Shared posts

31 Jul 06:56

خط

by Mirza

- خط قرمز ما در جنگ چیست سرباز؟
- صلح٬ قربان.

29 Jul 12:29

آنکه رنج می‌کشد و قلم نمی‌فروشد

by رضا مرادی غیاث آبادی
نویسنده‌ای که مسافرکشی می‌کند، اما سالم و مستقل زندگی می‌کند و برای خوشایند کسی قلم نمی‌زند، نه تنها بیچاره و قابل سرزنش نیست، که مایه افتخار و سربلندی است. بیچاره آن جامعه‌ای است که نویسندگان و محققانش به کارهای متفرقه می‌پردازند. آن نویسنده نباید خجالت بکشد، آن جامعه باید خجالت بکشد.
23 Jul 16:42

فنگ شویی

by مرد مرده

 

دیشب که زدم توی کار فنگ شویی همه ی چیزای اضافه مو ریختم بیرون. خونه کلی خلوت شده و حتی می شه توی هال قدم زد ! باورم نمی شه ! دست آخر خودمم رفتم بیرون خوابیدم . تو راهرو !

 

 

 

چهارشنبه 1 مرداد 1393

27 Jul 01:42

اطلاعیه

by nikolaa

+بالاخره به حرفتون گوش دادم و پیج  ف.ی.س..ب.و.ک  نیکولای آبی رو هم راه انداختم: اینجا

 

25 Jul 11:16

۱۰۲۱. قربانیان کیبورد

by کدئین کدی
وقتی حرف‌ها فینگلیش نوشته می‌شوند، احمقانه‌تر به نظر می‌رسند
21 Jul 09:51

بيست و هشت ثانيه به صداي آتش عكس گوش كنيم.

by زاناکس

13 Jul 14:14

باستان‌شناسی تقلب

by رضا مرادی غیاث آبادی
ایران در جعل و تقلب غوطه‌ور شده است، همچون برخی از دیگر کشورهای صاحب قدمت تاریخی. انبوه جعلیاتی که تاریخ، جغرافیا، ادبیات، فرهنگ، هنر، باستان‌شناسی، زبان‌شناسی، مردم‌شناسی و دیگر شاخه‌های علوم و زندگی بشری را شامل می‌شوند، به اندازه‌ای گسترده و فراوان و تثبیت‌شده هستند که تمامی ایران و متعلقات آنرا از صدر تا ذیل در بر گرفته است: تحریف گزاره‌ها و داده‌های تاریخی، دستکاری در اسناد و منابع و متون ادبی و جغرافیایی، ترجمه عامدانه ناصحیح از کتیبه‌ها و متون کهن، تصرف در نام‌ها و هویت آثار باستانی، ساخت و تبلیغ اشیای شبه‌باستانی تقلبی، جعل نام‌های جغرافیایی کهن، وضع مناسبت‌های تقویمی نوساخته و نوپدید، و بسیاری موارد گوناگون دیگر که چنان موجب آمیختگی راست و دروغ و آشفتگی واقعیت‌ها شده است، که عملاً امکان دستیابی به واقعیت‌های مسلم و بلاتردید را- حتی در سطح موزه‌ها و منابع مرجع و متون دانشگاهی- با مشکلات عدیده‌ای مواجه کرده است. [...]
19 Jul 21:43

پارچه‌ی سیاه روی کرکره‌های طوسی

by Mehdi Waters
تا اطلاع ثانوی در این مکان هیچ چیز نداریم. ماست و برنج و روغن؛ نه نداریم. فرودگاه و اولین پرواز به هرکجا نداریم؛ آیِ دکتر نداریم؛ غم اغیار نداریم؛ نگاه که از همان اول خریدار نداشت هم نداریم؛ باد نوبهاری، فریادِ بی قراری... نداریم.
تا اطلاع ثانوی هیچ چی به هیچ چی.
17 Jul 17:30

قهرمان

by داستان همشهری

قهرمان

اسپایک میلیگان/ ترجمه: محمدحسین صدیق

۱۸ اوت ۱۹۴۲ ما را بردند به میدان مشق فربرایت که طرز کار با مسلسل‌های برن و ویکرز را یادمان بدهند. روز با حرف‌ها و دشنام‌های گروهبانِ پیاده‌نظام گذشت اما برای من جور بدی تمام شد. وقتی داشتیم سوار کامیون می‌شدیم که برگردیم پادگان، راننده درِ عقب را کوبید روی دست راستم. عین بادکنک آمد بالا و چشم‌هایم از درد، چپ شد. بردندم بیمارستان سنت‌هلن و از دستم عکس گرفتند. معلوم شد نشکسته اما پانسمانش کردند و انداختند گردنم. فردایش را هم به‌ام مرخصی دادند.

غروب رسیدم خانه. بعد از شام رفتم کافه بل که سر چهارراهی نزدیک خانه‌مان بود. همان روزی بود که به دی‌یپ حمله کرده و مفتضحانه شکست خورده بودیم. خبرش توی رادیو و روزنامه‌ها بود. وقتی با دست باندپیچی‌شده وارد کافه شدم، پیرمرد خیلی متشخصی آمد طرفم و گفت: «با من و رفیقام یه چیزی می‌خوری؟» من هم گفتم بله و رفتم پیش‌شان. یکی دو جمله که ردوبدل شد، پیرمرد گفت: «چطوری بود، پسرم؟» گفتم: «چی چطوری بود؟» گفت: «بگو دیگه پسرم. انقدر متواضع نباش.» گفتم: «جدی می‌گم. نمی‌دونم منظورتون چیه.» پیرمرد چشمکی به رفقایش زد و سرش را جور محترمانه‌ای رو به من تکان داد. تازه آن‌موقع بود که دوزاری‌ام افتاد. منظورش دی‌یپ بود. اگر می‌گفتم دی‌یپ نبوده‌ام، شانسِ سرکردنِ یک شب مفت در کافه از چنگم می‌رفت. «بله. از دی‌یپ می‌آیم. یک لیوان دیگر لطفا، بله، ما حمله کردیم و مخلص همگی،تازه پیاده شده بودیم، خنک‌تر نداشتید؟ که دستم این‌طوری شد، سلامت باشید، خلاصه سینه‌خیز خودم را رساندم پشت خاک‌ریز، یکی هم از آن‌ها بدهید این‌طرف و…»

آن شب مادرم مرا خواباند. من، دوساعت تمام، یک قهرمان بودم. چیزی که نه قبلش تجربه کرده بودم و نه بعدش.

12 Apr 18:14

آه ای خریت بی انتهای من

بعد یک روزهایی هم هست که وقتی بیدار می شوی
اولین سوالی که از خودت می پرسی
این است که
فلان مقطع زندگی ام،
مگر چقدر یونجه خورده بودم که اینقدر خریت برایم روشن نبوده.
کودک درون داد می زند :هر چه بوده جنسش خوب بوده، یونجه تازه بوده!
نوش جانت!

08 Dec 10:17

قیدار - رضا امیرخانی

by kafiketab


  1. آدمی که یکبار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد، مطمئن تر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده … این حرف سنگین است … خودم هم میدانم. خطا نکرده، تازه وقتی خطا کرد و از کارتن آکبند در آمد، فلزش معلوم میشود، اما فلز خطاکرده رو است، روشن است… مثلِ کف دست، کج و معوج خطش پیداست.
    از آدم بی خطا میترسم، از آدم دو خطا دوری میکنم، اما پای آدم تک خطا میایستم…!

    قیدار - رضا امیرخانی

15 Jul 02:57

شخصیت ننویی

by مهدی نسرین
بعضی اوقات از طرف شرکت ترجمه مأمور می شوم که به عنوان شاهد در جلسات ارزیابی شرکت کنم. نمی دانم چرا برخی چیزها مثل یکتایی خداوند، شهروندی کانادا و ارزیابی روانشناسانه مصدومین تصادفات رانندگی به شهادت احتیاج دارند.  انگلیسی مصدومین در این گونه جلسات ردخور ندارد و به مترجم هم نیازی نیست. فقط باید فرد سومی در جلسه بنشیند و بشنود و امضا کند تا محتویات جلسه رسمیت پیدا کند. به ندرت پیش می آید که به سوال و جواب های رد وبدل شده در این جلسات گوش کنم. معمولن صحبت ها تکراری است و من از این فرصت بی نظیر نود دقیقه ای که خداوند یکتا برای رویابافی روزانه در اختیارم می گذارد حظ نظر می برم و امیدوارم که تأثیر سوئی هم بر پیشینه ام نداشته باشد. بیشتر اوقات در میانه های جلسه از این که این شغل را انتخاب کرده ام شرمنده می شوم و از این رو جلسه که تمام می شود چک بیست و پنج دلاری ام را می گیرم و بالفور می روم جایی مانند سیاره نشین شازده کوچولو شرمندگی ام را فراموش کنم. آن چه اما من را به دنبال کردن صحبت های افسانه با دکترش راغب کرد پیراهن تیم ملی برزیل بود. در دو بازی به اندازه انگشتان دو دست گل خورده باشی، جام طلا را بدهی به بزرگترین تهدیدت و کفش طلا را بدهی به بزرگترین کابوست و بیایی جلوی مرد غریبه اسرار مگویت را بریزی بیرون، آن هم یک روز بعد از پایان همه چیزها، تنت هم یک پیراهن زرد طلایی باشد با شش ستاره. نفهمیدم انتظار بردن جام ششم را داشته یا این که قبل از آن که به سیاره هفتم پا بگذارد از هر اخترک ستاره ای بر پیرهنش حک کرده بود. لاجرم، شادابی چهره اش هم اصلن ربطی به طرفداران این روزهای برزیل نداشت.

برای آن که همه چیز از این که بود عجیب تر هم بشود در میانه راه دکتر از افسانه پرسید که کار کتابش به کجا رسیده و افسانه گفت که تمام شده است. من البته مانند هر شاهد وظیفه دانی سکوت پیشه کردم. جلسه که تمام شد با هم از اتاق دکتر خارج شدیم و من دیگر سکوت را جایز ندانستم و پرسیدم اسم کتابش چیست.

"شخصیت همه چیزها"

نمی دانم بالا رفتن ابرویم بود یا افتادن لبخند به گوشه لبم که چهره افسانه را ناگهان در هم برد و آن را مبدل کرد به چهره یک طرفدار دو آتیشه بزریل در نیمه اول نیمه نهایی جام جهانی. فکر کردم بد نیست کمی خودم را توضیح بدهم و بگویم قصد سوئی نداشتم. گفتم که پیش ازآن که شغل شاهد زنده را به عنوان کار نیمه وقت بپذیرم فلسفه خواندم والبته برایم عجیب است که بشود شخصیت همه چیزها را در یک کتاب نوشت – البته به جز کتب مقدس -  که امیدوارم کتاب ایشان از آن رده نباشد. عاقل تر از آن به نظر می رسیدند که مدعی داشتن کتاب مقدس باشند.  

چند دقیقه ای برایم از کتابش گفت. آن جور که  دستگیرم شد ادعای گزافی نداشته بلکه صرفن خواسته عنوانی طنزآلود برای کتابش انتخاب کند. کتاب شبیه یک دایرت المعارف بود و شخصیت آدم ها را بر مبنای اشیا جهان توضیح می داد. خواستم مثال بزند.

"مثلن این آقای دکتر شخصیت ماشین چمن زنی دارد. سطح را خوب و یک دست کوتاه می کند جوری که از جلسه بیرون می آیی فکر می کنی به به چه قشنگ. ولی به ریشه نمی زند و چندی که بگذرد همان آش است و همان کاسه. در ضمن شخصیت های ماشین چمن زنی یک خاصیت مشخص دارند: نباید سیمشان برود زیر ماشین."

اصلن تعبیر بدی نبود. پرسیدم نظرش در مورد من چیست.

" دیدی بعضی از مغازه ها هستند مختص وسایل آشپزخانه؟ بعد یک هو یک روز  یک سری چیزهای بی ربط به آشپزخانه هم می فروشند؟ معمولن هم قیمتشان خیلی خوب است. مثل قفسه کتاب. آدم برای خرید دیگ و ماهیتابه و هونگ میرود آن جا ولی با یک قفسه بر می گردد خانه که اصلن لازمش نداشته. بعد نمی داند باهاش چه کار کند. به این راحتی هم نمی شود از دستش خلاص شد. شما از ان قفسه های کتاب هستی در مغازه لوازم  آشپزخانه فروشی."

این هم بد نبود. شخصیت همه چیزها. رفتم در فکر شخصیت دوستان و دشمنان. خداحافظی کردیم. سوار ماشین که شد شیشه را پایین کشید.

"فرهاد کنجکاو نپرسیدی چرا شیش ستاره؟"

گفتم داشتم به شخصیت دور و بری هام فکر می کرد.

"اگر نپرسی فکر می کنم نظر سوئی داشتی اون جور زل زده بودی به اون جای پیرهنم!"

گفتم خب باز جدای شکر خدای واحد باقی است که می شود رفع سوء پیشینه کرد. واقعن چرا شش ستاره؟

"نمی دونم. من خیلی هم اهل فوتبال نیستم. هدیه است. از طرف یک شخصیت ننویی."

طلب توضیح کردم.

"شخصیت ننویی دیگه. ننو همیشه نشان راحتی و آرامشه. بخصوص توی تبلیغ  ها. یکی تو ننو وله که انگار خیلی هم داره بهش خوش می گذره. البته تا وقتی وارد یک ننو نشدی این جوریه. همین که وارد می شی می فهمی که چه جای ناراحتیه! کلن هم نمیشه تعادلتو حفظ کنی. بعضی ها این جوری اند."



12 Jul 03:33

اگر مقبره یونس را داعش ویران نکرده بود.

by آیدا-پیاده

 

در متن زیارتنامه نوشته بود:

«زیارت حادث نشود مگر به پای پیاده و مستحب است که اگر زائر را میسر باشد برهنه پای به نزد معبود خویش بشتابد. در تمام کتب عهد عتیق زائر را واجب شده است بهنگام ورود به صحن زیارتگاه خاک راه برپا داشته باشد. زوار متمول یا کم‌توان که با استر و شتر به زیارت می‌آمدند را واجب شده بود که مرکب در کاروانسرایی نه نزدیکتر از نود و شش فرسخ * به صحن، رها کرده  و بار سبک کرده و با پای خویش و نه بر پشت چهارپا به زیارت بیایند. گویند مردی از هرقیال نبی پرسید به زیارت معبودم می‌روم که ساکن سرزمینی است که از هرسه جانبش به آب می‌رسد جز شمالش. اگر از خشکی متصل به خشکی شمال سرزمینش به زیارتش بشتابم راه  صد و نود فرسخ دورتر خواهد. یا نبی مجاز است که قایقی بگیرم و از دریای جنوبی به نزدش بشتابم و راه  و زمان بر خویش کوتاه کنم؟ هرقیال نبی عصای خویش به سمت مرد پرتاب کرد و گفت زائر نه ماهی‌ است، نه ماکیان، زائر محتاج به ساخته دست بشری دیگر را زائر نگویند که او صرفا مسافر است. اگر بر آب می‌توانی راه بروی که از جنوب برو وگرنه که این عصا را بگیر و هرچند هزار فرسنگ راه که باشد برو ولی تمام راه  بر پای خودت…»

گفتم همین است که آمریکای شمالی زائر ندارد چه لطفی دارد زیارت اگر قرار باشد از سه ماه قبل آنلاین بلیط بخری، بعد چمدان به بار بدهی، کمربندت را ببندی، درفضا خفه بین صندلی‌ها  فیلم دلخواهت را جستجو کنی و خمیازه بکشی که گوشهایت نگیرد تا برسی به اولین خشکی که یا آمستردام است یا فرانکفوت و از آنجا تازه راه بیافتی به زیارت. برای زیارت باید یا ساکن آسیا بود یا اروپا. مثل آن مرد ریش و مو بلند شکل یارتا یاران افسانه آه بود و می‌گفتند پیاده رفته تبت. باید بشود قصد زیارت که داشتی یک شب مثل امشب راه بیافتی، سبک و بدون بار. جهت را نگاه کنی و آنقدر بروی و بروی تا برسی. فاصله‌ مهم نیست، جنس راهت که می‌رود تا زیارتگاه نباید آنگونه باشد که نقشه گوگل بنویسد :

Sorry, we could not calculate walking directions from A to A

 

باید جز پای خویشتن محتاج کسی یا چیزی دیگری برای زیارتش نباشی. راه بروی حتی اگر ماه‌ها و سالها طول بکشد.  بعد از ماه‌ها وقتی رسیدی از درد راه آمده، دیگر پاهایت را حس نکنی. معبود دست بکشد به پاها و بگوید دیوانه، پاهایت را که ناسور کردی اینهمه راه  را چرا پیاده آمدی؟ جواب بدهی  پاهایم به درک.  دیگر کارشان ندارم، دیگر هیچ‌جا نخواهم رفت، اینبار زیارت نیست، آمده ام که مجاور بشوم.

 

*معادل ششصد کیلومتر

12 Jul 18:24

خوشبختی های ریز ریز

by nikolaa

فردا می روم حرم. یک حرم همین دور و بر ها. فرقش با دفعه های قبل این است که این بار نه فقط برای حاجت گرفتن و گریه و زاری می روم، نه برای ادای نذر، نه برای خریدن تسبیح، نه برای نشستن روی سنگ هایی که بوی خوب گلاب می دهند و نه حتی فقط فقط فقط برای زیارت. دارم می روم حرم که در کنار همه چیزهایی که گفتم، وقت عبور از بازارش به طاق هایی نگاه کنم که زیر آن پر از لانه های گلی است و اگر خیلی خوش شانس باشم پرستوهایی را می بینم که با گردن های کج زل زده اند به من و برایم دست تکان می دهند. این را کسی بهم پیشنهاد داده که نگاهش با آدمهایی که می شناسم زیادی فرق دارد. اصلا خوشبختی همین است که توی زندگی ات با کسانی رفاقت و همکاری و هم صحبتی کنی که آنها را نه از روی لباسشان، نه از روی ماشین شان، نه از روی لحن حرف زدنشان، که فقط از نوع متفاوت نگاهشان به دنیا، بشناسی...

12 Jul 09:54

هي زندگي تو هميني؟

by زاناکس

12 Jul 09:55

دورهمي‌ها

by زاناکس

12 Jul 09:20

از روزها

by خانم كنار كارما
دل‌خورم٬ رنجورم٬ بی‌حوصله‌ام. دیوانگی تابستانی‌ام عود کرده. گیر می‌دهم٬ عصبانی می‌شوم٬ عصبانی می‌کنم. رکورد شنای خودم را هم دیگر نمی‌توانم بزنم. بدنم افت کرده. کتف چپم باز قفل می‌کند و هوارم بلند می‌شود. چیزی نمی‌توانم بخورم. با شروع گرما٬ تهوع دارم. رفت‌و‌آمدهای هرروزه به ارشاد دیوانه‌ترم می‌کند؛ روزه‌اند و حوصله‌ی غرهای من را ندارند٬ خسته‌ام و کم‌کاری‌های آن‌ها را نمی‌فهمم. روزهای بلند تابستانی لعنتی نورش از سر من زیاد است. سخاوت‌اش فراری‌ام می‌دهد. «من غلام خانه‌های روشن» نیستم. سخاوت هرچیز که از حدش بگذرد فراری‌ام می‌دهد. خورشید فراری‌ام می‌دهد٬ ارتباط طولانی فراری‌ام می‌دهد٬ زن‌های قربان‌صدقه‌بروی فیس‌بوک فراری‌ام می‌دهند. من که هرچه بخواهم خودم برایش می‌دوم٬ خودم توی صورت طرف زل می‌زنم و می‌گیرم٬ خودم سرچ می‌کنم٬ وقتی کسی یا چیزی همه‌ی محبت‌اش را ازروی نسخه٬ توی سینی جلویم بگذارد یا به اجبار٬ توی حلقم بریزد دیوانه‌ می‌‌شوم. شبکه‌های اجتماعی را برای همین با چشم تنگ نگاه می‌کنم؛ سرشار از عشق و رنگ و دوستی و خوشی و مهربانی و زیبایی و مانکنی و خوشبختی دائمی هستند که آدمیزاد وحشت می‌کند. احساسات دمِ دست فوری‌شان مناسب حال من نیست. من بلد نیستم مدام فدای کسی بشوم. من به‌شکل غم‌انگیزی نهایتا آدم دونقطه یک‌ستاره‌ام. اجتماع زیاد آدم دونقطه یک‌ستاره را دوست ندارد. موجود انسانی از یک‌سنی به‌بعد٬ به‌حال خودش٬ به‌غریزه‌اش عجیب واقف است و من که می‌دانم توجه بسته‌بندی‌شده‌ی مدام چه خالی و دهان‌پرکن است٬ زودتر به‌هلاکت‌ می‌‌رسم.

نیمه‌شب از تشنگی بیدار می‌شوم. صدای تنفس آرامش را می‌شنوم. می‌روم سمت آشپزخانه. جلوی یخچال پایم به چیزی چسبناک می‌چسبد. برق را روشن می‌کنم. قطرات ظرف فالوده‌اش است که لابد چکیده روی زمین. می‌روم سمت کشوها. دستمالی برمی‌دارم که لکه‌ها را پاک کنم. کلافه‌ام. لکه را پاک نمی‌کنم. دستمال را می‌گذارم توی ظرفشویی و می‌روم سمت لباس‌‌‌ها. سه‌ صبح به‌وقت تهران٬ کیف و کلیدم را برمی‌دارم و قوزکرده برمی‌گردم به غار خیابان بالایی.
توی سنگکی سر خیابان هم را می‌بینیم. می‌پرسد بهتری توی غار؟ می‌گویم بهترم و نمی‌دانم چرا یک‌هو٬ خل شده‌ام. می‌گوید خب تو این‌طوری هستی دیگر٬ خل. رم می‌کنی و می‌روی و ده‌روز بعد سروکله‌ات پیدا می‌شود. مشکلی نیست.

عکس دخترکوچولوی الف را تماشا می‌کنم و زیرش می‌نویسم چه شبیه عمویش شده. چهل‌دقیقه‌ی بعد ب توی مسیج‌دانی می‌نویسد: دونقطه یک ستاره.
11 Apr 22:53

از تو به جان می رسم...

by mim-n-alef
بهش سپرده بودم برایم لباسی بدوزد. تمام محله را دنبال پارچه ای که می خواستم گشته بود و تمام روز، درست وقتی به خیالش دنبال کارهام بودم و در عوض مشغول خوش گذرانی، پای چرخ خیاطی نشسته بود. پوشیدمش. حتی شبیه آن چیزی که می خواستم هم نبود. چیزی نگفتم. نگاهش می کردم که چقدر با دقت عیب و ایرادات را وارسی می کند و به اندازه ی تمام سالهایی که ازش همه چیز را پنهان کرده بودم بغضم را قورت می دادم و قطره اشکی هم اگر پایین می آمد با عجله پاک می کردم. مگر غیر از این بود که همیشه بعد از شکست های متوالی و بازگشت به تنهایی خفقان آور به یاد می آوردم که تنها پناه من است؟ مگر غیر از این بود که  سرانجامِ همۀ چیزهایی که ازش پنهان کرده بودم همیشه من را به او بازگردانده بود؟ در عوض همیشه او را در غم انگیزترین حالت پیدا کرده بودم. پایِ چرخ خیاطی قدیمی. آن گوشۀ تنگ و تاریک اتاق. مشغول دوختن لباسی برایِ من. که معمولا هیچ وقت آن چیزی که می خواستم از آب در نمی آمد و  هیچ وقت نمی پوشیدمش. و غم انگیزتر از همه اینکه احتمالا خودش هم این را می دانست ولی باز...

پ.ن: اگر یک چیز را در زندگی ام درست فهمیده باشم این است که مادرها همه چیز را می دانند.

10 Jul 19:09

http://nabehengam.blogfa.com/post-389.aspx

by nabehengam
با یه کم چاشنی توجیه و بهونه هر دروغ مطلوبی رو میشه تو پاچه آدمها کرد. آدما دروغی رو که دوس دارن بشنون باور میکنن.
09 Jul 13:21

http://sirhermes.blogspot.com/2014/07/blog-post.html

by Sir Hermes
سه سال پارتنر بودند و شش‌سالی می‌شود که متاهل شده‌اند، با هم طبعن. داشتیم مقایسه می‌کردیم و نهاد طفلک ازدواج را گذاشته بودیم وسط و نوبتی می‌زدیم توی سرش و نوازش‌ش می‌کردیم. گفت می‌دانی بیش‌تر از همه‌چی دلم برای کجای آن سه‌سال تنگ شده؟ برای آن راه‌حل جادویی. برای آن جمله‌ی طلایی «یه‌کم از هم دور باشیم». که وقت‌هایی که یک تنش‌ای از یک جای کوچکی پیدا می‌شد و برای خودش رشد می‌کرد و با هیچ گفتگویی قرار نمی‌گرفت و یک‌وقت می‌دیدی در یک از آن قعرها هستیم که داریم به پروپای هم می‌پیچیم مدام. و می‌دانیم که جای‌مان با هم درست است. اما تا یک برخورد نزدیک از نوع سوم، یک تخلیه‌ی عصبی شدید اتفاق نیفتد، تا چندتا جمله‌ی احمقانه‌ی عصبانی نثار هم نکنیم درست نمی‌شویم، فرکانس‌های‌مان دوباره با هم سینک نمی‌شود. آن امکان نبوغ‌آمیز دورماندن از هم، برای یکی‌دو روز حتا، درست‌مان می‌کرد. حس‌های طغیانی‌مان را ته‌نشین و کنترل و آرام می‌کرد. وقت می‌کردیم فکر کنیم. وقت می‌کردیم دل‌مان برای هم تنگ شود. وقت می‌کردیم یادمان بیاید برای چی این‌قدر هم را می‌خواهیم. فاصله‌ی فیزیکی، گیرم دو تا خیابان، کمک‌مان می‌کرد لج‌بازی‌ها و نابلوغی‌های‌مان کم‌رنگ شود. حالا این نهاد محترم با این هم‌سقفی اجباری‌اش فرصت نمی‌دهد آدم برود سراغ این راه‌کار معرکه. گفتم تقصیر شماها نیست. زمین گران است. خانه و آپارتمان هم. وگرنه لابد نهاد مذکور هم بلد بود گاهی برای بازسازی خودش، برای تزریق دوباره‌ی طراوت، قربانی بدهد. گاهی بگذارد بروید در خانه‌ی خودتان،‌ جداجدا، یکی‌دو شب برای خودتان باشید. بعد برگردید و از نو شروع کنید. خیلی جالب بودیم. خیلی راه‌کار دادیم. مسایل  بغرنج بشری را حل کردیم و بعد غذا خوردیم.
08 Jul 18:05

حماقت ناتمام

by nikolaa

یک بار به یک جمع دانشجویی رفته بودم که هیچ کدامشان من را دوست نداشتند. این را هم خودم حس کردم هم خودشان گفتند. می دانید چرا؟ چون اول برنامه یک لیست به ما دادند که توی آن سی تا عنوان بود . مثلا "قاتل فراری، زن مزرعه دار، دزد، دختر خود فروش، کلاهبردار، ورزشکار معروف، دانشجو و ..." بعد از ما پرسیدند که اگر قرار باشد با یکی از این آدم ها هم سفر و هم اتاق باشیم کدام را انتخاب می کنیم. همه آن جمع دانشجویی یک صدا گزینه "دانشجو" را انتخاب کرده بودند اما من تنها گزینه ای که دلم نمی خواست حتی از تهران تا کرج با او هم سفر شوم همین دانشجو بود. وگرنه تمام گزینه های دیگر را دوست داشتم.

بقیه آدم های حاضر در جمع با تعجب به من زل زده بودند و پرسیده بودند که چطور می توانم انقدر احمق باشم که لذت هم صحبتی با یک دانشجو را از دست بدهم؟ و من هیچ وقت منظور آنها از لذت را نفهمیده بودم؟ حرف زدن با یک دانشجو چه لذت و هیجانی می توانست داشته باشد؟ مثلا اینکه بنشینی و پشت سر استاد ها حرف بزنی و میزان اطلاعاتت را بکوبی توی سر طرف مقابل و هی نمره هایتان را مقایسه کنید هیجان انگیر و لذت بخش است واقعا؟ یا این لذت بخش تر است که بنشینی و نقشه فرار یک قاتل از زندان را مو به مو گوش کنی، تجربیات آن دختر خود فروش را بشنوی و های و های گریه کنی، یا مثلا ذوق زن مزرعه دار از 3 قلو شدن بزغاله هایش را با او سهیم شوی؟

اگر واقعا این نظریات من یک سری اراجیف احمقانه است باید اعتراف کنم که من همچنان یک احمق به تمام معنا هستم چون هنوز هم، هم کلام شدن یا به اصطلاح دوست شدن با آدم های مختلف از خلافکار و قاچاقچی گرفته تا پلیس و مامور مخفی را به خیلی های دیگر ترجیح می دهم. اصلا هم از این کارم پشیمان نیستم. حالا هرکس دوست دارد احمق صدایم کند یا هر چیز دیگر...

07 Jul 20:08

233

by r-kh-a

کاش یادمان بیاید آن موقع‌ها که نمی‌ترسیدیم دنیا چه شکلی بود. چندساله بودیم، چه لباسی تنمان می‌کردیم، کدام کتاب‌ها را دوست داشتیم، شب‌ها به چی فکر می‌کردیم که صبح‌های زود ذوق داشتیم برای بیدار شدن. کاش واقعاً یادمان بیاید و خواب ندیده باشیم‌شان.

05 Jul 14:19

خلاقانه‌ترین مجسمه‌های دنیا

by علیرضا مجیدی

مجسمه‌های زیبای زیادی در دنیا وجود دارند، اما بعضی از آنها از نظر اسخت و مفهومی که تداعی می‌کنند، تفاوت زیادی با بقیه دارند.

در این پست مجسمه‌هایی را با هم مرور می‌کنیم که خلاقیت سازندگان آنها، بسیار آشکار است.

- اسب‌های وحشی، کاری از رابرت گلن – مکان نصب: لاس کولنیاس تگزاس:

7-5-2014 6-10-39 PM

- مجسمه عابران در ورشوی لهستان:

7-5-2014 6-11-37 PM

- مجسمه ماهی آزاد در پورتلند ایالت اورِگان:

7-5-2014 6-12-46 PM

- مردم کنار رودخانه، کاری از ونگ فاه چئونگ – نصب شده در سنگاپور:

7-5-2014 6-14-03 PM

- کفش‌های کنار رود دانوب، بوداپست مجارستان. این مجسمه ویژه به احترام یهودیانی که در جنگ جهانی دوم کشته شدند، ساخته شده است. از قربانی‌ها خواسته شده بود که کفش‌های خود را در کنار رود دانوب دربیاورند و بعد به آنها شلیک شده بود. (+)

7-5-2014 6-15-44 PM

- اسلحه گره‌زده شده – تورتل بی – نیویورک:

7-5-2014 6-19-28 PM

- از قالبت برو آ! یا مجسمه‌ای که می‌شود از آن تعبیر به «رهایی» و «آزادی» کرد. این مجسمه را زنوس فروداکیس ساخته و در فیلادلفیا نصب شده است:

7-5-2014 6-21-41 PM

- روح سیاه، لیتوانی:

7-5-2014 6-23-05 PM

7-5-2014 6-22-39 PM

- مجسمه مسافر در مارسی:

7-5-2014 6-24-42 PM

- مجسمه نلسون ماندلا، آفریقای جنوبی:

7-5-2014 6-25-30 PM

- مجسمه بامزه پلیس در حال سقوط در بروکسل بلژیک:

7-5-2014 6-31-31 PM

7-5-2014 6-31-13 PM

- گله گاو، دالاس تگزاس:

7-5-2014 6-32-13 PM

- عنکبوت، لندن:

7-5-2014 6-33-08 PM

- اسب آبی- تایپه، تایوان:

7-5-2014 6-34-50 PM

- ساختمان در حال غرق شدن، ملبورن:

7-5-2014 6-36-04 PM

- پارک ایگوانا در آمستردام:

7-5-2014 6-37-22 PM

- براتیسلاوا، اسلواکی:

7-5-2014 6-37-58 PM

- مجسمه شاعر معروف رومانی -میهای امینسکو- در «اونستی» رومانی:

7-5-2014 6-40-38 PM

- صحنه‌ای از جنگ جهانی در Eceabat ترکیه:

7-5-2014 6-41-44 PM

- مرد آویزان، پراگ:

7-5-2014 6-42-22 PM

- مجسمه روح اسب، در Grangemouth بریتانیا:

7-5-2014 6-43-32 PM

- خوک‌ها در بازار – نصب شده در آدلاید استرالیا:

7-5-2014 6-44-57 PM

- مرد ناشناس ایسلند:

7-5-2014 6-46-33 PM

- کوسه، آکسفورد بریتانیا:

7-5-2014 6-47-01 PM



فید یک پزشک محل مناسبی برای تبلیغات شما: محل تبلیغات متنی و بنری شما

برای سفارش تبلیغ تماس بگیرید

07 Jul 08:27

http://sisteric.com/824/

by sisteric

کی بشه این فیلم‌ها و سریال‌های تخیلی با افکت‌های ویژه و جن و پری‌هاشون از مد بیفته و من دوباره برگردم به آغوش سینما !  :/

The post appeared first on Sisteric & Mr.67.

06 Jul 07:01

اکثریت خاموش کیست؟

by رضا مرادی غیاث آبادی
صدای غالب در جوامع بشری صدای اکثریت نیست، صدای اقلیت است. اقلیت کوچکی که منابع قدرت و ثروت عمومی را در تصرف خویش دارد و به واسطه انبوه رسانه‌های رنگارنگی که در اختیار دارد، صاحب صدای بلندتر و غالب‌تری نیز هست. اقلیت از جناح‌های گوناگونی تشکیل می‌شود که بطور دائمی با یکدیگر در حال نزاع یا رقابت هستند. نزاع‌ها و رقابت‌هایی که گاهی واقعی و برای دستیابی بیشتر به منابع هستند و گاهی ساختگی و فرمایشی و برای ظاهرسازی نزد اکثریت و فریب و تحریک آنان به انجام کاری که خواست اقلیت است. [...]
06 Jul 15:26

سخني با خوانندگان به شيوه مجلات زرد

by giso shirazi
ببينيد دوستان، وبلاگ مال من است كامنتدوني مال شماست
من هيچ كامنتي را پاك نمي كنم مگر وقتي كه حاوي كلماتي باشد كه باعث ف ي ل ت ر شود و يا توهين به ديگري باشد، خودم كه پوستم كلفت شده ام در اين ده سال
و حالا اين همه سوال كه ورم كرده گوشه دلم
چرا اين همه نظرات غيرخصوصي  را خصوصي مي گذاريد آن هم  با نام مستعار، چه اشكالي دارد بقيه هم كامنت شما را بخوانند؟ ضمن اينكه اينطوري حتي نمي توانم جوابي به سوالتان بدهم؟
چرا كامنت مي گذاريد كه خواننده خاموشيد و براي اولين بار است كامنت مي گذاريد؟ خب چه اشكالي دارد كه خواننده روشن  باشيد؟ وبلاگ بدون خوانندگان و نظراتشان حتي دفترچه تلفن هم نيست
چرا به حواشي بيشتر از متن توجه داريد؟ با تمركز بيشتري بخولنيد، با تعمق بيشتري بنويسيد و شما هم به من بياموزيد
چرا سوالاتي مي پرسيد كه اگر مي خواستم در متن جوابش را مي نوشتم؟ و به يك موضوع مهم توجه كنيد، كامنت لحن ندارد، سوتفاهم برايم ايجاد نكنيد
بپذيريد  آدمها با هم فرق دارند و حق هميشه پيش يك نفر، يك گروه و يك آيين نيست
چرا سوالي كه از گوگل مي توانيد بپرسيد از من مي پرسيد؟، كسي كه تا وبلاگ رسيده حتما سرچ بلد است
انتظار نداشته باشيد تك تك كامنت ها را جواب دهم ولي مطمئن باشيد كه تك تكشان را مي خوانم
و سخن پاياني
من  آدمي نيستم كه عمرش هميشه به سفر و مهماني و كارفرهنگي بگذرد ، از رها بپرسيد، بعضي روزها مهربانم و بعضي روزها انچنان سگ اخلاق مي شوم كه كسي جرات ندارد نزديكم شود، و خودمحوري و  انتقاد ناپذيري و كمبود اعتماد به نفس و كلي صفتهاي ناجور ديگه هم دارم كه باهاشون در جنگم،
روزهايي شادم، روزهايي غمگين، منهم مشكلات و درگيري هاي خودم را دارم فقط دوست ندارم از آنها حرف بزنم ، آن هم وسط اين چهار راه شلوغ وبلاگستان، به نظرم هركسي بايد خودش رخت چرك هايش را بشورد و مواظب باشد آبچكان بند رختش هم روي سر رهگذران كوچه نريزد
06 Jul 01:04

هلند در یک‌چهارم، هلند در نیمه‌نهایی

by کاوه لاجوردی


او دارد والیبالِ ایران-لهستان را نگاه می‌کند،‌ من فوتبالِ هلند-مکزیک را. هلند ۰-۱ عقب است. دقیقه‌ی ۸۰ پیامک می‌زنم: "هلند دارد حذف می‌شود. بانو لطفاً کمک کند." کانالِ تلویزیون‌اش را عوض می‌کند.

۸۷'. وسلی سنایدر گل می‌زند. پیامکی می‌رسد که این را به شیوه‌ی گزارشگرانِ امریکای جنوبی اعلام می‌کند. تشکر می‌کنم و می‌نویسم "اگر در همین نود دقیقه تمام بشود عالی خواهد بود، لطفاً."

روبن واردِ هجده‌قدمِ مکزیک می‌شود. داور می‌گوید که مارکز خطا کرده. پنالتی. هلند ۲-۱ می‌برَد. خیلی راضی نیست که بخش‌هایی از والیبال را از دست داده. شرح اینکه چطور سعی کرده است کمک کند قابلِ انتشار نیست.

**
عده‌ی زیادی دارند الآن همین را می‌نویسند؟ مهم نیست؛ من هم دوست دارم بگویم که به نظرم تدبیرِ آقای فان‌خال عالی بود: تعویضِ دروازه‌بان در پایانِ نیم‌ساعتِ وقتِ اضافه. و هم‌چنان عالی می‌بود حتی اگر این‌قدر خوب جواب نمی‌داد. می‌شود حدس زد که تعویضِ دروازه‌بانْ بازیکنانِ حریف را از تصورِ تواناییِ پنالتی‌گیریِ دروازه‌بانِ تازه‌وارد می‌ترسانَد،‌ حتی اگر ندانند که یک بار پنالتیِ لمپارد را مهار کرده.


پی‌نوشت. بی‌بی‌سی گزارش داده که دلیلی که آقای فان‌خال برای آوردنِ کرول به‌جای سیلسن ذکر کرده قدِ بلندترِ دروازه‌بانِ دوم است. نیویورک تایمز نوشته که کرول در لیگِ برترِ انگلستان فقط دو تا از بیست پنالتی را مهار کرده است.

05 Jun 07:27

Before Dawn

by میثاق

آیدا: عوض شدم من فکر می‌کنی؟

سهراب: یه دقیقه است که رسیدی نشستی این‌جا جلوم. زود نیست برا گفتنش؟

آیدا: نه، ببین چیزِ، منظورم اینه که مهم نیست عوض شدم یا نه. تو چی فکر می‌کنی یا می‌کردی، اصلاً الان فکر کن من رو نمی‌دیدی، عوض شدم من فکر می‌کردی؟

سهراب: مثل قبل فعل‌ها رو بیشتر اول جمله می‌گی.

آیدا: فکر می‌کردی دیگه. آخر مگه نگفتمش.

سهراب: عوض شدم من رو می‌گم.

آیدا: آهان، خُب فکر می‌کردی عوض شده باشم من؟

سهراب: نمی‌دونم عوض میشن همه. فکرهام عوض میشن.

آیدا: هنوز خوشم میاد واضحِ واضح جواب آدم رو میدی! ببین پس آخرش قبل اینکه برم بگو که عوض شدم یا نه.

سهراب: باشه.

آیدا: همیشه میای اینجا؟

سهراب: نه دیدم خلوتِ اومدم تو.

آیدا: باید حدس می‌زدم.

آیدا: خُب ...

سهراب: اوضاع‌ت خوبه؟

آیدا: آره، سرم رو شلوغ کردم، خوبه. بقیه‌ام دوستم دارن، اکثراً البته. می‌دونی آخرش می‌گن آیدائه دیگه. منم همین رو میگم. میگم خب زندگی‌ئه دیگه، گاهی هم می‌گم آیدائم دیگه. تو خوبی؟

سهراب: آره، خوبم.

آیدا: قول می‌دی؟

(سهراب لبخند می‌زند)

آیدا: با کسی هستی الان یا بودی؟

سهراب: نه

آیدا: باید حدس می‌زدم.

سهراب: تو چی؟

آیدا: من آره خُب. یکی دو تا رابطه نسبتاً جدی بوده، می‌دونی یه جوریه، یعنی یه جورِ ناجوریه نه دوست دارم تنها باشم نه اینکه ... اِمم نمی‌دونم. غیر جدی‌ها هم باید بگم چند تا بوده؟ (لبخند می‌زند)

سهراب: آجری بهت میاد.

آیدا: اول اون شالی که اون موقع برام گرفته بودی رو سرام گذاشته بودم. بعد وسط راه پله برگشتم خونه و این یکی رو گذاشتم. نمی‌دوم چرا. من الان چرا دارم این رو برات تعریف می‌کنم؟! تو این مدت دلت نمی‌خواست با کسی باشی یعنی؟

سهراب: نزدیک بود یه بار، یا شاید دو بار. شروع نشد ولی. می‌دونی یکی، یعنی یه نفر می‌رسین به هم بعد مثل همین الان می‌شینین روبرو هم، حرف می‌زنین یا راه می‌رین یا هر چی بعد احساس می‌کنی، گاهی حس می‌کنی تو وجود هم یا تو بودن‌های هم یه تیکه از یه نفر دیگه، یا یه گذشته دیگه، یه خاطره یه حس رو می‌بینی، یه چی که انگار تکرار شده یا شبیه یه چیز قبلی‌ئه. بعد حواست پرت این تفاوت‌ها و شباهت‌ها و جزئیات و تکرارها و این‌ها میشه. من این‌ها رو نمی‌خواستم، یعنی نمی‌تونستم تحمل کنم. می‌فهمی؟

آیدا: نه.یعنی می‌فهمم چی میگی، ولی نمی‌فهممت. می‌فهمی؟

سهراب: آری.

آیدا: هنوز آری میگی؟!

سهراب: نه خیلی وقت بود نمی‌گفتم. الان نمی‌دونم چرا گفتم.

آیدا: دیگه!

سهراب: دیگه ....

آیدا: باید حدس می‌زم! می‌دونستم یه جورایی اینکه درگیری یه جورایی، یعنی درگیر اینکه شروع کنی یا نه و این‌ها رو . می‌دونی من بلدم وبلاگت رو به خودت ترجمه کنم. می‌گم آدم وبلاگ دوست‌پسر قبلیش رو بخونه که خیانت حساب نمیشه؟

سهراب: آدم آلبوم پروفایل پیکچر فیسبوک دوست‌دختر قبلیش رو نگاه کنه چی؟

(آیدا لبخند می‌زند)

سهراب: من چی عوض شدم؟

آیدا: پریشب‌ها داشتم به نسترن می‌گفتم. که آدم‌ها هم یه سری صفت دارن که می‌تونی بگی فلا‌ن‌طورند و اینا، بعد برا بعضی آدم‌ها قید هم میشه گفت. مثلاً برا نسترن «حالااا» یا برا سیامک «مُدام». برا تو ولی میشه «هنوز»

سهراب: اوهومن

آیدا: آخرش نگفتی من چی عوض شدم؟

سهراب: همیشه.

04 Jun 13:28

دقیقاً، دقیقاً، دقیقاً!

by 777dokhtaredarya
             

                 

01 Jul 18:32

2014 FIFA World Cup Brazil | d6b.jpg

d6b.jpg