Shared posts

20 Dec 23:25

Photo



20 Dec 19:01

Photo



21 Dec 10:26

(بدون عنوان)

by (زَرمان)

خیلی در روزهای خیلی‌ابری چراغ خانه‌شان را روشن می‌کنند. اندکی هم به همان خورشید ابرآلوده قانعند؛ با این‌گروه بیشتر می‌سازم. چراغها برای روشن‌کردن روز زیادی تاریکند.

17 Dec 14:12

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کُن

by راوی

اشعار مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی)، به‌ویژه غزلیات او در «دیوان شمس»، از جمله سروده‌هایی است که بیش از هر شاعر و ترانه‌سرای دیگری دست‌مایۀ آهنگ‌سازان و خوانندگان در حوزۀ موسیقی سنتی ایران بوده است. چه بسا از یک غزل او، چندین اجرای متفاوت را با صدای خوانندگان مختلف شنیده باشید.

غزلیات شمس، در خوانش روان و در ذات خود آهنگین است. عامۀ مردم گزیده‌هایی از آن را در اجرا به‌شکل تصنیف و آواز در برنامه‌های وزینی چون «گلهای جاودان» شنیده بودند.

سال ۱۳۵۱ به ابتکار «احمدرضا احمدی» در «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان»، چند غزل برگزیده‌تر با دکلمه‌ و صدای «احمد شاملو» همراه با موسیقی «فریدون شهبازیان» ضبط و در یک صفحۀ گرامافون منتشر شد. و این اولین بار بود که «شمس مولانا» از اندرون صفحات «دیوان کبیر» بیرون آمده و در دسترس و مورد استقبال عام قرار می‌گرفت.

بیست و دو سالی بعد در سال ۱۳۷۳، یک‌بار دیگر «احمد شاملو» چند غزل دیگر از مولوی را ـ و این‌بار با موسیقی «فرهاد فخرالدینی» توسط موسسۀ فرهنگی «ماهور» ـ دکلمه و به شکل سی‌دی منتشر کرد.

آخرین غزل سرودۀ «مولانا» (رو سر بنه به بالین) یکی از این چند غزل زیبا و شنیدنی این مجموعه بود. این غزل اما پانزده سالی پیش از آن [سال ۱۳۵۸]، با صدای «شهرام ناظری» در اجرایی زنده همراه با «گروه شمس» خوانده و به‌گوش علاقمندان موسیقی و مولانا آشنا بود.

این کنسرت که سرپرستی و رهبری‌ آن را کیخسرو پورناظری (علی ناظری آن‌سالها) عهده‌دار بود با همان کیفیت ضبط غیر استودیویی (زنده یا سر صحنه)، به نام «صدای سخن عشق» به بازار آمد و تا امروز در موسیقی مقامی و عرفانی ایران، اثری ماندگار و خاطره‌انگیز است.

آواز «رو سر بنه به بالین» اوج بلند مجموعه‌ای بود که در این کار ارائه می‌شد. این آواز را «سید خلیل عالی‌نژآد» با نوای تنبور خود همراهی می‌کرد و صدای «شهرام ناظری» در این اجرای زنده، خوشتر از همیشه آن کلام و نوا را بر هم می‌نشاند.


کلام: مولوی (برگرفته از: دیوان شمس)
دکلمه: احمد شاملو (انتشارات ماهور)
آوازخوان: شهرام ناظری (گروه شمس)
نوازنده‌ی تنبور: سید خلیل عالی‌نژاد

Play Pause
Stop

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کُن
ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مُبتلا کُن

ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی بُرو جفا کُن

از من گریز! تا تو هم در بلا نیفتی
بُگزین رهِ سلامت، ترکِ رهِ بلا کُن

ماییم و آبِ دیده در کُنجِ غم خزیده
بر آبِ دیدۀ ما صد جای آسیا کُن

خیره‌ کُشی‌ست، ما را، دارد دلی چو خارا
بُکشد کسش نگوید: «تدبیرِ خونبها کُن»

بر شاهِ خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق، تو صبر کُن، وفا کُن

دردی‌ست غیرِ مُردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کُن

در خواب، دوش، پیری در کویِ عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کُن

گر اژدهاست بر رَه، عشق است چون زُمرد
از برق این زُمرد، هین، دفعِ اژدها کُن

غزل شمارۀ ۷۴۵ از کتاب: «غزلیات شمس تبریز»، مقدمه، گزینش و تفسیر:
محمدرضا شفیعی کدکنی، انتشارات سخن، تهران جلد دوم،  صفحۀ ۱۰۲۱

* * *

افلاکی، در «مناقب‌العارفین»، در باب این غزل که آخرین سرودۀ مولاناست گوید: «و گویند: حضرت سلطان ولد [در مرض فوتِ مولانا] از خدمتِ بی‌حد و ذلت بسیار و بی‌خوابی به غایت ضعیف شده بود، دایم نعره‌ها می‌زد و جامه‌ها را پاره می‌کرد و نوحه‌ها می‌نمود و اصلا نمی‌غنود. همان شب، حضرت مولانا فرمود که: «بهاءالدین! من خوشم، برو سری بنه (=استراحتی بکُن) و قدری بیاسا.» چون حضرتِ وَلد سر نهاد (=تسلیم امر شد) و روانه شد این غزل را فرمود و حضرت «چلبی حُسام‌الدین» می‌نوشت و اشک‌های خونین می‌ریخت. شعر: رو سر بنه به بالین . . . الی آخره. و غزل آخرین که فرمودند این است.»

دکتر شفیعی کدکنی، در مقدمه‌اش بر دیوان غزلیات شمس تبریز، همین نقل از «افلاکی» را ساده‌تر و با قلمی روان روایت کرده است:

«مولانا هنگام غروب آفتاب به روز یک‌شنبه ‌پنجم جمادی‌الاخر از سال ششصد و هفتاد و دو [۲۶ آذر ماه از سال ۶۵۲ خورشیدی، برابر با ۱۷ دسامبر ۱۲۷۳ میلادی] زندگی را بدورد گفت.

در آخرین لحظه‌های زندگیش، پسرش بهاءالدین وَلد سخت بی‌تابی می‌کرد و از فرط بی‌خوابی و خستگی روزها و روزها در رنج بود. مولانا از او خواست تا اندکی بیاساید و او پس از ادای احترام روانه شد. مولانا این غزل را آغاز کرد و حُسام‌الدین اشک می‌ریخت و می‌نوشت. رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ـ ترک من خراب شبگرد مبتلا کُن . . .»

برگرفته از مقدمۀ کتاب: «غزلیات شمس تبریز»، مقدمه، گزینش و تفسیر:
محمدرضا شفیعی کدکنی، انتشارات سخن، تهران جلد اول، ص. ۳۴-۳۳

* * *

14 Dec 08:23

یک توضیح درمورد دکوراسیون داخلی خانه‌ام

by خانم كنار كارما


این یکی را از حفظ‌ام؛ تکبر را. خودبرتربینی که ریشه‌اش یا در اسکناس است یا درازی خانواده‌ات تا چی‌چی‌قلی‌شاه یا وصل‌بودن‌ات به فلانی و بهمانی. این یکی را کاملا از حفظ‌ام وقتی اول جوانی‌ام بود و سبک زندگی مادر اشرافی‌مسلک‌ام را تاب نیاوردم و زدم بیرون و هرگز پشیمان نشدم چراکه همیشه خندیده‌ام به کسی که نام حجره‌ی پدرش را سند افتخار می‌کند و برای کسب هویت می‌زند به سینه‌اش. پول برایم هنوز وسیله امرارمعاش است٬ از صبح تا شب هم برایش می‌دوم ولی فقط همین است و نه چیزی برتری‌دهنده و مایه تبختر. شعار می‌دهم؟ نه. همان‌وقتی که ماشین‌ام کنار ماشین مادرم پارک بود و دوستی سوت زد که «آخه آدم ماشین مادرش اینه٬ باید این‌یکی رو سوار بشه» و من همان «این» را هم از دم قسط خریده بودم. شعار می‌دهم؟ نه. همان‌وقت که آن‌ور آب‌ها٬ تمام پول‌ام را یک‌شبه برای یک کاراحمقانه زمین زدم و فردایش توی روزنامه دیدم شهرداری کارگر برای تمیزکردن مجسمه‌های برونزی می‌خواهد٬ هشت صبح‌اش جلوی دفترشان بودم اما زنگ نزدم که مامان‌جان پول حواله کن اینجا. این‌یکی را از حفظ‌ام که طرف وارد خانه‌ات که می‌شود اول با نگاه‌اش اثاثیه را قیمت‌گذاری می‌کند٬ تابلوها را٬ فرش‌ها را و الخ را یا در نگاه اول و اولین دیدار مارک کفش‌ات را چک می‌کند یا برند بارانی که تن‌‌ات کرده‌ای و بعد تصمیم می‌گیرد سطح روابط‌اش با تو چطور باشد. یا آدرس خانه‌ات٬ دوخیابان بالا و پایین بودن‌اش٬ سرعت جواب دادن تلفن‌ات یا تکست‌ات را تغییر می‌دهد. از حفظ‌ام که وقتی بار اول کسی را می‌بینی و از ماشین گران‌قیمت‌اش پیاده نمی‌شود تا دست بدهد و پشت فرمان این‌کار را می‌کند٬ ریشه‌اش کجاست. این‌ها را خیلی زود یاد گرفتم. همان‌سالی که باروبنه‌ام را از خانه‌ی میدل‌مارچی پدری جمع کردم و چپیدم در یک دخمه حوالی نواب که راه‌پله‌اش به اندازه‌ی عبور یک آدم بیشتر نبود. 
این‌ها را نوشتم که بگویم حساب بانکی شما٬ آدرس شما و هرچه که با آن دیگران را از بالا نگاه می‌کنید و وظیفه‌ی بقیه می‌دانید که دیدار شمای گل‌پسر و گل‌دختر را مدام پیگیری کنند٬ برای من یکی٬ خالی از هر اهمیتی است. من همان‌قدر که داشته باشم با دوستانم یک عصر در یک کافه خوش بگذرانم و چهارتا کتاب بخرم٬ روزم را می‌سازم. این را نوشتم که بدانید/ «بدانی» من هنوز از آن دایناسورهای عصرقدیم‌ام که یک رفاه نسبی احساس خوشبختی به او می‌دهد ولی اگر بداند در شعاع n‌کیلومتری‌اش بقیه هم رفاه نسبی دارند٬ احساس خوشبختی‌اش خیلی خیلی بیشتر می‌شود. از این به‌بعد به سراغ من اگر می‌آیید یا معاشرت می‌کنید٬ پسر جناب گوچی هستید یا نوه‌ی آقای کمپانی شل٬ با تمام احترامی که برای شما٬ انتخاب و سبک زندگی‌تان قائلم٬ نرم وآهسته قدم بردارید چراکه چینی نازک و باریک باقیمانده‌ی چپ درونم٬ هنوز با آدم‌هایی که با نگاه قیمت‌گذاری‌ات می‌کنند٬ می‌شکند. من الدفشنی هستم که تیشرت٬ کتانی و جین می‌پوشد و برایش اهمیتی ندارد که شب‌ها لزوما ویکتوریا سیکرت تنش کند هرچند از داشتن‌اش خیلی هم خوشحال می‌شود. بارها دیده شده که این دایناسور با جین٬ تیشرت٬ جوراب حوله‌ای و پتوی سفری روی کاناپه خوابش برده و ازقضا خواب‌های خوب دیده است.




پی.اس. یک: این نوشته در رد مد٬ برند، پولداری و شیک‌پوشی نیست. موضوع منبرش تکبر است. تمیز بخوانید تا دچار سو‌ء‌تفاهم نشوید.

پی.اس. دو: اگر احساس شعارزدگی دارید٬ در کنار صندلی شما یک پاکت تعبیه شده است.
پی.اس. سه: تیتر از وبلاگ برای خاطر کتاب‌هاست.
20 Dec 09:12

پشت پنجره ها

by زاناکس

09 Dec 08:28

یک ساعت زندگی

by nikolaa

روزهایی که نه دانشگاه دارم و نه کار، یک ساعت زودتر بیدار می شوم. پیاده تا انتهای بلوار می روم، به بچه های استثنایی که آن ساعت به مدرسه می روند لبخند می زنم، برای زن ها و مردهای سن داری که نتوانسته اند با تکنولوژی کنار بیایند از عابربانک پول می گیرم، به آن مردی که سالهاست سر چهارراه ایستاده و همه می گویند دیوانه است سلام می کنم، روزنامه می گیرم، خرید های مامان را انجام می دهم و می آیم خانه و پیش خودم فکر می کنم فقط همین یک ساعت را در طول هفته زندگی کرده ام...

08 Dec 07:20

کافه نشینی ها

by زاناکس

03 Dec 06:16

کایوت علیه اکمی

by داستان

کایوت علیه اکمی

یان فریزر/ ترجمه:‌احسان لطفی

دادگاه ناحیه‌ای ایالات متحده، ناحیه‌ی جنوب غربی، تامپی، آریزونا
پرونده‌ی شماره‌ی بی‌۱۹۲۹۴، قاضی جوآن کویاوا
شاکی: وایل ای. کایوت/ متهم: کمپانی اکمی

اظهاریه‌ی آقای هارولد شاف، وکیل آقای کایوت به شرح ذیل است:

بدین‌وسیله موکل بنده، آقای وایل ای. کایوت، ساکن ایالت آریزونا و ایالات مجاور، علیه کمپانی اکمی، تولیدکننده و عرضه‌کننده‌ی کالاهای مختلف، ثبت‌شده در دلاویر و فعال در تمامی ایالات، نواحی و سرحدات، اعلام شکایت می‌نماید و بابت جراحات بدنی، زیان‌های مالی و تالمات روانی ناشی از اقدامات و/یا اهمالات فاحش کمپانی مذکور، بر طبق زیربند آ، از بند ۲۰۷۲، از فصل ۴۷ از عنوان پانزدهم قوانین ایالات متحده، معطوف به مسؤولیت‌های تولیدکننده در قبال کالا، تقاضای غرامت دارد.

آقای کایوت اظهار می‌دارد که در هشتادوپنج مورد، کالاهایی از کمپانی اکمی (که از این پس «متهم» نامیده خواهد شد) خریداری نموده که به علت نقایص فنی یا برچسب‌های هشداردهنده‌ی نامناسب، موجب جراحات بدنی در ایشان گردیده است (رسید پستیِ کالاها به‌نام آقای کایوت، با عنوان «سند الف» تقدیم دادگاه محترم شده است). این جراحات، توانایی آقای کایوت برای گذران زندگی به‌عنوان یک شکارچی را موقتا مختل و محدود نموده‌اند و از آن‌جا که آقای کایوت شغل آزاد دارد و در استخدام هیچ شرکت، ارگان و سازمانی نیست، مشمول استفاده از بیمه‌ی حوادث کار نیز نمی‌شود.

آقای کایوت اظهار می‌دارد که در تاریخ ۱۳ دسامبر، یک دستگاه «سورتمه‌ی موشکی اکمی» را جهت تسهیل و تسریع فرآیند تعقیب شکار، از طریق پست از متهم دریافت نموده، آن را از صندوق چوبی مخصوص حمل خارج کرده و پس از رویت سوژه‌ی شکار در دوردست، نسبت به روشن‌کردنِ فتیله‌ی احتراق اقدام نموده است. ولی به‌محض گرفتنِ دستگیره‌ها، اسکیت با چنان شتاب ناگهانی و شدیدی به حرکت درآمد که موجب کش‌آمدنِ دست‌های ایشان به میزان بیست‌متر گردید. متعاقبا بقیه‌ی بدن آقای کایوت با جهشی مهیب به جلو پرتاب شد و ضمن ایجاد فشار شدید ماهیچه‌ای در ناحیه‌ی پشت و گردن، پاهای ایشان را در کسری از ثانیه به طرفین سورتمه رساند. سورتمه سپس با چنان سرعتی در افق ناپدید شد که تنها ردِ باریکی از دود جت به جا گذاشت و خیلی زود موکل بنده را شانه‌به‌شانه‌ی شکارش قرار داد. در آن لحظه، حیوانی که ایشان در حال تعقیبش بود، ناگهان به راست پیچید. آقای کایوت شدیدا تلاش کرد همین کار را بکند اما به علت ناکارآمدی سامانه‌ی فرمان سورتمه و نقص یا فقدان سامانه‌ی ترمز، موفق به انجام این مهم نشد. اندکی بعد، پیش‌رَوی لجام‌گسیخته‌ی سورتمه، موجب برخورد شدید آن به کناره‌ی یک صخره گردید. بدیهی است که در لحظه‌ی برخورد، آقای کایوت نیز سورتمه را همراهی می‌کرد.
 

ادامه‌ی این داستان را می‌توانید در شماره‌ی پنجاهم، آذر ۹۳ ببینید.

01 Dec 16:30

وصف این روزهای خمودگی

by مهربان

من خیلی تنبلم.... من خیلی کار دارم ..... ولی انجامشان نمی دهم.... هی می گویم فردا.... فردا که شد می اندازم به پس فردا و برای خودم دلیل و برهان می آورم که اصلا امروز وقتش نبود.... امروز که نمی شه... امروز حسش نیست... تقصیر هم ندارم ها .... فکر می کنم من کم ام!  کاش چند تا بودم... اون وقت میشد تمام خودم ها به همدیگه کمک کنیم بدون معذب بودن و نگرانی... مثلا کمد به هم ریخته ام را به جز خودم به هیچ کس دیگر روی نشان دادنش را هم ندارم چه برسد از کسی بخواهم برایم مرتب کند.... خوب می شد اگر چند تا دیگر از خودم داشتم...

یکی شان کارهای خانه را می کرد.... همین امشب یخچال را از برق می کشید و حسابی تمیزش می کرد. جامیوه ای را.... کشوهای فریزر را ... سبزی ها یک طرف ... لوبیا سبزها یک طرف...

اون دو سه تکه لباس هایی را گذاشته ام یک روز با آب سرد و مایع بشورم برایم می شست و اتو می کرد....

یکی از چند تا خودم را می گذاشتم مسئول ارتباطات ..... به دوستانم زنگ می زد... همون ها که چندین و چند بار تلفن کردند و حالمو پرسیدند و آخر صحبت هایشان غر زدند که : یه وقت تو یه زنگی به آدم نزنی ها.... شاید هم از من دلگیرند... به خصوص زهره.... از معدود دوستان به شدت قدیمی ام که فکر کنم از دستم ناراحت شده و خیلی وقته خبری ازش نیست.... منه مسئول ارتباطاتم را می فرستادم پیش هانیه .... تابستان عروس شد و عروسی اش نرفتم.... یک کادوی قشنگ می خرید می رفت خانه اش و ساعت ها یاد هفت سنگ های بچگی می کرد و به او می فهماند که من به یادش هستم .... ولی چه فایده! یا عیادت معصومه که چند ماهیست اوضاع سرطانش وخیم شده و شوهر گاومیش اش برده پرتش کرده خانه مادرش و گفته من دیگر پول ندارم خرجت کنم.... من ارتباطاتم خیلی کار دارد.... باید پولدار هم باشد که اقلا بتواند هم حال معصومه را بپرسد هم پول زیر بالش اش بگذارد.....

یک من هم برای علایقم لازم دارم.... خیلی حضورش واجب است چون کم کم دارند فراموشم می شوند... می خواستم صبح های زود بروم پیاده روی... می خواستم درباره ی بورس چیز یاد بگیرم و واردش شوم.... باغبونی کنم و چند تا گل توی گلدانهای سفالی بکارم و بگذارم کنار پله ها.... یک آبپاش رنگ رنگی با پلاستیک های دورریختنی درست کنم و صبح ها دست مانی را بگیرم و دوتایی به گلدان ها آب بدهیم... بیچاره من علایقم ....

 همه ی این کارها را انجام می دادم اگر من چند نفر بودم..... ولی خب من تنهام..... فقط یک نفرم... یک نفری می روم زیر پتو فقط چشم هایم را می آورم بیرون و باب اسفنجی تماشا می کنم.... 

30 Nov 16:25

283

by r-kh-a

انگشتانش از سرما کبود شده بودند ولی می‌خواست شب دیرتر به خانه بر‌گردد و عوضش برای کسی که آن‌طرف گوشی‌اش بود، «زانوبند جنس خوب» بخرد.

03 Nov 18:43

توالت عمومی.....

by www.gilehmard.com
 چند وقت پیش یک پیر مرد هفتاد و نه ساله مافنگی  هشتاد میلیون دلار برنده شد .
ازش پرسیدند :
- با این پول میخواهی چیکار کنی ؟
گفت : میخواهم هزار تا توالت عمومی در شهر های بزرگ بسازم !
پرسیدند : توالت عمومی ؟ چرا ؟
گفت : برای اینکه مردم بروند به این شانس و اقبال ما بشاشند ! آخر من در این پیرانه سری هشتاد میلیون دلار را میخواهم چیکار ؟ 
25 Nov 16:50

سرکااااار

by محسن باقرلو
حدود بیس سال پیش شرق تهران سرباز بودم اطراف میدان کلاهدوز و استادیوم تختی ... خیلی شانسی و اتفاقی یک مینی بوس آبی آسمانی پیدا کرده بودیم که پنج صُب از محل ما میرفت تا افسریه و سرویس ما که سه نفر بودیم شده بود ، پیرمرد درشت اندام گوش شکستهء باعشقی بود ... این روزی که میخواهم تعریف کنم الان یادم نیست چرا و چطور شده بود که با دوستانم و سرویس مذکور نرفته بودم و ساعت پنج صُب تنها وسط تاریکی و سرمای استخوان سوز میدان شهدا بودم ... سوز گدا کش نافرمی می آمد که از چن دست لباس لایه لایه روی هم نیز نفوذ میکرد توی پوست و گوشت آدم ، مخصوصن اگر آن آدم سرباز بود ! اصولن سربازی یک موقعیت منحصر به فردی ست که آدم را مستعد خود بدبخت انگاری بیشتر میکند ...
.
کلاه کاموایی را تا روی چشمهام کشیده بودم پایین و پیاده رو را میرفتم سمت اول خیابان پیروزی که ماشین سوار شوم برای پادگان ... یک آن عطر مدهوش کنندهء شیر داغ خورد به ملاج و روح و روانم ! و قدمهام بی اختیار شل شد ... آنوختِ صُب یک آبمیوه فروشی کوچکِ شیک باز بود و بالای یخچالش دو تا مخزن بزرگ شیشه ای لبالب از شیر داغ و شیرکاکائوی داغ گذاشته بود ... قدمهای شل شده و نافرمانم را به سختی مدیریت کردم و به راهم ادامه دادم ... چن قدم جلوتر توی تاریکی کنار شمشادها واستادم و دست کردم توی جیبم و پولهای اندکم را شمردم ... احتمالن به یک لیوان شیر داغ و بعدش کرایه تاکسی یا مینی بوس تا پادگان می رسید اما عصر برای برگشتن به خانه باید از یکی قرض میگرفتم ...
.
همینطور مردد واستاده بودم به دو دوتا چارتا کردن و بررسی عواقب و نتایج این تصمیم بزرگ و خطیر ! ... دست آخر دیدم لذذت پایین رفتن شیر داغ خوش طعم از گلوی یخ زده خیلی خوب است اما به خففت پول قرض کردن از هم خدمتی ها نمی ارزد و بی خیال شدم ... حالا همهء اینها چن ثانیه بیشتر نشد ها ... تا آمدم غمگنانه و حسرت آلود به راهم ادامه بدهم مرد میانسالِ صاحب آبمیوه فروشی در حالیکه یک لیوان بزرگ شیر داغ دستش بود از در مغازه اش آمد بیرون و صدام کرد : سرکااااار ... بیا عزیز بیا یه لیوان شیر داغ بزن اول صُبی جیگرت حال بیاد ...
.
همین حالا هم که دارم اینها را می نویسم بغض کردم ... آدمها اینطوری اند ... متخصص یادگاری نوشتن روی دیوار روح و جان همدیگر ... رد پا به جا گذاشتن از خودشان در روزگار دیگران ... به نیکی یا بدی ... نمی دانم آن مرد میانسال الان هست یا نیست و چه میکند اما اینجور میشود که وختی در یک شب پاییزی موقع وبگردی و تلویزیون تماشا کردن مریم برایم شیر داغ می آورد اولین جرعه را که می نوشم بعد از بیس ساااال یهو یاد آن مرد می افتم و دوباره بغض میکنم و لبخند میزنم ...
.
26 Nov 10:31

به حرمت ِ محله های قدیمی

by kakestan
 

بیاین خوب بپوشیم و لبخند بزنیم و محکم راه بریم ، که اگه روزی اتفاقی ، یکی از بچه محل های

قدیمی سر راهمون قرار گرفت ، یا ما رو از دور دید و شناخت ... غمباد نگیره از اینکه :

عه این فلانـی ِ ! چرا موهاش اینقــدر سفید شده ؟ چرا اینقدر غمگین ِ ؟ چقدر شکســته شده ؟

یادته یه پسر بچه ی شر و شیطون بود که مدام می خندید ؟  ...

03 Nov 18:46

http://pink-apple.blogfa.com/post/80

by pink-apple
 

 

آفتاب دور خانه ام می چرخد . با گلدان هایم به دنبالش از این سو به آن سوی خانه می دویم...

25 Nov 06:40

خداحافظ اولولون ، خداحافظ کرگدن

by محسن باقرلو

.

راستش اینجا را اینجوری دوست ندارم ... نیمه متروکه ، بدون تعامل ، سوت و کور و با نوشته های دست دوم و بیاتِ کپی پیست شده از فیسبوک ... درست یا غلط ، خوب یا بد سالهای زیادی از عمر من صرف وبلاگ نویسی شده و لذا کاملن حق دارم روش تعصب و غیرت و حساسیت داشته باشم ... ده دوازده سال کم نیست ، واقعن یک عمر است ... برام ارج و قُرب و شان و حرمت دارد وبلاگ ...

.

بابت تمام قد کشیدنها ، تمام چیزهایی که یادم داده و تمام دوستان نازنینی که نفس کشیدن در هوای رفاقتشان را مدیون این فضا هستم ، وبلاگ به گردن من خیلی حق دارد و خیلی مدیونش هستم ... از سالهای دور قیژ قیژ دایال آپ تا امروز که فیسبوک و اینستاگرام و وایبر و سایر نوبالغ های تازه به دوران رسیده ، خیلی زود گرد پیری بر چهرهء پدر معنوی جوانشان نشاندند ... و من دلم نمی آید این پدر معنوی جوانپیر را اینطور فرتوت و مغموم و خسته و افسرده ببینم ، دلم می سوزد ، دلم می شکند ، دلم می گیرد ...

.

دوست دارم تا همیشهء خدا آخرین تصویر ذهنیم از وبلاگ ، یک پدر جوان باشکوه و قدر قدرت باشد و بماند ... با قامت استوار ، موهای مشکی ، سینهء ستبر ، چشمان نافذ و دستان قوی و حمایتگر ... هر شروعی ناگزیر یک پایانی دارد پس چه بهتر که مثل علی کریمی و فرهاد مجیدی در ته مانده های دوران اوج خداحافظی کرد تا اینکه مثل فلان بازیکن در چل سالگی دربدر دمبال تیمهای دسته سومی و محلات دوید ! ... هرچند سخت و تلخ است ولی باید قبول کرد که ( دوره ش گذشته مربی ) اما خدا را چه دیدی شاید یک روز دوباره گرامافون و پیکان جوانان و شلوار جین دم پا گشاد مُد شد ما هم برگشتیم اینجا نوشتیم ! ...

.

دست تک تک دوستان جان و بزرگواران نازنینی که در تمام این سالها اینجا را خواندند می بوسم با بغض و لبخند و احترام قلبی عمیق ... البت آدمی به اندیشیدن و حرف زدن دربارهء اندیشیدن هاش زنده است و بدیهی ست که نوشتن برای امثال من دل مشغولی ، وسوسه و دغدغهء مقدسی ست که بعید است تا پایان عمر دست بردار باشد پس خیلی جای دوری نخواهم رفت ، همین دور و ورها و گوشه کنارها هستم : صفحهء فیسبوکم – اینستاگرام خودم – اینستاگرام عکسداستان – و هفتگ ... اما پروندهء وبلاگ نویسی کرگدن همینجا بسته میشود و خلاص.

 .

در تمام این سالها اگر شما از من رنجشی داشته اید و خاطر عزیزتان را آزرده ام حلالیت نمی طلبم ولی عذرخواهی میکنم ! من هم که از شما جز خوبی و خاطره چیزی ندارم ، اگر هم دارم چون حافظه ندارم یادم نیست !

 .

هنوز و همیشه دنیا دنیا دوستتان دارم

 .

مواظب خودتان و دلتان باشید

 .

خداحافظ

 .

 .

 .

 .

صبح ابری و بارانی سه شمبه 

چهارم آذر ماه هزار و سیصد و نود و سه

 .

17 Nov 13:30

که سفر مرهم بود و تو طبیب- یک

by Jila
یک. جاده با ما زاده می‌شد انگار. تمامی نداشت. پیش می‌رفتیم و کش می‌آمد. تن‌خسته بودیم. از روشنای صبح، کوله به دوش و راهی. گاه سر به شیشه تکیه می‌دادم. گاه به شانه‌اش. گاه روی پاهاش. جاده اما تمامی نداشت. شب رسیده بود. نورِ تپه‌ماهوتی‌ها را بلعیده بود. تابدار موهاش را می‌دیدم و چشم‌های خسته‌اش را که ماه را نشانم داد. تمام‌رخ و روشن. هردو سرگردانده بودیم به دیدن‌اش. جاده‌ی تُهی تمامی نداشت. ما پیش می‌رفتیم و او از پس‌مان می‌آمد. ماهِ کاملِ روشن. بزرگ و نزدیک و فاتح!

دو. جابه‌جا جاده را بسته بودند. با سنگ‌چین. با لاشه‌ی حیوان. می‌گفتند جنگ شده. امن نیست. وقت برگشت نبود. آن همه راه! تن‌خسته! نه، نمی‌شد. رسیده بودیم به روستایی، شهرکی نیمه ساخته-نیمه ویران. به هتلی بزرگ و خالی. خالی و خاک‌گرفته. نه غذایی گرم و نه گرمایی دل‌چسب. ملحفه‌ها لک‌دار و آب‌ها نیمه گرم و کم‌جان. به مهتابی رفتیم. پابرهنه. تن‌خسته. باران گرفت. انگار کن دسته نی می‌بارید. شدید و یک‌ریز و متصل. تنِ غم‌بار شهرک را می‌شست. خونِ پسِ آشوب را شاید. نگاه می‌کردیم. ماه جامانده بود در جاده.

سه. ساعتی گذشته بود. به انتظار قایق. انتهای اسکله‌ی چوبی نشسته بودیم. دسته‌ی ریزماهی‌ها از به هم خوردن پاهامان پخش می‌شدند و پراکنده. و کمی دورتر باز فشرده و درهم. قوطی سرخ فلزی بود و پسته‌های نامرغوب شور و سیگار. حواسش نبود. موهاش را بو می‌کشیدم. غرق می‌شدم. نگاهم می‌کرد. از آبم می‌گرفت. رفتیم روی صخره‌های موج‌شکن. خوش‌خوشک. نقطه شدیم. دور.

چهار. بعدتر که انتظار کش آمد. سرزدیم به جالیزی پرت و دست‌ناخورده. محصول رسیده بود و روی بوته‌ها خشکیده اما. فلفل‌های سبز، گوجه فرنگی‌های لهیده و بامیه‌های بزرگ و واترکیده، بادمجان‌های خمیده و کلم‌های خیلی بزرگ. همه چیز ناچیده و رها شده. لانه‌ی سگ خالی بود. کلبه هم. سرک می‌کشیدیم که پیرمرد سررسید. با شکمی برآمده از آب‌جوی آلمانی و دوربین‌اش. با چشم‌های آبی بی‌رنگ و موهای پنبه‌ای. از برلین سی سال پیش گفت و پهلوی. از این‌که چهل سال تمام کانتینرها را سامان می‌داده. بارهایی از خاور دور، از غرب نزدیک و ازهرجا. نه ما چندانی ژرمنی می‌دانستیم و نه او بیش از چند کلمه انگلیسی. زیاده مست بود و حراف. می‌پرسید کجا دخترک را پیدا کردی؟ زیباست! معرکه‌ست! و من می‌خندیدم که نه این‌هام من.

آخر. حالا تنها عکس‌های سفر که هردومان در یک کادر هستیم، هم‌شانه و به‌کنار، مانده دست پیرمرد. توی برلین.
22 Nov 07:00

اُنجوور جامد !!!

by محسن باقرلو

.

مسابقهء بیست منهای هفده سوالی !

دانلود ، استماع و کیف بفرمائید ! :

اُنجوور جامد !!!

.

22 Nov 11:24

گذشت زمان معجزات این عکس ها رو روشن میکنه

by kakestan
 

به شدت طالب ِ اینم که ، در جمع های بالای 4 نفر ، درست زمانی که همه مشغول ِ حرف ، یا انجام

کاری هستن . دقیقاً زمانی که هیچ کسی انتظارش رو نداره ، یه نفر دوربین به دست ، بگه :

همگی اینجا رو نگاه کنین ! ... و همون لحظه همه چی ثبت بشه .

17 Nov 15:51

افسانه ها

by مهربان
همیشه تا یک مسئله ای برایمان پیش نیاید و مقابل چشممان نبینیم و حسش نکنیم، به آن فکر نمی کنیم ..... حالا من چند روزیست به یک زن فکر میکنم.... به افسانه که چهار فرزند دارد، سه پسر و یک دختر.... همسرش چند سالیست فوت کرده... ما می شناختیم شان از خیلی سال پیش .... با بچه هایش همبازی بودیم و برو بیا داشتیم با هم.

تازگی ها با سرو سامان گرفتن آخرین بچه، قرار شده خانه ی به جامانده از پدر را بفروشند و هرکس سهم خودش را بردارد و به سلامت... تا اینجای کار همه چی خوب ولی قسمت تلخش مانده که آواره شدن افسانه است.... همان مادر خانواده که طبق قوانین حاکم بر ارث نه مثل پسرش دو سهم از خانه و نه مثل دخترش یک سهم بلکه به عنوان همسر متوفی فقط یک هشتم از خانه را به ارث می برد. شاید امسال بتواند با پولش یک آپارتمان نقلی توی همان محل خودشان اجاره کند .... سال بعد و بعد ترش چی؟ خدا می داند... نمی دانم گردنش جلوی کدام پسر خم خواهد شد ولی این را می دانم که افسانه سی و شش سال چراغ آن خانه را روشن نگه داشته.... شوهر داری کرده و چهار تا بچه بزرگ کرده ... بچه بزرگ کردن به سبک سی و اندی سال پیش .... که نه ماشین لباس شویی اتومات بوده و نه مای بی بی هفت لایه با پودر جاذب... فقط یک شیر آب سرد بوده کنار حیاط.... همین!

حکایت افسانه برای خیلی ها اتفاق افتاده و قرار است از این به بعد هم تکرار شود.... قانون ارث برگرفته از آیات قران است و قرار نیست به نفع و ضرر کسی تغییر کند.... البته مجلس هشتم یک بار تغییرش داد و سهم زن را زیاد کرد قبل از آن یک هشتم بود از درخت و بنا نه از زمین .... بگذریم .....

می شود مثل تبلیغ پپسی با این شعار سر کرد که live for now  و بیخیال این داستان ها شد .... یا می شود جفت پا رفت روی اعصاب شوهر که تا زنده است نیمی از خانه را به اسم همسرش بزند. قبول دارم یه کم تحقیر کننده است ولی بی شک درصد تحقیرش خیلی پایین تر از تحقیر شدن پیش پسر و عروس و داماد آن هم در حال  و روز پیری است ...



09 Nov 20:30

هفتگ سلام

by هفتگ

هفتگ یک وبلاگ گروهیست با شش نویسنده 

هر نویسنده یکی از روزهای هفته در هفتگ مطلب می نویسد

به همین سادگی ...



شنبه /ساکن طبقه همکف/ مسعود کرمی / آقا طیب


سالها قبل عصر یک روز گرم با دوست نازنینی توی پارک لاله قدم می زدیم.در سکوت و غرق تفکر.گفت لحظاتی هست در روز همین چند دقیقه مانده به گرگ و میش هوا وقتی خورشید افقی می تابد از لای برگها و نور طلایی درخشانی دارد و تماشاییست که آدم درک عمیق تری از هستی از بودن از دنیا پیدا می کند.من کیفم را از دستی به دست دیگر دادم و راهمان را رفتیم و خداحافظی کردیم.

قرار شده من از هفته ی بعد شنبه ها اینجا یادداشت بنویسم.هر شروع تازه ایی برای من تذکریست به مرگ.یادیست از مرگ.از اینکه وقت نیست.این وبلاگ هم که قصه دارد خودش .رستاخیزی، محشری است برام.و الا که من اینجا چکار می کنم بعد این همه سال.به محسن گفتم می نویسم.با خودم گفتم که شاید این فرصت تازه ایی است.لحظه ای دمی مجالی.باید قدر دان باشم.

آن روز عصر لحظه به لحظه تا غروب من آدم دیگری بودم.بزرگ شدم .قدم به قدم نگاهم به هستی به خودم به دنیا به خدا و خورشید تغییر کرد.آن دوستم را تا چند سال بعد دیدم.با هم رفاقت کردیم.دوستیمان پاک و منزه بود از حتی دوستت دارم.در سکوت و عمیق.نشد که یک روز روی نیمکتی جایی نشسته باشیم یاد آن روز کنیم ،گذاشته بودم برای روزهای عصا به دستیمان. من نفس عمیقی بکشم و بگویم براش بی هوا نبود که وقتی آن روز عصر سمت چپش قدم می زدم دست راستم را خالی کردم.

افق و نگاه روشنی نسبت به آنچه قرار است توی این وبلاگ اتفاق بیفتد ندارم جز اینکه شنبه ها نوبت من است.و نمی دانم تا شنبه می مانم یا نه.این نوشته عاشقانه نبود.بنا هم نیست .یک خورده حساب شخصی بود .گفتم تا همین شنبه ایی که می آید شاید نباشم.حرفم بماند توک زبانم.



یکشنبه /ساکن طبقه اول/ محمد حسین جعفری نژاد / مجموعه عرائض آقای بلاگر


امشب که عقربه های ساعت با هم بخوابند روی 12، می شود 31 سال و دقیق 90 روز که "محمد حسین جعفری نژاد" ام. دروغ چرا؟! آمدم اینجا، یــِکُم به طمع یکی از واحد های ساختمان، یکی از آن گل و گشادهای لوکس که اقل کم به قاعده ی بال های گشوده ی یک عقاب طلایی، خال ِ آسمون، پنجره ی رو به آفتاب داشته باشد و اندازه ی یک مشت ِ بسته حال ِ خوب که دلم را پر کند. دُیّم هم به عشق همسایه های خوب که حُسن ِ جوار عمر را زیاد می کند و شهر ِ دل را آباااااد. قرارم با شما شبهای یک شنبه، توی همین ساختمان. عزت زیاد...



دوشنبه /ساکن طبقه دوم/ مهربان / سطرهای سپید

من مهربان هستم....

اینجا یک وبلاگ گروهیست شبیه یک ساختمان شاید و من یکی از ساکنان.... یکی از نویسندگان....

از آنجا که همیشه و همه جا حقوق زنان لگدمال و نابود می شود، بنده خودم را موظف دانستم با استفاده از رانت هایی که داشتم خود را بچپانم در این وبلاگ تا لا به لای غرولند های چند مرد از روزگار، یک روز در هفته را زنانه بنویسم.... اگر یک درصد خدا به ما گفت جوون و این وبلاگ پربازدید شد اگر بانویی در این بلاگستان سوت و کور پستی نوشته بود و دوست داشت خوانده شود، من دوشنبه ها در آخر پستم معرفی اش می کنم... اگر هم بازدید نداشتیم که هیچی .... آن بانو لطف کند و ما را معرفی کند... این شکلی شاید من تنها زن این گروه نباشم...

البته گروه خوبی است.... همسایگان خوبی هستند این پنج نفر.... به خصوص اون عینکیه ساکن طبقه چهارم.... خیلی ازش خوشم اومده شاید به زودی مخش رو زدم ... ولی یکی شون به نظر از اون عیاش ها می یاد... همون میدونیه... معلومه هی می خواد توی این ساختمون پارتی بگیره و سروصدا راه بندازه... دوبار که زنگ زدم برادرا اومدن بردنش حساب کار دستش می یاد... خلاصه ایشالا می سازیم با هم....


راستی من دوشنبه ها می نویسم....



سه شنبه/ ساکن طبقه سوم/ محسن باقرلو / گاه نوشت های محسن باقرلو

کار گروهی کللن سخت است و در ایران بدلایل عدیده ای سخت تر ، اما وبلاگ نویسی کار نیست عشق است ، از عشقه می آید از پاپیتال و پیچک که سبز می پیچد بر در و دیوار روح آدم و میرود بالا و آدم را میبرد بالا ... بعضی آدمها عاشق نوشتن هستند نه برای خودشان و نه برای دیگران که برای خود خود نوشتن ، برای نفس با واژه ها نقاشی کردن و نفس کشیدن ... اینجور آدمها بیمار نوشتنند ، لاعلاج ، صعب العبور ! ... لذا هرچقدر هم که بهشان بگویی دورهء وبلاگ نویسی خیلی وخت است گذشته و الان خلق الله شیفته و فریفتهء انواع و اقسام شبکه های اجتماعی هف قلم بزک دوزک شده هستند توو گوششان نمیرود ، قبول نمیکنند بس که روح قلم به دستشان پاپیتال پیچ و عشقه آجین است بدجور ... ما شش نفر اینجور آدمهایی هستیم ! ... لذا اگر بخواهم حال و هوای « هفتگ » را تصویری برایتان تجسّم و توصیف کنم اینجور میشود که انگار یک گرامافون ، یک رادیوی قدیمی ، یک ویدئو ، یک نوار کاست ، یک واکمن و یک آتاری ، پلاکارد به دست جمع شدند کنار سی و سه پل که زاینده رود من کو و اینا ... تقریبن یک چیزی توو این مایه ها ... راستی سلام !



چهارشنبه /ساکن طبقه چهارم/ بابک اسحاقی / جوگیریات

"دنیای وبلاگ و وبلاگ نویسی به پایان رسیده است"

نه من موافق نیستم .

وبلاگ نویسی شاید رونق سال های آغازینش را نداشته باشد . شاید خیلی از وبلاگ نویس های گردن کلفت از این سرزمین کوچیده باشند . شاید بازدید های وبلاگ پایین آمده باشد و مخاطب عام اینترنت حوصله نکند وبلاگ بخواند اما وبلاگ نویسی هیچ وقت تمام نمی شود . برعکس خیلی از شبکه های اجتماعی اینجا هنوز محتوا تولید می شود . وقتی دو خط کامنت می خوانی مطمئن هستی که طرف  اشتباهی دستش روی دکمه لایک نرفته و سر حوصله و با عشق آمده و حرف حرف نوشته تو را خوانده است . اینجا کسی کاری ندارد تو با چه کسی ریلیشن شیپ داری . کاری ندارد تیپ و قیافه ات چطوریست . کاری ندارد چند تا فرند داری . کاری ندارد کندی کرش بازی می کنی یا نه ؟ کاری ندارد فیلم و خواننده و کتاب و ویدیوی مورد علاقه ات چیست . اینجا کسی اگر دوستت داشته باشد تو را به خاطر کلمه هایی که می آفرینی دوست دارد و بس و این ارزشمند است . الغرض آمده ایم در یک وبلاگ گروهی فقط دور هم بنویسیم . این دور هم بودن را به فال نیک می گیریم اما ما برای نوشتن آمده ایم نه فقط برای دور هم بودن .

من بابک هستم مستاجر طبقه چهارم ساختمان هفتگ . چهارشنبه ها اگر جایی کاری ندارید یک توک پا به منزل ما سر بزنید تا چند خطی در خدمت شما باشم . ارادتمندم ...



پنجشنبه /ساکن طبقه پنجم/ آرش پیرزاده / برای دخترم هانا

سلام من ارش پیرزاده  هستم نویسنده وبلاگ برای دخترم هانا ...

از اینکه با 5 تا بلاگر معرف قراره  بنویسم  خیلی ذوق زده ام ... از دیروز همین طور یه بند دارم بهش فکر میکنم لبخند میزنم . من قرار پنج شنبه ها بنویسم ... از الان دارم  زور میزنم  یه مطلب خوب بنویسم .... فکر کنم بدترین مطلب  عمرمم همین پنج شنبه بنویسم چون من هر وقت زور میزنم گلاب به روتون خراب میکنم .... خیل خوشحالم از اینکه قراره نوشته های من  تو یه وبلاگ به احتمال زیاد پر مخاطب  گذاشته بشه احتمالا خیلی هم کامنت داریم و این خیلی خوبه ... خیلی  ... به نظر من نویسنده مینویسه که خونده بشه ... امیدوارم " هفتگ هر روز هفته بخونید .....و براتون جالب باشه .




03 Nov 23:17

زجرکش کردن گوسفند ها را تمام کنیم!

by nikolaa

یک نفر بیاید به من بگوید کجای دینمان نوشته که برای خوب شدن مریض هایمان یا برای راه افتادن کارمان باید جلوی یک عالمه آدم مثلا عزادار، روی کمر یک گوسفند بیچاره بنشینیم و گردنش را با چاقو ببریم و بگذاریم با دست و پای بسته روی زمین جان بدهد؟!

گیاه خوار نیستیم که نیستیم! لااقل می توانیم وظیفه هر کس را بگذاریم به عهده خودش. می توانیم بگذاریم گوسفند ها را کشتارگاه ها بکشند. می توانیم گوشت بخریم و به مساجد نذری بدهیم. می توانیم نذر کنیم که به بچه های بی سواد خواندن و نوشتن یاد بدهیم. برای بچه های بی سرپرست شال ببافیم. سالمندان بی خانواده را ببریم گردش. می توانیم توی خیابان ها زباله نریزیم که کار رفتگر محلمان را راحت کنیم. می توانیم به راحت ترین روش ممکن نذر کنیم که یک ماه به آدم ها لبخند بزنیم و بگذاریم از دیدن ما حس خوبی داشته باشند. می توانیم هزار کار دیگر بکنیم ولی به اسم دین، به اسم ثواب، به اس نذر، به اسم امام حسین، با این خفت جان بقیه آفریده های خدا را نگیریم.

خواهشا یک نفر بیاید به من بگوید چرا امام حسین باید از اینکه تا یک هفته بعد از مراسمش هر سال توی تمام خیابان ها خون ریخته خوشحال شود و کارمان را راه بیندازد. واقعا چرا...؟!

20 Oct 13:45

شما آزادید

by طاها

در جامعه، و به حکم آزادی بیان و عقیده، شما آزاد هستید و می‌توانید خیلی کارها بکنید و خیلی حرف‌ها بزنید و خیلی واکنش‌ها نشان دهید. چرا که نه؟

شما می‌توانید هر جفایی که از متولیان دین در یک برهه‌ی زمانی خاص دیدید را به کل دین و دین‌داران نسبت دهید.

شما می‌توانید وقتی کره‌ی شمالی و کوبا و شوروی و رایش آلمان و آلمان شرقی و هزار ظالم غیر دینی دیگر را برایتان مثال زدند، خودتان را به آن راه بزنید، یا اصلاً خودتان را هم به آن راه نزنید و همین‌طور راست‌راست نشنیده بگیرید و باز هم همان حرف خودتان را بزنید.

شما می‌توانید دم از حقوق بشر و آزادی عقاید و این‌ها بزنید، اما باز هم وقتی چشمتان به یک دین‌دار ساکت و آرام و بی‌آزار افتاد، از زخم‌زبان بی‌نصیبش نگذارید.

شما می‌توانید اگر از یک دین‌دار کار خوبی مشاهده کردید ساکت بمانید و بگویید وظیفه‌اش است و هر کسی چنین می‌کند و به دین ربطی ندارد، اما وقتی از همان آدم بدی دیدید، فوراً به کل دین و دیانت و دین‌داران تعمیم دهید.

شما می‌توانید به نام نامی آزادی بیان و حتی آزادی عقیده، دختر باحجابی که از کنارتان می‌گذرد یا در شبکه‌ی اجتماعی به چشمتان می‌آید، پیرمردی که به مسجد می‌رود و جوانی که روزه‌داری می‌کند را دست بیاندازید و بیازارید.

شما می‌توانید از مدارا سخن بگویید و حرف‌های فلسفی سطح بالایی از آن دست بزنید و از مبانی نظری آن دفاع کنید، و عین خیالتان هم نباشد که خودتان هم باید بتوانید دیگران را تحمل کنید.

شما می‌توانید کسانی که به هر دینی اعتقاد دارند را با انگشت نشان دهید و بگویید که مزدور هستند و از حکومت حقوق می‌گیرند که بیایند آنجا.

شما می‌توانید وقتی با تذکر روبه‌رو شدید، به صحرای کربلا بزنید و خاطره تعریف کنید که یکی دیگر یک جای دیگر احترام شما را نگاه نداشته و از دل سوخته‌ی خود بنالید.

شما می‌توانید.

شما آزادید.

پس تعارف را کنار بگذارید و کوتاهی نکنید.

خیلی حال می‌دهد به جان شما.

امتحانش کنید.

پانویس۱: پیش‌تر درباره‌ی کتاب وجدان بیدار ـ تسامح و تعصب نوشته‌ام. نسخه‌ی چاپی آن از بازار ایران جمع شده. یک باز از روی کل آن تایپ کردم تا کسی نخوانده از این دنیا نرود. به دوستان خود هم بگویید که بخوانند. (اینجاست)
پانویس ۲: تصویر بالای صفحه را از اینجا برداشته‌ام: منبع تصویر بالای صفحه
پانویس ۳: ممکن است تصور کنید من هم همه‌اش حرف می‌زنم و پایش که بیافتد با کسی تعارف ندارم. اشکالی ندارد.
31 Oct 02:15

Power of music

26 Oct 23:59

272

by r-kh-a
«پس چرا ادبیات نخوندی؟» بعد از «باز موهاتو کوتاه کردی؟» بیشترین فراوانی را بین سوال‌هایی دارد که باید جوابشان را بدهم. از شانزده سالگی‌ام تابه‌حال.
12 Oct 11:42

از ما می‌پرسند

by طاها

به دنبال مطلبی که با عنوان «سیزده سوءتفاهم درباره‌ی کشتی و کشتیرانی» در همین وبلاگ نوشتم و آن یکی که با عنوان «چرا نباید دریانورد شویم» در وبلاگ قدیمی‌ام نوشته بودم و اینجا بازنشر دادم، این بار می‌خواهم به تعدادی از پرسش‌هایی که بسیار می‌پرسند پاسخ دهم.

در هر نوبت مأموریت، چه میزان از خانه دورید؟

پاسخ کوتاه: چهار تا نه ماه

پاسخ بلند: هر نوبت مأموریت ممکن است چهار یا شش یا نه ماهه باشد که با توجه به خواست دریانورد یا ملاحظات تأمین نیرو در شرکت، می‌تواند تمدید شود یا کاهش یابد. در این میان، اگر کشتی به ایران بازگردد، معمولاً با درخواست مرخصی‌های یکی دو روزه‌ی دریانوردان شاغل در رده‌های پایین‌تر موافقت می‌شود.

 ماهی هم می‌گیرید؟

پاسخ کوتاه: معمولاً نه

پاسخ بلند: برای تأمین غذای کشتی نیازی به این کار نیست، امّا اگر کشتی در لنگرگاهی به انتظار ایستاده باشد و قوانین محلی مانع این نشوند، می‌توان به صورت تفریحی کلاه مکزیکی به سر کرده و قلابی به آب انداخت. شخصاً از این تفریح بدم می‌آید و حتّی حاضر نیستم به تماشا بنشینم.

در کشتی غذا چه می‌خورید؟

پاسخ کوتاه: همان‌ها که شما می‌خورید.

پاسخ بلند: استفاده از هر نوع وسیله‌ای که شعله‌ی باز و بدون حفاظ داشته باشد، ممنوع است. بر این اساس، استفاده از اجاق گاز نیز ممنوع است. امّا به لطف اجاق‌های برقی، طبخ غذا به همان منوال که در خشکی و در خانه‌های شما معمول است، روی کشتی نیز امکان‌پذیر است. خارجی‌ها به آن اجاق‌های برقی می‌گویند هات‌پلیت.

زندگی دریانوردی ـ غذای کشتی

سوپ بزن :)

 

 آیا کشتی‌ها حرکت هم می‌کنند؟

پاسخ کوتاه: بله

پاسخ بلند: بله

(باور کنید یا نکنید، این سؤال را از ما می‌پرسند و ما هم همین پاسخ را می‌دهیم.)

 آیا به کشورهای دیگر هم می‌روید؟

پاسخ کوتاه: بله

پاسخ بلند: کشتی‌های تجاری، در هر یک از بندرهای تجاری دنیا که لازم باشد و منع سیاسی و نظامی وجود نداشته باشد تردد می‌کنند و بر اساس سنتی نانوشته، دریانوردان می‌توانند در بندرهای محل توقف کشتی‌هایشان، به گردش روند و تنی بیاسایند. این سنت نانوشته البته خلل‌ناپذیر نیست. هستند دولت‌هایی که برای اتباع برخی از کشورها محدودیت‌هایی وضع کنند.

 یک سفر دریایی چقدر طول می‌کشد؟

پاسخ کوتاه: چیزی بین یک روز تا یک ماه

پاسخ بلند: طبیعتاً پاسخ این سؤال به مبدأ و مقصد حرکت بستگی دارد. با یک کشتی باری معمولی، می‌توان در نصف روز به دوبی رسید. با همان کشتی مسافت بین بندرعباس و ابتدای کانال سوئز دو هفته‌ای طی می‌شود و کشتی‌ای که از ایران رهسپار کانادا می‌شود، ممکن است بین سی تا چهل روز در راه باشد.

 چقدر حقوق می‌‌گیرید؟

پاسخ کوتاه: بد نیست.

پاسخ بلند: خدا را شکر، آب‌باریکه‌ای است که می‌آید و می‌رود. شما چطور؟ راضی‌اید ان‌شاءالله؟

وسایل برقی چگونه کار می‌کنند؟

پاسخ کوتاه: با برق

پاسخ بلند: سه یا چهار ژنراتور بار تولید برق کشتی را به دوش می‌کشند که اغلب برای تأمین برق جاری کشتی، یک یا دو تای آن‌ها کفایت می‌کنند و باقی، محض اطمینان، آماده به خدمت نگاه داشته می‌شوند. خارجی‌ها به آن ژنراتورهای اضافی می‌گویند استندبای.

ژنراتورها برق سه فاز ۴۴۰ ولت، با فرکانس ۶۰ هرتز تولید می‌کنند که برای مصرف خانگی پرسنل، به برق تک‌فاز ۲۲۰ ولت تبدیل می‌شود. فرکانس ۶۰ هرتزی البته دردسرساز است، از جمله آن که عمر مفید وسایل برقی‌ای که برای استفاده از فرکانس ۵۰ هرتز بهینه شده‌اند را کاهش می‌دهد.

ژنراتور کشتی

سه ژنراتور کشتی، در آن انتهای عکس

آب کشتی چطور تأمین می‌شود؟

پاسخ کوتاه: آن را می‌سازد.

پاسخ بلند: آنچه دورتادور کشتی فراوان است، آب دریاست که کافی‌ست تقطیر شده و املاحی به آن اضافه گردد تا قابل آشامیدن شود. محدودیت‌هایی هم هست. بیشتر کشتی‌ها فقط در حال حرکت می‌توانند آب شیرین تولید کنند و شیرین‌سازی آب در نواحی نزدیک ساحل به خاطر آلودگی‌های آن به صلاح نیست. از این رو کشتی‌ها ممکن است به جای تولید آب، آن را خریداری کنند. در این باره بعدها بیشتر خواهم نوشت.

 کشتی چقدر سرعت دارد؟

پاسخ کوتاه: چیزی حدود ۳۰ کیلومتر بر ساعت

پاسخ بلند: یک کشتی باری معمولی، چیزی بین ۱۳ تا ۱۷ گره دریایی سرعت دارد. کشتی‌های باری کانتینربر عموماً سرعت تردد بالاتری دارند که به ۲۴ گره دریایی هم می‌رسد. اعدادی که عرض شد، در مقیاس آشنای متریک، به‌ترتیب معادل ۲۴، ۳۱ و ۴۵ کیلومتر بر ساعت هستند.

شب‌ها کجا می‌خوابید؟

پاسخ کوتاه: روی تخت

پاسخ بلند: هر دریانورد شاغل در یک کشتی تجاری، یک کابین انفرادی در اختیار دارد که مجهز به یک تخت‌خواب، یک کاناپه، یک میز تحریر، حمام و سرویس بهداشتی، یخچال، مقادیری کمد و قفسه و یک جلیقه‌ی نجات است. آدم طبیعتاً روی تخت می‌خوابد، اما طراحی داخلی کابین اغلب به نحوی است که کاناپه عمود بر تخت قرار دارد تا در دریای طوفانی، بتوان بر حسب جهت تاب خوردن کشتی، یکی را که راحت‌تر بود برای استراحت برگزید.

زندگی دریانوردی ـ کابین کشتی

اینجا برای هفت ماه کابین من بود

 آیا باید شناگر حرفه‌ای بود؟

پاسخ کوتاه: نه

پاسخ بلند: به عنوان یک ورزش مفرح، شاید شنا بلد باشیم و شاید نباشیم. امّا اگر تصور می‌کنید این فن شنا کردن ممکن است هنگام غرق شدن کشتی به درد بخورد و آدم را به ساحل برساند، سخت در اشتباهید. جهت اطلاع، شناور ماندن موقتی در آب شور دریا به آموزش چندانی نیاز ندارد و همین که انسان هول نشود و دست و پایش را گم نکند، کافی‌ست که بر روی آب شناور بماند.

در دریا آب‌تنی می‌کنید؟

پاسخ کوتاه: نه

پاسخ بلند: هنگام انتظار کشتی در لنگرگاه‌های نزدیک خشکی، برای آن که به دریا رویم و تنی به آب بزنیم مشکل چندانی وجود ندارد. امّا این کار، به احترام دستورالعمل‌های ایمنی مجاز نیست، چرا که آب‌های نزدیک به ساحل معمولاً آلوده‌اند، کسی از میزان علاقه‌ی آبزیان آن مکان به گوشت انسان خبری ندارد، و اگر کسی به هر دلیلی نتوانست خود را روی آب نگاه دارد، کسی فن نجات غریق را بلد نیست.

معمولاً چه سلاح‌هایی را با خود به همراه دارید؟

پاسخ کوتاه: هیچ سلاحی

پاسخ بلند: کشتی‌های تجاری اجازه‌ی حمل سلاح گرم ندارند و همین موضوع آن‌ها را به طعمه‌ای دلپذیر برای دزدان دریایی مبدل ساخته است. در این باره قبلاً نوشته‌ام: اینفوگرافی: مقابله با دزدی دریایی در کشتی‌های تجاری

آیا ایران کشتی مسافربری دارد؟

پاسخ کوتاه: تا حدودی، بله

پاسخ بلند: کشتی‌های مسافربری مجللی که در فیلم‌ها می‌بینید، بیش از آن که وسیله‌ی سفر باشند، وسیله‌ای برای استراحت و تفریح هستند. از آن‌جا که اکثر تفریحات متداول موجود در این کشتی‌ها حرام تلقی می‌شوند، کل صنعت کشتی‌رانی مسافری ایران، به تردد در مسیرهای کوتاه جزایر ایرانی و یا حداکثر برخی کشورهای حاشیه‌ی خلیج‌فارس محدود می‌شود.

در صورت لزوم، به کدام سمت نماز می‌خوانید؟

پاسخ کوتاه: به سمت قبله

پاسخ بلند: جهت حرکت کشتی در اکثر مواقع برای حداقل چندین روز ثابت است و بنابراین جهت جغرافیایی شهر مکه تغییر چندانی نمی‌کند. اطلاع از جهت حرکت کشتی و مکان تقریبی آن روی کره‌ی زمین، کافی است.

آیا روی کشتی می‌توانید از تلفن استفاده کنید؟

پاسخ کوتاه: بله

پاسخ بلند: برقراری تماس‌های تلفنی از طریق سرویس‌های ماهواره‌ای صورت می‌گیرد که استفاده‌ی روزمره از آن، برای کارکنان کشتی آزاد است، اما مقرون‌به‌صرفه نیست. دریانوردان اغلب صبر می‌کنند تا کشتی‌شان در بندری پهلو بگیرد و آن‌گاه از امکانات آن بندر برای تماس‌های تلفنی با خانواده‌هایشان بهره می‌گیرند. اما به هر حال، از آنجا که تماس دریافتی نزدیک یک سوم هزینه‌ی تماس از روی کشتی را بر دوش دریانورد می‌گذارد، گزینه‌های تک‌زنگ زدن که بی‌گمان با آن آشنا هستید، «روی‌میز»ترین گزینه‌ی موجود است.

آیا در کشتی اینترنت دارید؟

پاسخ کوتاه: نه

پاسخ بلند: همان‌طور که قبلاً هم در مطلبی با عنوان «سیزده سوءتفاهم درباره‌ی کشتی و کشتیرانی» نوشتم، تبادل انواع اطلاعات تلفنی و اینترنتی روی کشتی، از طریق ماهواره صورت می‌گیرد که هزینه‌ی آن کم نیست. بیشتر کشتی‌ها سرویسی را برای برخورداری از خدمات ایمیل (و نه حتی مرور وب) خریداری می‌کنند که آن را معمولاً در اختیار پرسنل قرار نمی‌دهند.

20 Oct 17:30

270

by r-kh-a

وظیفه‌ی من پیچاندن نخ دور ماسوره بود. تو همان‌طور که آستین پف‌دارم را چرخ می‌کردی، وظیفه داشتی برایم قصه بگویی و لابه‌لایش حالی‌ام کنی اوضاع همیشه مثل پارچه‌ی پیراهنم گل‌گلی و خوشبخت نمی‌ماند. وظیفه‌ی کی بود مراقب باشد قصه‌ات یادم نرود؟

02 Aug 00:04

حی علی الشُمال

by kakestan
 

نماز ِ جماعت موجب ِ وحدت در بین ِ مردم می شود . تعطیلات و سفر مردم به شمال نیز همینطور .

چه بسا کارایـــی ِ سفر به شمال در شکل گیری ِ وحدت مـردم بیش تر هم باشد . جماعتی در 3- 4

باند، در مسیری یک باند ِ،همگی در کنار ِ هم رو به شمال قرار می گیرند ، همگی با هم کلاژ گرفته،

همگی با هم دنده عوض نموده، همگی با هم کلاژ ول کرده ،همگی با هم گاز داده و هر جا که لازم

باشد با وحدت ماشین ها را خاموش می نمایند و با صبری کم نظیر ساعت ها در ترافیک ایستاده و

همگی به روبرو خیره می شوند .

بیایید ... بیایید و هر چه لباس ِ بی خواهر مادر دارید بیاورید شمال بپوشید .

بیایید ... بیایید و با مایوهایتان به بازار بروید و با لباس هایتان به درون ِ دریا .

بیایید ... بیایید و در شهر و اجتماع و ماشین و ویلا و چادر ، هارررر هارررر با صدای بلند بخنـــدید و

شیهه بکشید و جیغ بزنید و نعره !

بیایید ... بیایید و ...هی بیایید !

ولی جسارتا ً در پی ِ این وحدت ِ والا هدف چیست ؟ حمله به دریا و ( خجالتاً ) لخت شدن ؟ گرفتن ِ

عکس هایی با پوزیشن های خاک بر سری برای فیسبوک ؟ راه رفتن با شلوارک در سطح ِ شهر ؟

داشتن ِ آزادی های یواشکی در پشت دار و درخت و بوته ؟ یا ... ویلا با ژیلا ؟

هدف از سفر چرا اینقدر خاک بر سر شده ؟! می خواهید ما به شهرتان بیاییم و صحـــبت کنیم تا

بتوانید همان جا لخت شوید و شلوارک بپوشید و موهایتان را به دست ِ باد بسپارید و یک عدد ژیلا

به نامتان بزنیم ؟ یا اصلاً لوله کشی کنیم و دریا را به شهرتان بیاوریم ؟ از شوخی گذشته ...

چرا برای این 4 فقره ننگ ، اینقدر سختی ِ ترافیک و وحدت را به جان می خرید ؟!!

الحق که بدبختید .... الحق ....

 

+ بلانسبت ِ دوستداران ِ طبیعت ِ شمال .

+ بلانسبت ِ شیک پوشان و مودبان .

+ بلانسبت بافرهنگان بی آزار .

 

17 Oct 19:58

1692

by nice.poem@yahoo.com (محمد رضا محمدی مهر)
 
دردهایی که هست یا بوده
خبر مرزهای آسوده
خسته از حرفهای بیهوده
مادرم چای قصه را دم کرد

قصه نخل ها و نهری که
داستان سقوط شهری که
سالهای سکوت و قهری که
کمر مرد خانه را خم کرد

قهر و نفرین ... نرو، بمان ... لطفا !
آنقدر رفت و رفت تا دشمن
و شبی تکه هایی از آهن
پدرم را به خانه محکم کرد

پرم از خوابها و تعبیر و
پرم از آیه ها و تفسیر و
پرم از برگه های تقدیر و
چه کسی بی بهانه درکم کرد؟!

جنگ نامرد عشق و باور را
خاک هم خنده های خواهر را
بمب و موشک پناه مادر را
همه را از جهان من کم کرد

مادرم سهم آب و نانش را
پدرم تکه های جانش را
خواهرم داغ نوجوانش را
به تن لخت کوچه پرچم کرد

وان یکاد آخرین طلسمش بود
خاک در انتظار جسمش بود
کوچه در انتظار اسمش بود
و پدر تکه تکه ترکم کرد ...

پدری رخت جنگ پوشید و
پسرش جام زهر نوشید و
چای قصه همیشه جوشید و
مادری خسته شعله را کم کرد ....





پ . ن :
ــ چقدر دلم برای سیدمهدی موسوی تنگ شده ...
 
 
 

08 Oct 05:08

آیا می‌دانستید که با شیوه قرار دادن قاشق و چنگال روی بشقاب می‌توانید برای خدمتکاران یک رستوران پیام بفرستید؟!

by علیرضا مجیدی

خب، البته منظورم هر رستورانی و هر گارسونی نیست. اما اگر کارکنان یک رستوران واقعا آموزش کلاسیک دیده باشند و شیوه سرور غذاها را آموخته باشند، می‌توانند وقتی که شما به صورت موقت میز غذا را ترک کرده‌اید یا اصلا صرف غذا را تمام کرده‌اید، با دیدن منظره بشقاب شما متوجه بشوند که اوضاع چطور است.

این عکس را ببینید، آیا می‌توانید حدس بزنید که هر یک چه منظوری را می‌رسانند؟ تصور کنید که با همین علایم قراردادی بشود گفت که غذای رستوران خوب نیست یا اینکه با اینکه بشقاب نیمه‌کاره است، شما صرف غذایتان را به پایان رسانده‌اید!

10-8-2014 8-20-53 AM

این هم همان عکس‌ها، همراه پاسخ:

10-8-2014 8-26-56 AM

اگر می‌خواهید بیشتر بدانید، این صفحه را ببینید.

منبع