بوقلمون توی معده ام بود و دور و برم پیرزنهایی با صورتهای سنگی، اعضا فامیل اریستوکرات پدری که سالها پیش مهاجرت کردند و الان در خانه های میلیون دلاری روزگار می گذرانند، نوه های نیمه امریکایی و دامادهای خارجی رو تروخشک می کنن، آهنگ های هایده گوش میدن و از درد دوری از فالوده شیرازی و سختی غربت می نالند. برای تنکسگیوینگ دعوت کرده بودند و ما هم رفتیم. بعد از نهار، مردها توی سالن سیگار می کشیدند و مشروب می خوردند و خانمها توی آشپزخونه ظرفها را توی دیش واشر می گذاشتند و در مورد رژیم های لاغری و کرم های ضد چروک حرف می زدند. با اون صورت های منجمد شده زیر تزریق بوتاکس هیچ شباهتی به مادربزرگ من نداشتند. هیچ وقت یادم نیست که دغدغه ی خانجون توی شصت و پنج سالگی کرم ضد چروک و کاهش وزن باشه؛ به نظر من که با همون چین و چروک ها و موههای سفید خیلی هم زیبا بود. بله زیبا. زیبایی یکی از اون چیزهایی است که این روزها به ضرب مدیا و مجله های زرد و دهکده ی جهانی مفهومش رو از دست داده. زیبایی یک تصویر ثابت از یک مدل بلوند قد بلند با پستانهای پروتز شده روی جلد مجله نیست. زیبایی یک دختر افریقایی؛ یک زن چینی؛ یک مرد مکزیکی از یک جنس نیست. همین طور هم زیبایی یک زن هفتاد ساله شبیه به یک دختر هفده ساله نیست. خانجون زیبا بود؛ چون هرچه بود همانی بود که بود و اصالت داشت. و اصالت همیشه زیباست.
بعد از ناهار بحث به اینترنت افتاد. دلیلش هم رد و بدل کردن نامه و ای میل و استفاده از فیس بوک بود برای مراوده با ایران. لپتاپ اوردند و از من خواستند که یادشان بدم. مشخص بود که باز همان تجربه ای که بارها قبل تر با همه ی آدمهای این نسل من جمله پدر و مادر خودم داشتم اتفاق افتاد. با اینکه این خانمها خواندن و نوشتن بلدند و با کلمات انگلیسی آشنایی دارند و خیلی ها با اسکایپ کار کرده بودند ولی باز هم بی سوادی شان شگفت انگیز بود. هیچ کدام گزینه های جانبی مثل اضافه کردن یک نشانی جدید؛ روشن خاموش کردن وبکم و یا حتی بلند کردن صدای میکروفون را بلد نبودند. با چنان شگفتی به دستهای من خیره مانده بودند که انگار جلوی چشمشان شکافت اتم می کردم. حتی یک نفر؛ محض نمونه یک جستجوی ساده در گوگل را بلد نبود. وقتی با شور و شوق توضیح دادم که شما با اینترنت به گنجینه ی اطلاعات دنیا وصل هستید و از دستور پخت نان برنجی تا مسایل پزشکی را می توانید در گوگل جستجو کنید، با بی علاقگی سرشان را تکان دادند. هیچ کدام فرمان های ساده ای مثل کپی پیست کردن را هم بلد نبود. چند نفرشان کاغذ و قلم آوردند و نوشتند تا یادشان نرود. آخرش هم خندیدند و گفتند وای! چقدر پیچیده. از ما گذشته که دیگر این چیزها را یاد بگیریم، پیر شدیم. انگار نه انگار که همین خانمها هزارها دلار خرج بوتاکس و لیپوساکشن کرده بودند. وقتی به کار کشیدن از مغز می رسید همه از پیش پیری را پذیرفته بودند.
وقتی بر می گشتیم، توی ماشین در حالیکه حرص می خوردم برای رایان ماجرا را تعریف کردم. خندید و گفت سخت نگیر؛ نسل گذشته تکنولوژی گریز است. مثل همیشه مهربانانه سعی می کرد من را ارام کند ولی حرفش همه ی حقیقت نبود. مثلا مادر و پدر خودش این جور نبودند. بارها دیدم که مادرش توی گوگل برای من دستور غذای ایرانی پیدا کرده، پدرش می تواند چند ورق پرینت بگیرد و با درماندگی از ادم نمی پرسد که پس چطور این پرینتر جدید را نصب کنم. چیزی که من هنوز هم نتوانستم به پدر خودم یاد بدم. فاصله ی بین نسل ها به کنار، حتی در یک نسل هم فاصله ی بزرگی است بین ذهنیت یک هفتاد ساله ی امریکایی و یک هفتاد ساله ی ایرانی.
چیزی که این روزها آزارم می دهد این است که انگار انسان در شرق ذاتا نابالغ است. به قول کانت » ناتوان است از به کارگیری درک خویشتن». راحت جا می زند؛ راحت وا می دهد؛ راحت از پیدا کردن پاسخ ناامید می شود. همیشه منتظر است که کسی از بیرون برسد و به جایش فکر کند و مسایل را حل کند. نفتش را باید انگلیسی ها کشف کنند، استخراجش را هم باید کارشناسان خارجی انجام دهند، حکومتش را هم بیگانگان تعیین کنند (یا او مسولیتش را به گردن آنها بیندازد). گویا انسان در شرق از هرگونه به کار انداختن مغزش گریزان است. این را به وضوح در ایرانی های تازه وارد هم می شود دید. همه منتظرند همه چیز را برایشان هجی کنی و لقمه را در دهانشان بگذاری. وقتی بهشان میگویی که «ساعت حرکت قطارها؛ نقشه ی رفتن به فلان نایت کلاب؛ رزرو بلیط برای فلان کنسرت و همه چیزهایی که از من می پرسی توی اینترنت هست؛ برو خودت بگرد و پیدا کن » بهشان بر می خورد. انگار فحش خواهر مادر شنیده باشند، زرد می شوند. فکر می کنند داری سگ محلی می کنی یا از سر بازشان می کنی. انسان شرقی محقق نیست، کاشف نیست. همین است که قرن ها می گذرد و هنوز باید به ابن سینا و زکریای رازی و خرازی بنازد و هیچ چیز قابلی تحویل دنیای علم نداده است. انگار از جایی ارتباط ذهن ما با خرد و تفکر و علم قطع شده. ما ازتجربه کردن می ترسیم. قیافه ی همه ی آدمهای یک نسل قبل که پای کامپیوتر نشسته اند را نگاه کنید. طفلکی ها فکر می کنند که اگر فلان جا را اشتباه کلیک کنم همه چیز منفجر می شود. پدر من که مهندس آن مملکت بوده هم همین است. نمی رود ببیند؛ امتحان کند؛ تجزیه کند؛ باز کند و یاد بگیرد؛ کاری که پدر رایان که مهندس هم نبوده به راحتی انجام می دهد. گناه از سیستم اموزشی ماست؟ از بین رفتن اعتماد به نفس مان در طول سالیان؟ نمی دانم. فقط می دانم که از عصر روشنگری در اروپا قرنها گذشته و ما هنوز هم از آن لحظه ی تاریخی جا مانده ایم. فضیلت دانش و خرد و تجربه هنوز هم در نقطه ای که ما ایستاده ایم شناخته نشده است. انسان شرقی مدتهاست که به شعر و عرفان و زیبایی بسنده کرده است. در شرق همه می خواهند زیبا باشند و کمتر کسی به کارایی و سلامت و قدرت مغزش فکر می کند. ای کاش می شد به مغزهایمان بوتاکس بزنیم، چین و چروکها و گره هایش را باز کنیم؛ جوانش کنیم؛ با یادگیری و علم و منطق آشتی اش بدیم . هر چه نباشد مغز انسان یکی از زیباترین چیزهایی ست که تا کنون روی کره ی خاکی وجود دارد. حیف است که فقط از یک نیمه اش استفاده کنیم.
دستهبندی شده در: لولیتا






. این که فردا ( البته الان از دوازده گذشته شده پنجشنبه ) بچه ای که نه ماه همراهش بود رو به دنیا میاره و دیگه نمیبینتش. خودش که اصرار داشت زودتر عمل بشه و راحت بشه و از این قبیل حرفها ولی آدم که تو دل دیگران نیست .ما از کجا میدونیم اون چیزی که میگه ته دلش هم هست .مگه میشه آدم نه ماه بچه ای رو داشته باشه و بهش حسی نداشته باشه . امیدوارم که تو زندگیش خیر و برکت بیاد و شادی و سلامتی همراه زندگی خودش و شوهرش و بچه هاش باشه .
. من که نسبتم زن عمو میشه ذوق دارم مامان و باباش که جای خود دارند . حتما میام و خبر میدم . ممنون از دعاهای همه شما