Shared posts

22 Feb 00:49

این نوشته هیچ ربطی به مسی ندارد

by سیب به دست

وقتی ایران بودم با خانم میم گاه گداری اخر هفته ها می رفتیم شمال.  یک فلاسک چای و مقادیری گردو و هله هوله و پفک و چیپس بار می زدیم و راهی می شدیم. یادش به خیر میم یک پراید صفر داشت و رانندگی می کرد و دست به فرمون خیلی خوبی هم داشت. من کنار دستش می نشستم چون همیشه از رانندگی تو جاده چالوس وحشت داشتم مخصوصا که راننده های بقیه ی ماشین ها وقتی می دیدن که دو تا زن تنها توی ماشین وسط جاده می رانند خوشمزگی شون گل می کرد؛ ویراژ می دادند؛ بوق می زدند و نور بالا می دادند و سرشان را بیرون می اوردند و عربده می کشیدند. چند بار حتی نزدیک بود که شوخی شوخی ماشین را پرت کنند ته دره و خوب همه ی اینها از دیدشون لابد جنبه ی خوشمزگی داشت. به هر حال هیچ وقت نفهمیدیم که چه چیزی برای بعضی از اون ماشین ها انقدر هیجان انگیز بود و چرا اینطوری می کردند ولی خوب وقتی توی ایران زندگی می کنی به این ماجراها عادت داری و برای ما هم  قضیه جنبه ی شوخی پیدا کرده بود، مخصوصا که میم آن قدر مسلط و خوب رانندگی می کرد که با همه ی این ها اب توی دل ادم تکون نمی خورد.

القصه، یکی از این بارهایی که داشتیم برمی گشتیم سر یکی از پیچ های نزدیک سیاه بیشه، یک عده جوون بسیجی وسط کوه ایستاده بودن به نماز خوندن. این منظره انقدر عجیب بود که بی اختیار همه ی ماشین هایی که رد می شدن می زدن روی ترمز تا ببینن چه خبره. کاری که دقیقا ماشین جلویی ما کرد و چون سرعت زیاد بود نزدیک بود بکوبیم بهش. شانس اوردیم که میم راننده ی قابلی بود و به موقع تونست ترمز بگیره اما متاسفانه راننده ی پشت سری ما نتونست و در نتیجه کوبید به ما. پیاده شدیم و دیدیم که صندوق عقب رفته تو و خسارت بیشتر از اونیه که بشه گذشت. راننده ی ماشین عقبی یک جوون حدود نوزده بیست ساله بود که چند ماه بود گواهینامه گرفته بود و حتی اجازه رانندگی توی جاده رو نداشت. با موههای ساسی مانکنی و لاغر و چغر از ماشین پیاده شد و تا ما رو دید  با اعتماد به نفس عجیبی جلو اومد و سر دوستم داد زد که » واسه چی وسط جاده ترمز گرفتی؟» میم خیلی خونسرد به جمعیت نمازگزارها اشاره کرد و به ماشین جلویی که اونم کوبیده بود به جلوتری و شونه هاش رو بالا انداخت. پسرک گفت » به هر حال شما مقصرید!»  گفتم ممنون اقا؛ ما صبر می کنیم تا پلیس بیاد. پسرک به سمت من خیز برداشت که» تو واسه چی می پری وسط؟ کی با تو حرف زد؟هان؟ هان؟ همین موقع چند تا مرد مسن تر با شلوار ورزشی و لباسهای درب و داغون از ماشین پیاده شدن. یکی شون اومد جلو و گفت » خانمها سامعلیکوم، باهاس ببخشید که اینجوری شد این خواهر زاده ما تازه گواهی نامه گرفته. اگه افسر اومد من میگم من رانندگی می کردم.  میم با حیرت گفت » ولی شما رانندگی نمی کردید!»  این وسط  یکی دیگه از سرنشین های ماشین که شلوار پیلی دار گشاد و بلوز کفتر گیری تنش بود اومد جلو و لگن خاصره ش رو داد جلو و ژست کارشناسانه ای گرفت و در حالیکه دستش رو می کشید به گلگیر گفت «بابا این که چیزیش نشده. یه خوردگی کوچیکه. با ده تومن صاف می شه » و سعی کرد که در صندوق عقب رو ببنده اما در جا نرفت و با شدت باز شد و برگشت بالا.  آستین میم رو کشیدم و گفتم » قضیه جدی تر از ده بیست تومنه؛ صبر کن تا پلیس بیاد.» که یک دفعه جوونک راننده هجوم اورد طرفم و گفت » تو دیگه چی میگی ؟ اصلا به تو چه ؟ تو دیگه خفه شو . انقدر به من نزدیک شده بود که  تف هاش می پاشید توی صورتم و مجبور شدم چشمهام رو ببندم. همین موقع دایی ش اومد و کشیدش کنار و گفت » حالا که چیزی نشده خانوم. اینم که ماشینی نیس! کلش مگه چیه؟ همچی خودتون رو گرفتین انگار مازوراتی سوارین. » مرد پیرهن کفترگیری از اون ور داد زد » اره والله، یک پراید قراضه که این حرفها رو نداره» میم که تا حالا سکوت کرده بود گفت » اقایون؛ الان پلیس میاد. میشه خواهش کنم که تا اون موقع صبر کنیم و حرف نزنیم؟ مرد پیرهن کفترگیری دهنش رو کج کرد و گفت » واس چی؟ واس چی حرف نزنیم؟ مگه شما ها از دماغ فیل افتادین؟» چند نفر از محلی ها هم اومده بودن و هرکی یک چیزی می گفت. همه با هم و تند تند حرف می زدن. یکی در مورد اینکه زن اصلا توی جاده نباید رانندگی کنه می گفت. یکی داشت به پسره بد و بیراه می گفت که چرا وقتی گواهینامه نداره تو جاده رانندگی می کنه. یکی داشت به بسیجی هایی که وسط کوه نماز خونده بودن و مسبب همه ی این بلاها بودن فحش می داد و زیر لب نق می زد که اسلام عزیز مملکت رو به باد داده. پیرمرد شلوار پیلی دار رفته بود توی کار میم و داشت بهش نخ می داد. خان داییه دست پسرک راننده رو گرفته بود و اورده بود که از من معذرت بخواد که بهم گفته خفه شو. همه یک ریز حرف می زدن، حرف می زدن؛ حرف می زدن. بوی گند تنهای عرق کرده زیر هوای دم کرده ی شمال و لهجه هاشون با هم قاطی شده بود. گوشهام داشت وز وز می کرد. خیلی سعی کردم به خودم مسلط باشم و با صدای اروم ولی خیلی قاطعی گفتم » آقای عزیز! همه جای دنیا مردم با هم تصادف می کنند. صبر می کنند؛ پلیس میاد و قضیه تموم میشه. میشه ما هم همین کار رو بکنیم؟ میشه صبر کنید تا پلیس بیاد؟ میشه به هم توهین نکنیم؟ میشه اصلا با هم حرف نزنیم و سکوت کنیم؟

یک لحظه سکوت شد. همه با قیافه های سردرگم نگاهم می کردند. انگار توی قاموس شان سکوت کردن معنی ای نداشت. خان دایی سکوت رو شکست » زکی، این یکی رو؛ مگه ما خارجکی هستیم؟ ما ایرانی هستیم؛ داریم با هم اختلاط می کنیم دیگه؛ شما دو تا چرا انقده  بد گوشتین؟ اگه انقده گند دماغ نبودین الان تو این سن و سال با شوهر و بچه تون می اومدین شمال؛ نه دو تا زن تک و تنها اینجوری تو جاده ویلون » برگشتم و با استیصال به میم که از عصبانیت داشت ناخن هاش رو می جوید نگاه کردم. خدا رو شکر که همین موقع پلیس رسید. همون طور که مشخص بود طرف مقصر بود؛ بیمه هم نداشتند. چند ساعتی هم معطل کروکی و گزارش و اینها شدیم. وقتی همه کارها تموم شد میم مدارک پسره رو برگردوند تا توی دردسر نیفته. پسره مدارک رو گرفت و بدون اینکه تشکر کنه برگشت پرید توی ماشین، همشون سوار شدن و رفتن و بالاخره سکوت شد. سکوتی که همه ی راه برگشت توی ماشین با میم ادامه پیدا کرد.به هرحال، ما دو تا زن  بی سرپرست ویلون بودیم وسط جاده که اون مردم رو درک نمی کردیم. اونها تقصیری نداشتن. برای اونها دخالت کردن؛ توهین کردن، فضولی کردن و مزه پروندن فقط یک جور وقت گذرونی ساده بود. اونها واقعا قصد بدی نداشتن. بقول خان دایی اونها فقط ایرانی بودن.


دسته‌بندی شده در: لولیتا
09 Dec 21:53

غذا، دعا، عشق - الیزابت گیلبرت

by kafiketab


  1. اگر به دنبال سرنوشت خودتان بروید و مسیر زندگی را بجویید,هر چند پر از عیب و کاستی باشد,بهتر از آن است که از روش زندگی بی عیب و موفق دیگران تقلید کنید.

    غذا، دعا، عشق - الیزابت گیلبرت

09 Dec 21:53

شمس لنگرودی - آوازهای فرشته های بی بال

by kafiketab


  1. اشتباهم 
    تولد من بود 
    تصمیم اولمان را چرا 
    همیشه غلط می گیریم .

    شمس لنگرودی - آوازهای فرشته های بی بال 

    + وبلاگ کافی(کتاب)شعر
    http://kafiketabp.blogfa.com/

09 Dec 21:52

از مجموعه شعر "و این قشنگ ترین دروغ دنیاست" - زهرا طراوتی

by kafiketab


  1. هرشب زن دلفریب خوابهای من
    با دامن بلند و چین دارش
    پاورچین پاورچین
    می آید به استقبال تو
    می ایستد در آستانه خواب هایت
    و انتظار می کشد
    درست همان لحظه 
    که در خوابی عمیق و شیرین
    هفت شاهزاده دلفریب
    تو را
    اغوا کرده اند.

    از مجموعه شعر "و این قشنگ ترین دروغ دنیاست" - زهرا طراوتی

09 Dec 21:51

Jackpot

09 Dec 21:47

I feel bad for laughing so hard

09 Dec 21:47

قصه عشق زهره و علی

by پروانه


چند وقتی هست که درگیر ماجرای عشق ناکام زهره خانوم و علی آقا شده ام،بی آنکه هیچ کدام را بشناسم یا تصوری ازشان داشته باشم، درواقع خودشان ناگهان سرو کله شان پیدا شد!

ماجرا از آنجا شروع شد که یک شب یک شماره ناشناس برایم پیامک زد و معذرت خواهی کرد. من که دیدم اشتباهی گرفته بعد از چند تا پیامک اول برایش زدم که شماره را اشتباهی گرفته اما گویا باور نکرده بود و یا شاید نمی خواست باور کند و این شماره آخرین امیدش بود و نمی خواست به همین راحتی ها بی خیالش بشود

هر روز صبح که بیدار میشوم پنج شش تایی پیامک محزون از مجنون قصه رسیده که دارد مراتب شرمساری و پشیمانی و اهدای انواع و اقسام امتیازات را خدمت لیلی خانوم ارائه میکند روبرو میشوم. . . .

اما خوب این وسط من گردن شکسته چه کاره ام که اس ام اس های عشقولانه مجنون جای اینکه دل لیلی را بلرزاند و نرمش کند تا دوباره برگردد و به یاد پارک صادقیه و  میدان ولیعصر و خیابان . . . نیمه شب، چشم های خواب آلود همچون منی را خواب زده میکند و تازه غصه ی نداشته ها و نبوده هایمان را به رخمان میکشد! والا!!


اولا میگفت علی بد نبود زهره!بدی دید که بدی کرد

بعدش بی خیال بدی و اینا شد و فقط میگفت ببخشید و تکرار نمیشه 

بعدترک پشیمان شد، بنده خدا بی مادر هم هست، هی خاک مادرش قسم می دهد که برگرد، که دیگر تا دنیا دنیاست به خاطر تو جواب هیچ شماره ی ناشناسی را نمی دهد

هی میگوید همه ی پشت فرمان بودن هایش حواسش پرت تو است و بارها شده تا مرز تصادف برود

هی التماس می کند که فقط یک بار دیگر صدایت را بشنود

میگوید ارزویش این است که کنارش بودی تا نازت را میکشید

تازه برای تولدت یک پلاک طلا خریده زهره خانوم!

این پیامک ها به دست شما نمیرسد ولی همچنان ادامه دارد 


گفتم اینجا بنویسم شاید صاحبش پیدا شد . . .


09 Dec 20:28

You are not fooling anyone

09 Dec 20:28

Rude internet people

09 Dec 20:27

ایندفه بابام خفم میکرد ..!

by ta-talaghi

اونوقت گوشیت جا بمونه تو ماشینی که

راننده ش یه آدم معتاد ِ درب داغونه ، اما

بهت برگردونتش ، معجزه محسوب میشه آیا ؟


+ پارسال همین آذر بود که گوشی قبلیمو تو دسشویی

دانشگاه از دست دادم .. روحش شاد .. :|

یادتونه ؟

09 Dec 20:26

http://2cup.blogfa.com/post-200.aspx

by 2cup
 

از فراز اسبهای واژه ها فرو می افتم

شبیه مردی که تا بحال

اسب ها و زن ها را ندیده است

از ادبیات صفر می گیرم و از دیکته نیز

و در درس غزل مردود می شوم

ناتوان در بیان جمله ای مناسب

که تو چقدر شاهکاری

و من چقدر گناهکار

در یادآوری صورت زیبای تو..

---------------------------------------------

نزار قبانی

و

راوی

09 Dec 20:17

Didn't want to interrupt your scrolling, just wanted to say

09 Dec 20:02

My niece thought my mom needed this sticker while she was sleeping…

09 Dec 19:19

واکنش کاخ سفيد به استعفای نوری المالکی?

by titantarin
واحد مرکزی خبر: کاخ سفید از تصمیم «نوری المالکی» مبنی بر انصراف از تلاش خود برای ماندن در پست نخست وزیری عراق استقبال کرد و این تصمیم را «گام مهم دیگر روبه جلو در جهت اتحاد» کشوری ارزیابی کرد که با تهاجم گروههای تکفیری و منازعات سیاسی برای تجزیه، تهدید می شود.

«سوزان رایس» مشاور امنیت ملی امریکا در بیانیه ای اعلام کرد: «ما از نوری مالکی به خاطر تصمیم خود در حمایت از «حیدر العبادی» نخست وزیر جدید برای تشکیل دولت جدید عراق در راستای قانون اساسی این کشور استقبال می کنیم.»

رایس در واکنش به این تصمیم مالکی گفت: «امروز ملت عراق گام مهم دیگری را به سوی وحدت کشورشان برداشت.»

به گزارش خبرگزاری فرانسه از واشنگتن، مشاور امنیت ملی امریکا افزود : «ما از طیف سیاسی گسترده ای از مقامات ارشد عراقی شنیده ایم که برای همکاری با «دکتر العبادی» در زمینه تشکیل یک دولت فراگیر و با دستور کاری که براساس آن بتواند نیازها و خواسته های مشروع ملت عراق را تحقق بخشد، اعلام آمادگی کرده اند.»

رایس گفت: «ما در چند روز اخیر نیز شاهد اعلام حمایت های کشورهای مختلف جهان از انتصاب نخست وزیر جدید عراق بوده ایم که از این مسئله نیز استقبال می کنیم.»

«این ها، تحولات دلگرم کننده ای است که امیدواریم بتواند عراق را در مسیر جدیدی قرار دهد و مردم آن را در برابر تهدیدات دولت اسلامی عراق و شام «داعش» متحد کند.

نوری المالکی برای رفع نگرانی ها از جنگ قدرتی که ممکن بود به بدترین شرایط در کشوری منتهی شود که سال هاست دستخوش بزرگترین بحران هاست، اعلام کرد برای «تسهیل در پیشرفت روند سیاسی و تشکیل دولت جدید، از اصرار خود بر ماندن در پست نخست وزیری انصراف داده و از این سمت کناره گیری می کند.
09 Dec 19:17

The Worst Tattoo Ever Finally Fixed!

09 Dec 19:13

School

09 Dec 18:59

I love Crash and Eddie

09 Dec 18:53

Taxi

09 Dec 18:51

The masterpeice

09 Dec 18:50

Nope, that is your phone acting gay

09 Dec 18:33

Eminem's expression is like dafuq

08 Dec 20:58

بیخود غیرتی نشو!!

by (ای لیا)

مساله اینجاست که اگه مردی به همسر و یا دوست دخترش بگه : چرا با فلانی اینقدر گرم بودی؟ طرف برمیگرده و بهش میگه : 
"وای خدای من! تو چقدر حسودی؟" 
یا اینکه "بی خودی غیرتی نشو!" 
یا حتی "چه غلطا!" 
اینم رویت شده " من مثل داداشم بهش نگاه میکنم!"

اما اگر همون آقا تصادفن به ی خانمی تو خیابون آدرس بده و ی کمی هم نیشش باز بشه، همسر و یا دوست دخترش شلوارشو بادبان می کنه تا دیگه هوس خندیدن با ی زن به سرش نزنه! 

+ اما جواب می تونه این باشه که زنها یک مرد رو تو ذهنشون پُر میکنن. همه ی مرد رو می خوان. با کسی شریکش نمیشن. یعنی در حالیکه با ی مرد دیگه گرم گرفتن تو بیشتر مواقع تو ذهنشون این میچرخه که : "مرد خودم صدتای اینه!" 
اما مردها خوب معمولن جا برای زنهای دیگه هم باز می کنن. به هر حال خدارو چه دیدی شاید اتفاقی هم افتاد!

08 Dec 20:54

ریحون در شب های مهتابی

by 1002shab

عاشق پروژه ناسا شدم، اما فکر کنم ریحون صادره از ماه حداقل دسته ای دو تومن باشه.

08 Dec 20:45

To watch movies in bed

08 Dec 20:34

ادبیات احساساتی ما!

by anaarian
در تاریخ یازدهم تیرماه مطلبی در این وبلاگ گذاشتم با عنوان درباره ی بانو. این مطلب نقدی بود بر نگاه نویسنده ی وبلاگ گاوخونی به جنس زن.همان موقع برای نویسنده ی این وبلاگ یعنی آقای حسین نوروزی ایمیلی فرستادم و ضمن اطلاع دادن به ایشان درخواست کردم که اگر پاسخی دارند برایم ارسال کنند تا به عنوان جوابیه  در وبلاگ بگذارم. از آنجا که من زن بودم و آقای حسین نوروزی در وبلاگشان تاکید کرده بودند که مایل نیستند با زنان مکاتبه داشته باشند و آدرس ایمیلشان فقط برای مکاتبات جدی و مردانه است ایمیلم را نادیده گرفتند و پاسخی ارسال نکردند.

چند روز بعد توسط برخی خواننده ها متوجه شدم که ایشان مطالب وبلاگشان را حذف یا ثبت موقت کرده اند. به آدرس وبلاگ ایشان رفتم و با یک صفحه ی خالی همراه با تیتر پستهایشان روبرو شدم.پیگیر شدم و ایمیل دیگری فرستادم که آنهم بی پاسخ ماند. بالاخره از دوستی شنیدم که ایشان مشغول راه اندازی یک سایت هستند و به این دلیل وبلاگشان را فعلا تعطیل کرده اند...موضوع را به فراموشی سپردم...

این گذشت تا چند روز قبل که خواننده ای در وبلاگ یکی از دوستان مرا مسئول تعطیلی وبلاگ حسین دانست.  حیرت زده برگشتم و نقدم را دوباره خواندم:

نقد محترمانه ای بود آنهم نه به وبلاگ حسین نوروزی و نه به شخص ایشان بلکه به نگاه مرد  هنرمند و فرهنگی ما به نیمی از انسانهای جامعه یعنی زنان.

اعتراض من نه به نوشته های ایشان و نه به شخصیت ایشان بلکه  به دیدگاه ایشان به عنوان نمونه ای از هنرمندان جامعه بوده است.

حال آیا ممکن است که ایشان به این دلیل از وبلاگ نویسی دست کشیده باشند؟!

برای من زن متولد دهه ی پنجاه ، کسی که در کوچه های خشن جنوب شهر بزرگ شده  و تنها سرگرمی دوران کودکی اش تماشای تابوت جوانان محل بوده است این اداها کمی لوس و غیر قابل درک است.

 حال این را اینجا داشته باشید و با من بیایید به وبلاگ دوست دیگری:در کامنتی برایش نوشتم که زبان شعری اش قدیمی است و مورد پسند من نیست.پس از آن از یک دوست وبلاگی تبدیل شدم به یک دشمن  وبلاگی!و آماج انواع بی حرمتی ها قرار گرفتم!

این را هم اینجا داشته باشید و با من بیائید به سایتهای خنده و شوخی:دوستی به طنز نوشته بود: برای من آدمها دو دسته اند یک دسته آنها که مرا قبول دارند و دسته ی دیگر هم احمقها!

این زبان حال وبلاگ نویسها و خوانندگان ماست.نمونه اش همین دو پست قبلی  که چه جنجالی راه انداختند عزیزان و چه بی احترامی ها و چه تهدیدها ...

بگذریم.. سوال من  این است که چگونه آدم به جایی می رسد که چشمها و گوش هایش را می بندد و فقط دهانش را باز میکند؟


04 Dec 16:28

Mystery books

04 Dec 16:28

Oh god

04 Dec 16:27

My entire life as a student summed up

04 Dec 16:27

Different cultures

04 Dec 16:26

The things some people google