Shared posts

17 Apr 20:08

دورهای سخت

by نابهنگام
mansoure p

هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌ها از مچالگی من روی پله‌های چوبی که رنگ زرشکی خورده بود می‌گذرد، جای رفتنت هنوز گز گز و سوزش دارد،هیچ کس جای دیگری را نمی‌گیرد، ولی زندگی گذشت، می‌گذرد و خواهد گذشت و این لابد چیز خوبی‌ست.

یادت هست گفتم بعد از تو دیگر من و دلم با هیچ کس کاری نداریم؟ حوله‌ی لباسی سفید بلندم تنم بود، مچاله شده بودم روی پله‌های چوبی زرشکی، از پشت پرده‌ی اشک تار و محو می‌دیدمت. قلبم تیر می‌کشید، نه کنایی و استعاری، قلبم تیر می‌کشید. 

دروغ گفتم و آن موقع ذره‌ای فکر نمی‌کردم دروغ گفته باشم و هیچ چیز تلخ‌تر و واقعی‌تر و دردناک‌تر از همان تک جمله‌ای که با بدبختی از ته حلقوم با هزار هزار بغض گفتم نبود:«بعد از تو دیگر من و دلم با هیچ‌کس کار نداریم.» 

حالا کسی هست که صبح‌ها با زنگ تلفن‌اش و قربان صدقه‌هایش بیدار می‌شوم، مرا می‌خنداند و تو بهتر از او حتا می‌دانی خنداندن من سخت است. وقتی که هست، خوش می‌گذرد، امنیت و لذت و آرامش و شور هست. وقتی که نیست، می‌دانم همیشه و هر لحظه هست.  

ولی حتا وقتی هست لحظه‌های گذرا اما عمیقی هم هست که ته چشم‌هایش به غایت عمیق‌اش که از چشم‌های تو هم عمق و قصه‌های بیشتری دارد، دنبال تو می‌گردم یا ته‌رنگ همان چیزهایی که خیلی سال پیش دلم را لرزاندی و بردی. او را از تو بیشتر و عمیق‌تر دوست‌ دارم، می‌توانی بیش از همه عالم روی او حساب باز کنی و مطمئن باشی که نمی‌گذارد آب توی دلت تکان بخورد، هیچ قدم پسی ندارد، قدم‌هایش همه رو به جلو است. دلپذیر و بذله‌گو است، اخم‌های گاه بیگاه ترسناک تو را هم ندارد. ولی لحظه‌های گذرای عمیقی هم هست که انگار هنوز بعد این همه سال جای تو خالی‌ست و باید ته چشم‌های عمیق کسی دنبال نشانه‌ای از تو گشت. مسخره است، نیست؟ 

حفره‌ی خالی تو انگار با هیچ چیز پر نمی‌شود. صدایت، آن‌طور نرم و آرام...نگاهت، نافذ و عمیق و مهربان...دست‌های کشیده‌ی بی‌نقص‌ات...شوری که مرا مثل پر کاه از روی زمین سفت زیرپایم کند و هزاران کیلومتر دورتر نشاند. تو همین کناری و من سال‌هاست نمی‌خواهم ببینمت، نه با بغض و هراس و کینه و تلخی، با آرامش و تصمیم عاقلانه‌ای که خدشه به آن وارد نیست.

 مدت‌هاست احوالت را هم  دیگردورادور جویا نمی‌شوم،زمین زیر پای تو سفت بود و حالا سفت‌تر هم هست و می‌دانم مراقب خودت هستی. من هم جدی‌تر و مصمم‌تر و آرام‌تر از همیشه دارم به زندگی خودم می‌رسم، پایم را روی زمین سفت بند می‌کنم و تصمیم‌های بزرگ می‌گیرم. هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌ها از مچالگی من روی پله‌های چوبی که رنگ زرشکی خورده بود می‌گذرد، جای رفتنت هنوز گز گز و سوزش دارد،هیچ کس جای دیگری را نمی‌گیرد، ولی زندگی گذشت، می‌گذرد و خواهد گذشت و این لابد چیز خوبی‌ست.


29 Jul 12:10

And I have a tender spot in my heart for cripples and bastards and broken things

by noreply@blogger.com (سارا)
یک‌جایی اوایل سریال گیم آو ترونز، پادشاه به ملکه می‌گه که دلت می‌خواد یه حقیقت ترسناک رو بدونی؟ من حتی درست و حسابی یادم نمی‌آد که اون چه شکلی بود. فقط می‌دونم اون تنها کسی بود که تو زندگیم می‌خواستم و حالا حتی این هفت پادشاهی هم جای خالیش رو پر نمی‌کنه

خواستم بگم از ما که هفت تا پادشاهیم نداریم دیگه چه انتظاری می‌ره
03 Jul 08:19

از ییلاق جمال آباد به شفت گیلان

by مرضیه رسولی
mansoure p

زمان که می گذره بدی ها کم اثر می شه، این رفیقانه ترین و در عین حال بی رحمانه ترین خاصیت زمانه.

بعد از یک روز گم شدن تو جنگل، کوله ها رو گذاشته بودیم زمین، تو سایه ی درختا نشسته بودیم که استراحت ده دیقه ای کنیم و دوباره راه بیفتیم. البته می گن این اسمش گم شدن نبود چون ما بلد بودیم برگردیم همون جایی که بودیم اما راه پیش رو پیدا نمی کردیم. اسمش هر چی که بود نصف روز تو یه جنگل عمودی گیر افتاده بودیم و پنجول می کشیدیم به زمین که برسیم بالا و ته جنگل هم پیدا نبود. زانوها دیگه می لرزید، دقت و سرعت به صفر رسیده بود. کوله ی من از همه سبک تر بود. هر کی بلندش می کرد آهی از سر حسادت می کشید اما احتمالن من سبک وزن ترین آدم گروه هم بودم. شونه هام دیگه تاب اون وزن رو نداشت. انگار یکی دوبرابر وزن خودم رو کول کرده بودم. گرچه کوچیک بود ولی خیلی بدبار بود. هیچ مناسب اون سفر نبود و همین خوب پدرمو درآورد، پشتمو خم کرده بود. قصدم این بود که وقتی رسیدم خونه ببرمش رو ترازو ببینم واقعن چندکیلوئه؟ چی؟ فقط سه کیلو؟ خاک تو سرت مرضیه. ولی یادم رفت.


توی اون ده دیقه ی استراحت یکی از گروهان که کنارم نشسته بود پاهاشو نشونم داد و گفت دلم براشون می سوزه. گفتم آره منم برای شونه هام. مثل برده داشتم از تنم بیگاری می کشیدم و خودمو نفرین می کردم. شونه های من بدون بلندپروازی داشتند زندگی معمولیشونو می کردن که یهو نمی دونن از کجا این بار افتاد روشون. تا به مرحله ی درد نرسن هم مغز نمی فهمه چه بلایی داره سرشون می یاره، مثل اعتصاب غذای زندانی ها، راه دیگه ای جز ضربه زدن به خودت برای اعتراض وجود نداره.


یه گروه بیست و پنج نفره بودیم که هر کی یه جایی از تنشو می مالید و مستقل برای همونجا دل می سوزوند. مالیدن مدل پدرمادردار ناز کردنه. کسی که عزیزش رو از دست داده بگیر تو بغلت و پشتشو بمال، انبیا گواهی دادن که حال و روزش بهتر می شه. اگه اعضای بدنم اون لحظه می تونستن اعلام جدایی کنن و ایالت خودمختار تشکیل بدن، تا آخر سفر چیزی جز چار تا مژه و بیست تا ناخن و یه دسته مو ازم باقی نمی موند. ولی باهام موندن و دیدن( چشم دارن) که چه جوری بهشون خیانت کردم. اون لحظه به خودم قول می دادم که دیگر اینجور جاها با هم نمی ریم. اما درست یک روز بعد وقتی درد خوابید، قولم رو زیر پا گذاشتم و به حمید گفتم چه سفر خوبی بود، بازم بریم. هیچ کس سبعانه تر از خود آدم نمی تونه به خودش خیانت کنه و برای من همون لحظه که قولم رو زیر پا می ذاشتم هیچی عجیب تر از این نبود. شاید برای همین علیهم شورش شد و کل بدنم رو دونه های قرمزی که با خاروندن تغذیه می شدن گرفت و اسید معده م راهش رو به بیرون قلمروش باز کرد و داره پیشروی می کنه به سمت شمال که بره سراغ مغزم.


اون همه منظره ی قشنگی که دیدیم الان که درد شونه ها و پاها از بین رفته تازه جون گرفتن. داشتیم به گاوهایی که تو مرتع می چریدن نگاه می کردیم، صاحبشون هم کنارمون وایساده بود و درباره ی گاو نره که پشتش یه کوهان عجیب داشت حرف می زد که یه دفعه گاوه رو دو پا بلند شد و دو پای جلوش رو گذاشت پشت گاو جلوئیش و آلت خیلی تیز صورتی رنگش رو فرو کرد پشت گاوه. گاو ماده (حالا از کجا مطمئنم نر نبود) از همه جا بی خبر یهو جهید و فرار کرد. صاحبشون داشت می مرد از خجالت. هی سوت می زد که سوا شن اما نره بی خیال نمی شد. نگاهش افتاد به من که با چشمای گرد شده و هیجان زده برای نخستین بار شاهد سکس گاوها در طبیعت بودم، و باز سوت زد. 



زمان که می گذره بدی ها کم اثر می شه، این رفیقانه ترین و در عین حال بی رحمانه ترین خاصیت زمانه.  

04 Jan 18:08

هشت شب‌های دور

by نابهنگام
mansoure p

مرد دنبال چیزی بود که من نمی‌خواستم، دست‌کم آن‌وقت نمی‌خواستم. امروز اگر بود و بودم و آن خواسته‌ها را داشت، شاید قبول می‌کردم. همه چیز زمان است...زمان‌های دو آدم رابطه اگر با هم چفت‌وجور نشود، باید خداحافظی کرد. زمان چیز بی‌رحمی است، امروز فکر می‌کنی هرگز فلان چیز را نمی‌خواهی و سال آینده دلت غنج می‌رود برای همان فلان چیز. آدم‌ها به ندرت آن‌قدر خوش‌شانسی می‌آوردند که زمان‌‌شان با هم هماهنگ شود و خواسته‌هایشان در آن زمان مشخص شبیه به هم. دل یکی می‌شکند، یکی چاره را در رفتن می‌بیند، یکی ناچار تمام می‌کند و بعضی‌ها هم ناچار تن می‌دهند...همش زمان است...


دلم برای تماشای آشپزی مرد تنگ شده است. دلم برای بودن با مرد، مهربانی‌ها، حضور حمایت‌گر و خنده‌های مرد چندان تنگ نشده است. دلم برای تماشای آشپزی مرد تنگ شده است. 

آشپزی برای مرد، مراسم آیینی خاص خودش بود. خوش خوراک بود، قوی‌الجثه و خوش‌بنیه. از همان اول مرز کشید که اگر من آشپزی می‌کنم، همه‌چیز به شیوه‌ی من باشد و اگر او آشپزی می‌کند، همه چیز مدل او.همان روزهای اول دستش آمد که من هله و هوله‌خور نیستم. به جای چیپس و ناچو و پاستیل و شکلات، وقتی برای آشپزی شبانه‌اش خرید می‌کرد، یک قرص نان گرد و خوش‌طعم ترک و کره‌ی شور می‌خرید. با قد خیلی بلندش مثل پر کاه بلندم می‌کرد و می‌نشاند روی بلندی یکی از کابینت‌ها. یک بطری شراب قرمز باز می‌کرد، شراب را با این بطری بازکن‌های ژیگولی باز نمی‌کرد. یکی از آن بطری بازکن‌های قدیمی و لاتی داشت، می‌چرخاند، بطری را میان دو پا می‌برد و چوب پنبه را در یک حرکت بالا می‌کشید و درمی‌آورد. خطا نداشت، هیچ وقت چوب پنبه از وسط نصف نمی‌شد. 

تخته‌ی بزرگ چوبی را بیرون می‌کشید. دو گیلاس را از ته قفسه‌ی شیشه‌ای بیرون می‌آورد و برای خودش و من شراب می‌ریخت. نان گرد ترکی را روی تخته می‌برید، برایم لقمه‌ی بزرگی از نان و کره‌ی شور می‌گرفت و می‌گفت با شراب بخورم تا او آشپزی می‌کند. لپ‌تاپش را می‌آورد در آشپزخانه، با آشپزی موسیقی جز و بلوز دوست داشت. وقت آشپزی یک شلوار جین راحت و یک تی‌شرت کهنه بر تن می‌کرد، اگر هوا گرم بود تی‌شرت را هم درمی‌آورد و با شلوار جین این‌ور آن‌ور آشپزخانه می‌چرخید و بساط آشپزی‌اش را جور می‌کرد. 

من همه چیز را ریز خرد می‌کنم، خیارها و پیازها و گوجه‌ها و فلفل دلمه‌ها و قارچ‌های سالادها و غذاهای من همه ریز و یک‌دست‌اند؛ مرد همه چیز را درشت خرد می‌کرد. فلفل‌ دلمه‌‌ها زیر دست‌های قوی مرد از وسط نصفه می‌شدند، تخمه‌هایشان در یک حرکت دور ریخته می‌شد و هر نیمه تنها به سه قسمت تقسیم می‌شد. چاقو فقط یک بار از میان قارچ‌های بزرگ رد می‌شد و گوجه‌های سفت زیر دست او هرگز آب نمی‌انداختند. 

پاهایم را تاب می‌دادم، لقمه‌ی بزرگم را گاز می‌زدم، جرعه‌ای شراب می‌نوشیدم و در جوابش که می‌خواست تعریف کنم روزم را چطور گذرانده‌ام، وراجی می‌کردم. وسط وراجی‌هایم همان‌طور که قاشق چوبی آشپزی دستش بود، سرش را جلو می‌آورد و آرام می‌بوسیدم. بعد لبش را می‌برد سمت گیلاس شراب من و از گیلاس
من جرعه‌ای شراب بالا می‌انداخت. 

غذاهای من همه کم‌چرب و کم‌نمک‌اند؛ مرد اما روغن و نمک رابا دست و دلبازی روانه‌ی قابلمه و ماهیتابه می‌کرد. وقت آشپزی او که می‌شد معمولا مرغ و گوشت را هم قاطی غذا می‌کرد و می‌گفت می‌میری بس که فقط سبزیجات می‌خوری و در اثبات خودش می‌گفت ببین! رنگت پریده است! یک روز از همان پیشخوان کابینت، وقتی پاهایم را تاب می‌دادم دیدم که کتاب «۲۰۰ رسیپی غذاهای گیاهی مقوی» خریده است و پشت دو کتاب آشپزی پروپیمانش که از مادربزرگش ارث رسیده بود، قایم کرده است. دلم؟ غنج رفته بود. 

پاستا را با سس گوجه و ریحان پروپیمان درست می‌کرد، لابلای سس قطعه‌های درشت کدوی سبز، قارچ و پیازچه‌‌ی تازه. بطری شراب را برمی‌داشت و روانه‌ی سس می‌کرد. تاپاس درست می‌کرد: فلفل‌های دلمه‌ی نمک‌ سود، قارچ با سس سیر، بال مرغ آغشته به سس کنجد...ملاقه را با مهارت با فاصله از ماهیتابه می گرفت و مایه‌ی پنکیک را سرریز می‌کرد، پنکیک‌های او همه ترد و یک‌اندازه‌ و خوش طعم بودند. کوسکوس را با بادمجان کبابی، قارچ و جعفری ساطوری درست می‌کرد، دست آخر یک لیموی ترش را با یک حرکت روی غذا می‌چلاند. 

همیشه وقت آشپزی هزار ظرف و قاشق و ملاقه کثیف می‌کرد،با حیرت می‌گفت چطور انقدر کم ظرف کثیف می‌شود وقتی تو پخت‌وپز می‌کنی؟ زبانم را درمی‌آوردم نشانش می‌دادم و می‌گفتم چون مثل تو کثیف و خنگ نیستم. کف پایم را که روی کابینت تاب می‌خورد می‌گرفت فشار می‌داد. می‌خندیدم، همان جور که کف پایم دستش بود، پا را بالا می‌برد و رانم را می‌بوسید. 

غذا که آماده می‌شد اما اجازه می‌داد من وارد قلمرو شوم و دخالت کنم. با تحسین نگاهم می کرد که غذاها را در ظرف مناسب می‌ریزم و خوشگل تزئین می‌کنم، می‌خندید و می‌گفت نیمرو را هم جوری خوشگل می‌کنی که آدم توهم می‌زند دارند استیک با سس قارچ می‌خورد. به او اگر بود غذاها را همان‌جور با ماهیتابه و قابلمه سر میز می‌آورد. گاهی تلاش‌های مذبوحانه‌ای برای تزئین می‌کرد: دو برگ جعفری روی پنکیک، سیب زمینی‌های درشتی که یک دست نبودند کنار فیله‌ی مرغ. 

دوست داشت وقت غذا خوردن تماشایم کند، اگر کم می‌خوردی ناراحت و دلخور می‌شد. با او  همیشه باید خوش‌خوراک و شکمو بودی. دلم برای مرد و مهربانی‌ها، حضور حمایت‌گر و خنده‌هایش چندان تنگ نشده است. مرد دنبال چیزی بود که من نمی‌خواستم، دست‌کم آن‌وقت نمی‌خواستم. امروز اگر بود و بودم و آن خواسته‌ها را داشت، شاید قبول می‌کردم. همه چیز زمان است...زمان‌های دو آدم رابطه اگر با هم چفت‌وجور نشود، باید خداحافظی کرد. زمان چیز بی‌رحمی است، امروز فکر می‌کنی هرگز فلان چیز را نمی‌خواهی و سال آینده دلت غنج می‌رود برای همان فلان چیز. آدم‌ها به ندرت آن‌قدر خوش‌شانسی می‌آوردند که زمان‌‌شان با هم هماهنگ شود و خواسته‌هایشان در آن زمان مشخص شبیه به هم. دل یکی می‌شکند، یکی چاره را در رفتن می‌بیند، یکی ناچار تمام می‌کند و بعضی‌ها هم ناچار تن می‌دهند...همش زمان است... دلم برای مرد و مهربانی‌ها و حضور حمایت‌گر و خنده‌هایش چندان تنگ نشده است، دلم برای تماشای مرد وقت آشپزی با شلوارجین راحت و دست‌های بزرگ و قوی‌اش که چاقو را بر تن فلفل دلمه‌ها می‌نشاند اما تنگ شده است، زیاد. 
06 Sep 16:31

سی‌‌و‌هشت - یکی از شیشه‌ها شکسته‌بود، باد سرد می‌آمد تو

by The91


کاش هنوز تلفن‌عمومی‌ها توی باجه‌های زرد بود. باران هم می‌آمد.
22 Jun 17:54

تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد...

by S*
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود.
اوقات خوش آن بود که با دوست به سرشد
باقی همه بی حاصلی وبی ثمری بود.
 
حافظ
25 Jun 08:27

چه دقتی می‌کردم که دخترم کلیشه‌ها را نبیند؛ هرهرهر

by گیسو
دخترک دارد مجله ورق می‌زند. به صفحه‌ای می‌رسد که تبلیغ کرم موبَر است. تمام صفحه عکس پاهای صاف و صوف به ردیف است و تصویر کرم موردنظر کوچک سمت چپ صفحه است.
به من می‌گوید: مامان‌جون، می‌خوام از اینا برات بخرم. (اشاره می‌کند به پاها)
مطمئن نیستم که متوجه شده است اینها پا هستند؛ چون فقط بخشی از ران وساق هستند. می‌گویم: این چیه مامان‌جون؟
می‌گوید: پائه دیگه. می‌خوام از این پاها برات بخرم.
می‌گویم: من که خودم پا دارم.
می‌گوید: نه، مال تو خوب نیست. مو داره. این پاها خوبه. 
انگشت اشاره‌ش را می‌کشد روی عکس پاها و می‌گوید: آخی.آخی.آخی. چه نرمه. چه خوبه. از اینا باید برات بخرم مامان‌جون.
*
حالا این گفتمان‌های فمینیستی که می‌گویند شیوکردن موهای بدن زن از دستاوردهای جوامع مردسالار است و چون مردها دوست دارند بدن زن این‌طور باشد، زن به اینجا رسیده است، بیایند برای من روشن کنند که دختر کمتر از سه‌ساله من که نه تبلیغات تلویزیونی می‌بیند (چون نداریم) و نه مادرش در حال گفتگو درباره این امور است، از کجا به این نتیجه رسیده است که پاهای من با موهای 2 میلیمتری خوب نیست و ایشان باید برای من پای نرم و خوشگل و بی‌مو بخرد؟
 

این را به یکی از دوستان‌م که خانمی حدودا 46 ساله است، گفتم. خندید و گفت که شعری بوده است قدیم‌ها درباره دخترای زن‌های فمینیست که آخر سر چه جور از آب درمی‌آیند. 
شب نرسیده خانه‌ش، شعر و آهنگ را برام ایمیل کرد.
آهنگ را از اینجا می‌شود گوش داد. این هم از شعرش:
DAUGHTERS OF FEMINISTS
(Nancy White)

Daughters of feminists love to wear pink and white
Short frilly dresses they speak of successes with boys,
It annoys their mom.
Daughters of feminists won't put on jeans
Or that precious construction boot Mama found cute,
Ugly shoes they refuse. How come?
Daughters of feminists think they'll get married
To some wealthy guy who'll support them forever
Daughters of feminists don't bother voting at all.
Daughters of feminists beg to wear lipstick
Each day from the age of three.
Daughters of feminists think that a princess is
What they are destined to be.
How do they get so girlie?
How come they want a Barbie?
Why does it start so early?
Why, when we bring her up just like a fella,
Who does she idolize? Cinderella!

(spoken) Honey she's a doormat. You think when she marries that prince
he's not going to expect her to run that entire castle? ..
Look at all those rooms. And he's always on the road
Snow White? Doing all the housework for seven guys?
In return for room and board. This is no deal. Huh!

Daughters of feminists bruise so easily
Daughters of feminists hurt.
Daughters of feminists curtsey and skip
Daughters of feminists flirt.
They say, "Please mommy can I do the dishes?
And let's make a pie for my brother!"
Are they sincere?
Are they crazy or
Are they just trying to stick it to mother?

How do they get so girlie?
And how come they want a Barbie?
Why does it start so early?

Daughters of feminists just want to play with their toys!

@feminist @child
Copyright Nancy White
29 Apr 19:03

صدای تو خوب است

by گیسو
دخترک منو گاهی به اسم صدا می‌کند. به اسم صدا می‌کند و صداش خیلی صمیمی است. صداش خیلی صمیمی است و انگار هزار سال است که منو می‌شناسد.
هر بار این‌طوری صدام می‌کند، توی دل‌م رگبار غنچه می‌شود، اما نمی‌خواهم این براش عادت بشود. می‌خواهم که فاصله‌م باهاش حفظ باشد. می‌خواهم مامان‌ش باشم و این حس دوگانه، احساسات عجیب و متناقضی درست می‌کند.
منو به اسم صدا می‌کند و انگار هیچ‌کس اندازه او منو نشناخته است، از بس که صداکردن‌ش از اعماق دور آشنایی می‌آید، از بس که این صدا کردن براش طبیعی است...
+
الان دارد با لگوهاش بازی می‌کند. یک برج بزرگ ساخته است و می‌گوید: مامان‌جون این خونه‌ی توئه...
دیشب تا صبح تب داشت و من محکم بغل‌ش کرده بودم و پاهاش را با حوله خیس پوشانده بودم تا بالاخره راضی شده بود داروی تب‌بر بخورد. صبح پا شده، آمده منو بغل کرده و می‌گوید: مامان من تو را ناراحت کردم. چی‌را؟ چی‌را من تو رو ناراحت کردم؟ منو بوس می‌کند و می‌گوید: آخه چی‌را من تو رو ناراحت کردم؟