Shared posts

09 Sep 12:14

گرگم و گله میزنم، چوپون دارم، نمیذارم

by lonelypesarak

– گاهی به مناسبت مرتبه ی شغلی یا سطح دسترسی به اطلاعات، یک خبرهایی به من می رسد یا در جریان تصمیماتی قرار می گیرم و یا حتی در مورد مساله ای، ناچار به تصمیم گیری می شوم که نتیجه آن، بر روی زندگی کارمندان سازمان، تاثیر گذار خواهد بود. تصمیماتی مثل کاهش در حقوق یا اخراج. تصمیم های منجر به تاثیرات مثبت/شاد مثل افزایش حقوق یا ارتقا شغلی، الان مورد بحثم نیست.
– یادم نیست از کی، از اواسط دوران دانشگاه بود شاید که حسگری در من فعال شد که منظورهای عشقی/عاطفی/جلب توجهی خانم های اطرافم را حس می کرد. شاید خودشیفتگی جلوه کند، شاید این طور به نظر برسد که زیادی روی خودم حساب میکنم یا به خودم می گیرم ولی هر چه که باشد، من به این حس اعتماد دارم.
راستش را که بگویم، هر وقت این حس در مورد شخصی به من دست داده است، سعی کرده ام تا حد امکان فاصله ام را از آن آدم زیاد کنم و به منطقه ی امن مهاجرت کنم. چرا فاصله؟ چرا مهاجرت؟ چرا امن؟ چرا نا امنی؟ شاید بعدا گفتم.
– حس عجیبی است آگاهی از اینکه تا چند روز دیگر، عده ای از کارمندان این شرکت اخراج خواهند شد و کار کردن کنارشان. اینکه چند روز دیگر قرار است آنها را دور میز جمع کنی و بهشان بگویی امروز روز آخرشان بوده در حالیکه امروز آنها بی خبر از همه جا، مشغول امور روزمره خودشان هستند. حس عجیبی است شنیدن صدای خنده و شوخی شان با هم. حتی شنیدن صدای حال به هم زن آن دخترکی که در اتاق بغلی، به بهانه شوخی با همکارش و با قصد جلب توجه، صدای آه و اوه در می آورد یا غرش سگ را تقلید میکند، هم حس عجیبی است. صدای بلند بلند بچه گانه حرف زدن عده ای خانم متشخص با همدیگر هم حس عجیبی است.
اصلاً روز عجیبی است امروز.
– پروژه ی اولم در این شرکت، تعمیرات ساختمانی بود و تبدیل فضای کهنه و قدیمی آن به فضایی شیک و مرتب و اداری. تعمیرات ساختمانی همه اش کلنگ و تیشه و آجر و سیمان و گرد و خاک بود تا رسید به نقاشی و گلکاری. ساختمان که تمام شد، رسیدم به خود شرکت. تا گلکاری خیلی مانده، فعلا که تیشه به دست گرفته ام.

– گاهی خبر داشتن از همه چیز، خیلی هم شادی آور نیست!

08 Sep 12:29

شلپپپپپپپپپپپپپپپپ

by lonelypesarak

– از سرم نپرید که، گفتم بنویسمش بلکه بپرد اما همچنان می چرخد توی مغزم لامصب، من عاشق چشمت شدم.
– قاعده ی مقاومت در برابر تغییر ناگهانی را که می دانید؟ نمی دانید؟ مثال مشهورش اینکه اگر یک قورباغه را بیاندازید داخل آب جوش، زودی می پرد بیرون، ولی اگر بیاندازیدش داخل ظرف آب معمولی و ظرف را بگذارید روی اجاق تا ریزه ریزه گرم شود، قورباغه داخل ظرف پخته می شود ولی بیرون نمی پرد! از این مثال استفاده می کنند که ما در برابر تغییرات یکهو مقاومت می کنیم و اگر تغییرات آرام آرام باشند، تحملشان برایمان سخت می شود. این ماجرا اما یک حالت مقابلی هم دارد. بعضی تغییرات را اگر بخواهیم به روش نرم نرمک می رسد اینک بهار، تجربه کنیم/ ایجاد کنیم/ تحمل کنیم، هیچوقت خوش به حال روزگار نمی شود. مثال من برای این ماجرا، حوضچه ی آب سرد بعد از سونا ست. تا وقتی لب حوضچه بایستیم و شست پایمان را بزنیم در آب، عمراً بدن عادت کند و دما عادی شود و پریدن در آب، سختی اش از بین برود. باید چشم ها را بست، دماغ را گرفت و شلپپپپپپپپپپپپپ!
– یک زمانی می خواندم یک جایی که در یک مراسم شب شعری، شاعر جوانی رفت پشت تریبون و عاشقانه ای خواند در فراق یار و اشک حضار را درآورد. پایین که آمد از او پرسیدند کیست این یار؟ بگو تا برویم و بر سر سازش درآوریمش و شما را به وصال برسانیم. شاعر جوان کمی سرخ و سفید شد و گفت: هر که را شما صلاح بدانید!
حالا شده ماجرای این «من عاشق چشمت شدم»! چشم ِ کی؟ هر که را شما صلاح بدانید! عاشق شدن من هم این شکلی ست.
– دلم می خواست ربط این بند ها را به هم توضیح دهم، ولی این هم می رود جزو همان حرف ها که بایستی بماند در دل! پوففف! همینقدر بگویم که خیلی کارها به دو دو تا چار تا، پیش نمی رود، بایست چشم ها را بست، دماغ را گرفت و شلپپپپپپپپپپپپپ!

07 Sep 11:46

من عاشق چشمت شدم، شاید کمی هم بیشتر

by lonelypesarak

تمام دیروز و امروز، هر چند دقیقه یکبار، یعنی هر وقت که در حال صحبت با کسی یا تمرکز روی کاری نبوده ام، آمده توی سرم. همینجور می چرخد، می چرخد، می چرخد. اگر محدودیت های محل کار نبود، فکر کنم کار به زمزمه ی بلند هم می کشید، فریاد حتی.
آخ که این من عاشق چشمت شدم همینطور می چرخد در سرم. خیلی دلم می خواهد یک نفر پیدا شود، عاشقم کند.
نمی خواستم بنویسم این حرف ها را، ولی الان به این نتیجه رسیدم که شاید نوشتنش باعث شود از سرم بپرد.
گفته بودم قبلاً از رابطه ام با چشم ها و لبخند ها و انگشتان، یادم هست که گفته بودم.
من این را می فهمم، با پوست و گوشت و استخوان می فهمم. پوست و گوشت و استخوان کم است، من با چشمانم می فهمم این را که می گوید: آغاز و ختم ماجرا، لمس تماشای بود.
راستش را بگویم؟ دلم می خواهد یک کسی بیاید کاری کند با من که بعدش بیایم بگویم:
یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود

07 Sep 08:07

بقیه

by lonelypesarak

یک بقیه ای توی زندگی آدم هستند که اسمشان بقیه است، فکر میکنی یک جور سیاهی لشگرند، سیاه پررنگ، ولی نگاه که میکنی، دقیق که می شوی، میبینی ای دل غافل! از نقش اول هم نقششان پررنگ تر است لامصب ها!

مثلاً پدر و مادرت موقع هدیه دادن یا محبت کردن، یواشکی در گوشت می گویند: چون نمی خواستیم بقیه ناراحت بشن، حسودی کنن، بزرگتر ندادیم، بیشتر نکردیم!
خواهرت که از مسافرت برمیگردد یا می خواهد کادوی تولد بدهد حتی، می گوید: اگه سوغاتی میاوردم یا ازین بیشتر می دادم، واسه بقیه هم توقع میشد!
دوستت که میخواهد باهات یک کمی بیشتر وقت بگذراند، می گوید: نمیشه دیگه، بقیه هم انتظار دارن!
برای آن یکی دوستت که خواستگار می آید یا عاشق می شود، می گوید: ببخشید بایستی تو رو از زندگیم حذف کنم!
رییس ات که می خواهد پاداش دهد می گوید: ازین قدر بیشتر بدهم، بقیه ناراحت می شوند یا برای آنها هم توقع ایجاد می شود!
و از این بقیه ها خیلی هست، بعضی هاشان هم شاید منطقی و درست و بجا باشند، اما نکته ی جالبش می دانید کجاست؟
آنجا که هر وقت آن بقیه زخم می زنند، تویی که باید مرهم باشی.
هر وقت آن بقیه حمله می کنند، تویی که باید سپر باشی.
هر وقت آن بقیه نقشه می کشند و نیرنگ می زنند، تویی که باید مغز مصرف کنی و حواست باشد چیزی از دست نرود و آسیبی به جایی نرسد.
هر وقت آن بقیه عشقشان سرد می شود، تویی که باید سنگ صبور باشی.
هر وقت آن بقیه جایی را خراب می کنند، تویی که باید دوباره آنجا را آباد کنی.
حالا جالبی اش کجاست این نکته؟
جالبی اش اینجاست که این بقیه، هم از خوشی های تو کم میکنند و هم بار روی ناراحتی هایت می گذارند.
ای تف به روح این بقیه!

05 Sep 13:59

نخود نخود، هر که رود خانه ی خود

by lonelypesarak

یه حرفایی هست که حرف خود ِ آدم نیس ولی تو دل آدم هست. یه آرزوهایی هست که آرزوی خود ِ آدم نیس ولی تو مغز آدم هست. مثلاً من هزار سال دیگه هم که بگذره، آدمی نیستم که شهرمو بذارم و برم. اصن موندن توی این شهر یکی از آرزوهای واقعیمه. ینی دوس دارم تا آخر دنیا همینجا بمونم، ینی آرزوی خود ِ خودمه ولی یکی از فانتزی هام اینه که کوله مو بندازم سر دوشم، پاشم برم جهانگردی. نه به معنای اینکه برم جهانو بگردم تجربه کسب کنم برگردم واسه آدما کلاس بذارم، به معنای آوارگی، به معنای بیابون گردی.
یه مثلاً دیگه اینکه من دو ملیون سال دیگه هم که بگذره، آدمش نیستم برم به یه دختری بگم بیا یه ماه، دو ماه، شیش ماه، با هم زندگی کنیم بعد هر کدوم بریم پی زندگی خودمون. یه ماه، دو ماه، شیش ماه عاشق هم بشیم بعدش نه من، نه تو. ولی توی این شرایط شاسکول وارانه ی فعلی، دلم میخواد یکی باشه برم بغلش کنم، با هم خوش باشیم، بخندیم، شاد باشیم، آروم باشیم، بی تعهد نسبت به ادامه ی زندگی و اینکه بعدش چی و خونه میخوایم، ماشین میخوایم، بچه میخوایم، بچه مون سواد میخواد، تربیت میخواد، … .
ازین مثلاً ها زیاد هس، ازین حرفا، ازین آرزوها. حالا بیشتر الان از آرزوهاش گفتم، حرفاش خطرناک تره، نگفتنی تره. آخ که چه حرفا هس که آدم دلش میخواد بگه بی اینکه کسی که میخونه یا میشنوه، بعدش بیاد به روی آدم بزنه.
حالا این وسط آرزوهایی مثل جواهرسازی و نجاری و نقاشی رو بیشتر میشه علنی کرد، ولی امان ازون حرفا.

04 Sep 12:52

تا اطلاع ثانوی، فقط سفر به سواحل خوش آب و هوای دریای مشهد مورد تایید است

by lonelypesarak

– گاهی سر بر بالش که می گذارم، دلم می خواهد صبحی نباشد، قدم از خانه که بیرون می گذارم، فردایی نباشد، گاهی هم چنانم که برای دویست سال آینده نقشه می چینم و برنامه ریزی می کنم.
من هم روزها و شب های خوبم را بی فردا و بدون صبح می خواهم و هم روزها و شب های پرشکست و خسته ام. هم روزها و شب های دلپذیرم را به برنامه ریزی می گذرانم و هم آن روز ها و شب ها که هیچ بر وفق مرادم نگذشته است.

– سال هاست به دنبال چند روز مرخصی تفریحی می گردم. نمی شود که نمی شود. هر جا که قدم گذاشته ام، پر از بحران بوده و لحظه های حساس. آنقدر حساس که جایی برای نبودنم باقی نمی گذاشته. بحران ها که تمام می شده، ساحل سلامت که از دور پیدا می شده، دیگران نگاهی می انداخته اند و می گفته اند ما می دانستیم که بالاخره طوفان، آرام می شود و اصلاً این نظام دنیاست و سختی ها تمام می شود و مهم صبر بوده است و تحمل و عبور از بحران آنچنان هم تخصصی هم نیست و … . به اینجا که میرسیده، هر معنی و مفهومی که داشته، برای من همه چیز تمام می شده. چاره ای نمی مانده جز اینکه کوله ام را بیاندازم سر دوشم و راهم را بگیرم و بروم.
بروم به کجا؟ به دنبال یک کار دیگر! به طرف یک امید دیگر!
در چنان فضایی، دل و دماغی برای سفر تفریحی می ماند؟ حاشا و کلا!

– کاش اگر کسی نیست که برای همیشه مرا بخواهد و بماند و آرامش روانم گردد و شادی قلبم، …، از تلفن و اینترنت و شبکه و هر چه ارتباط از راه دور است، خسته شده ام. خیلی خسته.

– زنگ زده که سلام دایی علیرضا! خوبی؟ کجایی؟ من خونه ی خودمونم، نخود نخود، هر که رود خانه ی خود! و همه ی اینها را بی وقفه و تند تند می گوید! می زنم زیر خنده که دیگه چی؟ با همان لحن شیرین خودش می گوید: اومدی سرکار؟ آخخییی!

04 Sep 08:57

سنجاقک

by lonelypesarak

– گفته بودم مشهد یه زمانی دریا بوده؟ باور نکرده بودین؟ پاشین بیاین ببینین سنجاقکا رو! آخ که چقدر سنجاقک از من دل میبره! خیلی وقتا توی مغازه ها دنبال گل سینه یا سایر جواهرات به شکل سنجاقک گشتم، پیدا نکردم که! ولی تو اینترنت پره از عکسای جواهرات سنجاقکی خوشگل! چه فایده؟

– امروز رفته بودم یه آژانس هواپیمایی، دفعه ی اول که رفتم یه بخشی از کارمو انجام دادم، رفتم یه سری مدارک برداشتم دوباره برگشتم. اومدم برم به سمت همون خانومی که کارم دستش بود، یه خانومی از جا بلند شد گفت سلام آقای فلانی! نگاش کردم گفتم سلام ولی نشناختمش! اسمشو که گفت فهمیدم دوست خواهرمه، یکی از همونایی که چند روز پیش خونه ش بودن! گفت دفعه ی اول که اومدین، دیدم چهره تون آشناس، وقتی رفتین، رفتم به همکارم گفتم این آقاهه کی بود؟ مدارک رو که دیدم شناختم!
اینم از کارای خورشید!

– آقا مشهد دریا بوده قبلاً! فک نکنین دارم کوتاه میام ولی همین هوای داغش باعث شده دریا بخار شه بره هوا، دیگه هم برنگرده!

– ها ها ها! زنگ زده بود، صاحب یه فروشگاه گنده بود تو اراک، تخفیف زیاد خواسته بود، بچه ها وصلش کرده بودن به من، میگفت این قیمت زیاده و صرف نمیکنه و بایستی بیشتر تخفیف بدین و از همین حرفا! بهش گفتم ما اینجا شرکت تخفیف فروشی که نداریم! ده دقیقه صحبت کردیم، وقتی داشت خداحافظی میکرد گفت: آقا من کم آوردم! منو وصل کنین قسمت فروش که سفارش بدم!

01 Sep 12:55

امان از رفیق! به نقل از نیسان آبی

by lonelypesarak

– از طرفای ساعت ده- یازده هوا تابستونیه تا طرفای چار. قبل و بعدش پاییزیه. هر چی هم به سمت شب بریم که ای فریاد و ای امان از این هوا. طرفای ظهر هم اگر چه گرمای هوا نمیذاره یاد پاییز افتاد ولی برگای زرد درختا که روی زمین افتادن، اومدن پاییز رو یادآوری میکنن. گفته بودم قبلاً که پاییز بی قرارم میکنه، الان بی قرارم!

– دیگه حوصله شو ندارم. دیگه حوصله ی مراقبت کردن و راه حل دادن و چاه بودن ندارم. حوصله ی غر و ناله و زاری ندارم. رفیق بودن سخته، ولی رفیق موقع سختی ها بودن، سخت تره، فقط رفیق سختی ها بودن ولی درد داره! اینکه تو اونی باشی که وقتی کارش گیر میکنه بهت زنگ میزنه و وقتی دستش به هیچ جا بند نیست از تو کمک میخواد و وقتی هیچکی غمخوارش نیست و درکش نمیکنه، برات درد دل میکنه، تا یه جایی خوشحال کننده ست، تا یه جایی حس خوبی داره، از یه جایی به بعد ولی حس خوبش کار نمیکنه. رفیق باس برات رفاقت کنه. رفاقت باس دو طرفه باشه. یه طرفه جواب نمیده، جواب نمیده آقا، جواب نمیده.

– پریده بغلم میگه دوسِت دارم یه عامله، هر چی بگم بازم کمه! دیروز هم دوستای خواهرم رفتن خونه شون، آیپدشو ورداشته هی عکسای منو نشون میداده میگفته: دایی علیرضای خودمه!

– عجب هوایی شده آقا! عجب هوایی شده! ما هم هوایی شدیم!

29 Aug 12:33

دخترای ننه دریا رو خاطرخوان پسرام

by lonelypesarak

– مشهد یک زمانی دریا بوده، حتماً دریا بوده، دریا هم اگرنبوده، بی برو برگرد، ساحل بوده. از این دو حالت خارج نیست. بس که این شهر تا فرصت می شود، هوایش بوی دریا می دهد. گرمای سوزان و سرمای سیاه که از شهر فاصله می گیرد، بوی دریا بلند می شود. آخ که همین الان هم چقدر هوا بوی دریا می دهد.

– میگه تو توی «سیف زُن» منی (منطقه ی امن). میگه من واسه اینکه بگم چمه، احتیاج به حرف زدن با تو ندارم. میگه واسه اینکه رازمو نگه داری، نیازی نیس ازت قول بگیرم.
راس میگه، میدونم که راس میگه. من فقط لبخند میزنم، پشت تلفن.

– مادرم ازش پرسیده خبری نیس؟ خانوم دایی جواب داده یه سه-چار نفری اومدن تا حالا، یکیشون رو پسندیده، تحصیلات نداره ولی خیلی پولداره، منم بهش گفتم همونو بچسب تا از زندگیت لذت ببری.

– دلم میخواد کنار آدما احساس امنیت کنم، در هر حدی که باهاشون رابطه دارم. اگه این احساسو نداشته باشم، نمیتونم ادامه بدم، رابطه رو کات میکنم. اهل کم کردن روابط نیستم، نه که حالا هر رابطه ای که کات کردم واسه این باشه ولی هر وقت اینطوری بوده، رابطه رو ادامه ندادم. بعضی آدما تا وقتی باهاشون در حد سلام علیک رابطه داری، امن هستن، بعضیا تا یه حدی بیشتر، ولی وقتی ازون حد جلو میان دیگه امن نیستن. من نمیتونم رابطه رو برگردونم به حالت قبلیش، به حد و حدود قبلیش، رابطه این شکلی نیست، من کاتش میکنم، کات.

– آخ که چقدر بوی دریا میاد.

22 Aug 09:04

https://lonelypesarak.wordpress.com/2013/08/22/146/

by lonelypesarak

دلم می خواهد بنشینم یک عاشقانه بنویسم برای چای. البته یک بار قبلا نوشته ام، بس که دوست داشتنی ست، بس که خواستنی ست. یک صفا و دلنشینی و آرامش خوبی دارد.
آبمیوه خوب است ولی مثل پسر بچه ی شلوغ همسایه می ماند، برای چند دقیقه ای قابل تحمل است و حتی بازی کردن با او روحیه را عوض می کند و لبخندی بر لب می آورد اما بیشتر از آن، هیهات!
قهوه خوب است، ولی مثل ورزش کردن می ماند، یک بار در روزش هم آرامش می آورد هم نشاط، بیشتر بخواهد بشود، خسته تر و خسته تر می کند.
چای ولی مثل خودِ خودِ یار می ماند. از صبح کله ی سحر سرش را بگذارد روی پایت تا خود خروسخوان فردا صبحش، باز هم دلت می خواهد زمان کش بیاید تا بتوانی بیشتر آن گیسوان را نوازش کنی و آن نگاه و آن لبخند را نفس بکشی.
چای عزیز است، چای خواستنی است.
آخ آخ! حالا تصور کنید، یار هم باشد، چای هم باشد، ای وای بر من، ای وای بر من. حالا بماند که در آن تشبیهات بالا، من هیچ کاری به کلمات کلیدی مثل لب و داغ و قند و گرما نداشتم.
بماند آقا، بماند.

21 Aug 09:14

اندر حکایت بنی آدم و اعضای بدون اعصاب یک پیکر

by lonelypesarak

پیرمردی بود واسه خودش. میگفت قدیما وقتی جوون میمرد، یه محله عزا میگرفت. خیلی عجیب بود واسه همه، الان ولی اوضاع فرق کرده، دیگه جوونمرگ شدن غیر عادی نیست.

نشستم به خوندن خبر، یعنی به مرور کردن عنوان اخبار، به خودم که میام میبینم همینجور خبر کشت و کشتار و قتل و تجاوز و غرق شدن و مرگ و میر از جلو چشمم رد شده و من عین خیالم نیست، انگار که خبر سخنرانی رییس جمهور بورکینافاسو واسه کابینه ش از جلو چشمم رد شده باشه.

نشستم به خوندن وبلاگ، به خودم که نیگا میکنم میبینم یه ساعته که دارم انواع غر و ناله و گریه و زاری میخونم. بدون تاثیر؟ همچی بدون تاثیر هم نبوده، احساسم اینه که حالم یه خورده گرفته ست.

خبر رو نباید بنویسن؟ نمیشه که. پست های وبلاگی رو چی؟ آدما نباید بیان درد دلاشونو بریزن بیرون؟ نباید اون چیزی که اذیتشون میکنه حداقل بنویسن؟ خب میترکن که.

خبر رو نباس خوند؟ ممم! نمیدونم. پس چه جوری آخه بشه فهمید چه خبره دور و اطراف؟
وبلاگ چی؟ نباید خوند؟ میشه؟ نمیدونم.

توی همین اوضاع و احوال بودم که یاد حرف اون پیرمرد افتادم. یه جوری شدم/ شدیم الان یکی بیاد بگه ده هزار نفر افتادن تو دره مردن، میگم/ میگیم خدا بیامرزه شون یا ای وااای! چرا؟ بعد به اون بنده خدا میگم/ میگیم عجب زمونه ای شده، خب؟ دیگه چه خبر؟!!! دلم نمیخواد اینجوری باشم. دلم نمیخواد یکی بیاد بگه غم دارم، غصه دارم، من بگم چیزی نیست، طبیعیه! نمیدونم چه جوری حرفمو بزنم، دلم نمیخواد به آدما بی تفاوت بشم؟ حالا این پاراگراف آخری که یه کم اغراق بود ولی همون یه کم اغراق داشت، متاسفانه اغراقش زیاد نبود.

نمیدونم، فقط میدونم چاره ش ننوشتن نیست، ننوشتن همان، ترکیدن همان.


20 Aug 13:37

در بی خبر گذاشتن لذتی هست که در انتقام نیست

by lonelypesarak

من آدم جار و جنجال نیستم، آدم انتقام و دل خنک شدن هم نیستم.
می گوید من باس قبل از اینکه اینا برن، حالشونو بگیرم.
آن یکی دیگر در جایی دیگر می گوید: من قبل از اینکه برم، باس بهش بگم من براش چیکارا کردم و کیو داره از دست میده.
من اما روشم همان است. از من که می پرسند نظر تو چیه؟ می گویم: من روشم فرق میکنه، من میذارم برن، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، من می روم، انگار نه انگار که کاری کرده ام. من دستم برای خودم رو است، می دانم مقصر ماجرا نیستم، می دانم کم کاری و کم فروشی از سمت من نیست، رسالتی بر آگاه کردن دیگران هم در خودم نمی بینم. سرم را می اندازم پایین و می گذارم بروند، کوله ام را می اندازم سر دوشم و می روم.
من آدم جار و جنجال نیستم، برای صحنه های اثبات مقصر بودن دیگران، روی من حساب نکنید.


20 Aug 12:12

همه ای که هیچکس نیست

by lonelypesarak

تو آن «همه» ای در «هیچکس نیست»
تو آن یک نفری که هیچکس نیست
بیا تا در آغوشت بگیرم


20 Aug 12:12

بعضی وقتا هم این شکلی میشم خب

by lonelypesarak

- بهم میگه من و تو اگه آخرین دو تا آدم روی زمین هم باشیم، بازم به درد زندگی کردن با هم نمی خوریم، ما به درد رفاقت کردن و حرف زدن با هم می خوریم. میگم من و تو اگه آخرین دو تا آدم روی زمین باشیم، میریم میگردیم دو تا قوطی فلزی پیدا میکنیم، با نخ به هم وصلشون میکنیم، میشینیم شب تا صبح، صبح تا شب به حرف زدن.

- یه جایی روی گونه م، خواب میره! الان دو سه روزی میشه متوجه این ماجرا شدم، حالا اگه قبلش هم بوده، تو نخش نرفته بودم. چند باری هم در طول روز این ماجرا اتفاق میفته. هاه! روی گونه ی آدم خواب بره، از اون اتفاقاست!

- یه زمانی شب تا صب مینشستیم به چت کردن و تلق تلق تایپ کردن. هیچوقت اهل چت روم و کامیونیتی و این حرفا نبودم، همیشه ی خدا داشتم با یه نفر چت میکردم مگه اینکه خلافش ثابت میشد. ازون زمان خیلی گذشته و حالا بین رفقام مفتخر شدم به لقب سیاهچاله! در اشاره به اینکه هر گونه اس ام اس یا ایمیل می بایست بدون توقعی در جهت پاسخ برای اینجانب ارسال شود، باشد که فرستنده ضایع نگردد و ضد حال نخورد! راستش به هیچ عنوان حال پاسخ دادن به اس ام اس و ایمیل ندارم. چند وقت پیش داییم برام یه اس ام اس فرستاده بود، واسه خواهرم هم فرستاده بود. چند وقت بعدش زنگ زدم بهش، گفت حال کردی چی برات فرستاده بودم؟ گفتم خیلی قشنگ بود، گفت چون میدونستم تو بچه ی بی شعوری هستی و جواب نمیدی، کاریت نداشتم ولی زنگ زدم به خواهرت دعواش کردم که چرا جواب نداده بود! ها ها ها! با تشکر!

- شبا، صدای هوا فرق کرده، صدای پاییز میده. صدای هوا چیه؟ همون صدایی که وقتی شب پنجره رو باز میذاری میشنوی! فرق کرده، من میفهمم. قشنگ شده ولی یه جاهایی رو هم اذیت میکنه، کار به جاهاش ندارم حالا، همینقدر بگم طرفای سینه به طرف گلو، اون وسط ها، متمایل به چپ، حالا دیگه بیشتر از این نمیخوام اشاره کنم.


19 Aug 07:57

این پرده نباید ورافتد

by lonelypesarak

بهش میگم: هیچوقت از منم چیزی براش گفته بودی؟
میگه: آره، اون اوایل یه کم براش گفتم، گفت با این خصوصیاتی که تو تعریف میکنی، عاشقته، دیگه حق نداری باهاش حرف بزنی.
من؟ چشام گرد شد! خواستم بگم چه عجب یکی فهمید ولی نگفتم. به جاش لبخندی زدم و گفتم چه جالب.

باید بهش بگم دیگه از من واسه کسی تعریف نکنه. باید بهش بگم نمیخوام کس دیگه ای هم بفهمه عاشقشم. باید بهش بگم.


18 Aug 12:31

خنده بر هر درد بی درمان دواست جز بی جنبه بودن!

by lonelypesarak

- از جاهایی که زمانی آنجا کار کرده ام اگر آمار بگیرید، یک خصیصه ی دائمی من، انرژی و خنده های بلند و شوخ طبعی ام بوده است. فارغ از پست و مرتبه ی شغلی، همیشه دلم خواسته هر جا هستم، آنجا غم و غصه نباشد و به خودم و اطرافیانم خوش بگذرد.

- آی آدم ها! آنکه را با شما مهربان است و با صبر و حوصله برخورد می کند و با شما با لبخند حرف می زند را از کارش پشیمان نکنید.

- اینجا که هستم، از آن خنده و انرژی اثری نیست، نه اینکه من عوض شده باشم، چند بار آمده ام امتحان کنم و دیده ام اوضاع از دستم خارج می شود. آدم های اینجا، وادارم کرده اند خندان نباشم. اینجا لبخند زدن و مهربان بودن، معنی اش یا باج دادن است و یا چراغ سبز نشان دادن به سرپیچی از قوانین. پوفففف!

- پرسنل اینجا، خسته ام می کنند. برای پسرک خندان، نگه داشتن لبخندش، انرژی می برد.


18 Aug 09:00

چه میکنه این خنکای هوا؟

by lonelypesarak

- گاهی آنقدر حامل حس های متضادم که خودم می مانم در کار خودم. حالا گفته اند انسان جمع اضداد است ولی تا این حد؟

- بعد از یک شکست سنگین، آمده و می گوید من عاشقانه دوستش داشتم و او هیچ اهمیتی به من نمی داد. خواستم بگویم یعنی تجربه کردی آنچه بر من می رفته در تمام این سال ها؟ نگفتم.
گفت این رابطه و شکستش برایم درس های زیادی داشت. خواستم بگویم: آنقدر درس گرفته ای که بفهمی ارزش محبت خالص را؟ نگفتم.
گفت از این به بعد بیشتر قدر خواهم داشت آن که را دوستم دارد و محبش را ابراز می کند. خواستم بگویم: امیدوار باشم پس؟ نگفتم.
بعد از کلی حرف زدن، گفتم پس با این همه تجربه، خوش به حال نفر بعدی.

- سختیش مال صد سال اوله.

- یک نفر بیاید مرا نجات بدهد.

- از این حرف ها که بگذریم، روزها گرمای هوا هنوز گاهی آزاردهنده است، شب ها ولی خنکای هوا، دیوانه کننده است آقا، دیوانه کننده!


15 Aug 14:53

می رسد اینک پاییز، خوش به حال پسرک

by lonelypesarak

- اگر خیلی ها را بهار بی‌قرار می کند، خیلی ها را هم پاییز هوایی می کند. من از دسته ی دوم هستم. نه اینکه بهار کاری به کارم نداشته باشد، ولی ای وای از پاییز، ای داد از پاییز، ای امان از پاییز. پسرک خردادی، پاییز ها دیوانه می شود.
پاییز که می شود، هوا که رو می گذارد به خنکی، باد های خنک که شروع می کنند به وزیدن، پسرک دلش می خواهد بنشیند در فضای باز و چای بنوشد و خیال پردازی کند.

- هوا رو به خنکی گذاشته است، زاویه ی تابش آفتاب تغییر کرده، نسیم های خنک وزیدن گرفته اند، بوی پاییز دوست داشتنی می آید.

- کی می آید آن زمان که کسی پیدایش شود تا پسرک درباره اش خیال پردازی کند؟ می آید؟ می شود که پسرک مثلا با خودش بگوید «آخ جان! چقدر هوا سرد شده، زودتر بروم خانه، دوتایی بنشینیم در بالکن، هم را بغل کنیم، بلرزیم و چای بنوشیم»

- پوففف


15 Aug 09:08

حرف هست، هم صحبت نیست

by lonelypesarak

- دلم راحت حرف زدن می خواهد، راحت نوشتن. بلاگفا یک خوبی که داشت، زود می آمد بالا و فیلتربازی نداشت. وردپرس اما باید یک ساعت زیرش فوت کرد تا شعله بگیرد. بعد از آن همه فوت کردن هم که دیگر نفس نمی ماند برای نوشتن. باید زودتر بروم یک جایی برای خودم دست و پا کنم! حالا اینکه بلاگفا که چه است که وردپرس نیست یا وردپرس چه دارد که بلاگفا ندارد، در فهم من که نمی گنجد.

- می گوید از نظر من زندگی باید به سامان باشد. یک آدمی است که کارش روانشناسی تربیتی است و مشاوره و از سال هفتاد در این کار است. می گوید زندگی به سامان یعنی وقتی مرد برای دو روز می رود مسافرت، دلش بتپد برای به خانه برگشتن، پیش همسرش برگشتن، زن جای خالی حس کند و چشم بکشد که همسرش از در بیاید داخل. می گوید زندگی به سامان یعنی اینکه تا دو- سه روز تعطیلی پیش آمد، انتخاب اول مرد، تفریحات مجردی نباشد، دلش بخواهد خانواده اش را ببرد به یک باغی، باغچه ای هواخوری. می گویم می دانی زندگی کی به سامان می شود؟ می گوید کی؟ می گویم وقتی مرد دغدغه اش این باشد که چگونه زنش را خوشحال کند، زن فکرش این باشد که چگونه مرد را. مرد مدام در پی حذف آن چیزی باشد که زنش را می آزارد، زن در پی حذف آن چیزی که مردش را می آزارد و هر دو این فهم و درک را داشته باشند که اگر نظرشان با هم در موردی متفاوت است، این طبیعت انسانی آنهاست که سلیقه هایشان هیچ دلیلی ندارد با هم یکی باشد. این دو تا که باشد، زندگی به سامان می شود.
می گوید من دیگر چیزی ندارم که به تو بگویم.


03 Aug 10:05

نمیخوای سوار کنی، بگو نمیخوام سوار کنم، چرا منو اذیت میکنی؟

by lonelypesarak

- اصلاً باید چهره اش شاد و آرام باشد، شاد و پر شر و شور هم چه بهتر، بیحال یخ را اصلاً نگو.
قدش هم یک جوری باشد که وقتی بغلش کنم، چانه اش برسد به قلبم، یک کم بالاتر هم باشد چه بهتر، چانه اش از چانه ام بزند بالا را که حرفش را هم نزن.
صدایش نرم و دخترانه باشد، ظریف و شیرین چه بهتر، کلفت و مردانه را اصلاً نگو.
چشمانش درشت و مهربان باشند، شاد و براق باشند چه بهتر، ریز و سرد و طلبکار باشند که چه بشود؟
اخلاقش؟ مهربان و بساز و نجیب باشد، شجاع و شاد و پرانرژی باشد چه بهتر، اخمو و افسرده و اهل بحث و جدل را کلاً بیخیال.
دیگر چه؟
لبخندش، خنده اش. لبخند و خنده اش زیبا باشد، دلنشین باشد، قند توی دل آب کن باشد، چه بهتر.

بروم هالیوود؟ سفارش می دهید از آسمان بیاورند؟ داده اید برایم ببافند؟ خودم مگه چی ام که اینا رو میخوام؟
سقف مطالباتم اینقدر بالاست یعنی؟ آخه چرا؟
خب پس فقط اخلاق و چشمان و خنده اش.
باز هم بالاست؟ خب فقط اخلاق و خنده اش.
باز هم بالاست؟ پس فقط اخلاقش.
نه؟
خب پس می روم همان بالشم را بغل می کنم.

یه شب بارونی، یه دختره و یه پیرمرده کنار خیابون واستاده بودن، پسره با ماشین نگه داشت جلوشون، گفت ازتون یه سوال ریاضی میپرسم، جواب بدین سوار شین! به دختره گفت دو دو تا؟ دختره گفت چار تا! پسره گفت سوار شو! به پیرمرده گفت یه مستطیل داریم با یه ذوزنقه با یه دایره، اینا رو میچسبونیم به هم یه جوری که قطر مستطیل بچسبه …، پیرمرده پرید وسط حرفش گفت باباجان نمیخوای سوار کنی بگو نمیخوام سوار کنم، چرا خودتو اذیت میکنی؟


03 Aug 07:42

دیوانه ها وی‌اس عاشق ها

by lonelypesarak

دیوانه ها از قفس می پرند، عاشق ها اما همیشه به دنبال هزار جور چفت و بست جدید می گردند، مبادا اندکی روزنه پیدا کند قفسشان!

دلم قفس می خواهد، دلم می خواهد هر روز بنشینم به در و دیوار قفسم ور بروم که محکم و گرم و نرم بماند.


17 Jul 09:33

سینه سرخی که سینه اش سرخ نیست

by lonelypesarak

- دیشب نشستم به مرتب کردن گوشی و ما فیه، رسیدم به پاک کردن اس ام اس های وارده و ارسالی. در قسمت ارسالی ها یک عدد بیست رقمی دیدم که چند روز پیش به شماره ی یکی از کارمندان فوق العاده موزمار شرکت ارسال شده بود. هر چه فکر کردم نفمهمیدم که چه می تواند باشد. نمی دانم چطور شد که هول برم داشت نکند از آن کدهای مخفی کپی کردن سیم کارت یا از این تیپ دزدی ها باشد. من معمولاً وقتی در جلسه هستم یا از اتاقم بیرون می روم، گوشی ام روی میزم است، پسورد هم ندارد، در اتاقم هم همیشه باز است، به همین خاطر مظنون شدم که آن کارمند در نبودم شیطمنتی کرده باشد. در اینترنت جستجو کردم تا بالاخره متوجه شدم شماره ی پیگیری مرسوله ی پستی است که از سمنان برای شرکت ارسال شده. امروز مسئول منطه ی سمنان را آورده ام و می پرسم این شماره چرا از گوشی من برای فلانی ارسال شده است؟ می گوید همان چند روز پیش که آقای فلانی به اداره پست رفته بود، من برای شما خواندم و شما برایش فرستادید!!! می پرسم برای من خواندی؟ این شماره را؟ می خنند که یادتون نیست؟!
راستش ترسیدم بیشتر سوال و جوابش کنم، ترسیدم خیال کند دچار یک جور ناپایداری روانی شده ام.
چند ساعت از آن ماجرا گذشته و من هنوز یادم نمی آید. برایم سابقه نداشته است. هیچ چیز، حتی کوچکترین نقطه ی روشنی نسبت به این واقعه در ذهنم نیست. اصلاٌ یادم نمی آید، اصلاً! مرا چه شده است؟

- در رختخواب که بودم، طرف های صبح، حس می کردم سینه ام سرد است، یک جوری که خوب نبود. بعد در ذهنم شروع کردم به نوشتن که اصلاً سینه باید گرم باشد. اصلاً دست ها انقدر دراز درست شده اند تا بتوانند بغل کنند. اصلاً باید کسی باشد که بشود بغلش کرد تا سینه ات گرم شود، حرف آخرم همین است!

- یعنی باز فراموشی اومده سراغم؟ یعنی این دفعه سینه ی سردم، سلولای حافظه مو ریخته به هم؟ نمیدونم.

- یک شخصی را در نظر بگیرید که عاشق چای است و دیوانه ی حمام و آب روان و شُرشُر آب. بعد تصور کنید که یک دکتری به او توصیه کند از شامپوی عصاره چای بزند به سرش! بعد حالا تصویر بسازید که این آدم وقتی در حمام است و شامپو را می زند به کله اش و عطر چای از سرش بلند می شود، چه حالی می شود؟ بعد حالا این را تصور کنید که آن شخص، من بوده ام! وااااااای!


15 Jul 14:51

مخاطب خاص

by lonelypesarak

یک وبلاگ هایی هستند که بعضی وقت ها برای یک مخاطب خاص می نویسند، منتها مخاطب خاصشان یک جورهایی خیالی به نظرم می رسد یا لااقل من دوست دارم این شکلی فکر کنم و بخوانم. مثلاً مخاطب خاصشان «ریم» است یا «ریمیا» یا شخصی در همین مایه ها. شاید هم اصلاً اینها برگرفته از کتابی یا داستانی یا اسطوره ای هستند ولی چون دلم می خواهد آن شکلی فکر کنم، پرس و جو هم نمی کنم.

یک زمان زیادی، مخاطب خاصِ این مدلی ِ من، «تو» بود. برای «تو» مینوشتم. خیالی ِ خیالی هم بود. یعنی از یک جایی به بعد من دلم خواست یک نفر را داشته باشم که برایش بنویسم و قربان صدقه اش بروم ولی خب نداشتم. این شکلی شد که شروع کردم برای «تو» نوشتن.

یک مدتی یک نفر آمد در زندگی ام که دلم می خواست برایم «تو» باشد. نشد. یک مدتی ماند و به جبر شرایط چاره ای نداشتیم جز اینکه خداحافظی را انتخاب کنیم. انتخاب کردیم.

از همه ی اینها خیلی گذشته، و من دوباره هوس کرده ام برای «تو» بنویسم. یک چیزی در مایه های این که قبل تر ها نوشته بودم، خیلی قبل تر ها:

رفته باشی
به یک سفر
برای چند روز
و من دلم پر بکشد
برای بودنت
برای چند کلمه حرف
برای چشمانت
و شب شود
و هر چه کنم خوابم نبرد
و حس کنم جایی در سینه ام
یک جوری که خوب نیست
محکم می زند
و بعد نیمه های شب
آرام چشمانم برود روی هم
برای لحظه ای
و ناگهان چیزی یادم بیاید
خواب از سرم بپرد
با شوق بلند شوم
بروم سراغ یک کمد
یک کمد مخصوص
و بعد جعبه ای را بیرون بیاورم
یک جعبه ی خاص
و آن را بگشایم
و از درونش
یک روسری آبی رنگ
بیرون بیاورم
و بعد دوباره برگردم به تختخواب
و روسری را بپیچم دور بالشم
و سرم را بگذارم رویش
دیگر چه بگویم؟
جز اینکه کمی قرار گیرم
و راحت خوابم ببرد
راحت راحت
و این گونه «تو»
مرا آرامشی
و این گونه من
«تو» را دلبسته ام


14 Jul 12:36

:)

by lonelypesarak

- در چشم ها که نگاه می کنم، شروع می کنند به حرف زدن.
– هادی می پرسد: چیزی داشت که بگیرتت؟ چیزی داشت که نسبت بهش یه حس خوب یا خوش آمدن داشته باشی؟ من به چشمانش فکر می کنم و به لبخندش و جواب می دهم: نه.
– لبخند، خنده، من لبخند زدن وخندیدن آدم ها را نگاه می کنم و می فهمم که می توانم دوستشان داشته باشم یا نه.
– من آدم خوب حرف زدنم، قشنگ حرف زدن، صحبت های بی ادبانه یا کنایه دار و پر از متلک، آزارم می دهد.
– چی؟ دست ها؟ ای وااای! از دست ها نگویید که از بازی انگشتان، قصه ها می شنوم من.
– وقتی با کسی صحبت می کنم، هم زمان به حرف های چشم ها و لبخند و انگشتانش هم گوش می دهم.
– وای وای که دلم خیره شدن به چشم ها و لبخند ها و انگشتان می خواهد. دلم، چشم ها و لبخندها و انگشتان خوش صحبت و قصه گو می خواهد. دلم خیره شدن و گوش دادن و سیر نشدن می خواهد.


14 Jul 11:02

هر کسی کار خودش، بار خودش، آتیش به انبار خودش

by lonelypesarak

- یک طورهایی همیشه در زندگی ام، سعی کرده ام همه چیزم از هم جدا باشد. کارم، درسم، خانواده ام، دوستانم، … . در مورد این جداسازی، خیلی خیلی مقید بوده ام که مخصوصاً اتفاقات بد و ناراحت کننده ای که در هر کدام از این بخش ها رخ می دهد، روی بخش دیگر تاثیر نگذارد. تاثیر که هیچ، متوجه هم نشوند. بوده وقت هایی که یک سری اتفاقات طاقت فرسایی، مدت طولانی با من بوده و پریشانی ناشی از آن بر چهره ام نشسته، خسته یا لاغرم کرده، ولی اخلاقم، رفتارم، یادم نمی آید کسی از رفتارم چیزی متوجه شده باشد.
– آدم هایی که ناراحتی های هر بخششان، در بخش های دیگر هم قابل مشاهده است، اذیتم می کنند، آدم هایی که اصرار دارند بقیه را متوجه کنند یک جای دیگری در زندگی شان، کسی یا چیزی ناراحتشان کرده را که دیگر نگویید. من آدم تحمل و صبرم، با این حال این طور آدم ها بدجور روی اعصابم هستند.
– امروز وسط جلسه، وقتی داشتم حرف میزدم، فکرم رفت آنجا که چقدر بامزه می شود که یک حرفی بزنم یا تکه کلامی از دهانم خارج شود و یکهو یک نفر چشمانش بدرخشد که آآآآآآ! این همون پسرکه! باحال است هااااا! البته ما از این شانس ها نداریم! با تشکر!


09 Jul 13:55

و خورشید چه خاطره ها که ندارد

by lonelypesarak

- یک خاطره هایی هستند که باید دردناک باشند ولی نیستند یا لااقل برای من نیستند. به یادشان که می افتم، یک لبخندی می آید روی لبم و حتی قابلیت این را دارند که برای یک نفر دیگر هم تعریفشان کنم و با هم بخندیم!
مثلاً همینجوری یادم آمد که خیلی سال پیش، رفته بود به یک مهمانی خانوادگی، شب زنگ زد که «گند زدم»! پرسیدم چیکار کردی؟ گفت: یه بچه ی چار- پنج ساله داشتن به اسم البرز، چند بار صداش زدم دیدم اصلاً بهم محل نمیده، بعد یهو حس کردم ملت دارن بهم چپ چپ نیگا میکنن، به خودم اومدم نگو از اون موقع داشتم بلند بلند صدا می زدم: علیرضاااا! علیرضاااا! اسم بابام علیرضاست یا اسم داداشم؟ آبروم رفت! از دست تو!
حرص میخورد و تعریف میکرد و من بلند بلند میخندیدم!

- زنگ زده و می گوید: سلاااااام، قمول باشه! (قبول باشه) می گویم: سلااااام، ممنونم عزیزم. می گوید: تیشنه ت نیست؟ می گویم: نه! می گوید: آب میخوری؟


08 Jul 13:34

به حق چیزای ندیده

by lonelypesarak

- به طرز عجیب و خنده داری، شب ها که از شرکت میروم به خانه، در حالی که تمام طول راه و حتی قبل از شام، دلم رختخواب و استراحت می خواهد ولی بعد از اینکه شام میخورم، انگار نه انگار که من خوابم می آمده، خسته بوده ام، دلم برای بالشم تنگ شده بوده، دوباره سر حال سر حال!
فکر کنم یک گزینه ای تو تنظیماتم بوده مثلاً فعال سازی باتری خورشیدی/ بک آپ که حالا فعال شده! چه شکلی؟ اینجانب هیچگونه توضیحی ندارم! با تشکر!

- از باتری خورشیدی که بگذریم، دلم تنگ شده برای آفتاب خنک! یعنی هوا خنک باشد، پاییزی، اواسط آبان به بعد، آفتاب هم بزند، نسیم هم بوزد، بعد بنشینم زیر آفتاب، لذتش را ببرم! وااااای! چای هم باشد، واااااای!


06 Jul 10:03

پر زد و رفت

by lonelypesarak

قریب به یک ساعت با هم حرف می زدیم، تلفنی، راجع به اینکه برگردد سر زندگی اش، راجع به اینکه چطور با آدمی که تا همین سه چهار ماه پیش غریبه بوده و حالا قرار است زیر یک سقف با او زندگی کند، کنار بیاید، راجع به اینکه چطور او را بشناسد و خودش را هم به او بشناساند.
حرف زدیم، راجع به گذشت، راجع به اینکه اختلاف سلیقه وجود دارد، راجع به اینکه آدم ها غیب نمی دانند و باید برایشان توضیح داد که چه چیز خوشحالش می کند و چه چیز ناراحت، باید ازشان پرسید.
برایش گفتم از اینکه به دلش رجوع کند و ببیند محبت او در دلش هست؟ به عاقبت به خیر شدن این زندگی، امید دارد؟ برایش گفتم که خانم ها حس می کنند و احساسشان درست جواب می دهد حتی اگر نتوانند به کلام، آن حس را بیان کنند و به منطق دفاع نمایند و اگر احساسش مثبت است، بماند و به پیش برود.
آخر حرف هایمان، وقتی که تصمیم گرفت برگردد و تلاش کند و بسازد (به هر دو معنی ساختن)، گفتم:
خب من میخوام در این لحظه اعلام بازنشستگی موقت کنم!
گفت: باشه، ولی لطفا تا وقتی اولین بچه مون به دنیا نیومده، زیاد دور نشو!
گفتم: و این تقریبا چند وقت دیگه ست؟ جواب داد: سه- چار سال دیگه! بعد هر دو زدیم زیر خنده!
بهم گفت: کتاب منو بنویس! گفتم: من غلط میکنم! گفت: چرااااا؟ گفتم: این همه آدرنالین واسه هیچکی خوب نیست!
دوباره زدیم زیر خنده!
گفت: من بِلسینگ شما رو دارم؟ گفتم: حتماً ! همیشه آرزوی من، خوشبختی شما بوده!
خداحافظی کردیم، رفت سر زندگیش، منم به رانندگیم ادامه دادم در حالی که لبخند به لبم بود، دستام یخ کرده بود و اون طرف خط کسی بود که بایست تبدیل میشد به خاطره!


06 Jul 08:36

Everything

by lonelypesarak

یک کلمه هایی هستند که گاهی همینجوری، یکهویی برایت خوشایند می شوند، دلت میخواهد یک بهانه ای پیدا کنی ازشان استفاده کنی، مثل همین «اِوری تینگ»، بهانه اش هم مثلاً این شکلی باشد که ازت بپرسند: «فلانی کی ِ توئه؟، چی ِ توئه؟» بعد تو یک جوری که انگار منتظر این بوده ای که بالاخره یک نفر پیدا شود و این را بپرسد، یک لبخند ملیحی بزنی و قند توی دلت آب شود و بگویی: «اِوری تینگ، آخ که اِوری تینگ، به خدا اِوری تینگ» .


22 Jun 11:53

اگه بارون بزنه

by lonelypesarak

 - شب ها، در رختخواب، قبل از اینکه خوابم ببرد، حواسم هست دستانم را پنهان کرده باشم. نمی خواهم اگر می لرزد یا پرش دارد، اگر تکان می خورد یا آرام است، رازشان بر کسی آشکار شود. پنهان کردن به کنار، بیشتر دوست دارم دستانم سنگین باشند، دوست دارم سنگینی چیزی را بر کف دستانم حس کنم و بخوابم. و آه که چقدر دوست دارم این سنگینی متعلق به سری باشد و آن حس مربوط به گیسوانی.
– اصلاً کاش یکجوری می شد که یک کسی می بود که حتی با هم فرار می کردیم از این ولایت من و «تو» ! بعد هیچوقت هم بیمار نمی شدیم، بس که همه کس همدیگر بودیم، بعد همینجور می رفتیم و می رفتیم و به هیچ جا هم نمی رسیدیم و اصلاً اصل خوشی مان هم همین بود که همه جا با هم می رویم.
– اگه بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه، …