Shared posts

11 Sep 11:08

یه ضبط و چند تا نوار کاست ، دلخوشی من فقط همیناست

by محسن باقرلو

.

مامان چن روز بود جهاد اکبر کرده بود برای تمیز و مرتب کردن زیر زمین ! ... خانهء ما هم سن من است و کم کم دارد چهل سالش میشود ، زیرزمینش در تنهایی و تاریکی پیر شد طفلک  ... بچچه که بودم از زیرزمین می ترسیدم ، هنوز هم حس خوبی ندارم ، تاریک و نمور با پله های سیمانی بلند که وختی ازشان سرازیر میشوی حس تلخ و غمناک بی بازگشت بودن داری انگار ، و دیوارهایی که روکش سیمانی اش گُله گُله ریخته و تک چراغ زرد صد وات خسته فقط انقدری روشنش میکند که با مُخ نروی لای خنزر پنزرها ... چن روز پیش  صبح که داشتم میرفتم سر کار ، گوشهء حیاط لای خرت و پرت های دور ریز چشمم خورد به ضبط تک کاستهء قدیمی مان ... یک لحظه مثل برق گرفته ها شدم ، جددن ها ... حس قشنگ غریبی ریخت توو وجودم ... از آن حس های مور مور کنندهء ملایم و رخوتناک که پشت بندشان لبخند و بغض می آید ... تممماااام خاطره های صوتی و موسیقیایی نوجوانی هام شروو کردند به رقص و سماع توی صحن سرم ... صبح جمعه با شما ... قصهء ظهر جمعه ... روز هفتم های عصر جمعهء بی بی سی ... خواننده هایی که با همین ضبط شناختمشان ... نوارهای کاستی که مقدس بودند با جلد و کاورهایی که تهیه کردنشان مرارت داشت و تماشا کردنشان لذذت ... روزی که این ضبط را خریدیم بنظرم باشکوه ترین چیز ممکن روی زمین بود ، سیر نمی شدم از نگاه کردنش ، انقدر که شب اول دلم نمی آمد بخوابم ... برای نسل جدید که زندگی روزمره اش تکنولوژی آجین شده این حرفها بی معنی و خنده دار است ولی برای ما خود خود زندگی ست ... خیلی با احتیاط از لای آت آشغالها درش آوردم و آرااااام گذاشتمش وسط حیاط روی زمین ، درست مثل پدری که بچچه اش را از لای آوار زلزله در میاورد ... دیرم شده بود ولی چن دقیقه همانطور چمباتمه نشستم نگاهش کردم و نوازش گونه روی گرد و خاکش انگشت کشیدم ... عکس گرفتم و دوباره آرااااام گذاشتمش گوشهء حیاط و فرداش دیگر آنجا نبود ، این آخرین دیدارمان بود ...

.

پی نوشت :

تقدیم به برادرم حمید که از قبیلهء نوستالژی مدارها و از تبار خاطره بازهاست ...

.

09 Sep 08:18

ما با شرف ها …

by حسام الدین

اسمش این است که از صبح دارند با هم حرف می زنند. یعنی از صبح «کنار» همدیگرند اما حرفهایشان چیست؟

-   چرا سر آفتابه کج شده

-  دیدی ته لگن سوراخه؟

-  به اکبر آقا گفتی بیاد درو درست کنه؟

-  بچه صبح شاشید یا نشاشید؟

-  صغری خانم دعوت کرده آخر هفته خونشون؟

-  یادت باشه میوه نداریم ، سبزی هم باید بخریم

-  شهریه مهد بچه رو یادت باشه باید بدیم

و…

بعد به این «دونفر» مورد نظر داستان ما می گویند «هم‌سر»! تا بوغ سگ هم بیخ گوش هم از این حرفها بزنند تمامی ندارد. فکرش را بکن؟ میشود صبح تا شب حرف زد اما یکبار هم نپرسید «خوبی؟»! اگر تمام عمرت را هم در همین گفتگو بسنده کنی به خطا نرفته ای. اسمش میشود «کیان خانواده» اما اگر در این هیاهو کسی از گوشه ای بپرسید «آهای… فلانی، خوبی؟» این سوالش نشان میدهد که «غریبه» است. چون اگر آشنا بود که در مورد آفتابه لگن و مهمونی صغری خانم حرف میزد! خوب بودن در زندگی یک مساله فرعی است که می تواند باشد یا نباشد، برخلاف آفتابه لگن که به عنوان یک مساله حیاتی، حتما باید باشد!

Mey-couple

حالا اگر زندگی را به همان دیالوگ های آفتابه لگنی تقلیل بدهی می شود «شرف» اما اگر پی سوال و سائل «خوبی؟» را بگیرد می شود «فروپاشی نظام اخلاقی خانواده»! گویی به مرد خلاصه شده در آفتابه و لگن می گویند «مرد زندگی». الان موضوع بحث سرانجام آن «خوبی» نیست؛ چون اگر در همان «خوبی» هم به استمرار برسی ختم میشود به آفتابه و لگن !! بحث در اینجا زاویه دیگری است…

غرض از این نوشته تجویز فروپاشی نظام اخلاقی خانواده نیست. دست برقضا نگارنده – عندالوسع ولاسطاعه – هم باشرف است هم مرد زندگی! حالا خوب باشد یا نباشد. اما غرض از نوشته این است که  هرچه میل دارید مبداء آفریش و مقصد آن تفکر فلسفی کنید. هرچه میخواهید در دور دستها، ذهن را به کنکاش تشویق کنید اما تفکر عمیق در زندگی پیرامونی و فاصله یک وجبی، بسیار مهلک است و بسیاری از روزمرگی ها – که چه بسا از عرف جامعه رتبه «ارزشی» هم گرفته اند – را بی ارزش و سست می کند. بسیاری از ارزشهای پیرامونی ما، آنقدر بنیه ندارند که در برابر تفکر عمیق تاب آورند !

07 Sep 18:20

به مرگ، حسرت دیدار، ‌کم نمی‌گردد

by واقف

1.jpg

می‌دانی؟ از رفتن بعضی‌ها هزار حرف می‌شود زد، می‌شود هزار صفحه در وصفشان سیاه کرد. می‌شود گفت و گفت. اما از بعضی که بخواهی حرف بزنی چیزی به زبانت نمی‌آید. هر چه بگویی فکر می‌کنی در حقش اجحاف کرده‌ای. این طور است که ساکت می‌شوی و به تماشا می‌نشینی. سالی گذشته و هنوز حرفی نزده‌ای که حقش را ادا کند. خودت هم می‌دانی سال‌های دیگری هم بگذرند باز توان نداری چیز دیگری بگویی. مگر این‌که زبان کلمه‌ای، ساختاری، بیافریند بزرگ‌تر از آن کلماتی که تاکنون در اختیار ما قرار داده است. گفتن از آن‌ها با همان کلمات و ساختارهایی که با آن‌ها درباره‌ی دیگران حرف می‌زنیم، گنجاندنشان در ساختارهای عام زبانی است. تعمیم‌دادن آن‌هاست، تقلیل‌دادنشان. یکسان انگاشتن رنجی است که از رفتنشان می‌کشی با رنجی که از رفتن دیگران می‌کشی یا دیگران از رفتن عزیزانشان می‌کشند است. این طور است که به قول کیرکگور «اگر سخن بگویم امر عام را بیان کرده‌ام و اگر از گفتن خودداری کنم هیچ کس مرا نخواهد فهمید». برای همین است که آدم‌های خاصی را نمی‌شود وصف کرد. حس‌های خاصی را نمی‌شود بیان کرد. فقط می‌توانی بگویی که یک سال شد که نیست و جهانِ من در همه‌ی این یک سال او را کم داشت.

07 Sep 12:13

جزییات سر به نیست کردن یک قندشکن

by KHERS

قدیم‌ها پدرم یک صندوقچه یونولیتی داشت، از همان‌ها که آلاسکافروش‌های اطراف دبستان‌مان داشتند. آت و آشغال‌هایش را توی آن نگه می‌داشت؛ سوییچ اولین ماشینش، دفترچه حساب بانک سپه زمان شاه، بلیط سفرهای خارجی که رفته بود و این‌جور چیزها. به نوعی حتی عادت قشنگی بود. اما هرچه پیرتر شده میلش هم به نگهداری و جمع‌آوری آت و آشغال بیشتر شده. مثلاً الآن توی بالکن خانه یک ماشین لباسشویی و یک ظرفشویی اسقاطی دارد و عملاً گند زده به کل فضای بالکن. روی‌شان هم چند تا الوار و تخته نئوپانی گذاشته. چوبها هم طبله کرده‌اند و الآن محل زیست تعدادی موریانه و کرم چوب هستند. اینها بقایای قفسه کتاب‌هایی هستند که دیگر موجود نیستند، فقط عکس‌شان را می‌شود توی آلبوم‌های قدیمی‌مان دید. خود ظرفشویی و لباسشویی را هم نمی‌شود تکان داد چون قدیم‌ها کف این‌جور ماشین‌ها بلوک‌های سیمانی کار می‌گذاشتند تا سنگین شوند و تکان نخورند. واقعن هم تکان نمی‌خورند؛ حتی یک بار مملی و حسین را هم صدا کردم و سه تایی با زور و یاعلی توانستیم ظرفشویی کن‌وود را چهار قدم جابجا کنیم و از در بالکن بیرون بیاوریم اما فکر می‌کنی چه شد؟ پدرم دم در بالکن منتظرمان بود با تفنگش. به مملی و حسین همانجا تیراندازی کرد، به من فقط با نگاهش تیراندازی کرد.

 

خودش می‌گوید که لباسشویی و ظرفشویی را نگه داشته برای ویلای افجه‌اش. اما همه می‌دانیم که افجه یک رویاست چون ویلای افجه را فامیلش بالا کشیدند، یعنی خیلی راحت وقتی کار ساختش تمام شد سند را به نام خودشان زدند. اما پدرم هنوز منتظر روزی است که افجه را مبله کند و آخر هفته‌ها برود آن‌وری، برود طبیعت و خستگی در کند. بهش می‌گویم «حالا گیریم در تناسخ بعدی واقعن قضیه‌ی افجه حل و فصل شد و ما تونستیم ازش استفاده کنیم، خب اون دو روز سفر با دست ظرف می‌شوریم و لباس چرکها رو هم برمی‌گردونیم تهران.» این‌جور وقتها پدرم فریاد می‌کشد، این روشش است و توی همه‌ی این سالها هم جواب داده و هرچه هم پیرتر شده خودش خیال می‌کند که خوش‌صداتر شده.

 

این روزها پدرم آپارتمان‌مان را تبدیل به یک انباری بزرگ کرده، یک انباری بزرگ که پنجره هم دارد. این عادتش هم مال امروز و دیروز نیست، مال خیلی وقت پیش است. مادرم که می‌گوید مادربزرگم هم عین همین مرض را داشته، یعنی آشغال جمع می‌کرده و سختش بوده چیزی دور بیندازد. پس به نوعی پدرم بی‌گناه است و او هم صرفن راه والدینش را ادامه می‌دهد، کاری که همه می‌کنند. اما ریشه‌یابی مشکل که صورت فیزیکی‌اش را حل نمی‌کند، منظورم این است که حالا این عادت نکبتش مال هر کجا می‌خواهد باشد، اما محصول نهایی این است که بهرحال ماها هم مجبور شده‌ایم توی یک آشغال‌دانی بزرگ زندگی کنیم.

 

ما بچه‌هایش هم تا حدودی همین مرض را داریم. خود من وقتی خارج رفتم درست شدم. یعنی زندگی توی آپارتمان‌های فسقلی خارج بهم یاد داد که نمی‌شود هی تیر و تخته جمع کرد به امید روز مبادا که ازشان استفاده کنی و دو قرون جلو بیفتی. برای روز مبادا آیکیا و دیگر فروشگاه‌هایی که کار خیر می‌کنند هستند که تیر و تخته مورد نیاز آدم را بفروشند. بعضی‌هایمان دیرتر این چیزها را یاد گرفتیم. مثلاً تا همین اواخر که با خواهرم خارج زندگی می‌کردم او هنوز داشت کاتالوگ‌های تبلیغاتی رنگ و وارنگ فروشگاه‌های مختلف را جمع می‌کرد. کار من هم این بود که ویکندها با بیل آشغال‌هایش را جمع کنم و بریزم توی شوت زباله. محکم هم پرت می‌کردم توی شوت تا صدای سقوط آشغال‌ها توی داکت فلزی شوت را بشنود و کارم یک بُعد فرهنگی هم پیدا کند اما این اتفاق نمی‌افتاد و هفته‌ی بعد کاتالوگ‌های قطورتری می‌آورد خانه. خواهرم هم مبارزه‌ی فرهنگی خودش را می‌کرد و از سر کار که برمی‌گشتم صفحه‌های گلاسه کاتالوگ‌ها را برایم ورق می‌زد و مدل‌های پاف که شلوارهای تنگِ پاچه کوتاه پوشیده بودند و گونه‌های زاویه‌دار داشتند را نشانم می‌داد و در مورد فاشیون و زیبایی و زیبایی‌شناسی حرف می‌زد و در نهایت به اینجا می‌رسید که من هم سر و وضع خودم را درست کنم و از آن وضعیت خاکستری خارج شوم. بعد هم کاتالوگش را می‌گذاشت توی کتابخانه‌مان بغل مجموعه آثار بکت که من در حال مطالعه‌شان بودم (خالی‌بندی). مثل هر مبارزه ایدئولوژیک دیگر این یکی هم برنده نداشت و محصولش فقط فرسایش طرفین بود. در نهایت هم که من برای خدمت به وطنم برگشتم ایران و خواهرم ماند غرب تا بیشتر کالا مصرف کند و خوشحال‌تر بشود. البته خودش می‌گوید آن‌طور مثل سابق آشغال جمع نمی‌کند و بیشتر به معنویات توجه می‌کند.

 

در این سال‌هایی که دور از خانه و کشور بودم، پدرم موفق شد برادر کوچکم را هم به یک آشغال‌جمع‌کن کوچک تبدیل کند. دوسال پیش که برای تور ایران‌گردی آمده بودم وقتی وارد خانه شدم با یک میز و صندلی آشپرخانه هشت نفره و یک نیم‌ست مبل مواجه شدم که تا قبل از این ندیده بودم. یک ضبط صوت پاناسونیک اوراقی هم بود، از اینهایی که رقص نور می‌زنند و هجده لاین اکولایزردارند تا شنونده مبتدی فکر کند که «حرفه‌ای» شده. با اضافه شدن اینها به آشغال‌های خودمان دیگر امکان راه رفتن توی خانه نبود. میز آشپزخانه پایه گلدانی بود و تخته‌ی میز دور تا دورش هشت دالبر داشت. سطحش به قدری وسیع بود که تحت اثر وزن خودش شکم داده بود. عبور از کنار میز بدون برخورد پهلو به یکی از دالبرهای متعددش ممکن نبود. مبلمان هم به همین منوال: یغور، با روکش مخمل بنفش، کهنه. اولین بار که رویش نشستم ابری زرد رنگ از تُشکش متصاعد شد. روکش پلی‌استرش باعث می‌شد که ظرف ۳۰ ثانیه پشت و باسن آدم خیس عرق شود. مشکل بزرگتر این بود که باید برادر زرنگم را هم تشویق می‌کردیم که این چیزهای ارزشمند را از خانواده‌ی دوستش که نیازی بهشان نداشتند به غنیمت گرفته. شرایط را باور نمی‌کردم. لبخند زدم و هم‌صدا با بقیه تایید کردم که میز خیلی خوب و جادار است و حتی یک شقه گوسفند را هم می‌شود رویش پاک و خُرد کرد. بعد همگی برادرم را تشویق کردیم.

 

چند ماه پیش که دائمی برگشتم ایران از همان اولین روزش مبارزه‌ی زیر زیرکی خودم را شروع کردم. اولین کیسه آشغال را که گذاشتم پشت در توسط پدرم بازیافت شد. یعنی از سر کار برگشت و کیسه را پشت در دید. برداشتش و آورد تو، محتویاتش را ریخت روی یک روزنامه، عینک نزدیک‌بینش را زد، خنزر پنزرها را بررسی کرد و همه را دانه دانه سر جای اول‌شان برگرداند. بعد هم دوره افتاد به بازپرسی که کی اینها را دور ریخته؟ نوبت من که شد به سقف نگاه کردم و با انگشت آدم ناموجودی ته هال را نشانش دادم. گفت «کی؟» بغلش کردم و زیر گوشش گفتم «این‌قدر سوال نکن.» بعد از این یاد گرفتم که تا قبل از برگشتنش از سر کار همه چیز باید غیب بشود. ظرف هفته‌ی اول هفت گونی آشغال دور ریختم. پدرم می‌دید که خانه به تدریج خلوت‌تر می‌شود. از کار که بر می‌گشت مظطرب بود، ولی هوش و حواسش نمی‌کشید که فهرست همه آشغال‌هایش را داشته باشد. مچش را می‌گرفتم که نصف شبها می‌رفت سراغ چیزهایی که نسبت بهشان احساس خطر کرده، مثلاً می‌رفت سر کابینت‌های دوردست آشپزخانه و دنبال قندشکنی که ۲۰ سال پیش دسته‌اش کنده و گم شده بود می‌گشت. وقتی مطمئن می‌شد هنوز قندشکنش «گم» نشده بیشتر ته کابینت فرو می‌کردش و بعد هم با پارچه‌ کهنه استتارش می‌کرد. دور و برش را هم می‌پایید تا کسی مخفی‌گاهش را نبیند ولی در تمام این مدت من یواشکی از بغل دیوار نگاهش می‌کردم، بستنی‌ام را لیس می‌زدم و لبخند می‌زدم. این یک مبارزه‌ی ساکت بود برای حق زندگی در خانه‌ای که برای همه است. قندشکن هم نماد تفوق پدرم بود، درفش کاویانی‌اش بود و من هم بی‌تابانه منتظر روزی بودم که بتوانم آن آهن‌پاره‌ی زنگ‌زده‌ی بی‌مصرف را دور بیندازم و دوران خودم را شروع کنم. خودم هم نمادی نداشتم که جایش بگذارم، فقط همین که قبلی‌ها را پاک کنم کافی بود، انگار سر به نیست کردن قندشکن اثبات این بود که رابطه‌ی قدرت والد-فرزند برعکس شده -یا چیزی در همین حول و حوش.

 

مشکل اصلی البته رد کردن اقلام بزرگ بود، مثل همان میز و صندلی و مبلمان زشتی که برادرم آورده بود. اول سعی کردم از در منطق وارد شوم؛ بهش گفتم که پدر من، ما نیاز به میز هشت نفره نداریم. قبول کرد اما چند دقیقه بعد آمد دم اتاقم و گفت یک ایده‌ی فوق‌العاده دارد: میز و صندلی هشت نفره‌ی دالبردار برای افجه ایده‌آل است. گفت خودش وانت می‌گیرد و می‌برد. نگاهی به هیکل آب‌رفته و خمیده‌اش می‌کنم و جوابی برایش ندارم. قرار بود هفته بعدش جایی برود سفر کاری و هنوز نرفته من کلی میز و صندلی آشپزخانه دیده بودم و قیمت‌ها و طرح‌ها را بالا پایین کرده بودم.

 

یک توصیه

برای گالری چوبکده، خیابان ولیعصر روبروی پارک ساعی: دوست عزیز شما کل محصولاتت با آن طراحی می‌نیمال مربعی دمُده و گوشه‌های تیز آزاردهنده‌اش که سال‌هاست بدون هیچ تغییر و اصلاحی اصرار به ادامه‌ی تولیدش داری را آتش بزن، با بنزین. کاتالوگ‌های محصولات زاقاراتت را هم فرو کن توی خودت. بوس.

 

پدرم که رفت سفر یک میز گرد ساده چهار نفره با صندلی‌هایش سفارش دادم. به چند تا سمسار هم زنگ زدم تا وسایل خودمان را رد کنیم. اکثراً وسط توصیفاتم از میز پایه گلدانی فحش رکیک می‌دادند و گوشی را قطع می‌کردند. یکی‌شان قبول کرد که بیاید ببیند؛ اکبر آقا. میز و صندلی را برداشت اما مبل‌ها را حتی نگاه هم نکرد، گفت پول بدهی هم نمی‌برم. راستش میز را هم به زور قبول کرد. می‌گفت یغور و سنگین است. چاره‌ای نداشتم، گفتم کمکت می‌کنم. اکبر آقا صندلی‌ها را دانه دانه می‌گذاشت روی پشت من. بعد هم فرمان می‌داد: یک قدم چپ، یک کم بچرخ، آهان ردی ردی آفرین پسرم. انصافاً هم هیچی در و دیوار را زخمی نکردم. برای اینکه حوصله‌ام از حمالی سر نرود داستان هم برایم می‌گفت. مثلاً اینکه یکی از همکارهایش رفته یک خانه‌ای و تا رفته تو در بسته شده و بعد زن خانه چادرش گل‌دارش را برداشته و «اون زیر چی تنش بوده؟ هیچی، هیچی، لخت مادرزاد، بعد هم جیغ و داد راه انداخته که این سمساره با من فلان. همون موقع هم یه مرد قلچماق از اتاق پشتی میاد بیرون و می‌گه هرچی پول داری بده وگرنه شوهرش رو خبر می‌کنیم…» اخاذی مهندسی شده. سمساره گفت «بعد از این اتفاق دیگه با پول نقد خونه مردم نمی‌رم.» همانطور که زیر میز سنگین تا شده بودم پرسیدم «اما اکبر آقا این دویست تومنی که برا میز صندلی توافق کردیم رو که نقد دارین؟» لبخند زد و گفت «نه عزیزم، توی کار ما امنیت حرف اول رو می‌زنه. برات کارت به کارت می‌کنم.» اکبر آقا که هنوز کارت به کارت نکرده اما خب بالاخره از شر میز پایه گلدانی راحت شدیم.

 

پدرم هم ساعت ۵ صبح یک روز دوشنبه‌ای از سفرش برگشت. میز و صندلی جدید هنوز نرسیده بود. یعنی همه‌ی برنامه‌ریزی من درست بود غیر از اینکه حساب بدقولی فروشنده را نکرده بودم. وقتی پدرم رسید من خواب بودم. فکر کنم طرف‌های ساعت ۶ بود که با صدای تق و توقش بیدار شدم. پاشدم ببینم چه خبر است، از اتاقم رفتم بیرون، دیدم نشسته کف آشپزخانه‌ی خالی که حالا بدون میز و صندلی خیلی گنده‌تر از معمول به نظر می‌آمد. کیف سفرش بغلش، یک پارچه هم مثل سفره پهن کرده بود جلویش، داشت نان و پنیر می‌خورد. قندشکن بی‌دسته‌اش را هم گذاشته بود کنار دستش. پشتش به من بود. کله‌اش را کمی چرخاند و بدون سلام پرسید «چیکارش کردی؟» گفتم «دادیم به یه خیریه.» جواب نداد اما معلوم بود که باور نکرده. یک لقمه نان و پنیر برای خودش گرفت و همین‌طور که داشت نانی که هنوز یخش خوب باز نشده بود را می‌جوید شروع کرد آرام روی قندشکنش دست کشیدن. شنیدم زیر لب می‌گفت «اینا توطئه کردن…» دلم برایش سوخت. ازش پرسیدم «چایی می‌خوای برات دم کنم؟» یک کم منتظر شدم ولی معلوم بود که جوابم را نمی‌دهد. برگشتم اتاقم که بخوابم چون کار بهتری به ذهنم نرسید.


05 Sep 05:52

بهر چه؟

by حسام الدین

مقابل خانه ما، چند قدم به چند قدم نیمکتهای آهنی زرد و قرمزی است که بر سر هرکدامشان سایه باشد، پاتوق پیران محله است. چند پیرمرد پا به سن گذاشته بر روی این نیمکت و چند پیرزن از جوانی گذشته، روی آن نیمکت. عصاهای جورواجور چوبی و فلزی و البته تعدادی هم بی عصا.

آنچه هر رهگذری از گفتگویشان می شنود چنین است: نیمکت زنانه از فرزند و نوه و آشپزی صحبت میکنند،  نیمکت مردانه از حقوق بازنشستگی و سیاست و اقتصاد ورشکسته ملی! هر از گاهی هم از این نیمکت زیرچشمی نگاهی به آن نیمکت و از آن نیمکت نگاهی بر این نیمکت، گویی این فتنه نظربازی ما، تمامی ندارد بلکه عمر به عمر ذائقه اش تغییر می کند.

گویی میدان زندگی هم مانند میدان فوتبال است. از اوج که بگذری، نیمکت نشین مسابقاتی و باید از حاشیه به تماشای بازی خوش باشی. هربار که از میان این کهنسالان گذر میکنم در دلم می پرسم «حسام… روزگار نیمکت نشینی تو چگونه است؟» و هزار ترفند و حیله و دلداری که چون نوبت به من رسد من غیر از اینم. یا مشغول خواندنم، یا نوشتن، یا با همکلاسی ها، یا با شاگردها، شاید هم… اما آنقدر در دنیا آنچه پیش آمده با آنچه می پنداشتیم تفاوت دارد که خدا داند عاقبت بازی کجاست

عکس نیمکت مقابل خانه مان ، قبل از سایه !

عکس نیمکت مقابل خانه مان ، قبل از سایه !

حالا اینها فرع بحث است. یک وقتهایی از خودم می پرسم اینهمه نوزاد آمده است و به پیری رسیده. اینهمه جوامع انسانی لب به لب از زایش و مرگ است. در این آمد و شد بی وقفه و پرتکرار، به راستی چند نفر از این میلیاردها نفر، روزی را خلوت کردند و خیلی جدی و قاطع از خود پرسیده اند «زکجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟» و سپس برای این پرسش به وسع خود پاسخی یافتند؟ و مهمتر اینکه باقی عمر را در مسیر رسیدن به همان هدفی سپری کردند که «بهر» آن آمده‌اند؟!

این سیر تکراری زندگی که کودکی بازی، نوجوانی تا جوانی درس برای کنکور، بعد درس برای شوهر و زن و مدرک و موقعیت اجتماعی، بعد ازدواج و فرزند، بعد خانه و کار و ماشین … واقعا این همه زندگی است!؟ چه حجم وسیعی از پیرامون ما در همین جاده زندگی می کنند با عرض متفاوت. ماشین بیست میلیونی تا چندصد میلیونی. خانه محقر اجاره ای تا ویلای مجلل مصادره ای. مدرک مکاتبه ای تا رتبه دانشگاهی و… هرچه باشد بالاخره در همین مسیر است.

به راستی ما فقط آمده ایم که زنده بمانیم!؟ همین!؟ حتی اگر ندانیم برای چه آمده ایم لااقل انقدر میدانیم که برای چنین تکرار بی سرانجامی نیامده ایم …

باید روزی، کنجی خلوت، دقایقی تنها را بر این پرسش صرف کرد که «چرا زندگی میکنم» و پاسخی را یافت که جان ِ ما را آرامش دهد. پاسخ هرکس، همانی است که آرامش میکند. و سپس ماندهء عمر را جور دیگری زیست … هزاران هزار انسان می آیند و می روند و بسیاریشان هیچگاه به درنگ در این پرسش نمی رسند و همانگونه که آمده اند، می روند …

هرچند رسیدن به «هدف» مهم است اما آنچه موضوعیت دارد، «حرکت» است. ما در مواجهه با این تلنگر چند دسته می شویم. آنهایی که می خوانیم و می رویم و آنهایی که میخوانیم و می پسندیم و تصمیم میگیریم روزی را به این پرسش اختصاص دهیم. و البته هر دو دسته به هیچ سرانجام متفاوتی نخواهند رسید. سرانجام متفاوت از آن آنهایی است که همین لحظه درنگ کردند … تحول، حادثه ای است که در «آن» اتفاق می افتد نه در آتی …

04 Sep 02:07

The religion golden rule

01 Sep 08:29

امیرعلی

by noreply@blogger.com (علی بزرگیان)

امیرعلی بیکار بود. امیرعلی کی می‌ری سر کار؟ فردا می‌رم آقا. امیرعلی راه می‌رفت و کرم می‌ریخت. امیرعلی همه‌جا بود. امیرعلی طی‌الارض می‌کرد. امیرعلی می‌توانست هم‌زمان دوجا، سه‌جا، چهارجا باشد. امیرعلیِ سرکوچه، امیرعلیِ تهِ کوچه. امیرعلی توی دکّان آقاشیرزاد، امیرعلی توی فرش‌فروشی آقاصادق. امیرعلی فردا اومد، نمی‌ری سرکار؟ فردا می‌رم آقا. فردای روزی که حجّت آمد و عکس گرفت و رفت، وقتی داشت عکس‌ها را ظاهر می‌کرد، در تاریک‌خانه، دید در همه‌ی عکس‌های آن روز، امیرعلی یک گوشه ایستاده و به دوردست نگاه می‌کند. امیرعلی بیکار بود. راه می‌رفت و کرم می‌ریخت.
31 Aug 07:31

مولانا

by sisteric

نانم مده آبم مده آسایش و خوابم مده

ای تشنگی عشق تو صد هم‌چو ما را خون بها

+

The post مولانا appeared first on Sisteric & Mr.67.

29 Aug 19:42

پیشنهاد چن نوع چالش جدید ...

by محسن باقرلو

باید پذیرفت که شبکه های اجتماعی و راههای ارتباطی سونامی سرشت دنیای مدرن توانایی ها و قدرتشان مافوق تصور است ، کاملن ابلهانه و بی فایده است اگر یکی مث من بیاید از خنده دار بودن چالش آب یخ و حواشی مشمئزکننده اش مخصوصن در ورژنهای ایرانیش بنویسد ... لذا ترجیح میدهم برای عشاق سینه چاک آریایی اینجور قرتی قشمشم بازیها چن نوع چالش جدید پیشنهاد کنم : گذاشتن آنجایشان توی آب یخ در حمایت از جوانهای عذبی که توانایی و تمکن ازدواج ندارند ... گذاشتن دستهایشان توی آب یخ در حمایت از دستهای خالی سرپرستان خانواری که شبها روی دست خالی خانه رفتن را ندارند ... گذاشتن پاهایشان توی آب یخ در حمایت از پاهای تاول زدهء جوانان در جستجوی کاری که با مدرک لیسانس شهر را زیر پا میگذارند برای حتتا آبدارچی شدن ... گذاشتن پیشانی شان توی آب یخ در حمایت از سرهایی که سرسام گرفته از اینهمه رانتخواری و بی عدالتی و اختلاف طبقاتی و چپاول و تنگ نظری و تحجر و الخ ... گذاشتن شانه هایشان توی آب یخ در حمایت از شانه هایی که روز به روز بیشتر دارد زیر خط فقر خم میشود ... گذاشتن بینی هایشان توی آب یخ در حمایت از بینی هایی که بوی تعفن مکر و ریا و تظاهر عنقریب است که خفه شان کند ... گذاشتن لبهایشان توی آب یخ در حمایت از لبهایی که دوخته شده و حنجره هایی که فریاد توش قرنطینه شده ... گذاشتن چشمهایشان توی آب یخ در حمایت از چشمهایی که در این مرز پر گهر هر روز بیشتر و تلخ تر از قبل به تماشای چیزهایی می نشینند که دیدنش از طاقتشان بیرون است ... و همینطور هر جای دیگرشان را که صلاح میدانند ...

28 Aug 02:59

دندان

by پدر

علی! من آنقدر حرف برای نوشتن داشتم که اگر مجال باریدن بود، بیابانهای خشکیده در میان قلب های دیگران را غرق میکردم! و خشک‌زارهای پیوسته در اذهان بسیاری را کشت‌زار. علی! من آنقدر حرف برای گفتن داشتم که اگر گوش با هوش مستمر و نه رهگذر ؛ و یار پیوسته، نه گاه گاه، در مقابلم می نشست چشمه راکد مانده در ذهن خویش را – که ترسم مرداب شود – جاری میساختم و از برکت گوش او، کاسه خود را نیز پر می کردم. علی! این غایت ِ خاک بر سری پدر توست که این حرفها را باید خطاب به تویی بنویسد که روزی میخوانی که ندانم کجایم و روزی میفهمی که کار از کار گذشته. خطاب به تو مینویسم چون میدانم حاجاتم را اگر به تو آویزم، زودتر به دست ملائکه می رسد.

علی! من برای تو آنی هستم که کسی برای من آن نیست.

علی! من برای تو آنی بودم که کسی برای من آن نبود.

علی! من اگر آنچنانی که تو داری، همچنان خودم را داشتم، نه دنیای من تنها، که دنیای دیگرانی نیز غیر از این بود.

علی! من از این من من نان خود را به روغن نمیزنم؛ می نویسم که حساب کار دستت باشد آنکه فردا از «تو» می پرسند هزار هزار آنی است که از «من» خواهند پرسید چون تو «من» را داشتی و من نداشتم…

علی! تو چاه ِ منی تا آه هایم را به سویت حواله کنم. حالا که این سطرها را مینویسم، آفتاب پنجشنبه، ششم شهریور یکهزار و سیصد و نود و سه تازه برآمده و من در اندک دقایق باقی میان سجاده و از خانه بیرون زدن برای روز دیگر و روزی دیگر، این خط خطی ها را حواله به تو میکنم که در میان عروسکهایت، به خواب پیچیدی و مثل همیشه، چادر نماز مهربان را در میان دستانت مچاله کردی. اگر ما خلائق میدانستیم چرا به روزی می گویند «روزی» … البته این جمله آخر ربط به کل متن نداشت. بداهه یادم آمد، گفتم همینجا بگذارم بماند میان نامه به تو.

علی! هفتم شهریور هشتاد و یک، یعنی دوازده سال پیش – که روز مادر بود – در پاک ترین اتاقهای این شهر، یعنی اتاق مردی که در عمرم نظیرش را ندیدم و به قول خودش، نخواهم دید. روی یک زیرانداز ساده و بدون هیچ و بدون هیچ زرق و برق و نقل و نباتی، در کنار قامت خمیده روحی سربلند تکیه زدیم او پرسید وکیلم… او پرسید وکیلم… گفت بله، گفتم بله و ما را گره ای زد تا فصل دیگری از زندگی گشوده شود.

به گمانم مهربان اینجا را نمیخواند. به همین سبب تبریک دوازدهمین سالگرد ازدواجمان را هم به تو می گویم علی جان. این روزها هرلحظه به یاد آن ظهری هستم که مهربان خبر داد، بالاخره دندان علی درآمد و البته آنهم چه دندانی. یک نیش کوچک سفید که به سختی میشد دید …

حالا دندانت لق شده… عمر این است؛ مبارکت باشد.

30 May 10:20

این رو شوهر خواهرک تو وایبر برام فرستاد، حیفم اومد لذتش رو با شما شریک نشم

by 1002shab
 

ﺟﻤﻼﺗﯽ ﺍﺯ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺩﻭﺭ :

- ﻣﻦ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﻨﺪﻩ ، ﯾﻪ ۵ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭ

- ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺣﺴﺶ ﻧﯿﺴﺖ ﻏﺼﻪ ﺑﺨﻮﺭﯼ ﺭﺳﻤﺎ ﻏﺼﻪ ﺗﻮ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ

- ﺑﯿﺸﺘﺮﯾﻦ ﺷﮑﺴﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺧﻮﺭﺩﻡ , ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺭﻭﻍ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ

ﺑﺎﯾﺪ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ , ﺍﻣﺎ ﻧﮕﻔﺘﻢ

- ﺷﺎﻧﺲ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﺁﺩﻣﻮ ﻣﯿﺰﻧﻪ؛ ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺯﻧﮓ ﺑﺮ

ﻧﻤﯿﺪﺍﺭﻩ؛ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﮐﻼً ﮐﻠﯿﺪ ﺩﺍﺭﻩ

- ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﻳﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﭼﺎﺭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺷﺪﻳﺪ ﺷﺪﯼ ﺑﺪﻭﻥ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﻴﺴﺘﯽ , ﺧﺮ

ﺩﺭﻭﻧﺘﻪ

- ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺍﻟﮑﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻢ ﮐﺴﯽ ﺟﺪﯾﻢ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ

- ﺁﻗﺎﯼ ﻣﺠﺮﯼ ﻣﺎ ﺑﯽ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ ، ﺗﺮﺑﯿﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻣﻨﺘﻬﺎ ﺻﻼﺡ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯿﻢ ﺍﺯﺵ

ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﯿﻢ

- ﺑﻌﻀﯿﺎ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻗﺸﻨﮓ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﻨﺪ ﺁﺩﻡ ﺣﯿﻔﺶ ﻣﯿﺎﺩ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﮑﻨﻪ

- ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻣﺸﮑﻮﮐﻲ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻬﻢ ﺧﻮﺵ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﻩ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻴﻤﻴﺮﻡ

- ﯾﻪ ﻋﺪﻩ ﺁﺩﻡ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﻔﻬﻤﻦ ﮐﻪ ﻧﻔﻬﻤﻦ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﻔﻬﻤﯿﻢ ﻧﻔﻬﻤﻦ

- ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﺎ ‏« ﺑﺎﺷﻪ ﻣﺮﺳﯽ ‏» ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻔﻪ ﺷﻮ

- ﻣﻦ ﻧﻈﺮﻣﻮ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺗﺤﻤﯿﻞ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ، ﺍﻣﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻧﻈﺮﺵ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻣﺨﺎﻟﻒ

ﺍﺳﺖ ، ﺧﺮ ﺍﺳﺖ ، ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ﺭﻓﺖ

- ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﻣﺎ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩﻭ ﺑﻌﻀﯽ

ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﮐﺴﯽ ﻣﺎﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﺎ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﯿﻢ ﺧﻼﺻﻪ ﯾﮏ ﻣﺸﺖ ﻧﻔﻬﻢ ﺟﻤﻊ

ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺍﺟﺘﻤﺎﻉ ﺩﺍﺩﯾﻢ

22 Aug 07:08

گام‌های استوار تو

by رضا مرادی غیاث آبادی
زخمی و دردمند می‌شوی. در گوشه‌ای از پا می‌افتی. به امید روزی هستی که زخم‌ها بهبود یابند و کسی بر آنها مرهمی نهد. روزها و ماه‌ها و سال‌ها می‌گذرند و می‌بینی نه درمانی هست و نه درمانگری. دستانت را بر زانوانت استوار می‌کنی و با همه دردها و زخم‌ها دوباره برمی‌خیزی. تو پرغرور و دوست‌داشتنی هستی آنگاه که ناامید از همه جا به خودت امید می‌آوری و بر پای زخمی خود تکیه می‌کنی.
18 Aug 21:30

ماها

by S*
در شهر دوم فقط کار می کنم و گاهی تفریح ولی همیشه منتظر می شوم زمان زودتر بگذرد که بروم به شهر اول.
در شهر اول خانه داری می کنم و کدبانوگری می کنم و پذیرایی می کنم و مهمانی می روم و به هماهنگی پرده ها با رومیزی ها فکر می کنم.
این فعلا شکلی از زندگی است. زندگی من.

آمدند که مرا در شهر دوم ببینند.  وقتهایی که خانه دار و میزبان و میهمان نیستم. جایی که دفتر کار دارم و پلاک و امضا. جایی که عنوان جلوی اسمم مهم است نه طعم کیک سیبی که از فر درمی آورم. میهمان شهر دوم شدند  پدر و مادرم.
امکانات زندگی ام در شهر دوم در حد یک دانشجوی تازه جوان است. یک اتاق و یک تخت و یک میز. چند صندلی و چند بشقاب و چند گلدان. دو تا کامپیوتر و چند کیلو کاغذ. همین.
بعد از یک ماه مرخصی که با هم وقت گذاشتیم به گشتن و حرف زدن و بحث کردن و نوشیدن و آشتی کردن و غر زدن و سفر و قدم زدن و فیلم دیدن، آمدم سر کار. همینجا هم ویلا گرفتم برایشان در بالای یک تپه سرسبز. جایی که بتواند امکان ناچیز مرا جبران کند در شهر دوم. 
شبی که رسیدیم، دوان آمدم خانههک خودم که پس از یک ماه و اندی، از چیزهای دنیا دیگر هیچ نداشت جز پاکیزگی. آمدم تا آذوقه ای اگر مانده بوده از ماه پیش، بردارم و ببرم برایشان که دست کم برای صبحانه فردا، قدری نان و قهوه داشته باشند تا سرفرصت شهر را یاد بگیرند و خرید کنند. چیز دندانگیری که نبود، همان ته مانده روغن و چند پیمانه برنج و شکری که هیچوقت نمیخورم وقدری قهوه و نمک و چند قوطی آبجو که خب تگرگ و یخ بودند پس از یک ماه نشستن توی یخچال. باران زده بود. همین چند تکه، کوله سیاهه را پر کرد. بار زدم و رفتم.تند.
آخر شب، وقتی هم که خداحافظی کردم تا برگردم برای خواب، حالم حال فرودگاه امام بود... یک ماه نزدیک بودیم و حالا تمرین جدایی آن هم اینشکلی...
 
فردایش، وقت شام، سه نفری توی بار آمریکایی نشسته بودیم و برگرهای گنده و برش های بیکن جلوی رویمان. خوب بود همه چیز. لابد که کولالیبره کار خودش را کرد تا من دهان باز کنم به عذرتقصیر که :" ببخشید واقعا. به خاطر دیشب.  من در این شهر آشپزی نمی کنم اصلا. سالاد و میوه قوت غالبم است و گویا که لیاقت نداشتم خریدهای درخوری کنم از ماه قبل که وقتی شما می آیید از قبلش یخچال خانه تان پر باشد...خالی را آوردم دیروز. ببخشید خلاصه"

پدرم لبش را با گوشه دستمال پاک کرد. سرش پایین بود.  گفت : تو، دیشب توی کوله ات؛  توجه و مهربانی ات را آوردی. توجه آوردی برای ما...
پدرم اصلا اهل حرف های قلنبه سلنبه نیست. هرگز نبود. ساده ساده بوده همیشه. هر وقتش که یادم می آید آنقدر ساده بوده رفتارهایش انگار یک کودکی بوده که سبیل داشته. الان هم یک کودکی است که موهایش سپید یک دست است... 
این حرفش ...خیلی حرف بزرگی بود برای عادت  من. دمی سکوت کردم که مزه مزه اش کنم. به بشقابم زل زدم. انگار یک چاشنی نامرئی، یک طعم جادویی ریخته بود روی غذا. عجیب. خوش طعم. خوش عطر . کلا خوش...خیلی


16 Aug 06:50

لالایی ...

by محسن باقرلو

.

لالایی برای گنجشک ها، مادربزرگ ها، عروسک ها و بقیه ی چیزهای خوبِ دنیا

http://abrechandzelee.blogsky.com/1393/05/25/post-104

.

18 Aug 19:57

http://ololon.blogsky.com/1393/05/28/post-946/

by محسن باقرلو

اینترنت وایرلس کم کم دارد از آب و غذا و نفس کشیدن هم ضروری تر میشود برایمان ... آویزان شده ایم بدجور به این حبل المتین عصر جدید ... اینترنت که وصل است ما قطعیم ... از اطراف و اطرافیانمان و از زندگی راست راستکی ... سالی ماهی یک شب که اینترنت قطع میشود یکهو ما وصل می شویم و ایضن شوکه ... شوکه از اینکه همسرمان چقدر عوض شده ، پدر مادرمان چقدر پیر شده اند ، بچچهء برادرمان چقدر قد کشیده ، به فلان دوستمان چقدر وخت است که زنگ نزدیم ، آینهء سر طاقچه را چقدر خاک گرفته و الی آخر ، الی اول ... مثل یک روز حبس ابد می ماند این اوضاعی که در آنیم یا آن در ماست ! یکجور ناجوری ست کللن

17 Aug 14:19

بگذریم ...

by محسن باقرلو

پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیم 

داشتم یک عصر برمی گشتم از عبدالعظیم 

.

ازهمان بن بست باران خورده پیچیدم به چپ 

از کنارت رد شدم آرام ، گفتی: مستقیم! 

.

زل زدی در آینه اما مرا نشناختی 

این منم که روزگارم کرده با پیری گریم 

.

رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند 

رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم 

.

بخت بد برنامه موضوعش تغزل بود و عشق 

گفت مجری بعد" بسم الله الرحمن الرحیم" : 

.

یک غزل می خوانم از یک شاعر خوب و جوان 

خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم:

"سعی من در سربه زیری بی گمان بی فایده ست 

تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم" 

.

شیشه را پایین کشیدی ، رند بودی از نخست 

زیر لب گفتی خوشم می آید از شعر فخیم 

.

موج را تغییر دادم ، این میان گفتی به طنز: 

"با تشکر از شما راننده ی خوب و فهیم" 

.

گفتم آخر شعر تلخی بود ،با یک پوزخند 

گفتی اصلا شعر می فهمید!؟ گفتم: بگذریم ...

.

.

.

پی نوشت :

این غزل کاظم بهمنی را میشود دهها بار خواند و هر بار تلخ و عاشقانه لذذت برد ...

بدون اغراق یکی از زیباترین غزلهایی ست که در تمام این سالها خوانده و شنیده ام ...

کاش این غزل را من گفته بودم ، آنوخت تقدیمش میکردم به همه آنهایی که یک روزی یک جایی یک عشق نابی داشتند که به هر دلیل به عشقشان نرسیده اند و باز یک روزی یک جایی بعد از ساااالهای سال می بینند هم را ... عوض شده ، تغییر کرده ، انقدرکه یکی دیگری را نشناسد ...

.

19 Aug 05:12

247

by r-kh-a

یک جایی از متن پیچیده بودم به هم. داشتم دعوا راه می‌انداختم. گلایه‌هام را چسبانده بودم به پاراگراف بعد و آدمک‌های خشمگین فرستاده بودم پی‌اش. نمی‌دانم از دستم دررفت یا از روی عمد آدمک آخری را مأمور کردم ببوسدش. از همه‌ی نامه‌ی چهل‌وهشت خطی‌ام، جواب همان یک‌تکه را برایم پست کرد.

18 Aug 17:03

.

by Momment
صدای ضبط‌شده پشت خط گفت «نوبت شما در صف دریافت نوبت، شش می‌باشد»، بعد آهنگ انتظار پخش شد.

ملودی‌ش آشنا بود، پاپ دهه‌ی پنجاه. گوگوش یا داریوش؟ یادم نمی‌آمد. یک‌وقتی به ملودی‌های دهه‌ی پنجاه با اجرای گیتار آرمیک اجازه‌ی انتشار دادند. اسم آلبوم را هم گذاشته بودند «بهار در پاییز». بعدها شد موسیقی متن رستوران و آسانسور و مرکز خرید. همان‌ اول‌ها که آلبومش پخش شد، خیلی گوش می‌دادم و اگر می‌فهمیدم هر آهنگ مال کدام ترانه است، ذوق می‌کردم. خیلی وقت‌ها هم نمی‌فهمیدم.
از سال شصت‌ونه تا هفت، هشت‌سال بعدش، نوروزها که شوی طنین و رنگارنگ می‌آمد، ما نمی‌دیدیم. کسی توی خانه‌مان دل و دماغ نداشت. از یک سالی دختردایی‌ها و دخترخاله‌ها هم با اپل‌ها و کریپس‌ها و تی‌شرت‌های شلوغ‌پلوغشان نیامدند پیش‌مان که نوارکاست تازه بیاورند و به من و علی بگویند «اینا چیه گوش می‌دین؟ یه‌بارکی نوحه بذارین دیگه.»
«اینا» چی بود که ما گوش می‌دادیم؟
من توی کار قدیمی‌ها بودم. کسی حوصله نداشت گل‌نراقی و عماد رام و سیمین‌غانم را بهم معرفی کند. این‌ها جایی مانده بودند پشت تاریخ و من با تک‌آهنگ‌هایی که اتفاقی از نوارکاست‌های قدیمی مامان پیدا می‌کردم، تک‌به‌تک کشفشان می‌کردم و بعد که برای خودش هم می‌گذاشتم گوش کند، تازه یادش می‌افتاد و یک‌چیزی، انگار از خیلی دور، اما زنده، هنوز زنده، می‌آمد توی نگاه و لحن آه‌اش.
چهارده، پانزده‌سالگی، از پریسا کاست فروغی را که گرفته بودم و یک‌ بعدازظهر تنهایی گوش می‌کردم اولین‌بار، بابا توی راهرو شنیده بود و خیال کرده بود صدای ضبط همسایه است و همان‌جا نشسته بود به یاد «آدمک» خسرو هریتاش و «ای که تو، دادی جانم، گو به من، تا کی بمانم» و یاد سینما رفتن‌ها و لابد مِی زدن‌های بعدش کرده بود.
علی در کار چیزهایی بود که ارشاد آن‌ سال‌ها آزاد کرد. موسیقی فیلم‌ها، سنتی‌ها، تلفیقی‌ها و الکترونیک‌ها و نئوکلاسیک‌ها و چند نفری که مرده بودند و دیگر خطری نداشتند، مهرپویا، یا بعدها فرهاد. می‌خرید و برایم می‌آورد.

دیگر خبری از پاپ آن‌ور آبی نداشتیم. دنبالش هم نبودیم و همین‌ها بس‌مان بود. از قدیمی‌ها هم هرچه توی جانواری کهنه‌ی قرمز مانده بود، چندتا آلبوم از داریوش و مرضیه، از گوگوش و پوران یکی، بقیه سلکشن از قدیمی‌ترها، بیشتر نمی‌شناختیم. یک آلبوم هم داشتیم از ترانه‌های «انقلابی»، از یک‌شب مهتاب فرهاد و وطن داریوش گرفته تا آقاجون گوگوش و شهید من، شهادتت مبارک شاهرخ. ابی؟ هیچ. توی خانه‌ی ما معتقد بودند زیادی زشت است یا زیادی داد می‌زند، نمی‌دانم، طرفدار نداشت. چند سال بعد، اوایل بیست‌سالگی خودم تنهایی کشفش کردم و هیچ‌وقت، توی هیچ مهمانی و جمعی، مثل بقیه، ترانه‌هایش را حفظ نبودم.
صدای ضبط‌شده‌ی پشت خط بعد از چندبار که اعلام کرد نوبتم همچنان شش می‌باشد، رضایت داد به نوبت شماره‌ی پنج.
چرا یادم نمی‌آمد کدام آهنگ است؟ کی، چه‌طور توانسته بود به این زیبایی ملودی بنویسد؟ از کجا می‌آمدند این ملودی‌ها؟ چه شده بود آن سال‌ها که موسیقی، ورای کلام اصلا، این‌همه محزون، این‌همه خوب بود؟

راهنمایی که بودم، بهناز که قشنگ بود و شر بود و پوستش سپید بود با چشم‌هایی شبیه خرمای بم و موهایش، انبوه، کمی به سرخی می‌زد، وقتی با یکی دو نفر دیگر ایستاده بود و ترانه‌‌ی لس‌آنجلسی روی بورسی می‌خواند و لابد نگاه غریبه‌ی من را دیده بود، پرسید «چرا اینا رو گوش نمی‌دی؟ فکر می‌کنی گناهه؟» و من ابروهای درهم‌پیچیده‌ی برخلاف موهایش، تیره‌رنگ را خوب به یاد دارم که انگار حجم داشت و ما به‌ش می‌گفتیم شبیه امام‌خمینی است. آن‌موقع‌ها، دست‌کم توی مدرسه یادمان بود «امام» را جا نیندازیم.
نوبتم رسید به چهار.
آخرهای سال دوم شاید، نیلوفر که کنارم می‌نشست و ما هنوز بزرگ نشده بودیم و به سال سوم نرسیده بودیم که همدیگر را به نام صدا کنیم و من هنوز به‌ش می‌گفتم «حسامی»، به رسم هدیه، روی کاغذ یکی از ترانه‌های سیاوش شمس را نوشت و کنارش قلب و این‌ها کشید برایم. از همان ترانه‌ها بود که بلد نبودم و اجباری نمی‌دیدم بلد باشم، هرچه می‌کردند به پای شکوه ترانه‌های نوارکاست‌های مامان و بابا نمی‌رسیدند آخر. اما خواننده و ترانه‌اش محبوب دخترها بود و همین که نیلوفر توی سرویس مدرسه آن کاغذ را با قلب و سایر متعلقاتش هدیه داد بهم، ارزشش را می‌فهمیدم.
نیلوفر را دو، سه سال پیش توی کتابخانه‌ی دانشگاه دیدم. برای پایان‌نامه‌اش آمده بود دانشگاه ما. خودش دست گذاشت روی شانه‌ام و به نام کوچک صدایم کرد. من نشناختمش، آرایش چشم‌هایش آن‌قدر زیاد بود که اولش غریبی کردم. توی تندتند حرف‌زدن‌هایش فهمیدم از پسردایی‌اش جدا شده، از همان که آن‌ سال‌ها عاشقش بود و حوصله‌ام را با تعریف‌ ماجراهایش سر می‌برد. دنبال نگاه پنهان میان رنگ ‌و روغنش گشتم و خندیدم که بهم گفت «تو چرا همون‌شکلی موندی؟» و یادم به این بود که یک‌بار از دفتر خواسته بودندش که برود چشم‌هایش را بشوید که فرمژه زده. مژه‌هایش انبوه و برگشته بودند و او گریه کرده بود که من فرمژه می‌زنم، بابا و برادرم هم مژه‌هایشان را فر می‌کنند؟
صدا رسید به نوبت شماره‌ی سه، و هنوز نمی‌دانستم کدام آهنگ است. فکر می‌کردم شاید موسیقی فیلم است، بیتاست؟ یا شاید همسفر... که صدای ضبط‌شده دیگر معطل نکرد. رسید به دو و یک، و بعد شماره‌ی اپراتور را اعلام کرد.
اپراتور اخلاق نداشت و گفت تا اورژانسی نباشی زودتر نمی‌شود و وقت داد بهم برای یک‌هفته بعد.

امروز یاد آهنگ افتادم باز و دوباره زنگ زدم، اما تا دکمه‌ی شماره‌ی یک را زدم که بروم توی فهرست انتظار، صدا یک‌راست شماره‌ی اپراتور را گفت.
هول کردم و گوشی را گذاشتم. 
16 Aug 09:05

http://xa-nax.blogspot.com/2014/08/blog-post_16.html

by زاناکس
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
15 Aug 20:42

دور باطل نان و دندان

by آیدا-پیاده

گاهی باید از شرکت برم بیرون و بشینم روی نیمکت، هرنیمکتی، و هیچ کاری نکنم. نه موبایلم را نگاه کنم نه با کسی حرف بزنم نه چیزی بخورم و نه چیزی بنوشم. گاهی مغزم از اعداد، ذهنم از افکار و چشمم از کلمات روی مانیتور خسته میشه و تنها راه نجات همین نیمکت سرخیابونه. کنارم روی پله‌های اداره پست چند مرد نشسته بودند. مردی که سرپا روبروشون ایستاده بود به نظرم از باقی مردها الکلی‌تر و پیرتر بود شاید چون لاغرتر از باقی بود فکر کردم الکی‌تر است و شاید چون اصلا دندان نداشت به نظرمن پیرتر آمد.

بین حرفهاش یک دست دندان مصنوعی پیچیده در یک کیسه را از جیب کتش درآورد و نشان مردها داد گفت، اینه. خیلی هم گرون شد ولی انقدر لاغر شدم که تو دهنم بند نمی‌شه. لق شده.

مرد روی پله گفت : خب یک کم بخور چاق شی دوباره جا بشه تو دهنت.

همه خندیدند. فقط خود مرد بی‌دندان نخندید.  گفت : چاق شدن ساده نیست. باید اول این لامصب تو دهنم بند بشه که بتونم غذای درست بخورم که بعدش چاق بشم. این لق می‌زنه چون لاغر شدم و لاغرتر می‌شم چون این لق می‌زنه.

 

برگشتم سرکار.

08 Jun 16:40

حسرت

by حسام الدین

وقتی بر می گردم به سالهای دور، یعنی نه خیلی دور، شاید همین چهارده سال پیش؛ یعنی سال 1379 که تازه دانشجو شده بودم و به مرور «آنچه گذشت» می پردازم نمی توانم از یک حسرت بزرگ صرفنظر کنم.

ای کاش، من هیچ وقت مجبور نبودم برای گذران معاشم، صبح تا شب کار کنم. این حسرت برای این نیست که بگویم آن چند ساعت کار را هم به مطالعه می پرداختم. نه… آنقدر در زندگی هر کسی ساعتهای تلف شده هست که می توان غصه برای چند ساعت کار نخورد. این حسرت به آن جهت است که «دغدغه» مالی، زاویه اندیشه و زندگی ام را تغییر داد.

omr

یک وقتهایی فکر میکنم اگر آن روزها کسی را داشتم که آهسته – بی آنکه غرور مردانه ام را لگد کند – زیرگوشم می گفت؛ «تو به درس و مشقت برس… هرجا کم آمد با من» چه بسا نه در آتیهء من که حتی در عاقبت جامعه ای موثر می افتاد. دیدن کتابهای نخوانده و افسوس در بی سوادی ام آنقدر تلخ است که ساعتها کامم را برهم میزند

دیگر فایده ای ندارد مرور گذشته ها. نه گذشته تکرار می شود، نه دل ِ من به پیرامونم صاف، نه عمر سپری شده باز خواهد گشت. شاید تنها چیزی که دلم را آرام دهد این باشد که روزی برسد، آهسته زیر گوش کسی بگویم «تو به درس و مشقت برس… هرجا کم آمد با من»

15 Aug 02:56

9 Amazing Natural Phenomenons

29 Jun 08:44

ششمین رمضان

by پدر

نه آنکه پیش از حوادث پیش آمده «رمضان» رمضان نبود؛ اما حالا بعد از این پنج سال دیگر رمضان ماهی مانند همیشه نیست. اولین رمضان تولد علی و اولین روز افطارش، مقارن بود با خبر یک صدا… یک صدا در قلب و بعد چند سال این صدا در گوش زندگی ما پیچید و از آن سال به بعد، هیچ رمضانی را بی «اضطرار» سپری نکرده ایم… و این ششمین رمضان با علی است

دلم نیامد این نخستین روز رمضان، قدردان نباشم. قدردان تمام دوستان چند ساله، رفقا با مرام، خانواده ای که ندیده مهر علی را خریده اند. حالا نمیدانم این نوشته چقدر تفصیل یابد و به چند سطر برسد اما امیدوارم جبران مافات کند و گوشه ای از سوالات و احوال جویی ها را پاسخگو باشد.

آنچه گذشت…

اواخر پاییز ۹۱ در یک آزمایش ساده برای ثبت نام مهد کودک، متوجه دفع پروتئین به میزان قابل توجه شدیم. تجربه سخت کسالت قلبی که با یک «صدا»ی ساده آغاز شده بود از همان ابتدا دلی برای من و مهربان باقی نگذاشت و حقیقت نیز غیر از این نبود. ابتلا به یک سندروم حاد و نادر کلیوی.

بیش از ۹۸% مبتلایان به این بیماری با یک دوره درمان دارویی درمان پیدا میکنند اما درمانها برای علی ختم به عوارض شدید دارویی شد و هیچ افاقه ای حاصل نشد. من و مهربان از همان آغاز اصرار بر این داشتیم که این وضعیت به جهت پاسخ منفی به دارو است و عوارض حاصل از درمان است اما با پوزخند ناباورانه پزشکان روبرو بودیم که اصرار داشتند این ها عوارض همان بیماری حاد علی است.

 

یک روز سخت!

حالا دیگر غریبه ها هم میدانند، مهربان کوه صبر است. صدای مهربان وقتی در می آید که دیگر کارد به استخوان رسیده… این شد که وقتی اول صبح تلفنم زنگ زد و مهربان گفت «خودتو برسون بیمارستان» دیگر جانم به لب رسید. وقتی رسیدم سرپرستار بخش کلیه اطفال به تلخی و تشر گفت «خانومتون از صبح اجازه هیچ آزمایشی ندادن. همه کارها رو ریختن به هم» و من باور داشتم؛ مهربان اگر تصمیمی گرفته، منطقی ترین تصمیمی است که یک مادر می تواند بگیرد…

+ چی شده؟؟

* علی رو ببریم از اینجا

+ برای چی آخه؟

* اینا صبح واستادن بالای سرعلی صحبت میکنن به خیال اینکه من نمیفهمم، تشخیص لنفوم دادن و میخوان علی رو منتقل کنن بخش سرطان. منم نذاشتم دست بهش بزنن

قصه را کوتاه کنم… از آن روز سخت! از ساعتهایی که من و مهربان روی پله ها نشسته بودیم (همان پله هایی که عکس علی را دیدید) که چه باید کرد؟ و سرانجام علی را با رضایت شخصی مرخص کردیم. ترخیصی که چند روز بعد کار را به تماس از مدیریت بیمارستان کشاند و علت را جویا شدند و الان برگه تشخیص علی به «لنفوم» در سوابق یا شاید در خاطرات باقی است…

تلخ ترین قسمت ماجرا این بود که ما ناگزیر شدیم روزهای بعد دوباره علی را برای مراقبت بستری کنیم و لجاجت برخی پزشکان بخاطر نپذیرفتن نظراتشان تلخ بود… خیلی تلخ! این راز، ماهها در دل من و مهربان ماند که علی را با چه تشخیصی ترخیص کردند تا آنکه مرور زمان خطای پزشکی را ثابت کرد. خطایی که البته مورد اتفاق اطباء نبود اما پزشک بیمارستان و نوپزشکان مشغول آموزش …

ویرانی!

روز نمونه برداری از کلیه علی سخت بود. بعد از چند هفته که پاسخ حاضر شد، سخن از سطح درمان ناشدنی یا شاید سخت درمان شدنی از بیماری بود که امیدها را برای بهبود کمتر می کرد. اما ویرانی ماجرا اینبار بود که پزشک بیمارستان اینبار در برگ تشخیص بیماری مادرزادی را نام برده بود که به سرعت ما را به پایان خط نزدیک میکرد. بر اثر این بیماری، تمام اندام یک به یک از کار خواهد افتاد و حواس بینایی و شنوایی و… نیز رو به کاستی می رود تا… پایان!

هشت ما زمان برد تا بررسی نمونه با میکروسکوپ الکترونیک این تشخیص را رد کند و در تمام این ماهها، این تشخیص و حواشی آن نیز چون رازی باقی ماند تا آنکه گذشت…

درمان… تمام

بعد از این تشخیص ها، ناگزیر با آغاز شیمی درمانی شدند. آنقدر حرف دارم برای علی که چه ها شد… چه ها گذشت… که در هیچ کاغذی نمی گنجد. بعد از ماهها شیمی درمانی؛ سرانجام علی به هیچ سطح از درمان پاسخ مثبت ندارد. در بهمن ماه سال ۹۲ بعد از ماههای پر فراز و نشیب، بنا به دستور پزشک داروها قطع شد و عملاً درمان تمام شد و درد ماند…

چرا نمینویسم…

به گمانم حالا هرکس این سطرها را بخواند، ننوشتنم را «حق» میدهد. گفتن آنچه میگذرد واقعا خیری جز آزردن دوستان نداشت. نه گره ای از کار باز می کرد و نه کاری از کسی بر می آمد، الا «دعا» که این را نیز دوستان بی دریغ مرحمت میکردند و مشروط به شرح نبود.

آنچه امروز مینویسم نیز تمام ماجرا نیست و شاید سالها بعد، ناگفتنی هایش را بشود گفت. بعلاوه اینکه ماههای نخستین نوشتن از احوال علی، در گمنامی می شد به سادگی درد و دل کرد. اما حالا هم علی آشنای بسیاری است و هم اینجا فضای دنج بسته ای نیست. هر سطر از نوشته فوراً در معرض دید پزشک تا فامیل و دوست تا همکار است. پس فقط آن چیزی را میتوان نوشت که «خیلی عمومی» است و احوال علی از این دست نبود و نیست.

اما امروز…

- مهربان؟

* بله

- فرض کن دکتر این حرفها را نگفته بود، و ما از آینده ای که او دلمان را نگرانش کرد خبری نداشتیم

* خب

- خب! حالا همانطور زندگی کنیم. مگر تمام این جمعیتی که دکترها برایشان اخطار و مدتی نگفته اند، خبر از فردا دارند؟؟ و مهمتر اینکه سواد و توان دکترها در درک «امروز» نشان میدهد که خبرشان از «آینده» نیز محتوم نیست. آنچنان که بسیاری از پزشکان حاذق و منصف، ابایی از گفتن «نمیدانم» نداشتند. به قول عزیزی از ایشان، دانش پزشکی امروز، تا همینجا بیشتر نیامده…

حالا علی مشغول زندگی است. چند روزی در هفته را کلاس میرود و آهسته آهسته با جامعه ای که قریب به دوسال از آن مصون بود و در قرنطینه می گذراند آشنا می شود. با قطع داروها، پس از یکسال وقفه، رشد آغاز شده. مهم این است که احوال روحی علی خوب است … خیلی خوب و این حاصل دعای شما و لطف خداست…

و خدا… همه چیز است!

همه چیز همانی خواهد شد که او می خواهد. آنچنان هرکس جز خودش را در چشمان ما ناتوان کرده که چاره ای جز توکل باقی نیست. همه آمدند و نتوانستند و رفتند… آنکس که یکبار توانسته… هربار می تواند.

و اما شما… عالی هستید! شکر خدا هرکه سر سوزنی همنشین بنده بوده می داند که زبان مجیز و تملق ندارم. شماها عالی هستید. وفای شما ستودنی است. آنقدر «هستید» که بسیاری روزها، شرمنده «نبودنم» می شوم. الهی مستدام باشید. خدا به دعای شما نظر کرده… من این هندوانه را به شرط چاقو چشیده ایم… دعای شما شیرین است.

خدا ان شالله به دعای شما، گره باز کند از کار هر فرومانده ای …

در این ماه رمضان، علی، مهربان، و من بیچاره را هم یاد کنید.

14 Aug 14:24

245

by r-kh-a

آن دفعه که خوابت را دیدم، پنج‌شنبه بود و غروبش باران آمده بود و شام میرزاقاسمی داشتیم و یکی از جوجه اردک‌ها بیرون لانه جامانده بود. امروز پنج‌شنبه است و باران می‌بارد و شام میرزاقاسمی داریم و می‌خواهم خودم را راضی کنم یکی از جوجه‌ها بیرون لانه بماند. تو فقط لطف کن مثل من خرافاتی باش.

10 Aug 23:10

ممنوع الابراز شدم

by آیدا-پیاده

اکتبر می‌شه یازده سال که اومدم. از سال اول مادرم مدام بی‌تابی کرده تا همین چند وقت قبل. گاهی کمتر و بیشتر شده دفعات ابراز دلتنگیش ولی جنس بی‌تابیش از دوری من هیچوقت عوض نشده. اصل حرفش این بود که “زندگی جریان داره ولی هیچی دیگه مزه نمی‌ده بی‌تو” گاهی لوسش کردم، گاهی پابه‌پاش دلتنگی کردم، گاهی منطقی بودم باهاش و گاهی هم دیوانه‌ام کرده این دلتنگی مدام. پرخاش کردم که دیگه‌ اجازه نداره به من حس گناه بده بابت دلتنگیش. حق نداره از دلتنگیش حرف بزنه. چندوقت حرفی نزده. حس کردم که ریخته تو خودش. دیدم که بیمارستان رفته و فشارش رفته بالا. نپرسیدم چرا جاش گفتم مراعات نمی‌کنید، پرهیز نمی‌کنید و ورزش نمی‌کنید. آروم گفته نه باور کن عصبیه، از دلتنگی تو فشارم می‌ره بالا و من با صدای رسا و منطقی یک آدم مچگیر گفتم مامان خواهش می‌کنم از من سواستفاده احساسی نکنید، شما نصف خانواده‌تون مشکل فشار خون دارند، اونا همه دلتنگ من‌اند لابد. فشار خون و قند پرهیز می‌خواد که شما نمی‌کنید. گاهی انقدر دلتنگیش و این جمله بی‌تو هیچی مزه قبل رو نمی‌ده خسته‌ام کرده که یک مدت کمین کردم برای لحظات جزئی خوشیش. تا رفته مهمونی، عروسی یا پیک نیک، روز بعدش به محض اینکه در جواب سوال “خوش گذشت؟” من جواب داده “آره خیلی خوب بود” هفت تیر کشیدم که “پس ببینید، اینجوری‌ها هم که می‌گید جام خالی نیست. عروسی هم می‌روید، مهمونی، سفر …خوش هم می‌گذره. لطفا دیگه …” لابد شرمنده شده اونطرف خط از لحظات خوشی که داشته، از اون دوساعتی رو که روی مبل هال زل نزده به تلویزیون یا روی صندلی آشپزخونه زل نزده به پنجره رو به کوچه و بخار سمار. مادرم هیچوقت جوابم را نداده و من، ملکه کلمات و منطق، همیشه فکر کردم سکوت کرده چون من صددرصد درست می‌گم و من پیروز میدانم.

شاید باید یک شبی مثل الان اشک جمع می‌شد تو چشمام که بفهمم چه حالی داشته. باید خودم می‌شدم مادرم که بفهمم منظور از عروسی رفتن با دلتنگی چیست. من حواسم نبود که آدمهای عزیزی که بعد مرگ و مهاجرت و زندان رفتن و روابط عاشقانه دورادور و … جا می‌گذاریم جنس زندگیشون عوض می‌شه، جنس لذت بردنشون. عروسی می‌رن ولی لابد مدام فکر می‌کنن کاش آیداشون صندلی کناری نشسته بود یا داشت می‌رقصید یا وقتی لباس می‌پوشید به جای پدرم که به همه لباسهای عالم میگه “برازنده” دختر عزیزش می‌گفت خوب شدی ولی گردنبند نمی‌خواد این پیرهن. امروز فهمیدم که تا برامون پیش نیاید نمی‌دونیم که دلتنگ مثل جنازه دراز نمی‌کشه روی مبل تا دلتنگی با مرگش تموم بشه، دلتنگها هم یکروزهایی لابد بلند می‌شوند از روی مبل‌هاشون که دشکش گود رفته و زیباترین شالشون رو سر می‌کنند و پیاده از سر ویلا تا تهش رو در عصر پاییزی راه می‌روند، چیزی می‌خرند ولی مدام فکر می‌کنند اگر آیدا بود همین راه رو برمی‌گشتیم بالا و قهوه می‌خوردیم باهم روبروی کلیسا. خودم بارها گفتم ولی یادم می‌ره که آدم دلتنگ آدم مرده نیست، آدم قطع عضو شده است. همه کاری می‌کنه ولی خب جای خالی اون عضو، اون پا، اون دست یا اون چشم همیشه باهاش می‌آد. مادرم خیلی وقته نمی‌گه دلش برام تنگ شده، اونقدر که گاهی فکر کردم شاید بودن آیدین رو تمام و کمال جایگزین نبودن من کرده ولی امروز که خودم متهم شدم به جرمی که مادرم را باهاش محکوم کرده بودم فهمیدم نه. دلتنگی اونجاست، پشت اون بغضی که در خداحافظی‌های بی‌مقدمه‌اش قایم کرده، ازش حرف نمی‌زنه چون من ممنوع الابرازش کردم. من ازش خواستم که نگه دلتنگه، نگه بی‌همصحبت شده، نگه نمی‌دونه جمعه عصرهاش را چیکار کنه، نگه هربار که میره خونه عموهام و دخترعموهام بلند بلند می‌خندن حس می‌کنه کاش جمع کنه بره خونه چون دیدن رابطه مادران و دختران حسودش می‌کنه، دلتنگش می‌کنه و …. من مچش را گرفتم، زندگی کردنش را به رخش کشیدم، بهش گفتم خیلی هم دلتنگ نیست و خیلی هم زندگی بی‌من بی‌مزه نیست چون داره نفس می‌کشه، مهمانی می‌ره، پرده‌ها رو عوض می‌کنه و بجای من با ثریا می‌ره بازار، پس انقدر تکرارش نکنه. قبول دارم که من خودم همین کار رو کردم، نه؟ من دیوانه‌ت کردم با ابراز دلتنگی مدام و خب حق داره هرکسی که کم می‌آره از شنیدن زجر کشیدن آدمی که دوره و خب لابد کاری‌ هم نمی‌شه برای دوریش کرد. مدام می‌گرده دنبال نشانه‌های لذت که بگه ببین زجر نمی‌کشی، ببین خوبی، ببین غیرمعاشرتی نشدی، ببین می‌خندی، ببین خوشبختی. مگر من خودم با مادرم نکردم؟ حق با من و “…” است. دلتنگی احتمالا به هرشکلی و اندازه‌ای که هست باید خفه شه، نباید با صدای بلند ابراز بشه. دلتنگی احتمالا همون صلیبی است که هرکدام از ما مجبوریم تنهایی حملش کنیم .

مادرم یکروز ساکت شد و دیگه نگفت دلش تنگ شده برام، نگفت هیچ لذتی دیگه شکل قبل نیست. من هم فردا شاید بهش زنگ بزنم بگم مامان تو که وبلاگ نداری، توییتر نداری، خواهر نداری، اعتقاد مذهبی نداری و خب من هم ازت خواستم از ابرازدلتنگیت برای آزار من استفاده نکنی، حست رو توصیف نکنی، جلوی من بغض نکنی و…پس الان چیکار می‌کنی؟ قرص می‌خوری بابتش؟ اسم قرصت چیه؟ خودکار دستمه، بگو می‌نویسم.

11 Aug 23:33

ناگهان برسون

by میثاق

اگر «یک مرد گریخت» را برسونی‌ترین فیلم برسون حساب کنیم، «ناگهان بالتازار» «کیرکگور»وارترین فیلم اوست. به چیزی فراتر از صرف کلید کلیشه‌ی همیشگی ژانسنیسم برای ورود به دنیای برسون، این تجسم عینی اصل نظارت در سینما نیاز است. کیرکگور-برسون، خیلی دور خیلی نزدیک[تر!].

کیرکگور که شور است، شعر است، پروانه است، دیوانه است. ما با یک ایمان شخصی شورمندانه که هیچ، با یک برهان شورمندی مواجهیم. و آن سو برسون، این سردترین، این صفر مطلق کلوین تکرارنشدنی سینما [سوزان سانتاگ: آخرین فیلم‌های برسون افزون بر اجتناب از جنبه‌های بصری، از امر زیبا نیز دوری می‌کنند.] به‌نظر ظرف مناسبی برای تجلی این اُوِردُزِ ایمان نیست.

کیرکگور که در «انجیل رنج» سرخط ابتدایی «کتاب ایوب» را تا آن نهایتی بسط می‌دهد که دیگر صرفاً لابه‌لای عهد جدید هم جا نمی‌شود. در کیرکگور به‌جای جست‌وجوی علّت رنج در گذشته‌ی فرد یا اسلاف او ما با کارکرد رنج و ویژگی‌ تعالی‌بخش آن مواجهیم.[نمی‌شود یا داستایفسکی نیفتاد] رنج چراغ راهنماست. رنج که هم وسیله‌ی سنجش است و هم ارزیابی‌کننده‌ی نتایج. این‌جا دیگر سختی نه تنها مانع نیست، بلکه تنها راه بلامانع است. تنها حَی علی رّنّجّ ختم می‌شود به حی علی الفلاح [تنها آن کس که به دوزخ می‌رود اوریدیس را بازمی‌یابد؛ تنها آن کس که کارد برمی‌کشد اسحاق را به دست می‌آورد.«ترس و لرز»] 

کیرکگور تا بدان‌جا پیش می‌رود که حتی این رنج را تسلایی برای انسان نمی‌داند. چاره چیست؟ خیلی ساده تقلید. اصولاً نزد کیرکگور تقلید دو صورت دارد: یکی تقلید منفی مرسوم و روزمره و دیگری تقلید از مسیح و مصائب اوست. این‌جاست همین‌جا که ناگهان بالتازار....

بالتازار (با آن «مونیکا ویتی»‌طور ترین چشم‌های تاریخ سینما)، ماری (از معدود بازیگر‌های زیبای آثار برسون) که هیچ، گُدار در مصاحبه‌اش با برسون به خوبی اشاره می‌کند که «حتی آرنولد[دائم‌الخمر و شاید! قاتل] کمی شبیه به مسیح است.... بین آن دو ارتباطی وجود دارد که البته ظریف است: آرنولد شخصیتی مسیح‌وار نیست، ولی گناهانی که بر دوش می‌گیرد و بخاطر آن ها می‌میرد، گناهان تمام انسان هاست.» مرگ، هر سه در پایان می‌میرند، هر سه در پایان می‌میرند؟!

کیرکگور در «این یا آن» می‌نویسد که «یک انسان استحسانی به مرگ از منظر سوم شخص نگاه می‌کند..... تأمل درباره‌‌ی مرگ نباید با این بیان‌های کلی باشد که همه می‌میرند[شتریه که در خونه همه می‌خوابه!]؛ بلکه باید آن را کاملاً به یک معنای شخصی درنظر گرفت، به این معنا که من می‌میرم.... خود من و نه هر کس دیگر». همین‌گونه است که «بیماری به سوی مرگ» عنوان کتاب بعدی او می‌شود. دلهره، بیماری و نومیدی از مرگ است که واسط گذار شهسوار ایمان از سپهر‌های سه‌گانه کیرکگور است. [گذر از زیبایی‌شناسی و اخلاق و رسیدن به دین] کیرکگور در ارتباط با این «نومیدی» که می‌تواند منتج به این انتخاب شود [وی بین آزادی و انتخاب تفاوت می‌گذارد] می‌گوید که «نومیدی، امکان وجود این بیماری، امتیاز انسان بر جانور است، و هوشیاری دقیق نسبت به این بیماری، امتیازی نسبت به دیگران است.»

و پس در پایان مرگ است، رستگاری مرگ. به قول بابک احمدی در «تصاویر دنیای خیالی»: «بالتازار، شارل، کشیش جوان آمبریکور، اینس، ژاندارک ... همه را مرگ آزاد می‌کند........»

و براستی چند مرگ خواستنی‌تر و رهابخش‌تر از وداع پایانی بالتازار در میان گله‌ی گوسفندان و لابه‌لای نُت‌های آندانتینو شوبرت در تاریخ سینما سراغ دارید؟

12 Aug 09:58

(بدون عنوان)

by (زَرمان)

حرف‌زدن یک‌چیز است، با کی حرف‌زدن چیز دیگری. فراتر از گوش، فراتر از نگاه آدمها می‌خواهم و می‌روم؛ دلشان میزان است که چقدر با من و با احوالم هماهنگ است، وگرنه بیا با هزارنفر حکایت کنم و سنگین‌تر و شاید پشیمان برگردم. بدیهی است؟ پس اصل مطلب: پابوسم -نه به مجاز- حقیقتاً پابوس آن‌عزیزانم که با دل حتی سکوت را می‌شنوند.

10 Aug 04:19

درخت ماه

by nikolaa

اگر یک شب همانطور که خسته و کوفته از سر کار بر می گشتید، از دور توی پیاده رو یک بچه سی سانتی لباس سرخابی پوشکی قلمبه دیدید که انگشتش را گرفته سمت آسمان و از ذوق پاهایش را به زمین می کوید، اگر همانطور که به او نزدیک تر شدید یکدفعه کج و کوله و نصفه نیمه به طرفتان دوید و  زور زد که با زبان بی زبانی اش چیزی بگوید، اگر دستتان را گرفت و کشید همان جایی که چند ثانیه قبل ایستاده بود، اگر انگشتش را باز هم گرفت به طرف آسمان و با خنده از شما خواست که جهت انگشتش را نگاه کنید،لطفا راه تان را کج نکنید. یک لبخند و یک «آخی، چه کوچولوی نازی!» تحویل مادرش ندهید. بایستید و با هیجان خط انگشتش را دنبال کنید و با شگفت زدگی بگویید «وااااااااااای چه چیز قشنگی پیدا کردی.» و بعد هی ذوق کنید و هی با او بالا پایین بپرید. بچه های سی سانتی شاید به زور راه بروند یا نتوانند حرف بزنند ولی مطمئنا حرف های شما و حس هایتان را درک می کنند. یادتان نرود که همه آدم های دنیا برای شکافتن هسته اتم یا اختراع تلفن آفریده نشده اند، بعضی ها هم آفریده شده اند تا کنار یک نیم وجبی پوشکی بایستند و به او بگویند کشف درختی که از شاخه اش ماه آویزان است، بی شک بزرگ ترین کشف دنیاست...

18 Jan 10:01

私も、信念を選択します。

by حسین وی

کهنه‌سربازی که تسلیم نشد

آقای هیرو اونادو – آخرین سرباز جنگ جهانی دوم که تسلیم شد – بیست و نه سال تمام در جنگل زندگی کرد، چون آخرین فرمانی که شنیده بود این بود: «تسلیم نشو!»

آن‌ها ده‌ها نفر را دنبال او فرستادند و هزاران اعلامیه روی سرش ریختند که او باور کند جنگ تمام شده است. اما او باور نکرد. او بیست و نه سال تمام ایمان داشت که نباید تسلیم شود، و نشد. آخرِ کار، فرمانده‌اش را یافتند و به سراغش فرستادند تا مگر حرف او را باور کند و بازگردد.

کهنه‌سرباز ژاپنی را باید «احمق» بخوانیم یا «مومن»؟ به آدم‎‌هایی که تا پای جان می‌ایستند پای قصه‌هاشان، آرمان‌هاشان، آدم‌هاشان، باید بخندیم یا نه، باید تحسین‌شان کنیم؟ آن‌جا که امیدها رنگ می‌بازند و خال‌ها ناموافق می‌آیند، باید ورق‌هامان را بریزیم یا باز ادامه دهیم؟ بیاییم توی قصه‌های روزمره‌ی خودمان: رابطه‌هامان، داستان‌هامان، زندگی‌هامان که گره می‌خورند، وقتی وارد قسمت تاریک‌شان می‌شوند، آن‌جا که نه آگاهی هست نه امید، وقتی نمی‌دانیم باید به اعلامیه‌های آسمانی اعتماد کنیم یا هم‌چنان به آخرین فرمانی که شنیده‌ایم – «تسلیم نشو!» – وفادار بمانیم، باید کدام را انتخاب کنیم؟ اگر بمانیم، پس از بیست و نه سال، آیا احمق پنداشته خواهیم شد یا قهرمان؟

خبرها می‌گویند: ژاپنی‌ها در بازگشتِ آقای اونادو، هم‌چون یک قهرمان از او استقبال کرده‌اند.

من؟
واتاشی مو، «شین نِن» اُ سِنتاکو شیماسو.
بله.
.
07 Aug 09:38

غرغر نیکولایی

by nikolaa

ما اصلا هم دمدمی مزاج و موقعیت طلب و بی ثبات نیستیم. فقط عادت کرده ایم هر سال اواخر تابستان یاد این بیفتیم که بچه هایمان قرار است اول مهر به جای دارا و سارا دفترهایی با طرح باربی به مدرسه ببرند، هر سال شب های رمضان یاد این بیفتیم که آدم های گرسنه ای هم توی دنیا هستند که باید بهشان کمک کرد، هر سال محرم که می شود یاد این بیفتیم که یک دین داریم، یک مذهب داریم، یک امام مظلوم داریم و یک جور غذای نذری مثلا!

ما  دمدمی مزاج نیستیم به جان شما. بلکه دقیقا برعکس، اتفاقا خیلی هم به حوادث پیرامونمان اهمیت می دهیم و می خواهیم همه مشکلات موجود را ریشه کن کنیم! فقط نمی دانم چرا خیلی وقت ها یادمان می رود یاد خیلی چیز ها بیفتیم. بعد که حوصله مان سر می رود یک چیزی را می گیریم علم می کنیم و یکی دو هفته سر خودمان را گرم می کنیم. حالا آن "چیز" می خواهد قیمت لبنیات باشد، گشت ارشاد باشد، فقر فرهنگی باشد، جنگ های منطقه ای باشد، یا گشاد شدن سوراخ فلان جای لایه اوزون!