Shared posts

29 Sep 14:13

بچه

by noreply@blogger.com (IDA KH)
IDA KH

​معمولا وقتی ماجرای جدیدی برایم پیش می‌آید، یا در موقعیت جدیدی قرار می‌گیرم که زیادی تازگی دارد و لوبیایش را تازه رو آتش گذاشته‌ام، مدتی طول می‌کشد تا با شرایط کنار بیایم. این کنار آمدن البته خب هرچند دیرپز اما اساسی است، یعنی وقتی اعلام کنم اوکی من کنار آمده‌ام معنی‌اش اینست که تا آخرش هستم.

وقتی ازدواج کردم همینطور بود. شش ماهی طول کشید تا با شرایط جدید کنار بیایم و شش ماه هم طول کشید تا خرابه‌های جنگی را بازسازی کنم، هرچند از آدم‌های دوروبر کسی نفهمید که یک جنگ همه‌جانبه توی این 60 کیلو گوشت و خون درگرفته است.

حرف زدن اینطور مواقع خیلی برای من کار می‌کند‎‏؛ جدا از اینکه از حرف زدن لذت می‌برم اغلب، و پیش آمده جاهایی هم خیلی آدم پرگویی باشم، مهمترین نکته‌اش انتخاب طرف صحبت است‎؛ سخت‌گیر و یک هاویشام تمام عیارم در این خصوص.

همیشه پیری خودم را اینطوری تصور می‌کردم که: بچه؟ یکی یا دوتا، گاهی سه تا!‌ شوهر هم حتما دیگر؛ یک دوره‌ای دوست داشتم تصویرم اینشکلی باشد: پیرمردی تنها در جنگلی بکر، با جای چند تا زخم کاری و یک تفنگ دولول قدیمی و خواب و خوراکش هم از طبیعت!؛ اینیکی تصویر چند تا مشکل داشت، اولیش این بود که هر کلکی هم می‌زدم نمی‌توانستم پیرمرد باشم و خب تصور یک پیرزن تنها ترسناک است، بیشتر آدم را یاد قصه هانسل و گرتل می‌اندازد. زن‌ها باید در بین آدم‌ها باشند، حتی تنها، اما نه در جنگل، تنهایی زن را می‌کشد، زن نیاز دارد به اثر گذاری، به بودن، دنیا هم بدون زن جای وحشتناکی است.

بعد دکتر بود که گفت خب تصمیمت را بگیر! می‌خواهی تنها باشی یا نه! اگر نه که از همین حالا باید به فکر بیافتی. آنروز دکتر آدم بزرگ احمقی بود که در جامعه و مناسباتش حل شده و بیشتر از اینکه دکتر باشد احتمالا پدر و پدربزرگ است! استانداردهایش متاثر از جامعه بود، نه کانت و هگل و هایدگر و الخ ...

بعد بچه گفت: من! من! گفتم: ششششش

بچه یک موجود واقعی است. از جنس فکر و دغدغه و مشکل و کارفرما نیست، از جنس صورت مسئله نیست. بچه خودش هزار مشکل برای خودش دارد یک روز. یک روز می‌ایستد جلوی آدم و می‌گوید تو نمی‌فهمی! بچه یک روز تو را دور می‌زند بخیال خودش،... البته حرف زدم، با خیلی‌ها، و خب نگاه کردم. همین نگاه کردن به زندگی دوستان خوبم کرد؛ احدیانی، آیدای کارپه، و خیلی‌های دیگر که مادر بودن هیچ دخلی به کاراکترشان نداشت و اتفاقا چه مادرهای خوبی هم بودند؛ دنیایش جدا بود.

بچه گفت: من!

گفتم: بیام بغلم.

بچه پسر است.​

​​
​معمولا وقتی ماجرای جدیدی برایم پیش می‌آید، یا در موقعیت جدیدی قرار می‌گیرم  که زیادی تازگی دارد و لوبیایش را تازه رو آتش گذاشته‌ام، مدتی طول می‌کشد تا با شرایط کنار بیایم. این کنار آمدن البته خب هرچند دیرپز اما اساسی است، یعنی وقتی اعلام کنم اوکی من کنار آمده‌ام معنی‌اش اینست که تا آخرش هستم.

وقتی ازدواج کردم همینطور بود. شش ماهی طول کشید تا با شرایط جدید کنار بیایم و شش ماه هم طول کشید تا خرابه‌های جنگی را بازسازی کنم، هرچند از آدم‌های دوروبر کسی نفهمید که یک جنگ همه‌جانبه توی این 60 کیلو گوشت و خون درگرفته است.

حرف زدن اینطور مواقع خیلی برای من کار می‌کند‎‏؛ جدا از اینکه از حرف زدن لذت می‌برم اغلب، و پیش آمده جاهایی هم خیلی آدم پرگویی باشم، مهمترین نکته‌اش انتخاب طرف صحبت است‎؛ سخت‌گیر و یک هاویشام تمام عیارم در این خصوص.

همیشه پیری خودم را اینطوری تصور می‌کردم که: بچه؟ یکی یا دوتا، گاهی سه تا!‌ شوهر هم حتما دیگر؛ یک دوره‌ای دوست داشتم تصویرم اینشکلی باشد: پیرمردی تنها در جنگلی بکر، با جای چند تا زخم کاری و یک تفنگ دولول قدیمی و خواب و خوراکش هم از طبیعت!؛ اینیکی تصویر چند تا مشکل داشت، اولیش این بود که هر کلکی هم می‌زدم نمی‌توانستم پیرمرد باشم و خب تصور یک پیرزن تنها ترسناک است، بیشتر آدم را یاد قصه هانسل و گرتل می‌اندازد. زن‌ها باید در بین آدم‌ها باشند، حتی تنها، اما نه در جنگل، تنهایی زن را می‌کشد، زن نیاز دارد به اثر گذاری، به بودن، دنیا هم بدون زن جای وحشتناکی است.

بعد دکتر بود که گفت خب تصمیمت را بگیر! می‌خواهی تنها باشی یا نه! اگر نه که از همین حالا باید به فکر بیافتی. آنروز دکتر آدم بزرگ احمقی بود که در جامعه و مناسباتش حل شده و بیشتر از اینکه دکتر باشد احتمالا پدر و پدربزرگ است! استانداردهایش متاثر از جامعه بود، نه کانت و هگل و هایدگر و الخ ...

بعد بچه گفت: من! من! گفتم: ششششش

بچه یک موجود واقعی است. از جنس فکر و دغدغه و مشکل و کارفرما نیست، از جنس صورت مسئله نیست. بچه خودش هزار مشکل برای خودش دارد یک روز. یک روز می‌ایستد جلوی آدم و می‌گوید تو نمی‌فهمی! بچه یک روز تو را دور می‌زند بخیال خودش،... البته حرف زدم، با خیلی‌ها، و خب نگاه کردم. همین نگاه کردن به زندگی دوستان خوبم کرد؛ احدیانی، آیدای کارپه، و خیلی‌های دیگر که مادر بودن هیچ دخلی به کاراکترشان نداشت و اتفاقا چه مادرهای خوبی هم بودند؛ دنیایش جدا بود. 

بچه گفت: من!

گفتم: بیام بغلم.

بچه پسر است.​

21 Sep 06:13

زایش

by IDA KH
IDA KH

گفتند با یک میلیون تخمک بدنیا آمده‌ایم و دستکم تا حالا بیش از 700 هزارتایش را از دست داده‌ایم؛ 300 هزار تخمک، یعنی 300 هزار فرصت زاییدن. ما گمان مي‌کنيم 300 هزار عدد بزرگی‌است، اما کافي است هر بار که یکی‌ از آنها را با درد و خون از دست مي‌دهي به کودکی فکر کني که می‌توانست باشد.

گفتند با یک میلیون تخمک بدنیا آمده‌ایم و دستکم تا حالا بیش از 700 هزارتایش را از دست داده‌ایم؛ 300 هزار تخمک، یعنی 300 هزار فرصت زاییدن. ما گمان مي‌کنيم 300 هزار عدد بزرگی‌است، اما کافي است هر بار که یکی‌ از آنها را با درد و خون از دست مي‌دهي به کودکی فکر کني که می‌توانست باشد.


01 Sep 06:58

آفتاب‌سوخته

by noreply@blogger.com (IDA KH)
IDA KH

تابستان که می‌شد یکی از محبوب‌ترین انتظارهایمان این بود که برویم شهرستان تا با بچه‌ها برویم پشت چل. چل به گمانم کلمه‌ای ترکی بود که به خرابه می‌گفتند. فکر کنید بزرگترین تفریح جماعتی رفتن به خرابه باشد. اما چل برای ما خرابه نبود. جایی بود که می‌شد همه کاری تویش کرد. دنبال گله گوسفند کرد و به قوچ گله سنگ زد، سگ‌ها را دنبال کرد و گاهی سگ‌ها دنبالت کنند، آلوچه کثیف بسته‌ای پنچ‌زار از فروشنده کم بینای پشت چل خرید و پول نصفه بهش داد، قایمکی رفت توی اتوبوس دم کرده پارک شده کنار خیابان و درحالی که روی صندلی‌های داغش نشسته‌ای و داری کباب می‌شوی، آلوچه بخوری. اما رفتن به پشت چل ممنوع هم بود و همین لذیذ‌ترش می‌کرد. عبور از خط قرمز مادر و منتظر ماندن که بعد از نهار همگی بخوابند و بعد وقتی نفست را حبس کرده‌ای تک پا از خانه خارج شوی و دمپایی‌ها را دست بگیری که صدای خش خش دمپایی خواب نازک مادر را پاره نکند. لای در حیاط، چوبی، سنگی، چیزی بگذاری که بسته نشود و از بین دالان که همان کوچه بود با بقیه بدوی تا زمین پر خار چل، تا سگ‌ها و گوسفندها و مورچه‌های اسبی‌، تا آلوچه‌های کثیف مرد کور. ما تابستان‌ها آفتاب‌سوخته و بزرگ می‌شدیم.

​​
تابستان که می‌شد یکی از محبوب‌ترین انتظارهایمان این بود که برویم شهرستان تا با بچه‌ها برویم پشت چل. چل به گمانم کلمه‌ای ترکی بود که به خرابه می‌گفتند. فکر کنید بزرگترین تفریح جماعتی رفتن به خرابه باشد. اما چل برای ما خرابه نبود. جایی بود که می‌شد همه کاری تویش کرد. دنبال گله گوسفند کرد و به قوچ گله سنگ زد، سگ‌ها را دنبال کرد و گاهی سگ‌ها دنبالت کنند، آلوچه کثیف بسته‌ای پنچ‌زار از فروشنده کم بینای پشت چل خرید و پول نصفه بهش داد، قایمکی رفت توی اتوبوس دم کرده پارک شده کنار خیابان و درحالی که روی صندلی‌های داغش نشسته‌ای و داری کباب می‌شوی، آلوچه بخوری. اما رفتن به پشت چل ممنوع هم بود و همین لذیذ‌ترش می‌کرد. عبور از خط قرمز مادر و منتظر ماندن که بعد از نهار همگی بخوابند و بعد وقتی نفست را حبس کرده‌ای تک پا از خانه خارج شوی و دمپایی‌ها را دست بگیری که صدای خش خش دمپایی خواب نازک مادر را پاره نکند. لای در حیاط، چوبی، سنگی، چیزی بگذاری که بسته نشود و از بین دالان که همان کوچه بود با بقیه بدوی تا زمین پر خار چل، تا سگ‌ها و گوسفندها و مورچه‌های اسبی‌، تا آلوچه‌های کثیف مرد کور. ما تابستان‌ها آفتاب‌سوخته و بزرگ می‌شدیم.
​​
28 Jul 14:49

پارول

by IDA KH
IDA KH

​بابا با همان لحن معمول پدرها که همه بچه‌های دنیا بلدندنش​
گفت «برات​ سانتافه می‌خرم». نقد را ول نکردم که بچسبم به نسیه، این لحن وعده سرخرمن دادن پدرانه آنقدر بین‌المللی و کهنه است که حتی آدم ماجراجویی مثل من هم ریسک نکند که اگر قبل کند چه؟ نکند سانتافه‌ای چیزی منتظرم نشسته که سندش بخورد به نام من! آن هم وقتی خودش سورن سوار می‌شود. خب واقعیت اینست که هیچوقت نفهمیدم تا چه حد حاضر است هزینه کند برای دکترا قبول شدن من، و البته ازدواج نکردنم. اما از آنجا که از وقتی فوق لیسانس قبول شده بودم هم پیانو سیاهِ را بهم بدهکار بود، خیلی هم جای ریسک باقی نمی‌گذاشت. رد کردن پیشنهادش امر بدیهی بود انگار‏، حتی برای خودش. مثل وقتی پوکر می‌زنیم‎؛ پارول داد، همیشه هم وقتی پارول می‌داد دستش خالی نبود، گاهی رنگ داشت یا حتی یکبار کاره، بیشتر می‌خواست مزنه دستش بیاید.
وقتی تصمیمی می‌گیرم هیچ رقمه ازش برنمی‌گردم. آنموقع هم تصمیمم را گرفته بودم. جا رفتم.

​بابا با همان لحن معمول پدرها که همه بچه‌های دنیا بلدندنش​
​، گفت «برات​ سانتافه می‌خرم». نقد را ول نکردم که بچسبم به نسیه، این لحن وعده سرخرمن دادن پدرانه آنقدر بین‌المللی و کهنه است که حتی آدم ماجراجویی مثل من هم ریسک نکند که اگر قبل کند چه؟ نکند سانتافه‌ای چیزی منتظرم نشسته که سندش بخورد به نام من! آن هم وقتی خودش سورن سوار می‌شود. خب واقعیت اینست که هیچوقت نفهمیدم تا چه حد حاضر است هزینه کند برای دکترا قبول شدن من، و البته ازدواج نکردنم. اما از آنجا که از وقتی فوق لیسانس قبول شده بودم هم پیانو سیاهِ را بهم بدهکار بود، خیلی هم جای ریسک باقی نمی‌گذاشت. رد کردن پیشنهادش امر بدیهی بود انگار‏، حتی برای خودش. مثل وقتی پوکر می‌زنیم‎؛ پارول داد، همیشه هم وقتی پارول می‌داد دستش خالی نبود، گاهی رنگ داشت یا حتی یکبار کاره، بیشتر می‌خواست مزنه دستش بیاید.
وقتی تصمیمی می‌گیرم هیچ رقمه ازش برنمی‌گردم. آنموقع هم تصمیمم را گرفته بودم. جا رفتم.


22 Jul 10:18

از زندگی

by خانم كنار كارما
IDA KH

بزرگ شدن به‌جز درد و هزینه، اجبار به "پفیوزی"هم دارد آقای کانن دویل!




پ.ن.: پفیوز در زبان عامیانه به کسی گویند که در مراسم نوشیدن عرق، نمی‏‌‌نوشد اما مزه‌ی عرق‌خوران را می‏‌خورد. (ویکی‌پدیا)

جوان‌تر که بودم فکر می‌کردم اصولا باید این‌طوری باشد که برداری آخرین طبقه‌ی یک ساختمان بلند با طرف قرار بگذاری، درگیر یک جنگ دونفره‌ی هلمزی-موریارتی‌مانند بشوی و در نهایت یکی آن‌دیگری را پرت کند پایین. اسم‌ش هم بشود همان "مسئله نهایی". حل شود برود پی کارش. نه کسی شاهد باشد و نه حرفی بماند. خیلی شسته‌رفته، با عزت‌و‌احترام، با عصا و نامه. فکر می‌کردم این‌طوری صلابت‌اش بیشتر است، شیک‌تر است. بعدها که بزرگ‌‌ترشدم، دیدم "دان لَ وی" این‌جوری‌ها هم نیست! "شرایط" گاهی طوری رقم می‌خورد که مجبورتر از این حرف‌هایی؛ هزار تار نازک و کلفت پیدا می‌شود که به آن آدم، وصل‌ات ‌کند که اجازه پرت کردن/شدن ندهد. می‌خواهم بگویم آبشار رایشن‌باخ گاهی همان رستوران طبقه‌ی آخر فلان برج است که پا می‌شوید می‌روید تا "در مورد مسائل مطروحه در پرونده با حضور وکلای طرفین دعوی" حرف بزنید اما مجبور می‌شوید تقوا پیشه کنید، استیک خونی بخورید و دندان‌هایتان را روی هم فشار ‌دهید.

بزرگ شدن به‌جز درد و هزینه، اجبار به "پفیوزی"هم دارد آقای کانن دویل!




پ.ن.: پفیوز در زبان عامیانه به کسی گویند که در مراسم نوشیدن عرق، نمی‏‌‌نوشد اما مزه‌ی عرق‌خوران را می‏‌خورد. (ویکی‌پدیا)

27 Jul 11:08

آدم با آش شوخي نمي‌کند

by noreply@blogger.com (IDA KH)
IDA KH

*يکي از شغل‌هاي احتمالي‌ام در آينده در صورتي که دنيا يکهو کن فيکون شود، آش‌پزي‌ است؛ منظورم پختن آش است. سر هر مهماني که مي‌دهم سه چهار جور غذا درست مي‌کنم اما چون معمولا يک کار جديدي رو همه‌شان پياده مي‌کنم خوب در نمي‌آيند. ترک هم نمي‌کنم، عبرت هم نمي‌گيرم حتي. اما در مورد آش قضيه فرق دارد. تنها غذايي است که سر هر مهماني‌ام يا تمام مي‌شود يا مهمان‌ها با خودشان مي‌برند. آش‌پز که شدم، منوي هفتگي‌ام فقط آش سبزي دارد. آدم با آش شوخي نمي‌کند.

​*ظرفيت معلومي دارم براي هر چيزي؛ کارها، آدم‌ها، دلبستگي‌ها، مهماني‌ها، ژانر فيلم‌ها و کتاب‌ها، ...

*يکي از شغل‌هاي احتمالي‌ام در آينده در صورتي که دنيا يکهو کن فيکون شود، آش‌پزي‌ است؛ منظورم پختن آش است. سر هر مهماني که مي‌دهم سه چهار جور غذا درست مي‌کنم اما چون معمولا يک کار جديدي رو همه‌شان پياده مي‌کنم خوب در نمي‌آيند. ترک هم نمي‌کنم، عبرت هم نمي‌گيرم حتي. اما در مورد آش قضيه فرق دارد. تنها غذايي است که سر هر مهماني‌ام يا تمام مي‌شود يا مهمان‌ها با خودشان مي‌برند. آش‌پز که شدم، منوي هفتگي‌ام فقط آش سبزي دارد. آدم با آش شوخي نمي‌کند.

*بعد از مهماني خوابم نمي‌برد. يا مهمان‌ها بايد بنشينند تا خود صبح به گپ و گفت، يا اگر رفتند خودم تنها تا صبح ستاره بشمرم. فردايش هم بالطبع 7 تا 9 صبح را بخوابم. دو ساعت خواب در 24 ساعت! آن هم براي من با اين وضعيت.

​*وضعيت جديد را پذيرفته‌ام، با خودم و دنيا و آينده سياه و تاريکش در صلحم.

*چقدر جدي به اين فکر کرده‌ايد که آيا پدر يا مادر خوبي مي‌شويد؟
20 Jul 06:36

سلام فوکو جان

by noreply@blogger.com (IDA KH)
IDA KH

​کل ديروز و پريروز را با اعصاب خورد گذراندم. ​ديشب، همانزمان که سريال‌هاي آبدوزکي وپژه رمضان از تلويزيون پخش مي‌شد، به فکرم رسيد بنويسمشان؛ فکرهايم را. در واقع فکرهايي که نتيجه‌شان اعصاب آن زمانم بود و حرف‌هايي که نگفته مانده بود و امان از حرفي که نگفته بماند.
اولش گفتم کمي مطالعه کنم تا اگر چيزي مي‌نويسم قابل فکت دادن باشد و کمي هم اينطور بتوان بدور از يکجانبه نگري با قضيه ور رفت. در گوگل "خرد گرايي از نظر فوکو" را سرچ کردم. چند تا مقاله خوب درست درمان فارسي داد بهم. بعضي مقالات نظريات فوکو را با کانت مقايسه کرده‌بودند. نشستم به خواندم نظريات کانت. يکجاهايي با هر دو موافق بودم،‌يکجاهايي با يکي‌شان. يک ساعتي که به خواندنشان گذشت، مغزم از ماجراهاي روي اعصاب پيش آمده هم خالي شد.
ديدم واقعا مهم نيست اگر يک نفر دارد سمت آبشار شنا مي‌کند و دلش هم نمي‌خواهد به فريادها گوش بدهد. واقعا مهم نيست! از همان لحظه اهميت ماجرا به اندازه يکي از ميليون‌ها ماجراي تکراري که آدم در فيلم‌هاي دوزاري ميبيند يا در مجله‌هاي زرد مي‌خواند،‌ درآمد و از دهن افتاد و خب همه مي‌دانيم وقتي ماجراي کسي از دهن بيافتد چه مي‌شود.
بعد فکر کردم بروم چند تا کتاب از فوکو و کانت و هايدگر بخرم که بد جور شب آدم را مي‌سازند.

​کل ديروز و پريروز را با اعصاب خورد گذراندم. ​ديشب، همانزمان که سريال‌هاي آبدوزکي وپژه رمضان از تلويزيون پخش مي‌شد، به فکرم رسيد بنويسمشان؛ فکرهايم را. در واقع فکرهايي که نتيجه‌شان اعصاب آن زمانم بود و حرف‌هايي که نگفته مانده بود و امان از حرفي که نگفته بماند.
اولش گفتم کمي مطالعه کنم تا اگر چيزي مي‌نويسم قابل فکت دادن باشد و کمي هم اينطور بتوان بدور از يکجانبه نگري با قضيه ور رفت. در گوگل "خرد گرايي از نظر فوکو" را سرچ کردم. چند تا مقاله خوب درست درمان فارسي داد بهم. بعضي مقالات نظريات فوکو را با کانت مقايسه کرده‌بودند. نشستم به خواندم نظريات کانت. يکجاهايي با هر دو موافق بودم،‌يکجاهايي با يکي‌شان. يک ساعتي که به خواندنشان گذشت، مغزم از ماجراهاي روي اعصاب پيش آمده هم خالي شد.
ديدم واقعا مهم نيست اگر يک نفر دارد سمت آبشار شنا مي‌کند و دلش هم نمي‌خواهد به فريادها گوش بدهد. واقعا مهم نيست! از همان لحظه اهميت ماجرا به اندازه يکي از ميليون‌ها ماجراي تکراري که آدم در فيلم‌هاي دوزاري ميبيند يا در مجله‌هاي زرد مي‌خواند،‌ درآمد و از دهن افتاد و خب همه مي‌دانيم وقتي ماجراي کسي از دهن بيافتد چه مي‌شود.
بعد فکر کردم بروم چند تا کتاب از فوکو و کانت و هايدگر بخرم که بد جور شب آدم را مي‌سازند.

16 Jul 19:01

عمق‌سنج

IDA KH

زندگی این‌ها صد برابر با کیفیت‌تر است اما در عوض در سمت دیگر برای ما تنها دست آویز خوش‌‌حال کردن خودمان احتمالن دیدن و چشیدن چیزهایی‌ست که عمده‌ی این حضرات نه هرگز دیده‌اند، نه می‌بینند و نه می‌چشند. آدم‌های عمیق‌تری از ما تولید شد؟ کاش لااقل یک عمق‌سنجی اختراع می‌کرد یکی. شاید هم خوب شد نکرد

در محوطه‌ی چمن یک استخر بزرگم که بچه-پارک آبی‌ای هم دارد، دیوار به دیوار راین، طوری که صدای یدک‌کش‌های کانتینربر روی رودخانه، آن حال لرزشی که غرش موتورهای‌شان به فضا می‌دهد کاملن احساس می‌شود. یک‌شنبه است و این‌جا بیشتر به مدرسه‌ای از گروه‌های سنی مختلف شباهت دارد که زنگ تفریحش خورده باشد و صدها نوجوان کون‌لخت ریخته باشند بیرون. کون‌لخت را اصلاح می‌کنم با مایو، اما همان کون‌لخت. ناخالصی سنی هم مثل من هست این وسط، از همه‌ی گروه‌های سنی، اما اکثریت مطلق مال زیر هجده ساله‌هاست.

خیلی پیش‌ آمده که با بچه‌ها، دوستان، حرف می‌زنیم و این سوال بی‌جواب روبروی‌مان قرار می‌گیرد که بهتر بود نوجوانی‌مان این شکلی باشد یا آن شکلی که اتفاق افتاد. بهتر بود توی یک کشور مترقی با دغدغه‌هایی به کل متفاوت بزرگ می‌شدیم یا همینی که بود، همین که دغدغه‌ی بیست سالگی‌مان توی دانش‌گاه مملکت این باشد که برای "حرف زدن" با جنس مخالف کار به کمیته‌ای چیزی نکشد. الان که می‌نویسم موضوع به طرز تهوع آوری تکراری به نظرم می‌رسد، اما راهی هم برای ننوشتنش ندارم، دقیق‌تر که بگویم، راهی برای از سر به در کردنش ندارم. جواب ساده بی‌شک همین است که زندگی این‌ها صد برابر با کیفیت‌تر است اما در عوض در سمت دیگر برای ما تنها دست آویز خوش‌‌حال کردن خودمان احتمالن دیدن و چشیدن چیزهایی‌ست که عمده‌ی این حضرات نه هرگز دیده‌اند، نه می‌بینند و نه می‌چشند. آدم‌های عمیق‌تری از ما تولید شد؟ کاش لااقل یک عمق‌سنجی اختراع می‌کرد یکی. شاید هم خوب شد نکرد.
باران گرفت.

16 Jul 21:00

http://elcafeprivada.blogspot.com/2013/07/blog-post_7033.html

by Ayda
IDA KH

بعضی حس‌ها، بعضی تجربه‌ها اتفاق‌ها لحظه‌ها، بدیهی‌تر از آنند که بشود توضیح‌شان داد. عمیق و شخصی‌اند گاهی، و سخت‌باور، و دور از ذهن‌اند، گاهی. کلمه کم می‌آورد آدم. بلد نیست دفاع کند از چیزی که این‌جور نبوده، چیزی که آن‌همه بدیهی. سکوت می‌کند و می‌گذرد، با دست‌های بالا، که یعنی تسلیم، قبول، و می‌گذرد، بی‌حرف.

شب تماشای «ساعت‌ها» بود گمانم. کسی پرسیده بود از چراییِ ملال زن‌های توی قصه. انفعال و بی‌قراری زن‌های فیلم را بی‌معنی می‌دید. آمده بودم چهار صفحه‌ی آ-چهار جواب بدهم، حوصله نکرده بودم اما. حرف‌هام خیلی شخصی‌تر و بدیهی‌تر از آن بود که بخواهم بگویم‌شان. خیلی عمیق و خیلی جاافتاده و خیلی بدیهی. سکوت کردم.

در طول سفر، مرد را تماشا کرده بودم که چه بی‌حرف زوج‌های جوان را در سکوت و با لبخند همراهی می‌کند. کباب می‌پزد. مشعل موتورخانه را تنظیم می‌کند. برای‌مان شات می‌ریزد و ماست‌وخیار درست می‌کند. با برق‌کار ساعت‌ها می‌نشینند جای کلیدپریزهای جدید را محاسبه می‌کنند. یک دسته ریحان می‌چیند از کنار ماها رد می‌شود می‌نشیند روی  مبل، سرش را می‌کند توی کامپیوترش. من؟ عاشق مرد‌های میان‌سال کم‌حرف‌ام که آشپزی‌شان حرف ندارد. تمام طول سفر مرد را تماشا کرده بودم تا یک شب، شب که نه، دم‌دمای غروب، وقتی هیچ‌کس پایین نبود، کتابی که دست من بود،  ذهن روسی در نظام شوروی، مرد را آورده بود نشانده بود روی مبل روبرو، سر حرف را باز کرده بود با من، از کارم پرسیده بود و حرف را ادامه داده بود ادامه داده بود تا یکی دو ساعت بعدتر. آدم‌ها که بیدار شدند یکی یکی آمدند پایین، پاشد برگشت نشست پشت لپ‌تاپش. که یعنی زندگی برایش جاافتاده‌تر و بدیهی‌تر از آن بود که حوصله‌ی حرف‌ها و زوج‌ها و دغدغه‌ها و شوخی‌ها و بحث‌ها را داشته باشد.

بعضی حس‌ها، بعضی تجربه‌ها اتفاق‌ها لحظه‌ها، بدیهی‌تر از آنند که بشود توضیح‌شان داد. عمیق و شخصی‌اند گاهی، و سخت‌باور، و دور از ذهن‌اند، گاهی. کلمه کم می‌آورد آدم. بلد نیست دفاع کند از چیزی که این‌جور نبوده، چیزی که آن‌همه بدیهی. سکوت می‌کند و می‌گذرد، با دست‌های بالا، که یعنی تسلیم، قبول، و می‌گذرد، بی‌حرف.
17 Jul 09:59

...

by noreply@blogger.com (علی بزرگیان)
IDA KH

:.

در جایی از «به یاد کاتالونیا»* جورج اورول تعریف می‌کند که در شهر کوچکی همزمان کمونیست‌ها و سربازان فرانکو به‌هم می‌رسند. هر دو گروه قسمتی از شهر را می‌گیرند. روزها می‌گذرد. کم‌کم میان این دو گروه رابطه ایجاد می‌شود. برای دادن و گرفتن برخی از چیزها جایی را مشخص می‌کنند. مکان قرار. سرِ فلان کوچه. ساردین گرفته و سیگاری داده می‌شود، مجله در ازای نان و لباس با شراب تاق زده می‌شود. رابطه‌ی انسانی حتّا در اوجِ بحران. بعد از چند ماه دوباره آتش جنگ شعله‌ور می‌شود. دو گروه به جان هم می‌افتند.
یک‌جایی، تهِ یک رابطه‌ای، که البته خودم آن زمان نمی‌دانستم به تهِ‌ش رسیده‌ام، بلکه این روزها فهمیده‌ام که آن‌روزها در تهِ‌ش بوده‌ام، همه‌اش در تلاش برای ادامه و حفظ اندک رابطه‌ام با طرفم بودم. ای‌میل می‌زدم و ماجرای بی‌مزّه‌ای را تعریف می‌کردم. چند خطّی نامه برایش می‌نوشتم. گو این که جوابی هم معمولاً نمی‌داد امّا من همچنان به کارم ادامه می‌دادم. اس ام اس می‌زدم سؤال پرتی را ازش می‌پرسیدم که هیچ ربطی به او نداشت. فلان چیز را از کجا بخرم؟ مثلاً هم‌چو چیزهایی. چرا؟ ‌به دنبال حفظ رابطه بودم. او هم همین کار را می‌کرد. البته ظریف‌تر و دقیق‌تر. طرحِ مدل دامنی که برای خودش دوخته بود را برایم ای‌میل کرده بود. به هر چیزی شبیه بود به غیر از دامن. دامن بود و چیزهای دیگر هم بود. در پینت کشیده بود. با موس کشیده بود. دستش سُر خورده بود. لرزیده بود. طرح از هر زاویه‌ای یک‌چیز بود. فلاکس چای بود، ستاره‌ی داوود می‌شد و بعد دوباره دامن بود و بعد یک‌چیز دیگر. امّا این‌ها مهم نبود، حفظ و نگهداری همان اندک رابطه برای‌مان مهم بود. رابطه‌ی انسانی حتّا در بحرانی‌ترین زمان‌ها. وقتی که اصلاً حوصله‌ی هم را نداشتیم- امّا من داشتم به والله. تا این که روزی آمد و آن پل لغزانِ چوبی درهم شکست. قطعِ ارتباط.
در جنگ جهانی اوّل در جبهه‌ی غربی، دو رسته از نیروهای آلمان و انگلیس در فاصله‌ی اندکی از هم سنگر گرفتند. ماهِ دسامبر بود و نزدیکی‌های کریسمس. انگلیسی‌ها شب‌ها آهنگ می‌نواختند و آن‌طرف، آلمانی‌ها جوابشان را می‌دادند، می‌خواندند. و شب بعد برعکس. رابطه‌ی انسانی. آلمانی‌ها بند پوتین می‌گرفتند و سیگار به انگلیسی‌ها می‌دادند. انگلیسی‌ها نخ و سوزن آن‌ور می‌فرستادند و کشِ تنبان می‌گرفتند. آب و نان و سوسیس و کالباس و اگر شرابی هم بود بین‌شان رد و بدل می‌شد. تا این که روزی از فرماندهیِ توپخانه‌ی زرهی به سربازان آلمانی خبر می‌رسد که قرار است فلان‌شب خط انگلیسی‌ها بمباران شود. آلمانی‌ها، انگلیسی‌ها را با خبر می‌کنند و آن‌ها را به سنگرهای خودشان می‌آورند. کنار هم می‌نشینند. چند شب همین وضعیت تکرار می‌شود. خبری از کشته‌شدگان سربازان انگلیسی به گوش فرماندهان آلمانی نمی‌رسد و آن‌ها مشکوک می‌شوند. سربازی را می‌فرستند تا ته‌وتوی قضیه را دربیاورد. سرباز می‌رود و می‌آید و ماجرا را برای فرماندهان تعریف می‌کند. دیگر می‌دانید چه می‌شود. اعدام فرماندهان هنگ. بله اعدام می‌شوند امّا قبل از آن محاکمه‌ی نظامی می‌شوند. و چه چیزی بدتر برای یک نظامی درجه‌دار که با لباسِ خواب در محکمه حاضر شود؟ تحقیر کردن. آن‌ها پیش از بسته شدن به تیرک چوبی، پیش از تیرباران، مُرده بودند. صفِ منظم تیراندازها که شلیک می‌کنند، آن‌ها دوباره می‌میرند. هیچی دیگر. پلِ لغزانِ چوبی شکسته می‌شود. چند روز بعد سربازان آلمانی به انگلیسی‌ها حمله می‌کنند. در سنگرهای انگلیسی، سربازان آلمانی با پوتین‌هایی که با بند انگلیسی‌ها سفت شده بود، ته‌سیگارهایی را که خودشان به آن‌ها داده بودند، له می‌کردند و پیش می‌رفتند. له می‌کردند و می‌رفتند. می‌رفتند.

* به یاد کاتالونیا، نوشته‌ی جورج اورول، ترجمه‌ی عزّت‌الله فولادوند، نشر خوارزمی، چاپ دوّم ۱۳۷۳
15 Jul 10:49

روايت کنيد

by IDA KH
IDA KH

جامعه فارسي زبان مجازي در سطح سران، دچار سردرگمي و بي‌حوصلگي و بي‌سوژگي شده و حالا اعلام کرده‌اند روايت کردن خز شده. اسمش را هم مي‌گذارند "گزارش دادن". اما من گزارش آدم‌ها را از حس‌ها و احوالاتشان دوست دارم. هر چه قلمشان قوي‌تر باشد عادي‌ترين رواياتشان هم تا حرف آخر خواندني است. اصلا اينها زنده‌اند که روايت کنند و هي هر چند وقت يکبار به سرشان نزند که مانيفست بدهند.

​يک. از ادعاهايم هميشه اين بوده که مثل همه نبوده‌ام، نخواسته‌ام مثل همه باشم. صرفا نه اينکه معتقد باشم که از همه بهترم بلکه عميقا معتقدم مثل بقيه بودن احمقانه‌است. تکرار رفتارها و علايق ديگران شبيه مسابقه‌اي است که داورش زهرا خانم خونه آنوري و  صغرا خانم طبقه بالايي و اکرم خانم خونه روبرويي است، يک مسابقه که معيارهاي داوري‌اش اينست که ببينيم کي عقب نمي‌ماند، کي يه ناخن به اين و يه ناخن به آن از همه جلو مي‌زند. بعد وقتي مي‌بينم يکي علايق و رفتارهاي من نوعي را نه بخاطر اينکه دغدغه خودش باشند، صرفا به خاطر اينکه عقب نماند دنبال مي‌کند، عقم مي‌گيرد. مي‌کشم کنار، با حداکثر سرعت ممکن. کاش يه کاپي چيزي درست کنند و بگذارند دم دستم که بمحض اينکه يکي از اين آدم‌هاي هول را مي‌بينم سريع کاپ را بدهم دستش که خيالش راحت شوند و دست بردارد از دنبال کردن آدم‌ها، کارها. هر کسي خيالش راحت شود که يه کاپي گوشه خانه‌اش دارد که مي گويد "تو خيلي کارت درسته" و بعد با خيال راحت بچسبد به زندگي‌اش و خودش باشد، آرام بگيرد.

دو. تئاتر برايم حرمت دارد، براي همين ترجيحم اينست که تنها تئاتر بروم. يا اگر قرار است يک نفر با من همراه شود بايد اين يک نفر را از چند تا فيلتر رد کرده باشم؛ که زيبايي را بشناسد، کلمه را درک کند، چهار تا کتاب خوب خوانده و چند تا نويسنده خوب را بشناسد و ديدش از دنيا و مافيها حداقل يک سانتيمتر از آدم‌هاي عادي بالاتر باشد.
سخت مي‌گيرم اما دليل دارم. هر کسي به چيزي حساسيت دارد، من به تئاتر رفتن، دوست ندارم با کسي به تئاتر بروم که نيتش گذراندن يک بعدازظهري باشد و پايه سينما و رستورانش جور نشده و آمده تئاتر. براي تفريح به تئاتر نمي‌روم و دوست ندارم با کسي که چنين ديدي دارد همراه شوم. مي‌روم تئاتر چون لذت مي‌برم؛ از کلمه که بي‌واسطه به صورتم برخورد مي‌کند، از روايت، از داستان، از حسي بي وقفه که تصنع فيلم را ندارد. فرصتي براي کات و دوباره گيري ندارد. بازيگر است که بايد به تو بباوراند و آن هنگام که باور کردي و سرت شروع کرد به ذوق ذوق کردن تازه اول لذت است.

سه. جامعه فارسي زبان مجاري در سطح سران، دچار سردرگمي و بي‌حوصلگي و بي‌سوژگي شده و حالا اعلام کرده‌اند روايت کردن خز شده. اسمش را هم مي‌گذارند "گزارش دادن". اما من گزارش آدم‌ها را از حس‌ها و احوالاتشان دوست دارم. هر چه قلمشان قوي‌تر باشد عادي‌ترين رواياتشان هم تا حرف آخر خواندني است. اصلا اينها زنده‌اند که روايت کنند و هي هر چند وقت يکبار به سرشان نزند که مانيفست بدهند.





  ​

15 Jul 07:15

علیه دیگری

by خانم كنار كارما
IDA KH

دوستان من. عزيزان‌ام. همه‌ي نازنين‌هايي كه در فضاي آن‌لاين دستي بر آتش داريد. بياييد با هم مهربان باشيم. بياييد همديگر را تقويت كنيم؛ دوست داشته باشيم و حال كنيم كه در جهاني كه پر از خشونت، سياهي و كوفت است، هنوز مي‌توانيم با يك كليك از جذابيت‌هاي زندگي هم بخوانيم، از عكس‌هاي هم لذت ببريم. بیایید مشت‌ نکوبیم. دنيا به اندازه كافي مالامال از سايت‌هاي خبري است كه عكس‌هاي جنگ، خون و درگيري مخابره می‌کنند، بياييد به همديگر اين حق كوچك شخصي را بدهيم كه از خوشي‌هايمان بنويسيم، عكس بگيريم و روايت كنيم. هركس درون دلش دردهاي خاص خود را دارد. چرا بايد از هم بخواهيم كه دردهايمان را ويترين كنيم؟



1- عارضم به حضور انورتان که بنده رسانه خوانده‌ام. تا مقطع تحصیلات تکمیلی هم خوانده‌ام. دکترا هم نگرفته‌ام چون یک ستاره رفت توی پاچه‌ام که چرایی‌اش را رییس هيات گزينش دانشگاه علامه طبعا بهتر می‌داند. منبع درآمدم هم از پیش‌دانشگاهی تا همين‌الان مطبوعات بوده؛ داخلی/خارجی. یک‌و‌نیم زبان خارجه هم بلدم. هنر نکرده‌ام، ابزار کارم بوده/هست. این‌ها را هم ننوشتم که رزومه نوشته باشم؛ بر خود مسلط بوده و "برانگیخته" نشوید لطفا. شرح حال نوشتم که اگر قبول دارید نیم‌چه سوادی در حد رسانه دارم، لطفا این را هم قبول کنید که در هیچ‌جای کار و درس‌ومشق‌مان (حتی در مباحث شهروند خبرنگار و الخ) اینطور نخوانده‌ایم که کسی که وبلاگ می‌نویسد یا در اينستاگرام‌اش عکس خورشت بادمجان مهماني‌اش را می‌گذارد، ادعا کرده که رسانه‌ای را دارد اداره می‌کند؛ وی تنها کوشیده است از امکانات فضای مجازی که خداوند متعال به ما ارزاني داشته و آقایان فیس‌بوک، گوگل، اينستاگرام و غیره بر ما بسط‌اش داده‌اند، استفاده کند. بلاگر چونان سایر مردمان صرفا این حق را بر خود دیده که غم‌ها و شادی‌هایش را نوشته یا به نمایش بگذارد. هیچ‌جا هم در قوانين رسانه‌اي امضا نداده که استفاده از این صفحات شخصی مستلزم بر سر گذاشتن تاج خار است و می‌باید گوشه‌های غم‌انگیز کاتوریان کاتوریان کاتوریان‌‌اش را به شکل متناوب به نمایش بگذارد.

2- من آدم لذت بردن از وبلا‌گ‌ام. من هنوز تراوشات ذهنی دوستان بلاگر را به بحث‌های بی‌سروته فیس‌بوکی و حتی حالا که دقیق‌تر و بی‌رودرواسی‌تر نگاه می‌کنم گودری، ترجیح داده‌ام. من همیشه با زنانگی و مادرانگی هر دو آیدا زندگي کرده‌ام. شوخی‌های کتابی و فیلمی هرمس سرحالم آورده است. من وقتی می‌خواهم به عاشقی‌ها و نوستالژی‌هایم رجعت کنم 35 درجه و بزرگيان ِزیردوش را می‌خوانم. سرخپوست خوب را با همين شيوه‌ي روايت زندگي شهری و میچکاکلیرا به‌خاطر روايت رویاهای از دست‌رفته شهرستانی‌ام دنبال مي‌كنم. هنوز وقتی شمال از شمال غربی می‌خوانم از شاعرانگی لذت می‌برم. من هنوز وقتي نوشته‌هاي وبلاگ‌ها را مي‌خوانم و کیف می‌کنم، به نویسنده‌اش ایمیل می‌زنم. من از آن جنس آدم‌هايي هستم كه اين حجم از نارضايتي از ديگران را درك نمي‌كنند.

3- یک سریالی بود دوره‌ی ما به ‌نام چاق و لاغر. ایام دهه‌ فجر نشان می‌داد. توي خانه‌ اين زوج، يك‌جايي يك مشت تعبيه شده بود كه هر از چندگاهي از جايش درمي‌آمد و تق مي‌خورد وسط پيشاني‌شان. بي‌هوا، بدون پيش‌بيني. يادم است يك مدت شده بود تفریح ما توي مدرسه. بعد از يك‌جايي به بعد اين ضربه‌خوردن‌هاي ناگهاني آدم را اذيت مي‌كرد چون مدام اين استرس را داشتي كه الان است كه يك مشت ناغافل از يك‌جايي به‌سرت اصابت كند. خوب نبود. ترسناك بود.

4- من رسانه‌چي هستم؛ خودم بارها كلاغ را رنگ كرده‌، جاي كاسكو قالب كرده‌ام. بنابراين خوب مي‌فهمم اين نوشته‌هاي هرازچندگاهي عليه بلاگرها و عكس‌ ِ شادگذارها، ته‌اش كجاست و اصل بازي چيست. من ِ رسانه‌چي خوب بلدم چطور "دمو" نمايش دهم و كمپين راه بيندازم. كهنه كرده‌ام. شما بگو ف، مي‌روم فومنات و برمي‌گردم. چلچراغ بودم الان تيتر مي‌زدم "جلوي قاضي و ملق‌بازي"، مجله فيلم بودم مي‌نوشتم "هياهوي بسيار براي هيچ". اينطوري.

5- دوستان من. عزيزان‌ام. همه‌ي نازنين‌هايي كه در فضاي آن‌لاين دستي بر آتش داريد. بياييد با هم مهربان باشيم. بياييد همديگر را تقويت كنيم؛ دوست داشته باشيم و حال كنيم كه در جهاني كه پر از خشونت، سياهي و كوفت است، هنوز مي‌توانيم با يك كليك از جذابيت‌هاي زندگي هم بخوانيم، از عكس‌هاي هم لذت ببريم. بیایید مشت‌ نکوبیم. دنيا به اندازه كافي مالامال از سايت‌هاي خبري است كه عكس‌هاي جنگ، خون و درگيري مخابره می‌کنند، بياييد به همديگر اين حق كوچك شخصي را بدهيم كه از خوشي‌هايمان بنويسيم، عكس بگيريم و روايت كنيم. هركس درون دلش دردهاي خاص خود را دارد. چرا بايد از هم بخواهيم كه دردهايمان را ويترين كنيم؟

13 Jul 09:59

گوگل ما را تاراند، به معني واقعي کلمه

by noreply@blogger.com (IDA KH)
IDA KH

حال ما جماعت را وقتي گودر تعطيل شد کسي نفهميد، کسي درک نکرد چه چيزمان را گرفتند. چرا اينگونه سرگشته به ايندر و آندر مي‌زنيم که آلترناتيوي جور کنيم، مرهم زخم کنده‌ خونچکانمان.
حالا حکايت همان است، گيرم با خون و خونريزي کمتر، سرو صداي کمتر، درد کمتر. اول که بيخانمان کردند و گفتند از پشت شيشه نگاه کنيد، همه‌مان با لب و دهان و زبان ماسيده چسبيديم به شيشه‌ها. بعد که ديدند جاي لب و لوچه‌مان لک انداخته شيشه‌ها را هم برانداختند.
فردا روزي ديدي آمد گوگل گفت جيميل را هم جمع مي‌کنم، مي‌خواهم آن 15 گيگ‌هايي که يک روز مفت و مجاني بهتان دادم را اصلن ذخيره آخرتم کنم. مال خودم است دوست دارم.

نگوييدم داستان کهنه شده، هر وقت فيدهاي نخوانده‌تان خوانده شد و سر از فيدخواني که بهش متوسل شديد درنياورديد، زخم تازه مي‌شود، مثل روز اول.

حال ما جماعت را وقتي گودر تعطيل شد کسي نفهميد، کسي درک نکرد چه چيزمان را گرفتند. چرا اينگونه سرگشته به ايندر و آندر مي‌زنيم که آلترناتيوي جور کنيم، مرهم زخم کنده‌ خونچکانمان.
حالا حکايت همان است، گيرم با خون و خونريزي کمتر، سرو صداي کمتر، درد کمتر. اول که بيخانمان کردند و گفتند از پشت شيشه نگاه کنيد، همه‌مان با لب و دهان و زبان ماسيده چسبيديم به شيشه‌ها. بعد که ديدند جاي لب و لوچه‌مان لک انداخته شيشه‌ها را هم برانداختند.
فردا روزي ديدي آمد گوگل گفت جيميل را هم جمع مي‌کنم، مي‌خواهم آن 15 گيگ‌هايي که يک روز مفت و مجاني بهتان دادم را اصلن ذخيره آخرتم کنم. مال خودم است دوست دارم.

نگوييدم داستان کهنه شده، هر وقت فيدهاي نخوانده‌تان خوانده شد و سر از فيدخواني که بهش متوسل شديد درنياورديد، زخم تازه مي‌شود، مثل روز اول.

06 Jul 11:56

زندگي من

by IDA KH
IDA KH

​از خودتان پرسيده‌ايد مال زندگي‌تان هستيد يا نه؟ شده هر صبح که بيدار بشويد همه زندگي‌تان تا پيري و مرگ جلوي چشمتان رژه برود؟ شده هر روز خودتان را بکوبيد به دروديوار زندگي که مستطتيلش کمي کج و کوله شود؟ شده بخواهيد با چيزهايي که داريد و نه با رويا پردازي، زندگي‌تان را تغيير دهيد؟ همراه داشته‌ايد؟ روي همراهتان تا تهش توانسته‌ايد حساب کنيد؟ هر روز صبح اينها را مرور کرده‌ايد؟ هر لحظه در تلاش بوده‌ايد؟

ا
​ز خودتان پرسيده‌ايد مال زندگي‌تان هستيد يا نه؟ شده هر صبح که بيدار بشويد همه زندگي‌تان تا پيري و مرگ جلوي چشمتان رژه برود؟ شده هر روز خودتان را بکوبيد به دروديوار زندگي که مستطتيلش کمي کج و کوله شود؟ شده بخواهيد با چيزهايي که داريد و نه با رويا پردازي، زندگي‌تان را تغيير دهيد؟ همراه داشته‌ايد؟ روي همراهتان تا تهش توانسته‌ايد حساب کنيد؟ هر روز صبح اينها را مرور کرده‌ايد؟ هر لحظه در تلاش بوده‌ايد؟

27 Jun 06:05

امروز

by noreply@blogger.com (IDA KH)
IDA KH

هر آدمي که يه عمر روي تخته معلق روي گويي ايستاده، نيافتاده و زور زده که نيافتد، يک روزي بلاخره آکروبات باز حرفه‌اي مي‌شود و به همزيستي با گوي و عدم تعادل مي‌رسد؛ آنوقت ديگر خودش هم بخواهد نمي‌افتد، حتي هلش هم بدهيد نمي‌افتد.

​1. شده بزرگ شدن خودتان را متوجه شويد؟ ​

​2. حوصله کار کردن ندارم اما بخاطر جلسه صبح آمدم شرکت. محل جلسه نزديک شرکت بود و من هم در رفتن مثل گنجشک ​هستم، در هر خشکي امن نزديکي که بتوان چاي خورد اتراق مي‌کنم.

3. چاقي چاره ندارد. آدم چاق هميشه در ذهنيتش چاق است، يادم نيست کدامتان بود راجع به اين موضوع نوشته بود! اما براستي که همين است. حتي اگر 50 کيلو شوي مي‌داني نمي‌ماند، رفتني است. مي‌داني وزنت قرضي است، چند صباحي بيشتر فرصت نداري لذت پوشيدن لباس‌هاي تنگ را تجربه کني و با اعتماد به نفس به دنيا و مافيها نگاه کني.

4. مهمان داريم. بله. مهمان داريم.

5. خانه تمام شد، ديشب پرده‌ها را نواختيم. چرا مي‌گويم نواختيم؟ چون براستي مانند موسيقي موزوني خانه را رنگ داد.

6. هر آدمي که يه عمر روي تخته معلق روي گويي ايستاده، نيافتاده و زور زده که نيافتد، يک روزي بلاخره آکروبات باز حرفه‌اي مي‌شود و به همزيستي با گوي و عدم تعادل مي‌رسد؛ آنوقت ديگر خودش هم بخواهد نمي‌افتد، حتي هلش هم بدهيد نمي‌افتد.

14 May 11:09

گفتن ندارد بعضي چيزها، تجربه بايد کرد و خاموش ماند

by noreply@blogger.com (IDA KH)
IDA KH

خواستن بايد آنطوري خواستن باشد که تک تک سلول‌هاي تنت هم خواب مشترک رويايت را ببينند. بعدش... بعد ندارد، همه‌اش همين خواستن است. تا آنجا خوشي هست که خواستن هست، خواستن که نباشد،؛ تمام شود؛ رويايت هم برايت ارزشي ندارد،... بعد ندارد.

خواستن بايد آنطوري خواستن باشد که تک تک سلول‌هاي تنت هم خواب مشترک رويايت را ببينند. بعدش... بعد ندارد، همه‌اش همين خواستن است. تا آنجا خوشي هست که خواستن هست، خواستن که نباشد،؛ تمام شود؛ رويايت هم برايت ارزشي ندارد،... بعد ندارد.

17 Apr 14:15

http://monsefaneh.blogspot.com/2013/04/normal-0-false-false-false-en-us-x-none_17.html

by ...
IDA KH

آدم در سی سالگی دلش می‌خواهد بتواند دستاوردهاش را بشمارد و دستاوردها یک رقم قابل قبولی باشند.



خب سی‌ساله شدم و تمام شد. احساس رسالت می‌کنم که بیایم این‌جا، راجع‌بهش یک چیزی بنویسم.
به نظرم احساس آدم راجع‌به سن و سال خودش خیلی تدریجی‌ست. چون هیچ لحظه‌ای از سِنَت مرخصی نگرفته‌ای. خب بنابراین تعجبی ندارد که بعد از سی سال، سی سالت می‌شود. برای من یک سال اخیر خیلی عجیب بود. چون موهام شروع کرد به سفید شدن. حالا نه که الان گرد فلان بر سرم نشسته باشد. نه. بعضی حالت‌هایی که فرق باز می‌کنم یک موی سفیدی می‌درخشد. بعد یک‌جور دیگر فرق باز می‌کنم که سفیده را نکنم توی چشم، بعد از یک جای دیگر فرق باز می‌کنم که خب باز یک سفید دیگری توی آن یکی فرق هم هست. یک حالات معنوی هم بهم دست داده که موهام را رنگ نمی‌کنم و احساس می‌کنم خیلی طبیعی‌ام و این‌ها. قلی هم با این عشق چیزهای طبیعی داشتنش بی تقصیر نیست توی این میل من به طبیعی بودن.
بعد موی سفید را می‌گفتم. این‌طوری نیست دیگر که یک موی سفید داشته باشم مثل چهار پنج سال پیش که اولین بار بعد از یک جدایی تلخی دیدم کف کله‌م یک موی سفیدی هست و خیلی جو زده شدم و احساس کردم گرد دل‌شکستگی مویم را سفید کرده. نه. یک تعداد نامحدودی موی سفید دارم که بهشان آگاهم و نه انقدر کمند که بشود نادیده‌شان گرفت یا شمردشان و نه انقدر زیادند که فکر کنم باید یک کاری کنم که نبینمشان. هستند برای خودشان.
یک چیز دیگری که درباره سی سالگی هست این بود که من از شش ماه پیش شروع کردم تمرین که وقتی ازم می‌پرسند چند سالت است، گفتم سی. بعد از ده نفر، نُه نفر خیلی تعجب می‌کنند که من سی ساله‌ام. بعد این مکالمه‌ی وای اصلن بهت نمیاد سی سالت باشد و این‌ها را داریم. بعد توی شش ماه گذشته وقتی مکالمه به این‌جای خسته‌کننده‌ش رسیده، من همیشه گفتم، نه خب بیست و نه ساله‌ام و آپریل سی سالم می‌شود و بعضی‌ها کماکان دست از سرم برنداشتند که وای اصلن بهت نمی‌آید و بعضی‌ها هم گفتند خب وقتی بیست و نه سالت است چرا می‌گویی سی؟ خلاصه از این چرت و پرت‌ها.
حالا اما دیگر سی سال واقعی‌م است.
راستش را بگویم احساس می‌کنم تاریخ انقضای یک سری چیزهام سر آمده با سی سالگی. بخشی‌ش که خوشایندم است، این است که با خودم رودربایستی ندارم که همه‌ی حالت‌های ممکن را امتحان کنم. توی خیلی چیزها مشخصن می‌دانم چی دوست دارم، یا چی می‌خواهم و انجامش می‌دهم. لِم خیلی کارها و علایقم را بلد شدم.
طبیعی‌ست که یک عالم چیزهای نو هم هست که روزانه دوست دارم تجربه کنم اما یک چیزهایی واقعن حالت حنای فلان برای من رنگ ندارد، دارند. خوب هم هست.انتخاب‌های آدم را محدود می‌کند.
کم امام بودم و منبر می‌رفتم. سی سالم هم شده، یکی با ماله باید از روی منبر بتراشدم. چون به این آسانی‌ها کندنی نیستم.
هر کی دور و برم سی سالش می‌شد، یواشکی برایش غصه می‌خوردم قدیم‌ها. این را می‌شود الان اعتراف کرد که خودم هم این‌ور خطم. فکر می‌کردم، یک دورانی‌ش سرآمد دیگر. خب واقعن هم یک دورانی سرمی‌آید.
مامان ایریس هم‌خانه‌م بهم گفت سی تا چهل سالگی بهترین دوران زندگی‌ست. لابد توی تولد چهل سالگی‌م هم می‌گوید چهل تا پنجاه بهترین است. چه می‌دانم اما حرفم این نیست. من از نظر خودم توی سرم از هفته‌ی پیش یک هفته بزرگ‌ترم. برای من خیلی تدریجی می‌گذرد. بنابراین خیلی احساس عجیبی نیست که الان دیگر جز بیست ساله‌ها نیستم و جز سی ساله‌هام. اسمش عوض می‌شود، من همان منم. فقط یک‌کم آدم فکر می‌کند باید خودش را جمع کرده باشد تا این‌جا. که من الان در اولین روز رسمی سی سالگی‌م مایل نیستم به این سوال جواب بدهم که خودم را جمع کرده‌م یا نه ولی این فکر ناگزیر است. آدم دلش می‌خواهد بتواند دستاوردهاش را بشمارد و دستاوردها یک رقم قابل قبولی باشند.
در کل خوشم آمده تا این‌جا. انگار یک باری از دوشم برداشته شد که سی سالم شد.
17 Apr 09:40

http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2013/04/blog-post_17.html

by Sara n
IDA KH

سوال منم هست:
چرا آدم‌ها یا ازم متنفرند یا عاشقند

چرا در آدم‌ها این‌قدر احساسات متناقض برمی‌انگیزانم. چرا طیف این‌قدر اکستریم‌ داره. چرا اصلن آدم وسط ِطیف ندارم که در موردم بگه she is nice .چرا آدم‌ها یا ازم متنفرند یا عاشقمند. این شدت انرژی دیگران به سمتم، از من هم انرژی می‌گیره، اما من دلم می‌خواد همه‌ چی ملو باشه، یواش. می خوام احساسات اطرافم کمرنگ باشه. چقدر همه‌ چی این‌قدر پررنگه در این دنیایی که در واقع خیلی کم‌رنگ و بی‌اهمیته.
16 Apr 19:50

try to remember, and then let it go

by S*
IDA KH

همون اور

در بهترین حالتها برای تمام شدن هر اتفاقی، هر آدمی، هر مکانی و هر قصه ای، وقتش که رسید؛ ما آدمها و مکانها و قصه ها را ترک نمی کنیم. من باور دارم. ما از آنها عبور می کنیم و پشت سر می گذاریمشان.
15 Apr 19:53

WFSJ Board Election Candidates

IDA KH

بريم الکي راي بديم

we announce the candidates for the 2013 WFSJ Board Elections. Seven candidates will compete for the ‘international’ seat and three for a Canadian. For the first time, the candidates were selected by our member associations. We hope that this trust in associations will put stellar directors at the helm of the Federation.
16 Apr 02:23

شجرنامه خانوادگی من کم‌کم دارد یک تک شاخه بامبو می‌شود.

by آیدا-پیاده
IDA KH

گاهي آدم نمي‌تونه ديگه کسي رو خاک کنه

 

یک عکسی هست مال سال شصت و چهار، احتمالا اسفند شصت وچهار چون پای من هفت ساله جوراب شلواری بافتنی سفید و تن پسرعموی سه ساله‌م پلیورکرده‌ا‌ند . شصت و چهار چون آیدین هنوز بدنیا نیومده و مادرم هم لباس تنگ سبزیشمی با یقه مخلمل مشکی تن کرده، موهاش خرمایی رنگ شده‌ست.هنوز شکم ندارد پس باید حداکثر یک یا دوماهه باردار باشد. تو اون عکس هنوز زن عموم آتش نگرفته و نودوهشت درصد نسوخته‌ست ولی لباس قرمز پوشیده و پسر سه‌ساله‌ش را که قرار است چند سال بعد، ساعت تحویل روی سنگ پدرمادرش هفت‌سین بچیند را سفت بغل کرده که از کادرعکس درنرود. عموم هم هنوز ایست قلبی نکرده چون پشت دوربین باید باشد و از زنش و پسرش و همه اقوامش عکس می‌گیرد. مادربزرگم هم آلزایمر نگرفته و نمرده چون چشماش هنوز سوسوی غریبه‌گی نمی‌زنند و همه نوه‌ها و بچه‌ها و عروسهاش را دقیق می‌شناسد و هنور نه سال مانده‌ست تا خم‌خم هم راه رفتنش. اون همه آدم خیلی سخت  جاشدیم تو و رو و پای یک مبل بزرگ، مثل فوتبالیست‌ها درردیف‌های موازی. عموهام و پدرم بجز اون عموم که پشت دوربینه همه سبیل دارند. عمو سیروسم هیچوقت سبیل نگذاشت، موهای لختی هم داشت، مثل موهای من. عمه‌م هنوز آسمش حاد نشده و نفسش نگرفته و بسیار هم زنده‌ست و هم سرزنده، شاید چون همه پسرانش هم زنده و  سالم و تهرانند. بلوز تنگ یقه هفت تن کرده و موهاش را ریز پیچیده و خودش خیلی سفید و لبهاش خیلی سرخ. لابد اگر عکس سیاه و سفید بود مو نمی‌زد با زنان دهه سی یا چهل. همین زن عموهام که امروز از پارک سرخیابان ولینگتن زنگ زدم بهشون و تبادل گریه کردیم بین ولینگتُن و میدان ژاله، دامن‌های سیاه بلند کرپ تن کرده‌اند با بلوزهای رنگی. یکی خیلی قدبلند و اون یکی قد کوتاه. تفاوت قدشان درحالت نشسته هم معلوم است. پسرعمه‌ام هنوز بین طبقه سوم وچهارم خونه‌ش قلبش نگرفته بگه آخ و تموم. معلوم است بین شوخی ساکتش کرده‌اند، زود می‌خواهد عکس بگیرد و برگردد به ادامه حرفش. پشت سرمون کاغذ دیواری‌ست. کاغذدیواری گلدار.مبلی که روش نشسته‌ایم کهنه‌ست. مهمون‌خونه طبقه بالاست که عید به عید و خواستگار به خواستگار درش را باز می‌کنند. لوکیشن عکس طبقه اول است، اتاقی بزرگ که یک درش به ایوان بزرگ نیم‌دایره و حیاط حوض آبی باز می‌شه و از اون طرف دردارد به راهرو و حیاط خلوت و مطبخ بی‌پنجره تاریک و خوشبو. من بغل مامان نشسته‌ام؛ پدرم دست انداخته دور شانه‌های مامان. پسرعموم هم که گفتم ولی چون می‌خواهم مرثیه را به کمال برسانم تاکید می‌کنم که بغل مادرش نشسته. عکس چندماهی بعد از آغاز پخش نسل دومی‌ها بین سوئد و آلمان و کانادا و میدون ژاله‌ست، چون دوتا پسرعمه و دوتا پسرعمو درعکس غایب‌اند. دخترعموهام هنوز موهاشون مدل کیم‌وایلدی‌ست. دخترعموی کوچکترم معلومه عکس را بهانه کرده و مثل خواهربزرگترش ماتیک زده و خیلی خوشگله. زن عموم منتظره که مراسم عکاسی تموم شه که بهش چشم غره بره که ماتیکش را پاک کنه ولی زن عموم نمی‌دونه که دختر عموم تا آخر شب بامادرش چشم تو چشم نخواهد شد که ماتیکش را نجات بده. عکس صدا نداره ولی من می‌دونم که ظرف چند ثانیه سکوت ما بخاطر عکس ناگهان از حیاط خلوت صدای قناری‌ها که مادربزرگم آورده تو که سرما نخورند، شنیده خواهد شد. می‌دونم که بعد از عکس قرار‌ست نوارسونی برچسب ورآمده بگذارند و برقصیم. یکی برک دنس، یکی عربی، یکی هندی و دست آخر عمه‌م حوصله‌ش سربرود از این موزیک غرب زده و برود “قاوال‌ش” را از کمد مادربزرگم بردارد و با صدای خش‌خش پوست روی علاء‌الدین  گرمش کند و ترکی بخواند. ماها هردمبیل و بی‌ضرب، مادرانمان ظریف و آرام و پدرانمان با دستهای باز ترکی برقصند. بین دوآهنگ و دوباره گرم کردن قاوال همین عموم که از امروز مشمول فاتحه شده، یادآوری کنه که شب جمعه‌ست و باید برای رفتگان فاتحه بخونیم. اسفند شصت و چهار سه تا مرده از ما فاتحه ببر،موجود بود. تاهمین اواخر عموم مجبورمون می‌کرد برای همه مرده‌ها فاتحه بخونیم. ما از فاتحه سه به بعد جر می‌زدیم. خودش ولی هرچند آیه یکبار بلند می‌خوند که ما آیه رج نزنیم. بابام اذیتش می‌کرد: “پرویز حالا برای تاریخ گذشته‌ها نخونیم دیگه” می‌خواستیم زود برگردیم سررقص، سرپاسور، سرفیلم هندی، سرفال قهوه.

فقط آدمها دونه دونه از اون عکس کسرنشد‌ه‌اند، خونه هم خیلی تغییر کرده بعد از اون عکس. کاغذ دیواری‌ها جاشون را دادند به رنگهای مرغوب و به گچ‌بری‌های ظریف نزدیک سقف. بجای مستراح اون سرحیاط دوتا توالت ساختند یکی بالا یکی پایین که نه ترس داشت، نه زمستونها ماتحت آدم توش یخ میزد. لیست مشمولین فاتحه شب جمعه عموم ولی سالم مونده بود. هرسال کاملتر و بزرگتر از سال قبل. امروز بعد از مراسم شنیدن خبر “تمام شدن” عموم، تسلیت به پدرم، تسلیت به دخترعموم و زن‌عموم، روی نیمکت پارک ولینگتن روبروی خانه شماره نه، تا چای سبزم یخ کنه و ته مونده بغضم را قورت بدهم، فکر کردم، اعتقاد نداری که نداری، برای عموت فاتحه بخون حالا که انقدر فاتحه دوست داشت و بهش باور داشت. فکر کردم خیلی سال می‌شه که فاتحه نخوندم لابد یادم رفته و شروع کردم به خوندن، همزمان صفحه جستجو گوگلْ تلفنم را هم بازکردم که سوره حمد را جستجو کنم اگر یادم نبود از رو بخونم. فاتحه خوندن مو نمی‌زد با رانندگی. انگار از یاد زبان آدم نمی‌رود. بعد بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم تا تهش را رفتم، یک نفس. نه تپق زدم و نه رج. مدل خودش یک دوتا آیه را اون وسط بلندتر گفتم مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ. هوا افتابی بود. غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَلَا الضَّالِّینَ. چای سردم را سرکشیدم. ولم یکن له کفوا احد. برگشتم سرمیزم.کنار صفحه اخبار نوشته بود “خبرفوری: انفجار بمب در ماراتن بوستون و مرگ دونفر

فکر کردم شانس آوردم یکی نیومد وسط پارک بهم گیر بده لابد داشتی عربی دعا می‌کردی که بمب درست عمل کنه یا هرچی. از اینکه بلا از بیخ گوشم گذشته خوشحال شدم و شروع کردم به کار. هیچکدوم از همکارانم هم ازم  نپرسیدند چرا چشمات به این شدت قرمز شده. انقدر از قرمزی چشمان من خونسرد عبور کردیم که انگار درشرکت ما هرروز یکی نوبتی سه تا سه‌ونیم گریه می‌کند.

 

پ.ن. برای ارائه تصویر بهتر به‌پایان‌رسیده‌ها را بُلد کرده‌ام

23 Mar 04:39

.

by hoseinnorouzi
IDA KH

دو سه روز پيش بود، دراز کشيده بودم داشتم مي گفتم ببينم مي‌توني تنهايي يه لوستر ببندي،‌ياد قلي خان افتادم

«قلی‌خان، دزد بود، خان نبود. لابد تو هم اسمش رو شنفتی. وقتی به سن و سال تو بود، به خودش گفت تا آخر عمرم، ببینم می‌تونم تنهایی هزارتا قافله رو لخت کنم؟ با همین یه‌حرف، پا جونش وایستاد و هزارتا قافله رو لخت کرد. آخر عمری پشت دستش رو داغ زد و به خودش گفت: هزارتات تموم شد؛ حالا ببینم عرضه‌‌ش رو داری تنهایی یه قافله رو سالم برسونی به مقصد؟ ... نشد! نشد... نتونست... و مشغول‌الذمه‌ی خودش شد. تقاص از این بدتر؟»

از سریال: روزی، روزگاری

 

12 Apr 21:44

...

by noreply@blogger.com (علی بزرگیان)
IDA KH

به گزارش آسوشیتد پرس، یکی از بدترین مواقعِ زندگی همین الآن است.
-بزرگيان

به گزارش آسوشیتد پرس، یکی از بدترین مواقعِ زندگی همین الآن است.
07 Apr 07:10

ريدرم؛ آنهمه شروري که برايت گفتم، همه‌اش تو حلق لري

by noreply@blogger.com (IDA KH)
IDA KH

شر ويث نت
دو نقطه دي‌ام الان

​1. يک نفر هم بردارد همت کند و همه چيزهايي که در اين ده‌سال، اندي کم، مي‌خوانده‌ام را در يک خراب شده‌اي بريزد که خراب شده‌ مذکور فيدخوان خوبي داشته باشد و نصب نخواهد و اکانت نخواهد و صاحابش عقده‌اي نباشد و ...
  ​
2. گوشي را برداشتم و کد اصفهان را گرفتم و تا سه شمردم، بعد شماره را گرفتم. کارم که تمام شد ديدم چه اينهمه سال گذشته از آن يکسال اسيري در غربت،‌اما هنوز انگشتم حواسش هست که کد شهرستان، هر چه دورتر، تعداد شمارش بعدش بايد بيشتر باشد که اپراتور ننشيند روي خط پيانو بزند. اما امان از تن، چه حافظه‌اي دارد لامصب.

3. گلدان‌ها را گذاشتيم بالکن. زيلوي بنفش و نارنجي را که از قبل داشتم انداختم کفش، ديشب هم نشستم دو تا بالشتک کرم براي نشيمن‌گاه و سه تا بالشتک گل گلي براي تکيه‌گاه دوختم و با ويسکوز(*) پر کردم. لم‌گاه خوبي شد.   ​

​* ويسکوز را آقاي همکار​ از کارگاه مبل‌سازي برادرش برايم آورد. مطمئن نيستم اسمش همين باشد، يک چيزي است شبيه پنبه و نرم و حجيم.