Shared posts

13 Sep 17:58

زنان تاثیرگذار ایرانی: آزی حریری

1 ساعت،29 دقیقه


پس از شروع انتشار سلسله مطالب زنان تاثیرگذار در «ایران‌وایر»، تعدادی از خوانندگان اسامی مختلفی را پیشنهاد کردند تا لیست نهایی کامل تر شود. بعضی از دوستان هم بیوگرافی برخی شخصیت های تاریخی و معاصر را برای ما فرستادند. «ایران‎وایر» بیوگرافی های رسیده را در طول روزهای آینده منتشر خواهد کرد تا اندک اندک به لیست کامل تری برسیم. انتشار این لیست، نافی این نکته مهم نیست که همه زنان ایران زمین نقشی در فراز و فرود تاریخی این سرزمین داشته اند و این لیست شامل نشانه های فراز و فرودها است. شما نیز می توانید از طریق صفحه فیس بوک «ایران‎وایر» یا آدرس ایمیل info@iranwire.com، پیشنهادهای خود را برای ما بفرستید. ------------------- «آزاده (آزی) معبودی حریری» در سال 1330 در تهران متولد شد و در یک خانواده متمکن با پیشینه طولانی رشد کرد؛ خانواده ای که مالک کارخانه بزرگ «جوراب استارلایت» بود. آزاده حریری پس از اتمام دوران تحصیلات عالی خود در امریکا، به ایران بازگشت و بلافاصله پس از ورودش به تهران، به عنوان «تحلیل گر اقتصادی» در وزارت بازرگانی استخدام شد. مدتی را در این وزارت خانه  ماند و پس از آن به عنوان رییس اجرایی «شرکت نساجی استارلایت»، مستقر در تهران منصوب شد. پس از وقوع انقلاب اسلامی درسال 1979 او دوباره به ناچار ایران را ترک  و به امریکا مهاجرت کرد. کارخانه جوراب استارلایت بعد از انقلاب سال 1357 و پس از تصویب «قانون حفاظت صنایع» مصادره و به «بنیاد جانبازان و مستضعفان» واگذار شد. آزاده حریری به «ایران وایر» می گوید: «با این که مرحوم پدرم متمول و کارخانه داربود اما زمانی که به امریکا مهاجرت کردیم، متاسفانه همه دارایی های ما را از ما گرفته بودند. زمانی که من و همسرم به امریکا رفتیم، سعی کردیم با برنامه ریزی و طراحی ایده های تازه، یک تجارت جدید راه اندازی کنیم.» یکی از این ایده ها، شرکت «پاسیفیک گروسرویس»( Pacific Groservice) است؛ شرکتی که به عنوان توزیع کننده عمده مواد غذایی فعالیت می کند. دومین شرکت بزرگی که این زوج تاسیس کردند، با بیش از۶۰۰ کارمند و فروش بیش از 500 میلیون دلار در سال، در شمال کالیفرنیا مستقر است. در سال۱۹۹۴ او به عنوان یک عضو شورای «دین الوود»( Dean Ellwood» در «دانشگاه هاروارد» انتخاب شد. آزاده حریری هم‎چنین از اعضای موسس «بنیاد آرزو» و بیمارستان تحقیقاتی کودکان «سنت جود» است. در طول این سال ها، او با مواردی از دانشجویان زبده و با استعداد ایرانی مواجه می شد که از سوی دانشگاه های مطرح کالیفرنیا پذیرفته شده بودند ولی به علت هزینه بالای مسکن و تامین جزوه و کتاب و مخارج زندگی، قادر به ادامه تحصیل نبودند. آزی حریری تلاش می کرد به طور موردی به آن ها کمک کند اما در سال 2000 به فکر راه اندازی یک بنیاد خیریه برای کمک به دانشجویان ایرانی افتاد و بنیاد «آی.اس. اف» یا «موسسه تحصیلی ایرانیان در کالیفرنیا » را  بازگشایی کرد؛ بنیادی که تا کنون 270 دانشجو را تا پایان دوره دانشگاه تحت پوشش مالی خود قرار داده است. مخارج بنیاد آزی حریری از محل درآمد شخصی او و یا کمک خیرین دیگر به این بنیاد تامین می شود. در این بنیاد، دانشجویان تحت حمایت متعهد می شوند که درقبال دریافت بورس تحصیلی، نسبت به حفظ اصول و فرهنگ ایرانی تلاش کنند. هر ساله تعدادی متقاضی جوان ایرانی که واجد شرایط تحصیلی مناسب بوده و با معدل بالایی از دبیرستان فارغ التحصیل شده باشند، از سوی یک کمیته شامل استادان دانشگاه «استنفورد»، «برکلی» و «ام.دی. اندرسون» تحت حمایت موسسه قرار می گیرند. حریری می گوید: «این هزینه بابت تامین مسکن، لباس و خورد و خوراک و نیز تهیه کتاب و جزوه های درسی دانشجویان به آن ها تعلق می گیرد.» آن ها پیش از آغاز سال تحصیلی با تعداد قابل توجهی تقاضا از سوی دانشجویان ایرانی مواجه می شوند. اما مابین این افراد، تعدادی که شرایط علمی مناسبی داشته و توسط کمیته استادان برگزیده شده اند را تا پایان دوره تحصیلی لیسانس، تحت حمایت مالی قرار می دهند. او درباره زندگی اش می گوید هیچ گاه از انتخاب هایش پشیمان نیست:«همواره به دانشجویان این موسسه می گویم فاصله بین دورانی که از یک زن کاملا پول دار به زنی که هیچ ثروت و امکاناتی نداشت، فقط 9 ساعت بود؛ اندازه پرواز از ایران به امریکا. آن چه که بعدها روی ویرانه ها ساخته شد، با تلاش و همت شخصی خودم و همسرم بود. بنابراین، از بازسازی آینده نهراسید و هرگز اعتماد به نفس خود را از دست ندهید؛ به ویژه زنان. جلوی روی خود را در نظر داشته باشند. هر اتفاق ناخوشایند یا بن بستی در زندگی، هر چه قدر هم که بد باشد، می گذرد. بهترین کار در زندگی، راستی و درستی است و این که تا آن جا که در توان دارند، سخت کار کنند. این جوری همه چیز را می توانند از نو بسازند.» آزی حریری تاکنون به خاطر کمک به روند آموزش و پرورش و اعتلای هنر درامریکا جوایز متعددی دریافت کرده است. او هرسال به «بنیاد مادران علیه فقر»، خیریه ای که برای کودکان شش کشور محروم مدرسه سازی می کنند نیز کمک مالی می کند. آزاده حریری از اعضای فعال «بنیاد برابری پارس» نیز هست و در اغلب بنیادهای خیریه ایرانیان در امریکا نقش فعالی ایفا می کند.      



12 Sep 18:25

زیباترین و مهم‌ترین عکس‌های خبری هفته‌ گذشته

by علیرضا مجیدی
9-12-2015 5-32-50 PM
دو روز پیش از ۱۴ مین سالگرد حادثه ۱۱ سپتامبر، مردم در منهتن نیویورک در همایشی به نام «ستایش نور» شرکت کرده‌اند.

و دو عکس دیگر از همین همایش:

9-12-2015 6-10-43 PM 9-12-2015 6-10-18 PM

 

9-12-2015 5-35-28 PM
کودکی پنهاهجویی را می‌بینیم که در قطاری در مرز مجارستان و اتریش با اضطراب به انتظار نشسته و به اطراف می‌نگرد.

 

9-12-2015 5-36-59 PM
کارگران فلسطینی در غزه در حین یک توفان شن، مشغول تخریب بقایای یک ساختمان هستند.
9-12-2015 5-37-27 PM
در میدان سرخ مسکو، در جریان جشنواره ملی موسقی ارکستری ارتش‌های دنیا، یک سرباز روس را در حال نشاط و پرش سرخوشانه می‌بینیم.
9-12-2015 5-39-11 PM
قایقران‌ها برای شرکت در مسابقه بین‌المللی قایقرانی در «آیگبلت» فرانسه، مشغول گرم کردن خود هستند.
9-12-2015 5-42-45 PM
مهاجران در امتداد ریل‌های قطار در دهکده‌ای در مجارستان در حال حرکتند.
9-12-2015 5-44-30 PM
در جریان یک آیین مذهبی در هند، جوان‌های اینگونه دست به دست هم داده‌اند، تا یک هرم انسانی بزرگ بسازند.
9-12-2015 5-45-51 PM
توربین‌های بادی تولیدکننده الکتریسیته در یکی از سواحل آلمان

 

9-12-2015 5-47-15 PM
مهاجران در یکی از دهکده‌های صربستان، در آستانه گذر از موانع فیزیکی که مجارستان در مرز بنا کرده است.
9-12-2015 5-49-01 PM
آخرین فوران آتشفشان کوتوپاکسی اکوادور در سال ۱۸۷۷ بوده است. در این عکس زیبا خاکستر و بخار برخاسته از قله آن دیده می‌شود.
9-12-2015 5-51-56 PM
در مسابقات جهانی کشتی در لاس وگاس، کشتی‌گیرهای ۶۶ کیلوگرم روسیه و ارمنستان در حال پیکار دیده می‌شوند.
9-12-2015 5-53-30 PM
در دهکده‌ای در رواندا، مادر و دختری در حال بازگشت از مراسم کلیسا دیده می‌شوند.
9-12-2015 5-54-56 PM
در اسلام‌آباد پاکستان، یک مربی میمون را در حال فلوت‌نوازی می‌بینیم.
9-12-2015 6-03-46 PM
درگیری تظاهرکنندگان با پلیس ضد شورش در جریان گردهمایی اعتراضی کشاورزان و دامداران اروپا در بروکسل بلژیک
9-12-2015 6-05-32 PM
در این عکس هم معترضان با دستگاهی، ساقه‌های خشک محصولات را روی سر پلیس می‌ریزند.
9-12-2015 6-07-02 PM
در حمس سوریه، مردی در حال دوچرخه‌سواری دیده می‌شود.

 

9-12-2015 6-08-10 PM
در مجارستان باد، چادرهای پناهندگان را برده است.
9-12-2015 6-12-02 PM
کودکان مبلس به لباس کریشنا در هند
9-12-2015 6-13-53 PM
در جریان یک مانور، سربازان کره جنوبی مشغول بازسازی یک جنگ قدیمی در سال ۱۹۵۰ بین نیروهای کره جنوبی و شمالی هستند.
9-12-2015 6-15-45 PM
خانم‌های شرکت‌کننده در یک مهمانی که در آکواریوم بزرگی در جورجیای آتلانتا برگزار شده بود.
9-12-2015 6-17-15 PM
در ۱۲۵ مین سالگرد فوت ون گوک، هزارتویی از ۱۲۵ هزار گل آفتابگردان در ورودی موزه ون گوک در آمستردام ساخته شده است.

 

 

 

 

 

 



لطفا «یک پزشک» را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:
- اکانت جدید اینستاگرام یک پزشک
- گوگل پلاس
- توییتر
- فیس‌بوک

نوشته زیباترین و مهم‌ترین عکس‌های خبری هفته‌ گذشته اولین بار در یک پزشک پدیدار شد.

12 Sep 13:11

کاش بعضی ها استاد نمی شدند!

by خانم اردیبهشتی

سلام

گاهی پیش خودم میگم کاش بعضی ها استاد نمی شدند! یا اصلا کاش برای دادن مدرک دکترای تخصصی یک آزمون شخصیت هم می گرفتند. حداقل برای روانشناسی. البته بعد خودم به خودم میگم کجای این مملکت همه چیز سرجاشه که این جا بخواهد باشه؟!

چندی پیش با یکی از دوستان در همایشی شرکت کردیم که مثلا تخصصی روانشناسی بود! البته هر چیزی شنیدیم الا روانشناسی تخصصی! گرچه سخنران ها هم زیاد متخصص نبودند! طبق معمول بیشترشون از صنف روحانیونی بودند که وقتی در زمینه ورزشی ادعا دارند چه جوری میشه در زمینه ای مثل روانشناسی ادعا نداشته باشند؟!

خلاصه اساتید محترم در بیان احادیث و روایات از هم دیگه سبقت می گرفتند و ما در عطش شنیدن حداقل یک واژه تخصصی از دهان این بزرگواران بودیم! که البته رفع هم نشد!

در انتها یک استادی به پشت تریبون اومد که به نام بود! من پیش خودم گفتم حتما حداقل از ایشون ما یک رفتار و گفتار حرفه ای شاهد خواهیم بود!

ایشون در مورد کارگاه ها و جلسات و ... که برگزار کرده بودند داد سخن دادند و در مورد لزوم این که یک روانشناس اول باید خودش را درست کنه و بعد دیگران را سخن ها راندند! تا جایی جلو رفتند که در دانشگاهی چندین سخنران زیر نظر ایشون برای دانشجوها سخنرانی می کردند. یکی از این بزرگواران در مورد حسن های ازدواج سخن ها رانده و بعد استاد کشف فرمودند ایشون مجردند و سریع و فی الفور عذر ایشون را خواستند و با افتخار فرمودند کسی که خودش یک کاری را نکرده حق نداره دیگران را نصیحت کنه!

این جا بود که کلا فک کش اومده ام را جمع کردم و به کل از این همایش و اساتیدش قطع امید کردم .

در ظاهر حرف ایشون کاملا منطقی به نظر می رسه ولی چیزی که در لایه های نهان آزاردهنده است پیش قضاوتیه که از یک استاد روانشناسی انتظار نمیره!

آیا قبلش ایشون از خودش پرسیده که به چه دلیل ایشون ازدواج نکرده؟ آیا دلیل خاصی داشته؟ آیا ایشون دلیل منطقی و عقلانی برای این کار داشتند؟ آیا ایشون حقیقتا بنا بر شرایطشون صلاح را بر این دیدند که ازدواج نکنند یا صرفا برای فرار از مسئولیت؟ آیا این استاد گرانمایه بعد از تامل و تحقیق برای پاسخ به این سوالات عذر ایشون را خواستند یا نه؟

این که یک فرد عادی جامعه چنین باوری داشته باشه هم برای من ناراحت کننده است چه برسه به کسی که داعیه دار استادی روانشناسیه!!! دردناکه!

چه طور به خودمون اجازه قضاوت می دهیم؟ آیا این ساده انگارانه نیست بگیم اگه این روانشناس خوبی بود مثلا زندگی زناشویی خودش را نجات می داد و طلاق نمی گرفت؟ از کجا می دونیم بهترین تصمیم در زندگی این فرد چی بوده؟ شاید اون مدبرانه یک انتخاب درست برای سالم زیستن انجام داده! شاید از یک زندگی بیمار خودش را نجات داده! بگذارید فرض کنیم که در سن کم ازدواج کرده و بعد از مطلع شدن از این که اشتباه کرده تصمیم درستی گرفته!

چرا فکر می کنیم یک متخصص در حیطه مثلا کودک باید حتما خودش شونصدتا بچه داشته باشه؟ شاید اصلا بچه دار نمیشه! یا بنا به شرایطش صلاح نمی دونه!

همین قضاوت ها و پیش داوری ها است که باعث میشه اکثر ما برای حفظ ظاهر و دور موندن از این قضاوت ها یک نقاب بزرگ بکشیم روی صورتمون و خیلی چیزها را تحمل کنیم و وانمود کنیم به چیزی که واقعا نیستیم! و وقتی یکی شهامت ابراز وجودش همون جوری که هست را پیدا می کنه چنان محکم به زمین بزنیمش که توان دوباره برخواستن را نداشته باشه!

 

02 Sep 14:29

"خوشبختی همین نزدیکی هاست "

by مهربانو

به نازی گفتم : اینهمه شعر و متن زیبای ادبی رو از کجا برام می فرستی ؟؟ 


گفت : تو یه گروه  ادبی عضو هستم همه یا خودشون می نویسند یا از آثار ادبی  زیبا کپی می کنند ، دوست داری تو رو هم عضو کنم؟؟ 


اینطوری شد که منم عضو گروه صدوپنجاه نفره شون شدم . طولی نکشید که با کلی مرد و زن  ایرانی  از جاهای مختلف دنیا ، هم گروه شدم ، بیشتری ها آموزگار و استاد داتنشگاه بودند اما مهندسین معمار ، پزشک و حتی مشاغل آزاد هم داشتند که از نظر ادبیات سری تو سرها داشتند .


فکر کنید درطول شبانه روز هر کاربر دوتا شعر یا متن زیبا هم تو گروه میگذاشت ، میشد سیصد تا .. دوهفته نگذشته بود که دیگه باهام آشنا شده بودند و اگر چند ساعت غیبت داشتم سراغمو می گرفتند که پس کجااایی مهربانو ؟؟


بین این دوستان یه بهاره خانومی هم بود که اتفاقا" خیلی هم فعال بود . 

گاهی متن هایی درمورد خوشبختی و همسران و عشق های افسانه ای می گذاشت و یه کامنت هم اضافه میکرد که نشان از حس خوشبختی بی اندازه ش تو زندگی مشترکش داشت . 


سنش رو نهایتا" سی سال حدس زده بودم و همیشه حسم بهم میگفت که احتمالا" تو زندگی پدریش خوشبخت نبوده و ازدواج بسیار موفقی داشته و حالا طعم خوب خوشبختی رو کاملا" حس میکنه . 


گاهی خیلی سربه سر بقیه اعضا ء می گذاشت و حتی با زبون تیزش بعضی ها رو میرنجوند . ولی نهایتا" می اومد و می گفت : می دونید که همه تون رو خیلی دوست دارم و چیزی تو دلم نیست .


تا اینکه یک روز  چهارشنبه ، دیدم بهم خصوصی پیغام داده . 


پیغامش رو با کنجکاوی باز کردم ، نوشته بود که : مهربانو میخوام ازت یه درخواست داشته باشم . 

گفتم: اگر در توانم باشه ، خوشحال میشم کمک کنم .


گفت: یه مرکز ناباروری تو کرج هست بازش برام وقت بگیر ، من بدون اینکه خانواده م خبر داشته باشند میخوام بیام اونجا مدارک بیارم .


قبول کردم و با وجود اینکه تو محیط کار پشت اینترنت نشستن خیلی برام سخته ولی رفتم پشت دستگاه و براش جستجو کردم .


 شماره تلفنش رو برداشتم و اومدم پشت میزم تلفن کردم . 



مطمئن بودم که به این زودی ها بهش وقت نمیدن ولی درکمال ناباوری من منشی گفت : برای یکشنبه قبل از ساعت چهار اینجا باش . 


وقتی اسم و تلفن رو برای پرونده خواست موندم که چی باید بگم . اصلا" نمیدونستم من اسم واقعیشو می دونم یا مجازی .. تلفنش چی بود و ...


از خانوم منشی خواهش کردم یکمی صبر کنه .. فوری پیغام دادم ، بهاره اطلاعات کامل شناسنامه ت رو بهم بگو .


داد و براش وقت گرفتم . 


خیلی خوشحال شد و گفت فردا راه می افته . 


چند روز ازش خبری نبود ، یکی دوبار خصوصی پرسیدم ، کار انجام شد ؟ جواب داد: بله . 

یکی دوماه دیگه هم گذشت و دوباره یه روز پیغام خصوصی داد که دارم میام کرج (از یکی از شهرستان ها می اومد که پنج شش ساعت تا تهران باید رانندگی میکرد)


ازم خواست که بعد از ویزیتش تو کرج بیاد تهران و منو ببینه . بهش گفتم : من عادت ندارم غیر از کسانی که در دنیای حقیقی با هم آشنا هستیم باب رفت و آمد رو  باز کنم ، عذرخواهی کردم و توضیح دادم این روش زندگیه منه و امیدوارم که درک کنه . 


گفت که درک میکنه و مشکلی نیست . 


برای بار دوم ویزیت شد و برگشت . اما تو خصوصی برام چیزهایی نوشت که کاملا" باتصوراتم مغایر بود . 

گفت :" بخاطر نازایی خیلی احساس بدبختی داره و کم مونده خودش رو بکشه . 


گفتم: مادر شدن خیلی حس زیبا و قشنگیه و طبیعیه دل هر زنی بخواد بچه داشته باشه ولی قبل از مادر شدن ، داشتن یه همسر خوب و عزیز مهمه که تو داری. 


به شدت حرفم رو تکذیب کرد و گفت : کدوم همسر خوب ؟؟ دلت خوشه اصلا" به من توجه نداره . 

گفتم: من که تو رو نمی شناسم ولی از صحبت های خودت تو گروه اینطور برداشت کردم . 

گفت : همه ش حفظ ظاهره و حقیقت نداره . 


گفتم: یعنی مرد بدی رو انتخاب کردی و اذیت میشی؟ گفت : نه ، افکارمون با هم متفاوته اون اصلا" براش مهم نیست که بچه نداریم .


گفتم : خوب معلومه که وجود خودت براش مهمه . 


گفت : نه دلیلش اینه که خودش بچه داره دیگه بچه نمی خواد !!!


اینطور ادامه داد: 


 تا  شش،  هفت سال قبل اصلا" به ازدواج فکر نمی کردم تا اینکه پدرم فوت کرد و خیلی خیلی تنها شدم . ( توضیح نداد که چرا با فوت پدر تنها شده ، عایا مادرش رو هم قبلا" از دست داده بود؟ عایا خواهر و برادر نداشت ؟ یا داشت اما با هم رابطه ای ندارند؟؟) 


خلاصه ، گفت : بعد از تنهاییم ، مردی به خواستگاریم اومد که همسرش تازه فوت کرده بود و یه پسر و دختر از همسرش داشت . منم فوری قبول کردم . 


گفتم : بچه ها اذیتت میکنند؟ گفت : نه . اذیتی ندارند ولی اونا بچه های شوهرم هستند ، من بچه ی خودمو می خوام . 


انقدر ناله کرد و به زمین و زمان ناسزا گفت که حالم بد شد .


 بهش گفتم : بهاره تو هرروز صبح کلی مطالب در باب ستایش خدا میذاری ، اینهمه مینویسی باید راضی باشیم به رضای خدا .. اگر کسی برخلاف  عقاید مذهبی رایج در کشورمون چیزی بنویسه فوری جواب تند بهش میدی و همه تو رو زن معتقدی می دونند ، پس این حرفا چیه؟


 اگر راضی به رضای خدایی ، پس اینهمه گله و شکایت چیه؟


 گفت : اون که میگن رحمان و رحیمه انقدر نظر تنگه که یه بچه رو به من نمی بینه .. اینهمه ادم بچه بغل میکنند فقط بات من سر دشمنی داره .


کلا" هنگ کرده بودم ، گفتم : مگه تو اولین و آخرین زنی هستی که بچه دار نشده ؟ شاید حکمت اینه که تو مادر نشی ، با اصرار چیزی رو نخواه چون بعدا" به طرز دردناکی پشیمون میشی . 


هر چی من گفتم ، اون بیشتر ناله کرد ، گفت: من داااغونم ، هیچ دلخوشی ندارم فقط یه بچه میخوام سرگرم و دلخوش بشم . 


گفتم : بهاره میدونی الان کمتر چیزی تو زمینه ی ناباروری هست که درمان نداشته باشه . من فکر میکنم تو از نظر روحی مشکل داری که باردار نمیشی .. انقدر چسبیدی به این موضوع و از اصل زندگیت غافل شدی، تو نزدیک چهل سال سن داری باید راه خوب زندگی کردن رو بدونی . 


مگه نمیگی دوتا بچه با تو زندگی میکنند که از نعمت مادر محرومند تازه بچه های بدی هم نیستند ؟ خوب به اونا محبت کن .. گفت : دوتا بچه ی افسرده !! 


گفتم : خدا پدرت رو بیامرزه واقعا" توقع داری اونا افسرده نباشن ؟ یه ذره زندگی کردی تاحالا؟ 


مثلا" شده وسایل کیک پخنتن رو تهیه کنی و به بچه ها بگی بیاید با کمک هم کیک بپزیم؟ تا حالا باهاشون دست به یکی کردی ، یه سوورپرایز برای پدرشون اماده کنید؟ 


با هم بازی کردین؟؟ نشستی بهشون بگی شما ها از محبت مادر محرومید منم حسرت درآغوش کشیدن یه بچه رو دارم ، بیاید همدیگه رو کامل کنیم ؟ 


اینهمه حرف زدم آخرشم گفت : برووو بابا چه دل خوشی داری 


گفتم " بهاره جان متاسفم ، تو فکر میکنی همه ی مشکلاتت قراره با یه نوزاد حل بشه ولی من مطمئنم اگر همین حالا هم خدا بهت فرزند بده ، بازم احساس خوشبختی نداری چون اصلا" بلد نیستی زندگی کنی .. زشته بابا انقدر ناله نکن . همه ش میگی از من بدبخت تر هم هست؟؟ 


اصلا" نمیبینی دور و برت رو اینهمه مردم با مشکلات واقعی دارن مبارزه میکنند ؟ اون پدر و مادری که جگر گوشه شون رو تخت بیماریستانه مشکل ندارن؟ اون پدری که هر روز شرمنده ی چشمای بچه شه ، مشکل نداره ؟بازم مثال بزنم ؟ 


گفت : نه فقط دعا کن بچه دار بشم بعد خدا خواست بگیرتش بگیره 


اینجا بود که از ته قلبم دعا کردم که اول خدا روح و روانش رو شفا بده و صد بار هم دعا کردم که خدا هیچوقت به هیچ زنی که صرفا" بخواد سرش رو با بچه گرم کنه و اون نوزاد قهرمان همه ی ناکامی هاش باشه ، افتخار مادری نده .


درضمن باوجودی که گفت درک میکنم نخوای با کسی قرار بذاری ، هر بار اصرار می کنه و عصبیم میکنه .


***************


فکر نکنید عجب آدم مریضی بوده ، خود ما هم ممکنه به عناوین مختلف ، اصل زندگی رو رها کنیم و فکر کنیم که یه چیز خارجی باید بیاد تا ما به خوشبختی برسیم ولی واقعا" چشم ها رو باید شست ، خوشبختی  همین نزدیکی هاست و فقط باید هنرش رو با خودمون هر لحظه تمرین و اجرا کنیم . 


میدونید خیلی دوستتون دارم ؟؟


راستی  اشاره به پست عقد کنون 

 اینجا  هتله که این گل باقالی خانوم  خوشگل ،داره با گلبرگ و شمع  برای ورود عروس و داماد تزیینش میکنه .

 راه زندگیتون  همینطور گلبارون 


01 Sep 09:19

اگر شما از این دسته مردان خوشتان می آید بدانید ...

by خانم اردیبهشتی

سلام

اگه کنار مردی نشستید که راننده ماشین در حال حرکتی بود و در حین رانندگی مدام به رانندگی زن ها ایراد گرفت و یا با واژه های قشنگ اون ها را مدام مورد لطف قرار داد، زیاد خوشتون نشه که این مرد به زن های دیگه نگاه نمی کنه و فقط من براش مهمم و زن های دیگه اصلا براش اهمیتی ندارند. مردی که چنین دیدگاهی نسبت به جنس زن داشته باشه عمرا بتونه با احترام به هیچ زنی حتی همسر یا عشق خودش نگاه کنه. همیشه ملقمه ای از برتری و خودخواهی همراه با حس حقارتی نهانی در رابطه این مردان با زنان، حتی نزدیکانشون وجود داره.

و اگر شما زنی هستید که خودتون هم همین باور را نسبت به همجنسانتون دارید، دیگه بدتر! در این جا من فقط سکوت می کنم در برابر کسی که حتی به همجنس های خودش هم به دیده احترام و محبت نگاه نمی کنه و در نتیجه حتی خودش را هم لایق احترام و شایستگی نمی دونه!!!

 

پیوست: چند روز پیش در لابه لای مشغله و خستگی فکری، در جستجوی لحظه ای آرامش و بی خیالی و فرار از سروکله زدن با واژه های تخصصی برای هزار و دویست و پنجمین بار کتاب بابالنگ دراز را به دست گرفتم. چه قدر هر بار از خوندنش لذت می برم و هیچ وقت هم برام تکراری و خسته کننده نمیشه. پیش خودم فکر کردم چه قدر حیف که سنت نامه نوشتن مدت هاست که منسوخ شده. نامه ها با دقت و علاقه نوشته می شدند. سند مکتوبی که سالیان سال موندگار بود و نشان از حس و حال و هوای نویسنده اش در اون زمان خاص داشتند. چیزی که مدام نیاز نیست select All و delete کنی چون حجم جایی را اشغال می کنه. که سرسری و فورواردی نبودند و با دقت و توجه نوشته می شدند. چه قدر نامه ها عالی بودند. چه شد که سنت نامه نوشتن منسوخ شد. چه قدر حیف که منسوخ شد. و ما چه چیزی داریم که برای آیندگان به یادگار بگذاریم؟

30 Aug 13:05

تحصیل در رشته "مردانگی" در دانشگاهی در نیویورک

مردها برای بسیاری از زنان موجودات ناشناخته‌ای هستند؛ برای بسیاری از مردان هم همین‌طور. دانشگاهی در نیویورک رشته "مردانگی" را به برنامه تحصیلی خود افزوده است. این رشته به چه مباحثی می‌پردازد و برای چه گروهی مناسب است؟ گزارشگر شبکه یک تلویزیون آلمان در نیویورک در مورد رشته دانشگاهی جدیدی در دانشگاه "استونی بروک" نیویورک گزارش داده است. این دانشگاه امکان تحصیل در رشته "مردانگی" را فراهم کرده است. یک جامعه‌شناس به نام مایکل کیمل که از پیشتازان عرصه "مطالعات مردانگی" است، دو سال پیش مرکزی برای مطالعه مردان و مردانگی در این دانشگاه تأسیس کرد. او خود می‌گوید تعریف واحدی از "مردانگی" وجود ندارد و بسته به نژاد، سن، منطقه، مذهب و گرایش جنسی تفاوت‌هایی در "مردانگی" وجود دارد. به گفته‌ی کیمل، حداکثر تا دو یا سه سال دیگر امکان تحصیل در رشته‌ی "مردانگی" در مقطع کارشناسی ارشد هم فراهم می‌شود. در این صورت، این مرکز نخستین مرکز در جهان خواهد بود که در این رشته مدرکی آکادمیک ارائه می‌کند. محتوی رشته و مخاطبان آن دوره کارشناسی ارشد رشته "مردانگی" (پس از تأسیس) یک سال به طول خواهد انجامید. به گفته‌ی کیمل، تحصیل در این رشته هم برای مردان جالب خواهد بود و هم برای زنان. از آن گذشته این رشته فارغ‌التحصیلان مقطع کارشناسی جامعه‌شناسی و رشته‌های مشابه را جذب خواهد کرد. این رشته همچنین می‌تواند به عنوان دوره آموزشی تکمیلی برای مددکاران اجتماعی یا آموزگاران باشد. شاغلانی که فرصت ادامه تحصیل حضوری ندارند هم می‌توانند به صورت از راه دور (آنلاین) یا در تعطیلات تابستان این رشته را بخوانند. اما این رشته چه باری از دوش جامعه برمی‌دارد؟ اخیرا بر سر موضوع "تجاوز در دانشگاه‌های آمریکا" بحث گسترده‌ای در این کشور درگرفته است. برگزارکنندگان برخی پژوهش‌ها در ایالات متحده حتی ادعا می‌کنند که تا یک‌سوم زنان در دانشگاه‌های این کشور قربانی خشونت جنسی می‌شوند. یکی از دانشجویان مایکل کیمل که سال‌ها در حوزه پیشگیری از خشونت‌های جنسی کار کرده، می‌گوید: «ما بررسی کردیم که سکس مبتنی بر رضایت طرفین چه ویژگی‌هایی دارد؟ و اینکه این پیام را چگونه باید به جامعه رساند: که مردان برای پاسخ مثبت هر کاری نکنند، بلکه هدف این است که طرف مقابل هم مشتاقانه پاسخ مثبت دهد». به اعتقاد این دانشجو، رشته "مردانگی" فرصت مناسبی برای مطالعه روی موضوعاتی از این دست است.
29 Aug 20:48

آیا این حقیقتا یک امتیاز است؟

by خانم اردیبهشتی

سلام

به تازگی خواننده وبلاگ خانومی شدم که تقریبا همسن خودمه. قلم شیوایی داره و بازدیدکننده هم زیاد داره. اکثر مطالبش را دوست دارم و باهاش موافقم ولی چند روز پیش در مطلبی که نوشته بود از واژه ای استفاده کرده بود که باعث شد من جا بخورم. مسلما این از همون واژه هایی است که انسان از گذشته خود به همراه داره و گاهی ناخودآگاه ازش استفاده می کنه چون استفاده آگاهانه ازش برای یک حرفه ای به نظر درست نمیاد.

شاید به نظر شما واژه ساده ای بیاد ولی برای من ثقیله.

واژه چی بود؟ «داهاتی»

ایشون این واژه را برای توصیف کسانی استفاده کرده بود که بدسلیقه هستند و حس خوبی نسبت به اون چه که حقیقتا هستند، ندارند.

ولی برای من استفاده از این واژه، اونم به این معنا یک کم سنگینه. آیا شهرنشین بودن یک مزیته؟ واژه شهری به معنای کار درست بودن، روشنفکر بودن، باسلیقه و با فرهنگ بودنه؟ که در مقابلش واژه داهاتی به معنای بدسلیقه و کوته فکر و بی فرهنگ بودن استفاده میشه؟

احتمالا همه ما تا به حال واژه شهرستانی را از دهان خیلی ها در توصیف ساکنین سایر شهرها غیر از تهران شنیده ایم! شهرستان به معنای واحد بخش بندی جغرافیایی که از استان کوچک تر و از بخش بزرگتر است. یعنی هر استان از چندین شهرستان تشکیل شده است. من جمله خود تهران (کلیک)

ولی چه طور شده که در ذهن مردم ایران به خصوص تهرانی ها به این صورت شکل گرفته که تنها شهر ایران تهران است و بقیه شهرستان؟!

این گونه است که تهرانی ها به سایر شهرها فخر می فروشند و شهرهای دیگر به روستاها و شهرهای کوچک تر و ... این گونه است که شهرنشینی یک مزیت است و محل فخرفروشی و اهل روستایی بودن به معنای سطح پایین بودن از همه لحاظ.

غیر از تقسیم ناعادلانه امکانات، ثروت و فرصت های شغلی و تحصیلی در کشور ما یکی از دلایل افزایش شهرنشینی و مهاجرت های بی رویه به شهر می تونه همین باشه. همین فخرفروشی های بی دلیل و ناآگاهانه.

مشکلات روستاها به خاطر عدم دسترسی به امکاناتی هست که شهرنشین ها دارند و نه به این خاطر که ذاتا از شهرنشین ها کهتر باشند.

خیلی از شهرها و روستاها تاریخ و فرهنگی غنی تر از شهر تهران دارند. اون وقت چه طور است که ساکن تهران بودن یک فخر و امتیازی هست که با پشت چشم نازک کردن و نگاه از بالا به پایین نسبت به ساکنین و اهالی سایر شهرها روا می داریم؟

تنها چیزی که از نظر من امتیاز است، شعور است و آگاهی و مهارت درست زندگی کردن که خیلی از شهرنشین ها و تهرانی ها فاقد اون هستند.

24 Aug 13:32

با خودم غرغر کردم فقط!

by lalekhanoomi
 

نوشتن سخت نشده برام. هر چند که مشکلات بلاگفا کم و بیش سر جاشه  ولی  نوشتن سخت نشده. کلاً گم وگورم!از خودم خوشم نمیاد این روزها. یه جور مزخرفی شدم. همش بی حوصله وخسته ام ولی در واقع هیچ کاری نمی کنم. روزمرگی رو هم به زور جلو می برم. کارهای مجله رو اونطوری که دلم می خواد و راضی میشم انجام نمی دم. ایده های خوبی رو که به ذهنم می رسه به دم دستی ترین حالت ممکن انجام می دم و یه جورهایی می سوزونمشون. هر روز می خوام تلفن رو بردارم وحال عمو رو بپرسم، از احوالات دختر عموی مهربون بابا خبر بگیرم یا دختر دایی دوست داشتنی اش که تازگی شوهرش رو از دست  داده ومن فقط یه سر سلامتی رسمی واحمقانه رفتم پیشش. می خوام حال پسر مریض دختر خاله ام رو بپرسم. می خوام اصلاً زنگ بزنم به آیدا وکلی روده درازی کنیم وحرف بزنیم ولی نمیشه. نه که نمیشه، در حقیقت نمی کنم! 

هی بهانه های الکی میارم وروزها فقط یه تلفن کوتاه دارم به خواهرک. راستی  این هم بگم. خواهرک بعد از دلخوری های من و درست وقتی دیگه حوصله نداشتم ارتباطی رو که پر شده بود از سوءتفاهم درست کنم، خواهرانه رفتار کرد. نشون داد که براش مهم هستم حتی اگه گند باشم ومزخرف و همین باعث نفس کشیدن من شد وقتی دیگه داشتم خفه می شدم  ولی کلاً اوضاعم مزخرفه. با دوستم چند وقت پیش یه دعوای احمقانه ومفصل داشتم. دعوایی که  خیلی راحت ،می شد نباشه اگه حواسم رو جمع می کردم که نکردم. بعدش هم باز یه دعوای احمقانه تر داشتم با خان داداش. موضوع دعوا خیلی هم مهم نبود ولی من با مزخرف ترین کلمات و توجیه ها دفتار کردم. اصلاً نمی دونم چرا؟ به گمونم چون بی حوصله بودم وهستم. چون حال نداشتم فکر کنم. 

بقیه چیزها هم همینطوری. من که تمیزی ومرتبی خونه ام تحت هر شرایطی حفظ می شد، حالا فقط در حدی مرتب می کنم که رو مغز نباشه. هر روز سردردهای مزخرف دارم وتنبل تر ومزخرف تر از قبل میشم. کتتاب نمی خونم اصلاً. فیلم هم نمی بینم. مجله های مزخرف می خونم و وبلاگ های مزخرف تر. اصلاً گاهی خاله زنکی ترین کلمات ممکن رو سرچ می کنم و یه وبلاگ یا تاپیک مسخره تو نی نی سایت پیدا می کنم و می خونم . بدیش اینه که لذت هم نمی برم وفقط سرم  رو می کنم اون تو. تو تلگرام با دوست های دبستان که خیلی هاشون هنوز ساکن ولایت هستن یه گروه داریم. تنها گروهی که عضوش هستم. حوصله ندارم دیگه برم وچیزی بنویسم. گاهی یه جمله می نویسم که نفهمن کلا نیستم. یه چیز مسخره ای شدم اصلا! دو دست لباس خونه افتاده کنار تختم که فقط همون ها  رو می پوشم. عالم وآدم از دستم شاکی هستن. همه گله دارن که کدوم گوری ام وخودم هم نمی دونم چمه؟ یک ماهه که  ملافه های رنگی آیدا رو از خیاطی گرفتم ونمی برم بدم. از بی حوصلگی واکس زدن ومرتب کردن دو تا کفش رو بیشتر از یک ماهه که می پوشم. اگه مانتو سرمه ای گشاده اتو می خواست نمی دونم چه غلطی باید می کردم؟

ول کنین اصلاً. می دونم مزخرفه.

19 Aug 13:58

می گوید زن و مرد باید هم تکنولوژی باشند!!!

by پرنده ی گولو

پسرک عقیده دارد من باید با مردی ازدواج کنم  که:
- علم دار باشد.
- بچه دوست باشد.
- خاطره تعریف کن باشد.

18 Aug 20:49

برو گمشو!!!

by پروانه


یکی از دوستانم مادربزرگی دارد به شدت مذهبی و به شدت وسواسی که دقیقا طبقه ی پایین خانه ی خودشان و در یک ساختمان زندگی می کنند!

در حیاط این خانه گربه ی دست آموزی زندگی می کند که سالها حیوان خانگی  شان است

 برای اینکه بیاید غذایش را بخورد صدایش می کنن:

برو گمشو! برو گمشو!



تنویر نوشت: مادر بزرگ از بس گربه را کیش کرده بود و سرش داد زده بود:" برو گمشو " طفلی یقین کرده بود اسمش همین برو گمشو است و هر وقت کسی می گفت برو گمشو سر و کله ی گربه پیدا میشد!

18 Aug 20:47

زنان تاثیرگذار ایرانی: لیلا حاتمی

18 ساعت،37 دقیقه


تاریخ ایران و جهان به زندگی و سرنوشت چهره ها گره خورده است، هر یک خشتی گذاشته اند تا سقفی پدیدار شده، خشت هایی که گاه به قیمت زندگی و جان شان تمام شده است. در این معماری عظیم، زنان و مردان بسیاری نقش آفریده اند. و در تاريخ جهان بسيارى از زنان و مردان به دليل استعداد شگرف آنها براى تخريب و نابودى ساخته هاى ديگران تاثيرگذار نام گرفته اند.  زنان ایرانی نویسنده برگ های بسیاری از کتاب تاریخ دویست سال اخیر ما بوده اند، چه به دليل تاثير مثبت بسيارى از آنها در افزایش آگاهی عمومی، کاهش تبعیض علیه زنان، ارتقای سواد و موقعیت اجتماعی شان، مقابله با فشارهای مذهبی، مشارکت در پروژه های علمی، سیاست ورزی، موسیقی، سینما؛ و چه به دليل تاثير بعضى از آنها در تشويق به خشونت، گسترش جهل و جزم انديشى و سو استفاده از قدرت مالى و اقتصادى در جهت منافع خود.  اين مجموعه ایران وایر يک مقدمه است. افرادى كه اسمشان در اين فهرست آمده، نماينده برخی اقشار جامعه هستند كه هر روز در ايران و كشورهاى ديگر بر زندگى خانواده و اجتماع خود تاثير مى گذارند. بديهى است همانطور كه اشاره كرديم همه فعاليت ها و یا تمام افراد حاضر اين مجموعه مورد تائيد ایران وایر نيستند، اما تاثير گذارى هيچ يك از افراد اين ليست را نمي شود كتمان كرد.  اين ليست اولين سرى سلسله بیوگرافی های زنان تاثیرگذار ایران است که به مرور تکمیل می شود. مخاطبان ایران وایر پیشنهادات خویش برای غنای این مجموعه را با در میان بگذارند. ------------------------- وقتی می‌خندد، روی گونه‌هایش چال می‌افتد و زیر چشمش خط های نامنظم؛ زیباتر می شود. آرام و شمرده حرف می‌زند و سعی می‌کند زیاد در معرض دید قرار نگیرد. از مصاحبه بی‌زار است و دوست ندارد زندگی خانوادگی و کاری‌ او با هم گره بخورند. وقتی به او زنگ می‌زنم و می‌گویم خودت می‌دانی چرا جزو تاثیرگذارترین‌ها هستی؟ در پاسخ فقط یک جمله می‌گوید: «خودت می‌دانی که مصاحبه دوست ندارم.» لیلا حاتمی الان ۴۳ ساله است و 20 سالی می‌شود که یکی از مهم‎ترین بازیگران سینمای ایران است. بسیاری از منتقدان فیلم معتقدند اگر او بازیگر نمی‌شد، سینمای ایران حتما چیزی کم داشت. او بازیگرنقش اول اولین فیلم «اسکار» گرفته ایران، یعنی «جدایی نادر از سیمین» است. بارها در جشنواره‌های معتبر جایزه گرفته و یا روی کرسی داوری نشسته است. لیلا حاتمی فرزند یک زوج هنری است. پدرش «علی حاتمی»، یکی از تاثیرگذارترین سینماگران ایرانی است که به خاطر نوشتن دیالوگ‌های شاعرانه و کاربرد آن ها در سینما، «سعدی سینمای ایران» لقب گرفته و مادرش «زری خوشکام»، یکی از بازیگران مشهور سینمای ایران در قبل از انقلاب بوده است. لیلا از کودکی بازیگری را تجربه کرده است. 10 سالگی نقش کودکی «کمال الملک» را در فیلم «کمال الملک» پدرش بازی می‌کند و در نوجوانی، در فیلم «دلشدگان» دوباره جلوی دوربین پدر می‌رود و نقش یک دختر نابینا را بازی می‌کند. اما اصلا قرار نبوده به شکل جدی وارد سینما شود. او در دبیرستان ریاضی فیزیک می‌خواند و بعد به لوزان سوییس می‌رود که در رشته مهندسی برق تحصیل کند. البته پس از دو سال، انصراف می‌دهد و دانشجوی ادبیات فرانسه می‌شود. اما به دلیل بیماری پدرش، ادبیات فرانسه را هم رها می‌کند و به ایران بر می‌گردد. سال ۷۵ و هم‎زمان با فوت علی حاتمی، لیلا در فیلمی که هم‌نام خودش است، نقش یک زن نازا را بازی می‌کند.  فیلم «لیلا» مورد توجه رسانه‌ها قرار می‌گیرد و اوبرای بازی در این فیلم هم مورد تحسین منتقدان داخلی و هم مورد توجه جشنواره‌های بین‌المللی قرار می‌گیرد. فیلم لیلا زندگی خانوادگی او را هم تحت تاثیر قرار می‌دهد. او و «علی مصفا» در این فیلم، یک عاشقانه تمام عیار را به تصویر می‌کشند؛ عاشقانه‌ای که پشت دوربین شکل می گیرد و منجر به ازدواج آن ها با هم می‌شود. لیلا حاتمی و علی مصفا بارها نقش یک زوج را بازی کردند و هر بار مورد تحسین منتقدان قرار گرفتند. آن‌ها یک دختر و پسر کوچک دارند که تصویرشان بارها روی فرش قرمز جشنواره‌های مختلف کنار پدر و مادر منتشر شده است. سال گذشته، او عضو هیات داوران بخش اصلی «جشنواره کن» بود و در جایگاهی نشست که هیچ‌کدام از بازیگران زن ایرانی تجربه‌اش نکرده‌اند. او تمام مدت در کن با حجاب مورد قبول جمهوری اسلامی حاضر شد، لباس‌های بلند پوشید و از روسری یا کلاهی که همه موهایش را می‌پوشاند، استفاده کرد. روز آخر جشنواره اما با «ژیل زاکوب» ۸۴ ساله، رییس جشنواره کن به رسم ادب، احوال‎پرسی و روبوسی کرد و این ماجرا بهانه رسانه‌های تندرو را برای انتقاد از او فراهم کرد. مقاله های تند و تیز درباره‌اش نوشته شد و بارها خبرنگاران برای مصاحبه با او تماس گرفتند. او اما سیاست سکوت را در پیش گرفت و منتقدان را خسته کرد. با همه این تفاسیر، او هیچ‌گاه نسبت به وقایع اجتماعی و سیاسی بی تفاوت و منفعل نبوده است. در اولین دوره ریاست جمهوری محمود احمدی‌نژاد، حضور او در سینمای ایران بسیار کم رنگ شد. لیلا حاتمی همراه همسرش علی مصفا، کافه کوچکی در «سینما جمهوری» راه اندازی کردند و نام آن را «آنتراک» گذاشتند. خودشان مشتری‌ها را راه می‌انداختند و سانس‌هایی ویژه پخش فیلم کوتاه و مستند تدارک دیدند. کافه این زوج هنری خیلی زود به پاتوق جریان روشن‎فکری تبدیل شد. اما چند روز پس از سخنان لیلاحاتمی در کمپین «موج سوم» که برای دعوت از محمد خاتمی برای شرکت در انتخابات سال ۸۸ شکل گرفته بود، کافه آنتراک در شعله‌های آتش سوخت و خاکستر شد. این آتش سوزی عمدی اعلام شد. او هم مثل بسیاری از سینماگران، پس از انتخابات ۸۸ دچار کم کاری شد اما بازی او در فیلم جدایی نادر از سیمین، نقطه اوج او و سینمای ایران در ان روزهای تلخ بود. او همراه «اصغر فرهادی» و تیم جدایی نادر از سیمین در جشنواره‌های مختلف شرکت کرد و دست آخر پا روی فرش قرمز اسکار گذاشت. زمانی که اصغر فرهادی خطاب به حاضران مراسم از مردم کشورش تشکر کرد و گفت جایزه را تقدیم می‌کنم به مردم سرزمینم؛ مردمی که برای همه فرهنگ‌ها و تمدن ها احترام قائل‎اند و با نفرت و خشونت سرسازگاری ندارند، چشم های لیلا حاتمی برق می‌زد، روی گونه‌اش چال افتاده بود و چشم هایش می خندید. ------------------------- زنان تاثیرکذار ایرانی در بخش بازیگری فاطمه معتمدآریا گلشیفته فراهانی لیلا حاتمی سوسن تسلیمی روح‌انگیز سامی نژاد



17 Aug 15:13

جملات حكيمانه

by giso shirazi
چرا هميشه درهاي كابينت آشپزخونه ات بازه؟
عمر خيلي كوتاهه، مي دوني، نبايد با باز و بسته كردن در كابينت حيف بشه
 
16 Aug 23:18

اصرار

by qalampar


گفتم: من حوصله ندارما

گفت: باشه.

و رفت خانه پدرش!

پدرسگ متوجه نبود که آدم همان اولش به همین راحتی نمی گذارد برود. وقتی کسی می گوید حوصله ندارم، خب فقط یکی از احتمالاتش این می شود که واقعا حوصله ندارد. یک عالمه علت دیگر هم می تواند داشته باشد...خب، حوصله ندارم یعنی عشقم می کشد یه کم اصرار کنی. من برای تولدت یکی از آن کیفهای چرمی کوچک خریده بودم که فقط جای موبایل و پول و چیزهای کوچک دارد و روی شانه می اندازند و خیلی به آدم می آید. گذاشته بودم روز تولدت بدهم به این دخترکهای با سلیقه ای که در شهر کتابها هدیه ها را کادو می کنند و چیزمیزهای قشنگ را روی کادو می چسبانند، یک کادوی درست و حسابی بکنند و رویش بنویسند...بنویسند...آآآآ...حالا فعلا تصمیم نگرفته بودم چه بنویسند. اصلا چه اهمیتی دارد چه بنویسند. الان من این کیف چرم را باید چکار بکنم گوساله عوضی؟...

همان بهتر که رفتی. اصلا عشقم می کشد کیفی که برایت خریده ام را بدهم به سرور خانوم زن همسایه طبقه پایین که صبحهای زود وقتی می رود توی صف سبزی، جلوی زنها دست کند از داخل همچین کیف خوشگلی پول در بیاورد بدهد به این یارو قرمساق سبزی فروشه ی میوه تره بار. شایدم همینجوری دلم خواست دادم به یکی از این دختر رنگیا که از زیر پنجره رد می شوند. آنها هم داخلش را پر از لوازم آرایش و دو سه تا گوشی موبایل می کنند و هی اتو می زنند. وقتی هم راننده در حال دری وری گفتن است تا مقدمات ترتیب دادنش را مهیا کند، دست کند داخل کیفی به این خوشگلی، آینه و کرم پودر و این جور آت آشغالها را در بیاورد و هی خودش را برانداز کند تا ببیند قیافه ترکمونش برای خر شدن مناسب است یا نه.

حیف. بخدا حیف. حیفم می آید حرومش کنم. اینبار را بهت زنگ میزنم که برگردی. هه. فکر نکن من عقلم به این چیزها نمی رسد که نفهمم برای برگشتن همه دخترها لازم است آدم اصرار کند. بله. خیلی خوب هم از اینجور چیزها سر در می آورم. آدم باید یک جاهایی اصرار کند. زنگ میزنم و اصرار کردن را جوری یادت می دهم که خودت خجالت بکشی. کیف را هم می برم می دهم کادو کنند زودتر بهت می دهم. حالا برای تولدت هم یک فکری میکنم. طاقت نمی آورم تا تولدت صبر کنم باید زودتر ببینم کیف را می اندازی روی شانه ات. اصلا موقع خریدنش شانه تورا چند بار با جزئیات تصور کردم که ببینم این کیف به تو می خورد یا نه. خیالت راحت. تصور کردن من حرف ندارد. خیلی هم بهت می آید.

آدم تکلیفش را با تو نمی داند. یعنی من نمی فهمم چه مرگت است. نمی توانم پیش بینی ات کنم. یکجا که انتظار ندارم خودت را لوس می کنی می مالی به من. همه ش آدم فکر می کند با سیاست اینکارها را میکنی که بعدش حرف خودت را پیش ببری یا کاری میکنی ازت سوال و جواب نپرسم. توی این دوره زمانه که آدم هی از اینور و آنور چیزهای عجیب و غریب می شنود خب وهم برش می دارد. می گویند توی همین فیسبوک زن آدم را بلند می کنند چه برسد به این شهر گل گشاد. بخدا راست می گویم. همین آقای ضابطی می گفت از صاب کارش شنیده که زنش آخر شبها تا دم دمای صبح توی پذیرایی روی کاناپه دراز می کشد و با لب تاپ ور می رود. یکبار رفته دیده زنش توی فیسبوک با یک نره خر، از اینها که پرورش اندام کار می کنند روی هم ریخته. خودش رفته از نزدیک دیده حرفهای خیلی ناجور برای هم می نوشتند. صاب کار ضابطی هم همان فردا صبح سه طلاقش کرده. زنش هم میگویند چند ماه بعد هرپیس گرفته. هرپیس از این مرضهای جدید است که فلانشان جوش می زند و زخم می شود و هیچ دوا درمانی هم ندارد. میگن تا آخر عمر روی آدم می ماند. یعنی هی خوب میشود و هی عود میکند. اصلا یک چیزهایی آدم می شنود که بخدا حالش بد می شود. از اول امسال به جان دادش ات قسم می خورم که می دانم از جانت بیشتر دوسش داری خودم با چشم خودم دیدم همه از هم طلاق می گیرند. نمی دانم چه کرمی به فلان مردم افتاده این شکلی شده اند. جان جلال یک وقت تو از این بازیها نخوریها. بخدا کیف قرمز چرم که هیچ، همه زندگی ام را به پایت می ریزم. یک وقت کسی خرت نکند. من یک کمی می ترسم.

16 Aug 07:27

لطفا کتاب روانشناسی نخونید!!!!

by خانم اردیبهشتی

سلام

اول عنوان را اصلاح می کنم! «لطفا زیاد کتاب روانشناسی نخونید»

چندی پیش تو یکی از گروه های تخصصی که عضو هستم یک متن از نیما قربانی به اشتراک گذاشته بودند مبنی بر این توصیه که زیاد نباید کتاب روانشناسی خوند ودلایل خودشون را آورده بودند. البته من نمی دونم چه قدر این متن صحت داره ولی به یاد سخن دکتر حمیدپور تو یکی از کارگاه های ایشون افتادم. ایشون می گفت من از مراجعانم می خواهم کتاب روانشناسی نخونند. فقط چند کتاب ساده را بهشون توصیه می کنم.

و دلیلشون؟

خوب ایشون می گفتند وقتی یکی خیلی کتاب روانشناسی بخونه با اصطلاحات روانشناسی آشنا میشه بدون این که بدونه مال کدوم مکتبه و چه تاریخچه ای پشتشه و چه مراحلی قبلش باید یاد گرفت یا طی کرد. بعد فرد پر میشه از اصطلاحات روانشناسی و حس می کنه خیلی در مورد این علم می دونه. وقتی بهش میگیم فلان تکنیک را می خواهیم انجام بدیم میگه بله بله! خودم می دونم فلان و بهمان!

این چه ضرری داره؟ ضررش اینه که فرد فکر می کنه خودش خیلی می دونه! دیگه اعتماد نمی کنه! پیش متخصص نمیره! یا اگه بره جادوش را از دست میده! و میگه این روانشناسه هم که خیلی چیز حالیش نیست! خودم همه این ها را بهتر می دونستم! چه قدر بی سواد بود! وقتی خودم می دونم برای چی این همه پول بدهم برم پیش روانشناس؟! و...

چیزی که این افراد نمی دونند اینه که تحصیلات آکادمیک روانشناسی با این کتاب های خودشناسی از زمین تا آسمون فرق داره، تجربه درمان چیزیه که با خوندن کتاب صرف به دست نمیاد. در دروس آکادمیک شما یک سری سلسله مراتب را در مکاتب یاد می گیرد. یک رویکرد را پیشه راه خودت می کنی و بعد از اون تجربه و عمله که تو را برای درمان آماده می کنه.

این که مرتب کتاب روانشناسی و مخصوصا کتاب های تخصصی روانشناسی بخونیم و بعد بگیم ما بی نیازیم مثل اینه که تمام کتاب های تخصصی پزشکی را بخونیم و بگیم دیگه نیازی به پزشک نداریم.

در مراجعه به پزشک این شما هستید که با بیان صحیح علائم و حسی که دارید پزشک را راهنمایی می کنید که تشخیص درست بده و اونه که می تونه بین چندین بیماری که علائم مشترکی داره صحیح ترین تشخیص را بده و بهترین درمان را مختص درد شما تجویز کنه ولی باز این شما هستید که با دنبال کردن مرتب درمان بهبودی را تسهیل می کنید.

پروسه روان درمانی هم همین طوره. شما علائم را میگید. روانشناس بهترین تشخیص را میده و با توجه به رویکرد درمانیش درمانی، ارائه می کنه و باز این شما هستید که باید برای رسیدن به نتیجه اون راه را دنبال و پیگیری کنید.

در ضمن این که همون طور که شما پیش یک چشم پزشک از معده دردتون شکایت نمی کنید و دنبال درمان نمیرید. پیش یک روانشناس کودک هم نمی تونید دنبال چاره برای مشکل زناشوییتون باشید. این بی سوادی پزشک یا روانشناس مسلما به حساب نمیاد.

حالا این سوال پیش میاد پس این همه کتاب خودیاری به چه درد می خوره و چرا چاپ میشه؟

اگه دقت کرده باشید وقتی یک کتاب خودیاری می خونید، پر از مثال و داستان ها و توضیحاتی است که مدام میگید وای چه قدر شبیه من! انگار خود منه! چه قدر شبیه شرایط منه! و...

و اغلب کتاب تموم میشه و بعد میگید خوب حالا چه کنم؟ راه حل چیه؟ چه جوری از این شرایط خلاص بشم؟

حقیقت اینه خیلی از کتاب های خودیاری فقط یک بینش به شما میده. برای این که متوجه بشید شرایط شما عادی نیست و نیاز به کمک دارید. و گه گاه یک توصیه های کوچک.

مثل کتاب هایی درباره فشارخون و دیابت که علائم را به شما میگه ولی شما را از پزشک بی نیاز نمی کنه.

وقتی شما به این بینش رسیدید، قدم بعدی دنبال متخصص خوب رفتن و پیگیری درمانه که مسلمه نسبت به مشکلات جسمی زمان برتر است.

به شخصه توصیه می کنم برای خوندن کتاب خودیاری مناسب هم از روانشناستون کمک بگیرید.

دانستن تئوری صرف به معنای این نیست که طرف در عمل هم توانایی بالایی داره. چندی هست که به لطف دوست نازنینی تو گروهی عضو شدم که منسوب به یکی از کسانی هست که خودشون را یک کارشناس مکتب یونگ می دونند. البته ایشون خیلی معروف هستند و از طریق کارگاه ها و کتاب ها و جزوه های منتشر کرده در این زمینه بسیار مشهور و البته ثروتمند شده اند. ولی چیزی که هست ایشون تحصیلات آکادمیک ندارند. حتی در زمینه مکتب یونگ. برای همین تو این گروه فقط حرف های قشنگ و پرشور و مهیج زده میشه ولی وقتی پای یک موقعیت واقعی و ملموس پیش میاد و کسی برای مشکلی واقعی کمک می خواهد، معمولا کسی براش جوابی نداره و همه سکوت می کنند. (خداراشکر که ایشون حداقل دست به دادن مشاوره فردی نزده اند!)

قبول دارم که روانشناسانی هستند که خیلی هم وارد، مطلع یا باتجربه نیستند. همین طور که همه پزشک ها متبحر و بدون ایراد نیستند. ولی قبل از این که متخصص مناسب را انتخاب کنید به چند نکته توجه کنید. اول این که هر روانشناس زمینه تخصصی داره. اگه کسی در کارت ویزیتش نوشت زوج درمانی، درمان کودک، مشاوره تحصیلی، اضطراب، افسردگی، وسواس و... بدونید که فایده نداره و همه و هیچ کاره است! دوم این که هر روانشناسی برای درمان رویکرد خاص خودش را داره. ممکنه شما نتونید با این رویکرد یا حتی با شخصیت روانشناس کنار بیایید و احساسی راحتی کنید. این نه مشکل شماست و نه مشکل روانشناس! به سادگی یک روانشناس دیگه با یک رویکرد دیگه انتخاب کنید. یا حتی از همون روانشناس بخواهید یک همکار دیگه را به شما معرفی کنه. دلیل نداره اگه یک روانشناس برای کسی خوب بوده برای شما هم خوب باشه. 

ولی یک چیز را به خاطر داشته باشید. خوندن کتاب های روانشناسی شما را از راهنمایی های تخصصی یک متخصص بی نیاز نمی کنه. خوندن چند کتاب خودیاری و یا مهارت فرزندپروری کافیه. خوندن کتاب های تخصصی روانشناسی را به عهده افرادی بگذارید که دارند تحصیلات آکادمیک این رشته را دنبال می کنند.

فکر می کنم اگه هر چیزی سر جای خودش باشه و روند عادی خودش را طی کنه برای همه بهتر باشه. هیچ کدوم از ما بی نیاز از هیچ تخصصی نیستیم چون هیچ فردی عالم دهر نیست!

در ضمن یک نکته مهم دیگه، حتی روانشناس ها هم خوددرمانی نمی کنند و برای حل مشکلات روانیشون به یک روانشناس دیگه نیاز دارند. افراد عادی که جای خود دارند.

 

پیوست: خدا به این رامبد جوان عمر پر برکت بدهد! خیلی از افراد موفق و کارآفرین و فعال جامعه را به مردم معرفی کرد. کسانی که با وجود این همه فعالیت در سایه بودند. به خصوص زنانی که با وجود این همه محدودیت موفق به کسب کلی جایزه ملی یا بین المللی شدند و پله های ترقی را با وجود سختی طی کرده اند. 

14 Aug 18:55

ایدز و آگاهی عمومی: کاندوم کیلویی چند؟

11 دقیقه


شهرام، ۲۹ ساله، بچه جنوب شهر تهران است،  محله مولوی. رفته ام آنجا با مردم درباره آگاهی عمومی از ایدز و رابطه امن جنسی صحبت کنم. چیز زیادی دستگیرم نشد، بسیاری شان مثل شهرام 29 اساسا تاکنون میانه یا با کاندوم نداشته اند :" من همه اش مشغول کارم. اهل زید بازی نیستم اصلا. سالی ماهی چی بشه یکی از بچه ها یکی رو بیاره، دیگه اگر بخواهیم واسه اون یک بار هم کاندوم بذاریم، چه کاریه."  عدم آگاهی در خصوص اهمیت رابطه جنسی امن و بیماری هایی چون ایدز در لایه های گسترده ای از جامعه به همین سادگی است که شهرام نشان داد. 7 مرداد امسال، مسعود مردانی، یکی از اعضای "کمیته کشوری ایدز"  در مصاحبه با خبرگزاری شفقنا اعلام کرد آمار مبتلایان به ایدز در سطح ملی 33 درصد افزایش یافته است.  وی تعداد مبتلایان به ایدز که اطلاعاتشان به طور رسمی ثبت شده را بیش از 29 هزار نفر اعلام کرده است. این آمار در پایان سال 91 ، 26125 نفر اعلام شده بود، در پایان سال 92 هم آمار مبتلایان 27888 نفر اعلام شد. یعنی  رشد 11 درصدی مبتلایان رسمی ایدز در عرض تنها 2 سال.  این ها البته فقط آمار ثبت شده ها است،  دکتر مردانی تخمین زده تعداد واقعی مبتلایان حدود 90 هزار نفر باشد. دکتر مينو محرز، رئيس مركز تحقيقات ايدز ايران بر اساس الگویی ریاضی سازمان بهداشت جهانی( ضرب تعداد مبتلایان واقعی در عدد 4 )  تعداد مبتلایان را 120 هزار تخمین زده است و روزنامه همشهری که توسط شهرداری تهران اداره می شود در یادداشتی که زمستان گذشته منتشر کرد رقم مبتلایان را بسیار بالاتر از این ها تخمین زد : فقط 230 هزار مصرف کننده مواد مخدر مبتلا به ایدز هستند.  اما اگر در آماری که این ماه منتشر شده ، به جز افزایش نگران کننده آمار مبتلایان به ایدز، موضوع مضطرب کننده دیگری نیز برای جامعه ایران به چشم می خورد ، افزایش قابل توجه مبتلا به ایدز از طریق روابط جنسی در میان شهروندان ایرانی.  ۴ روز پیش از اظهارات مسعود مردانی، عباس صداقت که در حال حاضر ریاست اداره کنترل ایدز و بیماری های آمیزش وزارت بهداشت را عهده دار است، گفت در حالی که اواخر دهه 1380 آمار نشان از کاهش ابتلا به ایدز در میان مصرف کنندگان مواد مخدر خبر می داد ، آمار ابتلا از طریق رابطه جنسی شدت گرفت. به گفته دکتر صداقت :" افزایش روند ابتلا به این بیماری از طریق روابط جنسی محافظت نشده در کنار موج دوم این همه‌گیری قرار گرفت. این الگو این نگرانی را به دنبال دارد که تعداد بیشتری از زنان به طور خواسته و ناخواسته به این بیماری مبتلا شوند و در نتیجه بارداری‌های مدیریت و مراقبت نشده موجب تولد نوزادانی با ابتلا به HIV شود، پدیده‌ای که به آن موج سوم همه‌گیری هم اطلاق می‌شود."  در واقع این الگو در حال برابر سازی تعداد مبتلایان به ایدز در میان مردان و زنان است. در حالی که در ایران ابتلا به ایدز از طریق رابطه جنسی رونق گرفته، زنان و دختران جوان آلوده به ویروس این بیماری با افزایش ۱۰برابری از ۳ به  ۳۰درصد(کل مبتلایان) رسیده است.  یک فوق تخصص خون در تهران به شرط ناشناس ماندن به ایران وایر می گوید :" آمار از 97 درصد مردان و 3 درصد زنان، به 70 درصد مردان، 30 درصد زنان رسیده است. ما با وضعیت واقعا قرمز مواجه هستیم. جوان ها باید بدانند دیگر خطر خیلی جدی است.  مانند دهه هشتاد ایدز فقط در میان معتادان نمی چرخد، به سطح روزمره شهر و روستا رسیده است." به اعتقاد او، "این نتیجه ناکارآمدی وزارت بهداشت، نیروی انتظامی، آموزش و پرورش و تمام نهادهایی است که قرار بود به مردم آموزش دهند در هر سطحی از اقتصاد، فرهنگ یا آموزش هستید از کاندوم باید استفاده کنید اما اینقدر فشارهای جنسی و محدودیت ایجاد کردند که روابط جنسی که من اسم اش را "متهورانه" یا روابط جنسی از سر خشم و افسردگی می گذارم، بسیار رونق گرفته و ایدز هم از خدا فقط یک چیز می خواهد، اینکه مردم یک جامعه از سکس های پر خطر دیگر نترسند."  گفت و گوی ایران وایر با تعداد زیادی از دختران و پسران در تهران نشان می دهد هراس این پزشک چندان بی دلیل نیز نیست. خیلی از جوانان  از طبقات مختلف اجتماعی می گویند "اعتقادی" یا "علاقه ای" با استفاده از رابطه جنسی امن ندارد. مثلا ندا ، 28 ساله، کارمند یکی از دفاتر قطر ایرویزر در تهران که در اکباتان زندگی می کند، می گوید در زندگی او الکل و کاندوم مانند دو دشمن خونی هستند :" من با دوست پسر خودم که هستم، همیشه استفاده می کنم اما مثل فکر کن قراره برم خونه یه پسر دیگه، بعد تنها راهی که با هم راحت شیم این هست که حسابی ویسکی بخوریم که رومون بهم باز شه، بتونیم سکس کنیم، خب وقتی مست میشم، کلا همه اضطرابم میره، فقط دنبال سکس خوبم دیگه، این فکر که مثلا الان ممکنه ایدز بگیرم از یه پسر خوش تیپ خیلی مسخره میشه واسم. گمونم پسره هم همین فکر رو می کنه ." می خندد و ادامه می دهد :" آره مسخره اس ولی باور کن دلیل اصلی همینه. من یک بار نشده مست نباشم و بدون کاندوم سکس کنم، یکبار هم نشده مست باشم و با کاندوم سکس کنم."  بهروز 19 ساله هم مثل ندا، از رواج چشمگیر ابتلا به ایدز از طریق رابطه جنسی بی خبر است، برای این نوجوان که در فلکه دوم صادقیه زندگی می کند، مهمترین دلیل برای عدم استفاده از کاندوم کم رویی است: " تا تو داروخونه میرم، اگر فروشنده زن باشه، یا دختر باشه، که اصلا روم نمیشه، تا میگن چی میخوای میگم یه ورق ژلوفن بدین لطفا. اگر آقا باشه و جوون باشه میگم. اونم در صورتی که هیچ دختر یا زنی اطرافم نباشه. وگرنه در میرم یهو، بارها شده واسه همین نخریدم و بدون کاندوم سکس کردم."  سال 87 ستاد مبارزه با مواد مخدر در تلاش ناکامی، پنج دستگاه خودپرداز سرنگ، کاندوم و وسایل استریل بهداشتی برای کاهش خطر انتقال بیماری ها در سطح شهر تهران نصب کرد اما وزارت بهداشت جلوی آن را گرفت، با این استدلال:" عرضه این گونه لوازم در محیط های غیر آموزشی باعث ریخته شدن قبح رفتارهای پرخطر می شود." بهروز مرا با بردار کوچک اش بهتاش آشنا می کند ، 16 ساله  و دوم دبیرستان. بهتاش می گوید که خیلی از هم کلاسی هایش دوست دختر دارند و خیلی از آن ها با دوست دختر های خود سکس می کنند، عموما از راه مقعد:" والا من تا حالا نشنیدم کسی از بچه ها بگه از کاندوم استفاده می کنه." این نوع سکس در انتقال ویروس به شدت کارآمد است.  وقتی در سطح شهر با چندین مرد و  زن بین 40 تا 50 ساله و  صاحب فرزندان نوجوان پیرامون نگرانی ها پیرامون سونامی ابتلا به ایدز صحبت کردم و بعد از آن ها پرسیدم آیا به بچه های خود استفاده از کاندوم در رابطه جنسی را آموزش می دهند ، تنها 2 نفر از میان 12 نفر اساسا در این مورد بحث کردند. باقی یا نگاهی تند و خشمناک کردند، یا خنده عصبی تحویل دادند، ناسزا گفتند و یا گفتند: "به تو چه ربطی دارد."  اما حمید 47 ساله که یک شرکت معماری در کریم خان اداره می کند و پسری 15 ساله دارد، می گوید با فرزندش در این مورد حرف نزده است:" فکر کنم باید حرف زد، ولی خب نمی دونم، راستش ما سخت بزرگ شدیم، من مذهبی نیستم اما خب ما ایرانی ها محافظه کار بزرگ شدیم. بعضی وقت ها فکر کردم باید به پسرم بگم راجع به این چیزا، اما از یک طرف یک چیزی مانع میشه. اما الان با این چیزهایی که گفتی جدی باید حرف بزنم. من و مامانش. ولی ببین من فکر می کنم شاید این مسائل را باید در مدرسه به بچه ها گفت. هم کار ما راحت تر میشه هم بچه ها بهتر ارتباط برقرار می کنند."  در حالی که در میان طرق مختلف انتقال ویروس اچ آی وی، سهم رابطه جنسی این ضیاف مرگبار در سال 93، 36 درصد بوده، اما ظاهرا برخی مقامات آموزش و پروش هنوز الویت هایی دیگر دارند. دکتر عباس صداقت اواخر سال گذشته در مصاحبه با روزنامه "قانون" از اکراه این وزارتخانه برای ورود آموزش پیرامون ایدز به کتاب های درسی مدارس خبر داده بود :" در وزارت آموزش و پرورش یک نگرانی وجود دارد که با ورود ایدز به کتب درسی، تابوها شکسته می شود." مریم، 32 ساله که در محله مرفه نشین سعادت آباد زندگی می کند، می گوید اینقدر روزگارش بد و تیره است که دیگر حال و حوصله فکر کردن به این گونه خطرها را ندارد :" من با خودم فکر می کنم چه فرقی می کنه منتقل شه از کسی یا نشه، حالا دور و بری های من که آدم حسابی اند، بعیده ایدزی باشند، ولی فکر می کنم اگر داشته باشند هم نمی ترسم اونقدر. من که اینقدر افسردگی دارم، سیگار می کشم اینقدر، مشروب می خورم که به این چیزا فکر نمی کنم، همه زندگی مثل نیزه تو شیکمم رفته . گور بابای ایدز. بگیریم راحت شیم اصلا."  حرف های مریم، نمونه مهمی از باورهای بخش های مهمی از جامعه است به دلایل مختلف قصد جدی گرفتن این سونامی در راه و خونبار را ندارد. صدا و سیما، وزارت بهداشت، شهرداری و دیگر ارگان های مسئول درمان و اطلاع رسانی هم ظاهرا به دلایل نانوشته ایدئولوژیک، قصدی برای ورود جدی به این بحران اجتماعی و سلامت را ندارند، صرفا به مصاحبه ها مکتوب در نشریان اکتفا می کنند، مناسبتی که می شود آماری می دهند و ظاهرا قصدی واقعی برای شکستن شبکه مخوف ایدز که به طور تصاعدی قدرتمند تر و خونین تر می شود را ندارند.



14 Aug 18:47

سانسور در تلویزیون ایران: از «جیگر» تا روبوسی کری و اشتون

19 ساعت،38 دقیقه


   سابقه سانسور در صداوسیمای جمهوری اسلامی به سال‌های ابتدایی انقلاب برمی‌گردد؛ زمانی که پخش سریال «میشل استروگف» در هفته دوم قطع و به جای آن صدای ضبط شده انقلابیونی پخش شد که به نمایش سریال‌های «طاغوتی» اعتراض داشتند؛ آن‌هم فقط با این توجیه که این سریال پیش از انقلاب پخش شده بوده است. در همان دوره، پخش سری انیمیشن‌های «تن‌تن و میلو» هم به بهانه مشابه و اتهام اسراییلی بودن «هرژه»، خالق اصلی قصه، ممنوع شد. در فضای بسته دهه 60، به مرور فیلم‎سازان قاعده کار در جمهوری اسلامی را یاد گرفتند و سانسورچی‌های تلویزیونی هم کارآموخته شدند؛ مثال بارز این دوران، سریال «سال‌های دور از خانه» (اوشین) است. آن هایی که می دانستند این سریال چه قدر در سیستم صداوسیما دچار تغییر شده بود، به شوخی می گفتند شبکه سازنده‌اش قصد دارد آن را دوباره از ایران خریده و با داستان جدید نمایش بدهد! از آن روزها بیش از 30 سال گذشته است. یک روزنامه‌نگار حوزه تلویزیون در این باره به «ایران وایر» می‌گوید: «فرض بر این است که با گذشت زمان، چنین تندروی‌هایی کم تر شود اما در دهه‌های بعد، وضع تلویزیون بدتر هم شد. خیلی عجیب است ولی مثلاً همین سریال اوشین که در دهه 60 پخش شده بود، الان اجازه نمایش ندارد. حتی شبکه نمایش‌خانگی که به دنبال پخش آن بود نیز مجبور شد با دوبله مجدد و اعمال سانسورهای فراوان، مجوز این سریال را بگیرد.» مجموعه‌های قدیمی ایرانی مثل «هزاردستان» و «خانه سبز» هم در نمایش مجدد با مشکلات مشابهی روبه رو شدند. به نظر می‌رسد سانسور در ایران، بی‌توجه به ظهور شبکه اینترنت و شبکه‌های مختلف ماهواره‌ای که دسترسی به اطلاعات و آثار هنری را آسان کرده‌اند، راه خود را می‌رود. به تازگی سایتی راه‌اندازی شده که با افتخار نام «سانسور.تی‌وی» را برگزیده است و به ارایه فیلم‌ها و سریال‌های روز جهان می‌پردازد. در صفحه اول این سایت، کنار عکسی از آیت‌الله خامنه‌ای توضیح داده شده است: «فیلم‌ها و سریال‌های سایت سانسور، کاملا سانسور شده می‌باشد و الگوی فعالیت ما، صداوسیما است.» «سانسور٬ کتاب راهنما ندارد»؛ این حرف مشترک تمام افراد مرتبط با تلویزیون است.  «حسام»، تهیه‌کننده جوان رادیو و تلویزیون توضیح می‌دهد: «سانسور قاعده و قانون مشخصی ندارد. معمولا جز چند خط کلی، هیچ دستورالعمل یا قانون مدونی در مورد این ممنوعه‌ها موجود نیست و فقط گاه‌گداری مورد تازه‌ای با بخش‎نامه به واحدهای تولید ابلاغ می‌شود؛ مثل مورد اخیر که درباره توافق هسته‌ای بود و به ما ابلاغ شد که حتی تبریک گفتن مجریان هم در این مورد ممنوع است.» شفاف نبودن خطوط قرمز، سم مهلکی است که «خودسانسوری» را به دنبال دارد و باعث می‌شود مدیران پایین‌دستی و برنامه‌سازان تفسیر شخصی خود را اعمال ‌کنند. حسام می‌گوید: «بعضی‌ها مصداق ضرب‌المثل کاسه‌های داغ‌تر از آش هستند؛ یعنی هرجا شک داشته باشند، ترجیح می‌دهند به جای اغماض، قسمت مورد نظر را حذف کنند یا عملکردشان با افراط و تفریطی همراه می‌شود که مسلما با روح نظارت هم‌خوانی ندارد. هنرمندان هم همیشه دچار خودسانسوری و ترس‌هایی هستند که گاهی کاملا بی‌دلیل است.» برای توصیف دقیق وضع سانسور در تلویزیون، توجه به چند نکته دیگر ضروری است؛ اول این که بعضی سانسورها سلیقه‌ای است و توسط «ناظرپخش» اعمال می‌شود. بنابراین، ممکن است فیلمی در نوبت‌های مختلف مورد سانسورهای متفاوتی قرار بگیرد؛ مثل سانسور شدن شخصیت «جیگر» در یکی از شبکه‌های استانی که بعد از سروصداهای بسیار، معلوم شد با تصمیم یک ناظرپخش استانی، از مجموعه «کلاه‌قرمزی» حذف شده است. مورد دوم این که ممکن است گاهی در تلویزیون چیزهایی دیده باشید که در حالت معمول جزو سانسوری‌ها هستند. این در مورد فیلم‌ها یا برنامه‌های سفارشی و خاصی صدق می‌کند که کسی اجازه سانسور آن‌ها را ندارد؛ مثل نمایش کامل فیلم «اخراجی‌ها»، ساخته «مسعود ده نمکی» با تمام صحنه‌های سیگار کشیدن یا شوخی‌های جنسی ‌آن. مورد سوم را از زبان حسام بشنوید: «خطوط قرمز در شبکه‌های مختلف فرق دارند و هر شبکه ساز خودش را می‌زند؛ مثلاً "شبکه یک" (موسوم به شبکه آقا!) سانسورش بیش تر است. می‌گویند آقای خامنه‌ای این شبکه را می‌بیند و به همین خاطر ناظر پخش‌هایش سخت‎گیرتر هستند. در مقابل، "شبکه تهران" آزادتر است و فیلم‌های ایرانی یا اکشن هالیوودی را نشان می‌دهد. پیش از این هم دیده شده که ستاره‌ها فقط به این شبکه دعوت می‌شوند. در ضمن، به نسبت این که برنامه عصرانه باشد یا شبانه، سانسورها کم و زیاد می‌شوند.» اما مورد آخر از همه جالب‌تر است. تا به حال دقت کرده‌اید که تصویر سیاست‎مداران غربی مثل اوباما، هیلاری کلینتون، اشتون و ... در اخبار ایران برفکی پخش می‌شود؟ یک مجری معروف ممنوع‌کار توضیح می‌دهد: «این فیلتر برای از بین بردن جذابیت تصاویر است. به هرحال، مردم آن‌ها را با سیاست‎مداران خودمان مقایسه می‌کنند و ممکن است حال‌شان گرفته شود!» او با شرح چارت سازمان صداوسیما می‌گوید: «کلاً سازمان به دو بخش تقسیم می‌شود؛ معاونت سیاسی و سایر بخش‌ها. این واحد سیاسی همیشه قدرتمند بوده و موارد سانسوری‌ آن هم هدفمند است؛ مثلاً بدن گوینده‌های خارجی به شکل تابلو سانسور می‌شود که بگویند لختی است یا همان مورد روبوسی اشتون و کری را با سانسور نشان می‌دهند تا به هرزگی متهم‌شان کنند.» به گفته این مجری سابق، سانسور کردن تابلوهای شهری که بعد از حوادث سال 88 رنگ سبز به آن‌ها پاشیده شده بود، یکی از دستورهای واحد سیاسی صداوسیما بوده است. بر اساس سیاست های فعلی، نمایش کلیه نمادهای امریکایی، از جمله پرچم این کشور و حتی دلار در تلویزیون ملی ایران ممنوع است. یک تدوین‎گر می‌گوید: «پرچم ایالات ‌متحده به جز مواردی که حرف از شکست، تجاوز یا بدی امریکا باشد، نشان داده نمی‌شود. دنیایی که تلویزیون به مردم نشان می‌دهد، جایی خیالی است که خبری از امریکای جهان‎خوار در آن نیست!» «ولنتاین»، «هالووین» و دیگر جشن‌ها و مراسم مردم جهان، اشاعه فرهنگ غربی محسوب می‌شود و البته ممنوع است. نمایش تصویر شخصیت‌های پیش از انقلاب، به ویژه خاندان پهلوی، هنرمندان مهاجر و امثال میرحسین موسوی و مهدی کروبی هم مشمول همین قانون است. ایرانی‌های خارج کشور (مثل تماشاگران ورزشی) در صورت نداشتن ‌حجاب، باید سانسور شوند. البته این مورد هم به زمانه و وضعیت سیاسی مربوط است؛ مثلاً در زمان انتخابات، مصاحبه با زنانی پخش می‌شود که حجاب استاندارد ندارند، یا زنان بی‌حجاب در حال رای‌دادن در سفارت‎خانه‌های ایران دیده می‌شوند. مسایل مذهبی و عقیدتی هم یکی از خط قرمزهای مهم صدا و سیما است. اهل تسنن در تلویزیون ایران دیده نمی‌شوند مگر در عید مبعث (هفته وحدت). تصویر نماز خواندن سنی‌ها حتی در سریال «کلید اسرار» سانسور می‌شود. نمایش نمادهای مذاهب دیگر، به ویژه یهودی، ممنوع است. به طور کلی، موارد شبهه‌برانگیز حذف می‌شوند؛ مثل سکانسی در فیلم «شوخی» که «پرویز پرستویی» با بلندگو با خدا درددل می‌کند. نمایش استعمال سیگار، قلیان، مواد مخدر، مشروب خوردن یا شیشه و گیلاس مشروب در صدا و سیما ممنوعیت دارد. طبق توافق‌نامه‌ای که تلویزیون با وزارت بهداشت امضا کرده و به صورت قانون در آمده، تمام صحنه‌های سیگار کشیدن در فیلم‌ها سانسور می‌شوند. این صحنه کلیشه‌ای را بارها در سریال‌های ایرانی دیده‌اید که بازیگر سیگار را درمی‌آورد ولی نمی‌کشد یا کسی مجبورش می‌کند که نکشد. این قانون در فیلم‌های خارجی هم اعمال می‌شود و حتی آثار کلاسیک بی‌رحمانه قلع و قمع می‌شوند. به قول یکی از تدوین‌گرها، «سانسور کور است و هنر نمی‌فهمد». هرگونه حرکت موزون یا شبه رقص، عشوه‌گری، شوخی‌های جنسی یا غیرعرف، هرگونه لمس جنس مخالف و حتی در مواردی، بوسیدن کودکان از دیگر موارد سانسوری هستند که در صدا و سیمای جمهوری اسلامی اعمال می شوند. صحنه‌های خشن فیلم‌ها هم مشمول قاعده سانسور هستند ولی شدت و حدت آن متفاوت است. تدوین‎گر دوم می‌گوید: «راستش، بستگی دارد که چه‌کسی ناظرپخش باشد و آن روز حال ناظر محترم چه طور باشد! در فیلمی مثل "میلیونر زاغه‌نشین"، صحنه آتش گرفتن یک آدم حذف شد ولی در سریال ایرانی "عملیات 125" یا "هشدار کبرا 11"، سوختن آدم‌ها مانعی ندارد. صحنه‌های کتک‌کاری که در خیلی موارد حذف می‌شوند و در عوض، فیلم‌های "بروس‌لی"، "جکی‌چان"، "جت‌لی" و... را فراوان و بی‌سانسور پخش می‌کنند.» همین تدوین گر، «برهنگی مردان» را جزو موارد ممنوعه عنوان می کند و می‌گوید در این صحنه‌ها یا باید با «روتوسکوپی» به تن بازیگر لباس پوشاند، یا کلاً آن صحنه را حذف کرد. این در حالی است که باز می‌شود لُخت شدن‌های بروس‌لی را مثال زد و سیاست یک بام و دو هوای سازمان را به چالش کشید. به غیر از تصاویر، بعضی صداها هم در لیست موارد ممنوعه صداوسیما هستند؛ بیان واژه‌هایی مثل «فاشیست»، «دیکتاتور»، «دموکراسی» و مشتقات آن ها ممنوع است مگر این که در راستای سیاست‌های رسمی کشور باشد. مجری ممنوع‌کار می‌گوید: «به خود من بابت این واژه‌ها تذکر داده‌اند. غیر از این‌ها، هر حرفی که مصداق "به خطر انداختن منافع ملی" باشد هم نباید زد. حالا فکر می‌کنید از نظر آقایان چه چیزی منافع ملی را به خطر می‌اندازد؟ یکی از همکاران ما به خاطر مطرح کردن قضیه چالش آب‌یخ، توبیخ شد.» راستی، چند وقت است که عبارت «دوستت دارم» را از تلویزیون نشنیده اید؟ مضحک است ولی این جمله و کلمه های «تحریک کننده» دیگری مثل «خوشگل» و «عاشق»، جزو ممنوعه‌های سیما هستند. بازیگران برای ابراز عشق به هم‌دیگر تنها می‌توانند بگویند: «من به شما علاقه‌مندم!» فرض کنید که در صحنه‌ای حساس، قهرمان فیلم دارد از بالای صخره‌ای پرت می‌شود و در آن لحظه تمام زورش را جمع می‌کند و فریاد می‌زند: «رزیتا، خیلی به تو علاقه‌مندم!» صداهای خشنی مثل اِفکت خرد شدن استخوان یا بریده شدن بدن و... هم معمولاً در فیلم‌ها حذف می‌شوند. اما در مورد موسیقی، هرچند مهم‌ترین مساله، نمایش ندادن ساز در صداوسیما است ولی محدودیت‌های دیگری هم وجود دارد. می‌دانیم که آواز زنان ممنوع است اما در فیلم‌های خارجی همیشه صدای خوانندگان مرد هم سانسور می‌شود. مسوولان سازمان با موزیک غربی، به ویژه گیتار الکتریک مشکل جدی دارند. حسام، تهیه‌کننده تلویزیون می‌گوید: «گیتار الکترونیک فقط در تیتراژ برنامه‌هایی مثل "شوک" که درباره اعتیاد، سرقت مسلحانه و معضلات اجتماعی است، اجازه پخش دارد. پارسال سازنده یک سریال این اشتباه را کرد و برنامه‌اش چهار هفته بدون تیتراژ پخش شد تا موزیک دیگری برایش ساختند.» دست برنامه‌سازان در انتخاب موزیک بسته است و فقط از چند آلبوم لایت که به تایید «مرکز موسیقی صداوسیما» رسیده است، اجازه انتخاب دارند. البته حسام تاکید می‌کند که علاوه بر این محدودیت، هر برنامه برای موزیک خود باید مجوز پخش شبکه را هم بگیرد. در سال، ده‌ها فیلم سینمایی ایرانی ساخته می‌شود ولی «رسانه ملی» نه‌تنها از پخش تیزر تبلیغاتی فیلم‌ها خودداری می‌کند بلکه در مقابل حجم عظیم سینمایی‌های خارجی، کم تر فیلم ایرانی نمایش می‌دهد. دلیل این مساله را یکی از تدوین گرها این گونه توضیح می‌دهد: «داستان فیلم خارجی را می‌شود تغییر داد ولی دست‌بردن در فیلم ایرانی سخت است؛ مثلاً چند سالی است مسوولان تلویزیون به قضیه "مثلث عشقی" که در بیش تر فیلم‌های ایرانی وجود دارد، به شدت حساس شده‌اند. حجاب و آرایش بازیگران زن که در سینما آزادتر است، از نظر تلویزیون قابل قبول نیست. همه این‌ها باعث می‌شود که صداوسیما فیلم ایرانی پخش نکند مگر کارهای به اصطلاح معناگرایی که در روستاها اتفاق می‌افتند و سوپراستارشان پیرمرد و پیرزن‌ها، آخوند ده یا تراکتور مشت‌حسن است!»



14 Aug 18:31

گفت و گو با دختر بدلکار ایرانی؛ ماجرای من و جیمز باند

32 دقیقه


«مهسا احمدی»، بدلکار زن ایرانی در مراسم "اکشن آیکن" که دو روز پیش در کالیفرنیا برگزار شد، برنده جایزه کریستال شد که یکی از جوایز مهم این مراسم بود. در این مراسم از بدلکاران و بازیگران زن فیلم های اکشن تجلیل شد. او اولین دختر بدل‎کار و «بیس جامپر» ایرانی است که در فیلم‌های مشهوری هم‎چون «جیمزباند» (سقوط آسمانی) در نقش یکی از بدل‎کاران اصلی ایفای نقش کرده است. همه می‌گویند او دل شیر دارد اما خودش می‌گوید گاهی وقت‌ها از انجام یک سری کار‌ها ترسیده است. مهسا در گفت‎وگو با «ایران وایر» از ترس‌ها، برنامه‌ها و هدف‌هایش می‌گوید. مهساجان چه شد که به کار غیر متعارفی مثل بدل‎کاری علاقه‎مند شدی؟ من ۱۱ سال قهرمان مسابقه‌های متعدد ژیمناستیک دختران ایران بوده‌ام. از شش سالگی رشته ژیمناستیک را شروع کردم و کسب مقام قهرمانی هر ساله برایم یک اتفاق عادی و مدوام شده بود. اما متاسفانه رشته ژیمناستیک دختران در ایران به خاطر مساله پوشش و حجاب، تا یک سن خاصی قابل پی گیری است و دیگر بعد از ۱۸ سالگی قابل ادامه دادن نیست. در سن ۱۸ سالگی و در اوج آمادگی، می‌دانستم باید رشته ژیمناستیک را کنار بگذارم. آن روز‌ها شنیدم یک بدل‌کار آلمانی وارد ایران شده، من تازه برای اولین بار اسم بدلکاری را شنیدم ولی رفتم دنبالش. با هر بدبختی بود، سال ۱۳۸۵ رفتم پیش مرحوم «پیمان ابدی»، از بدل‎کاران معروفی که در سریال «هشدار برای کبرا ۱۱» هم کار کرده بود اما ایشان به دلیلی که من متوجه نشدم، نخواستند با تیمشان کار کنم. آن زمان ارشا اقدسی با پیمان ابدی در یک باشگاه کار می‌کردند. بعد‌ها شنیدم که آقای ارشا اقدسی یک باشگاه دایر کرده است‌. به سراغش رفتم اما او هم تحویلم نگرفت. چرا؟  تصور می‌کرد چون یک دختر کم سن و سالم، کار زیادی از من برنمی آید. تلاش زیادی کردم تا توانایی هایم را باور کرد. (می‌خندد).سعی کردم به او بفهمانم که همه چیز را می‌دانم، در موردش تحقیق کرده‌ام، خطراتش را می‌شناسم و باز هم با همه این‌ها، می‌خواهم بدل‎کار بشوم. بعد رفتم تیم بدل‎کاری «گروه ۱۳ » که همزمان با ورود من کارش را شروع کرده بود و من یکی از اولین اعضایش بودم. و ماندگار شدی؟  بله، سخت هم گرفتند؛ مثلا یک بار قرار بود از همه تست آمادگی بگیرند، از بقیه خواستند ۲۰ حرکت دراز و نشست انجام بدهند اما به من گفتند ۵۰ تا بروم. یک طناب کنفی از سوله آویزان بود، به بقیه گفتند یک بار از طناب بروند و برگردند ولی از من خواستند پنج بار بروم و برگردم. ولی من همه را انجام دادم. اواخر سال ۱۳۸۵ بود که وارد تیم بدل‎کاری ۱۳ شدم. پیش از تو دختربدل‎کار دیگری وارد این حرفه شده بود؟  می‌گویند هست ولی لااقل من طی این سال‌ها که کار کرده‌ام، به موردی برنخورده‌ام. اما به هر حال رشته بدلکاری رشته پر حادثه  و خطرناکی است. هیچ وقت شده به احتمال بروز حادثه یا یک اتفاق ناگوار برای خودت فکر کرده باشی؟ کسانی که این رشته را انتخاب می‌کنند، در مورد خطراتش می‌دانند و با آگاهی وارد این رشته شده‌اند. من هم به خوبی به خطرات کارم واقفم. برای ورود به دنیای بدل‎کاری باید چه کاری انجام داد؟ بدل‎کاری رشته پروپیمانی است؛ نیاز به آگاهی نسبت به یک مجموعه اکت و حرفه دارد. باید رانندگی، کار با طناب، ژیمناستیک، آمادگی جسمانی و بسیاری چیزهای دیگر را بدانی. یعنی الان به موتورسواری، دوچرخه سواری یا اسکی روی آب واردی؟  من موتورسواری را مثل یک ورزشکار موتورسوار بلد نیستم، بدل‌کار موتور و ماشین هستم و فقط می‌توانم با موتور یا ماشین کارهایی را انجام بدهم که یک ورزشکار ماشین یا موتور نمی‌تواند یا نمی‌خواهد انجامش بدهد؛ مثل چپ کردن، لایی کشیدن یا کارهایی از این دست. یک موتور سوار حرفه‌ای نباید چپ کردن یا زمین خوردن را تمرین کند ولی من مواردی از این قبیل را تمرین می‌کنم. درباره واژه ترس چی فکر می‌کنی؟  مردم عادی فکر می‌کنند بدل‎کار‌ها نترس و به اصطلاح، «کله خرند»؛ اما این تصور کاملا اشتباهی است. من خودم از بسیاری کار‌ها می‌ترسم و نگران جانم هستم. دنبال آسیب و اتفاق نیستم و از انجام برخی کار‌ها واهمه دارم. اگر احساس کنم نمی‌شود، خیلی راحت و صادقانه می‌گویم قادر به انجام کاری نیستم یا می‌ترسم. در دانشگاه‌های ایران رشته بدل‎کاری هم داریم؟  چند سال است می‌گویند قرار است چنین رشته‌ای را زیر مجموعه هنر و صنعت سینما راه اندازی کنند. حتی از من و ارشا اقدسی خواستند تا به عنوان استادان این رشته، مطالبی را تدوین و تعریف کنیم. ما هم مطلب نوشتیم ولی هنوز به نتیجه عملی نرسیده است. در مورد فیلم جیمزباند تعریف کن و اینکه چه طور شد وارد سینمای بین المللی شدی؟ یک سری سریال و فیلم ترکی بازی کرده بودیم وخیلی اتفاقی توجه طراح بدل‎کاری پروژه جیمزباند به ما جلب شد. یک ماه قبل از آن، بزرگ‌ترین فیلم اکشن ترکیه به اسم «هرج و مرج» را در استانبول کار کرده بودیم. این فیلم به لحاظ بدل‌کاری، دو صحنه جذاب داشت و ما این صحنه‌ها را در فیس‎بوک خود به اشتراک گذاشتیم. بعد «گری پاول» که طراح مشهور پروژه‌های بدل‌کاری است، لایک زد و پیام گذاشت و مشخصات فیلم را خواست. یک هفته بعد زنگ زدند که برای تست بیایید. واکنش شما چه بود؟ گفتیم یکی از دوستانمان قصد اذیت و آزار ما را دارد اما کسی که پای تلفن با ما حرف می‌زد، لهجه غلیط انگلیسی داشت و خانم بسیار پی‌گیری بود و مدام می‌پرسید بلیط خریدید؟ از خودمان می‌پرسیدیم اگرواقعا برای چنین پروژه بزرگی دعوت شده‌ایم، چرا دست به جیب نمی‌شوند و برایمان بلیط نمی‌گیرند؟ دست آخر از سر کنجکاوی و شیطنت و با ناباوری رفتیم به «آدانا» در ترکیه. گفتیم در ‌‌نهایت، یک هفته می‌رویم تعطیلات. گفتند یک اتوبوس دنبال ‎ما می‌آید که روی بدنه آن نوشته شده «۲۳». بعد فهمیدیم منظورشان جیمزباند سری ۲۳ است. آنجا دیگر باور کردید؟ آنجا شوک دیگری منتظرمان بود. قرار شد از ما تست بگیرند. تست اول، رانندگی بود. کسی که نشسته بود و از ما تست رانندگی می‌گرفت را نمی‌شناختم، فقط می‌دانستم اسمش «بن کالینز» است. من با خونسردی تست دادم و بعد از یک نفر پرسیدیم این آقا که بود؟ گفتند «استیگ» (راننده آزمایش‎گر) از برنامه تخته گاز است. خوب شد قبل از تست نمی‌دانستم وگرنه شاید دستپاچه می‌شدم. واکنش دست اندرکاران فیلم «سقوط آسمانی» چه بود؟ تهیه کننده جیمزباند خیلی ذوق زده بود که من به عنوان یک دختر ایرانی و به عنوان بدل‎کار روی صحنه حضور دارم. آن قسمتی که خود باند تیر می‌خورد و از روی قطار می‌افتاد را ما کار کردیم که‌‌‌ همان قسمت کاندید «اوارد بدل‌کاری» شد. جایزه‌ای که در دنیای بدل‎کاری با جایزه «اسکار» برابری می‌کند. جالب است بدانید در آن فیلم نبایستی صورت بدل‌کار‌ها دیده بشود اما حین کار، صورت دو نفر از بدل‌کار‌ها دیده می‌شود؛ یکی صورت بدل اصلی باند به نام «اندی ایس‌تر» و یکی هم صورت من. در فیلم‌های ایرانی شاخص چه؟  در طول سال‌های اخیر در اغلب فیلم‌های ایرانی که صحنه اکشن دارند، نقش ایفا کرده‌ام. شده که بدل‎کار یک هنرپیشه مرد باشی؟ خیلی زیاد. برنامه آِینده‌ات چیست؟ اواخر آگوست در فیلمی دیگر که سرپرستی بدل‎کار‌ها را هم این بار‌گری پاول به عهده دارد، در «تنریف» اسپانیا نقش بازی می‌کنم. برای هر فیلمی چه قدر زمان می‌گذاری؟  کمتر از یک ماه نمی‌شود. بین کار تیم‌های ایرانی و خارجی تفاوتی حس می‌کنی؟  تفاوتش گفتنی نیست. (می‌خندد) سوال آخرم این است که فکر می‌کنی عاشق شدن سخت‌تر است یا بدل‎کاری؟  بدل‏کاری که سخت نیست، احتمالا عاشق شدن.باید سخت باشد. (می‌خندد)



11 Aug 19:59

پدر ترجیح داد دخترش غرق شود ولی "نامحرم" نجاتش ندهد

پدری اجازه نداد دختر ۲۰ ساله‌اش را که در ساحل دوبی در حال غرق شدن بود، نجات دهند. او به پلیس گفته است که نمی‌‌خواسته دست "نامحرم" به بدن دخترش بخورد. رسانه‌های امارات متحده عربی دوشنبه (۱۰ اوت/ ۱۹ مرداد) خبر تکان‌دهنده‌ای را منتشر کردند: پدری غرق شدن دخترش را به نجات او توسط "نامحرم" ترجیح داد. به گفته احمد برقیبه، معاون مدیر بخش جستجو و نجات دوبی، این پدر همسر و فرزندانش را برای پیک‌نیک به ساحل دریا برده بود. بچه‌ها در حال شنا بودند که ناگهان دختر جوان شروع به فریاد زدن می‌کند. زمانی که دو نجات‌غریق برای کمک به او به سوی دریا می‌دوند، پدر که گویا بسیار هم قوی‌هیکل بوده، جلوی آن‌ها را می‌گیرد و مانع این کار می‌شود. او حتی با نجات‌غریق‌ها دست به یقه می‌شود، تا نگذارد برای نجات جان دخترش وارد ‌آب شوند. به گفته احمد برقیبه، این پدر به نجات‌غریق‌ها گفته است: «ترجیح می‌دهد دخترش بمیرد تا این‌که مردان نامحرم به او دست بزنند و حیثیت‌اش را لکه‌دار کنند.» او اضافه کرد که اگر دخالت پدر نبود و نجات‌غریق‌‌ها اقدام می‌کردند، احتمالا دختر زنده مانده‌ بود. بیشتر بخوانید: در حال حاضر پدر خانواده در بازداشت پلیس دوبی بسر می‌برد. اگرچه دوبی به یکی از مراکز تفریحی گردشگران از سراسر دنیا تبدیل شده است، اما هنوز کشوری است که تفکرات اسلامی شدید بر آن غلبه دارد. بوسیدن و نوازش کردن زوج‌ها در ملاء عام بی‌نزاکتی و عملی غیرقانونی تلقی می‌شود و رابطه جنسی خارج از ازدواج یا برهنگی در خارج از محیط خصوصی با زندان و یا تبعید مجازات می‌شود. بیشتر بخوانید:
11 Aug 19:58

هنرمندان در حمایت از هنرمندان

هفت تئاتر در هفت شب برای حمایت از هنرمندان در تهران روی صحنه خواهد رفت. بازیگران برای نقش‌آفرینی در این نمایشنامه‌ها دستمزدی دریافت نخواهند کرد و تمام درآمد اجرای تئاترها به هنرمندان بیمار در این عرصه اهدا خواهد شد. از ۲۶ مرداد تا ۲ شهریور (۱۷ تا ۲۴ اوت) به مدت هفت شب تئاترهای برجسته‌ای روی صحنه تئاتر چهارسو در تهران خواهند رفت. این مجموعه تئاتر به کارگردانی روح‌الله جعفری و با حضور هنرمندان نامی در حمایت از هنرمندان این عرصه که از بیماری رنج می‌برند، به روی صحنه خواهد رفت. این هفت شب با تئاتر‌های کلاسیک آغاز می‌شود و با روی صحنه رفتن نمایش‌های معاصر به پایان می‌رسد. هر کدام از این هفت شب به یکی از بهترین ‌آثار یک نویسنده اختصاص داده شده است. ماتئی ویسنی‌یک و آنتوان دو سنت‌اگزوپری تنها دو تن از نویسندگان انتخابی این مجموعه هستند. بازیگران دستمزدی دریافت نمی‌کنند "آنتیگونه"، "مکبث"، "شازده کوچولو" و "عنکبوتی در زخم" نمونه‌ای از نمایشنامه‌هایی هستند که علاقه‌مندان در این هفت شب شاهد به روی صحنه رفتن آنها خواهند بود. قصه‌هایی که برای بسیاری آشنا هستند و یا با آنها خاطره دارند. "شازده کوچولو" یکی از کارهایی است که تاکنون با استقبال بسیار خوبی از سوی مردم روبه‌رو شده است و تقریبا تمامی بلیط‌ها پیش‌فروش شده‌اند. شاید دلیل محبوبیت "شازده کوچولو" ترجمه و دکلمه زیبای احمد شاملو، شاعر نامی ایران است که همچنان در یاد و خاطره بسیاری از ایرانیان نقش بسته ‌است. در این تئاتر خیریه بیش از ۱۰۰ هنرمند از جمله هنرمندان نامی مانند کمند امیرسلیمانی، بهاره رهنما، جواد مولانیا، نسیم ادبی، کاظم هژیر آزاد، سیامک صفری، فرزین صابونی، نگار عابدی، فریدون محرابی و ... نقش ‌‌‌‌آفرینی می‌کنند. هیچ یک از بازیگران برای نقش‌آفرینی در این نمایشنامه‌ها هیچ دستمزدی دریافت نمی‌کنند و تنها برای حمایت از همکاران بیمار خود دور هم جمع شده‌اند. قرار است تمام درآمدی که از فروش بلیط‌ها به دست می‌آید به دست هنرمندان بیمار برسد. قیمتی هم که برای فروش بلیط‌ها در نظرگرفته شده ۲۰ هزار تومان است. هرچند این مبلغ، تنها به عنوان مبنا در نظر گرفته شده و هرکس می‌تواند بلیط‌ها را به هر قیمتی که تمایل دارد در حمایت از این هنرمندان خریداری کند. راه دشوار حمایت از همکاران بیمار به ثمر رساندن این اقدام انسان‌دوستانه البته بدون مشکل هم نبوده ‌است. روح‌الله جعفری، کارگردان این مجموعه برای روی صحنه بردن این تئاترها امکانات بسیاری نداشته است. نخستین مشکل، فقدان فضای مناسب برای تمرین بازیگران بود. سالن‌های تئاتر شهر در چند ماه گذشته در حال تعمیر و بازسازی بوده و هنرمندان مجبور بودند روی بالکن و مکان‌هایی که تناسب چندانی با محیط واقعی تئاتر ندارد، تمرین ‌کنند. برای روح‌الله جعفری روی صحنه بردن هفت تئاتر در هفت شب پیاپی ساده نبوده است چرا که بیشتر بازیگران هم‌زمان در پروژه‌های دیگری هم مشغول به کار هستند. تا کنون هیچ نهادی از این کار حمایت نکرده و به این منظور تبلیغات گسترده‌ای هم انجام نشده ‌است. گروه تئاتر "گیتی" تنها به وسیله شبکه‌های اجتماعی تاکنون توانسته‌ است خبر اجراهای این هفت شب را به اطلاع دوستداران تئاتر برسانند. گروه تئاتر "گیتی" در خرداد ماه سال ۱۳۹۲ در حمایت از زلزله‌‌زدگان بوشهر نیز یک نمایش‌نامه‌خوانی در تالار حافظ برگزار کرده بود که تمام درآمد حاصل از آن را به شهروندان بوشهر تقدیم کرد.
09 Aug 22:12

خریدوفروش اعضای بدن در مشهد؛ از کلیه تا قرنیه چشم

یک روزنامه محلی در مشهد در گزارشی از بازار پررونق خرید و فروش اعضای بدن انسان، از جمله "قرنیه چشم" خبر داده؛ بازاری که به دلیل تقاضا و افزایش نیاز، همواره رشد صعودی دارد. روزنامه محلی "شهرآرا" چاپ مشهد در آخرین شماره خود از بازار پررونق خرید و فروش اعضای بدن انسان در این شهر خبر داده است. این گزارش را خبرگزاری "آنا"، وابسته به "دانشگاه آزاد اسلامی" نیز روز یکشنبه (۱۸ مرداد/ ۹ اوت) در اختیار خوانندگان خود قرار داده است. نویسنده گزارش، "کوچه‌ پس‌کوچه‌های محله شهید فرامرز عباسی" مشهد را به عنوان یکی از مراکز خرید و فروش اعضای بدن انسان معرفی کرده؛ محله‌ای که به نوشته گزارشگر، «گاه در دل سکوت و آرامش همیشگی‌اش آن‌هم در اواسط ظهر یک روز تابستانی، درودیوارهای بلند آپارتمان‌نشینش، فریادی بلند را سر می‌دهند؛ فریادی از جنس بازاری جدید از یک خریدوفروش؛ خریدوفروشی از جنس اندام‌های بدن انسان که این روزها کاروبارش از فروش کلیه با گروه‌های خونی کمیاب گذشته و به دیگر اندام‌های حیاتی بدن مانند چشم رسیده است.» این گزارش می‌گوید، خریدوفروش اندام‌های حیاتی انسان‌ها که روزگاری در خفا و به طور پنهانی بر روی تکه‌کاغذی کوچک در دل محلات منطقه اعلام می‌شد، حالا دیگر تکنولوژی مدرن و علم تبلیغات هم به کمکش آمده است، تا آنجا که بازاریابان و دلالان حرفه‌ای، اندام‌های بدن متقاضیان خود را به شکل زیبا و مطابق میل مشتری به تبلیغ می‌گذارند. گاه هم برای اینکه دامنه مشتریان افزایش پیدا کند، آگهی اینترنتی می‌دهند تا اندام بدن مدنظر را با قیمت بیشتری بفروشند. بازاریابی برای فروش اعضای بدن راه خود را به فضای مجازی پیدا کرده، تا آنجا که چندین وب‌سایت به همین نام و در این زمینه به فعالیت می‌پردازند و از متقاضیان و فروشندگان می‌خواهند تا درخواست خود را در این صفحه مطرح کنند. "مرجع خریدوفروش کلیه انسان در ایران" و "قیمت روز کلیه همراه با جدول قیمت"، تنها عنوان چندی از وبلاگ‌ها و سایت‌های فعال در این بازار است. نویسنده گزارش روزنامه شهرآرا نوشته است، اگر زمانی با تماشای یک کاغذ افتاده در گوشه‌ خیابان با عنوان "فروش فوری کلیه"، دلمان ریش می‌شد، اکنون فقط کافی است با دقت، به خیابان‌ها و کوچه‌های اطراف خود نگاه کنیم تا دریابیم که همچون قسمت نیازمندی‌ روزنامه‌ها، بخش درخورتوجهی از تبلیغات خیابانی، غیرمحسوس به همین بازار اختصاص یافته است. خریدوفروش چشم نویسنده در ادامه گزارش خود آورده است: «دو، سه روز قبل بود که برای تهیه گزارش به خیابان مهدی در محله شهیدفرامرز عباسی رفتم. گشت‌وگذار در دل محله و دقت در مشکلات اهالی، باعث شد تا این‌بار سوژه جدیدی نظرم را به خود جلب کند. عبارت‌هایی مانند "فروش کلیه"، "کلیه‌فروشی"، "فروش کلیه زیر قیمت" و... تاکنون زیاد به چشم‌ام خورده بود اما این عبارت با بقیه فرق داشت. روی دیوار با ماژیک پررنگ نوشته شده بود: "چشم ‌فروشی". او افزوده است: «تصور می‌کنم آفتاب طاقت‌فرسای ظهر تابستان سوی چشمانم را کم‌قوا کرده است. جلوتر می‌روم تا شاید بتوانم دقیق‌تر بخوانم. نه، عبارت درست است. روی دیوار زیر شماره تلفن خط ایرانسل‌اش نوشته شده است: "چشم ‌فروشی".» تهیه‌کننده گزارش برای اطمینان از آنچه که دیده با شماره تلفن فروشنده چشم تماس می‌گیرد. از نخستین تماس‌های نتیجه‌ای نمی‌گیرد. او می‌نویسد: «بالاخره بعد از کلی تلاش، تلفنم پاسخ داده می‌شود. با شنیدن صدای مرد جوان گمان نمی‌کنم سن‌وسالش بیشتر از ۴۰ باشد. پیشنهاد خرید چشم را مطرح می‌کنم و بعد از انجام رایزنی و صحبت تلفنی، قرار ملاقات محقق می‌شود و این‌بار به‌عنوان خریدار پای معامله می‌روم.» محل قرار، ایستگاه اتوبوس چهارراه "میدان بار" است. فروشنده سر ساعت مقرر از راه می‌رسد. خودش را "م" معرفی می‌کند و ۳۴ ساله. بلافاصله و بدون مقدمه وارد صحبت می‌شود و از خریدار که گزارشگر روزنامه است می‌خواهد رک و پوست‌کنده بگوید چقدر حاضر است پول بپردازد. فروشنده "چشم" به گزارشگر روزنامه شهرآرا گفته است، شش ماه پیش در تهران یک کلیه‌ام را شش میلیون فروختم. الان هم به‌شدت فشار مالی دارم. حاضرم با همان شش میلیون چشمم را بفروشم... سه‌بچه دارم و صاحب‌خانه جوابم کرده است. بی‌سواد و بیکار هستم و باید خرجی فرزندان و همسرم را بدهم. چشم من مال شما، هرکار دوست دارید، با آن انجام دهید... چه اهمیت دارد که من یک دست داشته باشم یا نداشته باشم؟ یک پا داشته باشم یا نداشته باشم؟ لازم باشد، حتی پوستم را هم می‌فروشم...
08 Aug 15:15

مبارکمان باشد

by lalekhanoomi
خسته نباشید به آقای ظریف وگروهش. اوضاع بهتر شده. لااقل از امروز به بعد فقط باید درجبهه داخلی بجنگند!
08 Aug 15:14

شاید یک کمی گنگ وگیج باشد

by lalekhanoomi
 

من تا به حال در زندگی ام فقط 2 خانم را از نزدیک می شناسم که موهایشان را با وجود سفید شدنشان رنگ نکردند ودلیلشان هم فقط وفقط این بود که از موهای سفید خودشان خوششان می آمد. همین وبس! نه دلیل خاص دیگری، نه فلسفه ای ونه دمبک ودستکی!

خانمهای بیشتری را هم می شناسم که آرایش می کنند وموهایشان را رنگ می کنند وجراحی زیبایی می کنند و...وباز هم دلیلشان این است این طوری از خودشان بیشتر خوششان می آید ودر عوض خانم های بسیار بسیار زیادی را می شناسم که "به ناچار" تن به این کارها می دهند.

ممکن است قسمتی از این کارها را دوست داشته باشند ولی قسمت زیادی را هم به خاطر خوشایند دیگران وترس از دست دادن خیلی چیزها انجام می دهند.البته خوشایند دیگران هم خودش از آن مواردی است که به آدم حس مثبت می دهد وباعث می شود آدم از خودش بیشتر خوشش بیاید وراستش را بخواهید من هنوز نتوانسته ام مرز حس مثبت "گرفتن حس خوشایند از دیگران" را با حس منفی"تلاش وآزار دادن خود برای جلب توجه مثبت بقیه" تشخیص بدهم! در خیلی از موارد مرزشان آنقدر نازک ومحو می شود که تعیینش لااقل از من بر نمی آید.

ولی این را می دانم که خیلی ها برای عقب نماندن از قافله مد تن به هر تغییری در سر وریخت خود می دهند که قبل از این نوشته ها خیلی ها درباره اش داد سخن داده اند و وااسفاها گفته اند که آن هم از اساس، نیاز به بررسی دارد! ولی چیزی که من را وادار به نوشتن این متن کرد، گروهی است که آرایش نمی کنند ومو رنگ نمی کنند ومی گذارند همه چیز در طبیعی ترین حالت خودش باشد نه فقط برای اینکه هرچیزی را ارژینال دوست دارند ، بلکه برای اینکه از قافله مد دیگری به نام روشنفکری عقب نمانند! اینها عمری زن های آراسته وپیراسته را تحقیر می کنند ودر رثای زیبای طبیعی می گویند ولی ته ذهنشان به این مسئله اعتقاد ندارند که اگر داشتند بی سر وصدا به عقیده خودشان عمل می کردند واینطور با تمسخر وتحقیر درباره آن عده دیگر نظر نمی دادند! تازه تجربه نشان داده که خودشان هم سالها بعد با هزار دلیل وتوجیه وفلسفه بافی این کار را انجام می دهند!

می دانید چرا درباره این عده با اطمینان بیشتری می نویسم؟ چون در بینشان بیشتر زندگی کرده ام و زمانی هم سردمداری بودم برای خودم در این نظر دادن ها ومهمل بافی ها! حوالی بیست سالگی بودم  ودانشجوی هنر وبه خودم اجازه می دادم "در ذهن خودم" تمام آرایش ها وپاشنه های  بلند و دماغ های عمل کرده و ابروهای تتو شده و... را مسخره کنم وداد سخن بدهم که زیبایی طبیعی را چه به این قرتی بازی ها؟آن وقت ها یادم هست که اگر کسی از من می پرسید دماغت را عمل کرده ای؟ با چنان تمسخری جواب می دادم که نگو ونپرس وخود را از همه این مزخرفات(!) بری می دانستم وخدا نکند کسی در دانشگاه با پاشنه بلند راه میرفت که دیگر...  وبه این فکر نمی کردم که دختر خوب! اگر دماغ تو هم از قضا وبه لطف خدا سربالا نبود، بازهم همینطور فکر می کردی؟ یا اگر قامتی 150 سانتیمتری داشتی باز هم گیوه پاشنه تخت می پوشیدی؟( خیلی خوب! خودم فهمیدم! به نظر می آید دارم از خودم تعریف می کنم ولی فقط می خواهم موقعیت را درک کنید).

خلاصه اینکه  کم وبیش بر این عقیده بودم تا وقتی که دیدم  خوب! من هم سعی می کنم رنگ هایی بپوشم که به پوستم بیاید، من هم لباس های می پوشم که عیب های اندامم را بر طرف کند، من هم عطر می زنم وتلاش می کنم در چارچوب عقاید خودم خوشایند ودلپسند باشم واینها چیزی ورای نظافت شخصی است. من باید هر روز دوش بگیرم ومسواک کنم وتمیز ومرتب باشم ولی اینکه عطر بزنم یا نه انتخاب من است. من باید طبق عرف جامعه لباس بپوشم وبدنم را بپوشانم ولی اینکه چه رنگی را استفاده کنم باز هم انتخاب من است وچه وچه وچه که خودتان بهتر می دانید.

راستش را بخواهید من از جراحی زیبایی بدم می آید ولی نمی توانم بگویم  فرق اینکه لباسی بپوشی تا شکمت کوچکتر به نظر بیاید یا اینکه برای صاف شدن شکمت جراحی زیبایی انجام بدهی، "دقیقاً" چیست؟ به هر حال در هر دوی این موارد ورزش نکرده ای ورژیم نگرفته ای وسبک زندگی ات را اصلاح نکرده ای! اینکه با مدل مو و نوع آرایش دماغت را خوش فرم تر نشان بدهی چه تفاوتی دارد با جراحی اش؟ جراحی مشکلات و عوارض دارد؟ عوضش عمری راحت می شوی! این وسط فقط این کار را دوست ندارم و از آن بدم می آید. اینکه چرا خودم هم دقیق نمی دانم!

صد البته یک چیزی هم این وسط هست به نام "حد معقول" که من هم تا چند سال پیش فکر می کردم این حد را می شناسم و گواهم هم کشورهای پیشرفته تر وسر وریخت مردمان آنجا بود  ولی بازهم اگر بخواهیم منصفانه نگاه کنیم تفاوت شرایط، تفاوت رفتارها و زندگی ها را پدید می آورد ودر ضمن اینکه یک نفر خودش را عذاب بدهد که زیبا به نظر برسد، "همانقدر" احمقانه است که یک نفر خودش را عذاب بدهد تا طبیعی به نظر برسد.

همانقدر که تجارت مد آدم ها را برای رسیدن به معیارهای تعیین شده تحت فشار می گذارد، همانقدر هم روشنفکر نماها برای فاصله گرفتن از غرایز به ملت فشار می آورند.این بحثی که در مورد دینداری وبی دینی هم همیشه با خودم  ودوستانم داشته ام که یک روزی مفصل برایتان می نویسم.

08 Aug 15:11

مثل آدامس خروس نشان

by lalekhanoomi
 

يك كتابفروشي هست نزديك محل كار من، زير پل كريمخان ، كه كار خيلي جذابي مي كند.يك سري كتاب هاي فروش نرفته چاپ سالهاي گذشته را كه قيمت هايي بين ٧٠٠ تا ١٥٠٠ تومان دارند را آورده دم دست گذاشته وبه جاي پول خرد باقيمانده كتاب هاي ديگر مي دهد دست مشتري!

26 Jul 20:31

خاطرات دیوارهای خاک خورده

by تحریریه درنگ

 

محمد آقازاده: زخم‌های آدمی پایانی ندارد،‌ خودم را برای عمل یکی از خواهرانم آماده می‌کردم باخبر شدم دومی هم باید عمل شود، مانده‌ای باید چه بکنی، صبح اما خبر دیگری تلخم کرد، وانتی دو کودک را زیر می‌گیرد که خیابان تنها پناهگاهشان است، کودکانی که در کارتن خوابیده بودند و راننده تصورش را نمی‌کرده توی کارتن چیزی باشد و از روی آن رد شده است. یکی‌شان می‌میرد و دیگری با درد و جراحت می‌سازد، اگر وجدان داشتیم باید با شنیدن این خبر دق می‌کردیم و می‌مردیم، ولی زنده‌ایم، باید به خود تردید کنیم. به راستی وجدان را از کف داده‌ایم.

ساختمانی متروکه با شماره پلاک ۳۷ روبروی پارک هنرمندان مرا می‌بلعد،«خاطرات دیوارهای خاک خورده» از ما اشباح می‌سازد، اشباحی که باید در پس دیوارها خاطراتی را بر انگیزد که در گذشته دور جا مانده‌اند خود زندگی ما را افشا می‌کند، همه ما در ویرانه‌ها زندگی می‌کنیم، خیره به مغاک مانده‌ایم و به قول نیچه شبیه مغاک شده‌ایم، پرفورمنسی که شهاب آگاهی در این ویرانه شکل می‌دهد از ما می‌خواهد بخشی از آن باشیم و با دیوارها و خاطرات بازی کنیم، ولی بازی زندگی را در تعلیق می‌گذاریم تا با نابازی ویرانه‌ای را ببینیم که در نقاب زندگی روزمره فراموش می‌کنیم؛ دکورهای شیک، تماشای ویرانه را از ما دریغ می‌کند و خودآگاهی را از ما می‌گیرد.

از ساختمان که بیرون می‌زنم با دوستی چای و بیسکویت می‌خورم، نه صبحانه خوردم و نه ناهار، از کافی‌شاپ‌های شیک خانه هنرمندان حالم به هم می‌خورد، خانه‌ای که ربطی به هنر ندارد و تجارتخانه‌ای است که با شکم‌بارگی معامله پر سود می‌کند، هنر در همان خانه متروکه می‌گذرد و فرم زندگی و محتوایش در خرابه به هم می‌رسند و در خانه هنرمندان کاملاً از هم جدا می‌شود.

پیاده به خانه باز می‌گردم، جوانان گمنام به ذهن من می‌آیند، همان‌هایی که دور از سالن‌های اخته و سانسور زده با تجربه بر آن‌اند که درام را در عمق و گره‌خورده با زندگی زنده نگاه دارند، جای آن دو کودک خیابان خواب در هنر کجاست، در من کجاست، در شما کجاست، راستی سهم مردم در سیستم درمانی کجاست، جوابی ندارم. شما دارید؟ گمان نکنم.

26 Jul 20:30

بگذار سخن بگویم: برای نرگس محمدی

by admin

مدرسه فمینیستی: این روزها بازار اظهار نظر «دایه های مهربان‌تر از مادر» در شبکه های اجتماعی داغ است. از حضورشان و خاطرات‌شان می نویسند و به راحتی دیگر فعالان مدنی را که اکنون در زندان هستند مقصر معرفی می کنند! وقتی نوشته هایشان را می خوانم زیر لب شعر شاعر نامدارمان را زمزمه می کنم: «هوا بس ناجوانمردانه سرد است».

آیا متوجه هستیم که راجع به زنان زندانی قضاوت و رأی صادر می کنیم که روزگار سختی را در بند و هجران می گذرانند و عمر با ارزش‌شان چگونه می گذرد؟ ما درباره زنانی حرف می زنیم که آنها هرگز احتیاج به دلسوزی و تعریف ما ندارند و ما نمی توانیم در جایگاه آنها باشیم. از برابری و حقوق زنان و «حق انتخاب» مردم حرف می زنیم، اما در جای دیگر، حق انتخاب کسانی را که مورد تأییدمان نیستند و اکنون در زندان به سر می برند نقض می کنیم و از هر فرصتی برای شماتت آنها بهره می گیریم. جالب است که همچون مردسالاران، فرمان خانه‌نشینی و سکوت را برای زنان صادر می کنیم!!

آیا صِرفِ بودن با فرزند در خانه، فضلیت است یا آنچه به فرزندانمان می آموزیم مهم است؟ واقعاً چه کسی و طبق کدام منطق دموکراتیک و حقوق‌بشری گفته زنی که مادر و همسر است نباید فعال اجتماعی باشد و لازم نیست دنبال خواسته های بشردوستانه‌اش برود؟

اگر جامعه مدنی ما تعریف نشده و به مطالبات حقوق شهروندی‌مان وقعی گذارده نمی شود و حتا قوانین نیم‌بند موجود هم اجرا نمی شود، باید مادری و همسرِی زنانی چون نرگس محمدی و بهاره هدایت و دیگر زنان زندانی که مادر و همسر هستند، زیرسؤال برود؟ آیا وقتی مردان فعالیت سیاسی می کنند و سال ها زندانی می شوند دارای فرزند و همسر و مادر نیستند؟ در حال حاضر مردانی در زندان هستند که مسئولیت اداره همسر و فرندان‌شان را رها کردند و به دنبال امری که حق می نامند رفته اند و بار مسئولیت‌شان را زنان به عهده گرفته اند! اما وای به حال زنی که مانند این همه مردان سیاسی به دنبال حق خواهی باشد!

هزاران نفر برای دفاع از میهن و عقیده‌شان راهی جبهه های جنگ شدند و تعداد زیادی شوهر، برادر و پدر در میدان های جنگ کشته، مفقود یا معلول شدند. آن هنگام ما نمی گفتیم که «آقا تو زن و بچه داری، برو سر کار و زندگی ات، تو مسئولیت داری!». یا احیانا وقتی از نابسامانی وضعیت اقتصادی‌شان، گرفتاری‌شان و بیکاری شان گفته می شد آیا ما می گفتیم که «مسائل خانوادگی ات را سپر مسائل اجتماعی قرار نده؟». این چه نگاه سخت و خشن و مردسالارانه است که یک زن مسئول و فداکار و پُر دل و جرأت همچون نرگس محمدی را به راحتی زیر سؤال می برد؟ آن هم زیرسؤال بردن زنی که دغدغه آینده همه بچه های جامعه اش را دارد و نمی تواند از اتفاق هایی که در مملکت اش می افتد بی تفاوت بگذرد. زیرا فقط مادری‌کردن را در رفت روب و تیمارداری فرزند خودش نمی داند؛ او آینده ای که در خور فرزندانش است را طلب می کند. او چه بخواهد و چه نخواهد مادر همه است حتا زمانی که پشت در زندان می ایستد تا از اعدام فرزند مادرهای دیگر چشم‌پوشی کنند! حتا زمانی که سرما و توهین ها را تحمل می کند باز هم او مادر است، و به خاطر همین حس عمیق مادرانه است که همدلانه با مادرهای دیگر همراهی می کند و هزینه آن را هم می پردازد. نرگس آگاهانه مسئولیت انتخاب اش را به عهده گرفته است.

نرگس محمدی فعالیت خود را همواره مدنی و مسالمت آمیز در جهت ارتقای جامعه مدنی و حقوق شهروندی دنبال می کرد و در مقام شهروندی متهعد، در راستای ارتقای حقوق شهروندی که حق هر شهروند مسئولی است می کوشید. او نه تنها وظایف مادری را انجام می داد بلکه وظایف پدری را هم به‌ناگزیر بر عهده داشت. در خلوت از خودمان بپرسیم که واقعاً چه کسی مایل است از فرزندان و خانه و خانواده و دوستان بگذرد؟ طبعاً زندان، انتخاب نرگس نبود. «منتقدان» می خواهند بگویند که او شناختی از زندان و زندانی بودن نداشته!؟! این درحالی است که همه می دانیم که نرگس به خوبی این مسائل را می دانسته اما انگیزه اش که اتفاقاً به آینده بچه هایش هم ربط دارد قوی‌تر از همه دلهره ها و ترس هایش بود. او با فائق آمدن بر ترس هایش به فرزندان اش مقاومت، شجاعت و مسئولیت در قبال گفته ها، حرکات و انگیزه هایش را می آموزد و جهانی پُر از شادمانی و عدالت برای آینده آنها در نظر دارد، و در نهایت با انتخاب و تصمیم آخرش حتا خود را از دیدار هفتگی محروم می کند تا بچه ها حداقل پیش پدرشان باشند. کسانی که زندان بودند می دانند که این ملاقات های هفتگی چه قدر در روحیه زندانی تأثیر مثبت دارد. حالا نرگس از این دیدارها هم محروم است. این دیدارها یعنی زندگی، یعنی انگیزه برای ادامه زندگی در زندان، اما او باز هم صبورانه از آن می گذرد.

چه کسی گفته که زنان اگر وارد فعالیت اجتماعی، مدنی و سیاسی بشوند حق گفتن مسائل شخصی را ندارند؟ این تلقی به ظاهر وارسته، در واقع ناشی از تابوهای کهنه و نخ‌نما است. این تلقی قدیمی به فعالان زن می گوید که نباید از دردها و رنج ها گفت، نباید از تنهایی، از عمر و جوانی هدر رفته، از دوری و فراق فرزند، از بیماری و پریشانی فرزندان از محرومیت عشق مادرشان، از بی‌کسی و بی‌همزبانی، از مشقت و سختی زندان، از مشکلات هم بندان و... سخن گفت! در حالی که گفتن و نوشتن این ها نه فقط لازم است بلکه بنا به تعریف حقوق شهروندی، حق مسلم یک انسان است. یعنی اگر هر شهروندی در چنین تنگنایی قرار بگیرد و از حقوق اش محروم شود باید همه را بگوید و بنویسد تا همه ما خصوصاً بچه ها و نزدیکان اش بدانند که او چه رنجی را متحمل می شود. او رنج و محرومیت را تحمل می کند تا بتواند به رؤیاهایش که ایجاد یک زندگی عاری از خشونت و تبعیض و بی‌عدالتی است برای همگان رقم بزند.

26 Jul 20:19

برای داشتن یک زندگی رنگی – ۴ مرداد

by مجله آنلاین رنگی رنگی

رنگی زندگی کردن خیلی خوبه . چون توش مدل خودمون هستیم . چون یاد میگیریم از چیزهای کوچیک هم لدت ببریم. یاد میگیریم به جای غر زدن، کاری انجام بدیم.
سبک زندگی رنگی چیز عجیبی نیست . همش یعنی : شاد باش :)
ما هر روز تلاش می کنیم براتون سرویس ها و ایده ها و مطالب و برنامه های رنگی ارائه کنیم تا حالتون بهتر باشه و یتونین راحت تر سبک زندگی رنگی داشته باشین.
در همین راستا تصمیم گرفتیم تا هر روز یک مطلب آزاد براتون منتشر کنیم که توش یا مجموعه عکس ها با حال و هوای رنگی هست یا پیشنهاد های ساده و یا یک شعر یا دستان کوتاه :)ایده اینه که بعد از دیدن این مطالب حالتون کمی شادتر باشه :)
یادمون نره که امروز یکی از روزهای عمر ماست که دیگه تکرار نمیشه. مثل یه بوم نقاشی سفید که تا شب فرصت داریم روش نقش های قشنگ بکشیم.
ما می تونیم مشکلاتمون رو حل کنیم حتی اگه خیلی سخت ! باید قوی بود :)

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند. نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید : میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟ یک دفعه کلاس از خنده ترکید … بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند . اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند: اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی. او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند . او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … . به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آرى ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت . آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم . پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت: برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود ! در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟ همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم . و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید . شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت
ارنستو چه گوارا
این داستان رو یک آدم رنگی به اسم آیلار برای ما ایمیل کرده و به نظرمون پر از حس های خوبه . شما هم بخونیدش و اگر متن ها و داستان های خوب برای این بخش دارین برامون بفرستین :) اینطوری دیگران رو در حس خوبتون شریک میکنین :)

The post برای داشتن یک زندگی رنگی – ۴ مرداد appeared first on رنگی رنگی.

26 Jul 07:32

سیل‌زدگان: هنوز عزیزان ناپدیدشده‌ی ما پیدا نشده‌اند

در حالی که ۷ روز از وقوع سیل در تهران و حریم‌های پیرامونی آن می‌گذرد، هنوز مشکلات سازماندهی عملیات جستجوی افراد مفقود شده برطرف نشده و خانواده‌های آنان با دست خالی برای یافتن عزیزان خود دست‌به‌کار شده‌اند. به‌گزارش ایسنا، وضعیت مناطق سیل‌زده‌ی تهران، کن و سولقان هم‌چنان نابسامان است و بازماندگان این فاجعه از داشتن وسایل اولیه‌ی زندگی، آب آشامیدنی و برق محروم مانده‌اند. برخی از خانواده‌ها که از یاری امدادگران و نیروهای نجات ناامید شده‌اند، "پاچه‌های شلوارها را بالا زده‌اند و به دنبال گمشدگان خود میان گل و لای، لاشه‌ی ‌درختان و سنگ‌های بزرگ می‌گردند." بیشتر بخوانید: دلیل سیل؛ انحراف مسیر رودخانه با آن که هنوز گزارشی رسمی در باره‌ی سیل هفته‌ پیش منتشر نشده، با این‌حال احمد مسجد جامعی، عضو شورای شهر تهران که روز شنبه (۳ مرداد) از مناطق سیل‌زده بازدید کرده، علت وقوع سیل را "انحراف مسیر رودخانه‌ی کن در بخشی از جاده به دلیل ساخت پل برای آزادراه تهران ـ شمال" عنوان می‌کند. ساخت آزادراه تهران شمال را پیمانکاران چینی بر عهده دارند. مسجد جامعی در این رابطه می‌گوید: «کارگاه آزادراه دقیقا داخل رودخانه بنا شده و با جاری شدن سیل نیز آب، ماشین آلات و سنگ‌ها را با خود جابه‌جا کرد؛ حتی کانکس استراحت کارگران نیز تخریب و دو نفر از کارگران چینی جان خود را از دست دادند.» بیشتر بخوانید: گفته می‌شود که مهندسان چینی در جریان ساخت آزادراه تهران ـ شمال بخشی از رودخانه‌ی کن را برای نصب پایه‌های پل، با سمنت پر کرده و در نتیجه مسیر آب رود را تغییر داده‌اند. این امر به نوبه‌ی خود سبب شده که هنگام جاری شدن سیل، آب رود از کانال‌های پیش‌بینی‌شده خارج شده و به سطح جاده آمده است. ادامه‌ی جستجوی ناپدیدشدگان به گزارش ایسنا به نقل از آمار منتشر‌شده، تا کنون تنها ۹ جسد در این منطقه یافت‌شده است. تلاش امدادگران برای پیداکردن ناپدیدشد‌گان دیگر هم‌چنان ادامه دارد. در گزارش ایسنا آمده است که سیل‌زدگان به‌طورکلی از فعالیت‌های کارکنان هلال احمر انتقاد می‌کردند و از "حضور کم‌رنگ" آنان شکایت داشتند. فرجی، نماینده‌ی این سازمان که در این بازدید شرکت داشت، این انتقادها را رد کرد و گفت: «هلال احمر از دقایق ابتدایی وقوع حادثه در محل حضور داشته است و در همان دقایق اولیه توانستیم نسبت به نجات ۲۰ خانوار اقدام کنیم.» فرجی گفت که در عملیات نجات این سازمان، ۱۴۰ امدادگر در ۷ گروه کاری فعالیت داشتند. وی توضیح داد که در عملیات جستجو هم‌چنین از سگ‌های تربیت‌شده‌ی "زنده‌یاب" نیز استفاده شده است، "هر چند که این اقدامات چندان موثر واقع نشده است." مسجد جامعی دلیل این امر را "رطوبت هوا" عنوان کرد و گفت: «با این که سگ‌های زنده یاب در محل حاضر شدند، اما گویا به دلیل رطوبت بالا و این که سگ‌ها توان یافتن اجساد را نداشتند نتوانستند اقدامی انجام دهند که این گلایه مردم را نیز به همراه داشته است.» بیشتر بخوانید: این عضو شورای شهر تهران با تاکید بر این که "جستجوی افراد مفقود‌شده در جای خود باقی است"، یادآور شد که اولویت را باید به مدیریت شهری برای بازماندگان و سیل‌زدگان داد. به گفته‌ی او تامین آب آشامیدنی و برق، هم‌چنین آب‌رسانی به باغات که پیش از جاری شدن سیل با آب دره‌ها آبیاری می‌شدند، از جمله‌ی این اولویت‌ها است. مسجد جامعی گفت که دولت از تمام امکانات خود سود می‌برد تا عوامل نارضایتی مردم را از میان بردارد. "ناکارآمدی سازمان مدیریت بحران" رحمت‌الله حافظی، رییس کمیسیون سلامت شورای شهر تهران که در بازدید مناطق سیل‌زده نیز شرکت داشت، علت نارضایتی سیل‌زدگان را "ناکارآمدی سازمان مدیریت بحران" خواند و گفت که دلیل عدم کارآیی این سازمان، ساختار آن است. حافظی گفت: «تا وقتی رییس سازمان مدیریت بحران، در حد معاون وزیر است، مشکلی حل نمی‌شود.» حافظی از "بی‌برنامگی" سازمان مدیریت بحران انتقاد کرد و یادآور شد که این سازمان از تجربیات تلخ حوادث گذشته، از جمله سیل تجریش درس نگرفته است. رییس کمیسیون سلامت ضمن توضیح ساختار ستاد مدیریت بحران گفت که اقدامات این نهاد هنگام بروز حادثه نمی‌تواند موثر واقع شود. زیرا گروه‌های کاری زیر نظر این سازمان، به صورت پراکنده عمل می‌کنند و اقدامات، بدون هماهنگی صورت می‌گیرد. بر اساس گزارش خبرگزاری‌ها، در شب وقوع سیل مسئولان سازمان‌های هواشناسی، صدا و سیما، مدیریت بحران، پلیس و سایر دستگاه‌های مربوطه حاضر به اقدام بودند، اما نتوانستند "به عنوان یک مجموعه متحد و واحد" عمل کنند. حافظی انتقاد به "دخالت" مردم را که گویا در تشدید تلفات موثر بوده، نادرست خواند و سیاست "اطلاع رسانی سازمان مدیریت بحران به آن‌ها" را ناکافی دانست. او از مسئولان این سازمان پرسید: «آیا به مردم آموزش داده‌اید که در زمان بروز حادثه چه رفتاری داشته باشند؟» بیشتر بخوانید: رییس کمیسیون سلامت در پایان یادآور شد: «باید بگویم که ما مسئولان مقصر هستیم که نتوانستیم هماهنگی بین دستگاه‌های دخیل ایجاد کنیم.» قرار است در مورد امکان استفاده از نیروهای مسلح در زمان وقوع فاجعه‌های طبیعی و چگونگی مدیریت آن، در جلسه‌های آتی هیئت دولت بحث شود.
26 Jul 07:22

آشپزی رنگی – پیاز پنیری

by مجله آنلاین رنگی رنگی

اگه میخواین توی یه مهمونی پیاز پنیری برای مهمون هاتون درست کنین، مطمئن باشین که اولین غذایی که تموم میشه، همینه :) خوبیش هم اینه که درست کردنش خیلی راحته!

نکته : اگه از طرفدارای پیاز نیستین، نگران نباشین چون توی این دستور، پیاز طعم غالب نیست.

Hot-Onion-Dip

The post آشپزی رنگی – پیاز پنیری appeared first on رنگی رنگی.

26 Jul 07:20

با وسوسه گوجه‌فرنگی‌های تابستان چه کنیم؟

by آزاده عصاران

سس گوجه

اگر گوجه‌فرنگی‌های تازه در بازارهای محلی و روز تره‌بار وسوسه‌تان می‌کند و عطر مست‌کننده‌ گوجه آفتاب‌چشیده تابستانی هوش از سرتان می‌بَرَد، جلوی خودتان را نگیرید. بخرید و به خانه ببرید و اگر نتوانستید همه را مثل سیب گاز بزنید یا در سالاد و لقمه و ساندویچ‌های متنوع جا بدهید، با آن یک مایع خوش‌رنگ و خوشمزه و یاری‌رسان درست کنید با ساده‌ترین روش فرمول یک.
«سس گوجه‌فرنگی» با کمی ریحان و لیموی تازه می‌تواند روی خمیر پیتزای خانه‌پز و پاستای سرخ، درخشان‌تر هم بشود. اگر هم بیش از میزان مورد نیازمان بود، در بطری یا شیشه کوچک دردار می‌ماند یا در کیسه پلاستیکی و ظرف مخصوص در فریزر آماده است برای اینکه ثابت کنیم وقت جیک‌جیک مستون، فکر زمستون هم هستیم.
در گوشه آشپزخانه شماره ۶۳ روش آماده کردن این چاشنی ساده و پایه‌ای را پیشنهاد می‌کنیم برای اینکه مزه نرم تابستانی‌ گوجه‌های رسیده و براق را برای مدتی در پَستو و یخچال‌مان حفظ کنیم.

مواد لازم:

– گوجه‌فرنگی تازه هر مقدار که زورمان می‌رسد مثلا سه کیلو
– لیمو ترش بر اساس میزان گوجه مثلا برای سه کیلو یک چهارم پیمانه
– سبزی خشک و خوشبو (ریحان، گشنیز یا آویشن) (دلبخواه)
– سیر یا پیاز ساطوری (دلبخواه)
– نمک

نکته:

لیمو برای اسیدی کردن سس کاربرد دارد تا در بسته‌بندی، عمر طولانی‌تری داشته باشد. اگر قصد استفاده از سس را در پاستا و لازانیا دارید به بقیه مواد مثل سبزی خشک و سیر و پیاز توجه کنید که غذا مزه عجیبی نگیرد. اگر دوست دارید، می‌توانید سس را خنثی و بی‌مزه درست کنید و بعد بر مبنای هر غذا زمان استفاده، به آن طعم بدهید.

روش:

۱- روی هر گوجه شسته‌شده را با شکل ضربدر با چاقو می‌بریم. گوجه‌فرنگی‌های ضربدر خورده، در یک قابلمه آب جوش روی شعله گاز می‌جوشند. شاید سه تا چهار دقیقه کافی باشد و بعد باید گوجه‌های جوشیده را در کاسه یا قابلمه پر از آب یخ آماده‌شده از قبل بیاندازیم تا به آنها شوک وارد شود و پوست‌شان بشکافد. در این مرحله ساده‌ترین کار، گرفتن و کندن پوست ورآمده گوجه‌هاست.

سس گوجه ـ گوشه

۲- اگر دستگاه مخلوط‌کن یا غذاساز ندارید، گوجه‌ها را با چاقو خرد کنید. اگر دستگاه دارید در چند ثانیه یک آب‌گوجه خوشرنگ و بو تحویل می‌گیرید.

۳- گوجه پوره‌شده را در قابلمه ریخته و روی شعله ملایم می‌جوشانیم. هم می‌زنیم و مراقبیم آب آن تا حدی خشک شود که شکل یک سس غلیظ  را بگیرد. بسته به میزان گوجه‌ها ممکن است نیم ساعت تا ۵۰ دقیقه این مرحله طول بکشد.

۴- وقتی مایع به غلظت مورد نظرمان رسید، آب لیمو را اضافه می‌کنیم و اگر میل داریم سبزی، سیر و پیاز ساطوری و بقیه مواد را هم در قابلمه می‌ریزیم. وگرنه فقط نمک و آبلیمو را در قابلمه سرازیر می‌کنیم.

۵- وقتی سس خنک شد بر اساس کیسه زیپ‌دار فریزی یا ظرف مناسب فریزر آن را تقسیم‌بندی کرده و در فریزر می‌گذاریم. دست‌کم سه ماه می‌توانیم این سس را با همین مزه در فریزر نگه داریم و برای هر بار مصرف بگذاریم یخش باز شود و در غذا بریزیم.

نکته:

تجربه نشان داده بسته‌بندی آن در شیشه یا قوطی‌های مختلف احتمال کپک‌زدن دارد اما اگر دوست دارید باید شیشه استریلیزه را با مواد پر کنید و بعد شیشه در بسته را در آب جوش بگذارید تا نیم ساعتی بجوشد. اگر فقط یک سوراخ یا روزنه وجود داشته باشد، سس ما در زمانی کوتاه شاید قبل از مصرف، به سرعت از بین می‌رود.

نوشتهٔ با وسوسه گوجه‌فرنگی‌های تابستان چه کنیم؟ را در گوشه کامل‌تر بخوانید.

12 Jul 12:46

سکوت بی جا !

by saborane

 مهندس یک شرکت بزرگه و معتقده برای اون شرکت عضو مهمی یه ، سیزده ساله ازدواج کرده و یه دختر یازده ساله داره ، ازش سوال می کنم چرا با شوهرت نیومدی ؟ می گه مشاوره رو قبول نداره ، می گه من مشکلی ندارم ، تو مشکل داری دیوونه ای ، مشاور لازمی !

-          من اومدم پیش شما چون گیج شدم ، نمی دونم کاری که می خوام انجام بدم درسته ؟ به فکر دخترم هستم ، نمی دونم چه اتفاق هایی براش پیش میاد ، بیست ساله بودم که باهاش ازدواج کردم ، نسبت دوری داشتیم و خانوادش رو زیاد نمی شناختم ولی مادر می گفت آدمای خوبی ان ، تازگی ها شنیده بودم عروس بزرگشون تو دوران عقد جدا شده ، خواستگاری اومدن و همه چی به خوبی پیش رفت و ما سریع عقد کردیم ، تو دوران عقد چند باری بگو مگو داشتیم ، دو بار هم خونه اشون کتک خوردم ولی کسی از این موضوع خبردار نشد ، بعد از عقدم فهمیدم مادرشوهر و پدرشوهرم همیشه با هم جنگ و دعوا دارن و قهر کردن هاشون ماه ها طول می کشه ! عروسی کردیم و رفتیم سر خونه زندگی ، باز جر و بحث هایی داشتیم ، حرفاش و اذیت کردناش برام عجیب بود ، وسایل خونه رو از زندگی مون مهم تر می دونست ، بدبخت می شدم اگه مثلا لیوانی میشکست یا لب پر می شد ، اگه آبی رو فرش می ریخت ، اگه یخچال زیاد باز و بسته می شد ، اگه وسیله ای خراب می شد و نیاز به تعمیر داشت .... چند بار سر خانوادم کتک خوردم ، چرا برادرت جلوی من پاهاشو دراز کرده بود ، شما همه اتون بی ادب اید ، چرا کنترل تلویزیون دست مهمون ( یعنی خودش ) نباید باشه ، یه بار خواهر کوچیکم رو سیلی زد به خاطر کنترل تلویزیون ، دوران بارداری کتک خوردم ، هنوز ده روز از زایمانم نگذشته بود جلوی چشم مادرم ازش کتک خوردم و مادرم از ناراحتی رفت خونشون ، منو دخترم با ترس و لرز زندگی می کنیم ، دخترم حواسش نبود لاک به انگشتش زده بود و هنوز خشک نشئه بود که در یخچال رو باز کرده و یخچال رنگ لاک رو گرفته بود و اینم حواسش نبوده پاکش کنه بعد که می ره آشپزخونه می بینه چی کار کرده ، با ترس و گریه اومد و تعریف کرد بهش گفتم هیچی نگو بابا خوابه ، بیرون که بره یه فکری براش می کنیم ، ولی دخترم گفت نه اگه نگیم بدتر می کنه رفت و وقتی پدرش بیدار شد بهش گفت و نتیجه اش فحش و ناسزا به من و دخترم و خانوادم بود و در نهایت سر منو و دخترمو به هم کوبید و هر کدوم یه طرف افتادیم ............ اتفاق آخر که دیگه من بریدم این بود که دخترم رو مبل خوابش برده بود وقتی اومد خونه و دید داد و بیداد راه انداخت که یراق این بی صاحب خراب می شه تخت وامونده اش چشه که باید اینجا بمیره و .... .

حدود دو ساله از من بچه ی دوم می خواد ، اونم باید پسر باشه ، مادرشوهرم گفته شده 10 تا بچه بیاری باید بیاری تا پسر بشه ! هر روز یواشکی قرص می خورم ، فکر می کنه دیگه مشکل دارم و نمی تونم بچه دار شم ، کتک خوردم که باید رضایت بدم زن دوم بگیره تا براش پسر بیاره ، من نمی تونم یه بچه ی دیگه رو بدبخت کنم . خانوادم می دونستن ما اختلاف داریم ولی از هر هزارتا یکی شو متوجه می شدن ، همه ی تلاشم تو این سیزده سال این بود که اوضاع رو درست کنم ولی دیگه کاری از دستم برنمیاد ، من به طور متوسط هر هفته کتک خوردم ، وقتی بهش فکر می کنم دروغ نگفته باشم تو این سیزده سال بیش از 600 بار کتک خوردم !

الان اومدم ببینم تصمیمم درسته ؟ بعدا پشیمون نمی شم ؟ من هنوز دوسش دارم ، خوبی هایی هم داره ولی با ترس خونه اومدن و با ترس زندگی کردن و سکوت مطلق تو خونه رو دوس ندارم ! شما بگید من چی کار کنم .

-          من فقط یه سوال دارم ، می تونی دلایل موندنت رو بشماری ؟

 

1-      وقتی تو خانواده ای طلاق وجود داشته ریسک طلاق توی اون خانواده بالا می ره ، پس موقع ازدواج بهش توجه کنیم .

2-      رفتن پیش متخصص و کمک گرفتن از اون خیلی سریع تر به بهبود اوضاع یا مشخص شدت تکلیف زندگی کمک می کنه .

3-      هرگز حمایت های خانواده رو از دست ندیم ، قرار نیست اونا هر دعوای کوچیکی رو مطلع شن ولی مسائلی که سلامتی و جان فرد رو تهدید می کنه باید خیلی سریع بهش رسیدگی کرد .

4-      بچه ها در طلاق والدین آسیب می بینن ولی تحقیقات نشون داده زندگی با یک والد در محیط آروم بهتر از زندگی با هر دو والد ولی در محیط آسیب زا و متشنج هست .

5-      تعیین کننده ی جنسیت فرزند " مردها " هستن ، چرا این هنوز محل مناقشه اس ؟؟؟؟؟

6-      با هر حرف و رفتارمون روی دیگران اثر می ذاریم ، مراقب شکستن حریم خانواده ها و ناسزاهایی که در دعوا رد و بدل می شه باشیم ! این جمله ها هرگز از خاطر کسی نمی ره !!!

7-      آدما همه ی رفتارشون، کلامشون و افکارشونو  از تو آرشیوی که والدین از کودکی در فرایند فرزندپروری براشون تهیه و تدارک دیدن انتخاب و استفاده می کنن ، نمی شه از والدین همیشه قهر انتظار داشتن فرزندانی پر از مهر و بی کینه و نرمال داشت

8-      قبل از مزمن شدن آسیب های بچه های طلاق درصدد حل مشکلاتشون باشیم تا زندگی بزرگسالی کم آسیبی داشته باشن .

9-     کتک خوردن ، ناسزا شنیدن و هر تحقیری هرگز از خاطر کسی پاک نمی شه ، چه چیزی روی ذهن و تن دیگران حک می کنیم ؟!