Shared posts

18 Aug 21:30

ماها

by S*
در شهر دوم فقط کار می کنم و گاهی تفریح ولی همیشه منتظر می شوم زمان زودتر بگذرد که بروم به شهر اول.
در شهر اول خانه داری می کنم و کدبانوگری می کنم و پذیرایی می کنم و مهمانی می روم و به هماهنگی پرده ها با رومیزی ها فکر می کنم.
این فعلا شکلی از زندگی است. زندگی من.

آمدند که مرا در شهر دوم ببینند.  وقتهایی که خانه دار و میزبان و میهمان نیستم. جایی که دفتر کار دارم و پلاک و امضا. جایی که عنوان جلوی اسمم مهم است نه طعم کیک سیبی که از فر درمی آورم. میهمان شهر دوم شدند  پدر و مادرم.
امکانات زندگی ام در شهر دوم در حد یک دانشجوی تازه جوان است. یک اتاق و یک تخت و یک میز. چند صندلی و چند بشقاب و چند گلدان. دو تا کامپیوتر و چند کیلو کاغذ. همین.
بعد از یک ماه مرخصی که با هم وقت گذاشتیم به گشتن و حرف زدن و بحث کردن و نوشیدن و آشتی کردن و غر زدن و سفر و قدم زدن و فیلم دیدن، آمدم سر کار. همینجا هم ویلا گرفتم برایشان در بالای یک تپه سرسبز. جایی که بتواند امکان ناچیز مرا جبران کند در شهر دوم. 
شبی که رسیدیم، دوان آمدم خانههک خودم که پس از یک ماه و اندی، از چیزهای دنیا دیگر هیچ نداشت جز پاکیزگی. آمدم تا آذوقه ای اگر مانده بوده از ماه پیش، بردارم و ببرم برایشان که دست کم برای صبحانه فردا، قدری نان و قهوه داشته باشند تا سرفرصت شهر را یاد بگیرند و خرید کنند. چیز دندانگیری که نبود، همان ته مانده روغن و چند پیمانه برنج و شکری که هیچوقت نمیخورم وقدری قهوه و نمک و چند قوطی آبجو که خب تگرگ و یخ بودند پس از یک ماه نشستن توی یخچال. باران زده بود. همین چند تکه، کوله سیاهه را پر کرد. بار زدم و رفتم.تند.
آخر شب، وقتی هم که خداحافظی کردم تا برگردم برای خواب، حالم حال فرودگاه امام بود... یک ماه نزدیک بودیم و حالا تمرین جدایی آن هم اینشکلی...
 
فردایش، وقت شام، سه نفری توی بار آمریکایی نشسته بودیم و برگرهای گنده و برش های بیکن جلوی رویمان. خوب بود همه چیز. لابد که کولالیبره کار خودش را کرد تا من دهان باز کنم به عذرتقصیر که :" ببخشید واقعا. به خاطر دیشب.  من در این شهر آشپزی نمی کنم اصلا. سالاد و میوه قوت غالبم است و گویا که لیاقت نداشتم خریدهای درخوری کنم از ماه قبل که وقتی شما می آیید از قبلش یخچال خانه تان پر باشد...خالی را آوردم دیروز. ببخشید خلاصه"

پدرم لبش را با گوشه دستمال پاک کرد. سرش پایین بود.  گفت : تو، دیشب توی کوله ات؛  توجه و مهربانی ات را آوردی. توجه آوردی برای ما...
پدرم اصلا اهل حرف های قلنبه سلنبه نیست. هرگز نبود. ساده ساده بوده همیشه. هر وقتش که یادم می آید آنقدر ساده بوده رفتارهایش انگار یک کودکی بوده که سبیل داشته. الان هم یک کودکی است که موهایش سپید یک دست است... 
این حرفش ...خیلی حرف بزرگی بود برای عادت  من. دمی سکوت کردم که مزه مزه اش کنم. به بشقابم زل زدم. انگار یک چاشنی نامرئی، یک طعم جادویی ریخته بود روی غذا. عجیب. خوش طعم. خوش عطر . کلا خوش...خیلی


16 Aug 06:50

لالایی ...

by محسن باقرلو

.

لالایی برای گنجشک ها، مادربزرگ ها، عروسک ها و بقیه ی چیزهای خوبِ دنیا

http://abrechandzelee.blogsky.com/1393/05/25/post-104

.

18 Aug 19:57

http://ololon.blogsky.com/1393/05/28/post-946/

by محسن باقرلو

اینترنت وایرلس کم کم دارد از آب و غذا و نفس کشیدن هم ضروری تر میشود برایمان ... آویزان شده ایم بدجور به این حبل المتین عصر جدید ... اینترنت که وصل است ما قطعیم ... از اطراف و اطرافیانمان و از زندگی راست راستکی ... سالی ماهی یک شب که اینترنت قطع میشود یکهو ما وصل می شویم و ایضن شوکه ... شوکه از اینکه همسرمان چقدر عوض شده ، پدر مادرمان چقدر پیر شده اند ، بچچهء برادرمان چقدر قد کشیده ، به فلان دوستمان چقدر وخت است که زنگ نزدیم ، آینهء سر طاقچه را چقدر خاک گرفته و الی آخر ، الی اول ... مثل یک روز حبس ابد می ماند این اوضاعی که در آنیم یا آن در ماست ! یکجور ناجوری ست کللن

17 Aug 14:19

بگذریم ...

by محسن باقرلو

پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیم 

داشتم یک عصر برمی گشتم از عبدالعظیم 

.

ازهمان بن بست باران خورده پیچیدم به چپ 

از کنارت رد شدم آرام ، گفتی: مستقیم! 

.

زل زدی در آینه اما مرا نشناختی 

این منم که روزگارم کرده با پیری گریم 

.

رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند 

رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم 

.

بخت بد برنامه موضوعش تغزل بود و عشق 

گفت مجری بعد" بسم الله الرحمن الرحیم" : 

.

یک غزل می خوانم از یک شاعر خوب و جوان 

خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم:

"سعی من در سربه زیری بی گمان بی فایده ست 

تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم" 

.

شیشه را پایین کشیدی ، رند بودی از نخست 

زیر لب گفتی خوشم می آید از شعر فخیم 

.

موج را تغییر دادم ، این میان گفتی به طنز: 

"با تشکر از شما راننده ی خوب و فهیم" 

.

گفتم آخر شعر تلخی بود ،با یک پوزخند 

گفتی اصلا شعر می فهمید!؟ گفتم: بگذریم ...

.

.

.

پی نوشت :

این غزل کاظم بهمنی را میشود دهها بار خواند و هر بار تلخ و عاشقانه لذذت برد ...

بدون اغراق یکی از زیباترین غزلهایی ست که در تمام این سالها خوانده و شنیده ام ...

کاش این غزل را من گفته بودم ، آنوخت تقدیمش میکردم به همه آنهایی که یک روزی یک جایی یک عشق نابی داشتند که به هر دلیل به عشقشان نرسیده اند و باز یک روزی یک جایی بعد از ساااالهای سال می بینند هم را ... عوض شده ، تغییر کرده ، انقدرکه یکی دیگری را نشناسد ...

.

19 Aug 05:12

247

by r-kh-a

یک جایی از متن پیچیده بودم به هم. داشتم دعوا راه می‌انداختم. گلایه‌هام را چسبانده بودم به پاراگراف بعد و آدمک‌های خشمگین فرستاده بودم پی‌اش. نمی‌دانم از دستم دررفت یا از روی عمد آدمک آخری را مأمور کردم ببوسدش. از همه‌ی نامه‌ی چهل‌وهشت خطی‌ام، جواب همان یک‌تکه را برایم پست کرد.

18 Aug 17:03

.

by Momment
صدای ضبط‌شده پشت خط گفت «نوبت شما در صف دریافت نوبت، شش می‌باشد»، بعد آهنگ انتظار پخش شد.

ملودی‌ش آشنا بود، پاپ دهه‌ی پنجاه. گوگوش یا داریوش؟ یادم نمی‌آمد. یک‌وقتی به ملودی‌های دهه‌ی پنجاه با اجرای گیتار آرمیک اجازه‌ی انتشار دادند. اسم آلبوم را هم گذاشته بودند «بهار در پاییز». بعدها شد موسیقی متن رستوران و آسانسور و مرکز خرید. همان‌ اول‌ها که آلبومش پخش شد، خیلی گوش می‌دادم و اگر می‌فهمیدم هر آهنگ مال کدام ترانه است، ذوق می‌کردم. خیلی وقت‌ها هم نمی‌فهمیدم.
از سال شصت‌ونه تا هفت، هشت‌سال بعدش، نوروزها که شوی طنین و رنگارنگ می‌آمد، ما نمی‌دیدیم. کسی توی خانه‌مان دل و دماغ نداشت. از یک سالی دختردایی‌ها و دخترخاله‌ها هم با اپل‌ها و کریپس‌ها و تی‌شرت‌های شلوغ‌پلوغشان نیامدند پیش‌مان که نوارکاست تازه بیاورند و به من و علی بگویند «اینا چیه گوش می‌دین؟ یه‌بارکی نوحه بذارین دیگه.»
«اینا» چی بود که ما گوش می‌دادیم؟
من توی کار قدیمی‌ها بودم. کسی حوصله نداشت گل‌نراقی و عماد رام و سیمین‌غانم را بهم معرفی کند. این‌ها جایی مانده بودند پشت تاریخ و من با تک‌آهنگ‌هایی که اتفاقی از نوارکاست‌های قدیمی مامان پیدا می‌کردم، تک‌به‌تک کشفشان می‌کردم و بعد که برای خودش هم می‌گذاشتم گوش کند، تازه یادش می‌افتاد و یک‌چیزی، انگار از خیلی دور، اما زنده، هنوز زنده، می‌آمد توی نگاه و لحن آه‌اش.
چهارده، پانزده‌سالگی، از پریسا کاست فروغی را که گرفته بودم و یک‌ بعدازظهر تنهایی گوش می‌کردم اولین‌بار، بابا توی راهرو شنیده بود و خیال کرده بود صدای ضبط همسایه است و همان‌جا نشسته بود به یاد «آدمک» خسرو هریتاش و «ای که تو، دادی جانم، گو به من، تا کی بمانم» و یاد سینما رفتن‌ها و لابد مِی زدن‌های بعدش کرده بود.
علی در کار چیزهایی بود که ارشاد آن‌ سال‌ها آزاد کرد. موسیقی فیلم‌ها، سنتی‌ها، تلفیقی‌ها و الکترونیک‌ها و نئوکلاسیک‌ها و چند نفری که مرده بودند و دیگر خطری نداشتند، مهرپویا، یا بعدها فرهاد. می‌خرید و برایم می‌آورد.

دیگر خبری از پاپ آن‌ور آبی نداشتیم. دنبالش هم نبودیم و همین‌ها بس‌مان بود. از قدیمی‌ها هم هرچه توی جانواری کهنه‌ی قرمز مانده بود، چندتا آلبوم از داریوش و مرضیه، از گوگوش و پوران یکی، بقیه سلکشن از قدیمی‌ترها، بیشتر نمی‌شناختیم. یک آلبوم هم داشتیم از ترانه‌های «انقلابی»، از یک‌شب مهتاب فرهاد و وطن داریوش گرفته تا آقاجون گوگوش و شهید من، شهادتت مبارک شاهرخ. ابی؟ هیچ. توی خانه‌ی ما معتقد بودند زیادی زشت است یا زیادی داد می‌زند، نمی‌دانم، طرفدار نداشت. چند سال بعد، اوایل بیست‌سالگی خودم تنهایی کشفش کردم و هیچ‌وقت، توی هیچ مهمانی و جمعی، مثل بقیه، ترانه‌هایش را حفظ نبودم.
صدای ضبط‌شده‌ی پشت خط بعد از چندبار که اعلام کرد نوبتم همچنان شش می‌باشد، رضایت داد به نوبت شماره‌ی پنج.
چرا یادم نمی‌آمد کدام آهنگ است؟ کی، چه‌طور توانسته بود به این زیبایی ملودی بنویسد؟ از کجا می‌آمدند این ملودی‌ها؟ چه شده بود آن سال‌ها که موسیقی، ورای کلام اصلا، این‌همه محزون، این‌همه خوب بود؟

راهنمایی که بودم، بهناز که قشنگ بود و شر بود و پوستش سپید بود با چشم‌هایی شبیه خرمای بم و موهایش، انبوه، کمی به سرخی می‌زد، وقتی با یکی دو نفر دیگر ایستاده بود و ترانه‌‌ی لس‌آنجلسی روی بورسی می‌خواند و لابد نگاه غریبه‌ی من را دیده بود، پرسید «چرا اینا رو گوش نمی‌دی؟ فکر می‌کنی گناهه؟» و من ابروهای درهم‌پیچیده‌ی برخلاف موهایش، تیره‌رنگ را خوب به یاد دارم که انگار حجم داشت و ما به‌ش می‌گفتیم شبیه امام‌خمینی است. آن‌موقع‌ها، دست‌کم توی مدرسه یادمان بود «امام» را جا نیندازیم.
نوبتم رسید به چهار.
آخرهای سال دوم شاید، نیلوفر که کنارم می‌نشست و ما هنوز بزرگ نشده بودیم و به سال سوم نرسیده بودیم که همدیگر را به نام صدا کنیم و من هنوز به‌ش می‌گفتم «حسامی»، به رسم هدیه، روی کاغذ یکی از ترانه‌های سیاوش شمس را نوشت و کنارش قلب و این‌ها کشید برایم. از همان ترانه‌ها بود که بلد نبودم و اجباری نمی‌دیدم بلد باشم، هرچه می‌کردند به پای شکوه ترانه‌های نوارکاست‌های مامان و بابا نمی‌رسیدند آخر. اما خواننده و ترانه‌اش محبوب دخترها بود و همین که نیلوفر توی سرویس مدرسه آن کاغذ را با قلب و سایر متعلقاتش هدیه داد بهم، ارزشش را می‌فهمیدم.
نیلوفر را دو، سه سال پیش توی کتابخانه‌ی دانشگاه دیدم. برای پایان‌نامه‌اش آمده بود دانشگاه ما. خودش دست گذاشت روی شانه‌ام و به نام کوچک صدایم کرد. من نشناختمش، آرایش چشم‌هایش آن‌قدر زیاد بود که اولش غریبی کردم. توی تندتند حرف‌زدن‌هایش فهمیدم از پسردایی‌اش جدا شده، از همان که آن‌ سال‌ها عاشقش بود و حوصله‌ام را با تعریف‌ ماجراهایش سر می‌برد. دنبال نگاه پنهان میان رنگ ‌و روغنش گشتم و خندیدم که بهم گفت «تو چرا همون‌شکلی موندی؟» و یادم به این بود که یک‌بار از دفتر خواسته بودندش که برود چشم‌هایش را بشوید که فرمژه زده. مژه‌هایش انبوه و برگشته بودند و او گریه کرده بود که من فرمژه می‌زنم، بابا و برادرم هم مژه‌هایشان را فر می‌کنند؟
صدا رسید به نوبت شماره‌ی سه، و هنوز نمی‌دانستم کدام آهنگ است. فکر می‌کردم شاید موسیقی فیلم است، بیتاست؟ یا شاید همسفر... که صدای ضبط‌شده دیگر معطل نکرد. رسید به دو و یک، و بعد شماره‌ی اپراتور را اعلام کرد.
اپراتور اخلاق نداشت و گفت تا اورژانسی نباشی زودتر نمی‌شود و وقت داد بهم برای یک‌هفته بعد.

امروز یاد آهنگ افتادم باز و دوباره زنگ زدم، اما تا دکمه‌ی شماره‌ی یک را زدم که بروم توی فهرست انتظار، صدا یک‌راست شماره‌ی اپراتور را گفت.
هول کردم و گوشی را گذاشتم. 
16 Aug 09:05

http://xa-nax.blogspot.com/2014/08/blog-post_16.html

by زاناکس
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
15 Aug 20:42

دور باطل نان و دندان

by آیدا-پیاده

گاهی باید از شرکت برم بیرون و بشینم روی نیمکت، هرنیمکتی، و هیچ کاری نکنم. نه موبایلم را نگاه کنم نه با کسی حرف بزنم نه چیزی بخورم و نه چیزی بنوشم. گاهی مغزم از اعداد، ذهنم از افکار و چشمم از کلمات روی مانیتور خسته میشه و تنها راه نجات همین نیمکت سرخیابونه. کنارم روی پله‌های اداره پست چند مرد نشسته بودند. مردی که سرپا روبروشون ایستاده بود به نظرم از باقی مردها الکلی‌تر و پیرتر بود شاید چون لاغرتر از باقی بود فکر کردم الکی‌تر است و شاید چون اصلا دندان نداشت به نظرمن پیرتر آمد.

بین حرفهاش یک دست دندان مصنوعی پیچیده در یک کیسه را از جیب کتش درآورد و نشان مردها داد گفت، اینه. خیلی هم گرون شد ولی انقدر لاغر شدم که تو دهنم بند نمی‌شه. لق شده.

مرد روی پله گفت : خب یک کم بخور چاق شی دوباره جا بشه تو دهنت.

همه خندیدند. فقط خود مرد بی‌دندان نخندید.  گفت : چاق شدن ساده نیست. باید اول این لامصب تو دهنم بند بشه که بتونم غذای درست بخورم که بعدش چاق بشم. این لق می‌زنه چون لاغر شدم و لاغرتر می‌شم چون این لق می‌زنه.

 

برگشتم سرکار.

08 Jun 16:40

حسرت

by حسام الدین

وقتی بر می گردم به سالهای دور، یعنی نه خیلی دور، شاید همین چهارده سال پیش؛ یعنی سال ۱۳۷۹ که تازه دانشجو شده بودم و به مرور «آنچه گذشت» می پردازم نمی توانم از یک حسرت بزرگ صرفنظر کنم.

ای کاش، من هیچ وقت مجبور نبودم برای گذران معاشم، صبح تا شب کار کنم. این حسرت برای این نیست که بگویم آن چند ساعت کار را هم به مطالعه می پرداختم. نه… آنقدر در زندگی هر کسی ساعتهای تلف شده هست که می توان غصه برای چند ساعت کار نخورد. این حسرت به آن جهت است که «دغدغه» مالی، زاویه اندیشه و زندگی ام را تغییر داد.

omr

یک وقتهایی فکر میکنم اگر آن روزها کسی را داشتم که آهسته – بی آنکه غرور مردانه ام را لگد کند – زیرگوشم می گفت؛ «تو به درس و مشقت برس… هرجا کم آمد با من» چه بسا نه در آتیهء من که حتی در عاقبت جامعه ای موثر می افتاد. دیدن کتابهای نخوانده و افسوس در بی سوادی ام آنقدر تلخ است که ساعتها کامم را برهم میزند

دیگر فایده ای ندارد مرور گذشته ها. نه گذشته تکرار می شود، نه دل ِ من به پیرامونم صاف، نه عمر سپری شده باز خواهد گشت. شاید تنها چیزی که دلم را آرام دهد این باشد که روزی برسد، آهسته زیر گوش کسی بگویم «تو به درس و مشقت برس… هرجا کم آمد با من»

15 Aug 02:56

9 Amazing Natural Phenomenons

29 Jun 08:44

ششمین رمضان

by پدر

نه آنکه پیش از حوادث پیش آمده «رمضان» رمضان نبود؛ اما حالا بعد از این پنج سال دیگر رمضان ماهی مانند همیشه نیست. اولین رمضان تولد علی و اولین روز افطارش، مقارن بود با خبر یک صدا… یک صدا در قلب و بعد چند سال این صدا در گوش زندگی ما پیچید و از آن سال به بعد، هیچ رمضانی را بی «اضطرار» سپری نکرده ایم… و این ششمین رمضان با علی است

دلم نیامد این نخستین روز رمضان، قدردان نباشم. قدردان تمام دوستان چند ساله، رفقا با مرام، خانواده ای که ندیده مهر علی را خریده اند. حالا نمیدانم این نوشته چقدر تفصیل یابد و به چند سطر برسد اما امیدوارم جبران مافات کند و گوشه ای از سوالات و احوال جویی ها را پاسخگو باشد.

آنچه گذشت…

اواخر پاییز ۹۱ در یک آزمایش ساده برای ثبت نام مهد کودک، متوجه دفع پروتئین به میزان قابل توجه شدیم. تجربه سخت کسالت قلبی که با یک «صدا»ی ساده آغاز شده بود از همان ابتدا دلی برای من و مهربان باقی نگذاشت و حقیقت نیز غیر از این نبود. ابتلا به یک سندروم حاد و نادر کلیوی.

بیش از ۹۸% مبتلایان به این بیماری با یک دوره درمان دارویی درمان پیدا میکنند اما درمانها برای علی ختم به عوارض شدید دارویی شد و هیچ افاقه ای حاصل نشد. من و مهربان از همان آغاز اصرار بر این داشتیم که این وضعیت به جهت پاسخ منفی به دارو است و عوارض حاصل از درمان است اما با پوزخند ناباورانه پزشکان روبرو بودیم که اصرار داشتند این ها عوارض همان بیماری حاد علی است.

 

یک روز سخت!

حالا دیگر غریبه ها هم میدانند، مهربان کوه صبر است. صدای مهربان وقتی در می آید که دیگر کارد به استخوان رسیده… این شد که وقتی اول صبح تلفنم زنگ زد و مهربان گفت «خودتو برسون بیمارستان» دیگر جانم به لب رسید. وقتی رسیدم سرپرستار بخش کلیه اطفال به تلخی و تشر گفت «خانومتون از صبح اجازه هیچ آزمایشی ندادن. همه کارها رو ریختن به هم» و من باور داشتم؛ مهربان اگر تصمیمی گرفته، منطقی ترین تصمیمی است که یک مادر می تواند بگیرد…

+ چی شده؟؟

* علی رو ببریم از اینجا

+ برای چی آخه؟

* اینا صبح واستادن بالای سرعلی صحبت میکنن به خیال اینکه من نمیفهمم، تشخیص لنفوم دادن و میخوان علی رو منتقل کنن بخش سرطان. منم نذاشتم دست بهش بزنن

قصه را کوتاه کنم… از آن روز سخت! از ساعتهایی که من و مهربان روی پله ها نشسته بودیم (همان پله هایی که عکس علی را دیدید) که چه باید کرد؟ و سرانجام علی را با رضایت شخصی مرخص کردیم. ترخیصی که چند روز بعد کار را به تماس از مدیریت بیمارستان کشاند و علت را جویا شدند و الان برگه تشخیص علی به «لنفوم» در سوابق یا شاید در خاطرات باقی است…

تلخ ترین قسمت ماجرا این بود که ما ناگزیر شدیم روزهای بعد دوباره علی را برای مراقبت بستری کنیم و لجاجت برخی پزشکان بخاطر نپذیرفتن نظراتشان تلخ بود… خیلی تلخ! این راز، ماهها در دل من و مهربان ماند که علی را با چه تشخیصی ترخیص کردند تا آنکه مرور زمان خطای پزشکی را ثابت کرد. خطایی که البته مورد اتفاق اطباء نبود اما پزشک بیمارستان و نوپزشکان مشغول آموزش …

ویرانی!

روز نمونه برداری از کلیه علی سخت بود. بعد از چند هفته که پاسخ حاضر شد، سخن از سطح درمان ناشدنی یا شاید سخت درمان شدنی از بیماری بود که امیدها را برای بهبود کمتر می کرد. اما ویرانی ماجرا اینبار بود که پزشک بیمارستان اینبار در برگ تشخیص بیماری مادرزادی را نام برده بود که به سرعت ما را به پایان خط نزدیک میکرد. بر اثر این بیماری، تمام اندام یک به یک از کار خواهد افتاد و حواس بینایی و شنوایی و… نیز رو به کاستی می رود تا… پایان!

هشت ما زمان برد تا بررسی نمونه با میکروسکوپ الکترونیک این تشخیص را رد کند و در تمام این ماهها، این تشخیص و حواشی آن نیز چون رازی باقی ماند تا آنکه گذشت…

درمان… تمام

بعد از این تشخیص ها، ناگزیر با آغاز شیمی درمانی شدند. آنقدر حرف دارم برای علی که چه ها شد… چه ها گذشت… که در هیچ کاغذی نمی گنجد. بعد از ماهها شیمی درمانی؛ سرانجام علی به هیچ سطح از درمان پاسخ مثبت ندارد. در بهمن ماه سال ۹۲ بعد از ماههای پر فراز و نشیب، بنا به دستور پزشک داروها قطع شد و عملاً درمان تمام شد و درد ماند…

چرا نمینویسم…

به گمانم حالا هرکس این سطرها را بخواند، ننوشتنم را «حق» میدهد. گفتن آنچه میگذرد واقعا خیری جز آزردن دوستان نداشت. نه گره ای از کار باز می کرد و نه کاری از کسی بر می آمد، الا «دعا» که این را نیز دوستان بی دریغ مرحمت میکردند و مشروط به شرح نبود.

آنچه امروز مینویسم نیز تمام ماجرا نیست و شاید سالها بعد، ناگفتنی هایش را بشود گفت. بعلاوه اینکه ماههای نخستین نوشتن از احوال علی، در گمنامی می شد به سادگی درد و دل کرد. اما حالا هم علی آشنای بسیاری است و هم اینجا فضای دنج بسته ای نیست. هر سطر از نوشته فوراً در معرض دید پزشک تا فامیل و دوست تا همکار است. پس فقط آن چیزی را میتوان نوشت که «خیلی عمومی» است و احوال علی از این دست نبود و نیست.

اما امروز…

- مهربان؟

* بله

- فرض کن دکتر این حرفها را نگفته بود، و ما از آینده ای که او دلمان را نگرانش کرد خبری نداشتیم

* خب

- خب! حالا همانطور زندگی کنیم. مگر تمام این جمعیتی که دکترها برایشان اخطار و مدتی نگفته اند، خبر از فردا دارند؟؟ و مهمتر اینکه سواد و توان دکترها در درک «امروز» نشان میدهد که خبرشان از «آینده» نیز محتوم نیست. آنچنان که بسیاری از پزشکان حاذق و منصف، ابایی از گفتن «نمیدانم» نداشتند. به قول عزیزی از ایشان، دانش پزشکی امروز، تا همینجا بیشتر نیامده…

حالا علی مشغول زندگی است. چند روزی در هفته را کلاس میرود و آهسته آهسته با جامعه ای که قریب به دوسال از آن مصون بود و در قرنطینه می گذراند آشنا می شود. با قطع داروها، پس از یکسال وقفه، رشد آغاز شده. مهم این است که احوال روحی علی خوب است … خیلی خوب و این حاصل دعای شما و لطف خداست…

و خدا… همه چیز است!

همه چیز همانی خواهد شد که او می خواهد. آنچنان هرکس جز خودش را در چشمان ما ناتوان کرده که چاره ای جز توکل باقی نیست. همه آمدند و نتوانستند و رفتند… آنکس که یکبار توانسته… هربار می تواند.

و اما شما… عالی هستید! شکر خدا هرکه سر سوزنی همنشین بنده بوده می داند که زبان مجیز و تملق ندارم. شماها عالی هستید. وفای شما ستودنی است. آنقدر «هستید» که بسیاری روزها، شرمنده «نبودنم» می شوم. الهی مستدام باشید. خدا به دعای شما نظر کرده… من این هندوانه را به شرط چاقو چشیده ایم… دعای شما شیرین است.

خدا ان شالله به دعای شما، گره باز کند از کار هر فرومانده ای …

در این ماه رمضان، علی، مهربان، و من بیچاره را هم یاد کنید.

31 Jul 12:55

رحم کن بر دلم که مسکین است

by inside

خیلی چیزها را باید تمرین کرد.

یکی‌اش این است که تمرین کنی خودتت را ببخشی!

از پریشب خودم را عذاب داده‌ام! ترجمه‌ای که تحویل داده‌ بودم به زعم خودم خوب بود؛ و حالا که استادم ویرایشش کرده به‌ندرت جای سالم در آن مانده! آمدم کمی از خودم دفاع کنم؛ اما وضع بدتر شد و مؤدبانه با ایمیلش سیاه و کبودم کرد! از خواندنش خون به مغزم دوید و خیس عرق شدم. منی که در حالت عادی هم به حرف استادم حساسم در دلنازکی‌های این روزهایم دیشب جلوی والدینم چنان کنترلم از دست رفتم که آنها هم اشکشان درآمد!

دیشب خیلی تکه‌پاره خوابیدم. گاهی برای خودم سوگواری کردم و گاهی فکر کردم که چه جواب بدهم. درنهایت امروز صبح تصمیم گرفتم که کمی به خودم استراحت دهم. بنشینم. کاری نکنم. هم اینکه فاصله‌ای بیافتد و احساساتی نشوم، و هم اینکه کمی روحم هوا بخورد.

ظرف‌ها را شستم و آشپزخانه را مرتب کردم. گلدان‌های سبزی‌‌ را آب دادم. لباس‌های شسته را تا کردم. آب طالبی درست کردم! غذا را بار گذاشتم و گفتم بیایم اینجا کمی نفس بکشم.

احتمالاً خیلی‌هایمان تصوری از خود در ذهن داریم که به خدشه وارد شدنش حساسیم. خودم فقط در معدود کارهایی است که حس می‌کنم کارم خوب است و از انجامش واقعاً لذت می‌برم. یکی همین ترجمه است. یعنی از آن کارهایی است که وقتی مشغولش می‌شوم گذر زمان را نمی‌فهمم. غرقش می‌شوم کامل. حالا همین کاری که منتظر بودم برایش تشویق شوم (!) از نظر کسی که قبولش دارم پراشکال از آب در آمده. اشکا‌ل‌هایی اکثراً ادبی و گاهی محتوایی. این باعث شد حس کنم در هیچ‌کاری خوب نیستم. گاهی که این‌طور می‌شوم بدجور احساس ذلت می‌کنم. وقتی خودت فکر می‌کنی خوبی و بعد می‌بینی به خطا بوده‌ای، حس شکست سختی است. سحر که بیدار شده بودم خیلی ترسیدم. فکر کردم ما از خدا هم تصویری داریم در ذهن. به جای او در مورد خودمان قضاوت می‌کنیم. مثلاً حس می‌کنیم از ما راضی است یا هرچه. بعد وقتی که پرده‌ها بیفتد، اگر دیدی آخر صف هم جا نداری چه؟

می‌دانم ناامیدی کفر است اما امیدواری بی‌جا چه؟

این را جمله پیامبر گفته، بودا هم گفته، و فکر کنم خیلی‌های دیگر هم گفته‌اند که بر دیگران رحم کن تا او بر تو رحم کند. این خیلی درس خوبی است و در خیلی سطوح می‌شود به آن نگاه کرد؛ در حرف زدن، در قضاوت کردن، و حتی در خوردن!

آدم گاهی باید به خودش هم رحم کند. لازم نیست چنان تصویر ایده‌آلی از خودمان داشته باشیم که وقتی به نتیجه نرسیدیم این‌طور حس بدبختی کنیم. باید یادبگیرم. حتی شاید این نعمتی است که آدم کسی را داشته باشد که گاهی حسابی دعوایش کند به خاطر اشتباهاتش. اصلاً به دعوا شدن عادت ندارم. نه که در بچگی نچشیده باشم؛ اما در بزرگی نه. حالا گمانم باید برای بودن کسی که گاهی متوقفم می‌کند تا خیلی هم از وجود مبارک خودم (!) لذت نبرم خدا را شکر کنم. گرچه با بغض در گلو. 

14 Aug 14:24

245

by r-kh-a

آن دفعه که خوابت را دیدم، پنج‌شنبه بود و غروبش باران آمده بود و شام میرزاقاسمی داشتیم و یکی از جوجه اردک‌ها بیرون لانه جامانده بود. امروز پنج‌شنبه است و باران می‌بارد و شام میرزاقاسمی داریم و می‌خواهم خودم را راضی کنم یکی از جوجه‌ها بیرون لانه بماند. تو فقط لطف کن مثل من خرافاتی باش.

10 Aug 23:10

ممنوع الابراز شدم

by آیدا-پیاده

اکتبر می‌شه یازده سال که اومدم. از سال اول مادرم مدام بی‌تابی کرده تا همین چند وقت قبل. گاهی کمتر و بیشتر شده دفعات ابراز دلتنگیش ولی جنس بی‌تابیش از دوری من هیچوقت عوض نشده. اصل حرفش این بود که “زندگی جریان داره ولی هیچی دیگه مزه نمی‌ده بی‌تو” گاهی لوسش کردم، گاهی پابه‌پاش دلتنگی کردم، گاهی منطقی بودم باهاش و گاهی هم دیوانه‌ام کرده این دلتنگی مدام. پرخاش کردم که دیگه‌ اجازه نداره به من حس گناه بده بابت دلتنگیش. حق نداره از دلتنگیش حرف بزنه. چندوقت حرفی نزده. حس کردم که ریخته تو خودش. دیدم که بیمارستان رفته و فشارش رفته بالا. نپرسیدم چرا جاش گفتم مراعات نمی‌کنید، پرهیز نمی‌کنید و ورزش نمی‌کنید. آروم گفته نه باور کن عصبیه، از دلتنگی تو فشارم می‌ره بالا و من با صدای رسا و منطقی یک آدم مچگیر گفتم مامان خواهش می‌کنم از من سواستفاده احساسی نکنید، شما نصف خانواده‌تون مشکل فشار خون دارند، اونا همه دلتنگ من‌اند لابد. فشار خون و قند پرهیز می‌خواد که شما نمی‌کنید. گاهی انقدر دلتنگیش و این جمله بی‌تو هیچی مزه قبل رو نمی‌ده خسته‌ام کرده که یک مدت کمین کردم برای لحظات جزئی خوشیش. تا رفته مهمونی، عروسی یا پیک نیک، روز بعدش به محض اینکه در جواب سوال “خوش گذشت؟” من جواب داده “آره خیلی خوب بود” هفت تیر کشیدم که “پس ببینید، اینجوری‌ها هم که می‌گید جام خالی نیست. عروسی هم می‌روید، مهمونی، سفر …خوش هم می‌گذره. لطفا دیگه …” لابد شرمنده شده اونطرف خط از لحظات خوشی که داشته، از اون دوساعتی رو که روی مبل هال زل نزده به تلویزیون یا روی صندلی آشپزخونه زل نزده به پنجره رو به کوچه و بخار سمار. مادرم هیچوقت جوابم را نداده و من، ملکه کلمات و منطق، همیشه فکر کردم سکوت کرده چون من صددرصد درست می‌گم و من پیروز میدانم.

شاید باید یک شبی مثل الان اشک جمع می‌شد تو چشمام که بفهمم چه حالی داشته. باید خودم می‌شدم مادرم که بفهمم منظور از عروسی رفتن با دلتنگی چیست. من حواسم نبود که آدمهای عزیزی که بعد مرگ و مهاجرت و زندان رفتن و روابط عاشقانه دورادور و … جا می‌گذاریم جنس زندگیشون عوض می‌شه، جنس لذت بردنشون. عروسی می‌رن ولی لابد مدام فکر می‌کنن کاش آیداشون صندلی کناری نشسته بود یا داشت می‌رقصید یا وقتی لباس می‌پوشید به جای پدرم که به همه لباسهای عالم میگه “برازنده” دختر عزیزش می‌گفت خوب شدی ولی گردنبند نمی‌خواد این پیرهن. امروز فهمیدم که تا برامون پیش نیاید نمی‌دونیم که دلتنگ مثل جنازه دراز نمی‌کشه روی مبل تا دلتنگی با مرگش تموم بشه، دلتنگها هم یکروزهایی لابد بلند می‌شوند از روی مبل‌هاشون که دشکش گود رفته و زیباترین شالشون رو سر می‌کنند و پیاده از سر ویلا تا تهش رو در عصر پاییزی راه می‌روند، چیزی می‌خرند ولی مدام فکر می‌کنند اگر آیدا بود همین راه رو برمی‌گشتیم بالا و قهوه می‌خوردیم باهم روبروی کلیسا. خودم بارها گفتم ولی یادم می‌ره که آدم دلتنگ آدم مرده نیست، آدم قطع عضو شده است. همه کاری می‌کنه ولی خب جای خالی اون عضو، اون پا، اون دست یا اون چشم همیشه باهاش می‌آد. مادرم خیلی وقته نمی‌گه دلش برام تنگ شده، اونقدر که گاهی فکر کردم شاید بودن آیدین رو تمام و کمال جایگزین نبودن من کرده ولی امروز که خودم متهم شدم به جرمی که مادرم را باهاش محکوم کرده بودم فهمیدم نه. دلتنگی اونجاست، پشت اون بغضی که در خداحافظی‌های بی‌مقدمه‌اش قایم کرده، ازش حرف نمی‌زنه چون من ممنوع الابرازش کردم. من ازش خواستم که نگه دلتنگه، نگه بی‌همصحبت شده، نگه نمی‌دونه جمعه عصرهاش را چیکار کنه، نگه هربار که میره خونه عموهام و دخترعموهام بلند بلند می‌خندن حس می‌کنه کاش جمع کنه بره خونه چون دیدن رابطه مادران و دختران حسودش می‌کنه، دلتنگش می‌کنه و …. من مچش را گرفتم، زندگی کردنش را به رخش کشیدم، بهش گفتم خیلی هم دلتنگ نیست و خیلی هم زندگی بی‌من بی‌مزه نیست چون داره نفس می‌کشه، مهمانی می‌ره، پرده‌ها رو عوض می‌کنه و بجای من با ثریا می‌ره بازار، پس انقدر تکرارش نکنه. قبول دارم که من خودم همین کار رو کردم، نه؟ من دیوانه‌ت کردم با ابراز دلتنگی مدام و خب حق داره هرکسی که کم می‌آره از شنیدن زجر کشیدن آدمی که دوره و خب لابد کاری‌ هم نمی‌شه برای دوریش کرد. مدام می‌گرده دنبال نشانه‌های لذت که بگه ببین زجر نمی‌کشی، ببین خوبی، ببین غیرمعاشرتی نشدی، ببین می‌خندی، ببین خوشبختی. مگر من خودم با مادرم نکردم؟ حق با من و “…” است. دلتنگی احتمالا به هرشکلی و اندازه‌ای که هست باید خفه شه، نباید با صدای بلند ابراز بشه. دلتنگی احتمالا همون صلیبی است که هرکدام از ما مجبوریم تنهایی حملش کنیم .

مادرم یکروز ساکت شد و دیگه نگفت دلش تنگ شده برام، نگفت هیچ لذتی دیگه شکل قبل نیست. من هم فردا شاید بهش زنگ بزنم بگم مامان تو که وبلاگ نداری، توییتر نداری، خواهر نداری، اعتقاد مذهبی نداری و خب من هم ازت خواستم از ابرازدلتنگیت برای آزار من استفاده نکنی، حست رو توصیف نکنی، جلوی من بغض نکنی و…پس الان چیکار می‌کنی؟ قرص می‌خوری بابتش؟ اسم قرصت چیه؟ خودکار دستمه، بگو می‌نویسم.

11 Aug 23:33

ناگهان برسون

by میثاق

اگر «یک مرد گریخت» را برسونی‌ترین فیلم برسون حساب کنیم، «ناگهان بالتازار» «کیرکگور»وارترین فیلم اوست. به چیزی فراتر از صرف کلید کلیشه‌ی همیشگی ژانسنیسم برای ورود به دنیای برسون، این تجسم عینی اصل نظارت در سینما نیاز است. کیرکگور-برسون، خیلی دور خیلی نزدیک[تر!].

کیرکگور که شور است، شعر است، پروانه است، دیوانه است. ما با یک ایمان شخصی شورمندانه که هیچ، با یک برهان شورمندی مواجهیم. و آن سو برسون، این سردترین، این صفر مطلق کلوین تکرارنشدنی سینما [سوزان سانتاگ: آخرین فیلم‌های برسون افزون بر اجتناب از جنبه‌های بصری، از امر زیبا نیز دوری می‌کنند.] به‌نظر ظرف مناسبی برای تجلی این اُوِردُزِ ایمان نیست.

کیرکگور که در «انجیل رنج» سرخط ابتدایی «کتاب ایوب» را تا آن نهایتی بسط می‌دهد که دیگر صرفاً لابه‌لای عهد جدید هم جا نمی‌شود. در کیرکگور به‌جای جست‌وجوی علّت رنج در گذشته‌ی فرد یا اسلاف او ما با کارکرد رنج و ویژگی‌ تعالی‌بخش آن مواجهیم.[نمی‌شود یا داستایفسکی نیفتاد] رنج چراغ راهنماست. رنج که هم وسیله‌ی سنجش است و هم ارزیابی‌کننده‌ی نتایج. این‌جا دیگر سختی نه تنها مانع نیست، بلکه تنها راه بلامانع است. تنها حَی علی رّنّجّ ختم می‌شود به حی علی الفلاح [تنها آن کس که به دوزخ می‌رود اوریدیس را بازمی‌یابد؛ تنها آن کس که کارد برمی‌کشد اسحاق را به دست می‌آورد.«ترس و لرز»] 

کیرکگور تا بدان‌جا پیش می‌رود که حتی این رنج را تسلایی برای انسان نمی‌داند. چاره چیست؟ خیلی ساده تقلید. اصولاً نزد کیرکگور تقلید دو صورت دارد: یکی تقلید منفی مرسوم و روزمره و دیگری تقلید از مسیح و مصائب اوست. این‌جاست همین‌جا که ناگهان بالتازار....

بالتازار (با آن «مونیکا ویتی»‌طور ترین چشم‌های تاریخ سینما)، ماری (از معدود بازیگر‌های زیبای آثار برسون) که هیچ، گُدار در مصاحبه‌اش با برسون به خوبی اشاره می‌کند که «حتی آرنولد[دائم‌الخمر و شاید! قاتل] کمی شبیه به مسیح است.... بین آن دو ارتباطی وجود دارد که البته ظریف است: آرنولد شخصیتی مسیح‌وار نیست، ولی گناهانی که بر دوش می‌گیرد و بخاطر آن ها می‌میرد، گناهان تمام انسان هاست.» مرگ، هر سه در پایان می‌میرند، هر سه در پایان می‌میرند؟!

کیرکگور در «این یا آن» می‌نویسد که «یک انسان استحسانی به مرگ از منظر سوم شخص نگاه می‌کند..... تأمل درباره‌‌ی مرگ نباید با این بیان‌های کلی باشد که همه می‌میرند[شتریه که در خونه همه می‌خوابه!]؛ بلکه باید آن را کاملاً به یک معنای شخصی درنظر گرفت، به این معنا که من می‌میرم.... خود من و نه هر کس دیگر». همین‌گونه است که «بیماری به سوی مرگ» عنوان کتاب بعدی او می‌شود. دلهره، بیماری و نومیدی از مرگ است که واسط گذار شهسوار ایمان از سپهر‌های سه‌گانه کیرکگور است. [گذر از زیبایی‌شناسی و اخلاق و رسیدن به دین] کیرکگور در ارتباط با این «نومیدی» که می‌تواند منتج به این انتخاب شود [وی بین آزادی و انتخاب تفاوت می‌گذارد] می‌گوید که «نومیدی، امکان وجود این بیماری، امتیاز انسان بر جانور است، و هوشیاری دقیق نسبت به این بیماری، امتیازی نسبت به دیگران است.»

و پس در پایان مرگ است، رستگاری مرگ. به قول بابک احمدی در «تصاویر دنیای خیالی»: «بالتازار، شارل، کشیش جوان آمبریکور، اینس، ژاندارک ... همه را مرگ آزاد می‌کند........»

و براستی چند مرگ خواستنی‌تر و رهابخش‌تر از وداع پایانی بالتازار در میان گله‌ی گوسفندان و لابه‌لای نُت‌های آندانتینو شوبرت در تاریخ سینما سراغ دارید؟

12 Aug 09:58

(بدون عنوان)

by (زَرمان)

حرف‌زدن یک‌چیز است، با کی حرف‌زدن چیز دیگری. فراتر از گوش، فراتر از نگاه آدمها می‌خواهم و می‌روم؛ دلشان میزان است که چقدر با من و با احوالم هماهنگ است، وگرنه بیا با هزارنفر حکایت کنم و سنگین‌تر و شاید پشیمان برگردم. بدیهی است؟ پس اصل مطلب: پابوسم -نه به مجاز- حقیقتاً پابوس آن‌عزیزانم که با دل حتی سکوت را می‌شنوند.

10 Aug 04:19

درخت ماه

by nikolaa

اگر یک شب همانطور که خسته و کوفته از سر کار بر می گشتید، از دور توی پیاده رو یک بچه سی سانتی لباس سرخابی پوشکی قلمبه دیدید که انگشتش را گرفته سمت آسمان و از ذوق پاهایش را به زمین می کوید، اگر همانطور که به او نزدیک تر شدید یکدفعه کج و کوله و نصفه نیمه به طرفتان دوید و  زور زد که با زبان بی زبانی اش چیزی بگوید، اگر دستتان را گرفت و کشید همان جایی که چند ثانیه قبل ایستاده بود، اگر انگشتش را باز هم گرفت به طرف آسمان و با خنده از شما خواست که جهت انگشتش را نگاه کنید،لطفا راه تان را کج نکنید. یک لبخند و یک «آخی، چه کوچولوی نازی!» تحویل مادرش ندهید. بایستید و با هیجان خط انگشتش را دنبال کنید و با شگفت زدگی بگویید «وااااااااااای چه چیز قشنگی پیدا کردی.» و بعد هی ذوق کنید و هی با او بالا پایین بپرید. بچه های سی سانتی شاید به زور راه بروند یا نتوانند حرف بزنند ولی مطمئنا حرف های شما و حس هایتان را درک می کنند. یادتان نرود که همه آدم های دنیا برای شکافتن هسته اتم یا اختراع تلفن آفریده نشده اند، بعضی ها هم آفریده شده اند تا کنار یک نیم وجبی پوشکی بایستند و به او بگویند کشف درختی که از شاخه اش ماه آویزان است، بی شک بزرگ ترین کشف دنیاست...

18 Jan 10:01

私も、信念を選択します。

by حسین وی

کهنه‌سربازی که تسلیم نشد

آقای هیرو اونادو – آخرین سرباز جنگ جهانی دوم که تسلیم شد – بیست و نه سال تمام در جنگل زندگی کرد، چون آخرین فرمانی که شنیده بود این بود: «تسلیم نشو!»

آن‌ها ده‌ها نفر را دنبال او فرستادند و هزاران اعلامیه روی سرش ریختند که او باور کند جنگ تمام شده است. اما او باور نکرد. او بیست و نه سال تمام ایمان داشت که نباید تسلیم شود، و نشد. آخرِ کار، فرمانده‌اش را یافتند و به سراغش فرستادند تا مگر حرف او را باور کند و بازگردد.

کهنه‌سرباز ژاپنی را باید «احمق» بخوانیم یا «مومن»؟ به آدم‎‌هایی که تا پای جان می‌ایستند پای قصه‌هاشان، آرمان‌هاشان، آدم‌هاشان، باید بخندیم یا نه، باید تحسین‌شان کنیم؟ آن‌جا که امیدها رنگ می‌بازند و خال‌ها ناموافق می‌آیند، باید ورق‌هامان را بریزیم یا باز ادامه دهیم؟ بیاییم توی قصه‌های روزمره‌ی خودمان: رابطه‌هامان، داستان‌هامان، زندگی‌هامان که گره می‌خورند، وقتی وارد قسمت تاریک‌شان می‌شوند، آن‌جا که نه آگاهی هست نه امید، وقتی نمی‌دانیم باید به اعلامیه‌های آسمانی اعتماد کنیم یا هم‌چنان به آخرین فرمانی که شنیده‌ایم – «تسلیم نشو!» – وفادار بمانیم، باید کدام را انتخاب کنیم؟ اگر بمانیم، پس از بیست و نه سال، آیا احمق پنداشته خواهیم شد یا قهرمان؟

خبرها می‌گویند: ژاپنی‌ها در بازگشتِ آقای اونادو، هم‌چون یک قهرمان از او استقبال کرده‌اند.

من؟
واتاشی مو، «شین نِن» اُ سِنتاکو شیماسو.
بله.
.
07 Aug 09:38

غرغر نیکولایی

by nikolaa

ما اصلا هم دمدمی مزاج و موقعیت طلب و بی ثبات نیستیم. فقط عادت کرده ایم هر سال اواخر تابستان یاد این بیفتیم که بچه هایمان قرار است اول مهر به جای دارا و سارا دفترهایی با طرح باربی به مدرسه ببرند، هر سال شب های رمضان یاد این بیفتیم که آدم های گرسنه ای هم توی دنیا هستند که باید بهشان کمک کرد، هر سال محرم که می شود یاد این بیفتیم که یک دین داریم، یک مذهب داریم، یک امام مظلوم داریم و یک جور غذای نذری مثلا!

ما  دمدمی مزاج نیستیم به جان شما. بلکه دقیقا برعکس، اتفاقا خیلی هم به حوادث پیرامونمان اهمیت می دهیم و می خواهیم همه مشکلات موجود را ریشه کن کنیم! فقط نمی دانم چرا خیلی وقت ها یادمان می رود یاد خیلی چیز ها بیفتیم. بعد که حوصله مان سر می رود یک چیزی را می گیریم علم می کنیم و یکی دو هفته سر خودمان را گرم می کنیم. حالا آن "چیز" می خواهد قیمت لبنیات باشد، گشت ارشاد باشد، فقر فرهنگی باشد، جنگ های منطقه ای باشد، یا گشاد شدن سوراخ فلان جای لایه اوزون!

04 Aug 15:40

غزل

by noreply@blogger.com (علی بزرگیان)
از تیغه‌ی کوتاه دیوار رد می‌شدم و می‌رفتم آن‌طرف، روی پشت‌بام خانه‌ی محمود. تابستان‌ها روی پشت‌بام جا پهن می‌کردند، منتهاالیه قسمت شمالی، کنار دیوار خرپشته، که صبح دیرتر از همه آن‌جا آفتاب می‌زد. خانواده‌ی من چندان به این کار علاقه‌مند نبودند. خیلی کم پیش می‌آمد که شب‌ها روی پشت‌بام بخوابند. اما من خوابیدن روی پشت‌بام را خیلی دوست داشتم. بیش‌ترِ شب‌ها بالش و پتویم را زیر بغلم می‌زدم و می‌رفتم پیش محمود. محمود یه دشک اضافه برای من کنار خودش می‌انداخت. اما بالش و پتو را باید خودم می‌بُردم. توی تاریکی می‌نشستیم و منتظر، تا آقامنصور بابای محمود خوابش ببرد. محمود یک‌سری کارت داشت، بیست، سی‌تا، عکس سوپر بودند؛ زن‌های لخت؛ زن‌هایی که پای‌شان را باز کرده بودند، سینه‌های‌شان را فشار می‌دادند، پشت‌شان را کرده بودند و... آن‌ها را نگاه می‌کردیم. هر بار برای‌مان تازه بودند. تا نیمه‌شب می‌گفتیم و می‌خندیدیم. هر شب یکی از زن‌های تو کارت را انتخاب می‌کردیم، با آن‌ها حرف می‌زدیم، گاهی فحش می‌دادیم، دستور می‌دادیم، امرونهی می‌کردیم و... یک‌بار به محمود گفتم چندتا از آن کارت‌ها را به‌من بدهد. قبول نکرد. نداد. محمود آن کارت‌ها را خیلی دوست داشت. بعضی از شب‌ها غزل خواهر محمود هم بالا می‌آمد و می‌خوابید. شب‌هایی که غزل هم می‌آمد من و محمود باید منتظر می‌شدیم تا غزل هم خوابش ببرد و بعد کارت‌ها را نگاه کنیم. غزل موهای قهوه‌ای داشت، فِر بودند. صورت گردی داشت. چشم‌هایی داشت که توی شب‌ها، شب‌هایی که روی پشت‌بام می‌خوابید، سیاه و تیره بودند اما صبح‌ها روشن می‌شدند، قهوه‌ای می‌شدند. توی آن کوچه و سه‌تا کوچه بالاتر و پایین‌ترش، حتا توی بیست‌متری که کاسب‌های محل آن‌جا زندگی می‌کردند، به‌نظرم زیباترین دختر بود. او ناقض آن فکرم تا آن زمان بود که پول‌دار باشی، خوشگل‌تری. غزل خیلی زیبا بود. شب‌ها می‌گذشت و من بیش‌تر آن شب‌ها را روی پشت‌بام خانه‌ی محمود می‌گذراندم. آن کارت‌ها را دوست داشتم. نگاه کردن به آن‌ها را دوست داشتم. آن سکوتی که بین من و محمود می‌شد، وقتی که عکس‌ها را می‌دیدیم، دوست داشتم. اما دوست هم داشتم غزل هم گاهی بالا بیاید، هرچند آن عکس‌ها را دیرتر می‌دیدیم. دیدن غزل را هم دوست داشتم. جای غزل آن طرف محمود بود. من آخرین نفر، چسبیده به دیوار خرپشته می‌خوابیدم. بعد محمود کنارم می‌خوابید و شب‌هایی که غزل بود، کنارش می‌خوابید. بابای محمود هم آن‌طرف‌تر، می‌افتاد و می‌خوابید. غزل دیرتر می‌آمد. معمولاً پارچ آب را می‌آورد. پارچ را می‌بُرد و می‌گذاشت آن گوشۀ پشت‌بام، کنار لوله‌ی ناودان که پای‌مان به‌ش نخورد. غزل دوتا شلوار نخیِ گشاد داشت که آن‌ها را هرچند شب یک‌بار عوض می‌کرد. یکی با نوارهای عمودی آبیِ روشن یکی با نوارهای زرد. شلوارهایش را دوست داشتم. غزل با آن‌ها یک‌جور بامزه‌ای می‌شد. پیراهن و تی‌شرتش را داخل شلوارش می‌کرد. شلوارش را از حد معمول کمی بالاتر می‌کشید. بامزه‌تر می‌شد. وقتی می‌آمد شاد می‌شدم. شلوغ می‌کرد. داد می‌زد. وسط من و محمود می‌پرید. خوابیدن بابایش را مسخره می‌کرد. ادای اکرم‌خانوم مادرش را درمی‌آورد وقتی که دارد موی پایش را نخ می‌اندازد و... شب‌ها وقتی محمود می‌خوابید من یک‌کم بعدش بیدار می‌ماندم. دمر، روی آرنجم دراز می‌کشیدم و نگاهم از روی محمود رد می‌شد و غزل را می‌دیدم. نگاه کردن خواب غزل را دوست داشتم. به نظرم در خواب زیبا بود. تا آن زمان فکر می‌کردم زشت‌ترین حالت وقتی ست که آدم می‌خوابد؛ آن آب دهانی که بعضی‌موقع‌ها توی خواب از کنار لب بیرون می‌ریزد، موهایی که به‌هم‌ریخته، دهان باز و... اما برای غزل همه‌ی این اتفاق‌ها گاهی می‌افتاد اما باز زیبا می‌ماند. یک شب ساعت‌ها پس از این‌که محمود خوابیده بود و من بیدار مانده بودم، غزل را دیدم که بیدار شده تا آب بخورد. از گوشه‌ی چشمم می‌دیدم‌اش که چهار دست‌وپا سمت پارچ آب می‌رود. آن شب چراغ خرپشته روشن مانده بود. نور از پنجره‌ی خرپشته رد شده و روی غزل می‌تابید. سایه‌ی غزل روی سطح پشت‌بام افتاده بود. سایه‌ای دراز که به نرمی حرکت می‌کرد. خیلی زیبا بود. بلند شدم و نشستم و آرام گفتم «غزل اون‌جا رو ببین.» غزل نگاهم کرد. گفت «چی می‌گی؟» گفتم «اون‌جا رو ببین.» غزل برگشت و سایه‌ی خودش را روی کف پشت‌بام دید. خنده‌اش گرفت. همان‌جوری چهاردست‌وپا شروع کرد خودش را تکان دادن. قر می‌داد. سایه هم قر می‌داد. باسنش را تکان می‌داد. سایه هم باسنش را تکان می‌داد. بلند شد و شروع کرد شکلک درآوردن؛ با دست‌هایش، پاهایش. حرکاتش یک‌جور نرمیِ خاصی داشت که دوست داشتم. آقامنصور تکان که خورد، غزل پرید زیر پتو. سرش را از زیر پتو درآورد، نگاهم کرد. خنده‌مان گرفته بود. نگاهم می‌کرد. احساس خوبی داشتم. انگشت‌های دستم را به شکل دوپا درآوردم و روی دیوار کنارم، ادای یکی را درآوردم که راه می‌رود و یک‌باره پشت سرش را نگاه می‌کند و می‌دود. تکرارش کردم. خودم را توی دشک، بالا کشیدم و از پشت بالش محمود، انگشت‌هایم را گذاشتم و بردم سمت غزل، که مثلاً یکی دارد، آرام سمتش می‌رود. غزل هم انگشت‌هایش را به شکل من درآورد. به‌هم که رسیدند، انگشت‌هایش را گرفتم. نرم بودند. پوست زیر ناخن‌هایش را دست کشیدم. خوشش آمد. با انگشت‌هایش بازی کردم؛ آن‌ها را وزن می‌کردم، باز و بسته‌شان می‌کردم. سکوت کرده بودیم. چند دقیقه‌ای شد. دستش را رها کردم و رفتم سر جایم خوابیدم. غزل هم برگشت و دراز کشید. از فردا شبش من و محمود و غزل منتظر می‌ماندیم تا آقامنصور بخوابد، تا شروع کنیم به مسخره‌بازی و حرف‌زدن. بعد، من و محمود منتظر می‌شدیم غزل هم خوابش ببرد تا کارت‌ها را ببینیم. بعد من منتظر می‌شدم محمود هم خوابش ببرد تا غزل را تماشا کنم، در تاریکی. تمام تابستان آن سال این چرخه تکرار و تکرار شد. چندماه بعد از آن محل رفتیم. تنها محرم‌ها بود که به محل می‌رفتم و محمود را می‌دیدم. بعد از یکی دوسال محرم‌ها هم نرفتم. غزل را ندیدم تا چندین سال بعد، زمانِ اعدام مسعود؛ رفیقِ محمود؛ رفیق‌مان، هم‌مدرسه‌‌ای‌مان در زمان راهنمایی. یک روز صبح که هوا ابری بود، زمستان بود، سر تقاطع بیست‌متری با خیابان شهید رضا افندی و شهید محسن سلطانیان، یک نیسان آبی‌رنگ پارک کرده بود. پشتش دو میله‌ی آهنی جوش داده بودند، شبیه دروازه‌ی فوتبال. طناب اعدام هم وسط‌ش. مراسمی محقر. بین جمعیتی که دور نیسان به تماشا ایستاده بودند، سرک کشیدم، محمود را دیدم. غزل کنارش ایستاده بود. محمود اخم‌هاش توی هم بود. چندنفری را کنار زدم و جلو آمدم. محمود من را دید. دستش را بالا آورد. سیبیل درآورده بود، مثل خودم. دستی به غزل زد. غزل سرش را بالا آورد. دم گوشش چیزی گفت و به من اشاره کرد. فاصله یک‌کم برای چشمانِ من تا وضاح ببینم‌اش، زیاد بود. غزل را دیدم که با همان ناراحتی‌اش لبخندی زد. عینکم را جابه‌جا کردم و بالاتر بردم تا بهتر ببینم‌اش. روسری بنفشی سر کرده بود و مانتویی مشکی به تن. من هم سرم را تکان دادم. هم‌چنان زیبا بود. مسعود را با یک بنز مشکی با چراغ‌هایی گردان اما خاموش آوردند. جمعیت ساکت شده بود. مادر مسعود جیغ‌وداد می‌کرد. کسی حکم را خواند. چشم‌بند را از روی صورت مسعود برداشتند. محمود گریه می‌کرد، غزل هم. مسعود نه. مسعود به پشت نیسان رسید. می‌خواستند بالایش ببرند، پاهای مسعود لرزید. چندباری سعی کردند تا بالاخره مسعود روی پشت نیسان رفت. چهارپایه را که از زیر پایش کشیدند، نیسان آبی‌رنگ یک‌کم تکان خورد و بعدش بی‌حرکت شد. محمود چمپاتمه زده بود روی زمین و سرش را توی دست‌هایش پنهان کرده بود. غزل دولا شده بود و محمود را دلداری می‌داد. جمعیت متفرق می‌شد. دوست داشتم بروم سمت‌شان. نرفتم. از سرِ تقاطع بیست‌متری با خیابان شهید رضا افندی و شهید محسن سلطانیان دور شدم. دیگر هم نه محمود را دیدم و نه غزل را.
01 Aug 17:06

joeyjoe69: when your friends sibling is hot

joeyjoe69:

when your friends sibling is hot

image

02 Aug 14:01

۱۰۲۲. گراچو، گراچو مارکس

by کدئین کدی
بیل: آیا به زندگی بعد از مرگ اعتقاد داری؟
گراچو: من به زندگی قبل از مرگ هم شک دارم

مصاحبهٔ بیل کازبی با گراچو مارکس
01 Aug 23:38

این خوشبینی‌های غم انگیز، این آدمهای خوشحال افسرده

by nabehengam
 همیشه داستان موفقیته که گفته میشه و شنیده میشه، در حالی که داستان شکستها رو هیچ کس به یاد نمیاره. هیچ کس یادش نمیمونه و براش مهم نیست اون بچه ای که سال سوم پی اچ دیش میفهمه پروژه ش به تمام معنا به فنا رفته. یا اون سرمایه گذار بد شانسی که تمام زندگیش رو ریسک کرده و باخته و نابود شده، ولی همه فاینمن و بیل گیتس رو میشناسن و به یاد میارن. و فراموشی داستان این شکستهاست که واقعیت رو بهتر از اونی که هست نشون میدن. ورژن روزمره تر این مشکل میشه همون عسکهای خوشحال فیسبوکی از آدمهای استرسدار، پرمشغله، و افسرده. 
01 Aug 11:35

از زخم‌ها

by خانم كنار كارما
مرداد یک‌سالی و فروردین سالی‌دیگر من دونفر عزیز را ازدست دادم؛ یکی را به‌جبر روزگار و دیگری را به‌اختیار. تاریخ این دوروز تا اینجا غم‌بارترین‌های تقویم زندگی من‌اند. در هردو «شبی خوابیدم و بامدادان هفتادساله برخاستم». مدت‌ها بعداز برخاستن هم روح بودم. جا‌به‌جا می‌شدم و مولکول‌هایی درهوا به‌دنبالم تکان می‌خورد. دم و بازدمم نسبت برابر نداشت. سرترالین خوردم٬ تراپی شدم٬ توبیخ دیدم و بالاخره گذشت؛ «ولیک به‌خون جگر» گذشت. درهردوی این تاریخ‌ها تنهایی مطلق را تجربه کردم. تنهایی مطلق عبارت است از شرایطی که در آن یک‌نفر هم از لیستت نمی‌تواند یا نمی‌خواهد یا وجود ندارد که زیر بغل‌ات را بگیرد. این دوتاریخ مرا عوض کردند. یادم دادند که آدم‌های نازنین زندگی همیشگی نیستند که به‌شان بنازی و پشت‌ات مدام گرم باشد. نشانم دادند که یک‌روز بلند می‌شوی٬ می‌بینی خودت هستی و جفت گوش‌هایت. از آن تاریخ به‌بعد من عوض شدم. حالا صبح‌به‌صبح که بیدار می‌شوم٬ خوشحالم که دوتا زانوی سالم دارم که دستم رویشان باشد. خوشحالم که زندگی در دنیای واقعی را یاد گرفتم. احساسات برایم محترم است٬ خواهد بود ولی زیاد رویش حساب نمی‌کنم. سانتی‌مانتالیسم خسته‌ام می‌کند٬ رمانس‌های غلیظ هم. نوشته‌های احساساتی و هیجانی سابق خودم را هم اگر بخوانم٬ عق می‌زنم. پری‌دریایی‌بودن و شاهزاده تک‌سوار قصه‌ها را گذاشته‌ام لای کتاب‌ها که بعدا اگر بچه پنج‌ساله داشتم برایش بخوانم. یادگرفتم «آخرین سنگر» خودم هستم و هیچ «نجات‌دهنده‌ای» در هیچ «گوری» نخوابیده است. خوشحالم که این هستم؟ بله. فضیلت قلمدادش می‌کنم؟ ابدا. توصیه‌اش می‌کنم؟ خیر.

یک‌چیزی نوشته بودم درجایی با این مضمون که درمورد غزه این‌قدر «نوحه‌نگاری» نکنید. منظورم هم دقیقا و صرفا سیل عظیم نوشته‌های آبغوره‌ای٬ سانتیمانتال و گاها پراز اطلاعات غلط بود. منظورم این بود که در حمایت از غزه اگر می‌خواهید بنویسید درست و مدلل و تروتمیز بنویسید که دربلندمدت یک حداقلی از تاثیر را داشته باشد. مقصود از نوشته هم ردِ آبکی‌نویسی بود نه ردِ واقعیت دردآور کشتار فلسطینی‌ها. امروز دیدم یکی مسیج زده بوده که تاحالا کسی را ازدست داده‌ای که این‌قدر راحت از غزه می‌نویسی؟ ازقضا امروز تاریخ غم‌بار مردادی من است. خواستم برایش همین را بنویسم٬ پشیمان شدم. نوشتم نه٬ ازدست نداده‌ام. دیدم لزومی ندارد آدم همه زندگی‌اش٬ دلیل همه‌ی دوست‌داشتن‌ها و دوست‌نداشتن‌هایش را برای دیگران توضیح بدهد. جهان سنگین نمی‌شود اگر درکنار همه‌ی آدم‌های مهربانِ سرشار از احساساتِ بروزدهنده‌٬ چندتایی هم ملکه‌ی برفی٬ یخیِ خشنِ بی‌احساسِ بد (لابد) داشته باشد.

31 Jul 06:56

خط

by Mirza

- خط قرمز ما در جنگ چیست سرباز؟
- صلح٬ قربان.

29 Jul 12:29

آنکه رنج می‌کشد و قلم نمی‌فروشد

by رضا مرادی غیاث آبادی
نویسنده‌ای که مسافرکشی می‌کند، اما سالم و مستقل زندگی می‌کند و برای خوشایند کسی قلم نمی‌زند، نه تنها بیچاره و قابل سرزنش نیست، که مایه افتخار و سربلندی است. بیچاره آن جامعه‌ای است که نویسندگان و محققانش به کارهای متفرقه می‌پردازند. آن نویسنده نباید خجالت بکشد، آن جامعه باید خجالت بکشد.
23 Jul 16:42

فنگ شویی

by مرد مرده

 

دیشب که زدم توی کار فنگ شویی همه ی چیزای اضافه مو ریختم بیرون. خونه کلی خلوت شده و حتی می شه توی هال قدم زد ! باورم نمی شه ! دست آخر خودمم رفتم بیرون خوابیدم . تو راهرو !

 

 

 

چهارشنبه 1 مرداد 1393

27 Jul 01:42

اطلاعیه

by nikolaa

+بالاخره به حرفتون گوش دادم و پیج  ف.ی.س..ب.و.ک  نیکولای آبی رو هم راه انداختم: اینجا

 

25 Jul 11:16

۱۰۲۱. قربانیان کیبورد

by کدئین کدی
وقتی حرف‌ها فینگلیش نوشته می‌شوند، احمقانه‌تر به نظر می‌رسند
21 Jul 09:51

بيست و هشت ثانيه به صداي آتش عكس گوش كنيم.

by زاناکس