Shared posts
http://pulp-fiction.blogspot.com/2012/10/blog-post.html
يك آدمي بود استخوانهاي پوسيده را آورده بود نزد...
نقش قارچ سمي انقدر تو كارتونها پر رنگ بود كه م...
آيا ميدانيد مكاتب مادي انسان را از سعادت حقيقي...
فاز هولناك بودن شهوت را نميگيرم...
اگه دست من بود همهي نوجوانها را به سزاي اعمال...
مفتخرم از همينجا به همهي عزيزاني كه احياناً ...
به خداوندي خدا كه جهان را گشتم و انفعالي الكيت...
http://lunatique.blogsky.com/1391/12/12/post-126/
فائزه هاشمی بودن
خودِ من برای سانسورِ فیلم و کتاب و کنسرت،برای تهدید و کشتار روشنفکرها،برای بالارفتن قیمت دلار و یورو،برای حقِ آزاد زندگی کردنم بیشتر انگیزه مبارزه دارم تا برای تحصیل و درمان مجانی بیکاران،تا برای حق و حقوق کارگرانِ هشت ماه حقوق نگرفته.دست کم تا دو سه سال پیش همچین آدمی بودم.
حالا حکایت فائزه هاشمی است.او چی کم دارد توی این مملکت؟چی می توانست کم داشته باشد،اگر فقط خاموش می ماند، نه این که خایه مالی بکند حتی؟فائزه هاشمی به چی می تواند اعتراض کند اگر فقط زندگی خودش را ببیند؟برای چی هفته نامه " زن" راه انداخته بود و توش تلاش می کرد برای بالابردن فرهنگ،برای بهبود اوضاع زن ایرانی؟فائزه نمی توانست بهترین زندگی را داشته باشد فقط با آن چه از پدر نصیبش می شود؟نمی توانست طوری زندگی کند که آن فحش های ترسناک را از آن حیوانِ تاجیک نام نشنود؟نمی توانست حمله شبانه به مهمانی و بردنش به بند نسوان با چادرشب را تجربه نکند؟ حتی گوشه ای از یک مدیریتی را گرفته باشد و نان و ماستِ خودش را بخورد؟
فاطمه هاشمی همین امروز انگار گفته: : ٬پدر من فردای انتخابات و پس از آن اتفاقاتی که افتاد و بازداشتها شروع شد با همه ما اتمام حجت کردند و گفتند من میتوانم مجیزگوی اینها شوم و شما بهترین زندگی را داشته باشید ولی اگر بخواهم راه درست را بروم و آنچه را انجام دهم که خدا میپسندد و حق است، فشارها روی شما زیاد میشود و بازداشت میشوید. به شما تهمت میزنند و برایتان پروندهسازی میکنند. آیا اینها را تحمل میکنید؟
البته بحث من این جا پدرِ فائزه نیست. بحث من خودش است که همیشه احساس کردم همراه ما بوده تا حکومت.
یا خودش دزد بود یا پدرش
دوستی داشتیم خیلی سال پیش از آن پولدارها.خانه شان طوری بود که باید آدرس می دادی راهروی پنجم در هفتم می شود آشپزخانه.برای گوزیدن هم یک اتاق بخصوص آن جا بود چه رسد درس خواندن،کلاس گذاشتن،تلویزیون دیدن،ورزش کردن،سکسیدن و باقی قضایا.دوستِ ما از آن ها نبود که بنزآلبالویی سوار شود.پول، خرج تحصیلش در بهترین دانشگاه دنیا و سفر و کنسرت و تاتر می شد.یک شلوار جین تنش بود که می گفت چهار سال پیشش از بنتون خریده.خراب شود می رود یکی دیگر می خرد.خیلی هم زشت بود.آن موقع بنتون این جا زنجیره ای نشده بود که هیچ،احتمالا نه من،نه شما اسمش را نشنیده بودیم.خلاصه یک روز گله کرد که بچه ها توی بحث گفته اند " هر که به آسمان رفت سیم و زرش، یا خودش دزد بود یا پدرش ".گفتم چرت گفته اند.عرضه داشته باشی پول در می آوری.پدران آن ها عرضه نداشته اند.آن روز منظورم به پدرِخودم هم بود.هنوز افتخار نمی کردم که جانش کف دستش است و برای ساختن این خراب شده همه ی عمرش را گذاشت و بهش نرسید و ارث گذاشت برای ما بچه ها ساختنش را.آن بچه ها که آن روز هجده نوزده سالشان بود و آن شعر را گفته بودن توی بحث،امروز چپ شده اند و دشمن سرمایه داری.همان ها که من آن روزها گفتم چرت می گویند.
امروز اما،وقتی هی می دوم،وقتی هی بهم پیشنهادهایی می شود که توشان پول است یه عالمه،اما باید یا عقایدم را بفروشم،یا این چس هنری که کسب کرده ام و حفظش برام مهم است،یا گذشته ی پدران و مادران و عموهام را با دروغ بافتن و تحریف تاریخ یا همین دیروز رفقام را.این روزها هر چه می دوم نمی رسم به پولی که بتوانم باهاش توی یک هشتادمتری با چشم انداز مقبول زندگی کنم.بتوانم باهاش به پول فکر نکنم.به این که چه کار را می توانم بکنم و چه کار را نه فکر نکنم.و دستِ کم راضیم که خودم،عقایدم،رفقایم،پدر و مادرم را نفروخته ام.وفکر می کنم آیا هر که به آسمان که هیچ به همین هشتادمتری طبقه دهم رفت سیم و زرش یا خودش دزد بود یا پدرش.نکند من هم چپ شده ام و دشمن سرمایه داری.
پرسپولیس
MohsenMخدای من! من هم دقیقا چند هفته پیش بعد از سه چهار سالی دوباره فیلم پرسپولیس رو دیدم و دقیقا به طرز عجیبی نظرم عوض شده و الی آخر!
بعد از چهار پنچ سالی دوباره فیلم پرسپولیس رو دیدم. به طرز عجیبی نظرم راجع به فیلم عوض شده. الان دیگه اون رو غلوآمیز نمی بینم. این تغییر نظر خیلی برام تکان دهنده است. هم می تونه نشانی از تغییر سبک زندگی ام باشه که یعنی داستان زندگی مرجان برام باور پذیرتر شده و هم می تونه نشانی از فراموش کردن واقعیت زندگی روزمره در ایران باشه.
این فکر یکی از درگیری های ذهنی لذت/درد آور این روزهای منه.
هنوز فکر می کنی ارزشش را دارد؟
در خوب ترین رفتارها هم هنوز خیلی شکنجه هست. هنوز چشم بندی هست که فقط جلوی پات را می بینی. نمی دانی پشت و جلوت چه خبر است. نمی دانی کی دارد تو را کجا می برد. نمی فهمی چرا یهو ظلمات می شود که هیچ هیچ نوری نیست، چرا یهو سرد می شود. چرا یهو سرو صدا می شود. هنوز نگهت می دارند رو به دیوار، گوشه ای از ناکجاآباد، منتظر. و تو نمی دانی این انتظار چند دقیقه است یا ساعت. هنوز محصور به اتاق کوچکی هستی که هیچ رنگ و نوری توش نیست. هنوز اگر در هواخوری فرصتی دست بدهد و آسمان را ببینی می خواهی پر بکشی. مثل پرنده هایی که آن بالا می نشینند. هنوز زندانی هستی. هنوز نمی دانی ۵ روز می مانی یا ۵۰۰ روز. هنوز صبح تا شب فکر می کنی به سوال ها. به جواب ها. به سناریوهای احتمالی. هنوز هیچی نیست برای وقت های طولانی طولانی طولانی که پرشان کنی، توی سطل اشغال نریزی عمر را، جز هم صحبتی با هم سلولی ها( فرض می کنیم که رفتار خوب یعنی انفرادی در کار نیست). هنوز آبهای پر از املاح و نشستن ساعت ها کف سلول می تواند برایت سنگ کلیه بیاورد. هنوز بازجو ازت اسم دوست هات را می خواهد و کارهایی که کرده اند. هنوز با صدای آرام و دوستانه تهدید می کند که اگر همکاری نکنی ممکن است ۵ سال حکم برایت ببرند. هنوز سرنوشتت دستِ آن هاست و می دانی که می توانند با زندگیت همه کار بکنند، اگر اراده کنند. هنوز مدام فکر می کنی این همه فشار برای چیست؟ هنوز فکر می کنی ارزشش را دارد؟ هنوز باورت نمی شود تلاش برای ساختن این سرزمین، برای آگاه کردن مردمش که در واقع برداشتن باری است از دوش اداره کنندگانش جرم است. این همه هزینه دارد. هنوز کنار نیامده ای که باید این همه خدمت دلسوزانه بی پشتوانه را انکار کنی. هنوز صدای فریاد می شنوی از آن ها که رفتار باهاشان مثل تو خوب نیست. هنوز سلول کناریت یکی در انفرادی است. شاید آرش صادقی. می دانی؟ او یک سال است در همان ساختمان است. این ها، نهایت رفتار خوب است. به مرگ گرفته اند و ما به تب راضی شده ایم. حالا خدا کند واقعا رفتارشان باهاتان خوب باشد.
* مادر صبا آذرپیک از نحوه ورود ماموران به خانه و سیلی هایی که به صورت پسرش زده اند می گوید. از آن مادرهای نترس و نا محافظه کار.
فکر کنم مامان باباش سیگاری بودن
گریز
کتاب چی؟ پاگرد
کتاب از آنجا شروع میشود که در جریان درگیریهای جلوی دانشگاه در روزهای بعد از ۱۸ تیر ۷۸، یکی از کسانی که خانهاش در همان حوالی است کسانی را که از دست انصار فرار میکنند در خانهاش پناه میدهد و هر کدام این آدمها قصهای دارند. البته فصلهای مختلف رمان در زمانهای مختلف میگذرند و ما به این ترتیب با بخشی از گذشته این شخصیتها (البته بیشتر یکی دوتایشان) آشنا میشویم.
از آنجایی که دو سه ماه پیش خواهرم برای من خریدش، باید هنوز در بازار باشد.
پاگرد
محمدحسن شهسواری
نشر افق
چاپ اول: ۱۳۸۳
۲۸۸ صفحه
به اسفندیار مشایی می آید ریاست جمهوری؛ اگر از جریان انحرافی احمدی نژاد اعلان برائت بکند!
![]() |
![]() |
![]() |
1- تا یادم نرفته این طنز روزگار را بنویسم که بنظر می رسد ما 8 سال آینده را هم به سیاق این سال های محمود احمدی نژاد خواهیم گذراند و خواهیم نوشت. با این تفاوت که اگر در همۀ این سالها این ما بودیم که اصرار داشتیم احمدی نژاد و مشایی یک روح در دو کالبد هستند و فرقی بین این دو نیست و موضوع جریان انحرافی برساختۀ توهمی اصولگرایان است برای توجیه اشتباهات حضرت آقا در حقنه کردن احمدی نژاد به اصولگرایان و گرفتار کردن ملت. در 8 سال آینده این ما تغییرخواهان هستیم که اصرار خواهیم کرد که احمدی نژاد گروه انحرافی است و مشایی اصل کار و خواهان برائت مشایی از احمدی نژاد خواهیم شد؛ و در مقابل اصولگرایان هستند که خواهند گفت مشایی و احمدی نژاد فرقی با هم ندارند و مشایی همان احمدی نژاد است.
2- اولین بار در نیروی هوایی با واژۀ "سیمولاتور" (Simulator) آشنا شدم و آن دستگاهی در سالنی بهمین نام بود و دانشجویان خلبانی را برای آموزش در موقعیت کاملاً شبیه سازی شده با دستگاه سیمولاتور آموزش خلبانی می دادیم در روی زمین بجای هوا و هواپیما. امروز اما که اولین رونمایی از نقش جدید مشایی را که دیدم در دفتر رییس جمهور و ملاقات با یک دیپلمات غربی (کشوری بغایت لائیک و دور از دین و خرافات سوئد) - بجای حداقل کشوری از اعضای جنبش غیر متعهد ها که مرتبط هم باشد با پست ریاست دبیرخانۀ نم اسفندیار رحیم مشایی برای شروع و پوشش لو نرفتن جنبه های تبلیغاتی- مطمئن شدم که احمدی نژاد حرف هم که نزند عمل می کند و چه خون دلی خوردند امروز اصولگرایان و باید منتظر واکنش های تفریحی شان باشیم فردا پس فردا.
3- چرا گفتم جای اصلاح طلبان و تغییر خواهان با جای اصولگرایان عوض خواهد شد در دوران ریاست جمهوری رحیم مشایی. به این دلیل واضح است که واقعاً به مشایی می آمد پز و ژست های مدرن ریاست جمهوری در استقبال و نشست و برخاست این اولین رسمیت تمرین ریاست جمهوری. زیرا که آرزو بدلمان ماند که احمدی نژاد بتواند یک ژست شیک و تمیز بیاید در مقابل این همه سیاستمدارانی که به دیدن و ملاقاتش رفته اند و می روند. و اگر نبود ارادت بی حرف و حدیث مشایی به احمدی نژاد و آن گفتارهای اغراق و دروغ که دولت احمدی نژاد یگانه بوده در همۀ خوبی ها و کمالات در طول تاریخ ایران؛ حتماً هنوز هم پشت مشایی سینه می زدم بخاطر آن قشنگترین جمله اش خطاب به مراجع روحانی که گفت: "یارو موسیقی گوش نکرده می گوید حرام است".
4- عجب کابوسی بود این ژست ها و این تمرین های مشایی برای اصولگرایان. زیرا عمراً با هر حیله و مهندسی و تقلبی هم بتوانند جلو دار این دو یار غار امام زمانی بشوند در انتخابات آینده. توده های محروم و روستایی را احمدی نژاد با پرداخت های نقدی خواهد آورد. و مدرن ها را اسفندیار رحیم مشایی شخصاً برغبت خواهد کشاند پای صندوق های رأی با آن ژست های رییس جمهوری تا کنون دیده نشده به این وقار و قاعده در عمر جمهوری اسلامی. او مخصوصاً مطلقاً راجع به ایران و سیاست خارجی و انرژی هسته ای مذاکره کرده با معاون وزیر خارجۀ سوئد که نگذارد اصولگرایان خودشان را بخریت بزنند و بگویند: "موضوع مهمی نیست. مشایی در قالب اهداف کشورهای غیر متعهد که رییس دبیرخانه اش بوده مذاکره کرده و این طبیعی است". دلم خون است و لبم خندان. خب نمی شود که قبل از مردن خودمان را بکشیم. مرسی به مشایی برای امروز! یا...هو
Ang-Ziet-Tea
اضمحلال
خیلی بیشتر از جنگیدن در یک و دو جبهه است.
اضمحلال
وقتیست که هیچ انگیزهای برای چیرگی بر استیصال نداری. و حتی برای بیدار شدن. فقط ترس میماند و کمکم آنهم رنگ میبازد.
استغفار
آیا؟ حتماً.
به جرم تمام خوابهای دیده؛ تمام پریدنهای ناخواسته؛ تمام دلتنگیهای درلحظهی بعد از پریدن از خواب؛ تمام فکر کردنها و قیاس کردنها بین دو دنیا؛ تمام «اما خب …»های توجیهی برای ماندن در همین دنیا؛ تمام «فقط یه خواب بوده! لول …»های دو، سه و چهار ساعت بعد؛ تمام یواشکی آرزو کردنهای قبل از خواب که دوباره ادامهی همان خواب بازگردد؛ …
خواب،
فرار ای است بعضاً عندالاستطاعه از اضمحلال زندگی استثمارگر، بعضاً همراه با نیاز به استغفار و استطهار آتی.
من،
اما،
به قایقهای تاکوما فکر میکنم. بیشتر.
Dumber than your average, generally speaking
آخه عزیز دلم، جانِ من، تو مگه خودت یادت نیست؟
تمام کودکیهای ما – دامن قرمز و جورابشلواری کلفت سفید تو؛ شلوار لی آبی بندک دار و کفشهای کوشولوی من – همه رفتهان. همه. هـَ مِه.
الئو،
وقتی صدایت نمیزنم، فکر نکن قهرم. فکر نکن فراموشت کردهام. فکر نکن فکرت را نمیکنم. یه احتمال کمی بده که دهنم را باز کنم اگر، تا انتهای ششهایم آب میرود.
الئو،
من
حرف که میزنم،
همه میرنجند. حتی فیونا.
بگذار نگاهت کنم فقط. گهگاه چشمهایم را میبندم؛ تا تو هم استراحتی بکنی!
الئو،
چشمهایم ضد آب است. اما خوابهایم پر از غرق شدن.
چند نکته تاریخی درباره کنارهگیری آقای منتظری از زبان پسرش
http://lunatique.blogsky.com/1391/08/18/post-124/
http://leilaye-leili.blogspot.com/2013/02/blog-post_6.html
جوشیدن
امان از دلها
وقتی که دم میکنند
وقتی که میجوشند
امان از مادرها
وقتی در چهلم پسرانشان
چای میآورند
———————–
م ف / برای چهلم ستار بهشتی
یک کلمهی بزرگ خطاب به آدمهای کوچک
در زمانهایی نه چندان دور، آنقدر که من هم به خاطر دارم، بیشتر آدمها در شهرهای بزرگ در خانههایی حیاطدار زندگی میکردند و نه مثل امروز روی هم، در آپارتمانها. زندگی افقی خصوصیاتی داشت: آدمها بیشتر با هم آشنا بودند و مهربانی یا آزار یکدیگر را بیشتر و مستقیمتر درک میکردند.
در چنان فضایی “محله” معنا داشت و پیش از نوستالژیک شدن نوشته، باید بگویم این زندگی در محله چندان هم آش دهنسوزی نبود. چه دعواهای خونینی بین بچههای این محله با آن یکی محله بود و چه کتکهای ناحقی که بچههای سربزیر میخوردند چون گذرشان به آن یکی محله افتاده بود که دو سه تا از بچههای شرورشان قبلا از بچههای شرورتر این محله کتک خورده بودند. در سطح بزرگترها البته دعواها جدیتر بود هرچند نه الزاما به صورت کتککاری. اوج فاجعه آنجا بود که محلهای لات یا اَرقِهای داشت که زده بود به سیم آخر. لاشه لات، یا لاتی که به سیم آخر زده را باید شخصا به چشم دیده باشید تا بتوانید باور کنید وقتی آدمیزاد آبرو و شرف را یکجا فروگزارد و سربیباکی هم داشته باشد ممکن است چه موجود رذل و فجیعی شود. یک نمونه را که به چشم خودم دیدم:
زنک آمده بود دم خانهی یکی از همسایههای برای دعوای دخترش با دختر همسایه. همینکه زن همسایه چیزی در جواب عربدهکشیهایش گفت، چنان تک تک اعضا و جوارح خودش و دخترش و فک و فک فامیلش را به تک تک خرها و سگها حواله داد که نفس در سینه همهمان حبس شد. زن همسایه با مردمکانی وامانده فقط میلرزید، چند نفر زدند زیر گریه، مادرهایی که شوکه نشده بودند گوش بچههایشان را گرفتند و از مهلکه بدر بردند. وقتی خوب حرفهایش را زد، صحنهها را تصویر کرد و جیغهایش را کشید، خیلی آرام، انگار نه انگار که زن است مادر است آدم است، نگاهی با پیروزی به چهل پنجاه نفری که جمع شده بودند انداخت. پیروزمندانه نگاهش را چرخاند. همه ماستها را کیسه کرده بودند و نفس از کسی در نمیآمد. رجزخواند و دست دخترش را کشید و رفت. جماعت، مثلا مادر من، چه میتوانستند بکنند؟ دهن به دهن زنک بگذارند؟ پلیس خبر کنند؟
در همان محله که بودیم یک بار از همین طایفه یکی به برادرم پریده بود. من ندیدمش ولی میگفتند ریغ ماسویی بیش نبوده و به بهانه اینکه برادرم با ماشین به او راه نداده جار و جنجال و فحاشی راه انداخته و اینقدر ادامه داده تا برادرم کشیدهای حوالهاش کرده. در چنین جاهایی و چنان زمانی رسم به آژان کشی در اینطور موارد نبود. ولی یارو پلیس خبر میکند که آی این من را زده و جیبم پاره شده و پانصد تومان پولی که در جیبم بوده حالا نیست(سال ۶۱-۶۲). روایت برادرم از پاسگاه پلیس:افسر کشیک تا طرف را میبیند کشیدهی جانانهای به طرف مینوازد و با ناسزای فراوان میگوید از اینکه هربار به بهانهای افراد را به کلانتری میآورد خجالت بکشد و ایندفعه پدرش را درمیآورد. واکنش طرف: این من را زده و پانصد تومن پولم هم از دستم رفته. یا پول بدهد یا ما را بفرستید دادگاه. توصیه پلیس: این دویست بار تو را از پلههای دادگاه بالا و پایین میکند پول را بده و خودت را خلاص کن پسرم.
همه جا نه، ولی به محلات بسیاری یکی از این لاشهلاتها مثل آیه عذاب نازل میشدند و زندگی را چنان به کام مردم تلخ میکردند که یا به مرحلهی خفهخون میرسیدند و یا بار و بنههاش را جمع میکردند جای دیگری میرفتند. لاتها با بازوی کلفت و قمهی تیزشان روی ترس مردم از جان و مالشان برپا بودند لاشهلاتها، بدون همه چیز، فقط به ترس آدمها از آبرویشان آویزان بودند. با لات میشد کنار آمد، به رو گرفت، نمکگیرش کرد، سیبیلش را چرب کرد یا یک لاتتر از خودش را فرستاد کاسه کوزهاش را بهم بریزد؛ لاشهلات کثافتی غیرقابل مذاکره، معامله و روکمکنی بود. فقط باید کامل له میشد که آن هم از معدود آدمهایی برمیآمد. سروکار داشتن با آدم مردمآزاری که نه آبرو دارد نه از چیزی میترسد نه هیچوقت از هیچ چیزی راضی میشود و نه پایش را به اندازهی گلیم خودش دراز میکند و همیشه باید در مرکز توجه دیگران باشد بدترین کابوس آدمهای محترم و معمولی است.
اگر خودتان به خاطر ندارید از بزرگترها بپرسید. از این دست خاطرات فراوان دارند.
به تعبیر محمد قائد که گفت «همهی ما به طرز غمانگیزی ایرانی هستیم» میتوان گفت «همهی ما به طرز غمانگیزی در همان محلات زندگی میکنیم.»
در ادارات، در مدارس، در مساجد، در خیابانها و در فضای مجازی، فراوان آدم معمولی و محترم (محترم به معنای معمول، نه عاری از اشتباه) همچنان باید آسه بروند و آسه بیایند و نفس در سینه حبس کنند که شاخ نخورند. و این همان چیزیست که لاشهلاتها در ادارات، در مدارس، در مساجد، در خیابانها و در فضای مجازی میخواهند. در ایران نان از ظاهرسازی برای حمایت حکومت درمیآورند و در خارج نان از دشمنیِ ظاهری با آن.
رسانه دارند، خبرنویس دارند و کامنتگذار دارند و خود گاهی در هر سه نقش حضور دارند تا دیگران را دزد و آدمربا و قاتل و فاحشه و مواجببگیر این و آن معرفی کنند. اگر صدایی به اعتراض بلند شود آنوقت تیم وکلای گران قیمت دارند و به هر بهانهای شما را به دادگاه میکشانند. اعصاب و روان و کار و زندگی آبروی دیگران نقطه ضعفشان است؛ پس ساکت مینشینند و هر ساکت-نشستنی یک پیروزی و یک امتیاز برای لاشهلاتها محسوب میشود. آنوقت، در موارد بزرگتر به رسانههای بزرگتر میروند و از اینکه دیگران حاضر نشدهاند با آنها به یک جوال بروند پیروزی میسازند و لجنپراکنیشان را بجای سطل با ماشین آتشنشانی انجام میدهند. موارد کوچکتر را هم دستمایهی لغزخوانی و زهر چشم گرفتن از اهل محل میکنند.
باید به آدمهای محترم حق داد اگر از گلاویز شدن با کسی که هیچ راه ابراز وجود و منبع درآمدی ندارد جز همین گلاویز شدنها، پرهیز کنند؛ اما سوال اینجاست که چنین وضعی تا کی ادامه مییابد و راه خلاصی از آن چیست؟ و آیا خبرنگار، فعال سیاسی و اجتماعی، روشنفکر عرصه عمومی و کلا هرکسی که در مورد حق و حقیقت “فعالانه” احساس مسئولیت میکند میتواند مثل تمام آدمهای مودب و محترم و معقول، هر روز راهش را کج کند و چشمش را ببندد و یک گوشش را در و یکی را دوازه کند تا از شر نامههای تهدیدآمیز و کامنتهای توهینآمیز و شایعات شرمآور و احضارنامهها در امان بماند؟
<<نه>>
گفتگو با طنزپرداز ونزوئلایی: شما ایرانیها دیوانگی کم دارید!
روبن مورالس (Reuben Morales)، کمدین و طنزنویس ونزوئلایی است که فعالیتهای گوناگونی در زمینه اجرای استندآپ کمدی، بازیگری و نویسندگی برای کمدیهای رادیویی و تلویزیونی، و طنزنویسی در رسانههای طیف اپوزوسیون ونزوئلا دارد. روبن متولد ۱۹۸۰ است و بیش از ده سال سابقه فعالیت در عرصه طنز و کمدی دارد. او یکی از نویسندگان کمدیهای سیاسی اجتماعی تلویزیون RCTV بود که تحت فشارهای دولت چاوز تعطیل شد. با او درباره طنز، سیاست، آزادی مطبوعات، چاوز، دخترش و البته سمند و احمدینژاد گفتگو کردم.
محمود فرجامی/ بازنشر از تهرانریویو
ما در ایران تا پیش از آنکه محمود احمدینژاد به ریاست جمهوری برسد درباره ونزوئلا چندان چیزی نشنیده بودیم. شما در ونزوئلا چطور؟
راستش ما الان هم درباره ایران چیز چندانی نمیدانیم. تا آنجا میدانیم که انگار در فضای فیلمهای بتمن گیر کردهایم و یک جوکری از آن دور دستها آمده است! البته این را هم فهمیدهایم که انگار در ایران هم ماجرای انتخابات یک چیزیست شبیه همان چیزی که ما در ونزوئلا داریم: تلاش بیهوده.
پس لابد شما هم همان احساسی را نسبت به چاوز دارید که ما نسبت به احمدینژاد داریم.
این یارو که مردم کره شمالی را اسیر خودش کرده اگر بگذاریم روی این دو تا، یک فیلم وحشتناک با سه تا شخصیت منفی جانی میشود ساخت!
چه احساسات خالصی نسبت به هوگو و محمود داری! اینها را در استندآپ کمدیها و شوهایت هم استفاده هم میکنی؟
آره. از بوی بدن محمود تا سوسیالیسم اجتماعی شخصی هوگو دستمایه جوک ها و شوخیها قرار میگیرند. ضمنا فقط اینها که نیست. این سمندی که توی پاچهی ما کردید هم دستمایه شوخی و خندهاند. مثلا میگوییم صاحبان سمند خوشبختترین صاحبان ماشین هستند. چون به محض اینکه ماشینشان کوچکترین اشکالی داشته باشد شرکت بیمه همهی خسارت را پرداخت میکند تا از شر خرابیها و خرجتراشیهای هر روزه این ماشین، خلاص شود. ما با بیماری چاوز هم شوخی میکنیم و میگوییم این سوسیالیسم داخلی چاور به قدری داخلی بود که از وقتی بیماری داخلی گرفته سوسیالیسمش هم به هم ریخته.
بیماری چیز بدیست و امیدوارم بیماری چاوز هرچه زودتر رفع شود اما واقعا فکر میکنم استراحت و دوران نقاهت هم برای او و احمدینژاد لازم است و هم برای ما مفید. ولی خب گویا چارهای نیست، نه آنها کار لازم را انجام میدهند و نه چیز مفیدی به ما میرسد.
دست کم سکوت کند. این بابا (چاوز) هربار در برنامه هفتگیاش دست کم ۵ ساعت حرف میزند. سکوت طلاست!
بگذریم. گفتی از دست سمند حسابی شاکی هستید؟
مشکل ما با سمند به طرز سمبولیکی با انقلابمان پیوند خورده. چاوز وقتی جوان بود در یک سخنرانی عمومی قول داد که کشور را به کل متحول کند. قول و قراری که مشهور شد و در زیر درختی انجام شد که در کشور ما سمن د گوئره” El Saman de Güere” نامیده میشود (Güere نام محلی است که درخت Saman معروف در آنجاست). به این ترتیب وقتی ماشین سمند به اینجا رسید ما فکر کردیم قضیه سمبولیک است و جدی نگرفتیمش. واقعیت آنست که سمند را فقط کسانی میتوانند بگیرند که در دولت یا نیروهای نظامی شاغل باشند. نتیجهگیری: دولت به مملکت گند میزند و وقتی برای خودش کار کنی در صف اول هستی.
خیلی داری سخت میگیری. سمند ماشین خوبی است و ما از آن خیلی راضی هستیم اما با کمال میل برای شما می فرستیم … ضمنا احمدینژاد هم خیلی رئیس جمهور خوبیست!
چاوز هم سخنران خیلی خوبیست و ما خیلی خوشحال میشویم این نابغه ملی را بفرستیم برای شما. معاملهی پایاپای.
مطئمنی؟! به نظر من که معامله دست کم از یک جهت به نفع ماست: لااقل چاوز با رقص و آبجو و موی مردم مشکلی ندارد.
آدمیزاد خیلی جالب است، وقتی نمیتوانی برقصی و بنوشی (آنطور که درباره ایران فهمیدهام) خیلی به رقص و الکل حریص میشوی اما وقتی هر روز میرقصی و مینوشی و در همان حال همه جا هرج و مرج بر قرار است دوست داری یک کمی جلوی آن گرفته شود. ایرانیها کمی دیوانگی نیاز دارند و ونزوئلاییها کمی نظم و ترتیب … شاید باید مردم هر دو کشور یک منطقهای را آن وسط مسط ها بخرند و مهاجرت کنند به آنجا و در کنار هم در تعادل زندگی کنند … ممم بگذار روی این نقشه حساب کنم… بله… کازابلانکا جای خوبیست!
چه جالب! پس فکر میکنی مشکل ما در ایران کمبود دیوانگی و زیاد بودن نظم و ترتیب است!
بالاخره وقتی خیابانهایتان شب و روز پر از پلیس است از شر تبهکارها تا حدود زیادی خلاص هستید و لااقل در خیابان احساس امنیت میکنید.
بله خیابانهای ما پر از پلیس است اما این به معنای آن نیست که خیلی احساس امنیت میکنیم و اصولا یکی از عوامل از بین رفتن احساس امنیت ما، همین پلیس ها هستند!
در ونزوئلا هم تقریبا وضع همینطور است. جنایتکارهایی که لباس پلیس پوشیدهاند و پلیسهایی که کارهای جنایتکارانه میکنند. خیلی بعید نمیبینم یک روز هم خبر روز این باشد که “تبهکاران با موفقیت توانستند چند پلیس را در هنگام آدمربایی دستگیر کنند”!
در کشور ما البته بعید است تبهکاران بتوانند همچو کارهایی بکنند. زور پلیس خیلی زیاد است! باز شما دست کم امیدی به تبهکارها دارید…
خب من نسبی حرف زدم. آن طوری که شنیدهام در ایران رفتن به دیسکو و رقص و اینطور وقتگذرانیها چندان ساده نیست. از این نظر ونزوئلا زیادی آزاد است طوری که تا هرج و مرج پیش رفته و هر کس هر کاری دلش میخواهد میکند. البته فکر میکنم این بیشتر یک مشکل اجتماعی باشد.
بله حق با توست در ایران رفتن به دیسکو “چندان ساده نیست”! بیخیال. همان بهتر که درباره سیاست حرف بزنیم. این که میگویی در ونزوئلا سانسور وجود دارد به چه معناست؟ چطور سانسوری وجود دارد. مثال بزن لطفا.
اینجا شما میتوانی هر چیزی دلت خواست بگویی. فشارها فورا ظاهر نمیشود ولی خواهد شد. من در اینجا با کمدینهایی همکاری داشتهام که از کارهای دولتی اخراج شدهاند (لورینو مارکوئز)، تئاترهای دولتی کارهای آنها را توقیف کردهاند (آکهکه سیرکو-تیاترو) و از پخش آنها روی آنتن جلوگیری شده است (مثل شو تلویزیونیای که من برایش مینوشتم و در شبکهای پخش میشود با نام RCTV که سرانجام تحت فشارها توقیف شد)
کمدینهای که بی محابا حرف زدهاند از کار در هتلها و تئاترهای دولتی منع شده اند. البته با این حال آنها باز هم از طنز و فکاهیات سیاسی دست برنداشتهاند. ولی خب، به این ترتیب ریسک اقتصادی کار بالا رفته است و رسانههای بزرگ دوست ندارند خودشان را با خطرات آن درگیر کنند. به این ترتیب طنز سیاسی محدود شده به بعضی تئاترها و روزنامهها و کلابها.
اگر یک نفر از ایران با من تماس بگیرد و بگوید طنز سیاسی محدود شده به بعضی تئاترها و روزنامهها و کلابها ذوق مرگ میشوم! خب در آن بعضی تئاترها و روزنامهها و کلابها چه چیزهایی میگویید مثلا؟
اخیرا انتخابات فرمانداریها را داشتیم. حزب دولت (PSUV) نامزدهایی را برای استانها معرفی کرد که اصلا در آن مناطق زندگی نکرده بودند. بیشتر آنها هم (۲۰ از ۲۳) برنده انتخابات شدند. بعد مضمون کوک شد که: “برای کریسمس هر فرماندار یک جی پی اس (رهیاب ماهوارهای) هدیه خواهد گرفت تا بتواند راهش را به محل خدمت جدیدش پیدا کند” یا “همین الان خبر رسید که آریستوبولو (یکی از فرماندارها) توانست وارد ساختمان دولتی در بارسلونا (مرکز استان آنزوآتگویی) شود”.
مارکوئز، یکی از معروفترین طنزپردازان ما هم میگوید چاوز مثل یک پسربچه کوچک در خانه است … وقتی سر و صدایش را نمیشنوید نگران میشوید.
چه نوع طنزها و شوخیهای سیاسی را دولت تحمل نمیکند؟
مثلا این را که در سال ۲۰۰۰ کارتونیست پیشکسوت ونزوئلایی، زاپاتا کشید و در روزنامه اِل ناسیونال منتشر شد:
کاریکاتوری از شمشیر پدر معنوی ونزوئلا، سیمون بولیوار با این متن ” جامعه مدنی را دوست دارم… سفت و محکم” که اشاره دارد به طرح دولت برای در آمیختن هر چه بیشتر جامعه با نیروی نظامی. این کاریکاتور چاوز را از کوره در برد و در سخنرانی ملیاش گفت: “زاپاتا، چقدر برای این کارها بهت پول میدهند؟”
یکی دیگر مقالهای بود که مارکوئز در ستون روزانهاش “تال کوال” در ۲۰۰۵ نوشت و نامهای بود به دختر رئیس جمهور. گفت حالا که چاوز فقط به دخترش گوش میدهد و نه هیچ کس دیگر، خب پس بگذار یک چیزهایی را به دخترش بگوییم تا چاوز را راهنمایی کند. عنوانش بود نامهای به روزینِس. این یکی هم در سخنرانی ملی مورد عنایت چاوز قرار گرفت. مارکوئز و روزنامه را جریمه سنگینی کردند اما مردم پول جمع کردند و آن را پرداختند.
فکر میکنی اگر ما همچو چیزی مثلا درباره بنیانگذار، رهبر یا رئیس جمهور جمهوری اسلامی منتشر کنیم چه اتفاقی میافتد؟
خب آنطوری که من قبلا از خودت شنیدهام اوضاع در آنجا خیلی بدتر از اینجاست و قضیه به زندان و تبعید ممکن است ختم شود. به نظر میرسد که تحمل اینها در ونزوئلا خیلی بیشتر از آنها در ایران است.
ماجرای دختر چاوز چیست؟ واقعا فقط به حرف دخترش گوش میکند؟
چاوز دستور داد آرم ملی را تغییر دهد چون دخترش روزینس به او گفته بود که گردن اسب وقتی اینطور به پشت سر نگاه کند خسته میشود. به این ترتیب نشان ملی که از سال ۱۹۵۴ تا ۲۰۰۶ اینطوری بود
از آن موقع اینطوری شد
تا اسبه و روزینس خانم خوشحال شوند.
چاوز در این برنامههای تلویزیونی هفتگیاش از چی حرف میزند؟
بگو از چی نمیگوید. فرض کن آیپادی داری که به جای موسیقی رویش تراکهای سخنرانی هست. آنوقت حالت مخلوط (shuffle mode) را انخاب کنی و ۵-۶ ساعت بی وقفه و بدون حتی رفتن به توالت مجبور باشی آن را گوشی کنی. یک همچو حس و حالی دارد.
میفهمم! میفهمم! خیلی چیزها را میفهمم اما نمیفهمم یک خط مستقیم هوایی بین تهران و کاراکاس به چه کار میآید! من که هیچ وقت یک ونزوئلایی در تهران ندیدم…
خب در کاراکاس هم ایرانی نمیبینی. چاوز اقتصاد را هم سیاسی کرده و این خط هوایی هم قرار است مثلا تکنیسین و محصولات فنی منتقل کند. از جایی آن طرف کره زمین . از جایی که اگر هم واقعا چیزی به این طرف حمل شود خیلی گران تمام میشود. بی معنیست. بعضیها البته میگویند دلیل برقراری این خط کاملا سیاسی است و در واقع برای حمل اورانیوم ونزوئلا به ایران برای ساختن بمب اتمی است. بعضی روزنامهنگارها هم گزارش دادهاند که جعبههای بزرگی از تهران با این هواپیما میرسد که کاملا سری هستند و ماموران فرودگاه هم حق وارسی آنها را ندارند … به هر حال کاسهای زیر نیم کاسه هست.
طنزپردازها هم به ایران و احمدینژاد میپردازند؟
آره. مثلا این
احمدینژاد دارد خطاب به آمریکاییها میگوید بترسید که من با بهترینهایم و حامیان نیرومندی دارم … روی چوبهای شکستهی بیسبال هم نام کشورهای چپ منطقه نوشته شده. با این توضیح که در ونزوئلا، چوب شکستهی بیسبار نماد آدم ضعیف و زپرتیست.
یکی از کارهایت “دکتر دلقک” است. در کشور من دلقکهایی که با جعل مدرک و اعمال نفوذ، “دکتر” میشوند زیاد هستند که اتفاقا با داشتن شغلهای رده بالا خیلی هم مضحک و خنده دارند. ولی به نظر میرسد شغل تو چیز دیگری باشد.
ها ها! خب دلقکی در بیمارستان شاخه جدیدی از هنر دلقکی (clowning) هست که با اهداف درمانی در بیمارستانها، مراکز نگهداری کودکان بیسرپرست و آسایشگاههای روانی و از این قبیلجاها انجام میشود. در “دکتر یاسو”، سازمانی که در این زمینه با آنجا همکاری میکنم، به بیمارستانهای عمومی میرویم و با بچههای بیمار بازی میکنیم و آنها و همراهانشان را میخندانیم تا روحیهشان بالا برود. هفتگی دوبار، هر بار حدود یک و نیم ساعت این کار را انجام میدهم. دکترها روی سخت افزار بیماری کار میکنند و ما روی نرمافزارش.
در انتها اگر حرف دیگری داری بزن ولی قول بده مثل رئیس جمهورتان سه ساعت طول نکشد!
دوستی دارم که با یک دختر ایرانی ازدواج کرده و خیلی خوشبختند. شخصا این نوع ارتباط بین ایران و ونزوئلا را خیلی بیشتر میپسندم تا آن نوع ارتباطی که محمود و هوگو برقرار کردهاند. بالاخره آدمیزادیم.
تا آخر الزمان شده عاشق شوید. برای رنگ گندم
امروز حس غریبی دارم . با خودم می گویم وقتی حرفی برای گفتن ندارم چه بگوم ولی نمیتوانم از وصف این حس دست بکشم . نوعی حالت منحصر به فرد است. امروز صبح که بیدار شدم به هر دلیل حس کردم که در چشمانم نوعی روطوبت مزمن خوابیده . یک طوری انگار غمی در ته دل آدم رسوب کند. از اون حالها که گاهی در زندگی رخ میدهد. وقتی حس میکنی یک غمی داری برای خودت که می توانی مثل آب نبات ترش قرمزی در دهان نگه داری ووقتی در میان جمع نشسته ای گاهی مزه مزه اش کنی. غمی که نه قرار است کسی را بکشد و نه عزائی عمومی است . یک جور حس که فقط در درون خود آدم وول میزند و همه دلچسبی اش به این است که به دیگران آسیبی نمیزند و فقط متعلق به خود آدم است. همین شخصی بودن همین لاعلاج بودن و همین نمناک بودن باعث میشود آدم در میان جمع هم که هست کمی خودش باشد. فکر میکنم اگر این کاره باشید و یا آنهائی که یک بار مبتلا شده اند خیلی زود درک کنند که این چنین حالی چطور حالی است؟
آنهایی که یک بار به طریق سعید در دائی جان ناپلئون فکر کرده اند که عاشق شده اند تا آخر عمر این حس را درک میکنند.من تا پیش از آن کمتر چنین حسی داشته ام که از دلتنگی ام لذت ببرم. این نوع از عشق که خودش با گذر تلاطمات جوانی و فرو کش هورمونهای عصیانگر فرو مینشیند از خود اثری به جای می گذارد مثل یک جای زخم . یک زخم روحی و یا شاید باید بگویم سیکلی در مغز می آفریند که تا پیش از آن نیست و تازه پس از آن است که تا ابد گاهی زنده میشود. معشوق که غبار زندگی رویش را پوشانده، در هاله ای مضجک فرو میرود و آدمی از خودش میپرسد که آیا همه هیاهو ها برای این بود؟ با این همه حس غریبش می ماند و گاهی دست کشیدن به جای این زخم، نوعی حس غیر قابل وصف ایجاد میکند. برای من شاید عفونت چشم چپم که باعث شده مثل باباقوری ها شوم باعثش شده یا شاید هوای ابری یا شاید حس خوب و عمیقی که به بناپارت دارم و مطمئنم که از عشق محترم تر و ژرفتر است. شاید هم دلیلش این باشد که بعد از مدتها من و بناپارت فرصت کردیم تا از هیاهوی زندگی در برویم. گوشی ها را جواب ندهیم یا سر بالا بدهیم و پنهان از بقیه و برای سه ساعتی مثل دوست دختر ها و پسرها بزنیم به خیابان و با پای پیاده سر تا ته مخبر الدوله را گز کنیم و بعد برویم رستوران خوشبین در سعدی و دلی از عزای غذای رشتی در بیاوریم و در دنباله مثل بچه ها بر طبل شکم بکوبیم . وقتی در مترو از هم جدا میشدیم تا هر یک به سوی وظایف اجتماعی خود برویم در آخرین لحظه نگاهی به هم انداختیم و بعد من وارد توده انسانی دم در شدم تا پیاده شوم. این طور وقتها با او شوخی میکنم و می پرسم پس کی مامانت اینها را می آوری خواستگاری؟
من اغلب وقتها ترانه های غمگینی را گوش میکنم به خصوص وقتی که در ماشین هستم یک مجموعه از خواننده هایی را گرد آورده ام که مخم را می ترکانند. ماکرو از اینکه این طور آهنگ ها را میشنوم عصبانی میشود از این که عاشقانه هایی بی سرانجام هستند و گاهی حس میکنم که کنجکاو شده نکند که من عاشق شده ام ؟ یعنی همان فضولی که مادرها در کار بچه ها دارن!. طبع مغرورش و ذهن جوانش قادر نیست درک کند که این حس، یک بازی مست کننده و بی پایان است که معشوق درست و درمانی ندارد.شاید باید بگویم از همه عشق، فقط همینش ارزش امتحان کردن دارد.
دو یا سه روزی است که بالاجبار سرکی به بیمارستان آراد تهران میزنم. من از بیمارستانها متنفرم. از هیجان آدمها از تظاهرها به نگرانی از قیافه های انجام وظیفه ای از دسته گلهای فدک و از پرسنل بی حوصله که مرگ را هر روز نظاره میکنند . شوهر خاله بناپارت که سالها پیش شیمیائی شده است اکنون در حال دادن تاوان گناهان، خطاها، لج بازیها و وحش گری دیگرانی است که خود دیگر نیستند. سرطان خونی که سالها بوده اکنون مثل ماری از هر ارگانی سر بر آورده است. به طور وحشتناکی حس خونسردی و تسلیم دارم که با هیاهوی اطرافم در تضاد کامل است. شاغلین حرف گروه پزشکی به طرز بیمار گونه ای در برابر بیماری و واقعیتهای بدن انسان بی دفاعند در حالی که دیگران به سپری به نام امید مسحلند که ما نداریم . کبد آماسیده و کلیه داغون به نظر من با معجزه هم باز نمیگردد ولی امیدواران هنوز داروهای داروخانه را اکسیر حیات می بینند و دکترها را مسیحا با روپوش سفید. شاید هم من زود تسلیم میشوم می گویند پزشکی امروز مرده زنده میکند و زنده را مرده .
کتاب واپسین گام ایمان هنوز ادامه دارد. با خواندنش واقعا آخرین گام را برداشتم تا به نوع جدیدی از الهیات برسم که باعث شد باز هم حس کنم دیگر سمت و سوئی برای استغاثه وجود ندارد. این الهیاتی است که خداوند را یا آنچه در این نام جاری است از ملکوت به زمین می آرود و جاری میکند آن را در قوانین اجتماعی سکولار و انسانی. بتهای کلیسائی و وعده و عیدهای حور و قلمان را در هم میریزد و خدائی را میسازد که در آثار برگمان می بینیم . انسانیت و عشق و تسلیم در برابر وقایع و دیدن و باز دیدن خداوند در حوادث مطلوب و نامطلوب روزگار. آن قدر فلسفی که دیشب جرات نمیکردم از اون خدائی که قبلا بنده اش بودن بخواهم مرگ را اگر مقدر شده برای انسانها آسان کند . گیج و گم به خودم گفتم حالا با کی مکالمه کنم؟ با درونم؟
اینجا تهران است
قرارمان این بود - هست - که برای رسیدن به یک رابطهی برابر تلاش کنیم؛ رابطهای که چندان شبیه رابطههای دیگر نباشد. قرار نبود - نیست - یکی پول بیاورد و خرجی بدهد و دیگری بپزد و بشوید. توی فکر یک توافق شناور بودیم - هستیم - یک چیزی که مدام نقشهای تازه به آدمهای توی رابطه بدهد. همین شد که من امروز شاد و خرم و خندان بلند شدم و به نزدیکترین دفترخانه ثبت اسناد رسمی نزدیک محل کارم رفتم و به خانمی که پش...ت میز نشسته بود گفتم: « ببخشید، میخواستم یک وکالتنامه حق طلاق و یک وکالتنامه حق سفر تنظیم کنیم».
جواب چی بود؟ «ما وکالتنامه حق طلاق تنظیم نمیکنیم، برید یک جای دیگه...». و این شد آغاز ماجرا. آمدم شرکت و از 118 شماره یک دفترخانه دیگر را گرفتم، همان دور و بر. جواب؟ «ما از این کارها نمیکنیم آقا!». توجه دارید که؟ «از این کارها» نمیکنند. چیزی شبیه اینکه آقا ما نان حلال میبریم سر سفرهمان...
رفتم توی سایت کانون سردفترداران و از بالا شروع کردم به شماره گرفتن، به 32 دفترخانه زنگ زدم و جوابها همه یک چیز بود، «انجام نمیدهیم»! انگار این یک قانون نانوشته است و یک مرام فراگیر، هیچ مرد عاقل و بالغی نمیتواند برود توی نزدیکترین دفتر ثبت اسناد رسمی و به زنش وکالت حق طلاق بدهد. باید هزار و یک جا سر بزنی تا عاقبت یکی، با هزار منت و نگاه عاقل اندر الاغ، بگوید این کار را برایت انجام میدهد.
خواستم فقط به یادتان بیاورم که کجا زندگی میکنیم. خیلی چیزها به دولت، حکومت، نظام سیاسی یا چیزهایی مثل این ربطی ندارد. اشکال از جای دیگری است...
به ریم
اینها را من هزار بار گفته ام، انکارش خر است. چیزی هم نیست که بتوانم یا بخواهم بزنم زیرش.دلخور بوده ام،خشم هم حتی داشته ام،حتا ترسیده ام گاهی و منتقدش هم بوده ام و هنوز هم هستم و خودش هم می داند چرا .چرایش اینجا گفتن ندارد. با این همه ،این که من بترسم، خشمگین باشم و دلخور و انتقاد هم بکنم حتا معنایش این نیست که صلات ظهر مرداد ماه ،کوله به دوش و چادر به سر مثل پیرزن های قوزی توی تجریش وسط صحن امام زاده صالح خیره به جای خالی چنار قدیمی الی نایستاده باشد به انتظار دخترکی که خودش را کنار ضریح آقا برای هیچ داشت چنگ میزد.
دخترک اگرچه روحش تبلور ویرانیست اما ذهنش غریب ترین چیز است*. برای همین است که یادش نمی رود چطور وقتی داشت ناخن های قرمز گلیش را زیر تای چادر پنهان می کرد شنید که الی به زن سیاه پوش و سیاه تر اخم دربان حرم آقا گفت این کیف خواهرم است مبادا او ناخنهایش را وقت برداشتن کیف ببیند برش گرداند از در آقا ( و البته در آقا هم چیزیست لابد) و طوری گفت که انگار هزار سال خواهرش باشد و یادش هست خیرات بسته های نمک را میان زنان اجاق کور و دختران بخت بسته و پیرزنان ریش دار مچاله.
به کافهی کریم خانی به خیابان های خیس شهرک غرب با چکمه های بلند قهوه ای- وسوسه انگیز و مقتدر، به زرگنده پلاک پنجاه که در پس کوچه های بارسلون تااااااااااااااااااااااااااااااب می خورد، به خرگوش سفید کلاه دار، دخترک است زرافه نیست که شب های کبود تابستان را که مثل بچه گربه های مسلول جذامی بالا می آورد از یاد ببرد و لیس های تو را از یاد ببرد و به دندان کشیدنت را از این خیابان به آن کافه ،از آن کافه به آن خیابان.دخترک است و گرداب حافظه اش و قدمهای ما روی کوچه های دروس که بمیرمشان.خیابان زخم می زند الی.
خیابان خصم من است که میگاید.خیابان پیچک است ،عشقه است، حتا دیده شده که تاک هم باشد .خیابان از آدم بالا می رود الی. چنگ می اندازد توی هفت سوراخ آدمیزاد ، جا خوش میکند. اصلن بیا برویم قلهک را منفجر کنیم سوراخ هایمان هوایی بخورد.
جان آملی ، جان پیام یک روز برگرد فبرویم موذن جاکش مسجد زرگنده را جلوی چشم عیالش عروس کنیم، برگرد تخم یاکریم های پشت پنجره ات را حنا کنم روی دستهات.بمیرم که حنا بندان نداشتی. دخترک چشم هاش را ریسه می کند اصلن. بیا یاکریم سوزان وسط باغ فردوس راه بیندازیم. جان آملی ،جان پیام یک روز برگرد که خانه ژنرال کوه صهیون است.
* اگرچه روحم تبلور ویرانیست اما ذهنم غریب ترین چیز است
براهنی
http://leilaye-leili.blogspot.com/2013/02/blog-post_20.html
وقتی سنت بالاتر می رود ... چهل و اینطرفها ... از این دلخوری که چرا دوستانت ... که باهاشان راجع به سیاست و فلسفه حرف می زنی ... اصلا به خوبیدن با تو فکر نمی کنند...
آسمان والیومی
دیگر قصد ندارم بجنگم که ببرم.
نه به این دلیل که از جنگیدن بدم بیاید، و نه به این دلیل که از بردن بدم بیاید. از قصد کردن بدم میآید. دوست داشتم پدر و مادرم قدرت داشتند. هیچ کس یک آدم ناراحت را نمیخواهد. اما خانواده در این مورد یک استثنا به شمار میرود برای همین پدرم بهم نزدیک میشود و با دستهای خشک و پیرش شانهام را میگیرد و میگوید آیا کمکی از دستش بر میآید. به نظرش من بیش از حد شبیه جوهر انغوزه شدهام. آیا ایدز گرفتهام که انقدر ناراحتم؟ نه پدر از دست تو کمکی بر نمیآید و من هم ایدز نگرفتهام. اما شاید بتوانم کمکت کنم. چیزی شده؟ کاری کردی؟ سر کار دعوا کردی؟ با دوست دخترت دعوا کردی؟ نه من با کسی دعوا نمیکنم پدر. پول داری؟ پول ندارم نه. الان که میخواهی بروی بیرون پول نداری؟ یا کلاً پول نداری؟ هم الان ندارم و هم کلاً. پدرم نمیتواند کمکی کند. چون خودش هم هیچ پولی ندارد، نه الان و نه در کل. دو هفته پیش سر میز ناهار خالی بست که ورزش میکند و باعث شد من و مادرم بخندیم و از او بخواهیم بس کند. من بهش یاد آوری کردم که از سال هشتاد و پنج دیگر هیچ کاری نکرده که بشود رویش اسمی گذاشت، علیالخصوص ورزش. گفت من پا دوچرخه نمیروم؟ گفتم در این خانه هیچکس پادوچرخه نمیرود علیالخصوص تو. گفت پس کوری. گفتم آره کورم. گفت اگر بروم بهم چی میدهی؟ گفتم پنج تا پا دوچرخه هم بروی بهت ده هزار تومن میدهم. گفت ده هزار تومن؟!!!؟ پدرم تا مدتها این دو اسکناس جدید یعنی پنج هزار تومنی و ده هزار تومنی را با تراول اشتباه میگرفت. او خیلی وقت است با پول سر و کار نداشته.
از سر میز بلند شد. میزی که قبلاً رویش ورق بازی میشد و مردهای سیبیل دار زمین و خانههایشان را پشتش میباختند به هم. از من خواست باهاش بروم. برا ی همین بلند شدم. و توی راهرو پشتش قرار گرفتم. به آرامی رفت توی اتاقش من هم پیچیدم. گفت نگاه کن. دراز کشید و پادوچرخه زد. با چشمانش که عینکش بهش بود بهم زل زد و با دهانش که دندانی درش نبود تا بیست شمرد، و بهم گفت باز هم برم؟ گفتم نه لازم نیست. من یک بازندهی خوار و خفیف بودم. گفت پول را بده بیاد. دادم رفت. عصرش میخواستم بنزین بزنم و فقط دو هزار تومن توی کیفم بود. میتوانستم برم بانک و از هشتاد تومنی که توی حسابم بود پول بردارم. اما دلم نمیآمد. چون زندگی خرج دارد. و تا ته برج هم مدیدی باقی مانده بود. اما رفتم سر دراور پدرمادرم. کشوی کوچک پدرم در بالاترین طبقه را کشیدم بیرون. دیدم اسکناسه چسبیده به چوب کشو. قبلاً که پول داشت هم پولها را توی یک پاکت میگذاشت و همان جا قرار میداد. پدرم خواب بود. اسکناس را بدون احساس گناه کردن و دراماتیک شدن برداشتم. کشویش همیشه بوی خوبی میدهد، به خاطر ازدحام لباسهای زیر و جوراب که با پودر شسته شدهاند. کشوی پدرم کلاً جای جالبی بود و هست. هست چون چند وقت پیش که فهمیده بودم شورتی که میخواستم دانهای پنجاه هزار تومن شده تصمیم گرفتم دیگر هرگز شورت نخرم. قبل از اینکه پدرم چاق شود، خواهرش از آمریکای جنایتخوار به اندازهی کافی برایش شورت سفید و جوراب حولهای فرستاده بود. شاید سایز جوراب های آدمهای چاق و لاغر با هم فرق نداشته باشد، اما سایزشورتشان قطعا فرق خواهد داشت. رفته بودم سر کشوش و دست انداخته بودم تا از لا به لای لایههای بسیار فشردهی لباسهای هرگز نپپوشیده شده توسط پدرم برسم به چیزی که دنبالش بودم.
دستم خورد به یک کیسه. کیسه را کشیدم بیرون یک کیسهی سیاه بود. فکر کردم لابد باید تویش قرص باشد. اما قرص نبود، بازش کردم. کاندوم بود. اما کاندومها سفت سفت شده بودند. طرح جلد آنها به سادگی کاندومهای امروزی نبود. این یعنی پدر و مادرم قرنها است که با هم -و البته کسان دیگری- نمیخوابند. ممکن بود از دیدن ان پنج شش عدد کاندوم تاریخ گذشتهی متعلق به عصر انقراض سلسلهی پهلوی گریهام بگیرد. کیسه را سر جایش گذاشتم. و دنبال شورتها گشتم. یک جان هنری و دو تا هینس برداشتم.
بعداً به پدرم گفتم پولی که بهت باخته بودم را بنزین زدم بعدش گفت تو گه خوردی ولی بعدش پرسید کدام پول؟ و بعدش که توضیح دادم کدام پول گفت خوب کردی.








