Shared posts

20 Sep 20:38

آب دریا از دهان سگ نجس نمیشود

by kakestan
 

اونقـــدر حقیری که برای بزرگ جلوه دادن ِ خودت ، کاری به جز پشت سر گویی و بد و کوچیک نشون

دادن ِ همکارهات پیش ِ دیگران ، نمی تونی بکنی . لذا ،

ضمن ِ خندیدن به تفکرات ِ رسوب گرفته ت ، این رو ضمیمه می کنم که اگه همه ی آدم ها از خاک و

توسط ِ شخص ِخود ِ خدا ساخته شده باشند.حتم تو حاصل ِ گِل بازی ِ چند تا فرشته ی نابالغ بودی،

که بعد ِ ساخت ، یادشون رفته خرابت کنن !

پشت ِ سر همه حرف بزن و بدون که تو دقیقاً به همونجا تعلق داری ... دقیقاً " پشت ِ سرشون " .

16 Oct 03:49

چرا در راه‌پله‌ها از هم می‌گریختیم؟

by عباس سلیمی آنگیل
Vespers

Vespers

عباس سلیمی آنگیل در بسیاری از داستان هایش٬ عاشق ثبت لحظات خاص و غافلگیر کننده  است. اوقاتی که انسان ها بی دفاع٬ ضعیف و شکننده می شوند و احساس شرم٬ ترس و حتی غرور  کاذب احاطه شان می کند. او از این طریق می تواند معصومیت و ناخودآگاه پنهان شده در پشت مرام ها و اخلاق ها را نشان دهد.

چرا در راه‌پله‌ها از هم می‌گریختیم؟

تهران، ۱۳۹۱
سامان گفت: «یک تکانی به خودت بده و برو توی دنیای کنکور. پول ریخته زیر دست و پا. تو فقط دولا شو و پول جمع کن. هی پول جمع کن. این قدر خودت را در مدارس درپیت و آموزشگاه پیام‌نور علاف نکن.» شماره و نشانی مدرسه را هم داد.

دبیرستانی دخترانه در منطقه‌ی یک بود. سامان خودش با مدیر تماس گرفت و هماهنگ کرد. گوشی را به من داد و چند کلمه حرف زدیم. برای کنکور نمی‌خواستند؛ هدف‌شان چند ساعت تدریس در هفته برای دانش‌آموزان سوم دبیرستان بود که آزمون نهایی داشتند. سامان درباره‌ی کلاس کنکور دانش‌آموزان پیش‌دانشگاهی هم صحبت کرد. خانم مدیر گفت: «کلاس‌های کنکور را به استادی دیگر داده‌اند.»

نفس راحتی کشیدم. در کل با تست و کنکور رابطه‌ی چندانی ندارم. کلاس خصوصی هم زمانی می‌روم که کف‌گیر به ته دیگ خورده باشد. سامان درباره‌ی مزدِ تدریس و… صحبت کرده بود. قرار شد از فردای آن روز کارم را شروع کنم.

صبح جمعه جلوی در مدرسه بودم. دربان پس از کش و قوس‌های مرسوم و احتیاطی که در درگاه مدارس دخترانه وجود دارد، هماهنگ کرد و به حیاط وارد شدم. روز تعطیل بود و مدرسه خلوت. نخستین بار بود که وارد دبیرستان دخترانه می‌شدم. ترس و هیجانی عجیب داشتم. انگار برگشته بودم به دوره‌ای که خودم دانش‌آموز دبیرستانی بودم؛ آن زمانی که در جنوب شهر تهران، از کنار دبیرستان‌های دخترانه می‌گذشتیم و زیرچشمی نگاه می‌کردیم به آن دژ نفوذناپذیر و به آن قلعه‌ی اسرارآمیز.

دهه‌ی هفتاد بود، چه زدوخوردهایی که پیرامون دبیرستان‌های دخترانه شاهد بودم: کتک خوردن پسری جوان از خانم مدیرِ دبیرستان دخترانه، دعوای اولیای دختر با پسری عاشق‌پیشه یا مزاحم، درگیری خروس‌وار دو رقیب جوان که همدیگر را خونین و مالین می‌کردند و…

خانم مدیر چایش را هورت کشید گفت: «ما تعریف شما را زیاد شنیده‌ایم. می‌خواهیم بچه‌های این مدرسه در امتحانات نهایی سربلند باشند. این‌جا دبیرستان دخترانه است و باید یک چیزهایی را رعایت کنید. البته ما به شما اطمینان کامل داریم، اما استخدام معلم مرد می‌تواند برای ما مشکل‌ساز باشد، با کسی حرفی نزنید. هر چند اگر کسی هم بفهمد خودم جوابش را دارم که بدهم. در ضمن، این دخترها خیلی بازی‌گوش‌اند؛ همه‌ی معلمان خانم بعد از یکی دو جلسه، رفتند و نیامدند. معلمان خودشان هم… چه بگویم والله! دریغ از دو کلاس سواد!»

خاطرش را جمع کردم و به کلاس رفتم. دخترها برخاستند و نشستند. شیطنت‌های معمول چنین کلاس‌هایی را می‌شناختم. وقعی ننهادم و شروع کردم. چند دقیقه بعد کلاس آرام بود و نوشتند و پرسیدند تا زنگ خورد.

به اتاق دبیران آمدم. خانمی که دو سه سالی از من کوچک‌تر می‌نمود- حدودا سی ساله – نشسته بود. کمی شرمگین بود. شاید او هم عادت نداشت که مردی را در دبیرستان دخترانه ببیند. احوال‌پرسی کرد و کمدی نشانم داد و گفت: «وسایل‌تان را توی این بریزید.» من رفتم گوشه‌ی اتاق تا وسایلم را توی کمدی بگذارم. طرز قرار گرفتن کمد جوری بود که اگر کسی وارد اتاق می‌شد نمی‌توانست مرا ببیند، مگر آن که کمد را دور بزند. جزوه‌ها و نمونه سوال‌ها را ریختم توی کمد تا کیفم سبک شود. ناگهان در باز شد و خانمی داد زد:
«خاک تو سرم… خاک توی سرم… دختره هفده سالش نشده. آمده به من می‌گه دیروز رابطه‌ی خطرناک داشتم. چکار کنم؟ قرص بخورم؟ دکترِ مطمئن می‌شناسی؟ (ادای دانش‌آموز را در می‌آورد).»

خانم اولی با دستپاچگی به من اشاره می‌کرد و می‌خواست به خانم تازه‌وارد بفهماند که تنها نیست و… اما خانم تازه‌وارد متوجه نبود. این بیچاره که در دیدرس من بود، مدام سرخ و سیاه می‌شد و رنگ عوض می‌کرد.

خانم تازه‌وارد- که احتمالا مشاور بود یا سمتی تربیتی و… داشت- صدایش را بالاتر برد: «می‌گه رابطه‌ی خطرناک داشتم! من سی سالمه هنوز باید ک…ن بدم. اون وقت این هفده سالش هنوز نشده…! دو روزه نمی‌تونم روی صندلی بشینم. می‌فهمی؟ نمی‌تونم! امروز ناهار چی آوردی؟ هوی… با توام! چی شده؟»

نمی‌دانم چطور متوجه شد، چون با ناباوری سرش را به این سوی کمد آورد؛ خیلی زود رویم را برگرداندم و با جزوه‌ها ور رفتم … جیغی کوتاه کشید و رفت. نمی‌دانستم با چه رویی باید از پشت کمد خارج شوم و به کلاس بروم.

در آن یک ماه روزی چند بار در راه‌پله یا اتاق دبیران به هم برمی‌خوردیم، هر بار به شکلی راه‌مان را تغییر می‌دادیم و یا با اوراق و جزوه‌ها سر خود را گرم می‌کردیم؛ یعنی که یکدیگر را ندیده‌ایم. مشکل این بود که در روزهای جمعه بجز ما سه نفر و خانم مدیر که در اتاق خود بود٬ آدم دیگری در مدرسه نبود و مدام یکدیگر را می‌دیدیم و مدام می‌خواستیم یکدیگر را نبینیم و مدام آرزو می‌کردیم کلاس‌های تقویتیِ روزهای جمعه به پایان برسد.

 

14 Oct 17:03

ما ضایع ها

by nikolaa

ما دو تا نشریه ایم که توی یک دفتر کار می کنیم. البته این چیز عجیبی نیست. چیز عجیبش این است که ما نه تنها شباهتی به هم در هیچ یک از حوزه های کاری و علایق و توانایی هایمان نداریم بلکه عین سیبی هستیم که از وسط نصف شده اما نصفش را کرم خورده و نصف دیگرش گندیده. همین قدر خوب و دوست داشتنی!

اتاق بغلی ها آدم های خیلی باکلاسی هستند! انقدر با کلاس که وقتی در ورودی را باز می کنند مستقیم زل می زنند توی چشم های ما و بدون اینکه سلام بدهند به اتاق خودشان می روند. آنها انقدر با کلاسند که حتی وقتی می خواهند از انبار (که اتفاقا در آن هم توی اتاق ما باز می شود) چیزی بردارند بدون گفتن اهم، اوهوم، یالا(!)، هوی، پخ و هر واکنش دیگری وارد شده و چیز خود را بر می دارند و می روند. البته ما تا مدت ها فکر می کردیم که اتاق بغلی ها از دوستان عزیز و معلولی هستند که توانایی صحبت ندارند یا تارهای صوتی شان مشکل دارد ولی بعد ها فهمیدیم که  مشکلی ندارند جز باکلاسی!!!

اتاق بغلی ها نه تنها تارهای صوتی شان به درستی کار می کند بلکه بیش فعالی صوتی هم دارند. یعنی چه؟ یعنی با صدای بلند و بسیار رسا، تنها پس از عبور از جلوی اتاق ما شروع به صحبت می کنند و حتی یک ثانیه هم نمی گذارند ما از صحبت های دلنشین شان بی بهره شویم. البته ما معمولا چیزی نمی فهمیم. آخر می دانید؟ اتاق بغلی ها نه تنها با کلاسند بلکه بسیار هم روشنفکر هستند و تمام مدت در مورد مسائل مهمی از قبیل اسارت عقل، رقیت سکوت و جمود و ابعاد و موانع هرمنوتیک غربی(!) صحبت می کنند، در حالیکه ما ترجیح می دهیم وقت های آزادمان را به شنیدن صدای شماعی زاده یا تعریف کردن خاطره شکست های عشقی متعددمان بگذرانیم.

اتاق بغلی ها در کنار باکلاس و روشنفکر بودن، بسیار خفن هم هستند. به طوری که هر روز برای تقویت تارهای صوتی خود چندین پاکت سیگار در محیط بسته می کشند و دود آن را از طریق کانال کولر و دیگر راه های موجود نظیر هواکش برای ما می فرستند که ما هم در راه خدا حداقل به طور غیر مستقیم یک ذره مثل آنها خفن بشویم. البته ما از این موقعیت حداکثر استفاده را کرده و منتظر می مانیم تا مرد جوان خوشتیپ همسایه پایینی بیاید و بگوید «خفه شدیم، به همکاراتون بگین سیگار نکشن!» و حسابی او را نگاه کنیم!

به هر حال ما با اتاق بغلی ها زمین تا آسمان فرق داریم. برای همین مثل ضایع ها هر روز به همه بلند بلند سلام می دهیم. می خندیم. در مورد حراج فصل آدیداس و آخرین کتابی که خوانده ایم (و ربطی هم به هرمنوتیک غربی ندارد!) حرف می زنیم و هر روز با خودمان لواشک غیر بهداشتی و شکولات و ماکارونی به سر کار می بریم. آخر می دانید؟ ما نه با کلاسیم. نه روشنفکریم. نه خفن!  

08 Oct 11:43

مش منوچهر میر مارمالادی

by nikolaa

امروز توی راه برگشت داشتم به دوست داشتن فکر می کردم. بله، به همین عبارت ساده اما عمیق دو کلمه ای! بعد نشستم اسم کسانی که چند درصدی دوستشان داشته ام یا آنها دوستم داشته اند را با انگشت های دست (و شاید پا!) حساب کردم. نکته جالب این بود که تمام افراد توی لیست یا اسمشان «م» داشت یا فامیلی شان. عجیب نیست؟ پیش خودم فکر کردم یا اسم های «م» دار توی زبان ما زیادند یا اینکه افراد «م» دار توی زندگی من. این همه «م» نافرجام در دوست داشتن روا نیست انصافا. مگر اینکه خدا بیاید و در جواب این همه «م» نافرجام یک شوهر سرشار از «م» به من عطا کند. چیزی شبیه مش منوچهر میر مارمالادی مثلا!!! 

+ با عرض پوزش از تاخیر خیلی خیلی زیاد، آمدم که بگویم هفتاب سوم را همین فردا- پس فردا می گذارم. باز هم شرمنده!

04 Oct 20:37

"فقط آدم باشیم ... همین "

by baranbahari52

دي ماه سال گذشته ، قرار داد مستاجر ملك سه خوابه اي واقع در منطقه ي پرديس ( حومه ي شرقي تهران) به پايان مي رسيد ، كه با توافق طرفين قرار دادبراي يكسال ديگر ، تمديدشد .

 

مستاجر ، خانم كهن سال و باسليقه ای بود كه با پسر بزرگسال خود زندگي ميكرد.

هم از وسايل شيك و مرتب و هم از سر و روي آراسته و هماهنگي لاك ناخن با رژ لبش ، ميشد فهميد كه اين خانم چقدر زندگي رو دوست داره و براي زيبايي ارزش قائله .

متاسفانه هنوز مدت زيادي از تمديد قرار داد نگذشته بود كه خانم شين ، تماس گرفت و با صداي بغض آلودي گفت: تصميم داره به آمريكا برگرده و ايران رو با همه ي  علاقه مندی هاش ترك كنه .. قبلا"  گفته بود كه كلا" شهروند اونجا حساب ميشه و براي زندگي هيچ مشكلي نداره ولي علاقه ش به وطن باعث شده ، خونه و زندگيش رو رها كنه و برگرده .

وقتي فهميدم بخاطر آزار و اذيت پسرش كه سني ازش گذشته بود تصميم به اين كار گرفته خیلی ناراحت شدم .... متاسفانه گله ميكرد كه پسرم رعايت اخلاق و حرمت من رو نداره ، از اينكه تو خونه م نگهش دارم و بهش سرويس و امكانات بدم ، حرفي نيست ولي رفتارهاي نامناسبي ميكنه و مهمون هاي ناشايستي تو خونه مياره و به تذكرات من اهميت نميده .

 

چند روز بعد خونه روتحويل داد و از ایران رفت .

دوباره خونه ، به بنگاه املاك سپرده شد تا همسايه ي جديدي پيدا بشه .

چند روز بعد خانم مسن سال ديگه اي همراه دامادش كه بنظر ميرسيد همه كاره ي مادر خانم  باشه ،به دفتر املاک مراجعه کردند و  روز پونزدهم اسفند 92 قرارداد رو براي يكسال آينده نوشتند و خونه رو تحويل گرفتند .

همراه خانوم جيم دخترو پسر  بيست و چند  ساله ش زندگي ميكردند . كه تا ديدارهاي بعد اين دختر و پسر ديده نشده بودند .

فروردين و ارديبهشت بصورت عادي گذشت و فصل خرداد فرارسيد . كرايه ي خرداد ماه پرداخت نشد ، مالک خونه می گفت :  مردم گرفتارند يك ماه دير كرد مهم نيست ..ماه دوم و سوم هم گذشت .

خط تلفني كه خانوم جيم براي برقراري ارتباط داده بود ، خاموش بود .. امروز ، فردا ، هفته ي بعد و تا سه هفته ي بعد همچنان برقراري ارتباط ممكن نبود .

مدير ساختمان ميگفت : دختري بسيار بددهن و بارفتاري بسيار زننده و نامناسب در اين خانه بعنوان دختر خانوم جيم رفت و آمد ميكرد كه تقريبا" يك شب درميان با پسر خانواده بخاطر دير آمدن ها و نشست و برخاست با آدم هاي مشكوك كتك كاري و فحاشي ميكرند .

 الان هم دوسه هفته اي ميشه كه هيچكدومشون ديده نميشن. به دليل اينكه پول پيش ، از مستاجر گرفته شده بود ، نگراني مالي وجود نداشت ، ميموند بحث كرايه هاي ماهيانه كه فعلا كاريش نميشد كرد.

يه روز جمعه صبح ساعت 10 مدير ساختمون تماس گرفت : كاميون آمده و داره اسباب هاي خانوم جيم رو بار ميزنه . ضمن اينكه ازابتدا تا حالا هيچ پول شارژي داده نشده و هيچ قبضي هم پرداخت نشده .

صاحبخونه از مدير خواهش كرد كه تلفن رو ببره بده دست خانوم جيم .بعد از سلام و عليك

-          كجا تشريف ميبريد خانوم جيم ؟ خير باشه .

-          من تصميم به پس دادن منزل دارم ، لطفا" فردا ساعت 10 صبح به دفتر املاك بياييد تا قرار داد رو فسخ كنيم .

-          اي بابا ، خانم شما الان مدت هاست تلفنتون رو خاموش كرديد و هيچ تماسي نداريد الان هم ميگيد فردا بياييد قرار داد فسخ بشه؟؟!!!

-          حالا شده ديگه .. من تو شمال پلاژ دارم و معمولا نيستم .. حالا هم دارم اسباب ميبرم ، فردا صبح به دفتر املاک بیایید  و تلفن قطع شد .

 

صحبت هاي بين خانواده ي مالک :

- !!!! اين ديگه چه برخوردي بود؟؟ يعني چي؟ اين چه طرز برخورد بود؟؟

-          عيبي نداره ، مردم مشكلات دارند اين مادر هم گرفتار بچه هاي ناتو شده ، نميدونه چه كنه . حالا فردا ميريم دفتر املاك ، ببينيم چكار ميكنيم .

-          آخه پول پيشي كه دادن ، داديم به مستاجر قبلي ..

-          باشه خوب ما هم يكساله خونه رو اجاره داديم .. حالا ضرر و زيان كه نميگيريم ولي بايد منتظر بمونه تا خونه دوباره اجاره بره .

فردا صبح مالك خونه كه كارمند بود مرخصي گرفت و همراه پدر به پرديس رفتند و منتظر خانوم جيم شدند .

تا چند ساعت بعد خانوم جيم نيامد و تلفن ها هم همچنان قطع بود .

***********

حتي از پرونده هاي املاك شماره ي داماد شون رو كه روز قرار داد آمده بود پيدا كردند .. داماد سر املاك داد و بيداد كرد و گفت: كارهاي اون خانواده به من ربط نداره منم دارم دخترشونو طلاق ميدم .!!!

تا يك ماه ديگه هم وضع همين بود . دوست و آشنا شروع كردند به نظر دادن:

: بريد تكليف خونه تونو مشخص كنيد ، اگر تو خونه تون كارگاه توليد مواد مخدر راه بندازن چي؟؟ اگر كارهاي خلاف كنند چي؟؟ اگر...

هي اين ها رو گفتند و دل صاحبخونه رو خالي كردند .

يك روز دوباره مدير ساختمونبه مالک  زنگ زد و گفت :

امروز تو ساختمون اساب كشي يكي از واحد ها بود .. من فهميدم اين همون راننده اييه كه اسباب هاي خانوم جيم رو از خونه تون برد . رفتم ازش تلفنش رو گرفتم به اين بهانه كه قراره هفته ي ديگه اسباب كشي كنم ، ميخوام از شماه كاميون بگيرم .

بهش زنگ بزنيد و ازش بخوايد آدرسي رو كه اسباب خانوم جيم رو برده ، در اختيارتون بذاره .

مالک با تشکر تلفن رو گرفت و با شماره ی مذکور تماس گرفت  ، انقدر خواهش و تمنا كرد و همه ي مقدسات رو پيش كشيد تا بالاخره راننده زبون باز كرد و آدرس يكي از كوچه پس كوچه هاي رودهن رو داد.

دوباره مالك همراه پدر به املاك پرديس مراجعه كردند و گفتند ما آدرس منزل جديد خانوم جيم رو داريم چون در دفتر املاك تو قرار داد بسته شد بود . تو حل اين مشكل كمك كن و راه چاره اي پيش پاي ما بگذار .

حالا دیگه مالک بینوا به پول نیاز پیدا کرده بود ، چون در این مدت  ، معامله اي انجام شده بود كه مالك روي اجاره ي خونه حساب باز كرده بود ..

متاسفانه الان نه اجاره اي دركار بود نه ميتونست خونه ي خاليش رو به كسي ديگه اجاره بده تا مشكل ماليش رو حل كنه .

از همون همسايه هاي پرديس ، مرتب ، برای  واحد خالي تماس ميگرفتند و ميخواستند خانه رو اجازه كنند ، ولي بلحاظ قانوني، منزل همچمنان در رهن خانوم جيم بود . البته تو اين مدت به شواري حل اختلاف هم مراجعه شد و اونجا گفتند كه به شايعات توجه نكنيد . اگر تو اون خونه قتل هم اتفاق بيفته به شما ربط نداره و تحت پيگرد قانوني نيستيد ، چون خونه رو كسي ديگه از شما اجاره كرده و همه هم شاهدند كه شما به اون منزل رفت و آمد نداريد .

**********

املاكي، همراه صاحبخونه به آدرس جديد خانوم جيم رفتند . از مدير ساختمون خصوصي پرسيدند كه چنين كسي رو ميشناسيد ؟؟

مدير ساختمون گفتند : خانومي مالك اين آپارتمانه و تو همون تاريخ كه شما ميگيد با خانم جيم قرار داد بسته و اسباب آوردند اما از همون تاريخ رفتند و تا حالا برنگشتند .

البته دختري با خانوم جيم بود كه بسيار بد دهن و بد رفتار بود من به مالك گفتم كه اگر اين دختر با مادرشون بخوان زندگي كنند من اجازه نميدم و بايد قرار دادفسخ بشه .. قول دادند و مكتوب كردن كه اين خانوم اينجا با مادرش زندگي نكنه .

مدير ساختمون رود هن ، با مالك تماس گرفت و پرسيد آيا اولين اجاره پرداخت شده ؟؟ مالك خونه ي جديد گفت : نه .

همه به املاكي كه قرار داد اين خونه ی رود هنی بسته شده بود رفتند .

اين املاكي به اون يكي گفت : من همكار خودتم و متاسفانه اين خانوم جيم دردسر سازه . املاك جديد گشت و شماره ي جديدي از خانوم جيم پيدا كرد .

شب با خانوم جيم و شماره ي جديد تماس گرفتند . خانوم جيم گوشي رو برداشت و غافلگير شد .

مالك به خانوم جيم گفت : شما روزي كه اسباب ميبردي گفتي فردا بياييد بنگاه تا قرارداد رو فسخ كنيم .. ميدوني كه من كارمندم ، مرخصي گرفتم و اينهمه راه آمدم، شما نيامديد . باز هم تلفن هات رو جواب نميدي .. من مشكلات خودم رو دارم چرا نمياييد تكليف خونه ي من رو معلوم كنيد تا من مستاجر جديد بياورم ؟؟ خونه رو خالي كرديد و انداختيد اونجا ، نه كرايه ميديد ، نه فسخ ميكنيد .

خانوم جيم گفت: تو ميخواي من از اون خونه برم ؟

مالك : من غلط كردم كه بخوام ... شما پونزده اسفند خونه رو براي يكسال اجاره كردي ..دوماه عادي گذشت ولي بعدش گم شديد ،  بعد اسباب هات رو بردي گفتي فسخ ميكنم .. خودت رو بذار جاي من ، اصلا" منظور شمارو از اين كارها نمي فهمم...حالا برنامه ت چيه؟؟       

- : هيچي .. من همه ي پولاي عقب افتاده رو واريز ميكنم . و مي مونم .                   

-: باشه ، فقط ترو خدا تلفنت رو خاموش نكن .   

چند روز بعد همه ي معوقه ها پرداخت شد.از موضوع بيست روز گذشت .. روز بيست و يكم خانوم جيم تماس گرفت و گفت :

-          ميخوام قرار داد رو فسخ كنم . فردا صبح بيايد بنگاه .

-          من كارمندم خانوم ، آدم شما نيستم كه هروقت دوست داشتي بيام اونجا .فردا ساعت پنچ بعد از ظهر ميام .كليد خونه و قراردادت رو با خودت بيار .

-          شماهم پول منو بياريد .

فردا ساعت پنج همه در دفتر املاك بودند ..

-          خانوم جيم ، بريم براي تحويل منزل .

-          من كليد نياوردم .

-          واااا .. پس چطوري خونه رو تحويل بگيريم ؟ بريم دنبال كليد ساز؟

-          من كه پول كليد رو نميدم .

-          اشكالي نداره خودمون ميديم .

-          آخه قرار داد رو هم نياوردم .

فشار خون مالك انقدر بالا رفته بود كه اگر چيزي دستش بود ميزد پيرزن موذي رو مي كشت .

-          الان بايد چكار كنيم؟

-          قرار داد و كليد تو يه چمدون تو تهران پارسه .

-          بابا مسخره كردي ما رو خانوم جون ؟؟.. ما از تهران هربار اين راه رو ميايم يه جور بازي در مياري .

-          جوش نزنيد الان ميرم ميارم .

-          الان بري كي برميگردي؟

-          هر كي .

خانوم جيم سوار يه دربست شد و رفت .. در حاليكه مالك نميدونست تا كي بايد منتظر بمونه ..

نيم ساعت بعد خانوم جيم با كليد و قرار داد  برگشت .       

-          شما تا تهران پارس رفتي و اومدي؟

-          كليد و قرارداد رو ميخواستي كه آوردم . ديگه چي ميگي؟؟

وقتي در باز شد ، چشمان مالك سياهي رفت .. خونه اي كه از خانوم شين مثل دسته ي گل تحويل گرفته شده بود ، تبديل به مخروبه اي ناشناس شده بود .

-          دستگيره هاي درها چرا باز شدند؟ چرا لامپ ها رو باز كرديد؟

-          لامپ صدتومنه ، ميخرم ميذارم جاش.

-          خانوم لامپ هاي خونه همه كم مصرف بودن اگه شما صد تومن ميخري يه جين هم براي من بخر .

-          چرا كابينت رو باز كرديد گذاشتيد زمين؟دور قاب كانال كولر چرا دراومده؟

-          شده ديگه .

-          سقف چرا دوده گرفته ؟

-          قليون ميكشيم .. دوده كجا بود؟ !!!

-          خانوم جيم . من خونه رو به اين صورت تحويل نمي گيرم . خونه بايد نظافت شه و تقريبا شبيه اوني كه بهتون تحويل داديم بشه .

قرار شد پنج روز بعد دوباره به بنگاه برند و خونه رو تحويل بگيرند .

*************

دردسرتون ندم . پنج روز بعد وقتي براي تحويل و فسخ رفتند كارها انجام نشده بود . با اين وجود مالك گفت اشكالي نداره فقط قرارداد رو فسخ كنيد ، تموم بشه . وقتي دسته چك رو درآورد تا چك فردا صبح رو براي بقيه ي پول پيش بده ، خانوم جيم قبول نكرد و گفت : پول نقد بهم بده چك قبول نميكنم .

مالك هم گفت : اگر برم فردا برگردم، خسارت ها رو ازت كم ميكنم . پول كميسيون بنگاه رو هم بايد بدي و درضمن يه برج كرايه ي ماه آينده كه طبق تعرفه ي ضرر و زيان بود و نميخواستم ازت بگيرم ، خواهم گرفت .

با اين وجود پيرزن لج باز گفت چك فردا رو نميگيرم و رفت .

فردا دوباره مالك به پرديس رفت با پول نقدي كه قرض كرده بود . همه ي ضررهايي كه گذشت كرده بود رو هم كم كرد . پيرزن هم ناله و نفرين كنان و سينه كوبان که سیاه بخت بشی ، خیر از جوونیت نبینی ...از بنگاه خارج شد و همه ي كشمكش اين چند ماه كه بالاخره سر از كار اين خانواده در نياورديم تمام شد .

وقتی به مالک بینوا زنگ زدم تو راه برگشت بود و هق هق گریه می کرد .. میگفت مهربانو انقدر پیرزنه برام سینه کوبید که بی حال شدم .

دو روز بعد از  املاك تماس گرفتند كه زن و شوهر جووني خونه رو پسنديدند .

مالك اصرار كرد كه حتما" مطمئن شويد پول آماده ست و ادم هاي خوبي بنظر ميان تا براي قرار داد به پرديس بيام .

املاك اطمينان داد كه همه چيز خوبه .

وقتي شب برگشتند و پرسيدم چي شد ؟

گفتند: زن و شوهر بچه سال بودند .. پسره به التماس افتاده بود که من پولم آماده نیست ولی جور میکنم .

مالک گفته : خوب پسر جان مگه مجبوری خونه ی سه خوابه اجاره کنی وقتی پول نداری .. دو نفر آدمید اول ازدواجتون برید یه خونه ی یه خوابه بگیرید انقدر هم عذاب نکشید .

دست آخر مالک  رو کشیده کنار و گفته من رفتم از طبقه ی خیلی بالا زن گرفتم ،الان میخوام جلوی خانواده ی زنم کم نیارم این خونه رو بگیرم خیلی خوب میشه ولی پونصد هزارتومن بیشتر ندارم .. شما قرار داد ببندید تا وقتی اسباب بیارم پول رو جو میکنم .

اما مالک محکم ایستاد و گفت الان دو میلیون بریز به حساب . وقتی تا هفته ی دیگه هشت میلیون پرداخت کنی کلید رو بهت تحویل میدیم .. پسره کوتاه اومد و دومیلیون رو ریخت به حساب ..

چند روز بعد تماس گرفتند که ما داریم اسبابمون رو از شهرستان  میاریم . مالک گفت : هشت میلیون چی شد ؟ مستاجر (آقای گاف) گفت :  دارم براتون چک رمز دار میارم .. مالک گفت : پس تو بنگاه قرار میذاریم شما چک رمز دار رو بده منم کلید میدم .

گاف گفت : آخه ما نصفه شب میرسیم اون موقع بنگاه نیست ، میخواید بیاید سرجاده به ما کلید بدید ما هم چک رو بدیم ؟ مال گفت : نه من چجوری نصفه شب بیام تو راه .

یکساعت بعد گاف تماس گرفت که من دروغ گفتم اصلا" هنوز راه نیفتادم ساعت یازده ظهر فردا  بیاید بنگاه .

فردا مالک ساعت یازده صبح به دفتر املاک رفت . متوجه شد که ساعت نه صبح گاف به بنگاه امده و اصرار کرده که کلید رو بده من تو خیابون نمونم ، قراره یه نفر برام چک بیاره .

مالک عصبانی شد و به دفتر املاک گفت : شما بیخود کردید که بدون هماهنگی من و گرفتن چک ، کلید رو دادی .

مالک و بنگاه دار ، چندین بار با گاف تماس گرفتند که تو کجایی؟؟ ، گفت : قراره یه نفر بیاد فرودگاه مهرآباد به من چک بده ، من اومدم اینجا .

دود از کله ی مالک و بنگاه دار ، با هم ، بلند شد

مالک با عجز و ناتوانی گفت :

 من چقدر بشینم تو پردیس تا تو از فرودگاه مهرآباد برگردی .. ؟؟

خلاصه تا چند ساعت بعد هم هی با این حرف که الان اتوبان همت هستم الان ورودی پردیسم و الان سر خیابونم.... گذشت ، تا اینکه گوشیش رو خاموش کرد .

 

مالک و بگاه دار به حرفای گاف شک کردندکه اصلا" و راه باشه ،  به درب منزل رفتند متوجه شدند که سه خانوار همراه با بچه های کوچیک و زیادشون همراه خانوم گاف تو خونه هستند .

خانوم گاف جلوی در آمد و گفت : اصل موضوع اینه که شوهر من هیچ پولی نداره و همه ی این حرفا دروغ بوده ، شما هم بیجا کردید الان اومدید درخونه ی من ، توخونه م مهمون دارم و آبروم رفت !!!!!!!!!!!!!!

قیافه ی مالک رو تجسم کنید

خلاصه اون روز مالک ، بنگاه رو تهدید میکنه که اینا رو از اینجا بلند کن تا دیوانه نشدم .خودت کلید دادی خودتم درستش کن .

دوباره ده میلیونی که دست صاحبش داداه بودند رو با شرمندگی  پس گرفتند  ، فردا ساعت شش بعد از ظهر در دفتر املاک قرار گذشتند که قرار داد رو فسخ کنند .

وقتی رسیدند گاف نیامد ..

مدیر ساختمون هم مرتب به مالک زنگ میزد که : اینا کین اومدن تو این آپارتمان .. پوشک های کثیف بچه هاشونو گذاشتند پشت در ، همه ی ساختمون بوی مدفوع گرفته .

انقدر هم زیادند که انگار یه لشکر تو خونه ست .

آخر سر بنگاه دار به گاف زنگ زد که مرتیکه بلند شو بیا بنگاه عینه بچه ی آدم وگرنه با پلیس میام جلوی در و....

نیم ساعت بعد گاف آمد و با توپ پر ....وقیحانه چشم دوخت به مالک و گفت من وسایلم تو خونه ست ، اگه بخوای بلندم کنی باید بهم خسارت بدی وگرنه هیچ غلطی نمیتونید بکنید .

دست آخر گاف دوتا پس گردنی و اردنگیه محکم از بنگاه دار خورد و چند تا حرف رکیک هم ازش شنید تا گفت : ... خوردم همین فردا صبح وسایلم رو میبرم .

*********

از جمله خسات های وارده در این مورد دوم ، شکستن کلید های آسانسور و شکسته شدن چند تا شیشه ی پنجره بود که باور میکنید همه ش توسط بچه های مهمون ها اتفاق افتاده بود .

 

دست آخر هم متوجه شدیم که همه ی اون داستان ها که از طبقه بالا زن گرفتم و.... دروغ بود ، گاف در نظر داشت این خونه ی سه خوابه رو همراه چند خانواده ی کوچیک اجاره  و دستجمعی زندگی کنند، یه چیزایی تو مایه های هتل آپارتمان .!!!!!!!!!!

مالک بینوا دوباه به کسی که بهش ده میلیون قرض داده بود ، مقروض شد و خونه تخلیه شد اما مالک دچار بدبینی و افسردگی شدیدی شده بود و مرتب بدوبیراه به هرکسی که به دیگران رحم کنه و دلسوزی کنه ،می گفت .

دست آخر هفته ی قبل ، خونه به یه مادر و دختر ظاهرا" موقر اجاره داده شد با پول پیش بیست میلیون . .. مالک بینوا که جرات نمیکرد اطمینان کنه ولی انقدر از بیچاره ها تضمین گرفت که دیوانه شون کرد . البته هنوز هم میترسه بالاخره یه چیزی از توشون دربیاد .خدا کنه واقعا" موقر و انسان باشند .

حالا بشنوید از آپارتمان خودمون .

یادتونه نوشتم ،"یه واحد یک خوبه برای رهن و اجاره داریم؟"

شنیدم بردیا با یه عروس و داماد که همین دو هفته ی قبل عروسیشون بوده قرار داد بسته .. تو دلم غوغا بود که اینا چجور آدمایی هستند که میخوان بالای سر من زندگی کنند .

روز پنجشنبه ، نسیم جون گفت : مهربانو روز شنبه برای ایزوگام پشت بوم میان ، در جریان باش .

 

صبح روز جمعه یعنی همین دیروز ، کله ی سحر زنگ واحد من زده شد .. باز کردم میگم بعله؟

دیدم چندتا کارگر ایزوگام کارند .. گفتند : اومدیم کار رو شروع کنیم .. گفتم : قرار روز شنبه بود الان چزا؟؟ گفتند دیگه اومدیم خانوم .. نه نیااار

" قابل توجه اونایی که ایران نیستند ، اینجا همه چیز عشقی انجام میشه نه براساس قول و قرار داد... "

ساعت ده صبح انقدر از خاک و سروصدا کلافه بودم رفتم بالا به یکی که کمتر شبیه کارگرها بود گفتم : آقا چه خبره؟ انتن ماهواره ها رو جمع کردید ، کولر ها قطع شده ، آب قطعه .. دیدم بنده ی خدا یکمی منو نگاه کرد و گفت : شما مهربانو خانوم هستید ؟ خواهر آقا مهندس ؟؟

گفتم : بعله ..

گفت : من همسایه ی جدیدتونم .

-         وااای ، ببخشید آقا شما اونجا چکار میکنید؟؟

-          آقای مهندس کار داشتند به من گفتند بالای سرشون بایستم . .

-          نه توروخدا ، اجازه بدید من میام بالا ..

-          نه خانوم ..مگه میذارم ، این کار خیلی کثیفه .. اصلا مناسب شما نیست.

قیافه ی من .

تا بعد از ظهر انقدر دیدم این بنده خدا رفت بالا و اومد پایین از خجالت مردم .. یه بار هم در رو باز کردم چیزی بذارم پشت در ، دیدم یه خانوم جوون گوگولی داره از پله ها میاد بالا .. با لبخند به هم سلام دادیم

-          حتما شما عروس خانومید ؟

-          بعله .. همین ده روز قبل ازدواج کردیم . ببخشید موقع اسباب آوردن سرو صدا کردیم ..

-          نه عزیز دلم ، مبارکتون باشه .. الهی خوشبخت بشید و این خونه براتون بشه پر از خاطرات قشنگ و رویاابی باشه  .. ان شالله وقتی خونه خریدید و از اینجا رفتید دوستای خوبی برای هم شده باشیم .

-          وااای ممنونم ، چه حرفای خوبی زدید .. ان شاللله .

 

"   امید وارم فردا که روز عیده بتونم یه هدیه ی کوچولو و یه سبد گل براشون بگیرم و با یه کارت تبریک برای پیوندشون بذارم جلوی در خونه شون .

من رسم دارم برای همه ی عروس و داماد هایی که وارد این خونه میشن همین کار رو میکنم و البته اینو از مامانم یاد گرفتم .

ولی این دوتا خیلی ماهند و مهرشون حسابی به دلم نشسته .

*************

همه ی ما به اندازه ی کافی مشکلات روزمره ی خودمون رو داریم ، حالا سر یه خونه اجاره کردن اینهمه سوهان روح بشیم ، دروغ بگیم ، کلاه بذاریم .. بی حرمتی کننیم ، تا کجا ؟؟ تا کی ؟؟ چرا گره هایی که به آسونی با دست باز میشه رو با دندون باز میکنیم ؟

سر از رفتار مستاجر اول که کلا" در نیاوردیم .دومی که کلاش ودروغگو بود و با مظلوم نمایی حتی سر بنگاه دار رو کلاه گذاشت و اینم از سومی که با نهایت لطف و خوشرویی کاری که اصلا" وظیفه نداشت رو انجام داد ..

حالا ببینه من چطور براشون از جون مایه میذارم و هر کاری از دستم بربیاد برای رفاهشون انجام میدم ...

کاش خوب باشیم ، کاش انقدر دستورات ادیان مختلف رو برای هم واگویه نکنیم ، همه ی ما بنده ی خدا هستیم و باید سر بندگی و تعظیم برای خالق مهربون و با گذشتمون فرود بیاریم ....

اون یکانه ی مهربون ،هیچ کار سختی از ما نخواسته.. تو هیچ کدوم از ادیان واقعی و برحقش ،نخواسته ما کارهای عجیب و غریب کنیم تا مورد لطفش باشیم .. اون خورشید رو آفریده و دستور داده بی دریغ برسر همه بتابه ...تا همه خوشحال باشند و در کنار هم راحت زندگی کنند و برای خوشبختی هم تلاش کنند .. زندگی ها رو خودمون سیاه و تلخ می کنیم ..

کاش مهربون و درست باشیم ، چه مسلمون و چه مسیحی ، چه زرتشتی و چه یهودی و... فقط آدم باشیم ... همین

"عیدتون مبارک باشه "

گلهای زیبای عیدانه رو همراه مهردخت عزیزم براتون اینجا گذاشتیم ، همه ی زندگیتون معطر از بوی خوش انسانیت و رضایت خدا و خلق خدا باشه

نمیدونم چجوری میخواید این پست به این طولانی رو بخونید .. خودتون سریالش کنید

01 Oct 19:30

هر کی نخنده، خره!

by nikolaa

کوچک تر که بودم با کل قوم و خویش می رفتیم شمال. این «قوم و خویش» که می گویم دقیقا همین قدر وسیع است. آنقدر که من نصف آدم های توی سفر را نمی شناختم و فقط می دانستم مثلا بعضی بچه هایی که هم بازی ام هستند از طرف مادری شان با پدر من نسبت دوری دارند. وسط آن قوم و خویش ها دختری بود که بهش می گفتیم دختر عمه اما دختر عمه هیچ کداممان نبود. از همان فامیل های دور بود که چون حوصله بیشتری از بقیه داشت ما ده دوازده تا بچه را جمع می کرد دور خودش که یک جوری سرمان را گرم کند. معمولا هم بازی تکراری ای که عاشقش بودیم را انجام می داد. می گفت ساکت زل بزنیم به هم و هر چقدر می توانیم بدون اینکه بخندیم همدیگر را نگاه کنیم. بعد هم تاکید می کرد «هر کی بخنده، خره»  و خر بودن آنقدر برای ما مهم بود که تا پای مرگ زورمان را می زدیم خنده مان نگیرد. بعضی وقت ها با همین یک جمله دو سه ساعت در سکوت کنج خانه می نشستیم که خر نشویم!

حالا که به آن روزها فکر می کنم پیش خودم می گویم اگر یک روز همچین موقعیتی داشته باشم که بتوانم چند ساعت مسئولیت چند تا بچه را به عهده بگیرم اولین بازی که بهشان یاد می دهم این است که تا حد کبود شدن بخندند. این را هم بهشان می گویم که این خر ها هستند که بلد نیستند بخندند و هر کس نخندد خر است. باید بدانند یک روز حسرت روزهایی که کم خندیده اند را می خورند...

26 Sep 13:41

بارش شترمرغ از آسمان!

by nikolaa

در حالی که اندازه پنج تریلی کار ریخته سرتان، یکهو گوشی تان شوخی شوخی تصمیم میگیرد مرض باتری خوری اش را یکدفعه رو کند و نصفه شبی خاموش شود ک صبح ساعت مزخرفش زنگ نزند و شما خواب بمانید.بعد بلند شوید تند تند بروید دوش بگیرید و بیایید ببینید مقاله ای که باید ترجمه کنید خیلی بیشتر از آن چیزی است که فکرش را می کردید.تعداد صفحاتی که باید بخوانید را به علاوه تعداد صفحاتی که باید ویرایش کنید و تعداد مشق هایی که باید بنویسید ( ما در رشته جدیدمان مشق هم می نویسیم. فکر کرده اید یاد گرفتن هفت تا زبان مختلف آن هم در یک زمان الکی است؟! ) را جمع بزنید و تقسیم بر ساعاتی که تا شب مانده بکنید، بعد یادتان بیاید که امروز آشپزی و ظرف شستن با شماست و این را هم یادتان بیاید که کلاس هم دارید. در همین زمان شارژر گوشی تان هم دستش با گوشی توی یک کاسه باشد و خراب بشود و کارش را انجام ندهد. شارژر همراهی که داشتید از دستتان بیفتد و بترکد. وقتی دنبال یک کوفتی برای شارژ کردن گوشی هستید دوربین تان هم پرت شود زمین و  یک تکه اش بشکند، آن وقت گریه تان بگیرد. از آنجایی ک وقتی گریه می کنید صورت تان مثل باسن میمون قرمز می شود تصمیم بگیرید کلاس نروید. تصمیم بگیرید اصلا ترک تحصیل کنید. بروید آشپزی یاد بگیرید که هم برای دنیایتان خوب است و هم آخرتتان. بعد دسر خارجی گرانی که دیروز به مناسبت حقوق گرفتن خریده اید را با شیر بپزید که وقتی خانواده از راه می رسند ذوق کنند. یکهو ببینید دسر را بهتان انداخته اند و تاریخش گذشته و هم پولتان کوفت شده، هم شیر! در این زمان شما باشید چه کار می کنید؟ ادامه مقاله را ترجمه می کنید؟ می روید مغازه و دسر را پس می دهید و یک دسر جدید می خرید؟ شارژر گوشی را به یک مرکز تعمیر موبایل می برید؟ خیر.جواب هایتان غلط است. شما فقط می نشینید لب پنجره و منتظر بارش شترمرغ ها از آسمان می مانید و از این روز خوب و دلنشین و سرشار از موفقیت لذت می برید!

27 Sep 16:03

عکس های برتر حیات وحش

by مرد روز

مسابقه سالانه عکاسی از دنیای وحش که توسط موزه تاریخ طبیعی لندن و بی بی سی برگزار می شود از میان ۴۱ هزار عکس ارسالی٬  لیست ۵۰ عکس را برای بخش مسابقه انتخاب کرده است. شما می توانید با رفتن به وب سایت این مسابقه عکاسی در انتخاب عکس برتر نقش داشته باشید. ما به سهم خودمان این ۱۰ عکس را پسندیدیم.

'Heavy Rain' by Pierluigi Rizzato

‘Heavy Rain’ by Pierluigi Rizzato

'Big Mouth' by Adriana Basques

‘Big Mouth’ by Adriana Basques

'Feel Safe' by Juan Carlos Mimó Perez

‘Feel Safe’ by Juan Carlos Mimó Perez

'Great Peacock Moth Caterpillar' by Leela Channer

‘Great Peacock Moth Caterpillar’ by Leela Channer

'Moonlight Climber' by Alexander Badyaev

‘Moonlight Climber’ by Alexander Badyaev

'Stretching' by Stephan Tuengler

‘Stretching’ by Stephan Tuengler

'Too Big But So Tasty' by Alain Ghignone

‘Too Big But So Tasty’ by Alain Ghignone

'Whats This' by Peter Mather

‘Whats This’ by Peter Mather

'Shoulder Check' by Henrik Nilsson

‘Shoulder Check’ by Henrik Nilsson

'Bad Hair Day' by Gordon Illg

‘Bad Hair Day’ by Gordon Illg

The annual Wildlife Photographer of the Year

 

27 Sep 22:12

باخان، اسمی که یادم نخواهد رفت

by nikolaa

این ترم سه تا همکلاسی عراقی دارم که یکی شان فارسی را بهتر از بقیه حرف می زند، اغلب کنار من می نشیند. بعضی چیزها را از روی جزوه ام نگاه می کند و می نویسد. آخر کلاس ها هم اسم مقاله هایی که باید بخوانیم یا کارهایی که اساتید گفته اند انجام بدهیم را از من می پرسد. هی هم بابت زیاد سوال پرسیدنش عذرخواهی می کند. دیروز یکی دیگر از بچه ها بهم گفت: «یه جا دیگه بشین خب. کلافه ات نمی کنه؟» کلافه ام نمی کند. نشستن کنار دختری که فارسی را دست و پا شکسته و با لهجه مخلوط عربی و کردی حرف می زند برایم لذت و حتی نعمت بزرگی است. چند روزی است که به خاطر او سعی می کنم روی حرف های اضافه ای که به کار می برم دقیق تر باشم که یک وقت «صفحه 40 با 48» را اشتباهی به او«40 تا 48» نگویم، ته فعل هایم را نصفه نیمه قورت ندهم. جواب سلامش را کامل بدهم و به یک «سل» اکتفا نکنم، وقتی حرف می زند بگذارم جمله هایش را تا ته بگوید و وسط حرف هایش نپرم. چند روز است که به خاطر سوال های گاه و بی گاه او دارم سعی می کنم زبان مادری ام را درست تر حرف بزنم. و این چیز کمی نیست...

24 Sep 07:52

صدایم می کرد، نگاهش می کردم، می خندید...

by nikolaa

خیلی کم پیش می آید کسی را یک بار ببینم و بعد از سال ها باز هم یادش کنم. سه سال پیش با فلانی توی مترو داشتیم لواشک لیس می زدیم که یکدفعه دستی از پشت به دستم که روی میله بود، خورد. برگشتم و خودم را آماده کردم برای یک برخورد سخت. وقتی توی قسمت مختلط مترو سوار می شوی باید حواست به همه دست هایی که بهت می خورد، باشد. اما چیزی که دیدم به جای اخم یک لبخند گنده کشید روی صورتم. یک بچه فسقلی حدودا 5-6 ماهه بغل مادرش نشسته بود و با دست های فینگولی اش زده بود به دست های من و وقتی برگشتم نگاهم کرد و خندید. خنده ام گرفت. قیافه سیاه سوخته بامزه ای داشت. دوباره برگشتم و مشغول حرف زدن با فلانی شدم. بچه باز کارش را تکرار کرد و با دست صدایم کرد و وقتی برگشتم دوباره خندید. آنهایی که دور و برمان بودند هم خنده شان گرفته بود. چند بار دیگر این کار را امتحان کردم. برگشتم. بچه صدایم کرد. نگاهش کردم. خندید.

در تمام این مدت مادرش مقنعه اش را کشیده بود پایین روی چشم هایش و زمین را نگاه می کرد. رسیدیم به یکی از ایستگاه های شلوغ. مادره خواست بلند شود، سختش بود. بچه را یک لحظه ازش گرفتم. کیسه پر از دستمال کاغذی اش را از روی زمین برداشت، بچه را از من گرفت و پیاده شد. مادرش دستفروش بود. از آنهایی که سر چهار راه می ایستند.

هنوز که هنوز است اگر دروغ نگویم هفته ای یکی دو بار یادش می افتم. هر بار که توی خیابان راه می روم، هر بار که یکی بهم می گوید «فال میخری؟» و هربار یکی از کوچولوهایی را می بینم که دم تئاتر شهر می چسبند به آدم و به بهانه دستمال فروختن انقدر پیشت می نشینند که یک کم خستگی در کنند،. همیشه هم به این فکر می کنم که اگر مادرش آن روز بچه را می گذاشت بغل من و می زد به چاک، شاید حالا فسقلی 3-4 ساله به جای دستمال فروختن سر چهار راه دست من را گرفته بود و می رفت کلاس نقاشی، توی راه هی صدایم می کرد، من نگاهش می کردم، او می خندید...

+شماره جدید نشریه عروسک سخنگو منتشر شد. برای سفارش و اشتراک و دیدن شماره های قبلی و کامل کردن آرشیوتان می توانید به لینک هایی که دادم مراجعه کنید.

17 Sep 09:09

نیمه پر

by nikolaa

از ساعت هشت صبح بیدار شده ام و زل زده ام به سقف و دلم هوای خیابانی را کرده که نمی دانم کجاست. فقط یادم می آید وقتی کوچک بودم یک بار توی اتوبوسی که نزدیک خانه مان نبود نشسته ام و از آن خیابان رد شده ام. خیابانی که پیاده روهای خاصی نداشت و ساختمان های خاصی نداشت و مغازه های خاصی نداشت و حتی اسم خاصی نداشت و هیچ جای خاصی هم نبود. بعد لبخند می زنم و پیش خودم فکر می کنم این یعنی ممکن است یکدفعه کسی از یک گوشه دنیا دلش برای من تنگ بشود! برای دختری که قیافه خاصی ندارد و طور خاصی حرف نمی زند و کار خاصی نمی کند و کلا چیز خاصی نیست...

06 Sep 14:46

ولش کن بابا...

by nikolaa

وقتی دختری را می بینید که تا همین چند روز پیش کارش فرت و فرت حساب کردن کالری چیزهایی بود که قورت می داد، و حالا خیلی راحت دو کاسه دو کاسه بستنی می خورد، شگفت زده نشوید! این یک حقیقت تلخ است که هر چیزی اگر از حدش بگذرد بی اهمیت می شود. این «هر چیزی» می تواند دوست داشتن یک نفر باشد، می تواند وزن باشد، می تواند به فنا رفتن سلامتی باشد، می تواند افتادن درس های دانشگاهی باشد، یا هر اتفاق دیگر...!

07 Sep 06:43

آخرین فرصت جهان

by amirhosein
از کردستان پیچیدم به حکیم اما حکیم غرب را بسته بودند. مجبور شدم بروم سمت تونل رسالت تا بعد یک راهی پیدا کنم برای ورود به چمران جنوب، که برویم سمت فرودگاه امام. مسیر را گم کردم، تو بلیتت دستت بود و من اضطراب داشتم نکند این گم شدن باعث شود دیر برسی و پرواز را از دست بدهی. باز هم از فرعی اشتباهی رفتم و طول کشید تا بالاخره برسم به چمران و نواب و بزرگراه خلیج فارس... در آخرین دقایق رسیدیم به پرواز و تو رفتی... چند سال بعد با خودم فکر کردم آن گم‌شدن‌ها، آن دیر رسیدن‌ها شاید آخرین فرصت‌های جهان بود به ما که نروی، که بمانی، که بگویی هی همین کنار نگهدار، گریه کنی برایم و بگویی می‌خواهم نروم، بمانم... نگفتی، رفتی و آخرین کارت‌مان هم سوخت. رفتی و جهان هرگز شبیه روزهای پیش از رفتن تو نشد... که من در همان شب تنها شدم از تو
05 Sep 05:52

بهر چه؟

by حسام الدین

مقابل خانه ما، چند قدم به چند قدم نیمکتهای آهنی زرد و قرمزی است که بر سر هرکدامشان سایه باشد، پاتوق پیران محله است. چند پیرمرد پا به سن گذاشته بر روی این نیمکت و چند پیرزن از جوانی گذشته، روی آن نیمکت. عصاهای جورواجور چوبی و فلزی و البته تعدادی هم بی عصا.

آنچه هر رهگذری از گفتگویشان می شنود چنین است: نیمکت زنانه از فرزند و نوه و آشپزی صحبت میکنند،  نیمکت مردانه از حقوق بازنشستگی و سیاست و اقتصاد ورشکسته ملی! هر از گاهی هم از این نیمکت زیرچشمی نگاهی به آن نیمکت و از آن نیمکت نگاهی بر این نیمکت، گویی این فتنه نظربازی ما، تمامی ندارد بلکه عمر به عمر ذائقه اش تغییر می کند.

گویی میدان زندگی هم مانند میدان فوتبال است. از اوج که بگذری، نیمکت نشین مسابقاتی و باید از حاشیه به تماشای بازی خوش باشی. هربار که از میان این کهنسالان گذر میکنم در دلم می پرسم «حسام… روزگار نیمکت نشینی تو چگونه است؟» و هزار ترفند و حیله و دلداری که چون نوبت به من رسد من غیر از اینم. یا مشغول خواندنم، یا نوشتن، یا با همکلاسی ها، یا با شاگردها، شاید هم… اما آنقدر در دنیا آنچه پیش آمده با آنچه می پنداشتیم تفاوت دارد که خدا داند عاقبت بازی کجاست

عکس نیمکت مقابل خانه مان ، قبل از سایه !

عکس نیمکت مقابل خانه مان ، قبل از سایه !

حالا اینها فرع بحث است. یک وقتهایی از خودم می پرسم اینهمه نوزاد آمده است و به پیری رسیده. اینهمه جوامع انسانی لب به لب از زایش و مرگ است. در این آمد و شد بی وقفه و پرتکرار، به راستی چند نفر از این میلیاردها نفر، روزی را خلوت کردند و خیلی جدی و قاطع از خود پرسیده اند «زکجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟» و سپس برای این پرسش به وسع خود پاسخی یافتند؟ و مهمتر اینکه باقی عمر را در مسیر رسیدن به همان هدفی سپری کردند که «بهر» آن آمده‌اند؟!

این سیر تکراری زندگی که کودکی بازی، نوجوانی تا جوانی درس برای کنکور، بعد درس برای شوهر و زن و مدرک و موقعیت اجتماعی، بعد ازدواج و فرزند، بعد خانه و کار و ماشین … واقعا این همه زندگی است!؟ چه حجم وسیعی از پیرامون ما در همین جاده زندگی می کنند با عرض متفاوت. ماشین بیست میلیونی تا چندصد میلیونی. خانه محقر اجاره ای تا ویلای مجلل مصادره ای. مدرک مکاتبه ای تا رتبه دانشگاهی و… هرچه باشد بالاخره در همین مسیر است.

به راستی ما فقط آمده ایم که زنده بمانیم!؟ همین!؟ حتی اگر ندانیم برای چه آمده ایم لااقل انقدر میدانیم که برای چنین تکرار بی سرانجامی نیامده ایم …

باید روزی، کنجی خلوت، دقایقی تنها را بر این پرسش صرف کرد که «چرا زندگی میکنم» و پاسخی را یافت که جان ِ ما را آرامش دهد. پاسخ هرکس، همانی است که آرامش میکند. و سپس ماندهء عمر را جور دیگری زیست … هزاران هزار انسان می آیند و می روند و بسیاریشان هیچگاه به درنگ در این پرسش نمی رسند و همانگونه که آمده اند، می روند …

هرچند رسیدن به «هدف» مهم است اما آنچه موضوعیت دارد، «حرکت» است. ما در مواجهه با این تلنگر چند دسته می شویم. آنهایی که می خوانیم و می رویم و آنهایی که میخوانیم و می پسندیم و تصمیم میگیریم روزی را به این پرسش اختصاص دهیم. و البته هر دو دسته به هیچ سرانجام متفاوتی نخواهند رسید. سرانجام متفاوت از آن آنهایی است که همین لحظه درنگ کردند … تحول، حادثه ای است که در «آن» اتفاق می افتد نه در آتی …

01 Sep 12:11

یک خل به علاوه یک خل دیگر!

by nikolaa

اگر قرار باشد خل ترین دخترهای شهر را انتخاب کنند، بی شک من و برفی به طور مشترک کاپ نفر اول را بالای سر می بریم. اینکه آدم هر روز برود یک عالمه کیف و کرم ضد آفتاب و لوازم آرایش و لباس و عینک قیمت کند، بعد همانطور که دارد پول هایش را از شپش های ته جیبش جدا می کند، یکدفعه ببیند وسط کتابفروشی ایستاده و یک عالمه کتاب توی بغلش است و پول ها را داده به صندوقدار و فقط شپش توی جیبش مانده، حتما نشانه ای از خل بودن است. این نکته را یادتان نرود که این نوع از خل بودگی واگیردار است. وگرنه من و برفی هیچ کدام اوایلش به این شدت خل نبودیم. هی روی هم تاثیر گذاشتیم و شدیم اینی که می بینید. حالا فقط سعی می کنیم وقتی از کتابفروشی می آییم بیرون خودمان را بزنیم به آن راه و غصه پول نداشتنمان را نخوریم و غصه شاداب نبودن پوستمان را نخوریم و غصه آن عینکی که اندازه دو ماه حقوقمان می ارزید را نخوریم و غصه مانتوهای بته جقه دار رنگی رنگی را نخوریم و بخندیم و به این فکر کنیم که خل بودن هم عالمی دارد برای خودش...

02 Sep 15:27

یک نفر باید قدم بردارد بالاخره...

by nikolaa

وقتی به دوست ها و همکلاسی هایم فکر می کنم می بینم که همه شان یا از ایران رفته اند، یا دارند کارهایشان را می کنند که بروند یا حداقل دوست دارند بروند. بعد من در حالتی که به نظر خیلی ها احمقانه یا شعارگونه به نظر می رسد محکم چسبیده ام به این خاک و دلم نمی خواهد هیچ جای دیگری زندگی کنم یا درس بخوانم. سفرهای کوتاه یا دوره دیدن و آشنا شدن با کشورهای دیگر را دوست دارم اما «ول کردن و رفتن» را نه!

من هم مثل خیلی ها از خیلی چیزها شاکی ام. از بچه های کوچک دستفروش گرفته تا زن هایی که با تن شان پول در می آورند و جوان های بی کار و بی عدالتی ها و رابطه بازی ها در زمینه درسی و کاری و گرانی و فلان و فلان! اما دوست ندارم همه چیز را ول کنم و بروم. شاید به قول خیلی ها جوگیر شده ام اما ترجیح می دهم جوگیر باشم و بمانم و سعی کنم یک درصد (همین یک درصد هاست که معجزه می کند) وضع را عوض کنم، نه اینکه بروم و دعا کنم که همه چیز خودش درست شود. هیچ چیز خودش درست نمی شود و خدا سرگذشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد تا خودشان نخواهند (اگر حرف مرا باور ندارید بروید قرآن خودش را بخوانید!)

اعصابم خرد می شود وقتی هر کس از راه می رسد می گوید: «خاک تو سرت! تو با این موقعیت چرا نمیری؟». اصلا من یک دختر جوگیر شعار دهنده نادان هستم که با وجود موقعیت خوبی که برای پذیرش گرفتن و رفتن دارم، دلم می خواهد بمانم و کارهای بزرگ تری بکنم. زور که نیست؟ هست؟

30 May 10:20

این رو شوهر خواهرک تو وایبر برام فرستاد، حیفم اومد لذتش رو با شما شریک نشم

by 1002shab
 

ﺟﻤﻼﺗﯽ ﺍﺯ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺩﻭﺭ :

- ﻣﻦ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﻨﺪﻩ ، ﯾﻪ ۵ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭ

- ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺣﺴﺶ ﻧﯿﺴﺖ ﻏﺼﻪ ﺑﺨﻮﺭﯼ ﺭﺳﻤﺎ ﻏﺼﻪ ﺗﻮ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ

- ﺑﯿﺸﺘﺮﯾﻦ ﺷﮑﺴﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺧﻮﺭﺩﻡ , ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺭﻭﻍ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ

ﺑﺎﯾﺪ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ , ﺍﻣﺎ ﻧﮕﻔﺘﻢ

- ﺷﺎﻧﺲ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﺁﺩﻣﻮ ﻣﯿﺰﻧﻪ؛ ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺯﻧﮓ ﺑﺮ

ﻧﻤﯿﺪﺍﺭﻩ؛ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﮐﻼً ﮐﻠﯿﺪ ﺩﺍﺭﻩ

- ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﻳﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﭼﺎﺭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺷﺪﻳﺪ ﺷﺪﯼ ﺑﺪﻭﻥ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﻴﺴﺘﯽ , ﺧﺮ

ﺩﺭﻭﻧﺘﻪ

- ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺍﻟﮑﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻢ ﮐﺴﯽ ﺟﺪﯾﻢ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ

- ﺁﻗﺎﯼ ﻣﺠﺮﯼ ﻣﺎ ﺑﯽ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ ، ﺗﺮﺑﯿﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻣﻨﺘﻬﺎ ﺻﻼﺡ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯿﻢ ﺍﺯﺵ

ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﯿﻢ

- ﺑﻌﻀﯿﺎ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻗﺸﻨﮓ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﻨﺪ ﺁﺩﻡ ﺣﯿﻔﺶ ﻣﯿﺎﺩ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﮑﻨﻪ

- ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻣﺸﮑﻮﮐﻲ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻬﻢ ﺧﻮﺵ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﻩ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻴﻤﻴﺮﻡ

- ﯾﻪ ﻋﺪﻩ ﺁﺩﻡ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﻔﻬﻤﻦ ﮐﻪ ﻧﻔﻬﻤﻦ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﻔﻬﻤﯿﻢ ﻧﻔﻬﻤﻦ

- ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﺎ ‏« ﺑﺎﺷﻪ ﻣﺮﺳﯽ ‏» ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻔﻪ ﺷﻮ

- ﻣﻦ ﻧﻈﺮﻣﻮ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺗﺤﻤﯿﻞ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ، ﺍﻣﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻧﻈﺮﺵ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻣﺨﺎﻟﻒ

ﺍﺳﺖ ، ﺧﺮ ﺍﺳﺖ ، ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ﺭﻓﺖ

- ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﻣﺎ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩﻭ ﺑﻌﻀﯽ

ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﮐﺴﯽ ﻣﺎﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﺎ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﯿﻢ ﺧﻼﺻﻪ ﯾﮏ ﻣﺸﺖ ﻧﻔﻬﻢ ﺟﻤﻊ

ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺍﺟﺘﻤﺎﻉ ﺩﺍﺩﯾﻢ

22 Aug 07:08

گام‌های استوار تو

by رضا مرادی غیاث آبادی
زخمی و دردمند می‌شوی. در گوشه‌ای از پا می‌افتی. به امید روزی هستی که زخم‌ها بهبود یابند و کسی بر آنها مرهمی نهد. روزها و ماه‌ها و سال‌ها می‌گذرند و می‌بینی نه درمانی هست و نه درمانگری. دستانت را بر زانوانت استوار می‌کنی و با همه دردها و زخم‌ها دوباره برمی‌خیزی. تو پرغرور و دوست‌داشتنی هستی آنگاه که ناامید از همه جا به خودت امید می‌آوری و بر پای زخمی خود تکیه می‌کنی.
18 Aug 19:57

http://ololon.blogsky.com/1393/05/28/post-946/

by محسن باقرلو

اینترنت وایرلس کم کم دارد از آب و غذا و نفس کشیدن هم ضروری تر میشود برایمان ... آویزان شده ایم بدجور به این حبل المتین عصر جدید ... اینترنت که وصل است ما قطعیم ... از اطراف و اطرافیانمان و از زندگی راست راستکی ... سالی ماهی یک شب که اینترنت قطع میشود یکهو ما وصل می شویم و ایضن شوکه ... شوکه از اینکه همسرمان چقدر عوض شده ، پدر مادرمان چقدر پیر شده اند ، بچچهء برادرمان چقدر قد کشیده ، به فلان دوستمان چقدر وخت است که زنگ نزدیم ، آینهء سر طاقچه را چقدر خاک گرفته و الی آخر ، الی اول ... مثل یک روز حبس ابد می ماند این اوضاعی که در آنیم یا آن در ماست ! یکجور ناجوری ست کللن

03 Aug 07:54

آدم است و یک آه و دم

by زن بابا

بیست و دو سال پیش در چنین روزی مادربزرگ عزیزمان را از دست دادیم . بی آنکه بدانیم چه نعمتی را از کف می دهیم .  

در واقع در روزها و ماههای بعد بود که به تدریج جای خالی اش هی پررنگ و پرنگتر شد تا ما به خودمان بیاییم که چرا تا وقتی در کنارمان بود ، قدرش را ندانستیم .  

مادربزرگی که من نوه دختری اش بودم و بچه های عمه دایی جان نوه های پسری اش .  

و بزرگترهای ما چنان ما را مودب بار آورده بودند و ما چنان احترام بزرگان فامیل را نگه می داشتیم که طفلک مادربزرگمان که در زمان حیات خیری از ما ندیده بود ، همیشه با حسرت می گفت یعنی من که بمیرم اصلا شما بچه ها یاد من هم می کنید ؟  

 

و چنین نوه های گلی بودیم ما که مادربزرگمان انتظار حداقل یک یادآوری بعد از مرگش را داشت  .  

 

در تمام چهل روزی که در بیمارستان درد می کشید و مامان جان مثل پروانه شب و روز دورش می چرخید ، من همه اش به جان مامان جان نق می زدم که چرا خانه و زندگی را رها کرده و پرستاری مادرش را می کند !  

من سنگدل فقط و فقط یک بار به دیدنش رفتم آن هم به اجبار و نه به اشتیاق .  

وقتی مادربزرگ درمیان فوران مهرو محبت نوه های گلش پرکشید ، تازه عزیز شد .  

فکر می کنید چه کسی خودش را در مراسم عزاداری تکه پاره می کرد ؟  

چه کسی آنقدر شیون می کرد که از حال می رفت ؟  

البته واضح و مبرهن است که من و دخترعمه دایی بزرگمان که بیشتر از همه کم لطفی کرده بودیم و بیش از همه مورد توجه مادر بزرگ بودیم .  

 

عذاب وجدان لحظه ای مرا آرام نمی گذاشت . جای خالی اش مثل خوره مرا از درون می خورد .  

 

من فقط یک دختر بیست و یک ساله احمق  و خودخواه بودم و فرسنگها فاصله داشتم با این زنی که حالا خودش را وقف اطرافیانش می کند .  

 

سالها زمان برد تا یاد بگیرم آدمها را در زمان حیاتشان دوست بدارم .  

یادبگیرم بزرگان از ما فقط احترام می خواهند و این کمترین کاری ست که ما می توانیم برایشان انجام دهیم .  

 

و چقدر متاسف بودم از اینکه پدرومادرهایمان به دلیل فرزند سالاری ، احترام به بزرگان را به ما یاد نداده بودند و حالا ما باید بهای گزافی بابتش می دادیم .  

باید زمانی می فهمیدیم که از نعمت پدربزرگ و مادربزرگ محروم بودیم و با حسرت به آنانی که این نعمت را داشتند ، نگاه می کردیم .  

حداقل یاد گرفتیم که احترام پدرومادر خود را قبل از آنکه دیر شود داشته باشیم هرچند آن افسوس کهنه همیشه با ماست .  

 

در تمام این سالها هیچ وقت نتوانستم رفتن مادربزرگ را باور کنم .  

در زمان تجرد حتی گاهی که به خانه برمی گشتم دنبال کفشهای مادربزرگ چشم می گرداندم به خیال آنکه آمده به خانه ما . اما چند لحظه بعد یادم می آمد این حقیقت تلخ را که او دیگر نیست تا من جبران کنم آن گذشته تلخ را .  

بیایید قدر یکدیگر بدانیم پیش از آنکه دیر شود .

16 Aug 16:11

Best Welding mask in the world!

17 Aug 06:55

زندگی ما بسیار بهتر و زیباتر می‌شد اگر در مدارس و دانشگاه‌ها این مهارت‌ها را به صورت اصولی به ما می‌آموختند

by علیرضا مجیدی

زندگی ما بسیار بهتر و زیباتر می‌شد اگر در مدارس و دانشگاه‌های این مهارت‌ها را به‌صورت اصولی به ما می‌آموختند

مدرسه، معلم‌ها و کتاب‌های درسی، تأثیری انکارنشدنی روی آینده یک فرد یا جامعه دارند. اگر نیک بنگرید و اندیشه کنید، شاید با من موافق باشید که حتی تک‌جملات آموزگاران در سنین کودکی، می‌توانند آینده شغلی یا جهان‌بینی آینده دانش‌آموزان را تغییر بدهند.

دبستان‌های جای بهتری می‌شدند، اگر این‌همه اصرار برای تزریق معلومات، عقاید و باورهای «مسلم» به ذهن‌های ما در آن‌ها صورت نمی‌گرفت و به‌جای آن روی چیزهایی مثل روش تحقیق، پرسشگری، شیوه درست تعقل و استدلال تأکید می‌شد.

سایت لایف‌هکر فهرست جالبی از ۱۰ مهارتی را گردآورده استکه اگر ما در همان سنین کودکی و نوجوانی، به‌جای آن‌همه درس‌های خسته‌کننده، یا لااقل در کنار آن‌ها می‌آموختیم، زندگی موفق‌تری می‌داشتیم.

8-17-2014 11-06-09 AM

۱- آموزش علوم کامپیوتر

بسیاری از ادارات دولتی در حال حاضر کلاس‌های ICDL برای کارمندان خود می‌گذارند، اما این کلاس‌های خسته‌کننده و غیرکاربردی واقعاً نمی‌توانند به نیازهای پایه هنرآموزان پاسخ بدهند.

کاش جای این کتاب‌های خسته‌کننده، درس‌های کاربردی‌تری با مثال‌های ملموس تنظیم می‌شدند و کاربران به‌صورت ساده یاد می‌گرفتند که چطور مثلاً ویندوز نصب کنند، فضای هارد را مدیریت کنند، از آنتی‌ویروس و فایروال استفاده کنند، دانلود کنند و چطور به‌صورت ایمن و هدفمند وب‌گردی کنند یا حتی وبلاگ بنویسند!

۲- آموزش روش‌های تندخوانی

متأسفانه در حال حاضر هیچ برنامه‌ای برای معرفی رمان‌های کلاسیک به دانش‌آموزان وجود ندارد، شاید این رمان‌ها تهدیدی برای ذهن‌های نوجوان‌ها تلقی می‌شوند!

تصور می‌کنید که جامعه تحصیل‌کرده‌ای داریم؟ یک رمان ادبی به دست گروهی از همین تحصیل‌کرده‌ها با مدارک درخشان بدهید و از آن‌ها بخواهید یک صفحه را از روی بخوانند، از همان حالت قرائت آن‌ها درمی‌یابید که چقدر در درک مطلب و ادای صحیح کلمات و اصطلاحات ضعیف هستند.

مشکل عمده دیگر ما این است که با روش‌های تندخوانی علمی آشنا نیستیم و شمار اندکی از ما هم که تندخوان هستند، این مهارت را با آزمون‌وخطا و تجربه و به‌حکم نیاز، آموخته‌اند.

8-17-2014 11-15-11 AM

۳- روش‌های مدیریت وقت

اوه! سفارشی می‌دهید و قرار ملاقاتی می‌گذارید و توقع دارید که طرفتان، درست سروقت کار را تحویل بدهد و یا سر قرار بیاید. متأسفانه در جامعه ایران، وقت و قول هیچ احترامی ندارند.

موضوع، در بسیاری اوقات عدم تعهد یا بی‌احترامی طرف شما نیست، بلکه این واقعیت است که آن‌ها واقعاً در مدیریت وقت ناتوان هستند.

بسیاری از ماها نمی‌دانیم که چطور کارها مهم و جانبی و تفریحات خود را زمان‌بندی کنیم، چطور یک پروژه بزرگ را به پاره‌های کوچک تقسیم کنیم و هر پاره را مطابق زمان‌بندی روزانه مشخصی انجام بدهیم.

درست به همین خاطر است که یک پروژه یک‌ماهه در ایران، گاهی شش ماه یا یک سال طول می‌کشد!

8-17-2014 11-15-26 AM

۴- روش مطالعه

خوشبختانه به خاطر کنکور و آزمون‌های بزرگ دیگری که مجبور هستیم در آن‌ها شرکت کنیم، برخی از مؤسسات آموزشی، مدتی است که روش‌های مطالعه را به‌صورت علمی آموزش می‌دهند.

این البته کافی نیست و لازم است به‌صورت مداوم‌تری روش‌های مطالعه، تقویت حافظه و مرور درس‌ها به ما آموزش داده شود.

8-17-2014 11-15-43 AM

۵- روش‌های مدیریت مالی

بسیاری از ماها این بهانه را دارند که اصولاً حقوق ماهانه آن‌قدر نیست که بخواهیم به دنبال مدیریت کردنش هم باشیم، اما خب بعد از گذشت سال‌ها و آزمون‌وخطاهای مکرر، بر باد دادن مبالغ هنگفت برای خریدهای بیخود، سرمایه‌گذاری‌های اشتباه و از دست دادن فرصت‌های طلایی، ما تازه می‌فهمیم که چه اشتباهاتی کرده‌ایم.

۶- روش‌های بقا

فکر می‌کنید که اگر همین‌الان در شهر بزرگی که در آن زنده هستید، زلزله بیاید یا در صحرا یا کوهی رها شوید، چقدر شانس بقا دارید. در خانه چند نفر ما آب و غذا برای چند روز ذخیره‌شده است، چند درصد ما جهت‌یابی علمی را بلد هستیم؟

۷- مهارت‌های مذاکره

ایرانی‌ها فکر می‌کنند که مهارت چانه‌زنی یا اگر بخواهم عوامانه صحبت کنم فریب و مخ‌زنی را خیلی خوب بلد هستند. اما در عمل وقتی پای صحبت‌های دو طرف یک معامله بنشینید، می‌بینید که این مهارت به‌صورت علمی در ما وجود ندارد.

مثلاً تصور کنید که کارمند یک دستگاه دولتی یا نماینده یک صنف هستید و برای بهتر کردن شرایط کاری‌تان مجبور هستید روی رئیس خود، تأثیر بگذارید.

بسیاری از موارد تنها کاری که از عهده از خیلی‌ها برمی‌آید، تملق و چاپلوسی یا در مقابل آن خشم و شکوه و شکایت پی‌درپی است، درصورتی‌که راه‌های بهتری برای تأثیرگذاری و نرم کردن دل مافوق‌ها وجود دارد.

برای مثال شما می‌توانید خیلی ساده، کاری کنید که رئیس (اگر خوش‌نیت باشد و بخواهد!) خود را در شرایط دشوار کاری خود شما تصور کند، شما می‌توانید در حین مذاکره موفقیت‌ها و شایستگی‌ها را که در عین داشتن مشکلات فراوان کسب کرده‌اید به رخ بکشید و برای خود احترام بخرید، شما می‌توانید به‌جای فریب، تملق یا سعی در فروختن دیگران، با هم‌داستان کردن دیگران با خود برای خود احترام بخرید ….

۸- روش‌های دفاع شخصی

کمتر کسی است که از آموختن روش‌های دفاع شخصی بی‌نیاز باشد، یک پزشک، پرستار در بیمارستان، یک هر رهگذری که این روزها در خیابان‌های شهرهای بزرگ تردد می‌کند، باید لااقل به‌صورت اندک هم شده، دفاع شخصی بداند.

دانستن این روش‌ها، بر میزان اعتمادبه‌نفس شما می‌افزاید و حتی گاهی می‌تواند جان شما را نجات بدهد.

۹- بهداشت روانی

آموزش روش‌های «نه» گفتن، مقابله با شکست‌های بزرگ در زندگی، استرس و افسردگی و خشم، بسیار ضروری هستند.

جامعه ما واقعاً به خاطر نبود چنین آموزش‌هایی زیان فراوان دیده است، ما یاد نگرفته‌ایم که چطور در هنگام خشم، می‌توان خونسردی را بازیافت، یاد نگرفته‌ایم که چطور می‌توانیم به‌جای پناه بردن به مخدرها، غم خود را تسکین بدهیم و چطور در مقابل درخواست‌های بی‌جای دیگران محکم بایستیم و «نه» بگوییم.

8-17-2014 11-16-08 AM

۱۰- روش‌های شغل‌یابی و شرکت در مصاحبه‌های شغلی

برای موفقیت در آزمون‌های شغلی (البته اگر کاذب نباشند و قبل از شرکت در آن‌ها، عملاً انتخاب صورت نگرفته باشد!) باید مهارت‌هایی داشته باشید، از ارائه یک رزومه خوب گرفته تا شیوه در بر کردن لباس رسمی مناسب، زبان بدن، نشستن، دست دادن و صحبت کردن.


می‌توان موارد دیگری را بر این فهرست ۱۰ تایی افزود، اما اگر خوب نگاه کنید، می‌بینید که بسیاری از ماها شاید دو سه دهه از زندگی را صرف آموختن تجربی همین مهارت‌ها کرده‌ایم، درصورتی‌که می‌توانستیم همین مهارت‌ها را به‌صورت مدون‌تری در زمان کوتاه‌تری در مدارش بیاموزیم و به کار بگیریم.

فراتر از این‌ها، حتی در آموزش دروس رسمی در مدارس، هم عنصر گم‌شده، ایجاد خرد یا فرزانگی wisdom است.

مغز ما، فقط یک انبار یا هارد دیسک برای ذخیره اطلاعات نیست، ما باید بتوانیم به‌صورت مرتب بین چیزها و رویدادها ارتباط برقرار کنیم، بپرسیم، تعمیم دهیم، مسلمات را زیر سؤال ببریم، چاره‌جویی کنیم.

در همین راستاست که می‌شود کلاس‌های خسته‌کننده ادبیات داشت، بدون اینکه کوچک‌ترین شعله‌ای را برای نویسنده شدن، شاعرانگی و قریحه خوش را در مغز دانش‌آموزان برافروخت. می‌توان از ده‌ها منظومه و کتاب شعر و رمان در قسمت تاریخ ادبیات نام برد، بدون اینکه جلسات همخوانی کتاب‌ها را داشت!

درست به همین خاطر است که شما درصورتی‌که یک پدر یا مادر هستید، باید از همین حالا به فکر آموزش‌های مکمل تأثیرگذار برای فرزندان خود باشید.



فید یک پزشک محل مناسبی برای تبلیغات شما: محل تبلیغات متنی و بنری شما

برای سفارش تبلیغ تماس بگیرید

13 Aug 02:58

Phun with Fotoshop

14 Aug 15:33

تابستان خود را چگونه بگذرانید

by nikolaa

یک وقت هایی در زندگی هست که برای خودتان برنامه سینما می ریزید و کلی خوشحالی می کنید. بعد برای اینکه چه کسی را همراه خودتان ببرید، هزار تا گزینه مختلف را مد نظر قرار می دهید و از اینکه یک آدم اجتماعی هستید کلی احساس غرور می کنید. اما همه چیز همین جا تمام نمی شود. نمی خواهم ناراحتتان کنم اما همین که برنامه یک نفر از آن هزار نفر را هم نمی دانید و خبر ندارید کدام یکی می تواند شنبه ها شما را برای فیلم دیدن همراهی کند، یعنی حتی یک دوست صمیمی هم ندارید! پس بهتر است به جای برنامه ریختن و خوشحالی الکی به بقیه کارهایتان برسید و صبر کنید تا دی وی دی فیلم مورد نظر وارد بازار شود و بعد تخمه بخرید و بنشینید با تنهایی تان در خانه دو تایی فیلم ببینید!

15 Aug 07:24

حیات دوباره با طعم هالیوود، زوج جوان بازمانده از سانحه هواپیما

12 ساعت،32 دقیقه


این عکس می‌تواند صحنه آخر یک فیلم هالیوودی باشد. فیلمی نفس‌گیر از یک سانحه هوایی که به اتفاقی تراژیک ختم می‌شود، ولی پایان ماجرا حداقل برای این دو نفر با بقیه کاملا متفاوت است. این دو را می‌توان قهرمانان این داستان تلخ در نظر گرفت که با سناریویی باورنکردنی از مهیب حادثه رهیده‌اند. «محمد عابدزاده و مریم رهنما» همان زن و شوهری هستند که معجزه‌آسا از سقوط هواپیمای ایران ۱۴۰ جان سالم به در برده‌اند. محمد در صفحه فیس‌بوکش کنار این عکس نوشته: «مریم امروز مرخص شده و من هم به گمانم از یکشنبه آینده بتونم برم خونه. فقط و فقط صدا و کلام شما قوت قلب ما در روزهای کابوس‌وار گذشته بود. از داشتن چنین دوستانی به خود می‌بالیم. از همه‌تون ممنون‌ام.»  قابل تصور است که خوش‌حالی دوستان و بستگان در پای این عکس چقدر زیاد باید باشد. بعضی شادی‌شان را هم با طنز ذاتی ترکیب کرده‌اند و کامنت‌های بامزه‌ای گذاشته‌اند، مثل:‌ «سوختگی بهت میاد، شبیه فرشته‌هایی شدی که تازه به زمین هبوط کردند!»، «موفق باشین … سال دیگه توی برنامه ماه عسل می‌بینمتون!» و …  محمد اخیرا در مصاحبه با وبسایت «جام جم سرا» عنوان کرده که یکی از طرف‌داران پر و پا قرص فیلم‌های هالیوودی‌ست و از شروع این حادثه خودش را وسط یکی از این فیلم‌ها تصور کرده. او پیش از این نیز یک‌بار دیگر از دو قدمی مرگ خودش را نجات داده‌است. آن‌بار اتفاقا از طبس با یکی از اتوبوس‌های پر حادثه اسکانیا به تهران می‌آمده که به علت سرعت زیاد دچار اتصال در سیستم برقی می‌شود و آتش می‌گیرد و چپ می‌کند، او هم که دقیقا کنار باک بنزین نشسته بوده با زحمت بسیار خودش را از لابه‌لای شیشه‌‌های شکسته به بیرون پرتاب می‌کند و هر طوری که هست دورتر می‌شود. تعداد زیادی از مسافران آن اتوبوس هم در آتش سوختند و جزغاله شدند.  محمد این‌بار مهارت جیمز باندی خودش را با وسیله‌ی نقلیه‌‌ی مدرن‌تری امتحان می‌کند. این‌دفعه همسرش هم همراهش هست. در آن هنگامه دود و آتش و سقوط، و در حالی‌که یکی از بال‌های هواپیما به علت برخورد با دیواری بتنی کنده شده و هواپیما بر زمین متوقف شده، کمربندهای ایمنی هر دو را باز می‌کند و از همسرش می خواهد که به بیرون بپرد، خودش هم پشت سر او بیرون می‌پرد، ناگهان یادش می‌افتد که کیف لپتاپ‌اش را جا گذاشته است، لحظه‌ای مکث می‌کند بعد بر می‌گردد و آن را از درون هواپیما‌ی شعله‌ور بر می‌دارد. ظاهرا سوختگی دستش هم ناشی از همین است. مسافران دیگری‌ هم بیرون پریده‌اند ولی همان‌جا زمین‌گیر شده‌اند، اما او که قبلا سابقه رهایی از آتش‌سوزی را دارد دست همسرش را می‌گیرد و با تمام قوا شروع به دویدن می‌کنند. مسافت زیادی دور نشده‌اند که هواپیما با صدای مهیبی منفجر می‌شود. احتمالا این صحنه باید به‌صورت اسلوموشن در ذهن او ثبت شده باشد. دیگر چیزی یادش نمی‌آید تا این‌که خودش را روی تخت بیمارستان می‌بیند در‌حالی‌که پزشکان دارند دستش را پانسمان می‌کنند.  هالیوود می‌تواند از این ماجرا به‌عنوان سندی زنده و واقعی مبنی بر حقانیت فیلم‌هایش استفاده کند! محمد اتفاقا در صفحه فیس‌بوکش فیلم‌هایی هنری و جدی از سینمای روز دنیا را لایک کرده که نشان‌ از سلیقه‌ی متفاوت او در زمینه هنر هفتم دارد. از خودم می‌پرسم کدام‌یک از این فیلم‌ها می‌توانسته الهام‌بخش او باشد که این‌چنین در دل حادثه روحیه‌اش را حفظ کند و جانش را به در ببرد؟ به‌ناچار باید چند فیلم را از دور خارج کنم، فیلم‌هایی مثل «لولیتا»ی استنلی کوبریک، «املی» ژان پیر ژنه، «ویکی، کریستینا، بارسلونا»ی وودی آلن، و حتی «درباره الی» اصغر فرهادی. ولی بقیه می توانند الگوی مناسبی برای «بقا در شرایط حادثه» باشند. مثلا کاپیتان جان میلر (تام هنکس) در فیلم «نجات سرباز رایان»، و یا تایلر داردن (براد پیت) فیلم «باشگاه مشتزنی»، ولی شاید روبوت قهرمان فیلم-انیمیشن Wall-E بیشتر به او بخورد که بر اثر عشق به ایو(حوا)، حیات و زندگانی را دوباره به زمین بر می‌گرداند.  از عیب هالیوود زیاد گفته‌اند که مثلا الگوی خلاف‌کاران است و یا تأثیر مخرب بر کودکان دارد و ... ولی به نظر می‌آید باید از هنرهایش هم ذکر شود، از جمله این‌که می‌تواند زوج عاشقی را از وسط یک حادثه، زنده برگرداند.          عکس اصلی یادداشت از صفحه فیس‌بوک محمد عابدزاده



03 Aug 15:10

خدا هم که نمی خواهد معمولا!

by nikolaa

قرار بود از یک جایی وامی بگیرم با مبلغ اندک و تسهیلات ویژه (!). پرسیدم «چی بیارم؟» گفتند «دو تا ضامن کارمند رسمی دولت با فیش حقوقی و گواهی کسر از حقوق و چک و پرینت سه ماه آخر حساب جاری و سنوات شغلی!» دوباره پرسیدیم «بیارم، میدید؟» گفتند «اگه خدا بخواد»! مثل وقت هایی که کوچک تر بودم و می خواستم بروم اردو و به مامان می گفتم «برم؟». می گفت «اگه بابات بذاره!» بابا هم که نمی گذاشت معمولا!

01 Aug 12:30

از دیو و دد ملولم انسانم آرزوست ...

by saborane

با نامه ی دادگاه اومدن ، پسر 16 سالشون همراهشونه ، طبق قانون حداقل باید دو جلسه مشاوره داشته باشن و اگر مشاور عدم سازش رو اعلام کنه ، می رن برای مراحل پایانی طلاق .

هر دو کم سوادن ، آقا از خانومش خیلی کوتاه تر و حدود 13 سال بزرگتره ، تقاضای طلاق از طرف خانوم بوده و اقا تحت فشار بچه ها با جدایی موافقت کرده .  

وقتی سوال می کنم چرا می خواهید از هم جدا شید ؟ خانوم می گه دیگه توان زندگی با آقا رو ندارم ، آقا می پره وسط حرف خانوم می گه ، این خانوم تمکین نمی کنه ، دیگه منو نمی پسنده ، من که نمی خوام طلاقش بدم ، خودش طلاق می خواد ، دعوامون شدنی من کمی عصبی می شم ، یه وقتایی هم کتک می زنم ، خانوم می گه یه وقتایی ؟ !!! بیست ساله دارم کتک می خورم ، از 13 سالگی که اومدم خونش کتک خوردم تا همین هفته ی پیش ، قندون رو سرم شکسته ، از پله های چهار طبقه ساختمون نیمه کاره منو پرت کرده ، انگشت شصتم رو شکسته ، با شیلنگ و چوب منو زده ، آجر رو سرم کوبیده ، این آخرین بار هم با کمربند همه ی تنم رو سیاه کرده ، بچه هام شاهدن ، می تونید از پسرم که اومده بپرسید ... آقا می گه خانوم شما به من گوش کنید ، تو قران هم اومده اگه زن تمکین نکرد مرد می تونه بزنه ، اولش گفته با تذکر و قهر بعد کتک ، اشتباه من اینه اول کتک می زنم باید قهر کنم ، آدم اشتباه می کنه خوب منم اشتباه کردم ، قول بده تمکین کنه من دیگه نمی زنمش ... می خواد از من طلاق بگیره دوباره شوهر کنه ، خانوم به صورت مردش بعد یک ساعت نگاه می کنه و می گه تو درس عبرتی شدی که دیگه من به هیچ مردی نگاه هم نکنم ! 

می گم من می دونم شما از چه آیه ای حرف می زنید ، آیه 34 سوره نساء از تنبیه زن حرف زده ولی نه از شکستن و کبود کردن و ... گفته با چوب مسواک ( من خودم تو این زمینه مشکل دارم و دنبال دلیل می گردم ) ، این فرق داره با چوب و کمربند و ... که شما با استناد به این آیه به خودتون اجازه می دید با این وسایل خانومتونو کتک بزنید . از پسرشون می خوام بیاد تو اتاق ، تک تک جمله های مادر تایید می شه علاوه بر اون کتک بچه ها چه در منزل و چه در انظار عمومی هم مطرح می شه ، دلیلی برای جلسه ی دوم مشاوره نمی بینم و همون روز نامه به دادگاه رو می دم .

1-      کمتر کسی رو دیدم در سن پایین ازدواج کرده باشه و راضی باشه ، پس وقتی ازدواج کنیم که می دونیم چرا و با کی داریم ازدواج می کنیم .

2-      طبق نظر آدلر ، وقتی فردی نقصی در خودش می بینه در صدد جبران اون برمیاد ، این اقا به دلیل کوتاه بودن از همسر درصدد جبران با نشون دادن قدرتش در تنبیه های بدنی بوده ، یادمون باشه ، همه ی ما نقص هایی در ظاهر و باطنمون داریم که اذیتمون می کنه ، همیشه جبران ها منفی نیستن ، می تونیم راه کاربهتری اتخاذ کنیم ، این مرد اگر محبت و جذابیتهای رفتاری رو انتخاب می کرد ، الان همسر و فرزندانش یک صدا طلاق رو فریاد نمی زدن .

3-      همیشه همون جلسه ی اول نامه برای جدا شدن رو نمی دم ، گاه چندین جلسه از زوجین متقاضی طلاق می خوام که بیان مشاوره و چون باید نامه رو از ما بگیرن ، مجبور به آمدن هستن و این باعث میشه که روابط تصحیح شه ، در مورد این زوج ، امکان تغییر در حداقل بود .

4-      طبق تحقیقی تو کشور مشخص شده مشاوره ی ضمن طلاق 33 درصد افراد رو منصرف و به زندگی برگردونده ، مشاوره در مواردی مثل اعتیاد یکی از زوجین ، مشکلات حاد اقتصادی و اختلال شخصیت یکی از زوجین بی فایده اس .

5-      از آیات قران سوء استفاده و تفسیر به رای نکنیم .

6- عکس رو نذاشتم تا حس بدی رو منتقل نکنم .

02 Aug 00:04

حی علی الشُمال

by kakestan
 

نماز ِ جماعت موجب ِ وحدت در بین ِ مردم می شود . تعطیلات و سفر مردم به شمال نیز همینطور .

چه بسا کارایـــی ِ سفر به شمال در شکل گیری ِ وحدت مـردم بیش تر هم باشد . جماعتی در 3- 4

باند، در مسیری یک باند ِ،همگی در کنار ِ هم رو به شمال قرار می گیرند ، همگی با هم کلاژ گرفته،

همگی با هم دنده عوض نموده، همگی با هم کلاژ ول کرده ،همگی با هم گاز داده و هر جا که لازم

باشد با وحدت ماشین ها را خاموش می نمایند و با صبری کم نظیر ساعت ها در ترافیک ایستاده و

همگی به روبرو خیره می شوند .

بیایید ... بیایید و هر چه لباس ِ بی خواهر مادر دارید بیاورید شمال بپوشید .

بیایید ... بیایید و با مایوهایتان به بازار بروید و با لباس هایتان به درون ِ دریا .

بیایید ... بیایید و در شهر و اجتماع و ماشین و ویلا و چادر ، هارررر هارررر با صدای بلند بخنـــدید و

شیهه بکشید و جیغ بزنید و نعره !

بیایید ... بیایید و ...هی بیایید !

ولی جسارتا ً در پی ِ این وحدت ِ والا هدف چیست ؟ حمله به دریا و ( خجالتاً ) لخت شدن ؟ گرفتن ِ

عکس هایی با پوزیشن های خاک بر سری برای فیسبوک ؟ راه رفتن با شلوارک در سطح ِ شهر ؟

داشتن ِ آزادی های یواشکی در پشت دار و درخت و بوته ؟ یا ... ویلا با ژیلا ؟

هدف از سفر چرا اینقدر خاک بر سر شده ؟! می خواهید ما به شهرتان بیاییم و صحـــبت کنیم تا

بتوانید همان جا لخت شوید و شلوارک بپوشید و موهایتان را به دست ِ باد بسپارید و یک عدد ژیلا

به نامتان بزنیم ؟ یا اصلاً لوله کشی کنیم و دریا را به شهرتان بیاوریم ؟ از شوخی گذشته ...

چرا برای این 4 فقره ننگ ، اینقدر سختی ِ ترافیک و وحدت را به جان می خرید ؟!!

الحق که بدبختید .... الحق ....

 

+ بلانسبت ِ دوستداران ِ طبیعت ِ شمال .

+ بلانسبت ِ شیک پوشان و مودبان .

+ بلانسبت بافرهنگان بی آزار .

 

27 Jul 21:04

من خرم، تو خری، او خر است...

by nikolaa

عادت کردیم وقتی یه کلاس آموزشی توی دو تا موسسه برگزار میشه، اونی رو انتخاب کنیم که شهریه اش گرون تره. بعد پیش خودمون بگیم "لابد یه عیب و نقصی داره که ارزون می گیرن!!!"

عادت کردیم وقتی با کسی قرار می ذاریم، اگه دیر اومد بگیم "سرش شلوغه. چند تا پروژه رو دستشه. طرف واسه خودش کسیه!" و اگه زود اومد بگیم "بیکاره! فقط منتظره یه اشاره بکنی بیاد!"

عادت کردیم وقتی با کسی کار داریم هفتاد بار بهش زنگ بزنیم. پنجاه دفعه اش اشغال باشه، ده دفعه اش توی جلسه باشه، پنج دفعه سفر کاری، سه بار دستش بند باشه و دو دفعه آخر بگه "بعدا باهاتون تماس میگیرم" ولی اگه همون دفعه اول جواب داد بگیم" الکی میگن یارو معروفه ها. این که از منم الکی تره!"

عادت کردیم برای پیدا کردن دکتر واسه عمل دماغ ، به اون دکتری مراجعه کنیم که وقتی زنگ می زنی مطبش سی و پنج دقیقه یک سره آهنگ لاو استوری برات پخش می کنه. انگار مدت انتظار توی شکل دماغمون قراره تاثیری بذاره.

عادت کردیم به اون آرایشگاهی بریم که سرمون رو با رنگ ایرانی رنگ می کنه ولی سیصد هزار تومن میگیره، نه اونی که با همون رنگ ایرانی رنگ می کنه و پنجاه تومن میگیره. چه میدونیم خب! لابد اون اولیه دستش طلاست که انقدر طرفدار داره!

عادت کردیم اون شلواری رو بخریم که به قول فروشنده "اینم دارم. همون مارک. صد تومن گرون تر". چرا؟ چون اعتقاد داریم هر چقدر پول بدیم همون قدر آش می خوریم!

عادت کردیم بذاریم همه عالم و آدم خر فرضمون کنن. خودمونم خودمونو خر فرض کنیم. حتی ما هم دیگرانو خر فرض کنیم!!!

27 Jul 06:16

عباس بالاخره داماد شد

by مرد روز

1353671271138928_largeصبح نیمه شعبان بود. عباس با مادر و خاله اش مهمان ما بودند. بعد از صرف صبحانه ، مادر و خاله ام و مادر و خاله عباس لباس پوشیدند و بزک کردند که به خواستگاری دختر خانمی بروند که عباس پسندیده بود و ادعا می کرد با دختر قرار و مدارش را گذاشته است.

خلاصه خانمها چادرمشکی به سر کرده و از خانه خارج شدند. دل توی دل عباس نبود ولی چون مطمئن بود جواب مثبت است از روز قبل قرابیه خریده بود تا به محض برگشتن خانمها، همه را شیرینی تعارف کند. ساعتی بعد خانمها آمدند.

نه تنها مادر و عمه دختر که خود دختر نیز به لحن بسیار تندی جواب رد داده بود. مادر عباس عصبانی بود و می گفت: پسر، سنگ روی یخ مان کردی. دختر به چشمانم نگاه کرد و گفت خانم از سن و سال تان خجالت بکشید چرا دروغ می گوئید؟ من چه قولی به پسرتان داده ام؟

در حالی که اهل خانه عباس را نصیحت و سرزنش می کردند که به دروغ دختر را عاشق خود معرفی کرده است او قسم می خورد که به خدا، به صاحب و مولای این روز عزیز، خود دختر گفت مادر و خاله ات را به خواستگاریم بفرست.

سر کوچه ایستاده بودم دختر داشت رد می شد، دئدیم: جانیم گؤزوم جیگریم، آنامی ائلچی گؤنده ریم ؟ دئدی: کچل باشیوا توپوروم، خالاوی دا گؤنده ر گؤروم. ( گفتم : جان و دل و جگرم، مادرم رو خواستگاریت بفرستم؟ گفت: تف بر سر کچلت، خاله تو هم بفرست).

وای خدای من، من و آبجی بزرگه و خاله کوچکه یک عالم خندیدیم. خوب عباس متلک گفته و دختر جواب داده بود. طفلک عباس ساده لوح. ما دخترها آشنا به این نوع متلکها بودیم و بیشتر وقتها هم ترجیح می دادیم جواب ندهیم. می گفتند وقتی جواب متلک پسرها را می دهی خوششان می آید دنبالت راه می افتند. خلاصه عباس آه و ناله می کرد که:

28

یاندیم یاناسان آی قیز/ سوختم بسوزی دختر
دردیم قاناسان آی قیز / دردمو بدونی دختر
سن کی منه گلمه دین / تو که زنم نشدی
ائوده قالاسان آی قیز / خونه بمونی دختر

روز قشنگ ما با دلداری،سرزنش و نصیحت عباس گذشت و غروب شد. داداش بزرگ گفت محله را چراغانی کرده اند. می گویند شب چراغها را روشن می کنند. همه می روند بیرون، چرا ما نرویم؟ آبجی بزرگ گفت: فکر خوبی است به مولا. این عباس مغزمان را خورد به خدا. خلاصه، شب دسته جمعی از خانه بیرون رفتیم.

از محله ما تا سر بازار همه جا روشن بود. گوئی ستاره ها از آسمان به زمین کوچ کرده بودند. اهالی بازار دم مغازه های شان را علاوه بر چراغ های کوچک رنگی با پرچم سه رنگ ایران تزئین کرده و آنها را به بوسیله نخ به هم متصل و از سر در دکانها آویزان کرده بودند. این بازاری های پیش کسوت «اؤرتولو بازار» تبریز چقدر محترم هستند. دمِ دکان آب و جارو شده اول صبح شان، در دل و جان من به شکل خاطره ای خوش حک شده است.

از گشت و گذار ما نیم ساعتی نگذشته بود که با خانواده مشهدی رضا روبرو شدیم. مشهدی رضا سرایدار بازنشسته یکی از ادارات دولتی بود. فرزند کوچکترش، دختری حدوداً بیست ساله به نام گل صنم بود. او همیشه رویش را می گرفت و فقط دو چشم مشکی زیبایش از چادر بیرون می ماند. با هم سلام و علیک کردیم و آنها نیز به ما ملحق شدند.

به خانه که برگشتیم، چشمان عباس می خندید. فوری قوطی قرابیه را باز کرد و گقت: به میمنت این روز مبارک دهانتان را شیرین کنید. مادرم گفت: خیر باشد عباس آقا چه زود حالت خوب شد؟ عباس در جواب گفت: مگر قحطی دختر است؟ دختران زیبای چشم و ابرو مشکی برای من سر و دست می شکنند.

پس از کمی سوال و جواب فوری متوجه شدیم. منظور عباس، گل صنم بود. دختر بیچاره داشت با ما حرف می زد و می خندید. گویا هنگام خندیدن، چشمش به عباس افتاده و این آقا شکمش را صابون کشیده که دختر به من لبخند می زند. آبجی بزرگ آهسته گفت: خدای من، حالا ناله جانسوز و عاشقانه عباس دوباره شروع می شود. من دیگر حال و حوصله اش را ندارم و می روم بخوابم.

طفلک آبجی حق هم داشت ما ماندیم و آه و زاری عباس و داد و قال مادرش و نصیحت دیگران. بالاخره پدرم میانجی گری کرد و گف: حالا که این همه راه آمده اید، به خواستگاری گل صنم هم بروید. بالاخره مثبت یا منفی جوابی می دهند و تکلیف عباس عاشق پیشه روشن می شود. به عباس حسابی گوشمالی خواهند داد.

روز بعد، باز چهار زن چادرمشکی شان را به سر کردند و به خواستگاری دختر جدید، گل صنم رفتند و این بار جواب مثبت گرفتند.