قسمت دوم و پایانی
انسان هاي برتر
آنان چندگانه اند، اما بر اقدامي واحد دلالت دارند:[يعني] ارزش هاي انساني را، پس از مرگ مسيح، جايگزين ارزشهاي الاهي ساختن؛ بنابراين آنان معرف شدن فرهنگ، يا تلاش براي گذاشتن انسان به جاي خدايند. از آنجا كه اصل ارزشيابي ثابت باقي مي ماند، از آن رو كه تبديل سرشت انجام نمي پذيرد، آنان كاملا متعلق به هيچ انگاري اند و به دلقك زرتشت نزديك تر از خود زرتشت. آنان «ناموفق» و «ناكام»اند، و نه خنديدن مي دانند، نه بازي كردن، و نه رقصيدن. توالي آنان، به ترتيب منطقي، عبارتست از:
1- آخرين پاپ: او مي داند كه خدا مرده است، اما مي پندارد كه خدا خودش را از سر ترحم خفه كرده است، چون ديگر نمي توانسته است عشق خود را به انسان برتابد. آخرين پاپ بدون ارباب گرديده است، با اين همه آزاد نيست، او با خاطرات زندگي مي كند.
2- دو پادشاه: آنان معرف جنبش «اخلاقي گرداندن آداب و رسوم اند». جنبشي كه هدفش تربيت و تعليم انسان، ساختن انسان آزاد با قهر آميز ترين و مجبور كننده ترين وسايل است. همچنين دو پادشاه وجود دارند، يكي سمت چپ براي وسايل و يكي سمت راست براي هدف. اما، اصول اخلاقي و آداب و رسوم، هم قبل و هم بعد از مرگ خدا، خواه براي وسايل و خواه براي هدف، خود به تباهي مي گرايد، در حهت مخالف ترتبيت مي كند و برمي گزيند و به نفع «عوام» سقوط مي كند (پيروزي بردگان). اين دو پادشاه اند كه خر را به همراه مي آورند، خري كه مجموع انسان هاي برتر او را خداي جديد خود خواهند ساخت.
3- نفرت انگيز ترين انسان ها: اوست كه خدا را كشته است، زيرا تاب تحمل ترحم اش را نداشته است. اما او همواره انساني است با سيمايي زشت؛ احساس ناراحتي وجدان به خاطر خدايي كه از دست او مرده است، نه به خاطر خدايي كه به دست او مرده است. به جاي ترحم از جانب خدا، ترحم از جانب انسان ها را مي شناسد، و نيز ترحم عوام را كه باز هم توانفرساتر است. اوست كه ورد خواني خر را رهبري مي كند و «آري» دروغين را بر مي گزيند.
4- انسان زالو صفت: او خواسته است شناخت را جايگزين ارزش هاي الاهي، دين و حتي اخلاق سازد. شناخت بايد علمي، دقيق و برنده باشد. چندان اهميتي ندارد كه موضوع آن كوچك يا بزرگ باشد، شناخت دقيق كوچكترين چيزها جايگزين اعتقاد ما به ارزش هاي بزرگ مبهم خواهد شد. از اين روست كه انسان بازويش را به زالو مي سپارد و به عنوان وظيفه و آرمان شناختن، چيز كاملا كوچكي را برمي گزيند: مغز زالو ( بدون برگشتن به علل آغازين). اما انسان زالو صفت نمي داند كه شناخت همانا خود زالوست، و زالوست كه در جايگاه اخلاق و آيين مي ايستد، و همان هدف آنها را دنبال مي كند: شكافتن زندگي، مثله كردن زندگي و داوري كردن درباره زندگي.
5- گداي خود خواسته: او حتي از شناخت چشم پوشيده است. او فقط به خوشبختي انسان اعتقاد دارد، او خوشبختي را روي زمين مي جويد، اما خوشبختي انسان هر اندازه هم كه سطحي باشد، حتي در ميان عوام، كه كينه توزي و وجدان ناراحت محركشان است، و جود ندارد. خوشبختي بشري فقط نزد گاوان ديده مي شود.
6- جادوگر: همانا انسان باوجدان ناراحت است، كسي كه هم در زمان حكمفرمايي خدا و هم پس از مرگ خدا، به كار خود ادامه مي دهد. وجدان ناراحت اساسا خاصيت بازيگر كمدي و نمايشگر را دارد. وجدان ناراحت همه نقش ها، حتي نقش كافر، حتي نقش شاعر، حتي نقش آريان را بازي مي كند. اما همواره دروغ و ناسزا مي گويد. با گفتن «تقصير من است» مي خواهد ترحم برانگيزد.
7- سايه سيار: اين فعاليت فرهنگ است. فرهنگي كه در همه جا، براي تحقق بخشيدن به هدف اش(انسان آزاد، منتخب و رام شده)كوشيده است: در دوران حكمفرمايي خدا، پس از مرگ خدا، در شناخت، در خوشبختي، و جز آنها، فرهنگ در همه جا به هدف خود نرسيده است، زيرا اين هدف خودش سايه است، اين هدف، [يعني] انسان برتر، خودش ناكام و از دست رفته است. اين سايه ي زرتشت است – هيچ چيز مگر سايه اش- كه همه جا به دنبال اوست، اما در هنگام دو ساعت مهم تبديل سرشت، يعني نيمه شب و نيم روز، ناپديد مي گردد.
8- پيشگو: او مي گويد «همه چيز بيهوده است». او آخرين مرحله هيچ – انگاري را خبر مي دهد؛ لحظه اي كه انسان چون به بيهودگي تلاش اش براي نشستن به جاي خدا پي برده است، ترجيح مي دهد به جاي طلب كردن نيستي، ديگر هيچ چيز نخواهد. بنا براين، پيشگو خبر از واپسين انسان مي دهد. او، چون پايان هيچ – انگاري واقعا پايان مي پذيرد، به دست خودش شكست مي خورد: زمان تبديل سرشت و ابرانسان نزديك است.
زرتشت و شير
زرتشت نه ديونيزوس، كه فقط پيامبر اوست. اين فرو دستي را مي توان به دو صورت بيان كرد؛ نخست مي توان گفت كه زرتشت در مرحله «نه» باقي مي ماند. بي ترديد، اين نه، ديگر آن نه ي هيچ انگاري نيست. اين «نه ي مقدس» شير است. اين نابودي همه ارزش ها پذيرفته شده است، ارزش هايي كه به درستي هيچ انگاري را تشكيل مي دادند. اين «نه ي» ترانه هيچ انگارانه (Trans-nihilist)، جزء ذاتي تبديل سرشت است. همچنين به نظر مي رسد كه زرتشت هنگامي كه دست هايش را در يال شير فرو مي برد، كارش را به پايان رسانده است. امابه واقع زرتشت در مرحله نه، حتي نه ي مقدس و تبديل كننده، باقي نمي ماند. او كاملا در اثبات ديونيزوسي سهيم است، او هم اكنون ايده اثبات است، ايده ديونيزوس. همان طور كه ديونيزوس در بازگشت ابدي آريان نامزد مي شود، زرتشت نامزد خود را بازگشت ابدي مي يابد. همانطور كه ديونيزوس پدر ابر انسان است، زرتشت ابرانسان را فرزند خود مي داند. با اينهمه زرتشت از كودكان خودش عقب افتاده است؛ او فقط مدعي است، نه عنصر تشكيل دهنده حلقه ي بازگشت ابدي. او همه شرايطي را كه انسان در آنها غالب و مغلوب مي شود، و در آنها شير كودك مي گردد، به وجود مي آورد و بدين گونه بيش از آنكه مولد ابرانسان باشد، اين فرآوري را در انسان تضمين مي كند.







