Shared posts

18 Mar 11:27

نظربازی

by (زَرمان)

در امتحان علوم مدرسه، تعداد دنده‌های بدن انسان سؤال شده بود. دست برده بودم زیر مانتومقنعه و دنده‌ها را شمرده و لابد نوشته بودم دوازده. بیت و شعری هم اگر از برم -مثل «مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار»- خیال نکن چهارخط را چهل‌بار خوانده‌ام... خیر؛ عینش را دیده‌ام که یادم مانده.

17 Mar 07:18

ده سال جنگ در خیابان‌های تهران

نود و دو که تمام بشود، عمر رانندگی کردن من در تهران ده سال می‌شود. ده سالی که فقط رانندگی نبوده. جنگِ ماشین به ماشین بوده. جنگیدنِ واقعی با تفکر مردسالاری که هنوز سرش را از پنجره‌ی ماشین می‌کند بیرون و به راننده‌ی زن با تمسخر تذکر می‌دهد «گاز توی آشپزخونه‌اس.»

بیشترین مواجهه‌ی من با تفکر مردسالار همین‌جا بوده. جدی‌ترین جایی که با این فرهنگ و تفکر ضد زن‌اش طرف بوده‌ام. میدان جنگی که از دم در پارکینگ خانه‌ام شروع می‌شود و تمام شهر را هم پوشش می‌دهد. ده سال به نظرم زمان خوبی ست برای آشنایی با تفکری که تا عمق جانِ جامعه نفوذ کرده. و گمان می‌کنم حالا که باید بروم  گواهینامه‌ تمدید کنم، وقت آن رسیده که از تجربه‌های این سال‌ها بنویسم. از آدم‌هایی که هیچ‌وقت حضورشان برایم عادی نشد. از راننده‌هایی که خیابان‌های شهر را ملک طلق راننده‌های مرد می‌دانند و تفریح‌شان «فرمون دادن» و «راه ندادن» به زن‌هاست. می‌خواهم بعد از ده سال، علیه این خشونت بی‌پایان در خیابان‌های این شهر بنویسم. خشونتی که در شهرستان‌ها آن‌قدر وجود ندارد که توی پایتخت. 

تمام این ده سال فرهنگ حاکم بر خیابان‌های شهر زور می‌زد من و امثال من را از پشت فرمان برگرداند کنج خانه. تمام این ده سال احساس می‌کردم برای رانندگی توی این شهر باید بجنگم. جنگیدم. حالا فکر می‌کنم کنار جنگیدن وقت حرف زدن هم رسیده. به این امید که شاید روزی خیابان‌های تهران دیگر میدان جنگ نباشد برای راننده‌های زن... 

ترمز دستی‌ها را بکشید. 

17 Mar 22:47

به بهاری که چنان دلنشین...

by S*
تاریخ دقیق نمی دانم. از یک وقتی فهمیدم که دیگر تصویر مشخصی از خدا ندارم. از همان وقت  بود که کار جهان بغایت سخت و زندگی بغایت واقعی شد. دیگر کسی نبود که وقتی من خوابم نگاه کند و باقی مشکلات را حل کند از راهی که خودش بلد است فقط. دیگر کسی نبود که قرار باشد مواظب باشد، رفع و رجو کند، وصل کند، خاتمه دهد، برساند. دیگر من بودم و هر کاری که نیمه کاره می ماند تا وقتی از خواب بیدار می شدم. دیگر خودمان بودیم که باید هم را شکست می دادیم. یا من یا آنچه که باید انجام می شد. ما بودیم و همین. شاید کمک و مهر چند آدم دیگر دخیل می شد. شاید هم که نه.
دیشب باز خواب دیدم که مادربزرگم و من توی یک تراس با دیوارهای سفید ایستاده ایم. دستش را توی دستم گرفته بودم محکم. گفت قربان جانت، دستم را ول کن، میخواهم بروم. گفتم من اگر بمیرم، تو را می بینم باز؟ گفت نه. گفتم نه؟ گفت نه. گفتم پس این دنیا برای چی ساخته شده بود؟ فقط به درد دل بریدن میخورد؟ و گریستم.
دم عید خانه ام پاک است و شیشه ها براق و سبزه ها سبز و حال گلدانها خوش. بنان میخواند. بهار می نشیند روی سرم. توی دلم. و توی دلم با خودم فکر می کنم. توی دلم نمی دانم آیا واقعا فَروهرها می آیند و از شیشه ها نگاه می کنند به میزبان نوروز؟ آیا خانه یک دختر ایرانی که در یک جای دوری، دور از تخت جمشید و از آتش کده ها و از دریا و جنگل و از خانه پدری اش ، باز آیین بهارش را مومنانه نگاه می دارد هم حساب است؟
18 Mar 02:31

زنی که نمی‌دانست خطوط موازی فقط در بی‌نهایت به یکدیگر می‌رسند

by آیدا-پیاده

زن گفت در دنیای موازی من جای دیگری زندگی می‌کنم. در شهر دیگری. در خانه دیگری. با مرد دیگری.کار دیگری دارم. در دنیای موازی خانه‌ام کوچک است و قدیمی، ماشین ندارم و دو چتر دسته کوتاه و دسته بلند دارم. دوستان دیگری دارم. آدمهای دیگری را آخر هفته‌ها می‌بینم و برای بچه‌های دیگری کتاب کادو می‌خرم. در دنیایی موازی مرد همیشه دیرتر از من به خانه برمی‌گردد، خسته‌تر . در دنیایی موازی مرد که می‌رسد شام حاضر است و مرد دستپختم را دوست دارد.  زن گفت در دنیای موازی اینجا، جایی با زمانی متفاوت،هوایی متفاوت و صدای خودرو امداد متفاوت پشت پنجره من موقع شام همه اتفاقات خنده‌دار آنروز مسیر کار را برای مرد تعریف می‌کنم و او با دهان بسته می‌خندد. در دنیایی موازی هردو بعد از شام چیزی می‌خوانیم و شراب می‌نوشیم و چیزی می‌بینیم. در دنیای موازی بارها و بارها سرم را روی پای مرد جابه‌جا می‌کنم تا جای راحت سرم را پیدا کنم و احتمالا آخرین حرفی که می‌شنوم بجای صدای کش آمدن دیوار، شب بخیر عزیزم مرد است.

زن گفت البته در همین دنیا هم من  هرشب با مرد تلاقی می‌کنم. هرشب او بی‌آنکه بداند زنی که از همه مردان جهان دیرتر می‌خوابد وقتی خواب است می‌خزد توی توی تختش و دست مرد را می‌کشد رویش . هرشب تکیه می‌کند به مرد و سعی می‌کند نفس کشیدنش را با آهنگ نفس کشیدنش هماهنگ کند.زن گفت هرشب وقتی می‌خوابم می‌گویم شب بخیر عزیزم ولی شب بخیر عزیزم من در آسمان می‌ماند و او چندساعت بعد آنرا خواهد شنید. وقتی بیدار می‌شود بی‌آنکه بداند دیشب زنی از دنیایی موازی که او حتی از بودنش خبر ندارد تا صبح سرش را به پشت او چسبانده و بین گرمای بازدم خودش و تجسمی از گرمای تن او خوابیده است.

به زن گفتم شراب دوم را هم می‌خوری. گفت نه  باید بروم مرد منتظرم است. گفتم تو واقعا  اینطور فکر می‌کنی؟

12 Mar 11:46

سر یاری ندارد روزگار از داغ یاران پرس

by واقف

داشتم به همان جمله‌ی جزئیات مهم‌اند فکر می‌کردم. نه به آن جمله البته، که به تو. داشتم به یاد می‌آوردمت و در یاد بودی. بعد دیدم نه در کلیات که در همه‌ی جزئیات خوب بودی. که هر کاری می‌کردی خوب بود. این طور نبود که بگویند کلا آدم خوبی بود؛ که بودی. در هر جزئی هم خوب بودی. این طوری است که مدام خاطرات خوشت در ذهن و روی زبان‌هاست. بعد دیدم که در واقع این نه کلیات که جزئیات است که مهم است، جزئیات است که به خاطر می‌مانند.

12 Mar 14:30

http://havijebanafsh.blogfa.com/post-4568.aspx

by havijebanafsh

اندوه

شبیه ماهی کوچکی

در دلم بالا و پایین می رود.

13 Mar 06:58

(بدون عنوان)

by parhamxr@yahoo.com (پرهام )

هوای روز ابری. راهروی خاکستری لگدمال شده. کسالت صبح تکراری. صدای چرند کتری آب. کیف سیاه مدرسه. تغذیه روزانه. خرید هفتگی. رقابت سازنده. همکاری بازنده. جمع رفقای سرزنده ی باحال. فرد فرد آدمهای منفرد. برخوردن های همیشگی. ستایش لاک ناخن دختر خوش چهره. لکنت زبان و مقام بالاتر. پاچه های دریده. زر های متعفن، جوراب های فکور. انرژی های منبسط در چهره و روده. لیست کارهای نشده. نامه های بیمه ی عمر. فیلم های خالیوود. عرق های ماسیده زیر بغل مام. ویدیو های من و ننم سوار بر یه تیوب. هوس های گذرا. آلت های بریده. روزهای تمام شده. درهم و سوا، لولیدن های قبل خواب.

14 Mar 13:23

طولانی ترین آواز یک نهنگ عاشق

by havijebanafsh

نهنگ های گوژپشت می خوانم. این ها را بیشتر از بقیه ی نهنگ ها دوست دارم چون که آواز می خوانند. تو کتاب نوشته که فقط نهنگ های نر آواز می خوانند. نمی دانم ماده ها و بچه های شان هم آواز می خوانند یا نه. مثل این که فقط آرام آرام زمزمه می کنند. نمی دانم آواز نهنگ ها چه جوری است. تو کتاب نوشته پیچیده و آهنگین است. برای رابطه ای عاشقانه می خوانند. هر بار ده تا بیست دقیقه آواز می خوانند ولی یک نهنگ نر، یک بار بیست و دو ساعت بدون وقفه خوانده.

*طولانی ترین آواز نهنگ،ژاکلین ویلسون

14 Mar 20:34

استپ

by hedieh_madani@yahoo.com (هدیه)

آدم های استان های مرزی، چطور هر روز هزار بار دلشان نمی رود به سفر؟ چطور ماندن را تاب می آورند؟

14 Mar 21:57

بی‌خبری و خوش‌خبری

by fouR staR
09 Mar 23:35

قصه است این

by unsterblich
اولگا ایوانویچ عزیز
دلتنگی هویتش را از صاحبش میرباید و محصور میشود در یک دلِ تنگ جدا از انسان. یک مخروط پر خون هوشمند که با بخاطر آوردن، فشرده می شود و می میرد و زنده میشود. آن وقت دیگر فراموش کرده ای که برای چه کسی اما میدانی دلت در سینه نمی گنجد. اینگونه دلتنگی که کنارت بنشیند و دلت تنگ باشد برایش. به بیان دیگر، دل تنگی از جایی ببعد دیگر یک مفهوم نیست، یک فرد است. خسته با شانه های افتاده و دهان خنده و چشمان گریه. راه می رود، می نشیند، میخوابد و یک تصنیف را زمزمه میکند و در دلتنگی از صاحبش پیشی میگیرد. تو؟ دلت تنگ نیست یا اگر باشد نمیدانی زیرا که دلتنگی از تو رفته و هویتش را پیدا کرده سر یک کوچه، به یک صدای مبهم از یاد رفته، به خنده ها...تو از کنارش می روی  خانه اما دلتنگی جا می ماند کنارش و غمگنانه نگاهش میکند. همه چیز رنگ می بازد و محو میشود جز دلتنگی.
برایم بنویس دلم برایت تنگ است
نینوچکا مرغ در سفر
05 Mar 11:54

http://xa-nax.blogspot.com/2014/03/blog-post_8607.html

by زاناکس
آنا- مادر بزرگ پدری ام - اگر زنده بود می شد بخزم در آغوش اش. لازم نبود چیزی بگویم. یک نگاه به صورت ام کافی بود که بگوید: "زندگی، زهر مار زندگی". تکیه کلام اش در مواجه با تمام مصیبت ها-از هوی آوردن سرش تا 17 سال ندیدن پسرش- همین سه تا کلمه بود برای ام دلمه ی برگ مو یا آش آلو می پخت، شاید هم خاگینه و خورش کنگر. از ته گنجه برای ام شیرینی و شکلات های کنار گذاشته شده برای مهمان می آورد. سر را می گذاشتم روی شانه های نحیف اش و گریه می کردم. لابد دست می گذاشت روی پیشانی گرم ام و می گفت جانا! این تب عشق است، کی گفته سرما خورده ای؟ گریه کن که چاره ندارد. گریه کن بعد اش بیا بشین یکدست تخته نرد بازی کنیم. +
05 Mar 16:44

(بدون عنوان)

by (...)

ای کاشکی که من یک بالن داشتم تا وقت‌هایی مثل امشب که خسته از هرچه آدمیزاد و دنیا مافیهاش هستم، آتش کنم بروم بالای ستاره‌ها، توی سیاهی یک چرخی بزنم و برگردم. اگر هم نخواستم بر نگردم.

06 Mar 10:40

" بهار "

by sara

یادم رفته است
چطور حرف‌مان شد
چه کسی, چه کسی را ترک کرد
دوستت دارم

تو موی بلند دوست داشتی
موهای من کوتاه بود

کتری پا به پای اخبار قل‌قل می‌کند
بهار
چیزهای بسیار دیگری را فراموش خواهم کرد

۱۵ اسفند ۹۲
سارا محمدی اردهالی

04 Mar 06:18

کنوانسیون منع خشونت علیه فلان

by caro-diario
Hamideh.parsaeian

کلمه به کلمه‌ش منم. به جز اون قسمت رقاصی‌ش. به جاش آواز می‌خونم. تو خیابون حتی.

     به نظرم آدم حق دارد بدحال باشد. حق دارد از بعضی چیزها –که غم‌های اگزیستانسیال اساسی هم نیستند، اتفاقاً خیلی هم دم‌دستی و شخصی‌اند و بدند صرفاً چون آدم نمی‌خواهدشان– حالش بد شود، خیلی در لِوِل صفر بنشیند گریه کند حتی. حق دارد یک چیزهایی باشد توی زندگی که جنبه‌شان را ندارد، که هروقت یادشان می‌افتد حالش گرفته شود و ترجیح بدهد تا می‌آیند توی ذهنش روی ذهنش را بکند آن‌ور. حق دارد بد باشد گاهی وقت‌ها. دلش بخواهد بدجنس باشد، حسود باشد. خیلی هم انسانی و طبیعی و معقول. قبلاًها این‌طور فکر نمی‌کردم. اگر حالم بد می‌شد سر قضیه‌ای، می‌گذاشتم به حساب این که هنوز ندارم زندگی واقعنی می‌کنم. فکر می‌کردم یک وقتی خواهد بود که همه چیزها می‌روند سرجایشان قرار می‌گیرند، من دوباره برمی‌گردم به زندگی –و همان‌جور کاملی هم که باید باشم، نه این‌طور آزمایشی الکی که فعلاً همین‌طور دارم می‌گذرانم لحظه‌ها را– و آن‌وقت دیگر چیزی آرامش پایدارم را مختل نخواهد کرد، چیزی ناراحتم نخواهد کرد –مگر همان غم‌های اساسی بشریت که چاره‌ای ندارند خب به هرحال.

     الآن که نوشته‌امش خیلی احمقانه به نظر می‌آید تصورم –تصور ناخودآگاه درونی‌ام– ولی تا وقتی آن تو بود این‌قدر ابلهانه و نامعقول نبود. قبلاً اصلاً حتی نمی‌دانستم که چنین تصوری دارم (چرا همیشه این‌طور است که آدم وقتی یک چیز ابلهانه‌ای را وامی‌گذارد می‌فهمد داشته استش؟). چند روز پیش متوجهش شدم. سر ماجرایی داشتم به خودم می‌گفتم خب الآن حق داری ناراحت باشی؛ بعد یک دفعه متوجه شدم که این حق را که به خودم می‌دهم از آن جهت نیست که خب چون تو الآن از بازی کناره گرفته‌ای قوانین بازی را لازم نیست رعایت کنی، که چون تو الآن در دوران نقاهتی عیب ندارد استراحت کنی؛ این حق را به خودم می‌دهم چون به نظرم طبیعی است آدم این‌طور باشد. متوجه شدم که هر چقدر هم که حالم خوب باشد، هر چقدر هم که وسط زندگی طبیعی باشم، باز به خودم حق می‌دهم که ناراحت باشم. تازگی‌‌ها به رسمیت شناخته‌ام این حق را. این بخش از حقوق بشر را. جمعیت انسانی درونم هم کلی مبارزه کردند و خون و خون‌ریزی راه انداختند تا بالاخره موفق شدند به رسمیت شناخته شدن این حقوق را به دست بیاورند. حالا آن همه خون که ریخته شد به این خاطر، آن همه که غوطه خوردم توی بدحالی می‌ارزید به این دستاورد؟ نمی‌دانم. زیاد هم بهش فکر نمی‌کنم راستش.

     چند وقت قبل یک‌هو یادم به آن احوالات ناجور دو سه سال پیشم افتاده بود. با خودم فکر کردم که خب آن همه دهن‌صافی که گذراندم، چه به دست آوردم در عوضش؟ هر چه فکر کردم چیز خاصی در نظرم نیامد. و بعد دیدم ایراد خاصی هم ندارد به نظرم، اتفاقاً خیلی هم کنار آمده‌ام با این. با این که آن همه رنج بی‌حاصل را تحمل کرده باشم؛ به همین که گذشته دل‌خوشم. همان خودِ در شرف دهن‌صافی قبلم اگر بود، نمی‌توانست این را قبول کند. صورت اساسی‌تر همین چیزی که آن بالا نوشتم، همین حق بشری را قبول نداشت: که آدم باید به خودش حق بدهد، که آدم طفلکی است، آدم همه چیزهایی را که سر راهش قرار می‌گیرند نمی‌تواند تبدیل کند به چیز مفید و ازشان استفاده کند، آدم نمی‌تواند همه چیزها را کنترل کند. اصلاً همین که نمی‌خواستم این را قبول کنم، همین خشکی و انعطاف‌ناپذیری‌ام بی‌تأثیر نبود توی ماندن و وخیم‌تر شدن بدحالی. این‌ها را البته قبلاً نوشته‌ام، اما فرق است بین این که آدم به یک گزاره‌ای برسد و این که یک گزاره‌ای درونی آدم شود، و آدم ببیند که دارد با خوبی و خوشحالی و آرامش باهاش زندگی می‌کند، بدون این که ذهنش درگیرش باشد.

     الآن‌ها پذیرفته‌ام به راحتی. قبول کرده‌ام که یک وقتی بود که یک گله فیل وحشی دیوانه از رویم گذشتند و من هم جز افتادن و له شدن هیچ کار نکردم. که رفتند چون خودشان خواستند که بروند و من هم هیچ نقشی نداشتم توی رفتنشان. هی شماتت نمی‌کنم خودم را بابتش. هی این را چماق نمی‌کنم توی سر خودم که سردرد هم اضافه شود به کوفتگی‌هایم. تازه ممکن است همان‌طور بی‌خبر که یک‌وقتی آمدند باز هم بیایند و لازم نیست من دائم مراقب باشم که مبادا سربرسند. که همه‌اش گوشم را چسبانده باشم به زمین که ببینم صدای پایشان می‌آید یا نه.

     الآن؟ الآن خوبم. خوشحالم. شادی نمی‌جوشد از دلم البته. دلیلی هم برای خوشحالی ندارم. اما آن‌روزی موقع ظرف شستن یک‌هو نگاه کرده‌ام خودم را دیده‌ام که دامن چین‌دار قشنگم را پوشیده‌ام، رنگ لاک و دستبندم را دوست دارم، دارم با ضرب آهنگی که توی گوشم است تکان‌تکان می‌خورم و از این که بعد از تمام شدن کارم ظرفشویی را تمیز کنم خوشحالم. بوی بهار دارد می‌آید کم‌کم. گلدان‌ توی اتاقمان با وجود این که دستش زیاد به آفتاب نمی‌رسد سرپاست. به هر آهنگی که توی اتاق می‌گذاریم بی‌اختیار بلند می‌شوم می‌رقصم. هم‌اتاقی‌ام آن‌روز غرغرکنان می‌گفت با شجریان دیگه نه تو رو خدا. توی راهروهای خوابگاه به هر کس که می‌رسم لبخند می‌زنم (و این کارها را هم نمی‌کنم تا خوشحال شوم. می‌کنم چون دلم می‌خواهد که بکنم. چیزی جلویم را نمی‌گیرد که نکنم). شب‌ها؟ شب‌ها هنوز نمی‌توانم جلوی ذهنم را بگیرم که خیال‌بافی نکند. بخواهم به زور مجبورش کنم که بماند سر جایش، هنوز غربت و تنهایی سخت فشار می‌دهد. اما به امید این که خواب‌های خوب ببینم می‌خوابم. اگر نبینم؟ اگر نبینم صبحش به خودم می‌گویم عیب ندارد بهار. پا شو. صبح بخیر.

04 Mar 17:29

http://havijebanafsh.blogfa.com/post-4541.aspx

by havijebanafsh
28 Feb 12:38

Matematikleştirme beni

by Oghlon

اگر قرار شد قرار بگذاریم و فردا هم را ببینیم؛ به او خواهم گفت. می‌خواهم فردا صاف و پوست‌کنده بگویم‌ش که تکست‌های من را زود جواب بده. هیچ از این تأخیرهای یک ساعت و چهل دقیقه‌ای‌ات خوش‌م نمی‌آید. تو جواب نمی‌دهی؛ من در یک ساعت و چهل دقیقه دل‌م هزار و یک راه می‌رود. تو که جواب نمی‌دهی دل‌م هی راه می‌رود.

04 Mar 02:49

پیش از طلوع؛ چندساعت پیش از طلوع

by hoseinnorouzi

مثل برف، که سوز سرمایش زودتر از راه می‌رسید، "جعفری" آدمی بود که نامه‌اش از خودش زودتر می‌رسید. یک‌بار نوشته بود که «حال ما خوب است» اما وقتی که نامه‌ را باز می‌کردند، جعفری دیگر خوب نبود، درواقع اصلن نبود دیگر. نامه‌اش، بعد از خبرش آمده بود.


17 Feb 18:57

لعنت به دست هات، انگشت هات، تک تک ناخن هات حتی...!

by nikolaa
Hamideh.parsaeian

در ستایش دست‌ها... آخ از دست‌ها...

نمیدانم چه مرگم شده که دلم نه برای لحن صدایت تنگ می شود، نه برای بوی تنت، نه برای آن نگاه های معنادار ات. دلم فقط برای دست هایت تنگ می شود. دلم برای تک تک بند انگشت هایت تنگ می شود. دلم برای ناخن هایت تنگ می شود .برای روزی که بین پله های ششم و هشتم آن ساختمان دو طبقه دستم را گرفتی ، دلم برای روزی که وسط چهار راه یکدفعه سرم گیج رفت و تو دستم را گرفتی و مرا کشیدی عقب، دلم برای آن پیاده روی دم غروب خیابان انقلاب با دست های تو، دلم برای دست های تو دور لیوان شیر داغ، دلم برای دست های تو توی حلقه جاکلیدی ، دلم برای دست های تو موقع ضرب گرفتن روی میز، دلم برای دست های تو وقت فشار دادن دکمه دوربین، دلم برای دست های تو موقع خداحافظی تنگ می شود. و این دردیست که درمان نمی شود بی شک...

02 Mar 05:09

" گل سرخ "

by sara

گل سرخی در زد
می‌خواست مرا ببوسد
دیر بود

و دیر و من و گل سرخ
به هم
می‌آمدیم


باید یادداشت‌هایم را بگردم, کی نوشتمش؟ نمی‌دانم.

02 Mar 08:59

رفیق

by (زَرمان)

برداشته از ما سرما خورده. می‌توانم جملهٔ مبرّاکننده را بگویم:‌ «من که گفتم نیا؛ سخت سرما خوردیم.» اما بهتر است صدای گرفته‌ام را از این یادآوری بیخود و حتی از توصیه‌های تکراری شلغم و غیره ببُرم و به احوالپرسی سادهٔ جانانه بسنده کنم. همچنین بروم دهخدا، کنار یار و دوست و همدم و همراه و همنشین، مفهوم جدیدی بنشانم در معنی رفیق: رفیق، بلافاصله سرماخورنده از آدمی است.

28 Feb 05:15

درباره‏‌ی ابولفضل و کمی هم فرناز

by لنگ‌دراز

بار اول کور بودم و نفهمیدم موهای بلندت رو دمب اسبی بستی. شاید هم بحث کوری نیست و میدان دیدم بسته بود. از روبه‎رو مثل این بود که موها رو به سمت بالا شونه کردی. نمی‎خوام نبش قبر کنم ولی منظورم اینه که از لحظه‌ی اول هم با خطای دید وارد زندگیم شدی. می‌دونی که من با موی بلندت مشکل داشتم. از نظر بصری ترکیبش با ریش و پشم و سبیل کمی دلهره‌آور بود. تقصیر تو نیست، مشکل از منه. چون خودم شوریده هستم کشش شوریدگی اضافه‎ئی که از محیط بیرون القا بشه رو ندارم.

مخصوصا این‌که موهای تو مجعده کار رو پیچیده‎تر می‎کرد. نگران بودم انگشت‌هام رو ببرم لای جنگل موهات و بعد ناخن‌هام به اون تارهای بلوطی‌رنگ گیر کنن و دیگه نتونم بیرون‌شون بیارم. اشتباه نکن، بحث جون‎دوستی نیست. خیر و صلاح خودت رو می‌خواستم. صبحی که بلند شدی دیدی آدامسم چسبیده به سرت هم موقع جدا کردنش این تو بودی که درد می‌کشیدی نه من. راستش ازین‌که همه‎ش باید فکر می‌کردم نکنه چیزی مایه‌ی زجرت بشه هم خسته شده بودم. مثلا پستان‌هات کمی برجسته‌تر از مردهایی که دیدم بودن و همون‌طور که خودت می‌دونی قالبی توی دست می‌اومدن. من مشکلی نداشتم و حتا خوشم هم میومد ولی می‌ترسیدم اگه توجهی به‌شون نشون بدم معذب بشی. مخصوصا که مقداری هوموفوب هم بودی و حس می‎کردم ازین‌که مرزبندی‌های فاعل و مفعولی قاطی بشند وحشت داری.

موارد ریز ریز دیگه‌ئی هم بود. نمی‌دونم چرا ردپای موهات توی همه‌شون هست. درکل زیاد به‌شون ور می‌رفتی. هی می‌بستی، باز می‌کردی، بعد پوست سرت رو می‌خاروندی و کلافه بودی. با این‌حال نمی‌تونم ادعا کنم که اگه موهات رو ماشین می‌کردی اوضاع درست می‌شد. مشکل از یک ناحیه مثل مو شروع می‌شه و بعد هی پیشروی می‌کنه و مثل کپک روی همه چیز رو می‌پوشونه.

کلاس چهارم دبستان اسم بغل دستیم فرناز بود. پوست روشن، دندون‌های نامرتب و مقنعه چونه‌دار داشت و ازین‌هایی بود که استرسی که می‌شن می‌خندن. من ازش خوشم میومد. هروقت سرما می‌خورد و چندروز غیبت می‌کرد منهدم می‌شدم و گاهی هم از توی کیف هم‎کلاسی‌ها براش آدامس عسلی می‌دزدیدم. همون سال تولدم فرناز پیرهن گل‌دار نارنجی پوشید اومد خونه‌مون. من پیرهن سبز چمنی تنم بود و موهام رو قارچی زده بودم که البته برای صورت گلابی شکلم انتخاب اشتباهیه ولی عوضش با فرناز رفتیم کنار باغچه و دست انداختیم گردن هم و یه عکس دونفری انداختیم. اون حلقه فیلم‌ هم هیچ‌وقت ظاهر نشد و بردیم که عکاسی گفتن سوخته و خراب شده. همین دوربین‌های آنالوگ که الان مظلوم و مهربون شدن اون موقع کارشون این بود که به ما ضربه‌ی روحی بزنن.

فرناز رو تعریف کردم که بگم با تو هیچ‌وقت جوری نبود که بخوام برات آدامس عسلی بدزدم. این رو یک‌بار همون اواخر که کش موهات پیشم جا مونده بود فهمیدم. کش سیاه رنگ باریکی بود و چند تار مو دورش لوله شده بود. بهت پیغام دادم کشت دست منه و نمی‌دونم چه‌ت بود که جواب ندادی. من هم کمی نگاهش کردم و چندشم شد و انداختمش دور. همون نقطه‌ئی که چندشم شد دیدم چقدر در موقعیت اشتباهی هستم و چقدر از کانسپت آدامس عسلی دورم. چون اگه کش سر فرناز بود حتما نازش می‌کردم و می‌لیسیدمش. شاید هم نه، همون‌جا در ده سالگی خودم رو باش دار می‌زدم.


28 Feb 10:35

پنجره ی خواب هام حتی...

by mankhodamkhodam


"من می توانم 

سال ها زندانی باشم
و از قاب پنجره 
به آسمان خالی خیره شوم
تو می توانی 
پرنده ای باشی
و لحظه ای از این قاب بگذری"


علیرضا روشن.

24 Feb 13:29

همچنان بدون عنوان

by pedram


دستات مثل گندم‌زار...
دستات مثل گندم،زار...

وقتی می‌گویند عشق آدم را کور می‌کند، معنی‌اش همین است لابد، ندیدن ویرگول‌ها. وقتی نباشد اما، وقتی برود یا تمام شود، معنای تمام جمله‌ها عوض می‌شود.

23 Feb 15:16

http://alephmim.blogspot.com/2014/02/blog-post_23.html

by الف.میم
Hamideh.parsaeian

منم همین همکاره‌ام. از بچگی غصه‌م می‌شده

اقداماتِ مقتضی جهتِ خونه‌تکونی را مبذول فرمایید. منتها من در جهتِ اقداماتِ لازم مدام تاخیر معمول می‌دارم. هر شب (نه حالا مثلن یازده دوازدهِ شب دویِ شب سه‌ی شب. اصلن هنوز شب نشده. منتها ما اصطلاحن می‌گوییم شب. از نظرِ ما وقتی ساعتِ اداری تمام شود بنابراین شب شده‌است)می‌رسم خانه عینِ پِهِن ‍پَهْن می‌شوم یه گوشه و مقتضی را مبذول نمی‌دارم. من اگر یک روز کاره‌ای در این مملکت بشوم دستور می‌دهم به طورِ جدی اعراب‌گذاریِ کلماتِ پِهِن و پَهْن رعایت شود و با متخلفین برخوردِ قانونی خواهد گردید. یک هم‌کار داریم که سبیل دارد. پنجاه‌و‌خورده‌ای سن و موهایی که بیش‌ترش سفید شده و فکر کنم دو تا پسر هم دارد. یک کاپشنِ نخ‌نما شده‌ی سورمه‌ای و دندان‌هایی زرد و بافاصله و  لب‌هایی سیاه. بدونِ آن قسمتِ زن و بچه‌داشتنش تصور می‌کنم مطلقن آینده‌ای است که ده بیست سال جلوتر از من رویِ زمین افتاده و منتظر است که به آن سن برسم و برش دارم. شاید به این خاطر این فکر را می‌کنم که این هم‌کار هم مثلِ خودم سیگارِ وسطِ روزش را در پارک می‌‌کشد. از این سیگارهایِ  باریکِ دراز که اسمش را نمی‌دانم. روزی یک نوبت حدودایِ دو می‌آید پارک و معمولن من هم همان ساعت‌ها در پارک مشغول به سیگار ام. فرقش با من این است که یک نخ می‌کشد و می‌رود. ولی من اقلن سه نخ و گاهی هم چهار نخ و یه وقت‌هایی هم مثلِ امروز پنج نخ تند تند پشتِ سرِ هم. حالا چیزِ فاجعه‌ای هم نیست. بالاخره هرکس یه کاری می‌کند من هم پنج نخ سیگار پشتِ هم می‌کشم. چیز نکنید.
این هم‌کار چند روز پیش هم آمده‌بود و مثلِ همیشه بعد از این که کلی معذرت‌خواهی کرد که خلوتم را به هم زده و مزاحمِ استراحتم شده (ببین این خودش خیلی خوب است. نشان می‌دهد می‌فهمد آدم از اداره می‌آید پارک سیگار بکشد که مخش هوایی بخورد. این یعنی هم‌کارِ ما که قرار است در آینده من هم مثلِ او بشوم حداقلی از درک را دارد. مثلِ من که حداقلی از درک را دارم. اتفاقن الان چیز کنید. نگویید خب حداقلی از درک را داشتن که چیزِ خاصی نیست. نه. برعکس خیلی خاص است. خیلی‌ها همین یه ذره حداقلی از درک را هم ندارند و کلن بدونِ درک زندگی می‌کنند مگر این‌که پایِ پول بیاید وسط که مثِ سگ درک می‌کنند و بو می‌کشند) هم‌کار آمد کنارم رویِ نیمکتهایِ تازه‌ی آبی‌ای که برایِ پارک گذاشته‌اند نشست و سیگارش را کشید. ازم پرسید «شما از کدوم ماهِ سال بیش‌تر بدت میاد؟» جوری پرسید که من اگر یه ذره از حداقلی از درک بیش‌تر داشتم باهاش هم‌دردی می‌کردم و می‌گفتم اسفند. چون معلوم بود خودش می‌خواهد بگوید اسفند. ولی من صادقانه گفتم خرداد و تیر چون هوا کم کم گرم می‌شود. دیگر وقتی فکر کرد نخِ قضیه را نگرفته‌ام خودش گفت از اسفند بیش‌تر از هر ماهی بدش می‌آید. گفت این ماه همه در تب و تابِ خرید و پول خرج کردن اند و اگر پدری یا بچه‌ای پولی در بساط نداشته‌باشند که خرج و خرید کنند، غصه دار می‌شوند. می‌گفت خودش در بچگی اوضاع‌شان روبه‌راه بوده و هیچ وقت لنگ و در حسرتِ چیزهایی که می‌خواسته نمانده. خودش هم حالا که پدر شده هرچی پول در می‌آورد خرجِ بچه‌ها می‌کند و بی‌خیالِ پس‌انداز کردن است. ولی در همان بچگی هم وقتی می‌دیده بچه‌ای نمی‌تواند چیزی که می‌خواهد بخرد، ناراحت می‌شد. بعدتر گفت که از شبِ چله هم بدش می‌آید. گفت یکی از اسفند و شبِ عید بدش می‌آید یکی از شبِ چله. خیلی‌ها هستند که پولِ میوه و آجیل را ندارند و شبِ چله هم غصه می‌خورند. گفت اگر روزی در این مملکت کاره‌ای می‌شدم عید را بر می‌داشتم. «به مردم می‌گفتم تعطیل‌تون می‌کنم ول اصلن عید نیست... سالِ نو نیست... از فردا یه روزِ دیگه ست مثلِ بقیه‌ی روزا». خب. این هم یک تشابهِ دیگر بینِ من و این بابا. من هم اگر کاره‌ای بودم کلن تقویم را بر می‌داشتم. در ذهنِ من، گذرِ ماه‌ها و فصل‌ها و سال‌ها مثلِ یک دایره است. فقط یک دایره. نه چند تا. دایره به چهار ربع تقسیم شده و هر ربع یک فصل است. عید که می‌رسد دور می‌زنم و می‌رسم اولش. یک دایره‌ی سفیدِ توخالی ست که محیطش هم خطی نازک است. من اگر کاره‌ای بودم زمان را بر می‌داشتم و تکه‌ای از این دایره را می‌بریدم و خطِ صافی می‌کردمش و به مردم می‌گفتم خب در طولِ همین خطِ صاف همین‌جور بروید. نه عددی هست که بخواهد تکرار شود نه اسمی. همین‌جور بروید هرچی شد شد. خوب شد که من و این هم‌کارم کاره‌ای نشدیم. ماها آدم‌هایِ مناسبِ‌ هیچ کاری نیستیم. خودِ این هم‌کارم سیگارش که تمام شد و خواست برود زد به شوخی و خنده و گفت «برین این حرفا رو واسه بچه‌هایِ اداره تعریف کنین بگین فلانی عقلش پاره‌سنگ برمی‌داره» بهش گفتم این‌هایی که گفته خیلی حرف‌هایِ درست و دل‌سوزانه‌ای بوده و کسی که از رنج کشیدنِ دیگران ناراحت شود عقلش پاره‌سنگ برنمی‌دارد. خداحافظی کرد و رفت و من هم نشستم بقیه‌ي سیگارهایم را کشیدم. یک شکلاتِ‌ سفیدِ سفت هم داده‌بود که وقتی سیگارهایم را کشیدم انداختم گوشه‌ی دهنم و این‌قدر مکیدمش که تمام شد.

19 Feb 18:07

نگو دوستت دارم

by almatavakollll


نگو دوستت دارم

انسان
این واژه را می شنود
واژه
از پوستش
ردمی شود
با نگاهی
پایین می رود
اسب های قلبش
شیهه می کشند
تندتر می دوند
بر سینه اش
محکم تر
سُم می کوبند

نگو دوستت دارم
انسان باور می کند
افسار اسب وحشی را
به دستت می دهد
به تو تکیه می کند
در آغوشت
اشک می ریزد
یال هایش را می دهد
تو شانه کنی
انسان باور می کند
و عشق
دردناک ترین اعتقاد است
اعتقادی که با سیلی
پاک نمی شود
با خیانت
قوت می گیرد
با اهانت
راسخ تر می کند

به انسان نگو
دوستت ندارم
ضربانش کند می شود
پای اسب هایش
می شکند
اسب ها
بر زمین می افتند
درد می کشند
انسان می باید
حیوان را
راحت کند

انسان عرق می ریزد
اشکهایش
در بالشت
جمع می شود
عطر موهایت را
حبس می کند
نفس نمی کشد
بالشت را
روی سینه اش
میگذارد
به قلبش
گلوله می زند
بخار گرم
از گلوی اسب ها
بالا می رود
از دهانشان
بیرون می جوشد
سینه ی انسان
سبک می شود
اسب ها
به سمت کوهستان دور
می دوند
سم هایشان
صدا ندارد
یال هایشان
یخ بسته
شیهه می‌کشند
صدایشان را
کوه
پس نمی‌دهد
عشق
از دست می رود

انسان گناه دارد
نگو دوستت دارم
انسان باور می‌کند
نگو دوستت ندارم
.
.
.
رضاثروتی
21 Feb 19:58

13

by sepidar-sarv


باد

تکان نمیداد

می بُرد !

دست هایی را که برای خداحافظی ات به هوا برده بودم




20 Feb 10:08

از بابِ دل‌تنگی.

by N
عزیزِ دلم
نامه‌یی که در کلاسِ زبان برایت نوشته بودم، نمره‌ی کامل گرفته است. حیف که خودت آن را نمی‌خوانی. 
توی کلاس‌مان دخترها موهای قشنگی دارند. موهای نرم و بلند خرمایی و طلایی و زیتونی. آدم دوست دارد بهشان دست بکشد. اما موهای سیاه فرفریِ تو را - حتا وقتی رنگشان می‌کنی - از همه بیش‌تر دوست دارم. ای‌کاش کمی مهربان‌تر بودی. قلبِ من به این مهربانیِ تو نیاز دارد. می‌دانم که خیلی دقیق هستی، اما لازم می‌دانم تاکید کنم که مهربانیِ تو را می‌خواهم و نه هر مهربانی‌یی را. ای‌کاش یک نامه‌ی بلند، یک‌ نامه‌ی طولانی سرشار از جزئیات برایم بنویسی. جزئیاتِ تو را دوست دارم. ای‌کاش به نامه هم نیاز نبود و ای‌کاش می‌شد روبه‌رویم بنشینی و آن داستان را هزارباره برایم بازگو کنی و من چون‌آن به دقت گوش کنم که هر معلمی آرزو دارد شاگردانش آن‌چنان به درس متوجه باشند. ای‌کاش با من می‌ماندی. روزی هزاربار من را به نام می‌خواندی. 
.
20 Feb 16:48

از کوله‌بار نامه‌نویس دوره‌گرد (۷)

by caro-diario

     من بلد نیستم. بلد نیستم خوشبخت باشم. بلد نیستم مشکلی نباشد. بلد نیستم زندگی واقعی باشد – نه تمرین زندگی – و بحرانی هم در کار نباشد. بلد نیستم آرامش را. هی فکر می‌کنم خیال است. هی فکر می‌کنم همه‌چیز خواب است. بودنت خواب است، این جور ِخوبِ بودنت خواب است، این من ِآرام‌گرفته در کنار تو خواب است. می‌دانی آن مناسک صبح‌گاهی، آن‌جور که خودم را می‌کشم سمتت، گونه‌ام را می‌گذارم روی گرمای تنت، صورتم را فرومی‌کنم توی گردنت، و بوی تنت را فرومی‌دهم، نفس می‌کشم و بو می‌کنم و بو می‌کنم به چه خاطر است؟ می‌خواهم مطمئن شوم هستی. می‌خواهم مطمئن شوم بیدارم. می‌خواهم مطمئن شوم خواب نیستم. و نمی‌دانم می‌توانم مطمئن باشم که وقتی بو و گرمایت را این همه واقعی حس می‌کنم خواب نیستم؟ آدم وقتی خواب است بو را حس می‌کند یا نه؟ خنده‌دار است، باورت می‌شود یک وسواسی شده توی ذهنم این؟ گاهی شب‌ها توی خواب حواسم هست که ببینم بویی می‌فهمم یا نه، یعنی به خودم می‌گویم خب الآن که می‌دانم خوابم بگذار ببینم بوها را حس می‌کنم آیا، که بعدها تکلیفم را بدانم وقتی دارم بویش می‌کنم.

     باور نمی‌کنم که بیدارم. در لحظه باور می‌کنم، اما ذهنم عادت نمی‌کند به باور داشتن. هر بار یادم می‌رود که بیداری است این. هربار که وسط لحظه‌های خوشی، دیدی یک لحظه مکث کردم، هربار که قهقهه خنده روی لب‌هایم مردد شد یک‌لحظه، هربار که دیدی انگار از لحظه جدا شدم و با تعجب نگاهش کردم، بدان که یک‌باره به نظرم رسیده خواب است همه‌چیز. یک حس ناگهانی هجوم آورده سمتم که رؤیاست همه‌چیز و دارم وارسی می‌کنم که ببینم هست یا نه. بیا این‌جور وقت‌ها دستم را بگیر. بیا نگه دارم. بیا بگذار حست کنم. بگذار لب‌هایم را بگذارم روی آن رگ شریف روی گردنت، آن عزیز پرتلاش نجیبی که هربار تپیدنش را ممنونم؛ که از اساس سؤال بی‌معنا شود، که به خودم بگویم خب خواب باشد، که چه؟ چه از این خواب بهتر؟ تا ابد بمانم توی این خواب بهتر نیست؟ مقیم ابدی این لحظه شوم بهتر نیست؟ چه لذت‌بخش‌تر از دل سپردن به این لحظه رؤیا؟ بیا نزدیکم. من به این نزدیکی محتاجم. من را نمی‌شود با خاطر جمع دور داشت. در دوری، ذهن من بهانه می‌جوید برای خوشبخت نبودن. دور که باشم یادم می‌رود تو را. خوبی‌ات را فراموش می‌کنم. ذهنم تکه‌تکه‌ات می‌کند، آن کلیت موزون هماهنگت را فراموش می‌کند، تکه‌هایت را جدا جدا نگاه می‌کند، آن‌قدر خیره می‌شود به هر کدامشان تا غریبه شوند، تا از چشم بیفتند. هی نگاه می‌کند به شوخی چشم‌هایت و یادش می‌رود لبخند خوش‌دلانه عزیزت هم همراهش هست؛ و غریبی می‌کند و می‌ترسد. خیره می‌شود به سکون دست‌هایت، کسل می‌شود و از یاد می‌برد برق هوش چشم‌هایت را. تصویرت را عوض می‌کند ذهنم. از شکل می‌اندازت. کج‌ومعوجت می‌کند و کج‌خیال می‌شود، گم می‌شود در فکرهای تاریک. بعد، کافی است یک‌بار ببینمت بعد آن همه کج بافتن، کافی است یک بار نگاهم بیفتد به چشم‌هایت، کافی است یک بار باشی نزدیکم با آن چشم‌های واقعی‌ات، با آن حضور آن‌همه‌ شفافت، با آن بودن انگار متراکمت، تا بدانم که چه غلط بوده‌ام. تا پشیمانی و احساس گناه بجوشد از توی دلم و از راه گلویم بیاید بالا و هق‌هق شود توی دهانم. تو لابد هنوز نفهمیده‌ای جریان آن چند بار هجوم بی‌دلیل گریه بخشایش‌خواه من را، نه؟ هربار که خود اصلت را می‌بینم شرمنده‌می‌شوم. شرمنده می‌شوم از آن همه غبار که از دل من بلند شده و روی عکس تو نشسته. هربار تعجب می‌کنم ازت. باورم نمی‌شود که این‌همه ساده و عمیق، خوبی. که این‌طور همه‌چیز را می‌فهمی و با این حال این‌طور ساده و سرراست خوبی. که این‌طور با تو کارها دشوار نیست. که این‌همه هموار و بی‌گره‌ای. که آن‌قدر نرم و منعطفی که هی می‌توانی عوض شوی جوری که خارهای من فرونرود توی تنت؛ که خارهای من را حل کنی نرم‌نرمک در خودت. یک‌ لحظه نگاه کردنت اما کافی است که مطمئنم کند. یک لحظه بودنت مثل آب روان می‌آید و تمام آن شکل‌های پیچیده تودرتو، تمام آن زائده‌های زشتی را که ذهن من تنیده، مثل خس‌وخاشاک ته جو با خودش می‌برد. دیگر خودم یاد گرفته‌ام. تا سیاهی توی دلم شروع می‌کند تکان خوردن سراسیمه می‌دوم و می‌آیم سمتت، نگاهت می‌کنم و دلم قرص می‌شود. ببخش که هی مجبورم بیایم و نگاهت کنم. مجبورم بیایم بی‌صدا تکیه بدهم به چارچوب در و ببینمت که داری چیز می‌خوانی، بایستم و لباس پوشیدنت را تماشا کنم، موقع فیلم نگاه کردن برگردم نگاهت کنم و خیره تماشا کردنت شوم، یک‌دفعه زیرچشمی نگاهی بیندازی‌ام و بعد من را بکشی توی بغل خودت که یعنی فیلمت را نگاه کن و من را اذیت نکن با این زیر نظرم داشتنت‌هایت. من مثل بچه‌ای هستم که هربار باید زمین بازی را رها کند و برود مطمئن شود که مادرش آن‌طرف، روی نیمکت‌های پارک نشسته است هنوز. هر چنددقیقه یک‌بار باید بیایم. ببخش که دلم امن نیست. نمی‌دانم، شاید بچه که بوده‌ام یک‌بار که گرم بازی شده بوده‌ام گذاشته‌اندم و رفته‌اند. همین است که حالا می‌ترسم که دل بدهم به بازی. می‌ترسم گرم بازی شوم، دل بدهم و بعد ببینم داروندارم را برده‌اند. هی منتظرم اندوهی سر رسد از پس کوه. هی منتظرم دست سرنوشت برسد و همه‌چیز را ببرد به مجازات آن که غافل شده‌ام از این که این خوشبختی مازاد بر مصرف من است. همان صبح‌ها، که با چشم‌های بسته خودم را می‌کشانم سمت تو، اگر نباشی – آن چندباری که نبوده‌ای – یک‌دفعه برق می‌گیردم که «تمام شد! رفته است! دیگر تمام شد!». هراسان می‌پرم از تخت بیرون، دنبال تو. می‌بینم که هستی، بیدار شده‌ای، داری دست‌وصورتت را می‌شوری، داری صبحانه درست می‌کنی، و یک‌باره خیالم راحت می‌شود و نفسی به راحتی می‌کشم، لرزش ناشی از خیال به آخر رسیدن هنوز برجا. تو لابد تعجب می‌کنی از این‌همه گوش‌به‌زنگی دائم من؟ از این که چه ناآرام و مراقب و ترسانم همیشه؟ چه کنم؟ دست خودم نیست. مثل خرگوش کوچکی هستم که ته قفس کز کرده و بدنش می‌لرزد. حیوان وحشی بی‌پناهی هستم که از دستی که آمده غذا بگذارد می‌ترسد. مثل آن گنجشک‌هایی هستم که تو همیشه خرده‌نان‌های اضافه سفره را برایشان می‌بری. که هربار خنده‌ات می‌گیرد از این که از آمدنت می‌ترسند و پر می‌کشند. و من، هربار که به همین فکر می‌کنم، به اینی که هستم توی رابطه با تو، و اینی که تو هستی توی رابطه با من، دلم می‌گیرد. بغضم می‌گیرد از این همه کوچکی خودم. از این که بزرگ و بزرگوار و مهربان رابطه تویی، کوچک و خرد و محتاج رابطه من. و تو چه می‌دانی که من چه سختم است این را هی ندیدن؟ این را هی به خودم گوش‌زد نکردن؟ چه سختم است مدام رویم را برگرداندن که چشمم به غرور زخمی و خون‌آلودم نیافتد؟ می‌ترسم اگر هی ببینمش، هی حواسم بهش باشد، هی بیایم از رابطه‌مان بیرون و خودمان دو تا را تماشا کنم، این بار حقارت ذره‌ذره جمع شود روی دلم تا آن‌جا که نتوانم تاب بیاورمش دیگر. و آن‌وقت خودم وسیله به باد رفتن خوشبختی‌ای شوم که اهلی‌اش نیستم. می‌دانی؟ این دست‌آویز چهارمم است، و من می‌دانم که اگر دست دراز کنم طرفش ناامیدم نمی‌کند. اگر این خوشبختی خواب و خیال نباشد، اگر تو اشتباهی نباشی و اگر تقدیر و زمان نیاید که همه‌چیز را از بین ببرد، اگر وهم و تو و سرنوشت کاری نباشند، من می‌دانم که این آخری – خودم – کاری است. می‌ترسم تاب نیاورم این بار سنگینی را که لحظه‌لحظه‌ روی دوشم گذاشته می‌شود، و بگذارم و بروم، تا از دست خودم به زور بگیرم خوشبختی‌ای را که فکر می‌کنم استحقاقش را ندارم. و تو چه می‌دانی چه مجاهدتی می‌کنم من که این کار را نکنم؟ که من چه آموخته این‌جور زندگی کردن نیستم؟ این‌جور وسط زندگی بودن؟ این‌جور انگار هرلحظه بر لبه پرتگاهی قدم لرزان را گذاشتن؟ که من چه خوش‌تر دارم که بروم آن دورها، آن دور دورتر ها، که همه‌چیز بی‌رنگ و بی‌بو و کدر است، اما عوضش امن و پایدار است ساکن شوم؟ که من چه راحت‌ترم که تو را بکشم توی خودم، تبدیلت کنم به خیال ثابتی که اختیاردارش، خداوندگارش، نگهدارنده‌اش، هرلحظه-از-نو-آفریننده‌اش خودمم و به آن خیال دل‌خوش باشم؟ یادت هست یک‌بار که داشتیم با هم سریال می‌دیدیم، که پسره از قطب شمال برای دختره یک بلور برف سوغات آورده بود؟ بلور برف را گذاشته بود توی یک محفظه شیشه‌ای میان خلاء که آب نشود و بماند. من دلم هربار می‌خواهد همان کار را بکند با تو و خودم نمی‌گذارم. دلم می‌خواهد که بکشدت میان این خلاءای که توی قلبم هست، که آن‌جا بمانی تک‌ و تنها و جدامانده از دوروبرت، و من هروقت که خواستم بگیرمت دستم و زیبایی بی‌اندازه شکل‌های تمام‌نشدنی‌ات را تماشا کنم. من آن‌موقع دستت را محکم فشار دادم. تا ته آن قسمت هیچ نگاه نمی‌کردم که چه می‌گذرد. منتظر بودم تمام شود و بیایم سمتت. تو تعجب کردی لابد از آن‌جور پرتب‌وتاب که بوسیدمت آن‌موقع (وای که چقدر تو تعجب می‌کنی حتماً از همه این چیزهای عجیبی که از من می‌بینی، از نوک قله یخی فقط که پیداست، از آن چندهزار فرسخ راهی که من در خودم پیموده‌ام تا به سطح، تا به تو برسم). می‌خواستم تا می‌شود حست کنم. می‌خواستم با تمام حواسم تا آن‌جا که می‌توانم به کارشان بیندازم، با تو باشم. که به خودم بفهمانم که اگر بروم چه‌چیزهایی را از دست می‌دهم. که بفهمم آن چندتار موی تازه سفید‌شده‌ات را – که آن همه پر از محبتم کردند آن‌موقع – اگر رفته بودم هیچ‌وقت کشف نمی‌کردم.

     ببین که چه جهاد اکبری می‌کنم من برای تو. ببین که چه خون خودم را می‌ریزم هر لحظه برایت. تو هم بمان برایم. صبوری کن به پای من. تحمل کن این‌همه ناصافی‌های من را، این‌همه ناخالصی‌هایم را. در من چیزی هست. در من چیز ارزشمند دور از دستی هست. بود انگار، یک‌وقتی. پیدایش که کنم، پیدایش که کنی، همه‌اش مال توست. مثل سفره‌آب زلالی در اعماق دور یک زمین سنگلاخی. خسته نشو از کندن. برسی که به آن، جاری می‌شود دورت، برق می‌زند توی پیاله دستانت، تازه‌ات می‌کند. بمان. خودت بمان و من را هم بمانان. من لغزنده دور و گم را. من... من... من، آه، دوستت دارم...



آخر که تاب نیاوردم که. که بمانم توی خودم و پا نکنم توی کفش خیال‌هایم. آن یکی را انداختم دور، این یکی آمد و دوباره نگذاشت شب بخوابم. حالا باز خودم را دل‌داری می‌دهم که یک پایی توی واقعیت دارد اقلاً.

20 Feb 13:22

عاشق شده بود به گمانم

by giso shirazi
در میان انبوه مرغان مهاجری  سپیدی که دایره وار  بر روی دریاچه می چرخیدند, کلاغ سیاهی خستگی ناپذیر بال به بالشان پرواز می کرد