Shared posts

22 Feb 01:06

ای شرقی غمگین

by سیب به دست

بوقلمون توی معده ام بود و دور و برم پیرزنهایی با صورتهای سنگی، اعضا فامیل اریستوکرات پدری که سالها پیش مهاجرت کردند و الان در خانه های میلیون دلاری روزگار می گذرانند، نوه های نیمه امریکایی و دامادهای خارجی رو تروخشک می کنن، آهنگ های هایده گوش میدن و از درد دوری از فالوده شیرازی و سختی غربت می نالند. برای تنکسگیوینگ دعوت کرده بودند و ما هم رفتیم. بعد از نهار، مردها توی سالن سیگار می کشیدند و مشروب می خوردند و خانمها توی آشپزخونه ظرفها را توی دیش واشر می گذاشتند و در مورد رژیم های لاغری و کرم های ضد چروک حرف می زدند. با اون صورت های منجمد شده زیر تزریق بوتاکس هیچ شباهتی به مادربزرگ من نداشتند. هیچ وقت یادم نیست که دغدغه ی خانجون توی شصت و پنج سالگی کرم ضد چروک و کاهش وزن باشه؛ به نظر من که  با همون چین و چروک ها و موههای سفید خیلی هم زیبا بود. بله زیبا. زیبایی یکی از اون چیزهایی است که این روزها به ضرب مدیا و مجله های زرد و دهکده ی جهانی مفهومش رو از دست داده. زیبایی یک تصویر ثابت از یک مدل بلوند قد بلند با پستانهای پروتز شده روی جلد مجله نیست. زیبایی یک دختر افریقایی؛ یک زن چینی؛ یک مرد مکزیکی از یک جنس نیست. همین طور هم زیبایی یک زن هفتاد ساله شبیه  به یک دختر هفده ساله نیست. خانجون زیبا بود؛ چون هرچه بود همانی بود که بود و اصالت داشت. و اصالت همیشه زیباست.

بعد از ناهار بحث به اینترنت افتاد. دلیلش هم رد و بدل کردن نامه و ای میل و استفاده از فیس بوک بود برای مراوده با ایران. لپتاپ اوردند و از من خواستند که یادشان بدم. مشخص بود که باز همان تجربه ای که بارها قبل تر با همه ی آدمهای این نسل من جمله پدر و مادر خودم داشتم اتفاق افتاد. با اینکه این خانمها خواندن و نوشتن بلدند و با کلمات انگلیسی آشنایی دارند و خیلی ها با اسکایپ کار کرده بودند ولی باز هم بی سوادی شان شگفت انگیز بود. هیچ کدام گزینه های جانبی مثل اضافه کردن یک نشانی جدید؛ روشن خاموش کردن وبکم و یا حتی بلند کردن صدای میکروفون را بلد نبودند. با چنان شگفتی به دستهای من خیره مانده بودند که انگار جلوی چشمشان شکافت اتم می کردم. حتی یک نفر؛ محض نمونه یک جستجوی ساده در گوگل را بلد نبود. وقتی با شور و شوق توضیح دادم که شما با اینترنت به گنجینه ی اطلاعات دنیا وصل هستید و از دستور پخت نان برنجی تا مسایل پزشکی را می توانید در گوگل جستجو کنید، با بی علاقگی سرشان را تکان دادند. هیچ کدام فرمان های ساده ای مثل کپی پیست کردن را هم بلد نبود. چند نفرشان کاغذ و قلم آوردند و نوشتند تا یادشان نرود. آخرش هم خندیدند و گفتند وای! چقدر پیچیده. از ما گذشته که دیگر این چیزها را یاد بگیریم، پیر شدیم. انگار نه انگار که همین خانمها هزارها دلار خرج بوتاکس و لیپوساکشن کرده بودند. وقتی به کار کشیدن از مغز می رسید همه از پیش پیری را پذیرفته بودند.

وقتی بر می گشتیم، توی ماشین در حالیکه حرص می خوردم برای رایان ماجرا را تعریف کردم. خندید و گفت سخت نگیر؛ نسل گذشته تکنولوژی گریز است. مثل همیشه مهربانانه سعی می کرد من را ارام کند ولی حرفش همه ی حقیقت نبود. مثلا مادر و پدر خودش این جور نبودند. بارها دیدم که مادرش توی گوگل برای من دستور غذای ایرانی پیدا کرده، پدرش می تواند چند ورق پرینت بگیرد و با درماندگی از ادم نمی پرسد که پس چطور این پرینتر جدید را نصب کنم. چیزی که من هنوز هم نتوانستم به پدر خودم یاد بدم. فاصله ی بین نسل ها به کنار، حتی در یک نسل هم فاصله ی بزرگی است بین ذهنیت یک هفتاد ساله ی امریکایی و یک هفتاد ساله ی ایرانی.

  چیزی که این روزها آزارم می دهد این است که انگار انسان در شرق ذاتا نابالغ است. به قول کانت » ناتوان است از به کارگیری درک خویشتن». راحت جا می زند؛ راحت وا می دهد؛ راحت از پیدا کردن پاسخ ناامید می شود. همیشه منتظر است که کسی از بیرون برسد و به جایش فکر کند و مسایل را حل کند. نفتش را باید انگلیسی ها کشف کنند، استخراجش را هم باید کارشناسان خارجی انجام دهند، حکومتش را هم بیگانگان تعیین کنند (یا او مسولیتش را به گردن آنها بیندازد). گویا انسان در شرق از هرگونه به کار انداختن مغزش گریزان است. این را به وضوح در ایرانی های تازه وارد هم می شود دید. همه منتظرند همه چیز را برایشان هجی کنی و لقمه را در دهانشان بگذاری. وقتی بهشان میگویی که «ساعت حرکت قطارها؛ نقشه ی رفتن به فلان نایت کلاب؛ رزرو بلیط برای فلان کنسرت و همه چیزهایی که از من می پرسی توی اینترنت هست؛ برو خودت بگرد و پیدا کن » بهشان بر می خورد. انگار فحش خواهر مادر شنیده باشند، زرد می شوند. فکر می کنند داری سگ محلی می کنی یا از سر بازشان می کنی. انسان شرقی محقق نیست، کاشف نیست. همین است که قرن ها می گذرد و هنوز باید به ابن سینا و زکریای رازی و خرازی بنازد و هیچ چیز قابلی تحویل دنیای علم نداده است. انگار از جایی ارتباط ذهن ما با خرد و تفکر و علم قطع شده. ما ازتجربه کردن می ترسیم. قیافه ی همه ی آدمهای یک نسل قبل که پای کامپیوتر نشسته اند را نگاه کنید. طفلکی ها فکر می کنند که اگر فلان جا را اشتباه کلیک کنم همه چیز منفجر می شود. پدر من که مهندس آن مملکت بوده هم همین است. نمی رود ببیند؛ امتحان کند؛ تجزیه کند؛ باز کند و یاد بگیرد؛ کاری که پدر رایان که مهندس هم نبوده به راحتی انجام می دهد. گناه از سیستم اموزشی ماست؟ از بین رفتن اعتماد به نفس مان در طول سالیان؟ نمی دانم. فقط می دانم که از  عصر روشنگری در اروپا قرنها گذشته و ما هنوز هم از آن لحظه ی تاریخی جا مانده ایم. فضیلت دانش و خرد و تجربه هنوز هم در نقطه ای  که ما ایستاده ایم شناخته نشده است. انسان شرقی مدتهاست که به شعر و عرفان و زیبایی بسنده کرده است. در شرق همه می خواهند زیبا باشند و کمتر کسی به کارایی و سلامت و قدرت مغزش فکر می کند. ای کاش می شد به مغزهایمان بوتاکس بزنیم، چین و چروکها و گره هایش را باز کنیم؛ جوانش کنیم؛ با یادگیری و علم و منطق آشتی اش بدیم . هر چه نباشد مغز انسان  یکی از زیباترین چیزهایی ست که تا کنون روی کره ی خاکی وجود دارد. حیف است که فقط از یک نیمه اش استفاده کنیم.


دسته‌بندی شده در: لولیتا
24 Jan 22:09

بیست ویک :لکن اینطور نباشد که در اتاق تاریک آرایش کنید .

by (heti)

خط لب رو روی ابروهام کشیدم و رفتم مدرسه با ابروهای زرشکی !نیشخند

24 Jan 20:46

رد انگشت هات

by نیما

رد انگشت هات

تنم را شعله ور می کند

به این لبخند می زنم

که هر ناخنی

دست مهربانی هم

همراهش هست.

نیست؟

@

من عاشق توام

بانوی تو

وقتی مرا نبینی

نیستم؛

نابود و نیست.

@

خوشبختی

تعریف های گونه گون دارد

به تعداد آدم های دنیا.

عمر من یکی

به خوشبختی قد نمی دهد

گل قشنگم!

می دانم در انتظار تو

فرو می شکند

و تو خوب می دانی که من

خوشبختی نمی خواهم

تو را می خواهم.

 

از: عباس معروفی


منبع: وبسایت رسمی عباس معروفی

http://www.malakut.org

24 Jan 20:45

در کنار توام دوست‌ من‌

by نیما

در کنار تواَم! دوست‌ من‌
احساسم‌ را با تو در میان‌ می‌گذارم‌
اندیشه‌هایم‌ را با تو قسمت‌ می‌کنم‌
راهی‌ مشترک‌ پیش‌ِ پایت‌ می‌گذارم‌
اما ازآن‌ِ تو نیستم‌
با مسئولیت‌ خود زند‌گی‌ می‌کنم‌

مرا به‌ ماندن‌ مجبور نکن‌! دوست‌ من‌
احساسم‌ را به‌ کفه‌ی‌ قضاوت‌ نگذار
نه‌ اندیشه‌یی‌ برایم‌ معین‌ کن‌
و نه‌ راهی‌ برای‌ درنوشتن‌
به‌ تصاحبم‌ نکوش‌ُ
تعهداتم‌ را نادیده‌ مگیر
اگر از آزادی‌ محرومم‌ کنی‌
دوست‌ من
تو را از بودنم‌ محروم‌ خواهم‌ کرد.

از: مارگوت بیکل


ترجمه: یغما گلرویی

24 Jan 20:44

میلاد تو

by نیما

میان این همه جنگ،
میان این همه درد،
میلادت،
تولد ستاره ای ست که جهان را روشن کرده است.
با این همه جنگ،
با این همه درد،
چه زیباست جهان.

خداوندا،
بگذار دست‌های تو را ببوسم
که جهان را روشن آفریدی.


از: امیر صابرنعیمی

 

وبلاگ شاعر:

http://anniversary.blogfa.com/

24 Jan 20:43

خندیدن را تو به من آموختی

by نیما

هدیه‌ام از تولد، گریه بود

خندیدن را تو به من آموختی

سنگ بوده‌ام، تو کوهم کردی

برف می‌شدم، تو آبم کردی

آب می‌شدم، تو خانه دریا را نشانم دادی

می‌دانستم گریه چیست

خندیدن را

تو به من هدیه کردی.

 

از: شمس لنگرودی


منبع وبلاگ:

http://sedigh-ghotbi.blogfa.com

 

04 Dec 17:35

شل سيلور استاين

by kafiketab


  1. من خوشحالم که خودم هستم
    زيرا من شبيه تو نيستم
    تو هم خوشحال باش که خودت هستي
    چون اصلا ً شبيه من نيستي
    براي همين است که ما مي توانيم با هم دوست باشيم
    و چه خوب است دوستي دو تا آدم مثل ما
    که اصلا ً شبيه هم نيستند
    اما همديگر را دوست دارند

    شل سيلور استاين

04 Dec 17:33

Strange creatures

04 Dec 17:31

Stab 666 times

04 Dec 17:30

:D

04 Dec 17:30

Cat wheeling

04 Dec 17:29

Aaaaaawwwww yeaaaaah!

04 Dec 17:25

عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی به راحتی تبدیل به اعدامی می‌شوند. طناب مورد نیاز را خودشان دارند

by پرنده ی گولو


چند روز قبل، وقتی عکس خودم رو برای یه مدت کوتاه روی وبلاگ گذاشتم،یه نفر یه اسم سعدی و بعد به اسم مولوی اومد برای من چند بیت شعر زیبا نوشت. منم خوشم اومد و همین. چند ساعت بعدتر دیدم یه پیغام برام اومد که توش حرفهای خوبی نوشته شده بود.یه نفر گفته بود که اون روز اتفاقا مونده خونه و کارتون آرتور رو دیده و توی کارتون یکی بوده که  خودش بلد نبوده با بچه ها تعامل کنه و یه عروسک ساخته بوده که از طریق اون حرف میزده و با بچه ها ارتباط برقرار میکرده.بعد نوشته بوده که نویسنده ی کامنت های سعدی و مولوی ایشون بوده و این پیغام رو داده چون نمیخواد پشت یه اسم یا هویت مجازی قایم بشه و برای خودش شخصیت مستقلی غیر از عروسک نداشته باشه...

***

چند وقتی هم هست که یه نفر با اسم یکی دیگه از کامنت گذارهای من میاد و حرفهای صد من یه غاز میزنه.حرفهایی که هر جوری نگاه کنی بوی حسادت میدن.حالا حسادت به چی؟ خدا داند... . چند روز قبل که باز افاضه ی فضل کرده بود من از طریق آی پی اش متوجه شدم ایشون با اسم دیگه ای همراه با ایمیلش هم برای من کامنت میذاره.کامنتهایی که پر از قربون صدقه است. حتی توی اون پروژه ی کمک به نی نی هم به من ایمیل زده بود. و من در  عوض اینکه خوشحال بشم که ترول وبلاگم معلوم شد ناراحت هستم.ناراحت هستم چون فهمیده ام اینجا یه نفر هست که فقت وقتی عروسک ترول دست میگیره شخصیت واقعی اش رو رو میکنه .شخصیتی که خودش می دونه هیچ محبوبیتی در هیچ جای دنیا نداره. و وقتی با درج ایمیلش کامنت میذاره فقت قربون صدقه میره تا مگر جلب توجهی بکنه. کاش این آدم متوجه بشه دنیا برای شادی همه جا داره و لازم نیست از شادی دیگران تغذیه کنه. کاش بره دنبال سهم خودش از زندگی.کاش متن بالا رو بخونه و ببینه آدمی که از هویت خودش راضی باشه حتی پشت اسم سعدی و مولوی هم قایم نمیشه چه برسه به اسم یه کامنت گذار دیگه...

04 Dec 12:38

درج پژوهشی در سایت عصر ایران

by tajavozmamnoo
منبع خبر: عصر ایران 

با تشکر از وکیل گرامی برای در اختیار گذاشتن این مقاله


در روز جهانی منع خشونت علیه زنان، سازمان ملل با انتشار گزارشی از برخی آمارهای تکان دهنده درباره خشونت جنسی و فیزیکی علیه زنان خبر داد...

03 Dec 14:34

همه داستان همانجا بود

by lalekhanoomi

گاهی در یک فیلم یا سریال یا نمایشنامه وداستان صحنه ای را می بینیم یا توصیفش را می خوانیم که به نظرمان زیبا ولی نمایشی می آید. صحنه ای که چیده شده برای القای یک حس یا دادن یک سری اطلاعات به بیننده و خواننده وگاهی هم شاید از ذهنمان بگذرد که چنین صحنه ای با این جزییات هیچگاه در زندگی واقعی رخ نخواهد داد.

لااقل من یکی پیش تر ها اینطور فکر می کردم ولی دقیق شدنم به آدم ها وزندگی هایشان نشانم داد که قاب های سینمایی وصحنه های جذاب و موجز که یک دنیا حرف درون خود دارند همه جا هستند.

زیادند، خیلی زیاد وتصمیم دارم از این به بعد گاهی از این قاب ها برایتان بنویسم و بهانه نوشتنم هم این بار قابی است که در بزرگراه شهید گمنام دیدم. بالاتر از میان گلها، نرسیده به کردستان.پشت ترافیک بودم ونشد پیاده شوم وعکس بگیرم.

- پیرمرد نشسته بود توی بالکن خانه با لیوانی چای در دست، پشت میز دو نفره کوچکی که صندلی دومش خالی بود. پیرمرد زیر پوش آستین دار آبی به تن داشت وبالای سرش طناب رخت کوچکی بسته شده بود که رویش یک جفت جوراب بود ویک پیرهن مردانه سیاه در باد تکان تکان می خورد...

30 Nov 22:00

metaphor for religions

30 Nov 22:00

This is how i want to be buried

30 Nov 21:56

Remember this...

30 Nov 21:55

when a cute girl looks at you

30 Nov 21:54

So true.

30 Nov 21:51

از ساسی شیفت میکنه رو حاج هلالی

by danduni91
یه دوستی هم داشتیم میگفت دلیل مرگ زودهنگام موتزارت این بود که هی آهنگ ملایم و غمناک میزده برا خودش یهو آهنگ رو شاد میکرده! با این حساب ازش دعوت میکنم یه بار بیاد ترتیب آهنگای گوشی من رو نگا کنه 
30 Nov 21:50

حالا انگارگاد فادِر میذاره

by danduni91
تعریف میکرد که مسافرا با راننده دعواشون شده که چرا توو اتوبوس فیلم نمیذاری؟!
30 Nov 21:50

یهو احساس کردم ترول شدم

by danduni91
اونی که اومد از این ور اتوبوس بره اونور اتوبوس تا کرایه رو بده به راننده و در حین رد شدن از زیر میله ی تفکیک گَر(!) به خاطر عَظُمت ِ کیلیپس رد نمیشد من بودم!
28 Nov 00:57

برگ صد و چهل و پنجم - اهدا عضو

by (حسنا بانو)

 این مطلب رو از  اینترنت برداشتم . از اینشتین  هست .

انقدر زیبا بود که خواستم همه شما که تا حالا نخوندید ، بخونیدش .  این وبلاگ خواننده زیاد داره . به همین بهانه از همه شما خواهش میکنم اگر تا حالا این کار رو نکردید . کارت اهدا عضو رو فراموش نکنید . الهی که بلا  از همه شما دور باشه و همیشه سلامت باشید .

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید.

آن را بستر زندگی بنامم .

بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.

قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.

خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنیدتا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند.

کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.

استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنیدکه آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند ودخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید تا گلها بشکفند.

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید

خطاهایم،

ضعفهایم

و تعصباتم نسبت به همنوعانم

دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید.

عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند قلبقلبقلبقلب

 امشب همسر داره برمیگرده و تا دوساعت دیگه میرسه .  من هم بیدار نشستم و منتظر نیشخند همسر از ذوق عمو شدن میخواست حتما صبح بیمارستان باشه  و طوری برنامه ریزی کرد که  تهران باشه .  امیدوارم نی نی خانوم به سلامت بیاد . قلببغلماچ

داشتم با خودم فکر میکردم اون خانوم الان چه حسی دارهافسوس . این که فردا ( البته الان از دوازده گذشته شده پنجشنبه ) بچه ای که نه ماه همراهش بود رو به دنیا میاره و دیگه نمیبینتش. خودش که اصرار داشت زودتر عمل بشه و راحت بشه و از این قبیل حرفها ولی آدم که تو دل دیگران نیست .ما از کجا میدونیم اون چیزی که میگه ته دلش هم هست .مگه میشه آدم نه ماه بچه ای رو داشته باشه و بهش حسی نداشته باشه .   امیدوارم که تو زندگیش خیر و برکت بیاد و شادی و سلامتی همراه زندگی خودش و شوهرش و بچه هاش باشه . قلب چی بگم

برادر شوهر  و جاری که خیلی خوشحال هستندقلب . سر شب  زنگ زده بود گفتم چه حسی داری؟ گفت این همه صبر کردم   امشب حس میکنم ثانیه ها نمیگذره  . تا صبح صبر ندارم . گفت جاری هم خوشحاله هم ناراحت گریه میکنه که چرا اینجا نیست . گفتم تازه صبح هم باید صبر کنی تا وقت عمل برسه و تموم بشه مژه . من که نسبتم زن عمو میشه ذوق دارم   مامان و باباش که جای خود دارند . حتما میام و خبر میدم . ممنون از دعاهای همه شما بغل

 

20 Nov 04:15

Miley cyrus

20 Nov 04:10

http://draft77.blogsky.com/1392/04/12/post-601/

by گارسیا
چیزی باید باشد غیر از این تخت،غیر از این لپ تاپ و کتابها
برای وقتهایی که عجیب تنهایم،
چیزی باید باشد مثل آغوشت!

چیزی باید باشد غیر از چای
غیر از دیازپام
برای وقتهایی که بیقرارم،
چیزی، معجزه ای مثل لب هایت!

که هیچکدام نیستند...

20 Nov 04:09

آخرین شب

by حامد حبیبی

چند روزیست شهرداری بنرهایی در شهر نصب کرده که روی آنها نوشته: شاید این آخرین شب قدرتان باشد!

نتیجه ی بخش خالی لیوان گرایانه: باز چه خوابی برامون دیدن؟

نتیجه ی تورمانه: نون خالی هم تحریم شد؟

نتیجه ی شهردارانه: دیگی که برای من نجوشه می خوام سر سگ توش بجوشه.

نتیجه ی تجلیل و تشکرانه: ما از مسوولین محترم که در این شرایط اقتصادی، اجتماعی، روحی،روانی، آب و هوایی و فرهنگی اینقدر به ما روحیه می دهند کمال تشکر را داریم.

نتیجه ی امید به زندگیانه: یک سال؟ بابا مسوولین شما خیلی امیدوارید. با این وضع خورد و خوراک ما رو یک ماه دو ماه حساب می کنیم.

نتیجه ی جاهلانه: آخرین شب قدر خودت باشه، مردک زاغول با اون کت های کپیتانیش!

نتیجه ی مومن من همین جا می مونم شما خودتونو نجات بدیدانه: خدا از دهنت بشنوه.

نتیجه ی ایوان زایتسفانه:‌ مردمی که تنها دلخوشی شان والیبال است همان بهتر وقتی از لیگ جهانی حذف شدند بروند دسته جمعی بمیرند. خلاص 

نتیجه ی بی ربطانه ی خانه ی سینماگرایانه: به نظر من به جای این که پلمب شمقدری رو فک کنن، بهتر بود فک شمقدری رو پلمب می کردن.

19 Nov 13:06

When I feel like giving up

19 Nov 12:51

Bill Gates on life

19 Nov 12:49

NUMBER 2 OMG