Shared posts

31 Oct 09:25

!Pyromania

by lmedicine

خدمت که بودم یه شب با صدای عربده ی یه عده سرباز از خدا بیخبر از اتاقم بیرون پریدم. وای چی میدیدم! اتاق دژبانی داشت یکپارچه توی آتیش میسوخت. ورودی یگان به دژبانی ختم میشد. جایی که با واحد بهداری ما صدمتر فاصله داشت. شعله های آتیش به طرز هراس آوری زیونه میکشید و سربازها دوروبرش میچرخیدن. برق یگان قطع شده بود و در تاریکی مطلق فقط شعله های سرکش دیده میشد که از در و پنجره های دژبانی بیرون میزد. با تحیر داشتم نگاه میکردم٬ توی اون تاریکی متوجه یه نگهبان شدم که کنارم ایستاده بود. ازش پرسیدم چی شده؟ گفت: آتیشه!

آهان! خوب شد این نکته رو یادآوری کرد وگرنه ممکن بود فکر کنم یه تعداد کرم شب تاب اکس پارتی گرفتن ...

آیا میدونستید یه چیزهایی در طبیعت هست که مشاهده ی اون لذت بخش و چشم نوازه؟ مثلن آب جاری٬ طبیعت سرسبز و حتا شعله های آتیش! البته امیدوارم که این سومی باشه چون برای من اینجوره و اگه برای شما اینجور نیست لطفن اطلاع رسانی کنید که در جهت درمان خودم قدم بردارم!

بخاطر همین بود که با مشاهده ی آتیش ذوق زده شدم. بخصوص بعد اینکه صدای خنده ی اون سربازای بیدرد رو شنیدم و فهمیدم کسی آسیب ندیده. بسرعت و با شوق زایدالوصفی به طرف شعله ها دویدم تا در شادی اونا شریک بشم! اگرچه در اون تاریکی چیزی رو نمیدیدم اما مسیر مستقیم و سرراست بود و مانعی هم سر راهم نبود. البته چون صبح ها اونجا ورزش میکردیم٬ منطقه رو مثل کف دستم میشناختم. غافل از اینکه همون روز فرمانده ی یگان دستور ساخت یه جایگاه رو توی همون کف دست داده بود. یه تعداد از سربازای گلگون کفن هم  چندتا فرغون آجر اونجا ریختن. یه سازه مربع شکل آجری به ارتفاع نیم متر درست کرده بودن و بقیه آجرها رو وسط این سازه جمع کردن تا فردا به کارشون ادامه بدن.

من اون شب در حالیکه از همه جا بیخبر بودم٬ به شعله ها نگاه میکردم و بسرعت بطرفش میرفتم. اما چشمتون روز بد نبینه. هردو ساق پام به شدت با دیواره آجری برخورد کرد و با سر رفتم توی کپه ی آجرها. هیچوقت تا حالا چنین شدت آسیی رو تجربه نکردم. چون دستامو حائل بدنم کرده بودم سر و صورتم آسیب ندید اما میتونید حدس بزنید که چی به سر دست و پام اومد. بزحمت از آجرها جدا شدم و سرپا ایستادم. بدون توجه به شعله های آتیش به طرف اتاقم برگشتم. دیگه برام جذابیتی نداشت. در حالیکه کاملن متوجه جریان خون روی ساعدها و ساق پاهام بودم که از نوک انگشتام میچکید. به دم در اتاقم رسیدم٬ نگهبان به شعله های آتیش اشاره کرد و با هیجان ازم پرسید: دکتر! کسی هم زخمی شده؟ گفتم: آره٬ یه نفر ...

 شاید شما هم اصطلاح پیرومانیا یا جنون آتش افروزی رو شنیده باشید. آدمهایی که از یه اختلال روانپزشکی عمده رنج میبرن و تمایل شدیدی به آتش زدن اشیا و بناها و تماشای اون دارن. هرچی شعله های آتیش وحشی تر باشه اونا بیشتر لذت میبرن. براشون هم اصلن مهم نیست که آتش افروزی اونا چه تبعاتی ممکنه داشته باشه. این اختلال در واقع نوعی ناتوانی در کنترل تکانه است. این افراد گاهی اوقات تمایل شدیدی برای آتش افروزی پیدا میکنن و مقاومت در برابر این تکانه باعث ایجاد اضطراب و احساس نامطلوب درونی میشه. بنابراین سعی میکنن با آتش افروختن این حس درونی رو خنثی کنن و به آرامش و رضایت درونی برسن.

خیلی از موارد آتش سوزی های سریالی کار این خاک برسرهاست. البته پیدا کردن این افراد کار ساده ای محسوب میشه. چون برخلاف "آرسن ها"  یا "وندالیست ها" که آتیش درست میکنن و درمیرن این موجودات همونجا سر صحنه آتیش سوزی می ایستن و محو تماشا میشن. چون اصل لذتش به همین تماشا کردنه. اصولن در همه جای دنیا رسمه که به آتش نشان ها آموزش میدن درصورتیکه سر صحنه ی پراسترس آتش سوزی یه بابایی رو دیدن که با نیش بازشده تا بناگوش محو تماشای آتیش سوزی هست سریعن خفتش کنن. یا اگه سر صحنه های آتش سوزی مجزا یه بابایی رو هی ببینن بازم خفتش کنن حتا اگه نیشش باز نباشه!

بیماری که اخیرن برای ما آوردن شرح حال مشابهی میداد. البته خانواده شرح حال میدادن و خودش که لاطائلات سرهم میکرد. یه آقای مسن بود که حدود  سی سال پیش به گفته ی خانواده سر یه دعوای ملکی تعادل روانی خودشو از دست داد. ظاهرن محلی ها یه قطعه زمین رو از چنگش درآوردن و این آقا هم برای انتقام گیری مسجد محل رو به آتیش کشید و با خاک یکسان کرد. محلی ها هم از دستش شکایت کردن و برای انتقام گیری یه قطعه زمین دیگه رو بابت خسارت ازش گرفتن و بیخ دیوار خونه ش یه مسجد دیگه ساختن تا روزی سه بار صدای اذان توی خونش بپیچه.

بیمار در کنار همه ی هذیان ها و توهمات و بدبینی هایی که به اطرافیان داشت٬ علاقه ی شدیدی به آتش زدن اشیاء و بناها و بخصوص پول داشت. کار اعضای خانواده این شده بود که دائم در تعقیبش باشن تا جایی رو به آتیش نکشه. اگه هم جایی رو آتیش میزد مثل گنجشکی که از جوجه هاش حفاظت میکرد٬ از آتیش نگهبانی میداد و با پرت کردن سنگ و چوب مانع از نزدیک شدن ملت میشد. گاهی با اصرار زیاد از همسرش اسکناس میگرفت و به آتیش میکشید و از اینکار لذتمند میشد.

خب من تصمیم گرفتم بستریش کنم و با تشخیص اسکیزوفرنی تحت درمان قرارش بدم. میبینید دوستان! هنوز سه هفته نشده توانایی تشخیص انواع اختلالات عمده ی روانپزشکی رو پیدا کردم. مدیون باشید اگه فکر کنید رزیدنت سال بالایی بهم یادآوری کرد که این بابا پیرومانیک نیست و این رفتار آتش افروزیش در قالب همون رفتارهای غریب اسکیزوفرنی طبقه بندی میشه. خدا خیرش بده! مدیون باشید اگه فکر کنید درصورتیکه قرار بود مریض براساس دستور دارویی من درمان بشه الان باید با بیل بقایای سوخته ی مرکز رو جمع میکردیم و با فرغون جابجا میکردیم! نه دوستان این حرفا شایعه ای بیش نیست.

 

25 Oct 20:38

قاصد چشم تو آمد مژده‌ی روییدن آورد

by Nas
دم در شرکت یک گل‌خونه هست از اینایی که گل‌ها رو کنار خیابون چیدن یک راهرو داره به انتهایی که هیچ وقت از بیرون دیده نمی‌شه. یه مبل کهنه‌ جلوی ردیف گل‌ها گذاشتن و مرد چهل پنجاه ساله‌ای هر روز روش می‌شینه زل می‌زنه به پیاده‌رو. هر بار که از جلوش رد می‌شم به چشماش نگاه می‌کنم اما اصلن حواسش نیست، شبیه هومنه وقتی نان دویینگ می‌کنه.
چند روز پیش از جلوش رد می‌شدم همین‌‎جور یهو راه‌مو کج کردم رفتم تو، مرده از روی مبل بلند شد  پشت سرم اومد تو بهم گفت چی می‌خواین؟ هول شدم چون چیزی نمی‌خواستم اما به نظرم بلند کردن یک آدم از روی مبل و کشوندنش  توی گل‌خونه دلیلی محکم‌تر از "می‌خوام نگاه کنم" لازم داشت. گفتم یه گل دارم براش دنبال گلدونم، گفت گلت چی هست؟ مشکل فراموشی اسامی روشن شد و اسم شخصیت داستان‌ها و اسم فیلم‌ها و اسم رستوران‌ها قاطی شد و اسم گل ته اسم‌های بی‌صاحابی که توی سرم می‌چرخیدن گم شد. فکر کردم بگم "سو" چون تنها اسمی بود که توی سرم بود اما بعد فهمیدم اسم شخصیت کتاب زبان راهنمایی بود انگار. گفتم ازین گلا که یه برگ رو می‌ندازی تو آب ریشه می‌زنه بعد می‌کاری تو گلدون راه میوفته رو هوا و زمین همه جارو می‌گیره. یک گلدون پهن برداشت گفت این خوبه؟ گفتم نه این بزرگه، گفت اگه گلی داری که هم زمین رو می‌گیره هم هوا رو باید یه گلدون دهن گشاد برداری. "گلدون دهن گشاد" سعی کردم در بدو ورود اسم "دهن‌گشاد" براش یه جای مناسب تو حافظه‌م پیدا کنم .
گلدون رو توی دستش چرخوند، چشماش یک جور عجیبی بود، گشاد بود و اصرار نداشت برای حفظ تعادلش، همین‌طور که به من نگاه می‌کرد انگار همه جا رو می‌دید، ته گل‌خونه که معلوم نبود، توی دهن من، لا‌به‌لای گل‌ها، حس می‌کردم همه جا تو زاویه دیدش قرار دارن و تصاویری که از اطراف داره سه‌بعدیه. گفت می‌دونی مشکل شما چیه؟ گفتم ها؟ گفت گوش نمی‌کنی به من، اگه گوش می‌کردی می‌فهمیدی این گلدون بهترین گلدون ممکن برای گل‌های زمین‌هواییه. "گل‌های زمین‎‌هوایی".
گلدون رو نخریدم به جاش کلی تو گلخونه راه رفتم و گلارو نگاه کردم، دنبالم میومد و درباره همه چی داستان تعریف می‌کرد. یه گل بهم نشون داد گفت این یه وجب بود که از خارج برام آوردن، روزای اول داشت خشک می‌شد بعد من گذاشتمش جلوی در گل‌خونه تا جلوی چشم باشه، خودمم روزی بیست بار بهش نگاه می‌کردم تا غریبی نکنه، حالا ببین چقدر شده، حواسش جمعه که چیکارش می‌کنی. گفتم اسمش چیه؟ گفت اسم نداره، گلای خوب اصلن اسم ندارن، من بهش می‌گم "حواس جمع".
16 Oct 13:32

Harry potter world

16 Oct 13:17

Seducktion

16 Oct 13:15

رژیم غذایی: چیزهایی که شاید نشنیده باشید

by سیب به دست

آیا شما هم به طور دایم با وزن تان مشکل دارید؟ این روزها با فشار دایمی که از طرف جامعه به ما وارد می شود، معیارهای زیبایی بدنی، مد، مجلات و رسانه ها به نحو فزاینده ای آدمها را در مورد زیبایی ظاهر و بخصوص تناسب اندام حساس کرده است. شاید بتوان گفت که در دنیای امروز چاقی در نوع خودش گناهی نابخشودنی محسوب می شود. ادمهای چاق بطور دایم به عنوان افرادی بدون اراده و با مشکلات شخصیتی فراوان برچسب خورده می شوند. صرف نظر از درست یا غلط بودن این فرضیات، این واقعیت زمانه ای است که در آن زندگی می کنیم. این نوشتار ادعایی در خصوص آب کردن معجزه اسای چربی های شما در طول یک بازه ی زمانی کوتاه یا ارایه یک رژیم اسان همه فن حریف ندارد. در اینجا فقط چند واقعیت ساده را در مورد رژیم های غذایی که شاید کمتر شنیده باشید فهرست کرده ام. اگر قصد کاهش وزن دارید این نوشته را بخوانید. شاید به کار شما هم آمد:

یک- رژیم غذایی شما اول از مغزتان و دوم از فروشگاه شروع می شود. برای موفقیت در رژیم غذایی باید اول طرز فکرتان در مورد خوردن و دوم لیست خریدتان را اصلاح کنید و چیزهایی که نباید بخورید را نخرید. در مورد اینکه چه چیزهایی بخرید مفصل خواهم گفت.

دو- رژیم غذایی یک دوره ی زودگذر نیست، یک «روش زندگی» است. برای همین هم اگر اثرات دراز مدت می خواهید باید به هر رژیمی به این چشم نگاه کنید. هر وقت خواستید چیزی را شروع کنید از خودتان بپرسید که آیا می توانید این روش را برای مدت طولانی ادامه بدهید؟ اگر پاسخ نه است؛ آن رژیم غذایی محکوم به شکست است و از آن مهم تر شما را وارد چرخه ی (کاهش سریع وزن- و چاق شدن دوباره) می کند که نه تنها برای بدن بسیار مضر است بلکه برای همیشه شما را نسبت به کل این مقوله  نا امید خواهد کرد.

سه- رژیم غذایی که باعث گرسنگی شما شود؛ از قبل محکوم به شکست است. رژیم غذایی باید آسان و آرام و همه جانبه باشد. رژیم غذایی که شما را از یک نوع ماده غذایی خاص (هر چه باشد) محروم می کند، رژیم مناسبی نیست چون بدن به همه ی گروههای غذایی نیاز دارد.

چهار-  شمردن کالری ها را متوقف کنید. کاهش وزن بیشتر از آنکه به میزان کالری که دریافت می کنید وابسته باشد؛ به منبع کالری ها بستگی دارد. غذاهای حاوی کربوهیدارت های پیچیده ( مثل نان؛ برنج، بیسکوییت؛ شیرینی ها؛…) در بدن باعث ازاد شدن انسولین می شوند. ازاد سازی ناگهانی انسولین بدن را به سمت چربی سازی می برد. از این غذاها بپرهیزید و از لیست خرید روزانه تان حذف- محدود کنید.

پنج- در مورد چربی به شما دروغ گفته شده است. چربی های خوب مثل کره ی طبیعی (و نه مارگارین)؛ روغن زیتون، روغن ماهی، اوکادو و بطور کلی چربی های غیر اشباع- البته در میزان مناسب- برای شما خیلی هم خوب است.

شش- شکر، دشمن شماره یک شماست. این شامل شکرهای موجود در غذاهای کنسروی، نوشابه ها، اب میوه و .. هم می شود. از آن مهم تر شکر اعتیاد اور است. اگر چند روز بتوانید شکر را با معادلهای سالم تر مثل (خرما، کشمش، عسل …) جایگزین کنید و در مرحله ی بعد با میوه های شیرین (موز، الو، توت، …) بعد از چند هفته بدن تان دیگر برای شکر دچار لرزش نمی شود. تحت هیچ شرایطی شکر را با شیرین کننده های مصنوعی ( ساخارین، اسپارتام، نوشابه های رژیمی،..) جایگزین نکنید.

هفت- حواستان به کبدتان باشد. کبد جایی است که تمام ملکولهای غذایی در آن سر و سامان داده می شود. اگر کبد شما درست کار نکند مواد غذایی وارد چرخه ی تبدیل به چربی خواهد شد. الکل از همین جهت در روند کاهش وزن اثری منفی دارد ( و چقدر از اعتراف به این امر غمگینم اما حقیقت را باید گفت). در ضمن غذاهای پروسس شده ( کنسرو؛ سوپ حاضری و هرچیزی که از قوطی بیرون بیاید) به دلیل داشتن ات و اشغالهای شیمیایی (نگهدارنده ها و بخصوص بنزوات) کار کبد شما را سنگین می کند. این غذاها ممکن است به خودی خود کالری زیادی نداشته باشد اما بطور غیر مستقیم باعث اضافه وزن خواهد شد.

بعد التحریر:

خوب تا همین جا برای امروز بس است. چیزهایی که نوشتم را خوب بخوانید (کارهایی که نباید بکنید) تا در قسمت بعدی نوشته به مهم ترین قسمت (کارهایی که باید بکنید) بپردازیم. در نوشته ی بعدی بعضی از مهم ترین دلایلی که بعضی افراد نمی توانند وزن خود را کم کنند را هم بررسی خواهیم کرد.

دو: تمرکز این سری نوشته ها روی راههای کاهش وزن از طریق رژیم غذایی است. این فقط یک روش کاهش وزن است که معمولا همراه با ورزش به بهترین نتیجه ختم خواهد شد. اگر عمری باشد در مورد ورزش هم بطور جداگانه خواهم نوشت.

سه: نگارنده دارای مدرک و سواد علمی کافی برای نوشتن مطالب بالا هست. بنا براین توصیه می کنم که این توصیه ها را شوخی نگیرید. به گیرنده های خود دست نزنید تا با هم یک برنامه ی مدون برای کاهش تضمینی دو کیلو در یک ماه؛ بدون گرسنگی را تجربه کنیم.


دسته‌بندی شده در: لولیتا
16 Oct 13:09

Someone deserves a medal

16 Oct 13:05

Three types of people

16 Oct 12:59

What women really wear

16 Oct 12:56

If you know what I mean

16 Oct 12:53

Trying to be sexy

16 Oct 12:44

به افتخار مهین خانوم

by پروانه


دنیا هنوز جای خوبیه

وقتی یه نفر میاد بهم سفارش شال میده که:

ک بهترین جنس باشه

با بهترین کیفیت

قیمتشم اصلا برام مهم نیست

چون برای عروسم میخوام!

...

از صبح هی درخواستشو میخونم کیف میکنم

16 Oct 10:23

چرا این گونه شده ایم؟!

by mayfamily

سلام

تو کوچه ای که خانه ما قرار دارد خدا را شکر وفور سوپرمارکت است. در این بین من مشتری یکی از این مغازه های کوچکی هستم که فروشندگان بسیار خوش اخلاق و مودبی دارند. دو برادر تقریبا مسن هستند که گه گاه پسر یکیشون هم در ساعاتی به جای اون ها، اون جا کار می کنه به علاوه دوتا شاگرد که متغیرند. خلاصه یک جورایی کسب و کار خانوادگی است و همه هم خوش اخلاق و خوش برخورد. دیروز برای خرید نان تست رفته بودم. نگاهی به یخچال پشت پیشخوان انداختم (چیزی که در این سوپره خوشم نمیاد همینه که نمی تونی اجناس لبنی داخل یخچال را خودت برداری چون پشت پیشخوانه!) و دیدم شیرکاکائو داره. گفتم بد نیست برای خوراکی زنگ تفریح پسرک دو – سه  تاش را بخرم. دیروز همون پسر جوان بود که یک گوشه نشسته بود و داشت تند و تند برش های لیموشیرین می خورد و با حرارت با یکی دیگه که داشت سفارش می گرفت حرف می زد و یک پیرمرد که پشت پیشخوان بود. ازم پرسید چی می خواهم و بهش گفتم که دوتا شیرکاکائو می خواهم. پیرمرد به کندی و زحمت در کشویی یخچال را باز کرد و با تامل یک عدد شیرکاکائو در آورد. من که دیدم چه قدر به کندی داره این کار را می کنه برای این که معذب نشه خودم را مشغول نگاه کردن به انواع بیسکوییت ها کردم. مبادا تحت فشار قرار بگیره. بعد از حدود 2-3 دقیقه یک عدد شیر بهم داد. به آرومی گفتم اگه میشه دوتا بدید. یک دفعه پسر لیموشیرین خور متوجه صحبت ما و کندی کار پیرمرد شد.

یک مرتبه سرش داد زد و گفت اَه که چه قدر بی عرضه ای تو! دست پا چلفتی و ... بجنب پیرمرد خرفت!

من هاج و واج مونده بودم. گفتم من عجله ای ندارم. مسئله ای نیست.

ولی اون بدون توجه به من داشت فحش های بدی به پیرمرد می داد. جا خورده بودم. سالها بود مشتریشون بودم و همیشه ازشون احترام دیده بودم. ولی الان داشتم اون روی سکه را هم می دیدم!

این که خیلی از ماها به علت حضور یک حفره هایی در درونمون اون خشم و فشارهای روحی را به کسانی که زیردست ما هستند و توان مقابله ندارند، شلیک می کنیم. ولی در همون حال می تونیم خودمون را کنترل کنیم و جلوی صاحبان قدرت سکوت کنیم و یا مودبانه صحبت کنیم.

 

وقتی اومدم بیرون بغض گلوم را می فشرد. به پیرمردی فکر می کردم که روزی مثل همین جوون چابک و سرحال بوده. به جوونی که فراموش کرده روزی همین پیرمرد کند و ناتوان شاید از خودش تواناتر و فعال تر بوده و باور نداره این روزها ممکنه در انتظار خودش هم باشه و روزی برسه که جوونی با گفتن این الفاظ رکیک و پرخاشگرانه دلش را بشکنه...

به کجا داریم میریم؟! تازگی ها انگار وسعت دیدمون فقط به اندازه یک قدم جلوتر از پامونه!!!

16 Oct 10:19

Swimsuits these days are so obscene

16 Oct 10:05

Tumblr on jellyfish

16 Oct 09:58

Double standards

16 Oct 09:58

چقدر کارشان سخت شده این روزها!

by lalekhanoomi

پسرک را دم در مدرسه سوار کردم. پرید تو وبا هیجان شروع کرد به تعریف کردن ماجرای ابراهیم واسماعیل وقربانی و... بعد هم گفت مامان  می دونی بهترین قسمتش کجا بود؟ اونجا که ابراهیم یه صدایی تو ذهنش بهش می گفت که پسرشو بکشه!

من هم مثل ابراهیمم. همیشه یه صداهایی تو ذهنم بهم می گن چکار کنم ومن هم اون کارها رو می کنم وبعضی وقت ها هم منو دعوا می کنین!

فکر کردم آخر خانم معلم عزیز که این ماجرا را تعریف کردی و لابد برای بچه های کلاس های بالاتر هم تعریف می کنی، قربانت بروم فکر نکردی که در اين دور و زمانه اکس وشیشه وبچه هایی که همین طوری پیش فرض ، خیالباف هستند  بد نیست ماجرا را کمی به روزتر توضیح بدهی وشرح وبسط مفصلی هم بدهی تا دچار توهم نشوند؟!

16 Oct 09:57

Zombie logic

16 Oct 09:56

Swine=Pig

16 Oct 09:56

Politicians

16 Oct 09:54

Just don't get the two confused

16 Oct 09:53

Signs of a bookmark problem

16 Oct 05:25

برای که می نویسیم؟

by نورجهان اکبر

مدتیست ننوشته ام چون نمی دانم برای که می نویسم. دوستی مقاله ای نوشت در مورد بحران خواننده و روزنامه های افغانستان و من به فکر افتادم که چرا مردمم نمی خواهند روزنامه بخوانند، چرا فقط عنوان مقاله ها را می خوانند و چرا ما، کسانی که می نویسند، نمی توانیم با مردم خود ارتباطات بهتر برقرار کنیم.

اکثرا وقتی در مورد کمبود خواننده صحبت می کنیم، دوستان نویسنده ام می گویند که مردم علاقمندی ای به خواندن ندارند، سواد ندارند، و یا فرهنگ کتاب یا مقاله خوانی مروج نیست، اما من به تبلیغات طالبان و دیگر افراطیون مذهبی فکر می کنم و با وجود اینکه نمی خواهم این حقیقت را بپذیریم متوجه می شوم که آنها در ارتباط برقرار کردن با مردم تواناتر اند. اکثر رانندگان تکسی ها در کابل حالا حداقل یک کست از یک ملای دو آتشه را در موتر با خود دارد. روز های جمعه، ملا ها از حکومت تا زنان افغان همه را به باد تازیانۀ لفظی خود می گیرند و حتی بر علیه آزادی و مردمسالاری، همین ساختاری که به آنها اجازۀ صحبت سیاسی را داده، جهاد اعلام می کنند. علاوه بر تبلیغات صوتی، روزانه نوشته های افراطی و نفرت آمیز در شهر های بزرگ افغانستان میان شاگردان و محصلین پخش می شوند. روزنامه ها، بروشور ها و نوشته های احساساتی، و اکثرا با اشتباهات انشایی و املایی، اما با محتوای آزادی ستیزی و زن ستیزی به دانشگاه ها و دکان های کابل سرازیر می شوند. حتی در شهر نو پسران و دختران کارگر کتاب های به اصطلاح دینی نوشته شده توسط ملا های نیمچه باسواد پشاور و قُم را در مقابل بیست یا سی افغانی می فروشند. شنوندگان این خطبه ها و خوانندگان نوشته های گروه هایی که با خط مش سیاسی کار می کنند و اسلام را اسلحه ای برای سیاست های قومی و منطقوی خود ساخته اند هم کم نیستند. مردم این کتاب های سیاسی-مذهبی و اکثرا عاطفی و غیرتحقیقی را می خرند و می خوانند و تجارت دینی را تقویت می کنند، اما حاضر نیستند یک روزنامۀ پیشرو و آزادی خواه را ورق بزنند. این به این معناست که حداقل یک تعداد از مردم ما توانایی و علاقمندی به خواندن را دارند. پس، آیا آنانی که برای رهایی و حقوق انسان ها می نویسند توانایی ارتباط برقرار کردن با مردم را ندارند یا آیا به صورت طبیعی مردم فقط می خواهند آن چیزی را بخوانند که با عقاید خودشان منطبق است؟ من به این باورم که هر دو این توضیحات تا حدی واقعیت دارند.

وقتی بعضی از نوشته های شاعران و نویسندگان را می خوانم حیران می شوم که چگونه باید مردم آن ها را درک کنند. این نوشته ها مملو از کلمات ترجمه شده از انگلیسی و بعضی کلمات خودساخته و جدید اند که گاهی باعث می شود انسان فکر می کند هدف نویسنده فقط و فقط گیج کردن خواننده و ثابت کردن برتری خودش است. بعضی نوشته ها هم به شدت تیوریک اند و به سختی می شود تصور کرد که در اجتماع قابل فهم و تطبیق باشند. منظور من این نیست که ما به نوشته های تیوریک و یا حتی به کلمات جدید نیاز ندارم، بلکه منظورم این است که این نوشته ها در حال حاضر نمی توانند روی اذهان مردم ما تاثیر کنند و یا حتی باعث ایجاد رابطه میان ما و خوانندگان ما شود. نوشته های تیوریک و فلسفی خوب اند، در حقیقت ضروری اند، اما نباید انتظار داشته باشیم آن ها، فعلا، باعث ایجاد تحول در اجتماع گردند و باید بپذیریم که جامعۀ ما سخت به تفکر و ادبیات در سطح دانش و فهم مردم هم نیازمند است. باید روشن کنم که من خواهان این هم نیستم که ما سطحی بنویسیم و فقط چیز هایی را بنویسیم که مردم می خواهند بخوانند، بلکه به این باورم که باید، اگر انتظار داریم خواننده داشته باشیم و تاثیری روی تفکر و حافظه اجتماعی مردم خود بگذاریم، باید نوشته های ما ساده تر و قابل فهم تر باشند، البته اگر مخاطب ما فقط یک گروه کوچک با تحصیلات فوق لیسانس نیست و می خواهیم برای اکثریت مردم باسواد بنویسیم.

زنی شاعر در یکی از صفحات فیس بوکی از طرز پوشش زن دیگری نقد کرده بود و بیش از بیست نفر، اکثریت شان مردان، نوشته اش را پسندیده بودند و او را تمجید و توصیف کرده بودند. بعد از خواندن این گفتگو من به این فکر کردم که این بانو چرا چنین چیزی را می نویسد، مخاطبش کیست و هدفش چیست. این نوشته فقط یک مثال از هزاران نوشتۀ عام پسند است که شاید فقط به این دلیل نوشته می شوند تا نویسنده مورد تایید مردم قرار گیرد. تا حد زیادی این نویسنده در نوشتن چنین چیزی از همان تدبیری استفاده می کند که مبلغین مذهبی افراطی چون هدف هر دو این است که با استفاده از احساسات مردم و تفسیر بسیار عاطفی از دین و اخلاق که مردم با آن موافق اند جای بیشتری برای خود در دل خوانندگان باز کنند. این نوشته ها قابل فهم و ساده اند که خوب است، اما سطحی هم استند و باعث می شوند توجه مردم به مشکلات اساسی اجتماع کاسته شود و آنها به چیز های ظاهری بپیچند. یک مثال دیگر از این نوع نوشته ها صد ها وبسایت مود و فیشن در امریکا اند که باعث می شود اکثریت همصنفان من به جای تحقیق و مطالعه در مورد نابرابری های اقتصادی و نژادی در اجتماع شان، به موی و روی خود و زندگی شخصی و پوشش هنرمندان فکر کنند. این نوشته ها خواننده دارند چون با دیدگاه مردم سازگار اند. پس آیا نویسنده ای که می خواهد خوانده شود باید به این سطح تفکر تنزل کند و چیز هایی را بنویسد که مردم می خوانند و یا آیا بهتر است او بکوشد با نوشته های خود سطح فکری مردم را بالا بیاورد؟ گزینۀ دوم ضروری اما مشکلست خصوصا اگر نویسنده مانند تعدادی از قلم بدستان افغانستان خود را با کلمات نامانوس و بحث های تیوریک سرگرم می سازد. پایین آمدن به سطح تفکر اجتماع، در هر جامعه ای که باشد، باعث می شود نویسنده برای محبت مردم ایده آل های خود را مورد سازش قرار دهد و خیانت کند. هرچند اگر نویسنده های آزادی خواه بیاموزند که با زبان مردم تفکر خود را، بدون تغییر آوردن در ایده آل های خود و یا ریاکاری، روی ورق بیاورند، می توانند رسالت اجتماعی خود را برآورده سازند. ساده نویسی، بدون سطحی شدن، سخت است، اما ناممکن نیست.

کسانی که توانایی نوشتن را دارند و رسالت اجتماعی خود را برای ساختن افغانستانی مترقی و آزادی مردم درک می کنند باید بیاموزند که به زبان مردم خود صحبت کنند و بنویسند. بحث های تیوریک و فلسفی در مورد ماهیت اجتماع، موجودیت آزادی فردی و هدف زندگی، خوب اند، اما تا زمانی که به زبانی قابل فهم تر به مردم ارائه نشوند، در حال حاضر به درد ما نمی خورند. ما باید بیاموزیم که وقتی ما مشغول نوشتن به زبان فوکو و نیچه هستیم، طالبان و گروه های افراطی و عقب گرا با استفاده از انترنت و جزوه های چاپی لجام تفکر مردم، خصوصا جوانان کمسواد و بی تجربه، را با اسلحه سازی احساسات مذهبی به دست می گیرند و اگر ما نیاموزیم که با مردم خود صحبت کنیم، میدان را برای آن ها خالی گذاشته ایم.

این نوشته برای اولین بار در وبسایت و هفته نامۀ راه مدنیت به نشر رسید.


دسته‌بندی شده در: مقالات
11 Oct 20:46

Thailand's anti-cheat helmets

11 Oct 20:43

Well at least she didn't have the crabs

11 Oct 20:43

Mark twain on censorship

11 Oct 20:33

باور کن این همه خواستن غمگین است

by mahitala
          

                                                    By:Nicoletta Cecolli                                                                 

دوست ات دارم

و همین غمگین ترم می کند

وقتی که نمی توانم چهار فصل جهان را بر شانه های تو آواز بخوانم

وقتی که بادی

برگ هایت را از من می گیرد...



+مریم ملک دار

11 Oct 20:29

Koala bears

11 Oct 09:39

Hey baby, what's up?

11 Oct 09:38

Story of my Life

11 Oct 09:37

Greatest robbery