Shared posts

28 Apr 19:09

دست به سر کردن زندگی

by (bookworm)

خطای رایجی است که مردم عشق را بالاتر از دوستی می نشانند و آن را در حکم امری کاملا متفاوت می نگرند. عشق تنها زمانی والا و ارزشمند است که دربر دارنده دوستی ای باشد که بتواند بازتولید شود. با عشق به شیوه معمول، اگر به دوستی منجر نشود فقط می توان لقمه بخور و نمیری به زندگی داد و دست به سرش کرد.

برتولت برشت

 

15 Aug 19:59

دوست داشته شدن

by ahm1978adi@gmail.com (محسن)

دوست داشته شدن از سوی کسی که دوستش می داری آن حس و حالتی است که در واژه عام و عادی خوشبختی نمی گنجد

محمود دولت آبادی | سلوک | نشر چشمه

15 Aug 19:53

برای عاشق شدن

by ahm1978adi@gmail.com (محسن)

برای عاشق شدن
نباید یک شخصیت متفاوت را دوست داشت ،
برای عاشق شدن باید یک شخصیت عادی را متفاوت دوست داشت !

زندگی جای دیگریست
میلان کوندرا

16 Aug 00:39

بگذار در خیال تو باشم!

by leilaa
ممنوع السـفرم کرده انــد...

خودت میدانی با خیـالت،

به کجـا کـه نرفته ام...

ناشناس

 

 

10 Aug 23:10

ممنوع الابراز شدم

by آیدا-پیاده

اکتبر می‌شه یازده سال که اومدم. از سال اول مادرم مدام بی‌تابی کرده تا همین چند وقت قبل. گاهی کمتر و بیشتر شده دفعات ابراز دلتنگیش ولی جنس بی‌تابیش از دوری من هیچوقت عوض نشده. اصل حرفش این بود که “زندگی جریان داره ولی هیچی دیگه مزه نمی‌ده بی‌تو” گاهی لوسش کردم، گاهی پابه‌پاش دلتنگی کردم، گاهی منطقی بودم باهاش و گاهی هم دیوانه‌ام کرده این دلتنگی مدام. پرخاش کردم که دیگه‌ اجازه نداره به من حس گناه بده بابت دلتنگیش. حق نداره از دلتنگیش حرف بزنه. چندوقت حرفی نزده. حس کردم که ریخته تو خودش. دیدم که بیمارستان رفته و فشارش رفته بالا. نپرسیدم چرا جاش گفتم مراعات نمی‌کنید، پرهیز نمی‌کنید و ورزش نمی‌کنید. آروم گفته نه باور کن عصبیه، از دلتنگی تو فشارم می‌ره بالا و من با صدای رسا و منطقی یک آدم مچگیر گفتم مامان خواهش می‌کنم از من سواستفاده احساسی نکنید، شما نصف خانواده‌تون مشکل فشار خون دارند، اونا همه دلتنگ من‌اند لابد. فشار خون و قند پرهیز می‌خواد که شما نمی‌کنید. گاهی انقدر دلتنگیش و این جمله بی‌تو هیچی مزه قبل رو نمی‌ده خسته‌ام کرده که یک مدت کمین کردم برای لحظات جزئی خوشیش. تا رفته مهمونی، عروسی یا پیک نیک، روز بعدش به محض اینکه در جواب سوال “خوش گذشت؟” من جواب داده “آره خیلی خوب بود” هفت تیر کشیدم که “پس ببینید، اینجوری‌ها هم که می‌گید جام خالی نیست. عروسی هم می‌روید، مهمونی، سفر …خوش هم می‌گذره. لطفا دیگه …” لابد شرمنده شده اونطرف خط از لحظات خوشی که داشته، از اون دوساعتی رو که روی مبل هال زل نزده به تلویزیون یا روی صندلی آشپزخونه زل نزده به پنجره رو به کوچه و بخار سمار. مادرم هیچوقت جوابم را نداده و من، ملکه کلمات و منطق، همیشه فکر کردم سکوت کرده چون من صددرصد درست می‌گم و من پیروز میدانم.

شاید باید یک شبی مثل الان اشک جمع می‌شد تو چشمام که بفهمم چه حالی داشته. باید خودم می‌شدم مادرم که بفهمم منظور از عروسی رفتن با دلتنگی چیست. من حواسم نبود که آدمهای عزیزی که بعد مرگ و مهاجرت و زندان رفتن و روابط عاشقانه دورادور و … جا می‌گذاریم جنس زندگیشون عوض می‌شه، جنس لذت بردنشون. عروسی می‌رن ولی لابد مدام فکر می‌کنن کاش آیداشون صندلی کناری نشسته بود یا داشت می‌رقصید یا وقتی لباس می‌پوشید به جای پدرم که به همه لباسهای عالم میگه “برازنده” دختر عزیزش می‌گفت خوب شدی ولی گردنبند نمی‌خواد این پیرهن. امروز فهمیدم که تا برامون پیش نیاید نمی‌دونیم که دلتنگ مثل جنازه دراز نمی‌کشه روی مبل تا دلتنگی با مرگش تموم بشه، دلتنگها هم یکروزهایی لابد بلند می‌شوند از روی مبل‌هاشون که دشکش گود رفته و زیباترین شالشون رو سر می‌کنند و پیاده از سر ویلا تا تهش رو در عصر پاییزی راه می‌روند، چیزی می‌خرند ولی مدام فکر می‌کنند اگر آیدا بود همین راه رو برمی‌گشتیم بالا و قهوه می‌خوردیم باهم روبروی کلیسا. خودم بارها گفتم ولی یادم می‌ره که آدم دلتنگ آدم مرده نیست، آدم قطع عضو شده است. همه کاری می‌کنه ولی خب جای خالی اون عضو، اون پا، اون دست یا اون چشم همیشه باهاش می‌آد. مادرم خیلی وقته نمی‌گه دلش برام تنگ شده، اونقدر که گاهی فکر کردم شاید بودن آیدین رو تمام و کمال جایگزین نبودن من کرده ولی امروز که خودم متهم شدم به جرمی که مادرم را باهاش محکوم کرده بودم فهمیدم نه. دلتنگی اونجاست، پشت اون بغضی که در خداحافظی‌های بی‌مقدمه‌اش قایم کرده، ازش حرف نمی‌زنه چون من ممنوع الابرازش کردم. من ازش خواستم که نگه دلتنگه، نگه بی‌همصحبت شده، نگه نمی‌دونه جمعه عصرهاش را چیکار کنه، نگه هربار که میره خونه عموهام و دخترعموهام بلند بلند می‌خندن حس می‌کنه کاش جمع کنه بره خونه چون دیدن رابطه مادران و دختران حسودش می‌کنه، دلتنگش می‌کنه و …. من مچش را گرفتم، زندگی کردنش را به رخش کشیدم، بهش گفتم خیلی هم دلتنگ نیست و خیلی هم زندگی بی‌من بی‌مزه نیست چون داره نفس می‌کشه، مهمانی می‌ره، پرده‌ها رو عوض می‌کنه و بجای من با ثریا می‌ره بازار، پس انقدر تکرارش نکنه. قبول دارم که من خودم همین کار رو کردم، نه؟ من دیوانه‌ت کردم با ابراز دلتنگی مدام و خب حق داره هرکسی که کم می‌آره از شنیدن زجر کشیدن آدمی که دوره و خب لابد کاری‌ هم نمی‌شه برای دوریش کرد. مدام می‌گرده دنبال نشانه‌های لذت که بگه ببین زجر نمی‌کشی، ببین خوبی، ببین غیرمعاشرتی نشدی، ببین می‌خندی، ببین خوشبختی. مگر من خودم با مادرم نکردم؟ حق با من و “…” است. دلتنگی احتمالا به هرشکلی و اندازه‌ای که هست باید خفه شه، نباید با صدای بلند ابراز بشه. دلتنگی احتمالا همون صلیبی است که هرکدام از ما مجبوریم تنهایی حملش کنیم .

مادرم یکروز ساکت شد و دیگه نگفت دلش تنگ شده برام، نگفت هیچ لذتی دیگه شکل قبل نیست. من هم فردا شاید بهش زنگ بزنم بگم مامان تو که وبلاگ نداری، توییتر نداری، خواهر نداری، اعتقاد مذهبی نداری و خب من هم ازت خواستم از ابرازدلتنگیت برای آزار من استفاده نکنی، حست رو توصیف نکنی، جلوی من بغض نکنی و…پس الان چیکار می‌کنی؟ قرص می‌خوری بابتش؟ اسم قرصت چیه؟ خودکار دستمه، بگو می‌نویسم.

06 Aug 07:40

The ending of an era

by لنگ‌دراز

Villa Nemazeeسال صفری که بودم تو مجله معمار چندتا عکس از ویلای نمازی دیده بودم و خوب اون اوایل آدم عاطفی‌تره و خیلی هم زود درگیر می‏‌شه و منم ازین بنا خوشم اومده بود و شب‌ها کروکی‌های طراحش جو پونتی رو می‌ذاشتم جلوم و می‌گریستم.

یک عکسی از نشیمن ویلا بود که سقف بلند و پنجره‎ی وسیعی رو به حیاط مشجر داشت و از میز و مبل تا لوردراپه و پرده رو خود معماره طراحی کرده بود و همه چیز مدرن و سیال و رنگ‌ها ترکیبی از آبی نفتی و سفید بود و من هربار در جزئیات این تصویر دقیق می‎شدم تشنج می‌کردم.

بعد آدرس ویلاهه رو دراوردم و اون زمان دووی تصادفی بابام اینا دستم بود که سپرش رو با طناب به بدنه‌ی ماشین بسته بودیم و منم تاحالا تو فرعی‌های نیاوران نرفته بودم چون اون‌سمت کسی رو نداشتیم و خلاصه رفتم و رسیدم و دوو رو جلوی بنا پارک کردم و زنگ در رو زدم و کسی جواب نداد. کمی که گذشت از لای نرده‌ها دیدم یکی توی حیاط تکون می‌خوره و کوبیدم به در که یارو اومد و گفت باغبونه و البته من خودم پوتین‌های گلی باغبونیش رو از زیر در می‌دیدم. گفت صاحبخونه خارجه و هرچی پرسیدم شماره تماسی چیزی ازش بده نداد و درخواست کردم اقلا لای در رو باز کنه حیاط رو ببینم که گفت نمی‌شه و برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه و بعد پوتین‌های سیاه پلاستیکیش از کادر رفت بیرون.

من به خاطر صفای روستائیم دوربین و تخته شاسی و قلم و کاغذ همراهم برده بودم و فکر می‌کردم اینا الان من رو راه می‌دن تو و خیلی هم خوشحال می‌شن که به ملک‎شون توجه نشون دادم و شاید اصلا نمی‌دونن خونهه ارزشمنده و من از جهل درشون میارم. چندبار طول کوچه رو قدم زدم و یک حالت روحانی خاصی بهم دست داد چون تاحالا فرعی به این چشم‌نوازی ندیده بودم. همین‌جوری درخت تا آسمون سرکشیده بود و هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید انگار همه‎ی محله رفتن خارج و من به فرمان‎روایی رسیدم.

بعد شماره تلفن کسی که قبلا رو این خونهه کارکرده بود رو پیداکردم و الان درست حضور ذهن ندارم ولی معماری ساکن ایتالیا بود و شاید اسمش بهرام، بهروز یا بهمن بود شاید هم نه و بهش زنگ زدم که گفت آخرین بار خونه دست ابریشمچی بوده و دیگه بعدش رو نمی‌دونه. ابریشمچی همون صاحب نوکیائه که یک زمانی خیلی گوسیپ راجع بهش بود. هفته‌های بعد من چندبار دیگه رفتم زنگ اینا رو زدم و از زیر در نگاه کردم که البته هیچ‌وقت کسی جواب نداد. یک توصیه‌نامه‎ی بازدید از دانشگاه گرفته بودم که عرق کف دستم بهش نم پس داده بود و جوهر مهرش پخش شده بود ولی بهش باور معنوی داشتم و هربار همراهم می‎بردمش که اگه کسی اومد دم در این رو بکوبم تو صورتش و وارد ساختمون بشم تا این‌که کاغذش پوسید و منم ترم‌ بعد دیگه آدم افسرده و خمودی شده بودم و حال نداشتم چیزی رو پیگیری کنم و قضیه از سرم افتاد.

***

هشت سال بعد

این اواخر هرشب خواب می‎بینم و برای من تازگی داره چون قبلا خواب نمی‌دیدم یا شاید می‌دیدم و یادم نمی‌موند و مردم که خواب‌هاشون رو برام تعریف می‌کردن باورم نمی‎شد و فکر می‌کردم دارن یاوه می‎بافن. الان هرروز صبح با شگفتی بیدار می‌شم چون تو خواب صحنه‌های رندومی از گذشته برام اکران می‎شه؛ مثلا لوکیشن دیشب نیاوران بود و اون سکانسی که دارم دوو رو جلوی در ویلای نمازی پارک می‌کنم و دور سپر طناب زردرنگی پیچیده شده. صبح که بیدار شدم یادم اومد که چقدر من این خونه رو دوست داشتم و در واقع های‌اسکول سوئیت‌هارتم بود و دیگه افتادم به جستجو که ببینم الان کجاست و چه می‌کنه که معلوم شد پیرارسال جواز تخریب ویلا و ساخت برج سی طبقه روی جسدش صادرشده و پارسال میراث فرهنگی به دیوان عدالت اداری نامه نوشته که نذارین خرابش کنن بابا و بقیه‎ی ماجرا رو هم کسی خبر نداشت.


17 Aug 14:10

مجنون لیلی/ ابراهیم نبوی

by مهراوه

رابطه‌ی انسانی عمر مفیدی دارد. متاسفانه داستان‌های عاشقانه با ریاکاری و احساسات‌گرایی چنین باوری ایجاد کرده‌اند که عشق هرگز نمی‌میرد. نه دوست من! عشق هم می‌میرد. یک باره احساس می‌کنی دلت تنگ نمی‌شود. همیشه هم اسمش هرزگی نیست. گاهی اوقات واقعن همه چیز تمام می‌شود. تمام می‌شود. جوری تمام می‌شود که انگار هرگز نبوده است.

10 May 22:20

غم داره دنبالمون میاد.

by noreply@blogger.com (م .ا)

تصویر سازی خوبی میتونی کنی از آهنگ های بانو هایده،اونقدر که وقتی میگن:برمیگردم ببینم کسی نیست ، میتونی تصورشون کنی که با چه شوقی برگشتن و پشت سرشون رو نگاه میکنن . و واقعا،میبینن که غم دنبالشون میاد،اینو واقعا میبینن،طوری که شما هم میبینی.شما که البته.. خودتون این کاره این،یه پا هایده شناسین،من کجا و چطور حرف بزنم ازشون!!

28 Aug 20:15

کتاب‌ها و آدم‌ها

by amirhosein
بعد من هر که تو را ببوسد  بر لبانت تاکستانی خواهد یافت که من کاشتمش این را نزار قبانی شاعر می‌گوید. . این رجزخوانی عاشقانه انگار قرار است به یادمان بیاورد که ممکن است سالها بگذرد، آدمها بیایند و بروند اما هر بوسه نوعی ثبت جاودانهء لحظه و تملک ابدی گوشه‌ای از جان آدمی‌است. با خودم فکر کردم هنگامی‌که کتابی ما را به خود راه می‌دهد، وقتی کنار بعضی از جملات نشانه می‌گذاریم یا زیر برخی سطور خط می‌کشیم همین ماجرا رخ می‌دهد:  هر که بعد از ما این کتاب را می‌گشاید خواه ناخواه مهمان نوع نگاه ما به این حروف و آن کلمات خواهد شد. انگار با خط‌کشیدن ذیل جملات، نوشتن حاشیه‌ای کنار صفحه ، برای همیشه آن کتاب را از آن خود می‌‌کنی بعد از من هر که این کتاب را بگشاید میان جان صفحاتش مرا خواهد دید
09 Mar 16:32

کتاب نوشته (نغمه یخ و آتش: بازی تاج و تخت)

by Poria D
وقتی چیزی برای ترسیدن وجود ندارد، کلاغ به اندازه‌ی هر انسانی شجاع است. و ما همگی وقتی که بهایی ندارد، وظیفه‌مان را انجام می‌دهیم. پس قدم برداشتن در جاده شرافت چه مقدار آسان به نظر می‌رسد. با این حال، دیر یا زود در زندگی هر انسان روزی فرامی‌رسد که آسان نیست، روزی که باید انتخاب کند، و اوه بله، درد دارد، انتخاب همیشه دردناک است، و همیشه همین طور باقی خواهد ماند.

نغمه یخ و آتش: بازی تاج و تخت، جرج آر آر مارتین
15 Apr 05:59

کتاب نوشته (عقاید یک دلقک، هاینریش بل)

by Poria D
هیچ کس در این دنیا چون در بطن موقعیت خاص انسانی دیگر قرار ندارد نمی‌تواند احساس صحیح و درستی در مورد بدی یا خوبی مسئله‌ای داشته باشد. واقعیت این است که هر فردی همواره به نوعی خارج از وضعیت و شرایط انسانی دیگر قرار دارد.

عقاید یک دلقک، هاینریش بل

05 May 00:35

این یک اس‌ام‌اس بلند به کسی است که فراموشم کرد

by zitana

قسمت اول:

گفتم: خانه‌هه که شیروانی زرد دارد؟

گفت: آره! نکنه قبلن دیدینش؟ اگه دیدین بریم سر موردای بعدی...

*

آن خانه را ندیده بودم، اما می‌شناختم. خانه‌ای که شیروانی زرد داشت. جلوی آن خانه بارها به انتظار آمدنت ایستاده بودم. به انتظار پسر شُل و وِل واررفته، پسر غمگینِ بی‌حوصله‌ی نویسنده، پسر خاص عجیب‌غریب افسرده، تک‌پسر خانواده‌ی کم سروصدای کم‌جمعیت... پسری که آدم‌های جدید را دوست نداشت، گربه‌ها را دوست نداشت، شیرین و ماجراهایش را دوست نداشت، حتا شاید من را دوست نداشت.

آن خانه را یادم است. روز اولی که دنبالت آمده بودم و تا آمدنت، کاپوت را داده بودم بالا تا مخزن آب ماتیز درب و داغانم را چک کنم و خیالم راحت شود که ماشینم آب کم نکرده است. همان وقتی که پشت کاپوت ایستاده بودم و دستمال یزدی دستم بود، شُل‌و‌ول از راه رسیده بودی. برایم مخزن آبم را چک کرده بودی. برایم تا بالاتر از ماکسیمم توی مخزن آب ریخته بودی و من باهات رودرواسی داشتم و نگفته بودم چه کار می‌کنی؟ بطری آب را از دستت به زور نگرفته بودم و بد نگاهت نکرده بودم. بهت لبخند زده بودم و خدا خدا کرده بودم آب سرریز نکند. لابد تو هم با خودت گفته بودی عجب دختر پردردسری؛ دختری با ماشینی که آب کم می‌کند!

*

قسمت دوم:

توی خانه‌تان کلید انداختیم. قبل‌تر، از دری که تو بهش کلید انداخته بودی رد شده بودیم. سوار آسانسور شده بودیم و رفته بودیم طبقه‌ی دوم. حتا جایی را که جای پارک ماشینت بود دیده بودم. مشاور املاک گفته بود خانه خیلی وقت است خالی بوده و من توی دلم گفته بودم از اسفند سال پیش و یاد آخرین باری که حرف زده بودیم افتاده بودم. که گفته بودی دارید می‌روید و من دلم گرفته بود. که گفته بودی خانه‌ای در آن طرف شهر و من ته دلم خالی شده بود.

مشاور، اتاق‌ها را نشانمان داد و من با خودم گفتم دنیا همین‌قدر مزخرف و جالب است که من شب‌ها شاید توی اتاقی بخوابم که تو می‌خوابیدی. توی اتاقی که یک روزی نوشته‌های وبلاگت را تویش نوشته بودی. همان اتاقی که اولین بار توی جی‌میل از آن‌جا برایم پیغام فرستاده بودی: شما به دافی‌ت برس؛ نمی‌خواد نویسندگی کنی. من داشتم توی خانه‌ای قدم می‌زدم که روزی در آن پسری قدم زده بود که دوستش داشتم. همین یک جمله‌ی آخر، برای سه ماه فکر کردن بس است. همین جمله‌ی آخر برای دوباره نویسندگی کردن من کافی‌ست. به خدا کافی‌ست...

*

 دلم برایت شب و روز و هر روز و همیشه تنگ بود. دلم دوستت داشت. دلم تو را می‌خواست. دوستی‌مان ساده بود. حتا دست‌های هم را نمی‌گرفتیم. داستان نداشتی، اهل ماجرا نبودی و دوستت داشتم. از لباس‌هایم تعریف می‌کردی و دوستت داشتم. هی می‌رفتی ورزش می‌کردی و ورزش را بیش‌تر از من دوست داشتی و دوستت داشتم. به نقاشی شهید تندگویان و خلبان بابایی، توی اتوبان‌ها خیره می‌شدم و به تو فکر می‌کردم و دوستت داشتم. با تو می‌رفتیم سهروردی میلک‌شیک توت‌فرنگی می‌خوردیم و داداش فرشته سلیمانی را می‌دیدیم و دوستت داشتم. کافه لیم اگر خلوت بود می‌رفتیم و ریز ریز باهم حرف می‌زدیم و دوستت داشتم. بهم گفته بودی کتابم خوب است و حتا گفته بودی باید بعضی شعرهایم را قاب کنند، بزنند به دیوار و دوستت داشتم. شاید خودت هم نمی‌دانستی دوستم داری  و حتمن خودم می‌دانستم دوستت دارم و دوستت داشتم.

*

قسمت سوم:

از پنجره‌هایی که تو بوستان دوم را می‌دیدی، بوستان دوم را دیدم. از آشپزخانه گذشتم. راه‌پله‌ را بی‌آسانسور پایین رفتم و گلدان‌های گل با سلیقه‌ی همسایه‌هایتان را دیدم و دلم خواست به آقای مشاور بگویم چند ماه پیش در این ساختمان کسی بوده که دوست داشتم. کسی که هم‌دیگر رافراموش کردیم. باید به مشاور می‌گفتم وقت تایپ کردنِ جمله‌ی: هم‌دیگر را فراموش کردیم در ساعت سه‌و‌بیست دقیقه‌ی صبح، دارم گریه می‌کنم. باید به مشاور می‌گفتم تایپ کردن بعضی جمله‌ها خیلی سخت است، بدتر از آن دیدن بعضی جاهاست. بدترتر از آن بو کردن بعضی عطرها و از آن بدتر که دیگر بدتر از آن نمی‌شود فراموش کردن بعضی آدم‌هاست. باید زنگ درها را می‌زدم و به همسایه‌هایتان می‌گفتم من آن پسری را که در سال‌های آخر جوانی‌اش بود و کارمند بود و منظم و عجیب و سرد و تلخ  بود و بیش‌تر از همه‌ی این‌ها و بعد از همه‌ی این‌ها زمانی همسایه‌ی شما بود، دوست داشتم.

*

نمی‌دانم چرا یاد اتفاق‌های خوب نمی‌افتم. یاد وقتی می‌افتم که رابطه‌مان تمام شد. مؤدبانه دیگر بهم زنگ نزدی و مغرورانه دیگر سراغت را نگرفتم. شب جدایی‌مان، از تهران تا کرمانشاه، صدبار روی موبایلم را چک کردم و جاهایی که جاده تاریک‌تر شد، به گریه افتادم. به خواهرم که آن موقع‌ها هنوز کنار خودم داشتمش و در صندلی جلو نشسته بود، نگاه می‌کردم و با چشم‌هایم بهش می‌فهماندم تو رفته‌ای... تو برای همیشه رفته‌ای... و البته زمان گذشت و بهم ثابت شد  تو رفته بودی؛ تو برای همیشه رفته بودی.

*

قسمت آخر:

از در ساختمانی با شیروانی زرد که بیرون آمدیم خواستم شماره‌ات را بگیرم. توی ذهنم شماره‌ات را تکرار کردم. به جایی که همیشه ماشینم را پارک می‌کردم نگاه کردم. یاد این افتادم که تو هیچ‌وقت دنبال من نمی‌آمدی. شماره‌ات را توی نامبرباکسِ موبایلم زدم. دکمه‌ی سبز را نزدم. تماس‌هایمان این آخرها الکی بود. تو برگشته بودی اما رابطه‌هه، رابطه نشده بود. شماره‌ات را آخرین بار برای تبریک عید گرفته بودم. قرار شده بود تماس من از طریق پیامک به تو اعلام شود. اعلام شده بود و زنگ نزده بودی. برای همین بهت زنگ نزدم و به این دلخوش شدم که شب بیایم و برایت این‌ها را بنویسم؛ به امید این‌که شاید هنوز این‌جا را ‌می‌خوانی.

26 Apr 11:30

کلمات، ابزاری بین دو بی نهایت ...

by امير
ﮐﻠﻤﺎﺕ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﯾﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﻏﻤﻨﺎﮎ ﺭﺍ ﺍﺭﺿﺎ ﮐﻨﻨﺪ، ﺯﯾﺮﺍ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺑﯿﺎﻥ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﻭ ﻏﻢ ﺯﯾﺎﺩ، ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺳﺖ .


دشمنان/ﺁﻧﺘﻮﺍﻥ ﭼﺨﻮﻑ

24 Apr 07:30

سی‌سالگی‌م تشدید ندارد.

by Jila
نه عاشقانه‌اش چنانی پُرالتهاب و پُرتپش است نه هجرانش آوار غمی پُرسوز و ضجه‌ست. سی‌سالگی‌م تشدید ندارد. لبه‌هاش تیز نیست. شبیه ابری که هست. می‌بینی‌اش. حجم دارد. سایه‌اش در گذر است. بی که ردی روی تن چیزی بگذارد، می‌گذرد. در بی‌زمانی محض. به دشتی یا سیاهی سیمانی هم می‌بارد و تمام. و باز چرخه‌ی بخار و اندام ابر و پرواز و باریدن. هست و نیست. اثر دارد و بی‌اثر است. سی‌سالگی همچه چیزی‌ست. لااقل برای من. گاه هم درخت است. هیچ هم توفیر ندارد مشت آسمان ستاره لای شاخه‌هاش بگذارد یا سینه‌سرخ. هست. جان‌دار و قدکشیده و بالیده. بی واژه‌ای اضافه و گزافه. نفس‌هاش هن و هن ازراه‌رسیده‌ی خسته‌ای نیست، آه نیست، خس‌خسی مسلول نیست. تردی آواز هم به حنجره ندارد اما. ایستاده به تماشا. با دست‌های گشوده از هم. بی که چیزکی بخواهد و یا دریغی ازش بربیاید. درختِ سی‌سالگی‌م. این‌ها را اما هیچ نمی‌دانی وقتی بیست و چند ساله و ملتهبی. چنگ می‌زنی. می‌دوی. در شتابی. دل‌تنگی. بی‌تابی. زبانِ اعتراض داری. تیغِ مرگ‌خواهی‌ت بر رگ. سیاهیِ چشم‌هات وحشی. سی‌سالگی‌م اما تشدید ندارد هیچ. سر بر بازوی او که نفس‌هاش مستِ خواب، به تماشای سقف. سایه‌ی سوزنی کاج و پُف پرده و نور صبح. وجدی نیست. تمنایی حتا. ته‌نشین و به‌قراری. روانی. بی که گوشه‌ی قبات گیر کند به در و دروازه‌ای، درگذری. نه از بودش چنان مستانه‌حالی و نه رفتنش تیغ به قبای قرارت می‌کشد. رو بازی می‌کنی و پنهانی اما. نه رفیق جانی داری و نه دشمن خونی. نه درون پُرغوغا و مشغله‌ست و نه برون تن‌داده به جدلِ جهل و گفتِ بی‌هوده‌ست. می‌بینی، لغزش جزء‌ترین حشره را روی کُرک‌های قاصدک. پرپرِ پروانه‌ی کوچکِ خاکی‌رنگ را روی تلِ بویناکِ تمدن. چهار گل‌پر سفید را روییده بنِ دیواری پسِ باران. می‌شنوی، پلک برهم‌زدنِ سگی که صرع دارد و نخل‌ها را دور می‌زند و گاه زوزه. خش‌خشِ او که دست در جیب پی تپانچه‌ی خیالی‌ش از کوچه گذشته. می‌بویی، تنِ هرچیزی را. می‌بویی و مصنوع هیچ عطری را تاب نداری. می‌بویی، وحشیِ چای را از بخارِ عصر. چرم گاومیشی را که ماغ کشیده از درد. نمورِ پوسیده‌ی چوبی سقف را زیر بارش برفی که نباریده. میوه‌ی تلخِ حیرانی را که عطر لاله‌ی گوش دارد و کناره‌ی لب‌هات را به خارش خواهش می‌اندازد. می‌بویی دست‌های او را که آغشته به برگ گردوست. سی‌سالگی‌م همچه کیفیتی دارد. پُر از دست و نشانه‌ست. نازکای مِهی در گذار. سکوتِ پوچِ گنداب نیست. می‌شود عصرِ بی‌کسالتِ پنج‌شنبه تن را یله کنی بر ستونِ دست‌ها و روی تپه‌های سی‌سالگی‌م آسمان را به تماشا بنشینی بی که از یاد بروی یا دغدغه‌ای موذی بخزد به خلوت‌ات. و باقی سکوت.
27 Feb 02:14

1531

by roozhaye-yek-dokhtar

هیچ وقت باورمان نمی‌شود که شاید آن‌قدر که بقیه به چشم ما مهم‌اند، ما برایشان مهم نباشیم.

مرد سوم-گراهام گرین


23 Apr 19:31

حسرتت به دلم موند...

by (معصومه آرزومندی)

یک روز ِ دور، چند صباح دیگر ؛ می بینمت . آن وقت که گــَرد سالهای گذشته نشسته باشد به موهات مثلا . برق توی چشم هات کم رنگ شده باشد. وقتی که کمی سنگین قدم می زنی . آن روزها که حوصله حرف زدن نداری و زندگی افتاده روی شانه های مردانه ات ....
یک روز دور می بینمت . وقتی که مثلا توی یک فروشگاه لباس قدم می زنی و بین لباسهای مختلف ، جوری راه می روی که حواست همه جا هست ولی آنجا نه . یک روزی که من هم آمده ام به آن فروشگاه . دارم برای خودم دِلی دِلی می کنم و نخ ِ رنگی ترین لباس را می گیرم و می روم . می روم به هیبت یک دختر جوان ِ سرخوش و خیال کنم که هنوز چه جوانم ...
یک روز دور می بینمت . وقتی از بین رگال لباس های مردانه پیراهنی را بیرون می کشی و با اخم نگاهش می کنی من می بینمت .می بینمت که عادت لباس خریدنت مثل روزهای رفته است. مثل جوانی هات. وقتی که داری می روی توی اتاق پرو ، لباس به دست. وقتی که من یک عالمه لباس انتخاب کرده ام و دارم با فروشنده جوان فروشگاه حرف می زنم یکهو می بینمت.
یک روز دور می بینمت ، یک روز دور که هوس کرده ام شیرینی خامه ای بخرم . یک روزی که تو رفته ای خرید کنی  از فروشگاه کنار شیرینی فروشی می بینمت. یک روزی که رفته ای شهرداری منطقه چند مجوز ساخت یک آپارتمان دیگر را بگیری می بینمت. یک روزی که لابلای قفسه های کتاب ِ آن کتاب فروشی محبوبت(محبوبم ) می گردی می بینمت ....
فرقی نمی کند کجا باشی ، بالاخره یک روز می بینمت .آن وقت می آیم جلو و مستقیم توی چشم هات نگاه میکنم و می گویم :
حسرتت به دلم موند

حسرتت به دلم موند...
حسرتت به دلم موند...

12 Mar 03:43

1534

by roozhaye-yek-dokhtar

خلاصه بهاری دیگر
بی حضور تو از راه می رسد
و آنچه زیبا نیست
زندگی نیست
روزگار است.


شمس لنگرودی

26 Apr 20:17

?what do we want

by 1neveshteh

شب‌ها قبل از خواب، قبل از خواب که نه، آن زمان محدود و طلایی مابین خواب و بیداری که نمی‌دانی خوابی یا بیدار، با ته مانده هوشیاری‌ام از خودم می‌پرسم چه چیزی من را راضی می‌کند؟ 

چرا می‌پرسم؟ چون راضی نیستم. خوشحال نیستم. شور و شوق ندارم. مثل یک تکه سیب گاز زده که توی اتاق افتاده باشد و مانده باشد و گندیده باشد و پیدایش نکنی اما بوی گندیدگی‌اش تمام اتاق را پر کند... انگار یک تکه، خاطره‌ای، آرزویی، حسرتی، دروغی، عشقی، چیزی... یک جایی توی وجودم افتاده و گندیده و روز‌ها حالم را می‌گیرد و پیداش نمی‌کنم. 

جواب می‌آید که «رفتن». بله. رفتن حالم را خوب می‌کند. رفتن راضی‌ام می‌کند. می‌پرسم: از کجا به کجا؟ جوابی نمی‌آید. خوابم می‌برد. خواب پنجره‌های اتوبوس را می‌بینم و گاردریل‌ها و علف‌ها و درخت‌ها و کوه‌های کنار جاده را...


+ تیتر تبلیغ جدید مای‌بیبی توی ماهواره است. یک بچه کره‌خر نیم وجبی ایستاده، توی بلندگو داد میزند وات دو وی وانت؟ باقی کره‌خرها یک صدا ویژگی‌های یک پوشک خوب را فریاد می‌زنند. بدون اینکه بدانند بیست و چند سال دیگر جانشان به لبشان می‌رسد تا پاسخ این وات دو وی وانت را بدانند و عمرا بتوانند یک صدا یک چیز را فریاد بزنند.

27 Apr 16:44

(بدون عنوان)

by (بلانش)
19 Apr 13:22

روزایی که به سر نمی رسند

by golparia

وقتی تمام روزهای هفته، برنامه ی کارهای نکرده و نیمه تمامت توی دفترچه ی "باید بکنم"ها بدون تغییر تکرار می شود، هفته ی بعد هیچ وقت سر نمی رسد.


19 Apr 19:04

تو ماشین ظرفشویی نیستی مامان

by nikolaa

مامان سلام...خوبی . تعجب نکن که آخرش را علامت سوال نگذاشتم. یک "خوبی" از نوع خبری بود. مگر می شود مامان ها بد باشند؟ مامان ها به خودی خود، همین که مامانند یعنی خوبند. اگرچه این خوب با آن خوب فرق دارد.مثلا اینکه همین الان- درست همین لحظه ای که دارم این متن را می نویسم- تو زانویت را خم کرده ای تا شاید درد لعنتی اش کمتر شود و یک ذره خوابت ببرد، یا اینکه حالت از دیدن قوطی های قرص معده و کبد و کلیه و روده بهم می خورد دیگر، اینها هیچ کدام دلیل نمی شود که خوب نباشی. تو خوبی و این را فقط من می فهمم. منی که چندین روز است دارم فکر می کنم چه چیزی خوشحالت می کند؟ لباس؟ وسایل خانه؟ لوازم آرایش؟ کتاب؟ یا  مثلا به جای همه اینها بیایم آدم باشم و طوری رفتار کنم که خوب بودنت را خودت هم حس کنی. یک جور که حس مهم بودن مثل بچه های وروجک از سر و کولت برود بالا. یک جور که هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت بغض نکنی و چشم هایت شبیه آن روزی که از پیش دکتر آمدی نشود. همان روزی که دکتره گفته بود یک توده یا زایده یا یک جور موجود مزخرف دیگر دارد توی زانویت جولان می دهد و تو خودت را باخته بودی و به محض رسیدن به خانه رفته بودی توی پناهگاهت و بعد مرا صدا کرده بودی به آشپزخانه و با بغض سنگینی گفته بودی " بیا برنج آبکش کردنو یاد بگیر. یه روز لازمت میشه" . من بغضم ترکیده بود از اینکه فکر کرده بودی اگر نباشی ما تنها مشکلمان آبکش کردن برنج است! اصلا می دانی مامان ؟ اگر یک روز، حتی یک روز، نباشی آن برنج ها تک تکشان سنگ های بی قواره ای می شوند توی دل هایمان. شاید چیزی شبیه همان سنگ قلمبه توی کیسه صفرایت.تو آشپز نیستی ، تو نظافتکار نیستی، تو ماشین ظرفشویی نیستی مامان! تو مامانی و این کافی است برای اینکه من یک ربع زودتر به خانه  آمدن را به بستنی خوردن با همکلاسی هایم یا چرخیدن توی خیابان انقلاب و یا هر کار دیگری ترجیح بدهم. تو مامانی و همین کافی است برای اینکه تو را با لاغر شدن های بیش از حدت، با  درد هایت، با  همه توده ها و سنگ های توی بدنت، با قند و فشار خون بالایت دوست داشته باشم. تو خوبی و این را فقط من می فهمم...

یکی از دوستامون داره اولین روزهای بدون مادر رو سپری میکنه. براش آرزوی صبر کنین.خیلی سخته واقعا... 

03 Apr 11:33

زندگی

by golparia
برای زنده ماندن، دو خورشید لازم است: یکی در قلب، دیگری در آسمان.

فردا شکل امروز نیست/ نادر ابراهیمی

10 Apr 08:46

«مورد عجیب خواجه حافظ شیرازی» یا نگذارید مرده بر زمین بماند

by حسین وی

یک جایِ «مورد عجیب بنجامین باتنِ» آقای فینچر، برد پیت – به نقش بنجامین - صبح زود از خواب پا می‌شود؛ در تاریک و روشنِ صبح‌گاهیِ خانه دخترکش را خوب تماشا می‌کند؛ پاکت پول و دفترچه و کلیدش را روی کشو می‌گذارد، زن محبوبش را که چشم باز کرده و جا خورده برای بار آخر می‌بیند (اما درگیر چشم‌هاش نمی‌شود که از تصمیم‌ش برگردد) و می‌رود. چرا؟ رسیده آن‌جایی از زندگی‌ش که باید برود. کجا؟ به هر آن کجا که باشد به جز این سرا، سرای‌ش. چون می‌داند دیگر نباید این‌جا بماند.
از کجا می‌داند؟

 

یک ترانه – و فقط یک ترانه – توی دنیا به گریه‌ام می‌اندازد. نه آهنگش، که مضمون و کلماتش.
d’Amour ou d’Amitie که بانو سلین دیون می‌خواند. عشق، یا دوستی؟ از خودش می‌پرسد و خودش به خودش می‌گوید: من نمی‌توانم جواب این سوال را بدهم. «او» باید انتخاب کند. می‌گوید من حاضرم زندگی‌ام را به «او» تقدیم کنم، ولی «او»ست که باید به تنهایی تصمیم بگیرد بین این دو، «او»ست که به نظر سرگردان می‌آید بین این دو: عشق، یا دوستی؟ Amour یا Amitie؟ تو بخوان ماندن یا رفتن؟ و من هر بار که این ترانه را می‌شنوم برای «او» گریه می‌کنم. برای سرگردانی‌اش. برای این که از کجا بداند؟

 

خانم‌ها، آقایان! رفتن حقیقت دارد. یک جایی، یک وقتی باید گذاشت و رفت. بله، به همین سختی، به همین صراحت: گذاشت – همه‌چیز را، بهترین‌ها را – و رفت. چون رفتن است که اصالت دارد نه ماندن. چون هستیم اگر می‌رویم؛ وگرنه بودن‌مان به باقی بودنِ شاخه‌ی خشکی جاگرفته میان دو تکه‌سنگ در جزیره‌ای دورافتاده می‌ماند: همان‌قدر حقیر. همان‌قدر بی‌ارزش. همان‌قدر متعفن.  اما من بمیرم برای‌تان. بمیرم برای آن دمِ شما که سرگردانید بین ماندن و رفتن. بین عشق و دوست داشتن. بین هر دو چیزی که هر دو هم بهترین‌اند و هم بدترین، هم‌زمان. که نمی‌دانید چه کنید. آخر از کجا بدانید؟ آخر آدم از کجا بداند؟

 

خدا انتقام سختی ازمان گرفت سرِ سیب؛ خیلی سخت. پرت‌مان کرد این‌جا، به سیاره‌ی انتخاب‌ها. دست‌مان را بست با زنجیر ابدیِ برگزیدن و مردد بودن: چه‌کنم؟ چه‌کنم؟ چه کنم؟ در چکاچکِ حلقه‌های به هم متصلِ انتخاب و اشتباه و تقدیر. که بر من و تو در اختیار نگشاده‌ست. کاش نگشاده بود واقعن. یا دست کم شماره‌ی ساقی‌ات را به ما هم می‌دادی جناب حافظ.

 

می‌گویند مرگ را از بچه‌ترها پنهان نکنید. بیاوریدشان سرِ گورِ عزیزِ از دست رفته، که با چشم خودشان ببینند آن که تا دیروز بابا بود یا مامان، نه در سفر است نه در آسمان و نه در بهشت، که  از امشب زیر این خاک می‌آرامد. که هرچه می‌خواهد ضجه بزند و اشک بریزد، اما فرداروز «رفته» را از خدا و تقدیر و آسمان طلب نکند. که تا آخر عمر منتظر نماند روزی آن در باز شود و رفته، بازگردد.
مستی و سرخوشی که از سر بپرد – گیرم باده، باده‌ی خواجه‌ی شیراز باشد حتی – رفتن حتمی است. اما خانم‌ها، آقایان! لطفی کنید و وقتی می‌خواهید – وقتی باید – بروید، به آن‌که بر جای مانده، نشان دهید که می‌روید. رابطه‌ی به پایان رسیده را نشان بدهید که دارد جان می‌دهد، نفسش بند می‌آید، کفن‌پیچ می‌شود، توی گور می‌رود و رویش را خاکِ فراموشی می‌پوشاند. لطفی کنید به آدم‌های گذشته‌ی زندگی‌تان، که سوگوارتان باشند؛ نه امیدوار.

.

17 Dec 12:05

.

by Momment
بلوزه چند روزی مانده بود روی بند رخت. یادمش نبود. این چند روز آفتاب بود و بعدش برف آمد و باران و باد و باز آفتاب شد.
امروز سرآخر از روی بند برداشتم و پوشیدمش.  
حالا بوی هوا و آسمان و راه و سفر می‌دهم.
بوی عمر رفته در باد.

25 Aug 16:29

.

by Momment

بنویسم که یادم بماند، وقتی کسی رنجور است، نازک، و گوشه‌ی ناخن حوصله‌اش به هر چیزی گیر می‌کند و دادش را درمی‌آورد، اگر با من بی‌حوصلگی کرد، صدا بالا بُرد، مثل همیشه‌اش با من نبود، من دیگر به دل نگیرم، به رخش نکشم، درد به دردش اضافه نکنم.
یادم بماند کاری نکنم که حالا توی این «هیری‌ویری» و واویلای دلش، دنبال رنجیدگی من هم بدود، خواهشم کند که ببخشم.
لعنت به من.
آسان بگیرم. آسان بگیرم. آسان بگیرم.
04 Mar 17:29

http://havijebanafsh.blogfa.com/post-4541.aspx

by havijebanafsh
08 Mar 06:29

جرج برنارد شاو

by kafiketab


  1. از مكالمه و پرگویی بیجا نجات پیدا خواهید كرد، اگر به خاطر بیاورید كه مردم هرگز نصایح شما را قبول نمی كنند، مگر اینكه وكیل مدافع و یا دكتر باشید و آنها برای شنیدن صحبت های شما پول خرج كرده باشند. 

    جرج برنارد شاو

06 Apr 17:49

قدرت

by ahm1978adi@gmail.com (محسن)

اغلب قدرت یک لمس، یک لبخند، یک کلمه ی محبت آمیز، یک گوشِ شنوا، یک تعریف صادقانه، یا کوچکترین توجه را دست کم می گیریم، در حالی که همه ی اینها قادرند یک زندگی را از این رو به آن رو کنند.

لئو بوسکاگلیا

14 Mar 06:48

۲۳. اسپند. ۹۲

by noreply@blogger.com (Roshan Vesali)

'خورشید منی در دل کوه های بلند
در دلهره ی کوه بلند گرم بخند'

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدام است، غم کجاست؛
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
خورشید آرزوی منی
بیش تر بخند...
گرم تر بتاب...

27 Feb 02:14

1531

by roozhaye-yek-dokhtar

هیچ وقت باورمان نمی‌شود که شاید آن‌قدر که بقیه به چشم ما مهم‌اند، ما برایشان مهم نباشیم.

مرد سوم-گراهام گرین