Shared posts

20 Oct 17:30

270

by r-kh-a

وظیفه‌ی من پیچاندن نخ دور ماسوره بود. تو همان‌طور که آستین پف‌دارم را چرخ می‌کردی، وظیفه داشتی برایم قصه بگویی و لابه‌لایش حالی‌ام کنی اوضاع همیشه مثل پارچه‌ی پیراهنم گل‌گلی و خوشبخت نمی‌ماند. وظیفه‌ی کی بود مراقب باشد قصه‌ات یادم نرود؟

02 Aug 00:04

حی علی الشُمال

by kakestan
 

نماز ِ جماعت موجب ِ وحدت در بین ِ مردم می شود . تعطیلات و سفر مردم به شمال نیز همینطور .

چه بسا کارایـــی ِ سفر به شمال در شکل گیری ِ وحدت مـردم بیش تر هم باشد . جماعتی در 3- 4

باند، در مسیری یک باند ِ،همگی در کنار ِ هم رو به شمال قرار می گیرند ، همگی با هم کلاژ گرفته،

همگی با هم دنده عوض نموده، همگی با هم کلاژ ول کرده ،همگی با هم گاز داده و هر جا که لازم

باشد با وحدت ماشین ها را خاموش می نمایند و با صبری کم نظیر ساعت ها در ترافیک ایستاده و

همگی به روبرو خیره می شوند .

بیایید ... بیایید و هر چه لباس ِ بی خواهر مادر دارید بیاورید شمال بپوشید .

بیایید ... بیایید و با مایوهایتان به بازار بروید و با لباس هایتان به درون ِ دریا .

بیایید ... بیایید و در شهر و اجتماع و ماشین و ویلا و چادر ، هارررر هارررر با صدای بلند بخنـــدید و

شیهه بکشید و جیغ بزنید و نعره !

بیایید ... بیایید و ...هی بیایید !

ولی جسارتا ً در پی ِ این وحدت ِ والا هدف چیست ؟ حمله به دریا و ( خجالتاً ) لخت شدن ؟ گرفتن ِ

عکس هایی با پوزیشن های خاک بر سری برای فیسبوک ؟ راه رفتن با شلوارک در سطح ِ شهر ؟

داشتن ِ آزادی های یواشکی در پشت دار و درخت و بوته ؟ یا ... ویلا با ژیلا ؟

هدف از سفر چرا اینقدر خاک بر سر شده ؟! می خواهید ما به شهرتان بیاییم و صحـــبت کنیم تا

بتوانید همان جا لخت شوید و شلوارک بپوشید و موهایتان را به دست ِ باد بسپارید و یک عدد ژیلا

به نامتان بزنیم ؟ یا اصلاً لوله کشی کنیم و دریا را به شهرتان بیاوریم ؟ از شوخی گذشته ...

چرا برای این 4 فقره ننگ ، اینقدر سختی ِ ترافیک و وحدت را به جان می خرید ؟!!

الحق که بدبختید .... الحق ....

 

+ بلانسبت ِ دوستداران ِ طبیعت ِ شمال .

+ بلانسبت ِ شیک پوشان و مودبان .

+ بلانسبت بافرهنگان بی آزار .

 

17 Oct 19:58

1692

by nice.poem@yahoo.com (محمد رضا محمدی مهر)
 
دردهایی که هست یا بوده
خبر مرزهای آسوده
خسته از حرفهای بیهوده
مادرم چای قصه را دم کرد

قصه نخل ها و نهری که
داستان سقوط شهری که
سالهای سکوت و قهری که
کمر مرد خانه را خم کرد

قهر و نفرین ... نرو، بمان ... لطفا !
آنقدر رفت و رفت تا دشمن
و شبی تکه هایی از آهن
پدرم را به خانه محکم کرد

پرم از خوابها و تعبیر و
پرم از آیه ها و تفسیر و
پرم از برگه های تقدیر و
چه کسی بی بهانه درکم کرد؟!

جنگ نامرد عشق و باور را
خاک هم خنده های خواهر را
بمب و موشک پناه مادر را
همه را از جهان من کم کرد

مادرم سهم آب و نانش را
پدرم تکه های جانش را
خواهرم داغ نوجوانش را
به تن لخت کوچه پرچم کرد

وان یکاد آخرین طلسمش بود
خاک در انتظار جسمش بود
کوچه در انتظار اسمش بود
و پدر تکه تکه ترکم کرد ...

پدری رخت جنگ پوشید و
پسرش جام زهر نوشید و
چای قصه همیشه جوشید و
مادری خسته شعله را کم کرد ....





پ . ن :
ــ چقدر دلم برای سیدمهدی موسوی تنگ شده ...
 
 
 

04 Oct 15:23

خلاصه تو نيكي مي كن و ،،، دهانت سرويس

by giso shirazi
رها ديده يه موتوري جلوش يهويي از موتور افتاده پايين و ولو شده روي زمين، 
رها هم موتوري را انداخته پشت ماشين و برده بيمارستان ارتش
تو بيمارستان رها را با دستبند بستند به صندلي  تا وقتي موتوري بهوش بياد
و تا اون زمان حتي نذاشتن دستشويي بره
و تمام مدت هم براش توضيح مي دادن كه اگه موتوري بميره چه عاقبتي در انتظارسه
دوازده شب موتوري بهوش اومده و گفته كه رها نزده بهش
و رها رو ول كردن

08 Oct 05:08

آیا می‌دانستید که با شیوه قرار دادن قاشق و چنگال روی بشقاب می‌توانید برای خدمتکاران یک رستوران پیام بفرستید؟!

by علیرضا مجیدی

خب، البته منظورم هر رستورانی و هر گارسونی نیست. اما اگر کارکنان یک رستوران واقعا آموزش کلاسیک دیده باشند و شیوه سرور غذاها را آموخته باشند، می‌توانند وقتی که شما به صورت موقت میز غذا را ترک کرده‌اید یا اصلا صرف غذا را تمام کرده‌اید، با دیدن منظره بشقاب شما متوجه بشوند که اوضاع چطور است.

این عکس را ببینید، آیا می‌توانید حدس بزنید که هر یک چه منظوری را می‌رسانند؟ تصور کنید که با همین علایم قراردادی بشود گفت که غذای رستوران خوب نیست یا اینکه با اینکه بشقاب نیمه‌کاره است، شما صرف غذایتان را به پایان رسانده‌اید!

10-8-2014 8-20-53 AM

این هم همان عکس‌ها، همراه پاسخ:

10-8-2014 8-26-56 AM

اگر می‌خواهید بیشتر بدانید، این صفحه را ببینید.

منبع

 


 


29 Sep 01:41

به محك كمك كنيد، به اينها خيلي كمك كرده بود

by giso shirazi
تا از در كوپه وارد شدم فهميدم، كله و ابرو بي موي كودك با جاي جراحي بزرگ روي سرش و چشمهاي تا به تا شواهد معتبري از غده سرطاني در مغز بود
پانزده ساعت راه تا تهران فرصت زيادي براي آشنايي با خودش و مادرش
دخترك نقاشي مي كشيد و در منظره اي كه كشيده بود
خورشيد گريه مي كرد و اشكش مانند باران از ميان ابرها  بر روي سر خانه اي مي ريخت كه دخترك خندان درون آن ايستاده بود
01 Oct 19:30

هر کی نخنده، خره!

by nikolaa

کوچک تر که بودم با کل قوم و خویش می رفتیم شمال. این «قوم و خویش» که می گویم دقیقا همین قدر وسیع است. آنقدر که من نصف آدم های توی سفر را نمی شناختم و فقط می دانستم مثلا بعضی بچه هایی که هم بازی ام هستند از طرف مادری شان با پدر من نسبت دوری دارند. وسط آن قوم و خویش ها دختری بود که بهش می گفتیم دختر عمه اما دختر عمه هیچ کداممان نبود. از همان فامیل های دور بود که چون حوصله بیشتری از بقیه داشت ما ده دوازده تا بچه را جمع می کرد دور خودش که یک جوری سرمان را گرم کند. معمولا هم بازی تکراری ای که عاشقش بودیم را انجام می داد. می گفت ساکت زل بزنیم به هم و هر چقدر می توانیم بدون اینکه بخندیم همدیگر را نگاه کنیم. بعد هم تاکید می کرد «هر کی بخنده، خره»  و خر بودن آنقدر برای ما مهم بود که تا پای مرگ زورمان را می زدیم خنده مان نگیرد. بعضی وقت ها با همین یک جمله دو سه ساعت در سکوت کنج خانه می نشستیم که خر نشویم!

حالا که به آن روزها فکر می کنم پیش خودم می گویم اگر یک روز همچین موقعیتی داشته باشم که بتوانم چند ساعت مسئولیت چند تا بچه را به عهده بگیرم اولین بازی که بهشان یاد می دهم این است که تا حد کبود شدن بخندند. این را هم بهشان می گویم که این خر ها هستند که بلد نیستند بخندند و هر کس نخندد خر است. باید بدانند یک روز حسرت روزهایی که کم خندیده اند را می خورند...

27 Sep 16:03

عکس های برتر حیات وحش

by مرد روز

مسابقه سالانه عکاسی از دنیای وحش که توسط موزه تاریخ طبیعی لندن و بی بی سی برگزار می شود از میان ۴۱ هزار عکس ارسالی٬  لیست ۵۰ عکس را برای بخش مسابقه انتخاب کرده است. شما می توانید با رفتن به وب سایت این مسابقه عکاسی در انتخاب عکس برتر نقش داشته باشید. ما به سهم خودمان این ۱۰ عکس را پسندیدیم.

'Heavy Rain' by Pierluigi Rizzato

‘Heavy Rain’ by Pierluigi Rizzato

'Big Mouth' by Adriana Basques

‘Big Mouth’ by Adriana Basques

'Feel Safe' by Juan Carlos Mimó Perez

‘Feel Safe’ by Juan Carlos Mimó Perez

'Great Peacock Moth Caterpillar' by Leela Channer

‘Great Peacock Moth Caterpillar’ by Leela Channer

'Moonlight Climber' by Alexander Badyaev

‘Moonlight Climber’ by Alexander Badyaev

'Stretching' by Stephan Tuengler

‘Stretching’ by Stephan Tuengler

'Too Big But So Tasty' by Alain Ghignone

‘Too Big But So Tasty’ by Alain Ghignone

'Whats This' by Peter Mather

‘Whats This’ by Peter Mather

'Shoulder Check' by Henrik Nilsson

‘Shoulder Check’ by Henrik Nilsson

'Bad Hair Day' by Gordon Illg

‘Bad Hair Day’ by Gordon Illg

The annual Wildlife Photographer of the Year

 

27 Sep 09:56

مثل بلعیدن سیب‌زمینی سرخ کرده

by new-nr

ممکن است همین حالا تمام شود. ممکن است همین لحظه که روی صندلی‌ات لمیده‌ای و با موهای ژولیده لیوان چای‌ات را در دست گرفته‌ای و داری به روزهای بی‌سروته‌ات فحش می‌دهی و مشغول خواندن این خطوط هستی، تمام شود. زندگی را می‌گویم.‌‌ همان زندگی‌ای که بابتش فشارمان روی هزار می‌رود.‌‌ همان زندگی‌ای که ما را به سرحد جنون می‌کشاند.‌‌ همان زندگی‌ای که در آن به کررات دلمان می‌شکند. همانی که درونش فالوده هست، چسب زخم هست، همانی که درونش سنگ قبر هست، تاپ و الکلنگ هست.

نشسته بودیم در ارتفاع و به تهران چشم دوخته بودیم. به دودهای برآمده از کارخانه‌ای در نمی‌دانم کجای شهر. به چراغ‌های زرد و قرمز... به خیابان‌هایی که زیادند، بیشمار. حرف نمی‌زدیم. به شهر نگاه می‌کردیم، به ماشین‌های توی خیابان‌ها که به مقصد‌هایشان می‌رفتند. به آدم‌هایی که تعدادشان سرسام آور است، بی‌شمار آدم، بیشمار زندگی. ما خودمان را از شهر جدا کرده بودیم و بی‌آنکه بخواهیم به بدهی‌هایمان، به فردای پر از استرسمان، به کارهای عقب افتاده‌مان، به نرخ دلار و مگس‌های سفید و جیره بندی آب و بی‌معرفتی رفیقانمان فکر کنیم، اکنونمان را - زندگی ِ در جریانمان را - در سکوت با هم قسمت کرده بودیم. خیابان‌ها خالی نبودند و ما بلد بودیم بپذیریم که ممکن است همین حالا تمام شود، زندگی را می‌گویم - پس زندگی می‌کردیم. زندگی می‌کردیم و نوشابه‌هایمان را سر می‌کشیدیم. زندگی کردن برایمان آسان شده بود، مثل بلعیدن سیب‌زمینی سرخ کرده.

24 Sep 22:25

مانده نباشی

by booferoshandel
 

 

یک جایی هست که تازه معنی جملات روزمره را می فهمی...

 

 

23 Sep 21:03

http://nabehengam.blogfa.com/post-406.aspx

by nabehengam
مسئله حل شده مسئله بیمزه ایه، و آدم عاشق مسئله حل شده س
21 Aug 19:08

پدیده­ هایی که حتی تصورشان هم سخت است!

by مرضیه ابراهیمی

 پدیده­ هایی که حتی تصورشان هم سخت است!

1(2)
دروازه¬ی جهنم
1(3)
لینسویس ماران هنِس در برزیل
5(2)
جنگل سنگی در ماداگاسکار
4
صحرای سالار دی اویونی در بولیوی
2(2)
لینسویس ماران هنِس در برزیل
2 copy
لینسویس ماران هنِس در برزیل
1
دروازه جهنم
5
جنگل سنگی در ماداگاسکار
7(2)
دریاچه¬ی رِتبا در سنگال و دریاچه¬ی هیلیِر در استرالیا
7
دریاچه¬ی رِتبا در سنگال و دریاچه¬ی هیلیِر در استرالیا
8(2)
دره¬ی یوسمیت در آمریکا
8
دره¬ی یوسمیت در آمریکا
9(2)
ساحل ستاره¬باران در مالدیو
13
دره¬ی آنتلوپ در آمریکا
12
کوه رورایما در ونزوئلا
11
رودخانه¬ی لی در چین
10
جنگل سیاه در آلمان
10(2)
جنگل سیاه در آلمان
9
ساحل ستاره¬باران در مالدیو
14
معدن نایکا(غار کریستال) در مکزیک
15
دره¬ی مانیومنت در آمریکا
16(2)
نقطه¬ی انحراف در نیوزلند
16
نقطه¬ی انحراف در نیوزلند
17
جنگل هاله در بلژیک
18
پاموکاله در ترکیه
22
پارک ساحلی هیتاچی در ژاپن
22(2)
پارک ساحلی هیتاچی در ژاپن
21
صخره¬های موهر در ایرلند
20
شالیزار مو کانگ چای در ویتنام
23(2)
همه¬ی ایسلند
19
پارک ملی گرند کانیون در آمریکا
23(3)
همه¬ی ایسلند
23
همه¬ی ایسلند
24
کاپادوکیه در ترکیه
25
کوه¬های ژانگی دانیکسا در چین

حالا که داریم چهل و پنجمین سالگرد ورود انسان را به کره­ی ماه جشن می­گیریم، بد نیست سری به پدیده­های طبیعی­ غیرقابل تصوری بزنیم که همین­جا بر روی زمین هستند. از دریاچه­ی صورتی گرفته تا دروازه­ی جهنم؛ مادر طبیعت ما را مسحور جادوی خویش می­کند. دیدن این 25 پدیده باعث می­شود چشمهایتان از حدقه بیرون بزند و فکتان به زمین بخورد. شاید هم برای سفر بعدیتان برمانه­ریزی کنید.در هر حال لذت ببرید.

The post پدیده­ هایی که حتی تصورشان هم سخت است! appeared first on شبگار.

11 Sep 11:08

یه ضبط و چند تا نوار کاست ، دلخوشی من فقط همیناست

by محسن باقرلو

.

مامان چن روز بود جهاد اکبر کرده بود برای تمیز و مرتب کردن زیر زمین ! ... خانهء ما هم سن من است و کم کم دارد چهل سالش میشود ، زیرزمینش در تنهایی و تاریکی پیر شد طفلک  ... بچچه که بودم از زیرزمین می ترسیدم ، هنوز هم حس خوبی ندارم ، تاریک و نمور با پله های سیمانی بلند که وختی ازشان سرازیر میشوی حس تلخ و غمناک بی بازگشت بودن داری انگار ، و دیوارهایی که روکش سیمانی اش گُله گُله ریخته و تک چراغ زرد صد وات خسته فقط انقدری روشنش میکند که با مُخ نروی لای خنزر پنزرها ... چن روز پیش  صبح که داشتم میرفتم سر کار ، گوشهء حیاط لای خرت و پرت های دور ریز چشمم خورد به ضبط تک کاستهء قدیمی مان ... یک لحظه مثل برق گرفته ها شدم ، جددن ها ... حس قشنگ غریبی ریخت توو وجودم ... از آن حس های مور مور کنندهء ملایم و رخوتناک که پشت بندشان لبخند و بغض می آید ... تممماااام خاطره های صوتی و موسیقیایی نوجوانی هام شروو کردند به رقص و سماع توی صحن سرم ... صبح جمعه با شما ... قصهء ظهر جمعه ... روز هفتم های عصر جمعهء بی بی سی ... خواننده هایی که با همین ضبط شناختمشان ... نوارهای کاستی که مقدس بودند با جلد و کاورهایی که تهیه کردنشان مرارت داشت و تماشا کردنشان لذذت ... روزی که این ضبط را خریدیم بنظرم باشکوه ترین چیز ممکن روی زمین بود ، سیر نمی شدم از نگاه کردنش ، انقدر که شب اول دلم نمی آمد بخوابم ... برای نسل جدید که زندگی روزمره اش تکنولوژی آجین شده این حرفها بی معنی و خنده دار است ولی برای ما خود خود زندگی ست ... خیلی با احتیاط از لای آت آشغالها درش آوردم و آرااااام گذاشتمش وسط حیاط روی زمین ، درست مثل پدری که بچچه اش را از لای آوار زلزله در میاورد ... دیرم شده بود ولی چن دقیقه همانطور چمباتمه نشستم نگاهش کردم و نوازش گونه روی گرد و خاکش انگشت کشیدم ... عکس گرفتم و دوباره آرااااام گذاشتمش گوشهء حیاط و فرداش دیگر آنجا نبود ، این آخرین دیدارمان بود ...

.

پی نوشت :

تقدیم به برادرم حمید که از قبیلهء نوستالژی مدارها و از تبار خاطره بازهاست ...

.

09 Sep 08:18

ما با شرف ها …

by حسام الدین

اسمش این است که از صبح دارند با هم حرف می زنند. یعنی از صبح «کنار» همدیگرند اما حرفهایشان چیست؟

-   چرا سر آفتابه کج شده

-  دیدی ته لگن سوراخه؟

-  به اکبر آقا گفتی بیاد درو درست کنه؟

-  بچه صبح شاشید یا نشاشید؟

-  صغری خانم دعوت کرده آخر هفته خونشون؟

-  یادت باشه میوه نداریم ، سبزی هم باید بخریم

-  شهریه مهد بچه رو یادت باشه باید بدیم

و…

بعد به این «دونفر» مورد نظر داستان ما می گویند «هم‌سر»! تا بوغ سگ هم بیخ گوش هم از این حرفها بزنند تمامی ندارد. فکرش را بکن؟ میشود صبح تا شب حرف زد اما یکبار هم نپرسید «خوبی؟»! اگر تمام عمرت را هم در همین گفتگو بسنده کنی به خطا نرفته ای. اسمش میشود «کیان خانواده» اما اگر در این هیاهو کسی از گوشه ای بپرسید «آهای… فلانی، خوبی؟» این سوالش نشان میدهد که «غریبه» است. چون اگر آشنا بود که در مورد آفتابه لگن و مهمونی صغری خانم حرف میزد! خوب بودن در زندگی یک مساله فرعی است که می تواند باشد یا نباشد، برخلاف آفتابه لگن که به عنوان یک مساله حیاتی، حتما باید باشد!

Mey-couple

حالا اگر زندگی را به همان دیالوگ های آفتابه لگنی تقلیل بدهی می شود «شرف» اما اگر پی سوال و سائل «خوبی؟» را بگیرد می شود «فروپاشی نظام اخلاقی خانواده»! گویی به مرد خلاصه شده در آفتابه و لگن می گویند «مرد زندگی». الان موضوع بحث سرانجام آن «خوبی» نیست؛ چون اگر در همان «خوبی» هم به استمرار برسی ختم میشود به آفتابه و لگن !! بحث در اینجا زاویه دیگری است…

غرض از این نوشته تجویز فروپاشی نظام اخلاقی خانواده نیست. دست برقضا نگارنده – عندالوسع ولاسطاعه – هم باشرف است هم مرد زندگی! حالا خوب باشد یا نباشد. اما غرض از نوشته این است که  هرچه میل دارید مبداء آفریش و مقصد آن تفکر فلسفی کنید. هرچه میخواهید در دور دستها، ذهن را به کنکاش تشویق کنید اما تفکر عمیق در زندگی پیرامونی و فاصله یک وجبی، بسیار مهلک است و بسیاری از روزمرگی ها – که چه بسا از عرف جامعه رتبه «ارزشی» هم گرفته اند – را بی ارزش و سست می کند. بسیاری از ارزشهای پیرامونی ما، آنقدر بنیه ندارند که در برابر تفکر عمیق تاب آورند !

07 Sep 18:20

به مرگ، حسرت دیدار، ‌کم نمی‌گردد

by واقف

1.jpg

می‌دانی؟ از رفتن بعضی‌ها هزار حرف می‌شود زد، می‌شود هزار صفحه در وصفشان سیاه کرد. می‌شود گفت و گفت. اما از بعضی که بخواهی حرف بزنی چیزی به زبانت نمی‌آید. هر چه بگویی فکر می‌کنی در حقش اجحاف کرده‌ای. این طور است که ساکت می‌شوی و به تماشا می‌نشینی. سالی گذشته و هنوز حرفی نزده‌ای که حقش را ادا کند. خودت هم می‌دانی سال‌های دیگری هم بگذرند باز توان نداری چیز دیگری بگویی. مگر این‌که زبان کلمه‌ای، ساختاری، بیافریند بزرگ‌تر از آن کلماتی که تاکنون در اختیار ما قرار داده است. گفتن از آن‌ها با همان کلمات و ساختارهایی که با آن‌ها درباره‌ی دیگران حرف می‌زنیم، گنجاندنشان در ساختارهای عام زبانی است. تعمیم‌دادن آن‌هاست، تقلیل‌دادنشان. یکسان انگاشتن رنجی است که از رفتنشان می‌کشی با رنجی که از رفتن دیگران می‌کشی یا دیگران از رفتن عزیزانشان می‌کشند است. این طور است که به قول کیرکگور «اگر سخن بگویم امر عام را بیان کرده‌ام و اگر از گفتن خودداری کنم هیچ کس مرا نخواهد فهمید». برای همین است که آدم‌های خاصی را نمی‌شود وصف کرد. حس‌های خاصی را نمی‌شود بیان کرد. فقط می‌توانی بگویی که یک سال شد که نیست و جهانِ من در همه‌ی این یک سال او را کم داشت.

07 Sep 12:13

جزییات سر به نیست کردن یک قندشکن

by KHERS

قدیم‌ها پدرم یک صندوقچه یونولیتی داشت، از همان‌ها که آلاسکافروش‌های اطراف دبستان‌مان داشتند. آت و آشغال‌هایش را توی آن نگه می‌داشت؛ سوییچ اولین ماشینش، دفترچه حساب بانک سپه زمان شاه، بلیط سفرهای خارجی که رفته بود و این‌جور چیزها. به نوعی حتی عادت قشنگی بود. اما هرچه پیرتر شده میلش هم به نگهداری و جمع‌آوری آت و آشغال بیشتر شده. مثلاً الآن توی بالکن خانه یک ماشین لباسشویی و یک ظرفشویی اسقاطی دارد و عملاً گند زده به کل فضای بالکن. روی‌شان هم چند تا الوار و تخته نئوپانی گذاشته. چوبها هم طبله کرده‌اند و الآن محل زیست تعدادی موریانه و کرم چوب هستند. اینها بقایای قفسه کتاب‌هایی هستند که دیگر موجود نیستند، فقط عکس‌شان را می‌شود توی آلبوم‌های قدیمی‌مان دید. خود ظرفشویی و لباسشویی را هم نمی‌شود تکان داد چون قدیم‌ها کف این‌جور ماشین‌ها بلوک‌های سیمانی کار می‌گذاشتند تا سنگین شوند و تکان نخورند. واقعن هم تکان نمی‌خورند؛ حتی یک بار مملی و حسین را هم صدا کردم و سه تایی با زور و یاعلی توانستیم ظرفشویی کن‌وود را چهار قدم جابجا کنیم و از در بالکن بیرون بیاوریم اما فکر می‌کنی چه شد؟ پدرم دم در بالکن منتظرمان بود با تفنگش. به مملی و حسین همانجا تیراندازی کرد، به من فقط با نگاهش تیراندازی کرد.

 

خودش می‌گوید که لباسشویی و ظرفشویی را نگه داشته برای ویلای افجه‌اش. اما همه می‌دانیم که افجه یک رویاست چون ویلای افجه را فامیلش بالا کشیدند، یعنی خیلی راحت وقتی کار ساختش تمام شد سند را به نام خودشان زدند. اما پدرم هنوز منتظر روزی است که افجه را مبله کند و آخر هفته‌ها برود آن‌وری، برود طبیعت و خستگی در کند. بهش می‌گویم «حالا گیریم در تناسخ بعدی واقعن قضیه‌ی افجه حل و فصل شد و ما تونستیم ازش استفاده کنیم، خب اون دو روز سفر با دست ظرف می‌شوریم و لباس چرکها رو هم برمی‌گردونیم تهران.» این‌جور وقتها پدرم فریاد می‌کشد، این روشش است و توی همه‌ی این سالها هم جواب داده و هرچه هم پیرتر شده خودش خیال می‌کند که خوش‌صداتر شده.

 

این روزها پدرم آپارتمان‌مان را تبدیل به یک انباری بزرگ کرده، یک انباری بزرگ که پنجره هم دارد. این عادتش هم مال امروز و دیروز نیست، مال خیلی وقت پیش است. مادرم که می‌گوید مادربزرگم هم عین همین مرض را داشته، یعنی آشغال جمع می‌کرده و سختش بوده چیزی دور بیندازد. پس به نوعی پدرم بی‌گناه است و او هم صرفن راه والدینش را ادامه می‌دهد، کاری که همه می‌کنند. اما ریشه‌یابی مشکل که صورت فیزیکی‌اش را حل نمی‌کند، منظورم این است که حالا این عادت نکبتش مال هر کجا می‌خواهد باشد، اما محصول نهایی این است که بهرحال ماها هم مجبور شده‌ایم توی یک آشغال‌دانی بزرگ زندگی کنیم.

 

ما بچه‌هایش هم تا حدودی همین مرض را داریم. خود من وقتی خارج رفتم درست شدم. یعنی زندگی توی آپارتمان‌های فسقلی خارج بهم یاد داد که نمی‌شود هی تیر و تخته جمع کرد به امید روز مبادا که ازشان استفاده کنی و دو قرون جلو بیفتی. برای روز مبادا آیکیا و دیگر فروشگاه‌هایی که کار خیر می‌کنند هستند که تیر و تخته مورد نیاز آدم را بفروشند. بعضی‌هایمان دیرتر این چیزها را یاد گرفتیم. مثلاً تا همین اواخر که با خواهرم خارج زندگی می‌کردم او هنوز داشت کاتالوگ‌های تبلیغاتی رنگ و وارنگ فروشگاه‌های مختلف را جمع می‌کرد. کار من هم این بود که ویکندها با بیل آشغال‌هایش را جمع کنم و بریزم توی شوت زباله. محکم هم پرت می‌کردم توی شوت تا صدای سقوط آشغال‌ها توی داکت فلزی شوت را بشنود و کارم یک بُعد فرهنگی هم پیدا کند اما این اتفاق نمی‌افتاد و هفته‌ی بعد کاتالوگ‌های قطورتری می‌آورد خانه. خواهرم هم مبارزه‌ی فرهنگی خودش را می‌کرد و از سر کار که برمی‌گشتم صفحه‌های گلاسه کاتالوگ‌ها را برایم ورق می‌زد و مدل‌های پاف که شلوارهای تنگِ پاچه کوتاه پوشیده بودند و گونه‌های زاویه‌دار داشتند را نشانم می‌داد و در مورد فاشیون و زیبایی و زیبایی‌شناسی حرف می‌زد و در نهایت به اینجا می‌رسید که من هم سر و وضع خودم را درست کنم و از آن وضعیت خاکستری خارج شوم. بعد هم کاتالوگش را می‌گذاشت توی کتابخانه‌مان بغل مجموعه آثار بکت که من در حال مطالعه‌شان بودم (خالی‌بندی). مثل هر مبارزه ایدئولوژیک دیگر این یکی هم برنده نداشت و محصولش فقط فرسایش طرفین بود. در نهایت هم که من برای خدمت به وطنم برگشتم ایران و خواهرم ماند غرب تا بیشتر کالا مصرف کند و خوشحال‌تر بشود. البته خودش می‌گوید آن‌طور مثل سابق آشغال جمع نمی‌کند و بیشتر به معنویات توجه می‌کند.

 

در این سال‌هایی که دور از خانه و کشور بودم، پدرم موفق شد برادر کوچکم را هم به یک آشغال‌جمع‌کن کوچک تبدیل کند. دوسال پیش که برای تور ایران‌گردی آمده بودم وقتی وارد خانه شدم با یک میز و صندلی آشپرخانه هشت نفره و یک نیم‌ست مبل مواجه شدم که تا قبل از این ندیده بودم. یک ضبط صوت پاناسونیک اوراقی هم بود، از اینهایی که رقص نور می‌زنند و هجده لاین اکولایزردارند تا شنونده مبتدی فکر کند که «حرفه‌ای» شده. با اضافه شدن اینها به آشغال‌های خودمان دیگر امکان راه رفتن توی خانه نبود. میز آشپزخانه پایه گلدانی بود و تخته‌ی میز دور تا دورش هشت دالبر داشت. سطحش به قدری وسیع بود که تحت اثر وزن خودش شکم داده بود. عبور از کنار میز بدون برخورد پهلو به یکی از دالبرهای متعددش ممکن نبود. مبلمان هم به همین منوال: یغور، با روکش مخمل بنفش، کهنه. اولین بار که رویش نشستم ابری زرد رنگ از تُشکش متصاعد شد. روکش پلی‌استرش باعث می‌شد که ظرف ۳۰ ثانیه پشت و باسن آدم خیس عرق شود. مشکل بزرگتر این بود که باید برادر زرنگم را هم تشویق می‌کردیم که این چیزهای ارزشمند را از خانواده‌ی دوستش که نیازی بهشان نداشتند به غنیمت گرفته. شرایط را باور نمی‌کردم. لبخند زدم و هم‌صدا با بقیه تایید کردم که میز خیلی خوب و جادار است و حتی یک شقه گوسفند را هم می‌شود رویش پاک و خُرد کرد. بعد همگی برادرم را تشویق کردیم.

 

چند ماه پیش که دائمی برگشتم ایران از همان اولین روزش مبارزه‌ی زیر زیرکی خودم را شروع کردم. اولین کیسه آشغال را که گذاشتم پشت در توسط پدرم بازیافت شد. یعنی از سر کار برگشت و کیسه را پشت در دید. برداشتش و آورد تو، محتویاتش را ریخت روی یک روزنامه، عینک نزدیک‌بینش را زد، خنزر پنزرها را بررسی کرد و همه را دانه دانه سر جای اول‌شان برگرداند. بعد هم دوره افتاد به بازپرسی که کی اینها را دور ریخته؟ نوبت من که شد به سقف نگاه کردم و با انگشت آدم ناموجودی ته هال را نشانش دادم. گفت «کی؟» بغلش کردم و زیر گوشش گفتم «این‌قدر سوال نکن.» بعد از این یاد گرفتم که تا قبل از برگشتنش از سر کار همه چیز باید غیب بشود. ظرف هفته‌ی اول هفت گونی آشغال دور ریختم. پدرم می‌دید که خانه به تدریج خلوت‌تر می‌شود. از کار که بر می‌گشت مظطرب بود، ولی هوش و حواسش نمی‌کشید که فهرست همه آشغال‌هایش را داشته باشد. مچش را می‌گرفتم که نصف شبها می‌رفت سراغ چیزهایی که نسبت بهشان احساس خطر کرده، مثلاً می‌رفت سر کابینت‌های دوردست آشپزخانه و دنبال قندشکنی که ۲۰ سال پیش دسته‌اش کنده و گم شده بود می‌گشت. وقتی مطمئن می‌شد هنوز قندشکنش «گم» نشده بیشتر ته کابینت فرو می‌کردش و بعد هم با پارچه‌ کهنه استتارش می‌کرد. دور و برش را هم می‌پایید تا کسی مخفی‌گاهش را نبیند ولی در تمام این مدت من یواشکی از بغل دیوار نگاهش می‌کردم، بستنی‌ام را لیس می‌زدم و لبخند می‌زدم. این یک مبارزه‌ی ساکت بود برای حق زندگی در خانه‌ای که برای همه است. قندشکن هم نماد تفوق پدرم بود، درفش کاویانی‌اش بود و من هم بی‌تابانه منتظر روزی بودم که بتوانم آن آهن‌پاره‌ی زنگ‌زده‌ی بی‌مصرف را دور بیندازم و دوران خودم را شروع کنم. خودم هم نمادی نداشتم که جایش بگذارم، فقط همین که قبلی‌ها را پاک کنم کافی بود، انگار سر به نیست کردن قندشکن اثبات این بود که رابطه‌ی قدرت والد-فرزند برعکس شده -یا چیزی در همین حول و حوش.

 

مشکل اصلی البته رد کردن اقلام بزرگ بود، مثل همان میز و صندلی و مبلمان زشتی که برادرم آورده بود. اول سعی کردم از در منطق وارد شوم؛ بهش گفتم که پدر من، ما نیاز به میز هشت نفره نداریم. قبول کرد اما چند دقیقه بعد آمد دم اتاقم و گفت یک ایده‌ی فوق‌العاده دارد: میز و صندلی هشت نفره‌ی دالبردار برای افجه ایده‌آل است. گفت خودش وانت می‌گیرد و می‌برد. نگاهی به هیکل آب‌رفته و خمیده‌اش می‌کنم و جوابی برایش ندارم. قرار بود هفته بعدش جایی برود سفر کاری و هنوز نرفته من کلی میز و صندلی آشپزخانه دیده بودم و قیمت‌ها و طرح‌ها را بالا پایین کرده بودم.

 

یک توصیه

برای گالری چوبکده، خیابان ولیعصر روبروی پارک ساعی: دوست عزیز شما کل محصولاتت با آن طراحی می‌نیمال مربعی دمُده و گوشه‌های تیز آزاردهنده‌اش که سال‌هاست بدون هیچ تغییر و اصلاحی اصرار به ادامه‌ی تولیدش داری را آتش بزن، با بنزین. کاتالوگ‌های محصولات زاقاراتت را هم فرو کن توی خودت. بوس.

 

پدرم که رفت سفر یک میز گرد ساده چهار نفره با صندلی‌هایش سفارش دادم. به چند تا سمسار هم زنگ زدم تا وسایل خودمان را رد کنیم. اکثراً وسط توصیفاتم از میز پایه گلدانی فحش رکیک می‌دادند و گوشی را قطع می‌کردند. یکی‌شان قبول کرد که بیاید ببیند؛ اکبر آقا. میز و صندلی را برداشت اما مبل‌ها را حتی نگاه هم نکرد، گفت پول بدهی هم نمی‌برم. راستش میز را هم به زور قبول کرد. می‌گفت یغور و سنگین است. چاره‌ای نداشتم، گفتم کمکت می‌کنم. اکبر آقا صندلی‌ها را دانه دانه می‌گذاشت روی پشت من. بعد هم فرمان می‌داد: یک قدم چپ، یک کم بچرخ، آهان ردی ردی آفرین پسرم. انصافاً هم هیچی در و دیوار را زخمی نکردم. برای اینکه حوصله‌ام از حمالی سر نرود داستان هم برایم می‌گفت. مثلاً اینکه یکی از همکارهایش رفته یک خانه‌ای و تا رفته تو در بسته شده و بعد زن خانه چادرش گل‌دارش را برداشته و «اون زیر چی تنش بوده؟ هیچی، هیچی، لخت مادرزاد، بعد هم جیغ و داد راه انداخته که این سمساره با من فلان. همون موقع هم یه مرد قلچماق از اتاق پشتی میاد بیرون و می‌گه هرچی پول داری بده وگرنه شوهرش رو خبر می‌کنیم…» اخاذی مهندسی شده. سمساره گفت «بعد از این اتفاق دیگه با پول نقد خونه مردم نمی‌رم.» همانطور که زیر میز سنگین تا شده بودم پرسیدم «اما اکبر آقا این دویست تومنی که برا میز صندلی توافق کردیم رو که نقد دارین؟» لبخند زد و گفت «نه عزیزم، توی کار ما امنیت حرف اول رو می‌زنه. برات کارت به کارت می‌کنم.» اکبر آقا که هنوز کارت به کارت نکرده اما خب بالاخره از شر میز پایه گلدانی راحت شدیم.

 

پدرم هم ساعت ۵ صبح یک روز دوشنبه‌ای از سفرش برگشت. میز و صندلی جدید هنوز نرسیده بود. یعنی همه‌ی برنامه‌ریزی من درست بود غیر از اینکه حساب بدقولی فروشنده را نکرده بودم. وقتی پدرم رسید من خواب بودم. فکر کنم طرف‌های ساعت ۶ بود که با صدای تق و توقش بیدار شدم. پاشدم ببینم چه خبر است، از اتاقم رفتم بیرون، دیدم نشسته کف آشپزخانه‌ی خالی که حالا بدون میز و صندلی خیلی گنده‌تر از معمول به نظر می‌آمد. کیف سفرش بغلش، یک پارچه هم مثل سفره پهن کرده بود جلویش، داشت نان و پنیر می‌خورد. قندشکن بی‌دسته‌اش را هم گذاشته بود کنار دستش. پشتش به من بود. کله‌اش را کمی چرخاند و بدون سلام پرسید «چیکارش کردی؟» گفتم «دادیم به یه خیریه.» جواب نداد اما معلوم بود که باور نکرده. یک لقمه نان و پنیر برای خودش گرفت و همین‌طور که داشت نانی که هنوز یخش خوب باز نشده بود را می‌جوید شروع کرد آرام روی قندشکنش دست کشیدن. شنیدم زیر لب می‌گفت «اینا توطئه کردن…» دلم برایش سوخت. ازش پرسیدم «چایی می‌خوای برات دم کنم؟» یک کم منتظر شدم ولی معلوم بود که جوابم را نمی‌دهد. برگشتم اتاقم که بخوابم چون کار بهتری به ذهنم نرسید.


05 Sep 05:52

بهر چه؟

by حسام الدین

مقابل خانه ما، چند قدم به چند قدم نیمکتهای آهنی زرد و قرمزی است که بر سر هرکدامشان سایه باشد، پاتوق پیران محله است. چند پیرمرد پا به سن گذاشته بر روی این نیمکت و چند پیرزن از جوانی گذشته، روی آن نیمکت. عصاهای جورواجور چوبی و فلزی و البته تعدادی هم بی عصا.

آنچه هر رهگذری از گفتگویشان می شنود چنین است: نیمکت زنانه از فرزند و نوه و آشپزی صحبت میکنند،  نیمکت مردانه از حقوق بازنشستگی و سیاست و اقتصاد ورشکسته ملی! هر از گاهی هم از این نیمکت زیرچشمی نگاهی به آن نیمکت و از آن نیمکت نگاهی بر این نیمکت، گویی این فتنه نظربازی ما، تمامی ندارد بلکه عمر به عمر ذائقه اش تغییر می کند.

گویی میدان زندگی هم مانند میدان فوتبال است. از اوج که بگذری، نیمکت نشین مسابقاتی و باید از حاشیه به تماشای بازی خوش باشی. هربار که از میان این کهنسالان گذر میکنم در دلم می پرسم «حسام… روزگار نیمکت نشینی تو چگونه است؟» و هزار ترفند و حیله و دلداری که چون نوبت به من رسد من غیر از اینم. یا مشغول خواندنم، یا نوشتن، یا با همکلاسی ها، یا با شاگردها، شاید هم… اما آنقدر در دنیا آنچه پیش آمده با آنچه می پنداشتیم تفاوت دارد که خدا داند عاقبت بازی کجاست

عکس نیمکت مقابل خانه مان ، قبل از سایه !

عکس نیمکت مقابل خانه مان ، قبل از سایه !

حالا اینها فرع بحث است. یک وقتهایی از خودم می پرسم اینهمه نوزاد آمده است و به پیری رسیده. اینهمه جوامع انسانی لب به لب از زایش و مرگ است. در این آمد و شد بی وقفه و پرتکرار، به راستی چند نفر از این میلیاردها نفر، روزی را خلوت کردند و خیلی جدی و قاطع از خود پرسیده اند «زکجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟» و سپس برای این پرسش به وسع خود پاسخی یافتند؟ و مهمتر اینکه باقی عمر را در مسیر رسیدن به همان هدفی سپری کردند که «بهر» آن آمده‌اند؟!

این سیر تکراری زندگی که کودکی بازی، نوجوانی تا جوانی درس برای کنکور، بعد درس برای شوهر و زن و مدرک و موقعیت اجتماعی، بعد ازدواج و فرزند، بعد خانه و کار و ماشین … واقعا این همه زندگی است!؟ چه حجم وسیعی از پیرامون ما در همین جاده زندگی می کنند با عرض متفاوت. ماشین بیست میلیونی تا چندصد میلیونی. خانه محقر اجاره ای تا ویلای مجلل مصادره ای. مدرک مکاتبه ای تا رتبه دانشگاهی و… هرچه باشد بالاخره در همین مسیر است.

به راستی ما فقط آمده ایم که زنده بمانیم!؟ همین!؟ حتی اگر ندانیم برای چه آمده ایم لااقل انقدر میدانیم که برای چنین تکرار بی سرانجامی نیامده ایم …

باید روزی، کنجی خلوت، دقایقی تنها را بر این پرسش صرف کرد که «چرا زندگی میکنم» و پاسخی را یافت که جان ِ ما را آرامش دهد. پاسخ هرکس، همانی است که آرامش میکند. و سپس ماندهء عمر را جور دیگری زیست … هزاران هزار انسان می آیند و می روند و بسیاریشان هیچگاه به درنگ در این پرسش نمی رسند و همانگونه که آمده اند، می روند …

هرچند رسیدن به «هدف» مهم است اما آنچه موضوعیت دارد، «حرکت» است. ما در مواجهه با این تلنگر چند دسته می شویم. آنهایی که می خوانیم و می رویم و آنهایی که میخوانیم و می پسندیم و تصمیم میگیریم روزی را به این پرسش اختصاص دهیم. و البته هر دو دسته به هیچ سرانجام متفاوتی نخواهند رسید. سرانجام متفاوت از آن آنهایی است که همین لحظه درنگ کردند … تحول، حادثه ای است که در «آن» اتفاق می افتد نه در آتی …

04 Sep 02:07

The religion golden rule

01 Sep 08:29

امیرعلی

by noreply@blogger.com (علی بزرگیان)

امیرعلی بیکار بود. امیرعلی کی می‌ری سر کار؟ فردا می‌رم آقا. امیرعلی راه می‌رفت و کرم می‌ریخت. امیرعلی همه‌جا بود. امیرعلی طی‌الارض می‌کرد. امیرعلی می‌توانست هم‌زمان دوجا، سه‌جا، چهارجا باشد. امیرعلیِ سرکوچه، امیرعلیِ تهِ کوچه. امیرعلی توی دکّان آقاشیرزاد، امیرعلی توی فرش‌فروشی آقاصادق. امیرعلی فردا اومد، نمی‌ری سرکار؟ فردا می‌رم آقا. فردای روزی که حجّت آمد و عکس گرفت و رفت، وقتی داشت عکس‌ها را ظاهر می‌کرد، در تاریک‌خانه، دید در همه‌ی عکس‌های آن روز، امیرعلی یک گوشه ایستاده و به دوردست نگاه می‌کند. امیرعلی بیکار بود. راه می‌رفت و کرم می‌ریخت.
31 Aug 07:31

مولانا

by sisteric

نانم مده آبم مده آسایش و خوابم مده

ای تشنگی عشق تو صد هم‌چو ما را خون بها

+

The post مولانا appeared first on Sisteric & Mr.67.

29 Aug 19:42

پیشنهاد چن نوع چالش جدید ...

by محسن باقرلو

باید پذیرفت که شبکه های اجتماعی و راههای ارتباطی سونامی سرشت دنیای مدرن توانایی ها و قدرتشان مافوق تصور است ، کاملن ابلهانه و بی فایده است اگر یکی مث من بیاید از خنده دار بودن چالش آب یخ و حواشی مشمئزکننده اش مخصوصن در ورژنهای ایرانیش بنویسد ... لذا ترجیح میدهم برای عشاق سینه چاک آریایی اینجور قرتی قشمشم بازیها چن نوع چالش جدید پیشنهاد کنم : گذاشتن آنجایشان توی آب یخ در حمایت از جوانهای عذبی که توانایی و تمکن ازدواج ندارند ... گذاشتن دستهایشان توی آب یخ در حمایت از دستهای خالی سرپرستان خانواری که شبها روی دست خالی خانه رفتن را ندارند ... گذاشتن پاهایشان توی آب یخ در حمایت از پاهای تاول زدهء جوانان در جستجوی کاری که با مدرک لیسانس شهر را زیر پا میگذارند برای حتتا آبدارچی شدن ... گذاشتن پیشانی شان توی آب یخ در حمایت از سرهایی که سرسام گرفته از اینهمه رانتخواری و بی عدالتی و اختلاف طبقاتی و چپاول و تنگ نظری و تحجر و الخ ... گذاشتن شانه هایشان توی آب یخ در حمایت از شانه هایی که روز به روز بیشتر دارد زیر خط فقر خم میشود ... گذاشتن بینی هایشان توی آب یخ در حمایت از بینی هایی که بوی تعفن مکر و ریا و تظاهر عنقریب است که خفه شان کند ... گذاشتن لبهایشان توی آب یخ در حمایت از لبهایی که دوخته شده و حنجره هایی که فریاد توش قرنطینه شده ... گذاشتن چشمهایشان توی آب یخ در حمایت از چشمهایی که در این مرز پر گهر هر روز بیشتر و تلخ تر از قبل به تماشای چیزهایی می نشینند که دیدنش از طاقتشان بیرون است ... و همینطور هر جای دیگرشان را که صلاح میدانند ...

28 Aug 02:59

دندان

by پدر

علی! من آنقدر حرف برای نوشتن داشتم که اگر مجال باریدن بود، بیابانهای خشکیده در میان قلب های دیگران را غرق میکردم! و خشک‌زارهای پیوسته در اذهان بسیاری را کشت‌زار. علی! من آنقدر حرف برای گفتن داشتم که اگر گوش با هوش مستمر و نه رهگذر ؛ و یار پیوسته، نه گاه گاه، در مقابلم می نشست چشمه راکد مانده در ذهن خویش را – که ترسم مرداب شود – جاری میساختم و از برکت گوش او، کاسه خود را نیز پر می کردم. علی! این غایت ِ خاک بر سری پدر توست که این حرفها را باید خطاب به تویی بنویسد که روزی میخوانی که ندانم کجایم و روزی میفهمی که کار از کار گذشته. خطاب به تو مینویسم چون میدانم حاجاتم را اگر به تو آویزم، زودتر به دست ملائکه می رسد.

علی! من برای تو آنی هستم که کسی برای من آن نیست.

علی! من برای تو آنی بودم که کسی برای من آن نبود.

علی! من اگر آنچنانی که تو داری، همچنان خودم را داشتم، نه دنیای من تنها، که دنیای دیگرانی نیز غیر از این بود.

علی! من از این من من نان خود را به روغن نمیزنم؛ می نویسم که حساب کار دستت باشد آنکه فردا از «تو» می پرسند هزار هزار آنی است که از «من» خواهند پرسید چون تو «من» را داشتی و من نداشتم…

علی! تو چاه ِ منی تا آه هایم را به سویت حواله کنم. حالا که این سطرها را مینویسم، آفتاب پنجشنبه، ششم شهریور یکهزار و سیصد و نود و سه تازه برآمده و من در اندک دقایق باقی میان سجاده و از خانه بیرون زدن برای روز دیگر و روزی دیگر، این خط خطی ها را حواله به تو میکنم که در میان عروسکهایت، به خواب پیچیدی و مثل همیشه، چادر نماز مهربان را در میان دستانت مچاله کردی. اگر ما خلائق میدانستیم چرا به روزی می گویند «روزی» … البته این جمله آخر ربط به کل متن نداشت. بداهه یادم آمد، گفتم همینجا بگذارم بماند میان نامه به تو.

علی! هفتم شهریور هشتاد و یک، یعنی دوازده سال پیش – که روز مادر بود – در پاک ترین اتاقهای این شهر، یعنی اتاق مردی که در عمرم نظیرش را ندیدم و به قول خودش، نخواهم دید. روی یک زیرانداز ساده و بدون هیچ و بدون هیچ زرق و برق و نقل و نباتی، در کنار قامت خمیده روحی سربلند تکیه زدیم او پرسید وکیلم… او پرسید وکیلم… گفت بله، گفتم بله و ما را گره ای زد تا فصل دیگری از زندگی گشوده شود.

به گمانم مهربان اینجا را نمیخواند. به همین سبب تبریک دوازدهمین سالگرد ازدواجمان را هم به تو می گویم علی جان. این روزها هرلحظه به یاد آن ظهری هستم که مهربان خبر داد، بالاخره دندان علی درآمد و البته آنهم چه دندانی. یک نیش کوچک سفید که به سختی میشد دید …

حالا دندانت لق شده… عمر این است؛ مبارکت باشد.

30 May 10:20

این رو شوهر خواهرک تو وایبر برام فرستاد، حیفم اومد لذتش رو با شما شریک نشم

by 1002shab
 

ﺟﻤﻼﺗﯽ ﺍﺯ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺩﻭﺭ :

- ﻣﻦ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﻨﺪﻩ ، ﯾﻪ ۵ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭ

- ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺣﺴﺶ ﻧﯿﺴﺖ ﻏﺼﻪ ﺑﺨﻮﺭﯼ ﺭﺳﻤﺎ ﻏﺼﻪ ﺗﻮ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ

- ﺑﯿﺸﺘﺮﯾﻦ ﺷﮑﺴﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺧﻮﺭﺩﻡ , ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺭﻭﻍ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ

ﺑﺎﯾﺪ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ , ﺍﻣﺎ ﻧﮕﻔﺘﻢ

- ﺷﺎﻧﺲ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﺁﺩﻣﻮ ﻣﯿﺰﻧﻪ؛ ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺯﻧﮓ ﺑﺮ

ﻧﻤﯿﺪﺍﺭﻩ؛ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﮐﻼً ﮐﻠﯿﺪ ﺩﺍﺭﻩ

- ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﻳﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﭼﺎﺭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺷﺪﻳﺪ ﺷﺪﯼ ﺑﺪﻭﻥ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﻴﺴﺘﯽ , ﺧﺮ

ﺩﺭﻭﻧﺘﻪ

- ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺍﻟﮑﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻢ ﮐﺴﯽ ﺟﺪﯾﻢ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ

- ﺁﻗﺎﯼ ﻣﺠﺮﯼ ﻣﺎ ﺑﯽ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ ، ﺗﺮﺑﯿﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻣﻨﺘﻬﺎ ﺻﻼﺡ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯿﻢ ﺍﺯﺵ

ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﯿﻢ

- ﺑﻌﻀﯿﺎ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻗﺸﻨﮓ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﻨﺪ ﺁﺩﻡ ﺣﯿﻔﺶ ﻣﯿﺎﺩ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﮑﻨﻪ

- ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻣﺸﮑﻮﮐﻲ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻬﻢ ﺧﻮﺵ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﻩ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻴﻤﻴﺮﻡ

- ﯾﻪ ﻋﺪﻩ ﺁﺩﻡ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﻔﻬﻤﻦ ﮐﻪ ﻧﻔﻬﻤﻦ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﻔﻬﻤﯿﻢ ﻧﻔﻬﻤﻦ

- ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﺎ ‏« ﺑﺎﺷﻪ ﻣﺮﺳﯽ ‏» ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻔﻪ ﺷﻮ

- ﻣﻦ ﻧﻈﺮﻣﻮ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺗﺤﻤﯿﻞ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ، ﺍﻣﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻧﻈﺮﺵ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻣﺨﺎﻟﻒ

ﺍﺳﺖ ، ﺧﺮ ﺍﺳﺖ ، ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ﺭﻓﺖ

- ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﻣﺎ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩﻭ ﺑﻌﻀﯽ

ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﮐﺴﯽ ﻣﺎﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﺎ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﯿﻢ ﺧﻼﺻﻪ ﯾﮏ ﻣﺸﺖ ﻧﻔﻬﻢ ﺟﻤﻊ

ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺍﺟﺘﻤﺎﻉ ﺩﺍﺩﯾﻢ

22 Aug 07:08

گام‌های استوار تو

by رضا مرادی غیاث آبادی
زخمی و دردمند می‌شوی. در گوشه‌ای از پا می‌افتی. به امید روزی هستی که زخم‌ها بهبود یابند و کسی بر آنها مرهمی نهد. روزها و ماه‌ها و سال‌ها می‌گذرند و می‌بینی نه درمانی هست و نه درمانگری. دستانت را بر زانوانت استوار می‌کنی و با همه دردها و زخم‌ها دوباره برمی‌خیزی. تو پرغرور و دوست‌داشتنی هستی آنگاه که ناامید از همه جا به خودت امید می‌آوری و بر پای زخمی خود تکیه می‌کنی.
18 Aug 21:30

ماها

by S*
در شهر دوم فقط کار می کنم و گاهی تفریح ولی همیشه منتظر می شوم زمان زودتر بگذرد که بروم به شهر اول.
در شهر اول خانه داری می کنم و کدبانوگری می کنم و پذیرایی می کنم و مهمانی می روم و به هماهنگی پرده ها با رومیزی ها فکر می کنم.
این فعلا شکلی از زندگی است. زندگی من.

آمدند که مرا در شهر دوم ببینند.  وقتهایی که خانه دار و میزبان و میهمان نیستم. جایی که دفتر کار دارم و پلاک و امضا. جایی که عنوان جلوی اسمم مهم است نه طعم کیک سیبی که از فر درمی آورم. میهمان شهر دوم شدند  پدر و مادرم.
امکانات زندگی ام در شهر دوم در حد یک دانشجوی تازه جوان است. یک اتاق و یک تخت و یک میز. چند صندلی و چند بشقاب و چند گلدان. دو تا کامپیوتر و چند کیلو کاغذ. همین.
بعد از یک ماه مرخصی که با هم وقت گذاشتیم به گشتن و حرف زدن و بحث کردن و نوشیدن و آشتی کردن و غر زدن و سفر و قدم زدن و فیلم دیدن، آمدم سر کار. همینجا هم ویلا گرفتم برایشان در بالای یک تپه سرسبز. جایی که بتواند امکان ناچیز مرا جبران کند در شهر دوم. 
شبی که رسیدیم، دوان آمدم خانههک خودم که پس از یک ماه و اندی، از چیزهای دنیا دیگر هیچ نداشت جز پاکیزگی. آمدم تا آذوقه ای اگر مانده بوده از ماه پیش، بردارم و ببرم برایشان که دست کم برای صبحانه فردا، قدری نان و قهوه داشته باشند تا سرفرصت شهر را یاد بگیرند و خرید کنند. چیز دندانگیری که نبود، همان ته مانده روغن و چند پیمانه برنج و شکری که هیچوقت نمیخورم وقدری قهوه و نمک و چند قوطی آبجو که خب تگرگ و یخ بودند پس از یک ماه نشستن توی یخچال. باران زده بود. همین چند تکه، کوله سیاهه را پر کرد. بار زدم و رفتم.تند.
آخر شب، وقتی هم که خداحافظی کردم تا برگردم برای خواب، حالم حال فرودگاه امام بود... یک ماه نزدیک بودیم و حالا تمرین جدایی آن هم اینشکلی...
 
فردایش، وقت شام، سه نفری توی بار آمریکایی نشسته بودیم و برگرهای گنده و برش های بیکن جلوی رویمان. خوب بود همه چیز. لابد که کولالیبره کار خودش را کرد تا من دهان باز کنم به عذرتقصیر که :" ببخشید واقعا. به خاطر دیشب.  من در این شهر آشپزی نمی کنم اصلا. سالاد و میوه قوت غالبم است و گویا که لیاقت نداشتم خریدهای درخوری کنم از ماه قبل که وقتی شما می آیید از قبلش یخچال خانه تان پر باشد...خالی را آوردم دیروز. ببخشید خلاصه"

پدرم لبش را با گوشه دستمال پاک کرد. سرش پایین بود.  گفت : تو، دیشب توی کوله ات؛  توجه و مهربانی ات را آوردی. توجه آوردی برای ما...
پدرم اصلا اهل حرف های قلنبه سلنبه نیست. هرگز نبود. ساده ساده بوده همیشه. هر وقتش که یادم می آید آنقدر ساده بوده رفتارهایش انگار یک کودکی بوده که سبیل داشته. الان هم یک کودکی است که موهایش سپید یک دست است... 
این حرفش ...خیلی حرف بزرگی بود برای عادت  من. دمی سکوت کردم که مزه مزه اش کنم. به بشقابم زل زدم. انگار یک چاشنی نامرئی، یک طعم جادویی ریخته بود روی غذا. عجیب. خوش طعم. خوش عطر . کلا خوش...خیلی


18 Aug 19:57

http://ololon.blogsky.com/1393/05/28/post-946/

by محسن باقرلو

اینترنت وایرلس کم کم دارد از آب و غذا و نفس کشیدن هم ضروری تر میشود برایمان ... آویزان شده ایم بدجور به این حبل المتین عصر جدید ... اینترنت که وصل است ما قطعیم ... از اطراف و اطرافیانمان و از زندگی راست راستکی ... سالی ماهی یک شب که اینترنت قطع میشود یکهو ما وصل می شویم و ایضن شوکه ... شوکه از اینکه همسرمان چقدر عوض شده ، پدر مادرمان چقدر پیر شده اند ، بچچهء برادرمان چقدر قد کشیده ، به فلان دوستمان چقدر وخت است که زنگ نزدیم ، آینهء سر طاقچه را چقدر خاک گرفته و الی آخر ، الی اول ... مثل یک روز حبس ابد می ماند این اوضاعی که در آنیم یا آن در ماست ! یکجور ناجوری ست کللن

17 Aug 14:19

بگذریم ...

by محسن باقرلو

پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیم 

داشتم یک عصر برمی گشتم از عبدالعظیم 

.

ازهمان بن بست باران خورده پیچیدم به چپ 

از کنارت رد شدم آرام ، گفتی: مستقیم! 

.

زل زدی در آینه اما مرا نشناختی 

این منم که روزگارم کرده با پیری گریم 

.

رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند 

رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم 

.

بخت بد برنامه موضوعش تغزل بود و عشق 

گفت مجری بعد" بسم الله الرحمن الرحیم" : 

.

یک غزل می خوانم از یک شاعر خوب و جوان 

خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم:

"سعی من در سربه زیری بی گمان بی فایده ست 

تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم" 

.

شیشه را پایین کشیدی ، رند بودی از نخست 

زیر لب گفتی خوشم می آید از شعر فخیم 

.

موج را تغییر دادم ، این میان گفتی به طنز: 

"با تشکر از شما راننده ی خوب و فهیم" 

.

گفتم آخر شعر تلخی بود ،با یک پوزخند 

گفتی اصلا شعر می فهمید!؟ گفتم: بگذریم ...

.

.

.

پی نوشت :

این غزل کاظم بهمنی را میشود دهها بار خواند و هر بار تلخ و عاشقانه لذذت برد ...

بدون اغراق یکی از زیباترین غزلهایی ست که در تمام این سالها خوانده و شنیده ام ...

کاش این غزل را من گفته بودم ، آنوخت تقدیمش میکردم به همه آنهایی که یک روزی یک جایی یک عشق نابی داشتند که به هر دلیل به عشقشان نرسیده اند و باز یک روزی یک جایی بعد از ساااالهای سال می بینند هم را ... عوض شده ، تغییر کرده ، انقدرکه یکی دیگری را نشناسد ...

.

19 Aug 05:12

247

by r-kh-a

یک جایی از متن پیچیده بودم به هم. داشتم دعوا راه می‌انداختم. گلایه‌هام را چسبانده بودم به پاراگراف بعد و آدمک‌های خشمگین فرستاده بودم پی‌اش. نمی‌دانم از دستم دررفت یا از روی عمد آدمک آخری را مأمور کردم ببوسدش. از همه‌ی نامه‌ی چهل‌وهشت خطی‌ام، جواب همان یک‌تکه را برایم پست کرد.

18 Aug 17:03

.

by Momment
صدای ضبط‌شده پشت خط گفت «نوبت شما در صف دریافت نوبت، شش می‌باشد»، بعد آهنگ انتظار پخش شد.

ملودی‌ش آشنا بود، پاپ دهه‌ی پنجاه. گوگوش یا داریوش؟ یادم نمی‌آمد. یک‌وقتی به ملودی‌های دهه‌ی پنجاه با اجرای گیتار آرمیک اجازه‌ی انتشار دادند. اسم آلبوم را هم گذاشته بودند «بهار در پاییز». بعدها شد موسیقی متن رستوران و آسانسور و مرکز خرید. همان‌ اول‌ها که آلبومش پخش شد، خیلی گوش می‌دادم و اگر می‌فهمیدم هر آهنگ مال کدام ترانه است، ذوق می‌کردم. خیلی وقت‌ها هم نمی‌فهمیدم.
از سال شصت‌ونه تا هفت، هشت‌سال بعدش، نوروزها که شوی طنین و رنگارنگ می‌آمد، ما نمی‌دیدیم. کسی توی خانه‌مان دل و دماغ نداشت. از یک سالی دختردایی‌ها و دخترخاله‌ها هم با اپل‌ها و کریپس‌ها و تی‌شرت‌های شلوغ‌پلوغشان نیامدند پیش‌مان که نوارکاست تازه بیاورند و به من و علی بگویند «اینا چیه گوش می‌دین؟ یه‌بارکی نوحه بذارین دیگه.»
«اینا» چی بود که ما گوش می‌دادیم؟
من توی کار قدیمی‌ها بودم. کسی حوصله نداشت گل‌نراقی و عماد رام و سیمین‌غانم را بهم معرفی کند. این‌ها جایی مانده بودند پشت تاریخ و من با تک‌آهنگ‌هایی که اتفاقی از نوارکاست‌های قدیمی مامان پیدا می‌کردم، تک‌به‌تک کشفشان می‌کردم و بعد که برای خودش هم می‌گذاشتم گوش کند، تازه یادش می‌افتاد و یک‌چیزی، انگار از خیلی دور، اما زنده، هنوز زنده، می‌آمد توی نگاه و لحن آه‌اش.
چهارده، پانزده‌سالگی، از پریسا کاست فروغی را که گرفته بودم و یک‌ بعدازظهر تنهایی گوش می‌کردم اولین‌بار، بابا توی راهرو شنیده بود و خیال کرده بود صدای ضبط همسایه است و همان‌جا نشسته بود به یاد «آدمک» خسرو هریتاش و «ای که تو، دادی جانم، گو به من، تا کی بمانم» و یاد سینما رفتن‌ها و لابد مِی زدن‌های بعدش کرده بود.
علی در کار چیزهایی بود که ارشاد آن‌ سال‌ها آزاد کرد. موسیقی فیلم‌ها، سنتی‌ها، تلفیقی‌ها و الکترونیک‌ها و نئوکلاسیک‌ها و چند نفری که مرده بودند و دیگر خطری نداشتند، مهرپویا، یا بعدها فرهاد. می‌خرید و برایم می‌آورد.

دیگر خبری از پاپ آن‌ور آبی نداشتیم. دنبالش هم نبودیم و همین‌ها بس‌مان بود. از قدیمی‌ها هم هرچه توی جانواری کهنه‌ی قرمز مانده بود، چندتا آلبوم از داریوش و مرضیه، از گوگوش و پوران یکی، بقیه سلکشن از قدیمی‌ترها، بیشتر نمی‌شناختیم. یک آلبوم هم داشتیم از ترانه‌های «انقلابی»، از یک‌شب مهتاب فرهاد و وطن داریوش گرفته تا آقاجون گوگوش و شهید من، شهادتت مبارک شاهرخ. ابی؟ هیچ. توی خانه‌ی ما معتقد بودند زیادی زشت است یا زیادی داد می‌زند، نمی‌دانم، طرفدار نداشت. چند سال بعد، اوایل بیست‌سالگی خودم تنهایی کشفش کردم و هیچ‌وقت، توی هیچ مهمانی و جمعی، مثل بقیه، ترانه‌هایش را حفظ نبودم.
صدای ضبط‌شده‌ی پشت خط بعد از چندبار که اعلام کرد نوبتم همچنان شش می‌باشد، رضایت داد به نوبت شماره‌ی پنج.
چرا یادم نمی‌آمد کدام آهنگ است؟ کی، چه‌طور توانسته بود به این زیبایی ملودی بنویسد؟ از کجا می‌آمدند این ملودی‌ها؟ چه شده بود آن سال‌ها که موسیقی، ورای کلام اصلا، این‌همه محزون، این‌همه خوب بود؟

راهنمایی که بودم، بهناز که قشنگ بود و شر بود و پوستش سپید بود با چشم‌هایی شبیه خرمای بم و موهایش، انبوه، کمی به سرخی می‌زد، وقتی با یکی دو نفر دیگر ایستاده بود و ترانه‌‌ی لس‌آنجلسی روی بورسی می‌خواند و لابد نگاه غریبه‌ی من را دیده بود، پرسید «چرا اینا رو گوش نمی‌دی؟ فکر می‌کنی گناهه؟» و من ابروهای درهم‌پیچیده‌ی برخلاف موهایش، تیره‌رنگ را خوب به یاد دارم که انگار حجم داشت و ما به‌ش می‌گفتیم شبیه امام‌خمینی است. آن‌موقع‌ها، دست‌کم توی مدرسه یادمان بود «امام» را جا نیندازیم.
نوبتم رسید به چهار.
آخرهای سال دوم شاید، نیلوفر که کنارم می‌نشست و ما هنوز بزرگ نشده بودیم و به سال سوم نرسیده بودیم که همدیگر را به نام صدا کنیم و من هنوز به‌ش می‌گفتم «حسامی»، به رسم هدیه، روی کاغذ یکی از ترانه‌های سیاوش شمس را نوشت و کنارش قلب و این‌ها کشید برایم. از همان ترانه‌ها بود که بلد نبودم و اجباری نمی‌دیدم بلد باشم، هرچه می‌کردند به پای شکوه ترانه‌های نوارکاست‌های مامان و بابا نمی‌رسیدند آخر. اما خواننده و ترانه‌اش محبوب دخترها بود و همین که نیلوفر توی سرویس مدرسه آن کاغذ را با قلب و سایر متعلقاتش هدیه داد بهم، ارزشش را می‌فهمیدم.
نیلوفر را دو، سه سال پیش توی کتابخانه‌ی دانشگاه دیدم. برای پایان‌نامه‌اش آمده بود دانشگاه ما. خودش دست گذاشت روی شانه‌ام و به نام کوچک صدایم کرد. من نشناختمش، آرایش چشم‌هایش آن‌قدر زیاد بود که اولش غریبی کردم. توی تندتند حرف‌زدن‌هایش فهمیدم از پسردایی‌اش جدا شده، از همان که آن‌ سال‌ها عاشقش بود و حوصله‌ام را با تعریف‌ ماجراهایش سر می‌برد. دنبال نگاه پنهان میان رنگ ‌و روغنش گشتم و خندیدم که بهم گفت «تو چرا همون‌شکلی موندی؟» و یادم به این بود که یک‌بار از دفتر خواسته بودندش که برود چشم‌هایش را بشوید که فرمژه زده. مژه‌هایش انبوه و برگشته بودند و او گریه کرده بود که من فرمژه می‌زنم، بابا و برادرم هم مژه‌هایشان را فر می‌کنند؟
صدا رسید به نوبت شماره‌ی سه، و هنوز نمی‌دانستم کدام آهنگ است. فکر می‌کردم شاید موسیقی فیلم است، بیتاست؟ یا شاید همسفر... که صدای ضبط‌شده دیگر معطل نکرد. رسید به دو و یک، و بعد شماره‌ی اپراتور را اعلام کرد.
اپراتور اخلاق نداشت و گفت تا اورژانسی نباشی زودتر نمی‌شود و وقت داد بهم برای یک‌هفته بعد.

امروز یاد آهنگ افتادم باز و دوباره زنگ زدم، اما تا دکمه‌ی شماره‌ی یک را زدم که بروم توی فهرست انتظار، صدا یک‌راست شماره‌ی اپراتور را گفت.
هول کردم و گوشی را گذاشتم. 
16 Aug 09:05

http://xa-nax.blogspot.com/2014/08/blog-post_16.html

by زاناکس
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن