اما این محیط می تواند با آزادی های دلفریب و امکانات فراوانی که دارد به عنوان پیش شرط رهایی زن و پروراننده حس زنانه مثبت شهری باشد.

به نقل از شهر، خود، جامعه. میشل باندرز



16 Aug 19:52

http://mehriroya.blogfa.com/post-71.aspx

by mehriroya

  6

دو سال پیش  نیمه های شب بود که قلب پدرش گرفت.جلوی چشم های از حدقه

در امده ی او  و مادرش. دید که دست هایش افتاد روی پاهایش و دیگر تکان نخورد.

مادرش جیغ کشیده بود و همسایه ها ریخته بودند خانه شان .

 این چیز ها را  بعد ها برایمان گفت...آرام و شمرده . با بغضی باز نشده.

 حتی  می گفت گاهی  تصویر های ان شب  می اید جلوی چشمش  و کاری نمی تواند

 بکند و این که چقدر مادرش تنهاست.گاهی چیز هایی که می نوشت را  میداد تا بخوانم

ونظرم را بگویم.

از این نوشته های پر از حس و حال نوجوانی که پرند از واژه های عشق و دوست داشتن.

من هم همیشه تنها کاری که از دستم بر می امد تشویق بود و اینکه فقط بخواندو بخواند.

چند وقت پیش  زنگ آخر که خورد تا وسایلم را جمع کنم طول کشید.ا ز راهرو که رد

 می شدم از کلاسشان که روبروی کلاس آن روزم بود سر و صدای غریبی می امد.

-                                                                                             - بچه ها قرص اش رو در بیارین.یکی بره اب بیاره.

صورتش مثل گچ سفید بود.تمام تن لاغر و نحیفش می لرزید...

 بچه ها قرص را از توی کیفش پیدا کردند و گذاشتند زیر زبانش.

  بچه ها اب اوردند .نخور د.دست و صورتش را کمی خیس کردیم .معاون هم رسید .

- کسی حرفی بهش زده؟چیزی گفته؟

- نه به خدا خانم.بعضی وقتا این جوری میشه!

  بعد از چند دقیقه حالش  کمی بهتر شد.

چشم ها و بینی همه قرمز بود...حتی چشم های قشنگ خودش...

گاهی فکر میکنم چطور می شود با شانه های به این نحیفی و کوچکی

کوه های به این سنگینی  را جا به جا کرد؟

 


 

پ.ن  : "نیما یوشیج در جشن یک سالگی فرزندش نوشت:

پسرم ! یک بهار و یک تابستان و یک پاییز و یک زمستان را دیدی.

از این پس همه چیز جهان تکراری است

جز مهربانی "



16 Aug 18:30

http://2cup.blogfa.com/post-180.aspx

by 2cup
 

من اینجا

از نوازش نیز چون آزار

می ترسم

             (اخوان ثالث)

04 Aug 21:59

نامه‌ها ــ بُریده‌ای از یک شعرِ یانیس ریتسوس

by مُحسنِ آزرم

 

 

تا نامه‌ات برسد

از این‌جا رفته‌ایم ــ

 

شاید نامه‌ات درست لحظه‌ای برسد

که از این‌جا می‌رویم ــ

نمی‌توانیم صبر کنیم.

 

از هرجا که بیرون می‌زنم

نامه‌‌ات می‌رسد همان‌جا

این‌بار می‌خواهم کمی صبر کنم

ــ لحظه‌ای فقط ــ

آن‌قدر که این نامه را بگیرم

دو خط هم جواب بنویسم ــ   

نمی‌توانیم صبر کنیم.

 

پشتِ سر را نگاه می‌کنم ــ

می‌بینم زمین پُر از نامه‌های ناخوانده‌ی توست.

 

باید برگردیم و نامه‌ها را از گِل درآوریم

باید برگردیم و جای پای‌مان را برداریم

باید برگردیم و همه‌ی زندگی‌مان را برداریم

باید زندگی‌مان را جای دیگری ببریم.

 

نمی‌توانیم برگردیم ــ

نامه‌ها گم می‌شوند

و نمی‌فهمیم در این نامه‌ها چه بوده.

...

ترجمه‌ی محسن آزرم

04 Aug 06:17

http://massi1353.blogfa.com/post/272

by massi1353
این روزها وسوسه ای درونم هست که ارامم نمی گذارد ته دلم را قلقلک می دهد مدام ... برای رهایی برای بی قیدی ...  کولی وار و بی خیال ... جایی تنها با تو بی هیچ دغدغه ای ... تا سر ٍ خستگی ام را بر شانه مهربان تو بگذارم... جایی دور ،فارغ از اینهمه اضطراب ... سفر می خواهم جاده ، شمال ،شعر، شراب و اغوش تو ...

سخن روز :يا هر جنس مخالفي مي توان خوابيد اما تنها با تعداد اندكي از آنها ميتوان بيدار شد(برتراند راسل)

پ ن: گل منگلیه درست بود دوستان ممنونم

16 Jul 21:25

(بدون عنوان)

by ویــولا

 

محبوبه باور نکن رو واسم فرستاده بود که گوش کنم . قشنگ بود . هم ترانه ش , هم آهنگش . ولی نمیدونم مشکلش کجا بود که نمیشد با گوش ِ دل (!) شنیدش . بعد فکر کردم شاید واسه اینه که خودم پیداش نکردم . وقتی آدم یه آهنگی رو پیدا میکنه ( یا هر چیز دیگه ) انگار باهاش بیستر دوسته . یعنی انگار آهنگه بهش میگه بیا منو گوش کن . اینجوریه کشف کردنه آهنگا . که هر کسی آهنگه خودشو داره . مثلا تازه یه آهنگ از مرتضی پاشایی دانلود کردم که انقد شعر بی معنی ای داره که نمیفهمم چی میگه ! ولی هزار باره گوشش دادم . هی آکواریوم بازی میکنم هی میذارم پاشایی مثلا بگه "میدونـــی حالم این روزا بدتر از همه ست " . با این که شعرش افتضاحه ولی ریتم آهنگشو دوست دارم . یه جوری که هی دوست دارم بشنومش .

باری . از دیشب انقد این باور نکن رو گوش دادم که دیگه باهاش دوست شدم . هی هم میخونه : "بهت راست میگم تو باور نکن ... " .هی هم وقتی میگه : یه روز این پسر بچه هم مرد شه " ؛ یاد محبوبه میفتم ؛ بعد با بدجنسی هی خنده م میگیره !

 

 

* مرسی محبوبه :*

 

11 Jul 12:21

ایستگاهها

by khiabane amn

ایستگاهها


برخی زنان عاشق انتظارند

در انتظار زندگی، در انتظار تلفنی

در انتظار لمس کردن زیر نور تابستانی

در انتظار خورشید

در انتظار درمان

در انتظار صدای زنی دیگری گه

بر آنها زندگی را ممکن کند.

زنجیرهایشان را پاره کند

و واژه ها بر زبانشان بنشاند

فرم ببخشد آهنگ نوشتارشان را

فریادشان را

تا دیگر به خواب رفتگان را

یادآور باشند از گذشته شان، آینده شان.

برخی زنان در ایستگاههای اشتباهی

در انتظار قطارشان هستند.


در کوچه های فردا

در انتظار ندای نیمروزند

در انتظار رسیدن شب اند.


برخی زنان در انتظار عشقی هستند

که از خواب بیدار کند.

کودک عهدهایشان را

برای برداشت محصولی که خود نکاشته اند.

در انتظار ضرب آهنگ درد زایمان

برای نوک خدنگ شدن، برای نشانه رفتن

در انتظار قلب تپنده در همین امروز

که هرگز اما نخواهد باقی بود.

برخی زنان در انتظار رویایی هستند  بی برگشت

برخی زنان در انتظار دعوتی هستند

لخت،  

ناخوانده،

در انتظار رفتن به مهمانی همیشه مطلوبشان

برای خود را تکرار کردن


برخی زنان در انتظار خویشند

در کنج خالی خلوتی که

صلحش می نامند

لیک ضد زندگی تنها مردن است

و ستاره ها هیچ ککشان نخواهد گزید.

برخی زنان در انتظار چیزی هستند

دگرگونی

و هیچ چیز دگرگون نمی شود

اینگونه، پس، خودشان،

دگرگون می شوند .


اودری لرد  

    ترجمه هایده ترابی

07 Jul 08:07

کرم حلزون

by aban
در کامنتهای پست قبل دوست عزیزی از این کرم‌ها صحبت کردن و ما دنبال تهیه مطلب بودیم که برخوردیم به این:

فروش میلیاردی کالای تقلبی پیش چشم مسئولان در رسانه‌ ملی +اسناد

قسمتی از خبر:

شنبه هشتم تیرماه جاری، بازرسان اداره کل نظارت بر مواد آرایشی وزارت بهداشت به سمت کارخانه "پالیز طب شرق" در کرج، جایی که "کرم حلزون و نیو تودی" به سفارش شرکت «سپیده ماهان» تولید می‌شد، حرکت کردند و پس از سپری شدن زمانی کوتاه، نتیجه بازرسی نشان داد که هیچ‌گونه سندی مبنی بر وجود مواد اولیه "عصاره حلزون" و همچنین ماده "الانتویین" در انبار و یا خط تولید کارخانه وجود ندارد.

..

با آشکار شدن این حقایق، کمیته فنی و قانونی آرایشی بهداشتی وزارت بهداشت که گزارش بازرسان را دریافت کرده بود، بلافاصله پروانه محصولات شرکت سپیده ماهان را باطل کرد.

..

نیوتودی، حلزون، تن تاک، آدلی، مدارا، ترنتو، اینام، پنیلو و پلیل؛ اسامی متعدد و چه بسا خوش آب و رنگی که برای محصولاتی همچون: انواع کرم‌ها، صابون، شامپو و انواع محصولات بهداشتی و آرایشی، لاغری، کاهش وزن، کرم حلزون، روغن شتر مرغ(!)، محصولات آشپزخانه، بدنسازی و... تقاضای ثبت داده شده‌اند.

خوندن تمامش هم خالی از لطف نیست. امیدوارم گوش به گوش و زبان به زبان همه رو از این قضیه آگاه کنیم:)

07 Jul 08:04

منم واسه دوربین چهار دس تکون بدم

by danduni91
حداقل خواسته ای که دارم اینه که ازین به بعد وقتی در مقابل یه واقعیت تلخ قرار میگیرم یکی از پشت دیوار، بالای درخت ،یا هرجای دیگه ای پیداش بشه و بگه : شما در مقابل دوربین مخفی هستید!
07 Jul 08:04

وگرنه خودم مجبور میشم آستین بالا بزنم

by danduni91
خواهشمندم آقای روحانی برای  انقراض نسل این دخترایی ام که سطح دغدغه و پایه و ریشه و اساس نوشته هاشون  رو" شوهر و یه نفر که قبلا بوده و حالا نیست و جیگر گوشه ی دل گزا و این ها"تشکیل میده ، یه تدابیری اتخاذ کنن!

03 Jul 05:57

  میمیرم برای اون وقتایی که:   آرومـــی ...

by littleclown
 

میمیرم برای اون وقتایی که:

 

آرومـــی

شیطنتـ میکنم

اخـطار میدی...

شیطنتـ میکنم

میــخندم

شیطنتـ میکنم

...

دیگه آروم نیــستی...

تقـلا میـــکنم

میـــ ـخندم

جیــــغ میزنم...

میــخندی... میـخندم

...

تو بغــلت آروم میـــ ـگیرم...

 

دوسـِـــــتـــــ دارمـــ ـ :)