وقتی ایران بودم با خانم میم گاه گداری اخر هفته ها می رفتیم شمال. یک فلاسک چای و مقادیری گردو و هله هوله و پفک و چیپس بار می زدیم و راهی می شدیم. یادش به خیر میم یک پراید صفر داشت و رانندگی می کرد و دست به فرمون خیلی خوبی هم داشت. من کنار دستش می نشستم چون همیشه از رانندگی تو جاده چالوس وحشت داشتم مخصوصا که راننده های بقیه ی ماشین ها وقتی می دیدن که دو تا زن تنها توی ماشین وسط جاده می رانند خوشمزگی شون گل می کرد؛ ویراژ می دادند؛ بوق می زدند و نور بالا می دادند و سرشان را بیرون می اوردند و عربده می کشیدند. چند بار حتی نزدیک بود که شوخی شوخی ماشین را پرت کنند ته دره و خوب همه ی اینها از دیدشون لابد جنبه ی خوشمزگی داشت. به هر حال هیچ وقت نفهمیدیم که چه چیزی برای بعضی از اون ماشین ها انقدر هیجان انگیز بود و چرا اینطوری می کردند ولی خوب وقتی توی ایران زندگی می کنی به این ماجراها عادت داری و برای ما هم قضیه جنبه ی شوخی پیدا کرده بود، مخصوصا که میم آن قدر مسلط و خوب رانندگی می کرد که با همه ی این ها اب توی دل ادم تکون نمی خورد.
القصه، یکی از این بارهایی که داشتیم برمی گشتیم سر یکی از پیچ های نزدیک سیاه بیشه، یک عده جوون بسیجی وسط کوه ایستاده بودن به نماز خوندن. این منظره انقدر عجیب بود که بی اختیار همه ی ماشین هایی که رد می شدن می زدن روی ترمز تا ببینن چه خبره. کاری که دقیقا ماشین جلویی ما کرد و چون سرعت زیاد بود نزدیک بود بکوبیم بهش. شانس اوردیم که میم راننده ی قابلی بود و به موقع تونست ترمز بگیره اما متاسفانه راننده ی پشت سری ما نتونست و در نتیجه کوبید به ما. پیاده شدیم و دیدیم که صندوق عقب رفته تو و خسارت بیشتر از اونیه که بشه گذشت. راننده ی ماشین عقبی یک جوون حدود نوزده بیست ساله بود که چند ماه بود گواهینامه گرفته بود و حتی اجازه رانندگی توی جاده رو نداشت. با موههای ساسی مانکنی و لاغر و چغر از ماشین پیاده شد و تا ما رو دید با اعتماد به نفس عجیبی جلو اومد و سر دوستم داد زد که » واسه چی وسط جاده ترمز گرفتی؟» میم خیلی خونسرد به جمعیت نمازگزارها اشاره کرد و به ماشین جلویی که اونم کوبیده بود به جلوتری و شونه هاش رو بالا انداخت. پسرک گفت » به هر حال شما مقصرید!» گفتم ممنون اقا؛ ما صبر می کنیم تا پلیس بیاد. پسرک به سمت من خیز برداشت که» تو واسه چی می پری وسط؟ کی با تو حرف زد؟هان؟ هان؟ همین موقع چند تا مرد مسن تر با شلوار ورزشی و لباسهای درب و داغون از ماشین پیاده شدن. یکی شون اومد جلو و گفت » خانمها سامعلیکوم، باهاس ببخشید که اینجوری شد این خواهر زاده ما تازه گواهی نامه گرفته. اگه افسر اومد من میگم من رانندگی می کردم. میم با حیرت گفت » ولی شما رانندگی نمی کردید!» این وسط یکی دیگه از سرنشین های ماشین که شلوار پیلی دار گشاد و بلوز کفتر گیری تنش بود اومد جلو و لگن خاصره ش رو داد جلو و ژست کارشناسانه ای گرفت و در حالیکه دستش رو می کشید به گلگیر گفت «بابا این که چیزیش نشده. یه خوردگی کوچیکه. با ده تومن صاف می شه » و سعی کرد که در صندوق عقب رو ببنده اما در جا نرفت و با شدت باز شد و برگشت بالا. آستین میم رو کشیدم و گفتم » قضیه جدی تر از ده بیست تومنه؛ صبر کن تا پلیس بیاد.» که یک دفعه جوونک راننده هجوم اورد طرفم و گفت » تو دیگه چی میگی ؟ اصلا به تو چه ؟ تو دیگه خفه شو . انقدر به من نزدیک شده بود که تف هاش می پاشید توی صورتم و مجبور شدم چشمهام رو ببندم. همین موقع دایی ش اومد و کشیدش کنار و گفت » حالا که چیزی نشده خانوم. اینم که ماشینی نیس! کلش مگه چیه؟ همچی خودتون رو گرفتین انگار مازوراتی سوارین. » مرد پیرهن کفترگیری از اون ور داد زد » اره والله، یک پراید قراضه که این حرفها رو نداره» میم که تا حالا سکوت کرده بود گفت » اقایون؛ الان پلیس میاد. میشه خواهش کنم که تا اون موقع صبر کنیم و حرف نزنیم؟ مرد پیرهن کفترگیری دهنش رو کج کرد و گفت » واس چی؟ واس چی حرف نزنیم؟ مگه شما ها از دماغ فیل افتادین؟» چند نفر از محلی ها هم اومده بودن و هرکی یک چیزی می گفت. همه با هم و تند تند حرف می زدن. یکی در مورد اینکه زن اصلا توی جاده نباید رانندگی کنه می گفت. یکی داشت به پسره بد و بیراه می گفت که چرا وقتی گواهینامه نداره تو جاده رانندگی می کنه. یکی داشت به بسیجی هایی که وسط کوه نماز خونده بودن و مسبب همه ی این بلاها بودن فحش می داد و زیر لب نق می زد که اسلام عزیز مملکت رو به باد داده. پیرمرد شلوار پیلی دار رفته بود توی کار میم و داشت بهش نخ می داد. خان داییه دست پسرک راننده رو گرفته بود و اورده بود که از من معذرت بخواد که بهم گفته خفه شو. همه یک ریز حرف می زدن، حرف می زدن؛ حرف می زدن. بوی گند تنهای عرق کرده زیر هوای دم کرده ی شمال و لهجه هاشون با هم قاطی شده بود. گوشهام داشت وز وز می کرد. خیلی سعی کردم به خودم مسلط باشم و با صدای اروم ولی خیلی قاطعی گفتم » آقای عزیز! همه جای دنیا مردم با هم تصادف می کنند. صبر می کنند؛ پلیس میاد و قضیه تموم میشه. میشه ما هم همین کار رو بکنیم؟ میشه صبر کنید تا پلیس بیاد؟ میشه به هم توهین نکنیم؟ میشه اصلا با هم حرف نزنیم و سکوت کنیم؟
یک لحظه سکوت شد. همه با قیافه های سردرگم نگاهم می کردند. انگار توی قاموس شان سکوت کردن معنی ای نداشت. خان دایی سکوت رو شکست » زکی، این یکی رو؛ مگه ما خارجکی هستیم؟ ما ایرانی هستیم؛ داریم با هم اختلاط می کنیم دیگه؛ شما دو تا چرا انقده بد گوشتین؟ اگه انقده گند دماغ نبودین الان تو این سن و سال با شوهر و بچه تون می اومدین شمال؛ نه دو تا زن تک و تنها اینجوری تو جاده ویلون » برگشتم و با استیصال به میم که از عصبانیت داشت ناخن هاش رو می جوید نگاه کردم. خدا رو شکر که همین موقع پلیس رسید. همون طور که مشخص بود طرف مقصر بود؛ بیمه هم نداشتند. چند ساعتی هم معطل کروکی و گزارش و اینها شدیم. وقتی همه کارها تموم شد میم مدارک پسره رو برگردوند تا توی دردسر نیفته. پسره مدارک رو گرفت و بدون اینکه تشکر کنه برگشت پرید توی ماشین، همشون سوار شدن و رفتن و بالاخره سکوت شد. سکوتی که همه ی راه برگشت توی ماشین با میم ادامه پیدا کرد.به هرحال، ما دو تا زن بی سرپرست ویلون بودیم وسط جاده که اون مردم رو درک نمی کردیم. اونها تقصیری نداشتن. برای اونها دخالت کردن؛ توهین کردن، فضولی کردن و مزه پروندن فقط یک جور وقت گذرونی ساده بود. اونها واقعا قصد بدی نداشتن. بقول خان دایی اونها فقط ایرانی بودن.
دستهبندی شده در: لولیتا

