Shared posts

10 Apr 08:46

«مورد عجیب خواجه حافظ شیرازی» یا نگذارید مرده بر زمین بماند

by حسین وی

یک جایِ «مورد عجیب بنجامین باتنِ» آقای فینچر، برد پیت – به نقش بنجامین - صبح زود از خواب پا می‌شود؛ در تاریک و روشنِ صبح‌گاهیِ خانه دخترکش را خوب تماشا می‌کند؛ پاکت پول و دفترچه و کلیدش را روی کشو می‌گذارد، زن محبوبش را که چشم باز کرده و جا خورده برای بار آخر می‌بیند (اما درگیر چشم‌هاش نمی‌شود که از تصمیم‌ش برگردد) و می‌رود. چرا؟ رسیده آن‌جایی از زندگی‌ش که باید برود. کجا؟ به هر آن کجا که باشد به جز این سرا، سرای‌ش. چون می‌داند دیگر نباید این‌جا بماند.
از کجا می‌داند؟

 

یک ترانه – و فقط یک ترانه – توی دنیا به گریه‌ام می‌اندازد. نه آهنگش، که مضمون و کلماتش.
d’Amour ou d’Amitie که بانو سلین دیون می‌خواند. عشق، یا دوستی؟ از خودش می‌پرسد و خودش به خودش می‌گوید: من نمی‌توانم جواب این سوال را بدهم. «او» باید انتخاب کند. می‌گوید من حاضرم زندگی‌ام را به «او» تقدیم کنم، ولی «او»ست که باید به تنهایی تصمیم بگیرد بین این دو، «او»ست که به نظر سرگردان می‌آید بین این دو: عشق، یا دوستی؟ Amour یا Amitie؟ تو بخوان ماندن یا رفتن؟ و من هر بار که این ترانه را می‌شنوم برای «او» گریه می‌کنم. برای سرگردانی‌اش. برای این که از کجا بداند؟

 

خانم‌ها، آقایان! رفتن حقیقت دارد. یک جایی، یک وقتی باید گذاشت و رفت. بله، به همین سختی، به همین صراحت: گذاشت – همه‌چیز را، بهترین‌ها را – و رفت. چون رفتن است که اصالت دارد نه ماندن. چون هستیم اگر می‌رویم؛ وگرنه بودن‌مان به باقی بودنِ شاخه‌ی خشکی جاگرفته میان دو تکه‌سنگ در جزیره‌ای دورافتاده می‌ماند: همان‌قدر حقیر. همان‌قدر بی‌ارزش. همان‌قدر متعفن.  اما من بمیرم برای‌تان. بمیرم برای آن دمِ شما که سرگردانید بین ماندن و رفتن. بین عشق و دوست داشتن. بین هر دو چیزی که هر دو هم بهترین‌اند و هم بدترین، هم‌زمان. که نمی‌دانید چه کنید. آخر از کجا بدانید؟ آخر آدم از کجا بداند؟

 

خدا انتقام سختی ازمان گرفت سرِ سیب؛ خیلی سخت. پرت‌مان کرد این‌جا، به سیاره‌ی انتخاب‌ها. دست‌مان را بست با زنجیر ابدیِ برگزیدن و مردد بودن: چه‌کنم؟ چه‌کنم؟ چه کنم؟ در چکاچکِ حلقه‌های به هم متصلِ انتخاب و اشتباه و تقدیر. که بر من و تو در اختیار نگشاده‌ست. کاش نگشاده بود واقعن. یا دست کم شماره‌ی ساقی‌ات را به ما هم می‌دادی جناب حافظ.

 

می‌گویند مرگ را از بچه‌ترها پنهان نکنید. بیاوریدشان سرِ گورِ عزیزِ از دست رفته، که با چشم خودشان ببینند آن که تا دیروز بابا بود یا مامان، نه در سفر است نه در آسمان و نه در بهشت، که  از امشب زیر این خاک می‌آرامد. که هرچه می‌خواهد ضجه بزند و اشک بریزد، اما فرداروز «رفته» را از خدا و تقدیر و آسمان طلب نکند. که تا آخر عمر منتظر نماند روزی آن در باز شود و رفته، بازگردد.
مستی و سرخوشی که از سر بپرد – گیرم باده، باده‌ی خواجه‌ی شیراز باشد حتی – رفتن حتمی است. اما خانم‌ها، آقایان! لطفی کنید و وقتی می‌خواهید – وقتی باید – بروید، به آن‌که بر جای مانده، نشان دهید که می‌روید. رابطه‌ی به پایان رسیده را نشان بدهید که دارد جان می‌دهد، نفسش بند می‌آید، کفن‌پیچ می‌شود، توی گور می‌رود و رویش را خاکِ فراموشی می‌پوشاند. لطفی کنید به آدم‌های گذشته‌ی زندگی‌تان، که سوگوارتان باشند؛ نه امیدوار.

.

21 Feb 10:26

http://draft77.blogsky.com/1392/12/02/post-636/

by گارسیا


برف ها هم همه آب شدند،

مثل دل من برای تو ...


17 Dec 12:05

.

by Momment
بلوزه چند روزی مانده بود روی بند رخت. یادمش نبود. این چند روز آفتاب بود و بعدش برف آمد و باران و باد و باز آفتاب شد.
امروز سرآخر از روی بند برداشتم و پوشیدمش.  
حالا بوی هوا و آسمان و راه و سفر می‌دهم.
بوی عمر رفته در باد.

25 Aug 16:29

.

by Momment

بنویسم که یادم بماند، وقتی کسی رنجور است، نازک، و گوشه‌ی ناخن حوصله‌اش به هر چیزی گیر می‌کند و دادش را درمی‌آورد، اگر با من بی‌حوصلگی کرد، صدا بالا بُرد، مثل همیشه‌اش با من نبود، من دیگر به دل نگیرم، به رخش نکشم، درد به دردش اضافه نکنم.
یادم بماند کاری نکنم که حالا توی این «هیری‌ویری» و واویلای دلش، دنبال رنجیدگی من هم بدود، خواهشم کند که ببخشم.
لعنت به من.
آسان بگیرم. آسان بگیرم. آسان بگیرم.
04 Mar 17:29

http://havijebanafsh.blogfa.com/post-4541.aspx

by havijebanafsh
08 Mar 06:29

جرج برنارد شاو

by kafiketab


  1. از مكالمه و پرگویی بیجا نجات پیدا خواهید كرد، اگر به خاطر بیاورید كه مردم هرگز نصایح شما را قبول نمی كنند، مگر اینكه وكیل مدافع و یا دكتر باشید و آنها برای شنیدن صحبت های شما پول خرج كرده باشند. 

    جرج برنارد شاو

06 Apr 17:49

قدرت

by ahm1978adi@gmail.com (محسن)

اغلب قدرت یک لمس، یک لبخند، یک کلمه ی محبت آمیز، یک گوشِ شنوا، یک تعریف صادقانه، یا کوچکترین توجه را دست کم می گیریم، در حالی که همه ی اینها قادرند یک زندگی را از این رو به آن رو کنند.

لئو بوسکاگلیا

14 Mar 06:48

۲۳. اسپند. ۹۲

by noreply@blogger.com (Roshan Vesali)

'خورشید منی در دل کوه های بلند
در دلهره ی کوه بلند گرم بخند'

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدام است، غم کجاست؛
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
خورشید آرزوی منی
بیش تر بخند...
گرم تر بتاب...

16 Feb 16:34

قهرمانان و گورها - ارنستو ساباتو

by kafiketab


  1. از همه غم انگیز تر زمانی می باشد ،
    کسی که دوستش داری
    ﻫﯿﭻ ﺗﻼﺷﯽ ﺑﺮﺍی ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﻧمی کند !

    قهرمانان و گورها - ارنستو ساباتو

27 Feb 02:14

1531

by roozhaye-yek-dokhtar

هیچ وقت باورمان نمی‌شود که شاید آن‌قدر که بقیه به چشم ما مهم‌اند، ما برایشان مهم نباشیم.

مرد سوم-گراهام گرین


03 Mar 00:17

فرصتی برای دانستن

by niloofar_h_b@yahoo.com (نیلوفر )

نمی دانم آنها که ساکن ایرانند اصلا دسترسی به سایت زیر دارند یا نه :

https://www.coursera.org/

این یک وب سایت بی نظیر است که از بسیاری از معتبرترین دانشگاههای جهان به صورت کاملا مجانی واحدهای درسی ارائه می‌شود. تقریبا انگار دیگر دلیلی برای نداستن دانشی وجود نداشته باشد! وقتی در کلاسی ‍ثبت نام می کنید تنها کاری که باید بکنید این است که ویدئو های هر هفته را ببینید تکالیف را انجام دهید و بفرستید  و کوییزها را هم حل کنید. معمولا در  انتهای واحد درسی (که بسته به نوع درس بین دو تا پنج ماه طول می کشد) اگر همه این کارها را کرده باشید یک پول کمی (در حد ۴۰ یا ۵۰ دلار)‌می پردازید و مدرک آن کلاس را می گیرید . ولی شما می توانید پول ندهید اصلا هیچ کدام از تکالیف را هم انجام ندهید خب طبیعی است که مدرکی برایتان نمی فرستند ولی شما می توانید ویدئوها را ببینید و حتی با استاد و هم کلاسیها و دانشجوهای حل تمرین چت کنید .... بهترین جا برای یادگیری است .... برای آدمهایی که درگیر کارهای روزانه اند ...دنبال مدرک نیستند و دوست دارند یاد بگیرند... 

کلاسهایی که ارائه می شود بسیار متنوع است ... در بیشتر زمینه ها شما کلاس خیلی تخصصی نمی توانید توش پیدا کنید (‌به جز برنامه نویسی کامپیوتر که واقعا کلاسهای خوبی دارد)‌ ولی کلاسهای دیگر گرچه خیلی تخصصی نیست ولی بی نظیر است برای آنهایی که دلشان می خواهد از موضوعی سر در بیاورند... من تا به حال کلاسهای زیادی را اینحا گذرانده ام ... تاریخ هنر- اصول نوشتن- اصول تفکر- پایه های نورولوژی - غذای سالم- نانو تکنولوژی-قانون اساسی آمریکا- اصول و ‍پایه های حقوق و دوست داشتنی ترینشان : اخلاقیات در زندگی روزمره . 

این درسها همه در بهترین دانشگاههای دنیا و توسط بهترین اساتید تدریس می شود. کلاسهای بالا که من برداشته ام در دانشگاههای ییل - استنفورد- میشیگان- لندن - ادینتبرگ و شیکاگو بوده است . 

شاید بهتر از خود کلاسها و منابعی که معرفی می کنند برای خواندن آشنا شدن با آدمهایی مثل خودم بوده در فورومهای کلاس... آنهایی که از نقاط مختلف دنیا یک کلاس آنلاین مجانی برداشته اند مثل خودم فقط و فقط به این دلیل که دوست دارند در این باره بیشتر بدانند. 

درباره آخرین کلاسهایی که برداشته ام (اخلاقیات در زندگی روزمره )‌و (‌قانون اساسی آمریکا)‌ - هر دو از دانشگاه ییل -در روزهای بعد بیشتر خواهم نوشت ... فکر می کنم نکات بسیار زیاد و آموزنده ای از هر دو کلاس یاد گرفته ام که شاید بازگو کردنشان دیگران را هم به این نکات علاقه مند  کند ... 

ولی به همه توصیه می کنم سری به این وب سایت بزنند.... در دنیای این روزهای اطلاعات دیگر بهانه ای برای ندانستن و فکر نکردن وجود ندارد ... مطئن باشید کلاسهایی پیدا می کنید که خیلی خیلی جذاب تر از همه سریالهای ترکی خواهد بود ... 

 

16 Jul 22:45

ساکن خانه‌ی جان

by remedios

اندوه سوای غم است. غم عارض می شود, اندوه ساکن.

غم مهمان می شود اندوه اما، صاحب‌خانه است؛ صاحب خانه می‌شود.
برای ترک اندوه مگر خانه را رها کنی.

14 Jan 11:43

197

by r-kh-a
فکر می‌کنم ماه کم‌کم باید دست به کار بشود و راه بیفتد توی جنگل و ردّ پای پلنگ مغرورش را ببوسد و همین‌طور که بلند‌ بلند گریه می‌کند، داستانش را بنویسد. فکر می‌کنم بهتر است آدم‌ها برای مدّت طولانی سرشان را پایین بیندازند و بمیرند.
19 Jul 14:39

دلم می‌خواهد ...

by sherkadehsaghi


دلم می‌خواهد
که بی‌اجازه‌ی تو ،
پادشاهی کنم
در ناخودآگاه خیالت ...
                                                              سارا محمدی اردهالی

15 Dec 13:16

http://elcafeprivada.blogspot.com/2013/12/blog-post_15.html

by Ayda
حالا پاییز دارد تمام می‌شود. مرد رفته است. رفته است؟ زن نمی‌داند. نمی‌داند کدام‌شان مانده‌اند، کدام‌شان رفته. مرد گفته بود پاییز را می‌ماند. نمانده بود. نمانده بود؟ نوشته بود «...تو خوبی. برو خوش باش.» و زن پاسخ داده بود «باشه بابا، باشه». همین. دیگر نه مرد سراغی گرفته بود و نه زن.

 حالا پاییز دارد تمام می‌شود. مرد نیست. نیست؟ زن با خود فکر می‌کند چرا هرگز کسی از او نخواست بماند. هرگز کسی نخواست برگردد، نرود، بماند.

 خاطرات شیدایی --- سیلویا پرینت
19 Dec 14:22

رستگاری

هیچ وقت باورمان نمی‌شود که شاید آن‌قدر که بقیه به چشم ما مهم‌اند، ما برایشان مهم نباشیم.

«گراهام گرین- مرد سوم- ترجمه‌ی محسن آزرم- نشر چشمه»

10 Jan 19:33

قانون اول

by sadeqie
در این جهان همواره اینگونه بوده است که هرگاه مردی از تن زنی خسته میشود و در آن تن ملال میبیند، همزمان در یک جای دیگر دنیا مردی هست که شدیدا مشتاق تن آن زن است.

28 Aug 15:04

لانا 460

by najva

زخمی اگر بر قلب بنشیند؛ تو، نه می‏توانی زخم را از قلبت وابکنی، و نه می‏توانی قلبت را دور بیندازی. زخم تکه ای از قلب توست. زخم اگر نباشد، قلبت هم نیست. زخم اگر نخواهی باشد، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی.
قلبت را چگونه دور می اندازی؟ زخم و قلبت یکی هستند.


جای خالی سلوچ/ محمود دولت آبادی

03 Sep 17:03

در لحظه زندگی کن

یه وقتایی هست که فقط همون وقت ها هست و دیگه هرگز هیچ جایی و با هیچ کسی و هیچ وقتی تکرار نمیشه.
14 Oct 12:48

فهمیدنش سخت بود

می فهمم که می خواست مرا دوست بدارد، اما نمی فهمم چطور می توانست، اگر عاشق دیگری بود.
28 Dec 13:13

افشین صالحی

by kafiketab


  1. گاهی وقت‌ها دلت می‌خواهد با یکی مهربان باشی، دوستش بداری و برایش چای بریزی.
    گاهی وقت‌ها، دلت می‌خواهد یکی را صدا کنی، بگویی سلام، می آیی قدم بزنیم؟!
    گاهی وقت‌ها دلت می‌خواهد یکی را ببینی، شب بروی خانه بنشینی، فکر کنی و کمی برایش بنویسی.
    گاهی وقت‌ها، آدم چه چیزهایِ ساده‌ای را ندارد!

    افشین صالحی

04 Dec 02:04

1459

by roozhaye-yek-dokhtar

یک روز فردی قدم به زندگیتان خواهد گذاشت... 
و شمارو متوجه خواهد کرد که چرا هرگز با هیچکس دیگری دوام نیاوردید!

اتاق در بسته - پل استر

14 Dec 11:14

ژاك و اربابش -ميلان كوندرا

by kafiketab


  1. بدبختی بزرگی است که دیگری را به رغماینکه دیگر دوستمان نمی دارد ، همچنان دوست بداریم .

    ژاك و اربابش -ميلان كوندرا

05 Dec 12:04

۹۹۸. همه اینا رو خوندی؟

by کدئین کدی
باید یک‌بار برای همیشه تکلیف آن سؤال تکراری را روشن کنیم:
«نه، هیچ‌کس همه‌ی کتاب‌های کتابخانه‌اش را نخوانده»
14 Dec 11:11

سید علی صالحی

by kafiketab


  1. وقتی که تو نیستی
    من هم
    تنهاترین اتفاق ِ بی دلیل ِ زمین ام !

    سید علی صالحی

30 Oct 21:35

کوتاه

by ahm1978adi@gmail.com (محسن)

رها کردن کسی که برای شما ساخته نشده یعنی رسیدن به این درک که برخی آدمها بخشی از سرگذشتتان هستند نه بخشی از سرنوشتتان .

24 Nov 06:04

علیرضا روشن

by kafiketab

  1. هی خانم
    که خیره نگاه می‌کنی
    لباسم شبیه او بود یا قد و قواره‌ام؟
    شرم نکن / من درد ِ تو را می‌فهمم
    من هم به یاد ِ او 
    به ابرها و آدم‌ها
    حتا به دیوار
    خیره شده‌ام
    هر چه دلت می‌خواهد نگاه کن.

19 Dec 21:10

http://caro-diario.blogfa.com/post-286.aspx

by caro-diario
     چرا باور نمی‌کنم که آن چیزی را که باید آن تو ببینم آن بیرون پیدا نمی‌کنم؟ که زل زدن به جای خالی‌اش آن تو بهتر از چشم چرخاندن آن بیرون است به دنبالش؟ چرا یادم می‌رود هر دفعه؟
28 Aug 15:04

لانا 460

by najva

زخمی اگر بر قلب بنشیند؛ تو، نه می‏توانی زخم را از قلبت وابکنی، و نه می‏توانی قلبت را دور بیندازی. زخم تکه ای از قلب توست. زخم اگر نباشد، قلبت هم نیست. زخم اگر نخواهی باشد، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی.
قلبت را چگونه دور می اندازی؟ زخم و قلبت یکی هستند.


جای خالی سلوچ/ محمود دولت آبادی

08 Jan 01:57

Happy Birthday to me

by PsyChO in da jaiL

موج زمان من را به خود آورد و من دوباره پوست انداختم.  ما بهترین تماشاچیان روزگار بودیم ، اینقدر به هم خیره ماندیم تا هر کدام نقطه سیاه کوچکی شدیم. ما انتقام روزهایمان را  شانه به شانه هم با سکوتمان گرفتیم و خاکستر شدیم.